رؤیاهای سلطنتی که هنوز در خاطره‌ها زنده‌اند

 

 

شباهنگ راد

جنگ میان امریکا و اسرائیل با ایران، تنها یک رویارویی نظامی بین دولت‌ها نبود؛ بلکه به محک و آزمونی سیاسی و طبقاتی برای نیروهای گوناگون اجتماعی و سیاسی تبدیل شد. در متن این جنگ، شکاف واقعی میان مخالفانی که در چارچوب روابط سرمایه‌داری حرکت می‌کنند و نیروهایی که رهایی انسان از استثمار، سرکوب و بی حقوقی را دنبال می‌کنند، بیش از هر زمان دیگری آشکار شد.

از یک‌سو، بخشی از اپوزیسیون، چه آگاهانه و چه ناآگاهانه، در جهت تشدید جنگ و حفظ و بازسازی نظم سرمایه‌داری و ساختارهای قدرت حاکم حرکت می‌کند؛ نظمی که جنگ، فقر، نابرابری و فرودستی میلیون‌ها انسان را بازتولید می‌سازد، از سوی دیگر در بستر همین بحران، ده‌ها تجمع و جنبش اجتماعیِ گوناگون شکل می‌گیرند که دغدغه‌شان نه جایگزین کردن قدرتی سیاسی با قدرتی دیگر، بلکه تحقق آزادی و رهایی واقعی میلیون‌ها انسان رنج‌کشیده است.

 

از این زاویه، می‌توان دوران جنگ را نیز همچون هر رخداد سیاسی، میدان شناخت دانست؛ میدان شناختِ افراد و تجمعاتی که آزادی را در محدودهٔ نظم موجود و روابط قدرت حاکم مطالبه می‌کنند و در برابر، شناختِ کسانی که آزادی را جدایی‌ناپذیر از برابری، رفاه عمومی، نابودی استثمار و پایان‌یافتن گونه‌های مختلف ستم اجتماعی می‌دانند. بدیهی است که بررسی این دو تلقی از آزادی و رهایی، موضوع این نوشته نیست. آنچه در اینجا اهمیت دارد، اشاره‌ای کوتاه به جایگاه فکری و سیاسیِ باقی‌ماندگان سلطنت، ازجمله رضا پهلوی، در متن جنگ‌ها و بحران‌های سال‌های اخیر ایران است، به‌ویژه در مواردی که مواضع آنان در برابر جنگ و پیامدهای سیاسی و اجتماعی، تصویر شفاف‌تری از نوع آزادی، نظم سیاسی و مناسبات اجتماعی مطلوبشان به دست می‌دهد.

