انکارِ حقیقت در روایت؛

 

و اشاره‌ای گذار به نظر ابوالفضل محققی دربارهٔ «چرا چپ قادر به حمایت از شاهزاده رضا پهلوی نیست؟»

 

شباهنگ راد

گویی به‌جایی رسیده‌ایم که چرخش‌های سیاسی را دیگر با واقعیتِ رخدادها توضیح نمی‌دهیم، بلکه نخست روایتی می‌سازیم و سپس واقعیت را در چارچوب آن می‌گنجانیم. در این میان، حقیقت الزاماً آن چیزی نیست که اتفاق افتاده، بلکه آن چیزی است که می‌توان از آن روایتی قابل‌قبول، قابل‌فروش و قابل تکرار ساخت.

دریغا که ورودِ غیرمسئولانه در این متن به امری عادی بدل شده است و طبیعی است هر کس می‌کوشد سهمی در بازنویسی آن داشته باشد؛ بخشی از واقعیت را حذف می‌کند، بخشی را برجسته می‌سازد و بخشی دیگر را آن‌قدر تکرار می‌کند که سرانجام خود نیز به باورِ آن می‌رسد تا جایی که این تکرار، کم‌کم جای واقعیت را می‌گیرد. در چنین فضایی، روایت دیگر برای آنان شرحِ واقعه نیست؛ بلکه به ابزاری برای تعیین معنای واقعه تبدیل می‌شود.

مسئله فقط جعل و دروغ‌پردازی نیست. گاه خطرناک‌تر از دروغ، حقیقتی ناقص و دست‌چین شده‌ای است که چنان عرضه می‌شود که انگار تمامی حقیقت را در خود دارد. واقعه‌ای که از قابِ روایت بیرون گذاشته می‌شود، عملاً وجودِ سیاسی‌اش را از دست می‌دهد و آنچه در قاب باقی می‌ماند، بی‌اعتنا به وزنِ واقعی‌اش، می‌تواند جای «حقیقت» بنشیند. از همین‌جاست که باید میان واقعیت و تلقی‌ای که از آن داریم، پیوندی مرزبندی شده و روشن برقرار کنیم. ما حق داریم رویدادها را تفسیر کنیم، اما اجازه نداریم تفسیرِ خود را به‌جای خودِ رویداد بنشانیم. سیاست، اگر قرار باشد چیزی فراتر از رقابت بر سر قدرتِ روایت‌ها باشد، به همین تمایز نیاز دارد؛ وگرنه به‌جایی می‌رسیم که دیگر نمی‌پرسیم «چه رخ داد؟»؛ بلکه می‌پرسیم «از این رخداد چه روایتی می‌توان ساخت؟» شاید همین جابه‌جاییِ ظاهراً ساده، یکی از برجسته‌ترین نشانه‌های زمانهٔ ما باشد؛ دوره‌ای که در آن، واقعیت دیگر منبع اصلی روایت نیست، بلکه به مواد اولیه آن تبدیل شده است.

 

افسوس روایت‌پردازان اندک نیستند و ابوالفضل محققی را می‌توان یکی از نمونه‌های شاخص این جماعت دانست. کسانی که بقول خود، همچون هم‌دوره‌ای‌هایشان، درد و رنج و تازیانهٔ سیاسی نظام‌ها را نه در کتاب‌ها و روایت‌های دیگران، بلکه بر ذهن و جسم خویش تجربه کرده‌اند، اما ظاهراً گذر زمان چنان حافظه‌شان را دگرگون کرده است که امروز، به‌جای نقدِ آنچه بر آنان رفته، به انکار اصل واقعه می‌نشیند. اینجا ما دیگر با یک اختلاف‌نظرِ قلمی یا تفاوت در برداشت از رخدادها روبرو نیستیم. اختلاف‌نظر آنجاست که دو نفر یک واقعه را می‌بینند و از آن دو تفسیر متفاوت ارائه می‌کنند؛ اما وقتی کسی اصل واقعه را انکار می‌کند، دیگر بحث بر سر «برداشت» نیست، بر سر واقعیت است. شگفت‌تر اینکه گاه همین انکار از زبان کسانی شنیده می‌شود که خود زمانی در متن همان وقایع ایستاده بودند و «سخاوتمندی سیاسی» نظام را بر پوست خود احساس کرده بودند. انگار با گذشت سال‌ها، نه‌فقط روایتِ آدمی از گذشته که خودِ گذشته نیز باید مطابق ملاحظات [درواقع بر اساس تمایلات شخصی] امروز بازنویسی شود.

