عباس منصوران
چهار سال پیش، در ۲۵ شهریور ۱۴۰۱ جنبشی که یک انقلاب را از گونهای دیگر درفرایند داشت فوران یافت؛ خیزش شکوهمند و بیمانندی که در پی قتل حکومتی و غمبار ژینا امینی دختر کرد ستان-ایران و جهان، در بازداشتگاه گشت سرکوب و جنایت اسلامی، با طنین توفانی و رهاییبخش «ژن، ژیان، ئازادی» از سقز و سنندج و سراسر جغرافیای کردستان برخاست، در تهران بازتابی تاریخی یافت و سرتاسر ایران را فراگرفت. این رخداد، فراتر از یک اعتراض ساده یا فوران خشم، دگرگونی بنیادین و عمیقی در خواست، فرهنگ، همبستگی اجتماعی، شیوههای نگرش و سازمانیابی میدانی جامعه برای تحقق یک انقلاب اجتماعی تمامعیار بود. انقلاب ژینا مسئلهی آزادی زنان را از چارچوبهای تنگ سنتی خارج ساخت و آن را با بنیادیترین پرسشهای روز پیرامون رویارویی مستقیم با هژمونی قدرت، خودسازمانیابی شورایی، و افق رهایی نهایی جامعه پیوند زد.
چهارمین سالگرد انقلاب ژینا، مجالی بس حیاتی برای بازاندیشی در ریشههای تاریخی و عمیقاً اجتماعی آن، سنجش دقیق دستاوردها و کاستیهای این مسیر پرفرازونشست، و مهمتر از همه، پاسخ به این پرسش کلیدی است که چگونه میتوان نیروی اجتماعی عظیم برخاسته از منشور «ژن، ژیان، ئازادی» را از سطح اعتراض خیابانی فراروانده و به خودسازمانیابی پایدار و مادیتیافتن عینی آزادی در زیست جمعی بدل ساخت.
از طاهره قرةالعین (زرینتاج) و شورای بدشت تا ژینا و روژآوا
انقلاب ژن، ژیان، ئازادی را هرگز نمیتوان به عنوان پدیدهای جداافتاده یا بدون تبار دید؛ این خیزش، فرایند مستقیم تاریخ مبارزات اجتماعی و رهاییخواهانه در ایران است. یکی از برجستهترین و رادیکالترین نقاط عطف این تبار تاریخی به میانه قرن نوزدهم و نقشآفرینی ساختارشکنانه طاهره قرهالعین (زرینتاج) در گردهمایی مخفیانه بدشت (۱۸۴۸) بازمیگردد. طاهره با کنارزدن شجاعانه حجاب و به چالشکشیدن آشکار نظم مذهبی، طبقاتی و پدرسالارانه زمانه، گسست کامل از مناسبات کهنه را اعلام نمود و پیکار برای رهایی زن را به عرصهای علنی و اجتماعی کشاند. اهمیت تاریخی او تنها در یک کنش نمادین خلاصه نمیشد؛ بلکه او آزادی زن را مستقیماً با ضرورت گسست از مناسبات سلطهگرانهی دین، حکومت، مالکان قدرت و استثمار پیوند زد.
این رشتهی سرخ و رادیکال تاریخی با تمامی فرازونشستهایش، در انقلاب مشروطه، مبارزات زنان و کارگران، انقلاب ۱۳۵۷، خیزش دی ۹۶ و آبانماه ۹۸ و مقاومت شجاعانه زنان در برابر حجاب اجباری و خیزشهای شهری دهههای اخیر امتداد یافت. از سوی دیگر، «ژن، ژیان، ئازادی» شعاری خلقالساعه یا فورانی ناگهانی در خیابان نبود. این فلسفه ریشه در پیکار زنده جنبش آزادی زنان کردستان، کوهستانهای آزاد گریلاها زن و مرد، و تجربه عینی و پربار خودمدیریتی در روژآوا و یگانهای مدافع زنان (YPJ) داشت؛ تجربهای تاریخی که در آن آزادی زن، زیست آزاد و مشارکت مستقیم و بیواسطه جامعه در اداره امور خویش از سطح نظریه فراتر رفت و در مبارزهای اجتماعی و سیاسی مادیت یافت زینب جلالیان با بیش زا ۲۰ سال اساارت د رزندان کویر یزد پخشان عزیزی و وریشه و مرادی از شکوهمندان این مبارزهاند.
