جوانان علیه آیندهای که سرمایهداری برایشان تدارک دیده است
فرانسه بار دیگر در التهاب اعتراضات اجتماعی است. جنبشی که از مدارس و دبیرستانها و در اعتراض به کمبود معلم، امکانات آموزشی و آینده مبهم نسل جوان آغاز شد، اکنون به دانشگاهها و بخشهایی از جنبش کارگری گسترش یافته است. دانش آموزانی که قرار بود پشت نیمکتهای مدرسه برای زندگی آینده آماده شوند، به خیابان آمدهاند تا علیه شرایطی اعتراض کنند که همین آینده را به گروگان گرفته است.
اعتراضات فرانسه را نباید به نارضایتی از چند تصمیم آموزشی تقلیل داد. آنچه در مدارس فرانسه سر باز کرده، جلوهای از یک تناقض بنیادی جامعه سرمایهداری است: جامعهای با ثروت عظیم، امکانات علمی و ظرفیت تولیدی بیسابقه، اما ناتوان در تأمین برابر و همگانی ابتداییترین نیازهای انسانی. جامعهای که برای سودآوری سرمایه منابع دارد، اما وقتی نوبت به آموزش، درمان، مسکن و رفاه عمومی میرسد، ناگهان خزانهاش خالی میشود!
در سرمایهداری، فقر و محرومیت محصول ناتوانی جامعه در تولید ثروت نیست؛ محصول مناسباتی است که ثروت اجتماعی را به مالکیت و قدرت اقلیتی سرمایهدار تبدیل میکند. مسئله کمبود ثروت نیست، مسئله حاکمیت سرمایه بر ثروتی است که جامعه تولید میکند.
جوانان فرانسه تنها علیه وضع موجود مدارس اعتراض نمیکنند؛ علیه آیندهای به میدان آمدهاند که قرار است در آن نابرابری امروز به سرنوشت فردای آنان تبدیل شود.
آموزش طبقاتی؛ آیندهای که از پیش تقسیم شده است
مطالبات معترضان روشن است: استخدام معلمان بیشتر، کاهش تراکم کلاسها، افزایش بودجه آموزش عمومی، بهبود امکانات مدارس، لغو نظام گزینش و پذیرش دانشگاهی موسوم به پارکورساپ (Parcoursup)، که به اعتقاد معترضان نابرابریهای طبقاتی در دسترسی به آموزش عالی را تشدید میکند، و پایان دادن به تبعیضهای آموزشی.
اینها مطالباتی ابتدایی در جامعهای هستند که خود را یکی از مراکز تمدن، آزادی و برابری جهان معرفی میکند. اما در پس این مطالبات، مسئلهای بسیار بنیادیتر قرار دارد.
آموزش در سرمایهداری تنها وسیله انتقال دانش نیست؛ یکی از سازوکارهای بازتولید تقسیم طبقاتی جامعه و آماده سازی نیروی کار مورد نیاز سرمایه است. فرزند خانواده ثروتمند با امکانات آموزشی، روابط اجتماعی و امنیت اقتصادی بیشتری وارد رقابت میشود. فرزند خانواده کارگر و محروم باید با کمبود امکانات، فشار اقتصادی و ناامنی آینده دست و پنجه نرم کند. سپس همین نظام، نتیجه این رقابت نابرابر را به حساب “استعداد”، “شایستگی”و “موفقیت فردی” میگذارد!
این همان معجزه “عدالت” بورژوایی است: ابتدا امکانات زندگی را نابرابر تقسیم میکنند، سپس از همگان میخواهند در مسابقهای به ظاهر برابر شرکت کنند! سرمایهداری به نیروی کار با سواد، ماهر و متخصص نیاز دارد، اما نه به انسانهایی آزاد از اجبار اقتصادی و سلطه طبقاتی. سرمایه نیروی کار را میخواهد، نه انسانی را که اختیار زندگی و سرنوشت خود را در دست داشته باشد.
مسئله تنها کمبود بودجه نیست. مسئله تقدم سود و انباشت سرمایه بر نیازهای انسانی است. آموزش رایگان، باکیفیت، برابر و همگانی، از کودکستان تا دانشگاه، نه امتیاز دولت به شهروندان، بلکه حقی غیرقابل معامله است. رشد آزادانه انسان و دسترسی به آموزش نباید به درآمد خانواده، محل تولد یا موقعیت طبقاتی او وابسته باشد.