 

اما تاریخِ واقعی، نه تاریخِ روایت سازی شده، با چنین ترفندهایی تغییر نمی‌کند. واقعیت، حتی اگر خوشایند نباشد، با انکار از میان نمی‌رود و رنجی که بر تن انسان نشسته، با تغییر موضع افراد در سال‌های بعد، به افسانه بدل نمی‌شود. مسئله دقیقاً همین‌جاست که تاریخ را نمی‌توان به میلِ امروز بازنویسی کرد. کسی که خود طعم تازیانه را چشیده است، نمی‌تواند بعدها با تغییر موضع، وجود تازیانه را انکار کند. واقعیت برای آنکه واقعیت باشد، به تأیید امروزِ شاهدان دیروز نیاز ندارد و گذشته، با تغییر موضع آدم‌ها، گذشته نمی‌شود.

به‌یقین، انتخابِ هر کس، در هر دوره و زمانه، انتخابِ خود او است؛ اما تحریفِ انتخاب و نظرِ سیاسیِ دیگران، آن‌هم بدون فهمِ چرایی مبارزهٔ گذشتگان با ضحاکِ زمانه، نه بی‌انصافی بلکه صوت‌پردازی و فروشِ کالای نامرغوب امروز خویش به دیگران است. تناقض این تفکر در آن است که سلب آزادی را به نام آزادی و تداوم استثمار و گسترش فقر فزاینده را با عنوان برابری و رونق اقتصادی توجیه می‌کند، بی‌آنکه بفهمد سرچشمهٔ این مخالفت‌ها که برخی از کمونیست‌ها و مبارزان تا مرز جان‌باختن پیش رفتند، در نبودِ آزادی و نابرابری‌های اقتصادی حاکم در جامعه نهفته بود. برخلاف نظر ابوالفضل محققی، دلیل برخاستن بسیاری از هم‌دوره‌ای‌های او را باید در تجربهٔ سیاسی و اجتماعی آن دوران و در نبود دمکراسی و خفقان و نابرابری‌های جامعه جست‌وجو کرد. دورانی که سیمای آن را می‌شد در تحمیل نظام سیاسی حاکم، عضویت اجباری در حزب خودساختهٔ رستاخیز و واداشتن مردم به پذیرش آن به‌عنوان تنها حزب رسمی کشور بازشناخت؛ دورانی که در یک‌سوی آن، شکوه و تجمل کاخ‌های سلطنتی چشم‌ها را خیره می‌کرد و در سوی دیگر، مردمانی در حلبی‌آبادها با فقر و تنگدستی دست‌وپنجه نرم می‌کردند. شکافی عمیق و آشکار که بیش از هر چیز، فاصله میان قدرت و جامعه و نیز میان زندگیِ دربار و واقعیت زیست مردم را به تصویر می‌کشید. در چنین زمینه‌ای، سرکوب سیاسی، زندان، شکنجه و اعدام جوانان آن دوره توسط سازمان مخوفی همچون ساواک نیز بخشی از واقعیتی است که نمی‌توان در توضیح مخالفت‌ها و اعتراض‌های آن نسل نادیده گرفت. تپه‌های اوین هم به‌عنوان نمادی از آن سرکوب، در این روایت جایگاه ویژه‌ای پیدا می‌کند.

