هوش مصنوعی: نگاهی به آینده ساعات کار و انسان

 

علی جوادی

در آستانهٔ انقلابی تکنولوژیک دیگری ایستاده‌ایم که با نام “هوش مصنوعی” بر جهان سایه افکنده است. موجی از نوآوری‌ها، از الگوریتم‌های زبان ‌پرداز تا روبات‌های پیشرفته، نوید آن را می‌دهند که انسان از بسیاری از وظایف شغلی خود رهایی یابد. اما برخلاف این وعدهٔ ظاهری، طبقهٔ کارگر امروز نه تنها آسوده‌تر نشده، بلکه با ترس از بیکارسازی، فشردگی ساعات کاری، و انباشت خستگی روانی و جسمی مواجه است. این تناقض، پرسشی اساسی پیش روی ما می‌گذارد: چرا با وجود جهش‌های عظیم در بالارفتن بهره‌ وری و قدرت ماشین آلات، انسان همچنان باید ۴۰ ساعت در هفته کار کند؟ چرا جامعه‌ای که توان آن را دارد تا ساعات کار را کاهش دهد، آن را حفظ یا حتی تشدید می‌کند؟

پاسخ را تنها در بطن مناسبات سرمایه‌ داری حاضر و تولید ارزش اضافه و سود از استثمار طبقه کارگر می‌توان جست. این مطلب، با تکیه بر نظریهٔ ارزش مارکس در تحلیل تکنولوژی، ضمن مرور تاریخی مبارزه برای کاهش ساعات کار، نشان می‌دهد که چگونه هوش مصنوعی نه در جهت رفاه عمومی، بلکه در خدمت سود سرمایه سازمان می‌یابد؛ و راه برون ‌رفت از آن، نه در تنظیم بازار، بلکه در مقابله با تقلیل ساعات کار در قبال دستمزد مکفی، تقلیل شدت استثمار و بیکاری و نهایتا واژگونی مناسبات اجتماعی تولید سرمایه داری نهفته است. در این راستا، تقلیل ساعات کار به ‌عنوان یکی از راه‌حل‌های عینی و قابل تحقق در دل سرمایه‌داری، مادامکه این مناسبات بر شرایط زندگی حاکم اند، و نیز به ‌مثابه گامی در جهت رهایی از نظام کارمزدی بررسی می‌شود.

از ١٦ ساعت تا ٨ ساعت، تاریخچه مبارزه برای کاهش زمان کار
تاریخچه مبارزه برای کاهش زمان کار با آغاز انقلاب صنعتی در قرن هجدهم، میلیون‌ها نفر از کارگران، از مزارع و کارگاه‌های کوچک به کارخانه‌ها سرازیر شدند. در این نظام نوین تولید، روز کاری تا ۱۶ ساعت نیز امتداد داشت، بدون هیچ حق یا حمایتی. حتی کودکان نیز قربانی بهره ‌کشی بی‌ رحمانه می‌شدند. این وضعیت اعتراضات گسترده‌ای را در قرن نوزدهم برانگیخت؛ از جمله جنبش چارتیست‌ها در بریتانیا که خواستار محدودسازی قانونی ساعات کار شد.

یکی از نقاط عطف تاریخی، اول ماه مه ۱۸۸۶ در شیکاگو است، زمانی که هزاران کارگر برای مطالبه “هشت ساعت کار، هشت ساعت فراغت، هشت ساعت خواب” تظاهرات کردند. این مبارزه به سرکوب خونینی انجامید، اما تاثیرات جهانی آن ماندگار شد. در دهه‌های بعد، فشار جنبش کارگری در کشورهای سرمایه‌داری، به‌ ویژه پس از جنگ جهانی دوم، موجب تثبیت تدریجی هفته کاری ۴۰ ساعته شد.

با این حال، از دهه هشتاد قرن بیستم به بعد، با تعرض تاچریسم و ریگانیسم و مقابله با دستاوردها و تلاش جنبش کارگری، این روند متوقف شد. بهره ‌وری به شکل تصاعدی رشد کرد، اما ساعات کار کاهش نیافت. برعکس، با گسترش فناوری دیجیتال و سیاست‌های ریاضت کشی، بسیاری از کارگران با ساعات طولانی‌ تر و ناامن ‌تر روبرو شدند، در حالی‌که دستمزدها راکد ماند.

مناسبات تولید و تکنولوژی: نگرش مارکسی
در سرمایه ‌داری، رشد و گسترش تکنولوژی به جای تسهیل زندگی انسان، به ابزار تشدید استثمار و انباشت سود سرمایه بدل می‌شود. این وارونگی از آنجا ناشی می‌شود که ابزار تولید و توزیع در مالکیت خصوصی اقلیت اندک سرمایه دار قرار دارد.