جامعهای که دانش و توانایی انسان را به کالا و آینده جوانان را به میدان رقابت طبقاتی تبدیل میکند، نمیتواند مدعی برابری واقعی فرصتها باشد. برابری واقعی نه از برابر کردن خط شروع یک مسابقه نابرابر، بلکه از برچیدن مناسباتی آغاز میشود که زندگی انسانها را به مسابقه دائمی برای بقا تبدیل کرده است.
کمونیسم کارگری تحقق مطالبات فوری را به فردای انقلاب موکول نمیکند. هر مدرسه بهتر، هر معلم بیشتر، هر قدم در جهت آموزش برابر و هر عقبنشینی تحمیل شده به دولت، دستاوردی واقعی برای مردم است. اما مبارزه برای این دستاوردها نباید در افق اصلاح دائمی مناسبات موجود محبوس بماند. مسئله تنها گرفتن سهم بیشتری از ثروت اجتماعی نیست؛ پایان دادن به مناسباتی است که تولیدکنندگان ثروت را از اختیار بر حاصل کار و سرنوشت جامعه محروم کرده است.
ورود طبقه کارگر؛ نقطه تعیین کننده جنبش
یکی از مهمترین تحولات اعتراضات فرانسه، حمایت عملی بخشهایی از جنبش اتحادیهای کارگران است. کنفدراسیون عمومی کار فرانسه، CGT، نه فقط از مطالبات دانشآموزان دفاع کرده، بلکه در بسیج اعتراضات، حمایت از تجمعات و فراخوانهای اعتصاب مشارکت داشته است. تشکلهای معلمان و کارکنان آموزش، از جمله FSU و دیگر اتحادیهها نیز به درجات مختلف به این اعتراضات پیوستهاند.
تشکلهای کارگری و آموزشی، در کنار حمایت از مطالبات دانشآموزان، خواهان توقف حذف مشاغل در بودجه آموزش، ایجاد فرصتهای شغلی جدید، افزایش دستمزدها، تثبیت موقعیت کارکنان قراردادی و بهبود امکانات مدارس شدهاند. این مطالبات نشان میدهد که مسئله آموزش به عرصهای از مبارزه عمومیتر علیه کاهش خدمات اجتماعی و تعرض به شرایط کار و زندگی مزدبگیران تبدیل شده است.
این پیوند اهمیت سیاسی تعیینکنندهای دارد. دانشآموزی که امروز علیه کمبود معلم اعتراض میکند، ممکن است فردا کارگری باشد که با استثمار، بیکاری و ناامنی شغلی روبهرو خواهد شد. معلمی که امروز علیه کاهش امکانات آموزشی مبارزه میکند، خود مزدبگیری است که با فشار اقتصادی و تعرض به شرایط کار و زندگی مواجه است.
طبقه کارگر تنها یکی از اقشار ناراضی جامعه نیست. طبقهای است که با کار خود ثروت اجتماعی را تولید و بازتولید میکند، اما از کنترل بر حاصل کار و سرنوشت تولید محروم است. قدرت اجتماعی این طبقه از همین جایگاه بنیادی در مناسبات تولید ناشی میشود. مبارزه کارگری، هنگامی که از محدوده فروش بهتر نیروی کار فراتر رود، ظرفیت آن را دارد که اصل خرید و فروش نیروی کار و سلطه سرمایه بر جامعه را به مصاف بکشد.
اما حمایت اتحادیهای هنوز به معنای شکل گیری یک جنبش متحد طبقاتی نیست. میان صدور بیانیه همبستگی، شرکت در تظاهرات و سازماندهی اعتصاب گسترده و موثر تفاوتی اساسی وجود دارد. مسئله حیاتی این است که آیا کارگران صنایع، حمل و نقل، خدمات عمومی و دیگر بخشهای اقتصاد به نیرویی فعال و مستقل در این مبارزه تبدیل خواهند شد؟ آیا اعتراض به وضعیت مدارس میتواند با مبارزه علیه کاهش دستمزد واقعی، ریاضت اقتصادی، بیکاری و تعرض به خدمات عمومی پیوند بخورد؟
قدرت این جنبش تنها در شمار دانشآموزانی نیست که مدرسه را تعطیل میکنند؛ در ظرفیت آن برای پیوند با نیروی اجتماعیای است که میتواند چرخ تولید و اقتصاد سرمایهداری را متوقف کند.