 

همان‌گونه که آمده است، انتخابِ سیاسیِ خودتان در این زمانه است و ساده‌تر این‌که چرخش سیاسیِ امروز را نمی‌توان به روایتی ساده و خطی فروکاست. این شیوهٔ بازخوانی، پیش از آنکه تاریخِ سیاسی را نقد کند، جایگاه ناظر و موضوع نقدِ را جابه‌جا می‌کند. آنچه زمانی مسئله مبارزه بود، امروز از زبان همان مناسبات قدرتی توضیح داده می‌شود که کمونیست‌ها علیه آن برخاستند. مبارزهٔ مسلحانه توسط پیشروان انقلاب با نظام پهلوی را نمی‌توان به «ماجراجویی» چند جوانِ «خام»، «ماجراجو» و بدون مطالعه تقلیل داد. این تعبیر، تاریخ را از زمینهٔ اجتماعی و سیاسی‌اش تهی می‌کند. برای بخشی از یک نسل، مبارزه، انتخابی آگاهانه در برابر نظمی بود که آزادی سیاسی را سد می‌کرد، مخالفان را سرکوب می‌کرد و در سیاست خارجیِ خود در پیوندی نزدیک با قدرت‌های مسلط جهانی قرار داشت. اینکه این مبارزه بعدها با شکست‌ها، خطاها و پیامدهای ناخواسته همراه شد، دلیل نمی‌شود که اصلِ شرایطی که آن مبارزه را به وجود آوردند، از تاریخ حذف کنیم. مخالفتی نیست که فرهنگ مبارزاتیِ آن دوره نیز یکدست و تک‌منشاء نبود. در ضمن همهٔ مبارزان را نمی‌توان با عنوان سوسیالیست یا چپ توضیح داد و همهٔ جریان‌های مخالف نیز از یک الگوی فکری و سیاسی پیروی نمی‌کردند؛ اما در میان بخشی‌هایی از این جنبش، ایدهٔ مبارزهٔ مسلحانه در برابر خودکامگی، نفی تسلیم و وابستگی و مخالفت با سلطهٔ امپریالیستی جایگاهی مرکزی داشت. مسئله فلسطین و مخالفت با سیاست‌های اسرائیل نیز در همین چارچوب، بخشی از فرهنگ سیاسیِ ضد اشغالگریِ آن دوران بود. آر این‌رو، نقدِ امروزِ آن نسل هنگامی معنا دارد که به‌جای داوری از نقطهٔ پایان، از نقطهٔ آغاز نیز به مسئله نگاه کنیم. نمی‌توان شکستِ یک جنبش را دلیلِ بی‌معنا بودنِ اعتراض و اندیشهٔ آن‌ها دانست؛ همان‌گونه که نمی‌توان خطاهای یک جنبش را انکار کرد و صرفاً به این دلیل که علیه یک نظام سرکوبگر و بی‌رحم مبارزه کرده است. اگر قرار باشد انتخابِ مبارزهٔ مسلحانه با نظام پهلوی را صرفاً به «ماجراجویی» چند جوان نسبت دهیم، بخش مهمی از واقعیت تاریخی را کنار گذاشتیم. آن انتخاب در خلأ شکل نگرفت. برای نسلی از مخالفان، مبارزه واکنشی بود به تجربه‌ای از نبود آزادی‌های سیاسی، سرکوبِ خشن و عریان مخالفان و مناسباتی که آنان، آن را وابستگی سیاسی و اقتصادی جامعه به قدرت‌های خارجی می‌دانستند. مواد و ساختارِ نظری که همچنان قابل دسترسی‌اند.

 

درهرصورت مسئلهٔ اصلی اینجاست؛ آیا می‌خواهیم گذشته را بفهمیم، یا می‌خواهیم گذشته را برای توجیهِ مواضع امروز بازسازی کنیم؟ اگر هدف فهم تاریخ است، باید همهٔ عناصر و جنبه‌های آن را کنار هم گذاشت. نسلی که در برابر نظام پهلوی ایستاد، نه مجموعه‌ای از قهرمانان بی‌خطا بود و نه مشتاقانی برای «ماجراجویی». آن‌ها عمل‌کنندگانِ یک دورهٔ تاریخی مشخص بودند؛ با آرمان‌ها، محدودیت‌ها، خطاها و هزینه‌های واقعیِ خودشان. اگر امروز می‌خواهیم دربارهٔ آنان قضاوت کنیم. بیش از هر چیز باید بگذاریم تاریخ از زبان خودِ آن دوره سخن بگوید، نه اینکه گذشته را با عینک سیاسیِ امروز بازسازی کنیم و هر آنچه با روایتِ مطلوبمان سازگار نیست، حذف یا تحریف کنیم. این دقیقاً همان روشی است که در روایت‌سازی‌هایی از جنس نوشته‌های افرادی چون ابوالفضل محققی به بهانهٔ نقدِ خودی دیده می‌شود.