مارکس در “سرمایه” به تمایز میان “کار لازم” و “کار اضافه” اشاره می‌کند. کار لازم زمانی است که کارگر صرف تولید ارزش معادل مزد خود می‌کند. کار اضافه، ارزش اضافی‌ای است که کارگر بدون مزد تولید می‌کند و سرمایه ‌دار آن را تصاحب می‌کند. تکنولوژی در این نظام، به ‌جای کاهش کار لازم، به ابزار گسترش کار اضافه تبدیل می‌شود. در این‌جا با وارونگی بنیادینی مواجه‌ایم: تکنولوژی به جای آن ‌که انسان را از کار رها کند، او را از زندگی محروم می‌سازد. در دنیایی که ماشین‌ها به‌جای انسان تولید می‌کنند، انسان بیشتر از گذشته کار می‌کند، در حالی‌ که بیکاران بیشتری در جستجوی شغل‌اند. چرا؟

زیرا در چارچوب سرمایه‌داری، هر پیشرفت فنی معادل است با تهدیدی علیه اشتغال. اگر ماشینی بتواند وظیفه پنج انسان را انجام دهد، به‌ جای آن‌که این پیشرفت به کاهش ساعات کار یا افزایش رفاه عمومی منجر شود، به اخراج چهار نفر و تشدید فشار بر نفر پنجم می‌انجامد. در سرما‌یه داری به جای آن‌که حاصل بارآوری را بین کارگران توزیع شود، برعکس به ابزار کاهش هزینه‌ها و افزایش نرخ سود بدل می‌کند. در این جهان وارونه، بیکاری نه نشانه کمبود کار، بلکه نتیجه وفور کارآمدی است؛ و پیشرفت نه موجب آسایش، بلکه منبع اضطراب است. جامعه‌ای که می‌تواند با ماشین‌ها نیازهای خود را تأمین کند، همان جامعه‌ای است که کارگرانش گرسنه، خسته، و محروم‌اند.

این وارونگی، حاصل منطقی مناسباتی است که در آن هدف تولید نه رفع نیاز، بلکه خلق سود برای اقلیتی مالک است. تا زمانی که مالکیت ابزار تولید خصوصی باقی بماند، تکنولوژی به جای آن‌که حلقهٔ نجات انسان باشد، به تازیانه‌ای نوین بر بدن انسان بدل خواهد شد. این دنیای وارونه را به قول مارکس باید از قاعده بر زمین گذاشت.

بحران کار در عصر هوش مصنوعی
ظهور هوش مصنوعی، از جمله در قالب سیستم‌های یادگیری ماشینی، پردازش زبان طبیعی، بینایی رایانه‌ای، و روبات‌های خود مختار، امکان خودکارسازی بسیاری از وظایف شغلی را فراهم کرده است. این فناوری‌ها به ‌سرعت در صنایع مختلف نفوذ کرده‌اند و روند جایگزینی نیروی کار انسانی را تسریع کرده اند.

در صنعت خدمات، چت ‌بات‌ها و سامانه‌های پاسخ ‌گویی خودکار جایگزین اپراتورهای انسانی در مراکز تماس شده‌اند. پلتفرم‌هایی نظیر ChatGPT اکنون قادرند به‌ صورت ۲۴ ساعته خدمات پشتیبانی، رزرو، و پاسخ ‌گویی به مشتریان را انجام دهند. نتیجه؟ صدها هزار شغل خدماتی در معرض نابودی قرار گرفته‌اند، در حالی‌ که نیروی کار بازمانده با نظارت شدید دیجیتال و سهمیه‌های غیرواقعی مواجه است.

در بخش آموزش، سامانه‌های تدریس ماشینی و سیستم‌های اصلاح خودکار مانند Khanmigo یا Grammarly در حال جایگزینی معلمان خصوصی، ویراستاران، و مربیان هستند. مدارس خصوصی در سنگاپور و کره جنوبی از الگوریتم‌هایی برای برنامه‌ ریزی آموزش دانش ‌آموزان استفاده می‌کنند، که منجر به حذف نقش انسانی در بسیاری از حوزه‌های یادگیری شده است. اما این جایگزینی به کاهش فشار بر معلمان منجر نشده، بلکه نقش آن‌ها را به ناظران بی ‌اختیار و تابع نرم‌افزار تقلیل داده است.