اینان [به‌خصوص رضا پهلوی و جریان فکری پیرامون او]، با کارنامه و آزمون‌های سیاسی‌شان ثابت کرده‌اند که خود از عوامل و سازندگان وضعیت فاجعه‌بار امروزند. مواضع او در دورهٔ جنگ، به‌ویژه آنچه درباره بمباران مدرسه شجره در میناب بر زبان آورد، از روشن‌ترین نمونه‌های بی‌اعتنایی به ابتدایی‌ترین اصول انسانی است. در آن فاجعه، نزدیک به دویست دانش‌آموز دختر و پسر، در کنار معلمانشان، جان خود را از دست دادند؛ کودکانی که هرگز به خانه برنگشتند و خانواده‌هایی که داغشان برای همیشه بر دلشان ماند. در برابر چنین مصیبتی، کمترین انتظار از هر انسان، همدلی با قربانیان، سر فرود آوردن در برابر رنج خانواده‌های داغدار و پاسداشت حرمت جان‌هایی است که بی‌رحمانه گرفته شده‌اند؛ اما آنچه از او نقل‌شده، نه اثری از همدردی با قربانیان دارد و نه احترامی برای خانواده‌هایی که عزیزانشان را در میان خون و خاک جست‌وجو کرده‌اند؛ سخن او، به‌جای آن‌که از درد انسان بگوید، به حساب‌وکتابِ هزینه‌های «انقلاب» پس از جمهوری اسلامی است. چه شکاف هراس‌انگیزی است میان دیدنِ انسان و نگریستن به سیاست؛ میان فریادِ مادر داغدار و محاسبهٔ بهای قدرت. آنگاه‌که پیکرهای پاره‌پارهٔ کودکان هنوز پیش چشم جهانیان قرار دارد، فروکاستن درد آنان به حاشیه‌ای در معادلات سیاسی، دیگر صرفاً لغزشی زبانی نیست؛ بلکه نشانه‌ای تلخ از فراموشیِ ابتدایی‌ترین حقیقتِ انسانیت است؛ چراکه پیش از هر انقلاب و نظام و چشم‌انداز سیاسی، سخن از کودکانی است که دیگر مجال دیدارِ فردا را نیافته‌اند و خانواده‌هایی که همهٔ آینده خود را در یک آن از دست داده‌اند. در مواجهه با چنین رنجی، نخستین واژه باید «انسان» باشد، نه «قدرت»؛ و اولین واکنش باید همدلی باشد، نه حسابگری سیاسی. همان رویکرد و ملاحظه سیاسی‌ای که «رضا پهلوی» هنگام بمباران مدرسه میناب برگزید و به‌جای ابراز همدردی با قربانیان، درباره کشته‌شدگان سربازان امریکایی گفت: «قلب من برای سه قهرمان امریکایی که توسط رژیم ایران کشته و پنج نفر دیگری که زخمی شدند، به درد می‌آید. مردم ایران تا ابد مدیون آن‌ها هستند. به خانواده‌های داغدار آن‌ها می‌گویم که عشق بیکران، عمیق‌تر تسلیت‌ها و قدرانی ابدی ما را بپذیرید…»

 

چندش‌آور است. «پدری» که ادعای ساختن فردایی بهتر برای کودکان و جوانان را دارد، بی‌وقفه در رسانه‌های وابسته به خود ظاهر می‌شود و رؤیای «رهبری» دوران گذار پس از جمهوری اسلامی را در سر می‌پروراند؛ اما هر زمان جنایتی علیه بشریت، مانند فاجعه‌ای که در مدرسه‌ای در میناب رخ داد، روی می‌دهد، موضع‌گیری‌اش او را دقیقاً در همان در جبهه‌ای قرار می‌دهد که از آن برخاسته است.

بی‌تردید، همدردی و ابراز احساسات عمیق برای کشته شدن نظامیان امریکایی، هم‌زمان با موضع‌گیری سیاسی درباره جان‌باختن ده‌ها دانش‌آموز دختر و پسر در میناب و پس‌ازآن نابودی زیرساخت‌ها، چیزی جز بر ملأ کردن ماهیتِ عناصری نیست که به ویران کردن خانه‌های مردم و غارت ثروت‌های عمومی جامعه وابسته‌اند. برخلافِ دیدگاه به‌شدت نفرت‌انگیز بازماندگان سلطنت، مرگ کودکان را نمی‌توان به رقمی در معادلات سیاسی فروکاست و داغِ خانواده‌ها را زیر آوار محاسبات قدرت دفن کرد. سیاست هراندازه هم که خشن و بی‌رحم باشد، نمی‌تواند بهانه‌ای برای کنار گذاشتن ابتدایی‌ترین اصول انسانیت فراهم آورد. هنگامی‌که رنج انسان‌ها به حاشیه رانده می‌شود و ملاحظات سیاسی در کانون توجه قرار می‌گیرد، شکاف عمیقی میان ادعای دفاع از مردم و شیوه مواجهه با درد واقعی آنان نمایان می‌شود. طنز ماجرا در این است که چنین فردی خود را پشتیبان حقوق کودکان می‌خواند و حتی پا را فراتر گذاشته، مدعی «رهبری» جنبش‌های اعتراضی و نقش‌آفرینی در دوره پس از فروپاشی جمهوری اسلامی است. «رهبری»ای که نه از کاریزمای لازم برای جذب و همراه سازی مردم برخوردار است و نه برنامه‌ای جدا از طرح‌های همسو با ساختارها و منافع امپریالیستی دارد؛ چنین «رهبری»ای بیش از آنکه یادآور یک رهبر سیاسی باشد، شبیه مسافری سرگردان و دنباله‌روِ سرمایه است. در این روایت، تکیه‌گاه و راهنمای او نه ستمدیدگان جامعه، بلکه قدرت‌های بزرگ، عاملان کشتار هزاران انسان بی‌دفاع در گوشه‌کنار جهان و همچنین مردم منطقه و ایران‌اند.