طبقه کارگر برای رهایی خود نمیتواند به رهایی خویش در محدوده کارخانه و محیط کار بسنده کند. رهایی کارگر مستلزم رهایی کل جامعه از مناسبات طبقاتی است. از این رو مبارزه برای آموزش برابر، آزادی زنان، رفع تبعیض، رفاه کودکان و آزادیهای سیاسی، موضوعاتی بیرون از مبارزه طبقاتی نیستند؛ عرصههای واقعی مبارزه برای رهایی انساناند.
دولت ماکرون؛ بودجه برای سرمایه، پلیس برای جوانان!
دولت ماکرون همان سیاست همیشگی و آشنای سرمایه را دنبال میکند: تا زمانی که اعتراضات در چارچوب نظم موجود باقی بمانند و قابل کنترل باشند، از آنها بعضا تجلیل هم میکنند؛ اما وقتی جوانان از آزادیهای سیاسی خود برای اعتراض به سیاستهای دولت استفاده میکنند، ماشین سرکوب وارد میدان میشود.
گزارشهای منتشرشده از بیش از شش هزار بازداشت، عمدتا در میان نوجوانان، و موارد متعدد جراحت حکایت دارند. یک نوجوان پانزده ساله بر اثر انفجار نارنجک پلیس دست خود را از دست داده است. استفاده از گاز اشکآور و سلاحهای پلیسی علیه معترضان نیز گزارش شده است.
و چه تصویر گویایی از تمدن سرمایهداری! جوانان معلم میخواهند، دولت پلیس میفرستد. امکانات آموزشی میخواهند، با گاز اشک آور روبهرو میشوند. آینده میخواهند، به بازداشتگاه منتقل میشوند!
دولت سرمایهداری تنها مدیر خدمات عمومی نیست؛ پاسدار مناسبات مالکیت و قدرت طبقاتی موجود نیز هست. هنگامی که مطالبات اجتماعی با اولویتهای اقتصادی و سیاسی حاکمیت برخورد میکنند، پشت چهره مدیران تکنوکرات، قدرت قهری دولت آشکار میشود. همان دولتی که در برابر سرمایه با زبان حمایت و تضمین سخن میگوید، در برابر اعتراض اجتماعی میتواند به زبان باتوم و بازداشت متوسل شود.
دولت از یک سو وعده اصلاحات محدود میدهد و از سوی دیگر میکوشد با فرسوده کردن اعتراضات و اتکا به تعطیلات مدارس، این جنبش اعتراضی را از نفس بیندازد. این سیاست ترکیبی از امتیازدهی محدود، خریدن زمان و اعمال فشار پلیسی است.
در مقابل، دفاع از آزادی اعتراض و اعتصاب، آزادی بی قید و شرط تمامی بازداشت شدگان و پایان دادن به سرکوب باید جزئی جداییناپذیر از مطالبات این جنبش اعتراضی باشد.
آزادی سیاسی برای طبقه کارگر و مردم محروم یک تجمل لیبرالی نیست؛ شرط حیاتی سازمانیابی و مبارزه برای تغییر جامعه است. هیچ مبارزهای برای برابری اقتصادی بدون دفاع قاطع از آزادی بیان، تشکل، اعتصاب و اعتراض نمیتواند به رهایی واقعی انسان منتهی شود.
راست افراطی؛ دشمن برابری در لباس “مدافع مردم”
راست افراطی فرانسه، به ویژه جریان “اجتماع ملی”، میکوشد نارضایتی اجتماعی را به سرمایه سیاسی خود تبدیل کند. این جریان مسئله را به انضباط، اقتدار، گزینش سختگیرانهتر و بازگشت به ارزشهای سنتی تقلیل میدهد. در حالی که جوانان علیه نابرابری امکانات و محدودیت آینده اعتراض میکنند، این جریان نسخه تشدید رقابت و کنترل را پیش میگذارد.
ناسیونالیسم و مهاجرستیزی نیز میتوانند نارضایتی از سیاستهای اقتصادی را از مناسبات طبقاتی منحرف کنند و کارگران و جوانان را بر اساس ملیت، محل تولد و مذهب در برابر یکدیگر قرار دهند. راست افراطی میخواهد خشم علیه نابرابری را حفظ کند، اما جهت آن را تغییر دهد؛ به جای نقد مناسبات اقتصادی، دشمنی با مهاجران و اقلیتها را بنشاند. این همان سیاست ضد انسانی است که به جای مبارزه با فقر، فقرا را به جان یکدیگر میاندازد!