برخلاف آنچه گفته شده است آن رفقا نه در حزب توده خلاصه می‌شدند و نه مسیر فکری و سیاسی‌شان به آن ختم می‌شد؛ آنان نه با خمینی همسو بودند و نه می‌توان آنان را عامل یا شریک پروژهٔ حکومت‌مداری او معرفی کرد. هویتِ چپ نظریِ وابسته به نسل اواخر و اوایل دههٔ چهل و پنجاه [نه فرخ نگهدارها] را نیز نمی‌توان به یک مخالفت «کور» و تاریخی با هرآن چه به پهلوی مربوط است تقلیل داد. اگر قرار است دربارهٔ مواضع سیاسی آنان داوری کنیم، باید به انتخاب‌ها، مواضع و وابستگی‌های فکری و واقعی‌شان نگاه کنیم، نه به برچسب‌های ادامه‌داری که از دهه‌ها پیش برایشان ساخته شده است. از همین زاویه، پرسش اساسی این است؛ چه کسانی امروز گذشته را انتخابی روایت می‌کنند و چرا؟

وقتی جریان سلطنت‌طلب، در مواجهه با مخالفان حکومت فعلی، از ادبیاتی آکنده از توهین، حذف و طرد متوسل می‌شود و رضا پهلوی نیز همواره از حمایت دولت‌های خارجی، ازجمله امریکا و اسرائیل و حتی اقدام نظامی علیه ایران حرف به میان می‌آورد، دیگر نمی‌توان این رفتارها و مواضع را اموری حاشیه‌ای یا صرفاً واکنش‌هایی سیاسی تلقی کرد. تناقض این وضعیت زمانی بیشتر نمایان می‌شود افرادی با ادعای دفاع از آزادی و دموکراسی، در برابر ادبیات حذفی و رفتارهای تهاجمی طرفداران سلطنت سکوت می‌کنند، اما هم‌زمان با شور و اشتیاق از نظام پیشین و «شاهزاده پهلوی» دفاع می‌کنند. سؤال این است که چگونه می‌توانند از آزادی سخن بگویند و در همان حال، تحقیر و حذف مخالف را تحمل و توجیه کنند؟ چگونه می‌توانند خود را مدافع استقلال سیاسی بدانند، اما در برابر درخواست حمایت یا مداخلهٔ قدرت‌های خارجی و سرکوبگر از طرف «شاهزاده پهلوی» چشم‌پوشی کنند؟

از همین رو، دفاع ابوالفضل محققی از نظام پیشین و «شاهزاده پهلوی»، آن‌هم در شرایطی که گزارش‌ها و موارد متعددی از درگیری، توهین و تعرض به مخالفان جمهوری اسلامی در خارج از کشور وجود دارد، نیازمند توضیح جدی است. به این دلیل که مسئله فقط دفاع از یک چهره یا یک دوره تاریخی نیست؛ مسئله این است که مدافعان چنین رویکردی دقیقاً چه تعریفی از آزادی، حق مخالفت و رهایی ایران از زیر سلطهٔ نظام‌های سرمایه‌داری دارند. نمی‌توان هم‌زمان پرچم آزادی را برافراشت، مخالف را «خائن» و «دشمن» خواند؛ برای حذف سیاسی او مشروعیت قائل شد و از قدرت‌های خارجی برای «تحقق دمکراسی» طلبِ کمک کرد و سپس انتظار داشت این تناقض‌ها نادیده گرفته شوند.