 

البته از او نیز نمی‌توان جز آنچه گفته و کرده، انتظار دیگری داشت؛ چراکه زندگی «سیاسی»اش، بیش از آن‌که اثری از سیاست ورزی در خود داشته باشد، چیزی نیست مگر عیاشی، رفت‌وآمد و زیستن در بطنِ فضاها و ساختارهای سرمایه‌داری؛ ترکیبی از خوش‌گذرانی و نشست‌وبرخاست با افرادی و دولت‌مدارانی که نام و نظامشان در فهرست عاملان جنگ، سرکوب و جنایت جای گرفته است. او سال‌ها در حاشیه مانده بود؛ دور از متن و بی‌آنکه حضوری چندان اثرگذار داشته باشد؛ اما چند سالی است ورق برگشته است و با تشویق و توصیهٔ این‌وآن و با ادعای نمایندگیِ «تنها آلترناتیو» برای تشکیل دولت، از حاشیه به متن آمده و لباس سیاست بر تن کرده است. مسئله صرفاً به ورود او به سیاست محدود نمی‌شود؛ بلکه شکاف میان تصویری که از موقعیتِ فکری خود ارائه می‌دهد، ادعای سیاسی‌ای که پیش می‌کشد و شیوهٔ زندگی، روابط و متحدانی که در عرصهٔ عمل برمی‌گزید، مدنظر است. از یک‌سو خود را بدیلی برای وضع موجود معرفی می‌کند و از سوی دیگر، در عمل به همان مناسباتی گره می‌خورد که ادعای جایگزین کردنشان را دارد. از این زاویه، آنچه رخ می‌دهد بیش از آنکه ظهور یک آلترناتیو باشد، پدیدار شدن شکل دیگری از همان روابط کهنه است؛ بازتولید همان وضعیت، ولی در هیئتی تازه و با نمایی متفاوت.

 

بدیهی است که تحقق چنین رؤیایی، نه با واقعیت‌های جامعه نسبتی دارد و نه با تجربه‌ای که مردم از گذشته در خاطر دارند. آن نظام و رانده‌شدگانش، جز تحمیل فشارِ سنگین بر معیشت مردم و غارت ثروت‌های جامعه، میراث دیگری بر جای نگذاشته‌اند؛ میراثی که سنگینی‌اش همچنان بر شانه‌های مردم باقی‌مانده است. گویی تاریخ در چرخه‌ای تکراری گرفتار شده؛ زیرا نظام کنونی نه گسستی از گذشته، بلکه ادامهٔ همان ساختاری است که در سال 1357 به زیر کشیده شد. بی‌تردید، رفتار و عملکرد این دو شکلِ حکومتی، باوجود تفاوت‌های تاریخی و ظاهری، شباهت‌های انکارناپذیری با یکدیگر دارند. مهار هر دو، چه در گذشته و چه امروز، به دست قدرت‌های بزرگ بوده و هست. ازاین‌رو، نیروهای وابسته به این مناسبات [چه پشتیبانان نظام کنونی و چه مدافعان نظام پیشین] در برابر خواسته‌های بنیادی مردم قرار می‌گیرند؛ خواسته‌هایی که بر آزادی، عدالت اجتماعی، برخورداری کودکان از زندگی شایسته و رهایی قربانیان ستم و استثمار، ازجمله ستم امپریالیستی، استوارند. این واقعیت را نمی‌توان روشن‌تر از رفتار و عملکرد تاکنون رضا پهلوی مشاهده کرد. با توجه به صدها شاهد و دلیل، جایگاه او را باید در همان موضعی جست‌وجو کرد که از آن برخاسته است؛ در کنار قدرت و امتیاز، نه در میان کسانی که نان خود را از نیروی کار خویش تأمین می‌کنند و هزینه زنده‌ماندن را با جسم و جانشان می‌پردازند. میان این صف و صفِ میلیون‌ها کارگر و زحمتکش، میان آن موقعیت و زندگی زنانی که هم‌زمان زیر فشارِ استثمار، تبعیض و سرکوب دست‌وپنجه نرم می‌کنند، فاصله‌ای عمیق وجود دارد. این فاصله را نه با شعارهای فریبنده می‌توان پوشاند و نه با وعده‌های پوچ سیاسی. تنها نام و چهره‌ها مطرح نیستند؛ مسئله، مناسبات اجتماعی‌ای است که پشت این نام‌ها قرار گرفته‌اند. آنجا که فرودستان برای رهایی از استثمار و تحقیر مبارزه می‌کنند، سوی دیگر را باید در صفی دید که از تداوم و بازتولید قدرت و امتیاز تاریخی دفاع می‌کند.