با انقلاب ژینا، این پارادایم بالنده با مطالبات تاریخی و انباشتهشدهی جامعه در سراسر ایران تلاقی کرد و به یک ضرورت ملموس اجتماعی و نیروی عظیم تودهای بدل گشت، زنان در بلوچستان و سیستان به کردستان سراسر ایران پیوند داد و بهحاشیه راندهگان، به مرکز و محور انقلاب پیوند یافتند، مرزها را درنوردید و پژواکی جهانی یافت. نظریهای که با نیاز واقعی جامعه پیوند میخورد و در کنش اجتماعی میلیونها انسان مادیت مییابد، ممکن است تحت سرکوب عریان موقتاً عقب رانده شود، اما هرگز از آگاهی تاریخی و زیست جمعی یک ملت زدودنی نیست.
از خودجوشی به خودسازمانیابی
نهم آذر ۱۴۰۱ بود که در انتقام از جنبش «زن، زندگی، آزادی»، دختران و مدارس دخترانه در قم و سپس در سراسر ایران مورد حملات شیمیایی قرار گرفتند؛ تا به مدت دو سال، انتقامی برای خاموشسازی زنان، مادران و دختران باشد. تجربه پررنج چهار سال گذشته، در کنار تجلی قدرت عظیم اعتراضات خودجوش و همبستگی پرشور اجتماعی، محدودیتهای ساختاری این الگوی مبارزاتی را نیز به روشنی آشکار ساخت. کنش خودجوش، هر اندازه گسترده، پرشور و شجاعانه باشد، در غیاب سازمانیابی پایدار و افقی، در برابر ماشین سرکوب جهنمی، پراکندگی و فرسایش روانی و میدانی آسیبپذیر میماند.
خیابان بستر حیاتی مبارزه است، اما بهتنهایی کافی نیست. خیابان باید مستقیماً به اعتصابات سراسری و کمرشکن، شوراهای مستقل، سازمانهای خودگردان زنان، سازمانهای طبقاتی و سیاسی کارگری و شبکههای همبستگی و کمیتههای محلی و سراسری پیوند بخورد. درس فشرده و بزرگ این چهار سال را میتوان در این مولفهها خلاصه کرد:
- گذار از خودجوشی به خودآگاهی طبقاتی و اجتماعی؛
- از اعتراض پراکنده به خودسازمانیابی انسجامیافته؛
- از پراکندگی به همبستگی افقی و سراسری؛
- از تمرکز قدرت به خودمدیریتی شورایی؛
- و از انتظار منفعلانه برای ناجی به اتکا بر نیروی سازمانیافته جامعه از درون.
از این منظر، انقلاب ژینا انقلابی ناتمام اما پویاست. نیروی اجتماعی آن نه نابود شده و نه پا پس کشیده؛ بلکه مسئلهی اساسی، توانایی این نیرو برای گذار از مقاومتهای پراکنده به سوی ایجاد قدرت ساختارمند و بدیل اجتماعی است.
براندازی، سرنگونی و رهایی
در تحلیل ادبیات مبارزاتی، تمایزی بنیادی و مرزکشی حتمی میان مفاهیم «برانداز»، «سرنگونی انقلابی» و «رهایی» وجود دارد:
- براندازی (که شعار و پروژهی جریانهای سلطنتطلب و نیروهای راستگراست): تنها به معنای رفتن یک حکومت و جایگزینی حکومتی دیگر از بالا، بدون دستخوردن مناسبات بنیادی جامعه است. در پروژه براندازی، چهرهها، افراد و حتی شکل ظاهری حکومت تغییر میکنند، اما مناسبات سلطه، ساختار متمرکز قدرت، استثمار اقتصادی و طبقاتی و بردگی زنان همچنان بازتولید میشوند.
- سرنگونی انقلابی: زمانی معنا و مادیت مییابد که جامعه سازمانیافته خود مستقیماً به نیروی دگرگونی تبدیل شود و ساختارها و ماشین سرکوب و سلطه را از پایین درهم بشکند.