مسئله دقیقاً همین‌جاست؛ نمی‌توان یک‌باره تاریخ را به دادگاه سیاسیِ امروز کشاند و سپس از پیش برای آن حکم صادر کرد. اگر قرار است گذشته را نقد کنیم، این نقد باید همه‌جانبه و مبتنی بر اسناد و شواهد باشد؛ هم سیاست‌ها و عملکرد جمهوری اسلامی، هم کارنامهٔ پهلوی، هم عملکرد نیروهای چپ. به‌خصوص در مورد چپ آن زمان نیز باید بر اساس مدارک تاریخی، مناسبات و میزان وابستگی آنان به قدرت‌های خارجی به‌ویژه روابط در چارچوب کشورهای «سوسیالیستی» توضیح داد. همچنین باید نقش و عملکرد کسانی را بررسی کرد که در یکی از تاریک‌ترین دوره‌های تاریخ معاصر ایران وارد میدان شدند و شیوهٔ نوینی از مبارزه را مطرح کردند. شفاف‌تر و منظور اینکه، تاریخ را نمی‌توان با معیارهای دوگانه قضاوت کرد. اگر استقلال سیاسی یک ارزش است، باید دربارهٔ همه سنجیده شود؛ اگر مبارزه با خودکامگی ارزش است، باید عملکرد همه جریان‌ها در برابر خودکامگی بررسی شود. اگر وابستگی به قدرت خارجی مسئله‌ای منفی تلقی می‌شود، این معیار باید بدون استثنا دربارهٔ همه به کار رود. نقدِ تاریخیِ جدی، نه تطهیر گذشته است و نه تسویه‌حساب سیاسی با آن، بلکه تلاشی است برای فهم گذشته بر پایهٔ اسناد، زمینه تاریخی و پیامدهای واقعی تصمیم‌ها. با همین معیار، نمی‌توان «وابستگی» کمونیست‌های اواخر دههٔ چهل به قدرت‌های بزرگ را صرفاً با ارجاع یا با عنوان‌هایی مانند «سوسیالیسم» یا «ضد امپریالیسم» توجیه کرد. همان‌گونه که نمی‌توان وابستگی یا اتکای نیروهای سیاسی امروز و نیز ارتباط و درخواست مداخلهٔ دولت‌های خارجی از طرف «شاهزاده» را صرفاً با توجیهاتی چون «حمایت از دموکراسی» با «رهایی جامعه از سلطهٔ نظام موجود» نادیده گرفت. ارزیابی هر جریان سیاسی نیز نباید بر اساس عنوان‌ها و شعارهای آن صورت گیرد. مسئله، سنجش مستقلِ عملکرد، مناسبات و پیامدهای سیاسیِ هر جریان است؛ رویکردی که ابوالفضل محققی در پرداختن به روایتِ حقیقت، به‌درستی از آن فاصله گرفته است. علاوه بر این، بی‌توجهی عامدانه محققی به مطالبات میلیون‌ها کارگر، زحمت‌کش، زنان و جوانان در سال‌های 56 و 57 را نمی‌توان صرفاً ناشی از کژفهمی یا برداشت نادرست او از حقیقت دانست، بلکه در این روایت، این امر نشانهٔ استحالهٔ فکری او نسبت به مبارزه‌ای تلقی می‌شود که پیشروان انقلاب در برابر دیکتاتوری و نظام سرمایه‌داری برگزیده بودند.

 

در پایان، انقراض نظام گذشته را می‌توان در نبود دمکراسی و ساختاری دانست که بر بهره‌کشی از کارگران و غارت ثروت‌های جامعه بنا شده بود؛ ساختاری که هنوز نیز مانند کابوسی بر جسم و ذهن سازندهندگان واقعی جامعه سایه افکنده است. بی‌تردید نظام فعلی مذموم است، اما این واقعیت به معنای آن نیست که نظام گذشته نقطه مقابل آن بوده است. دستگیری، شکنجه و اعدام کمونیست‌ها، مبارزان و کارگرانی که خواهان زندگی بهتر بودند، هزینه‌ای سنگین بر جامعه تحمیل کرد. مطالعه کتاب‌هایی مانند «مادر»، «خرمگس» و ده‌ها جزوات و کتاب‌های «ممنوعه»، برابر با دستگیری، شکنجه و سال‌ها زندان و اعدام بود؛ بنابراین، عدم حمایت چپِ واقعی از «شاهزادهٔ» محبوبِ محققی را می‌توان در چارچوب همین پیشینه و نگرش‌ها تبیین کرد؛ نگرشی که در آن فحاشی و توهین، آزار و سرکوبِ مخالفان و اتکا به قدرت‌های بزرگ و دولت‌های اشغالگر برای رسیدن به قدرت، همواره نقشی برجسته داشته و دارد.

 

25 سپتامبر 2026

3 مهر 1405