 

از همین نقطه است که مرزبندی‌ها آشکار می‌شوند؛ صفِ کسانی که چیزی جز زنجیرهای استثمار و سرکوب برای از کف دادن ندارند، هرگز هم‌ترازِ صفِ مدعیان قدرت و صاحبان میراثِ امتیاز نیست. این دو صف نه زبان مشترکی دارند، نه رنجی همسان و نه افقی واحد؛ یکی از بطنِ محرومیت و ایستادگی سخن می‌گوید و دیگری از موضع قدرت، مالکیت و پاسداری از مناسباتی که جایگاهش را تثبیت کرده است. چشم‌پوشی از این تفاوت‌ها، درواقع حذف تاریخِ روابط نابرابر از متن مسئله است. موضوع تنها این نیست که واژه «عدالت اجتماعی» را چه کسانی بر زبان می‌آورند؛ پرسش این است که عدالت برای چه کسانی، با تحمل چه هزینه‌ای و از مسیرِ کدام دگرگونی‌ها باید محقق شود. عدالت را نمی‌توان صرفاً بر پایهٔ واژه‌هایی که استفاده می‌شوند ارزیابی کرد؛ باید دید کدام مناسبات به چالش کشیده می‌شوند، چه منافع و امتیازهایی در معرض دگرگونی قرار می‌گیرند و چه کسانی از نتایج این تغییرات بهره‌مند خواهند شد؛ ازاین‌رو، افشاگری و شفاف‌سازی سیاسی نباید تنها به دفاع از یکی در برابر دیگری فروکاسته شود. مسئله اساسی، بررسی و نقدِ مناسبات قدرتی است که در برابر تحقق مطالبات بنیادین مردم، ساختن آینده‌ای شایسته برای کودکان و کاهش رنجِ قربانیان ستم، استثمار و مداخلهٔ قدرت‌های بزرگ مانع ایجاد می‌کند.

 

در پایان، نمی‌توان بررسی مواضعِ سیاسی بازماندگان نظام پیشین، به‌ویژه رضا پهلوی و نسبت آنان با مناسبات و ساختارهای سرمایه‌داری را نادیده گرفت. واکاوی منافع، گفتمان‌ها، پیوندهای سیاسی و اجتماعی و عملکرد این جریان‌ها، برای شناخت آگاهانهٔ نیروهایی که خود را ادامه‌دهندهٔ نظام گذشته می‌دانند، اهمیت فراوان دارد. از این منظر، تحلیل نقش و جایگاه این نیروها در دگرگونی‌های سیاسی و اجتماعی معاصر و نسبتشان با جنبش‌های اعتراضی، برای درک موانع و ظرفیت‌های پیش روی رشد و شکوفایی جامعه و شکل‌گیری جنبش‌های مستقل ضروری است.

 

20 سپتامبر 2026

29 شهریور 1405