فاشیسم و راست افراطی دشمنی خود را با کمونیسم، برابری طلبی و همبستگی طبقاتی پنهان نمیکنند. ناسیونالیسم آنان میکوشد کارگر فرانسوی را به سرمایهدار فرانسوی نزدیکتر از کارگر مهاجر نشان دهد؛ گویی پرچم ملی میتواند تضاد میان کار و سرمایه را از میان بردارد! اما استثمار، فرانسوی و مهاجر نمیشناسد. سرمایه برای سود خود مرز نمیشناسد، اما برای تقسیم کارگران هزار مرز ملی، قومی و مذهبی میسازد.
خصلت ضد فاشیستی بخشهایی از تظاهرات، که ثژت نیز در بیانیه ۱۳ اکتبر بر آن تأکید کرده، از همین رو اهمیت دارد.
سوسیالیسم کارگری؛ حضور در جنبش و مسئله رهبری سیاسی
فرانسه کشوری با سنت تاریخی قدرتمند مبارزه طبقاتی است. از کمون پاریس تا اعتصابات بزرگ کارگری، از مه ۱۹۶۸ تا مبارزات علیه اصلاحات بازنشستگی، طبقه کارگر و جوانان بارها نشان دادهاند که میتوانند نظم عادی جامعه سرمایهداری را به چالش بکشند.
امروز نیز نیروهای کمونیست و ضد سرمایهداری در جنبش حضور دارند. حزب کمونیست فرانسه، سازمان مبارزه کارگری، جریانهای مختلف حزب نوین ض دسرمایهداری و فعالان سوسیالیست در اتحادیهها و تشکلهای دانشآموزی، هر یک با سیاست و برنامه متفاوت، در این میدان فعالیت میکنند. اما حضور این جریانات در اعتراضات با وجود یک جنبش نیرومند و متحد سوسیالیسم کارگری تفاوت دارد.
بخش مهمی از چپ فرانسه در چارچوب اصلاح سرمایهداری و رقابتهای انتخاباتی فعالیت میکند. بخشهای انقلابیتر، با وجود سابقه و حضور در مبارزات اجتماعی، از پراکندگی سازمانی و محدودیت نفوذ سیاسی رنج میبرند. اتحادیههای کارگری نیز، با همه اهمیتشان، عمدتاً در چارچوب مطالبات اقتصادی و اجتماعی فوری فعالیت میکنند.
مرز میان کمونیسم کارگری و سوسیالیسم بورژوایی دقیقاً در همینجاست. سوسیالیسم بورژوایی میخواهد سرمایهداری را عادلانهتر اداره کند؛ کمونیسم کارگری، در عین مبارزه برای تحمیل اصلاحات فوری و بهبود شرایط زندگی مردم، خواهان پایان دادن به مناسباتی است که استثمار و نابرابری را دائماً بازتولید میکنند.
برای چپ پارلمانی، کارگر عمدتا رأی دهنده، معترض و نیروی فشار برای تغییر سیاستهای دولت است. برای کمونیسم کارگری، طبقه کارگر نیرویی است که باید خود به قدرت سیاسی تبدیل شود و اختیار اداره جامعه را در دست گیرد. تفاوت بر سر درجه رادیکالیسم شعارها نیست؛ بر سر این است که چه طبقهای، با چه برنامهای و از طریق چه شکلی از قدرت سیاسی، جامعه را اداره خواهد کرد.
نقطه ضعف اساسی، فقدان یک آلترناتیو سوسیالیستی کارگری فراگیر و متکی بر سازمانیابی مستقل و تودهای طبقه کارگر است که بتواند اعتراضات پراکنده را به مبارزهای آگاهانه برای دگرگونی مناسبات اجتماعی پیوند دهد.
سوسیالیسم کارگری نمیتواند صرفاً به تشویق اعتراضات، رادیکالتر کردن شعارها یا انتظار برای تشدید بحران اکتفا کند. قدرت سیاسی کارگر از دل سازماندهی واقعی، تشکلهای مستقل، مجامع عمومی، شوراها، اتحاد کارگران شاغل و بیکار و دخالت آگاهانه در مبارزات روزمره جامعه شکل میگیرد.
سوسیالیسم کارگری نه نام دیگری برای خشم مردم، بلکه جنبشی رادیکال و اجتماعی برای تحمیل اصلاحات عمیق و پایان دادن به بردگی مزدی و سازمان دادن جامعه بر مبنای آزادی، برابری و رفاه همگانی است.