- رهایی: فراتر از آزادی و دمکراسی نظامهای مبتنی بر دولت – ملت و سرنگونی و تغییر حاکمان است. رهایی یعنی دگرگونساختن تمامی مناسباتی که استبداد، مردسالاری، تبعیض، استثمار طبقاتی و تمرکز قدرت را بازتولید میکنند؛ یعنی تسلط مستقیم جامعه بر سرنوشت و اداره زیست جمعی خویش.
بنابراین پرسش فقط این نیست که «چه کسی باید برود؟»، بلکه پرسش بنیادین این است که جامعه چگونه میخواهد زندگی کند و چه مناسباتی باید جایگزین مناسبات سلطه شوند. براندازی پروژه جریانهای راست، هرمی برای تعویض قدرت از بالاست؛ سرنگونی انقلابی یک فرایند اجتماعی از پایین است؛ و رهایی هنگامی محقق میشود که آزادی در ساختار زیست، سازمانیابی و اداره شورایی جامعه نهادینه شود.
نه به ناجی؛ اتکا به جامعهٔ سازمانیافته
هیچ قدرت خارجی و هیچ دولتی که خود پاسدار و نگهبان مناسبات سلطه، نظم سرمایهداری، بردهداری مدرن و جنگافروزی جهانی است، آزادی را به یک جامعه اهدا نخواهد کرد. تضعیف یک حکومت از بیرون یا بمباران زیرساختها، بهخودیخود به معنای رهایی جامعه از درون نیست؛ با بمباران نمیتوان آزادی و برابری ساخت. آزادی پایدار و واقعی تنها زمانی امکانپذیر است که خود جامعه ظرفیت سازمانیابی، مقاومت و خودگردانی را در درون خود بنیاد نهاده باشد.
این به معنای نفی همبستگی بینالمللی نیست؛ همبستگی افقی جهانیان، جنبشهای پیشرو زنان، کارگران و نهادهای مستقل مردمی ارزشمند است، اما باید میان همبستگی طبقاتی/اجتماعی با مداخله دولتهای امپریالیستی و پاسدار استثمار تمایزی قاطع گذاشت.
همچنین، رهبری مبارزه نباید از بیرون یا از بالا بر جامعه تحمیق و تحمیل شود؛ نه از سوی قدرتهای در حال ستیز و معامله، نه از سوی یک خاندان سرنگونشده و مرتجع سیاسی، و نه از سوی رهبران خودخواندهای که با شعارهای تمامیتخواهانه و فاشیستی نظیر «یک رهبر، یک ملت، یک پرچم» از سوی بسیجیان روانپریش، عملاً به بقای حکومت اسلامی و سرکوب خیزش کمک کردهاند. آنچه جامعه بدان نیاز حیاتی دارد، رهبری جمعی، پاسخگو و برآمده از شورای تشکلهای سازمانیافته جامعه است.
خودمدیریتی در این معنا، تنها یک شیوه اداری نیست؛ بلکه انتقال کامل قدرت تصمیمگیری از بالا به بدنه جامعه است. در جامعه متکثر ایران، این امر بدون پیوند آزادانه، برابر و همبستهی کُرد، بلوچ، عرب، آذری، فارس، ترکمن، لر، بختیاری و دیگر مردمان و آیینها ممکن نیست. حق تعیین سرنوشت جامعه به دست خویش نیز نباید خودبهخود مترادف با جدایی دانسته شود؛ این حق پیش از هر چیز یعنی مردم بتوانند آزادانه، بر اساس خرد جمعی و به شیوه شورایی درباره شیوه اداره سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی زندگی خود تصمیم بگیرند و فراتر آنکه حق برکنار یدر هر لحظه را به رسمیت بشناسد. همبستگی پایدار از اجبار و سرکوب مرکزگرایانه به وجود نمیآید، بلکه بر آزادی، برابری و نفی هرگونه تبعیض استوار است.
نه به اعدام، آری به زندگی
دستگاه اعدام یا همانا قتل حکومتی و ترور، زندان، شکنجه، اعترافات اجباری و قتلهای ساختارمند حکومتی را نمیتوان جدا از سازوکار ایجاد هراس اجتماعی برای حفظ بقای حاکمیت دید. در برابر این ماشین ترور، مقاومت حماسی زندانیان سیاسی، خانوادههای دادخواه و جنبشهای اجتماعی به یکی از برجستهترین سنگرهای مقاومت بدل شده است. کارزار افتخارآفرین «سهشنبههای نه به اعدام» یکی از درخشانترین نمودهای همین مقاومت سازمانیافته است.