انقلاب کارگری صرفا انقلاب کارگران به معنای محدود صنفی نیست؛ انقلابی برای رهایی طبقه کارگر از بردگی مزدی و سلطه سرمایه است که به تبع آن کل جامعه و انسان را از اسارت مناسبات طبقاتی آزاد میکند. اما این انقلاب صرفا محصول خود به خودی گسترش مبارزات کارگری و اعتراضات اجتماعی نیست. تحقق آن مستلزم شکل گیری تحزب نیرومند، رادیکال و تودهای سوسیالیسم کارگری است؛ تحزبی که افق سوسیالیستی را به نیروی مادی و سیاسی طبقه کارگر تبدیل کند، مبارزه برای مطالبات فوری را با مبارزه برای کسب قدرت سیاسی پیوند دهد و سازماندهنده انقلاب اجتماعی برای پایان دادن به حاکمیت سرمایه و برقراری جامعهای آزاد، برابر و سوسیالیستی باشد. از این رو، شکل دادن به تحزب کمونیسم کارگری در فرانسه نه مسئلهای صرفاً تشکیلاتی، بلکه یکی از مسائل اساسی پیشروی مبارزه طبقاتی و تحقق انقلاب اجتماعی است.
زنده باد کمون پاریس؛ تاریخی که هنوز حرف دارد!
در فرانسه، یادآوری کمون پاریس صرفاً بازگشت به خاطرهای تاریخی نیست. کمون ۱۸۷۱ نخستین تجربه بزرگ تلاش کارگران برای در دست گرفتن قدرت سیاسی و اداره جامعه از پایین بود؛ تجربهای کوتاه، خونین و به شکست کشانده شده، اما با میراثی عظیم برای جنبش سوسیالیستی کارگری در جهان.
کمون نشان داد که طبقه کارگر تنها نیروی اعتراض به قدرت موجود نیست؛ میتواند خود مدعی اداره جامعه باشد. اشکال اداره مستقیم و آزاد جامعه، انتخابی و قابل عزل بودن نمایندگان و مسئولان، نفی امتیازات دستگاه حاکمه و دخالت مستقیم توده مردم کارکن در سرنوشت خویش، از مهمترین دستاوردهای سیاسی آن تجربه بودند.
درس بزرگ کمون این نبود که کارگران میتوانند دولت موجود را بهتر اداره کنند؛ این بود که رهایی کارگر مستلزم درهم شکستن ساختار قدرتی است که برای حفظ سلطه طبقاتی سرمایه سازمان یافته و جایگزین کردن آن با قدرت مستقیم و متشکل تودههای کارکن است. کمون مسئله قدرت سیاسی را از انحصار طبقات حاکم بیرون کشید و به موضوع مبارزه عملی طبقه کارگر تبدیل کرد.
کمون پاریس این حقیقت را در برابر جهان سرمایهداری قرار داد که کارگران محکوم نیستند برای همیشه تولید کننده ثروت و فرمان بردار صاحبان سرمایه باقی بمانند. همان دستهایی که جامعه را میسازند و میگردانند، میتوانند اداره آن را نیز در دست بگیرند.
شعار “زنده باد کمون پاریس” در متن مبارزات امروز میتواند یاد آور این حقیقت باشد که رهایی انسان نه از طریق تعویض مدیران نظام موجود، بلکه با دگرگونی مناسبات قدرت و مالکیت ممکن میشود.
اما نباید میان جنبش کنونی و موقعیت انقلابی سال ۱۸۷۱ علامت تساوی گذاشت. اعتراضات امروز هنوز در مرحله طرح مطالبات اجتماعی و مقابله با سیاستهای دولتی قرار دارند. پیوند دادن این مطالبات با افق سوسیالیستی نیازمند مبارزه سیاسی، تشکل یابی و کسب اعتماد اجتماعی است.
نقاط ضعف جنبش و شرایط پیشروی
جنبش کنونی با همه گستردگی و انرژی خود با محدودیتهای معینی نیز روبروست. هیچ جنبش اجتماعی صرفاً به اعتبار گستردگی اعتراضات خود به جنبشی انقلابی تبدیل نمیشود. آنچه سرنوشت یک جنبش اجتماعی را تعیین میکند، علاوه بر توازن قوای اجتماعی، افق سیاسی، سیاست ناظر بر آن، سازمان یافتگی و توان آن برای تبدیل نارضایتی پراکنده به اراده آگاهانه و متشکل برای تغییر جامعه است.
این جنبش هنوز فاقد سازماندهی پایدار و سراسری متناسب با ابعاد اعتراضات است. بسیج خیابانی، هر اندازه گسترده، جای تشکلهای ماندگار، مجامع عمومی و سازوکارهای شورایی تصمیم گیری را نمیگیرد.