نهادها و سازمانهای بینالمللی نباید منفعلانه منتظر بمانند تا احکام قتل حکومتی اجرا شوند و سپس به صدور بیانیههای بیخاصیت محکومیت بسنده کنند. فشار سیاسی و دیپلماتیک باید پیش از اجرای احکام صورت گیرد. پشتیبانی عملی از خانوادهها و وکلای مستقل، مستندسازی دقیق مسئولیت قضات جلاد، بازجویان و عاملان شکنجه، و تنظیم کیفرخواست در دادگاههای بینالمللی بر اساس صلاحیت قضایی جهانی، اقداماتی حیاتیاند.
مبارزه علیه اعدام تنها دفاع از یک فرد یا زندانی نیست؛ بلکه دفاع از حق حیات، صیانت از کرامت انسانی و مواجهه مستقیم با سیاست ترور و ارعاب جامعه است: نه به اعدام، نه به فراموشی و آری به زندگی.
آزادی زن؛ دگرگونی ساختاری هرم قدرت
مسئلهی امروز جامعه دیگر منحصر به حجاب اجباری نیست. مسئلهی جنبش زنان در برابر نماد بردگی و خواری، یعنی حجاب اجباری، مرجعیت تصمیمگیری بر بدن و سرنوشت زن را نشانه میگرفت. مبارزه با زنکشی، تبعیضهای حقوقی و اقتصادی، و کودکهمسری، نیازمند دگرگونی تمامعیار ساختار اسلام سیاسی بود که انکار هویت زن و بردگی تاریخی او را سرنوشتسازترین ستونهای شرع و قدرت سرکوبگرانهی خود میدانست این جنبش نشان داد که آزادی زنان را نمیتوان به فردای انقلاب واگذار کرد. زنان دریافتند که در یک لحظه تاریخی خود باید در همین مسیر، با اراده و سازمان مستقل خویش، نقش پیشتازانه و تاریخساز خویش را ایفا کنند. رهبری زنان به معنای تغییر جنسیتی کارگزاران قدرت نیست، بلکه تغییر خودِ هرم قدرت است.
از همینجاست که معنای عمیق سه واژه درخشان روشنتر میشود:
- ژن: یعنی زن از موضوع تاریخی بردهداری، مالکیت، اطاعت و کنترل، به سوژه فعال رهایی و سازماندهنده جامعه تبدیل شود؛
- ژیان: یعنی زندگی، زیستبوم و طبیعت، از سطح بقای زیر فشارِ ترس، اجبار و استثمار فراتر رود؛
- ئازادی: یعنی هیچ دولت، مذهب، خانواده، مرد، رهبر یا قدرتی مالک بدن، اراده و سرنوشت انسان نباشد.
این جوهر واقعی یک انقلاب اجتماعی است.
چشمانداز افق پیشرو
در این چشمانداز رادیکال، جامعه باید از موضوع فرمانبرداری به فاعل مستقیم سرنوشت خویش بدل گردد. این همان پیوند گسستناپذیر آزادی زن با خودمدیریتی شورایی و رهایی کامل اجتماعی است.
«ژن، ژیان، ئازادی» صرفاً یک شعار یا مقطعی از یک خیزش نیست؛ این فلسفه زمانی نیروی عظیم تاریخی یافت که با نیازهای ملموس و ساختاری جامعه پیوند خورد و به یک نیروی مادی شکستناپذیر بدل شد.
چهار سال پس از انقلاب ژینا، پرسش تعیینکننده همچنان پابرجاست: که چه قدرتی باید از بالا برود و چه جریان براندازی جای آن را بگیرد؛ پرسش حیاتی این است که جامعه چگونه میخواهد زیست آزاد خود را بنا کند. آینده این انقلاب به توان جامعه برای خودسازمانیابی شورایی، همبستگی طبقاتی و افقی، خودمدیریتی دموکراتیک، و تبدیل آزادی از یک مطالبه به شیوهای برای زیست روزمره بستگی دارد. این همان خط مرز قاطعی است که پروژه راستگرایانهی براندازی را از سرنگونی انقلابی، و سرنگونی را از رهایی کامل جدا میسازد.
مبارزان کمونیست