مطالبات جنبش عمدتاً آموزشی و اجتماعیاند. علیرغم اهمیت در خود این مبارزه، اما این مطالبات میتوانند به مبارزهای گستردهتر علیه سیاستهای ریاضتی حاکمیت سرمایه پیوند بخورند، اما چنین گسترشی خودبهخود رخ نمیدهد.
خطر فرسایش جنبش واقعی است. تعطیلات مدارس، فشار پلیسی، بازداشتها و وعدههای محدود دولت میتوانند از تداوم اعتراضات بکاهند. و …
با این همه، جنبش ظرفیتهای مهمی نیز دارد: مشارکت گسترده جوانان، همبستگی معلمان، ورود اتحادیههای کارگری، حمایت اجتماعی و تجربه تازه سازماندهی جمعی. فراخوان اعتصاب مشترک بخشهای مختلف در پنجم نوامبر، که ثژت در تدارک آن است، میتواند یکی از آزمونهای مهم توان گسترش جنبش باشد.
چشمانداز؛ از اعتراض اجتماعی تا امکان دگرگونی اجتماعی – طبقاتی
آینده اعتراضات فرانسه هنوز باز است. ممکن است دولت با عقب نشینیهای محدود بخشی از مطالبات را پاسخ دهد. ممکن است سرکوب و فرسایش، جنبش را موقتاً به عقب براند. همچنین ممکن است پیوند اعتراضات دانشآموزی با اعتصابات کارگری، مبارزه را وارد مرحله گستردهتری کند.
اما حتی اگر اعتراضات فروکش کنند، تضادهایی که آنها را پدید آوردهاند از میان نخواهند رفت. نابرابری آموزشی، فشار اقتصادی، ناامنی آینده و بحران خدمات عمومی با پایان یک موج اعتراض ناپدید نمیشوند.
سرمایهداری میتواند از این یا آن بحران عبور کند، دولت عوض کند، سرکوب کند، امتیاز بدهد و به برخی اصلاحات تن دهد؛ اما تا زمانی که تولید اجتماعی تابع سود خصوصی و نیروی کار کالایی برای فروش باشد، تضاد میان نیازهای انسانی و منطق انباشت سرمایه همچنان بازتولید خواهد شد.
جنبش اعتراضی اخیر بار دیگر پرسشی حیاتی، بسیار فراتر از وضعیت مدارس، در برابر جامعه قرار داده است: چرا جامعهای با این همه ثروت و توانایی علمی نمیتواند زندگی آزاد، برابر و مرفهی برای همگان فراهم کند؟ پاسخ سوسیالیستی روشن است: مانع اصلی کمبود امکانات نیست؛ مناسبات اجتماعیای است که تولید ثروت را تابع سود خصوصی و زندگی انسان را تابع نیازهای سرمایه کرده است.
آزادی و برابری نباید پاداش موفقیت در مسابقهای طبقاتی باشند. موزش، رفاه، امنیت اقتصادی و امکان رشد آزادانه، حق همگانی انسانهاست. از این رو اهمیت اعتراضات فرانسه تنها در مطالبات فوری آن نیست؛ در امکان گشودن افقی فراتر از جامعهای است که جوانان را برای رقابت بر سر آیندهای نامطمئن تربیت میکند. آیندهای که در آن انسان برای سرمایه زندگی نکند، بلکه تولید و ثروت اجتماعی در خدمت زندگی و شکوفایی انسان قرار گیرد.
جامعه انسانی به اندازه کافی ثروتمند و از نظر علمی و تکنولوژیک توانا شده است که فقر، محرومیت و ناامنی اقتصادی را به تاریخ بسپارد. آنچه مانع است نه طبیعت، نه کمبود منابع و نه ناتوانی انسان، بلکه مناسباتی است که زندگی میلیاردها انسان را تابع سود اقلیتی صاحب سرمایه کرده است.
سوسیالیسم پاسخ مادی و تاریخی به این تناقض است؛ اما تحقق آن نه محصول خودکار بحران سرمایهداری، بلکه نتیجه مبارزه آگاهانه، متشکل و سیاسی طبقه کارگر برای پایان دادن به سلطه سرمایه است. سوسیالیسم پایان دادن به حاکمیت سرمایه بر انسان و سپردن اختیار تولید، ثروت و سرنوشت جامعه به خود انسانهاست.
زنده باد مبارزه جوانان و کارگران برای آزادی و برابری!
زنده باد کمون پاریس، زنده باد سوسیالیسم!
مبارزان کمونیست