در رسانه و تولید محتوا، الگوریتم‌های هوش مصنوعی در حال تصاحب وظایف روزنامه‌ نگاران، ویراستاران، مترجمان، و نویسندگان هستند. ابزارهایی نظیر Midjourney حتی جای طراحان گرافیک را گرفته‌اند. برخی شرکت‌ها، از جمله BuzzFeed، اعلام کرده‌اند که بخش‌هایی از تولید محتوای خود را به‌ طور کامل به هوش مصنوعی سپرده‌اند. اما در عوض، فشار بیشتری بر نیروی انسانی باقی‌ مانده وارد شده تا با سرعت بیشتری تولید کند.

در حمل ‌و نقل و انبارداری، روبات‌های خودکار، وسایل نقلیه بدون راننده و سیستم‌های لجستیک مبتنی بر هوش مصنوعی در شرکت‌هایی نظیر آمازون و UPS مستقر شده‌اند. در انبارهای آمازون، کارگران با الگوریتم‌هایی روبرو هستند که حرکت، استراحت، و بهره ‌وری آن‌ها را لحظه ‌به ‌لحظه رصد می‌کنند. کوچک‌ ترین تاخیر، اخطار و جریمه دارد. تکنولوژی در این فضا، به ابزاری برای تحمیل انضباط ماشینی بدل شده است.

حتی در حوزه مشاغل تخصصی، تاثیرات محسوس است. برنامه‌ نویسان با ابزارهایی مانند GitHub Copilot مواجه‌اند که کد نویسی را نیمه‌ خودکار می‌کند. در معماری، مهندسی، و طراحی صنعتی نیز AI به‌عنوان دستیار یا جایگزین ایفای نقش می‌کند. اگرچه این ابزارها در ظاهر کمک ‌کننده‌اند، اما در عمل موجب افزایش انتظارات بهره ‌وری و کاهش فرصت یادگیری برای تازه‌ واردان شده‌اند.

این مثال‌ها نشان می‌دهند که هوش مصنوعی، در چارچوب مناسبات سرمایه‌داری، به‌جای تسهیل زندگی و رهایی از کار، به ابزار کنترل، تشدید فشار، و حذف شغل بدل شده است. فناوری در اینجا نه ابزار آزادی، بلکه ابزار استثمار نوین است.

نقد فروش نیروی کار:
رابطه‌ای اجباری و غیر انسانی. در سرمایه‌داری، کارگر نه محصول کار، بلکه خود نیروی کارش را می‌فروشد. نیروی کاری که خود به کالا تبدیل شده است. این فروش به ظاهر آزادانه است، اما در واقع اجباری است؛ چرا که کارگر برای زنده ‌ماندن، ناچار است نیروی زندگی خود را به بهایی که بازار تعیین می‌کند بفروشد.

مارکس نشان می‌دهد که سرمایه ‌دار تنها بخشی از ارزش تولید شده را به شکل مزد می‌پردازد (کار لازم) و باقی را تصاحب می‌کند (کار اضافه). این استثمار، بنیان سود و انباشت سرمایه است. تکنولوژی نیز نه برای کاهش این شکاف، بلکه برای افزایش بهره‌کشی به ‌کار گرفته می‌شود.

تنها در جامعه‌ای که فروش نیروی کار ملغی شود، انسان می‌تواند واقعاً آزاد گردد؛ جامعه‌ای که در آن کار انتخابی، خلاقانه و داوطلبانه است. اثری از کار مزدی واستثمار نیست.

ضرورت و امکان ‌پذیری تقلیل هفته کاری به ۳۰ ساعت
تقلیل ساعت کار به ۳۰ ساعت در هفته، مطالبه‌ای فوری، انسانی و کاملا عملی است. نه تنها در دل مناسبات سرمایه‌داری کنونی قابل اجراست، بلکه به ‌مثابه ترک برداشتن در منطق استثمار سرمایه نیز عمل می‌کند. استدلال‌های رایج سرمایه ‌داران در مخالفت با این سیاست، عمدتاً بر دو محور تکیه دارند:

کاهش ساعات کار منجر به کاهش بهره‌وری و کند شدن رشد اقتصادی و افزایش هزینهٔ کارفرما و آسیب به سرمایه های کوچک میشود. اما حتی تجربه برخی از کشورهای اروپایی مانند فرانسه، ایسلند و بلژیک نشان داده که چنین استدلالاتی تماما پوچ است، بلکه بعضا به رضایت شغلی، کاهش فرسودگی، و افزایش اشتغال منجر می‌شود.

اما از منظر ما و کارگر، باید افزود که در شرایط امروزی و با سطح بارآوری کنونی، ۳۰ ساعت کار در هفته برای تأمین نیازهای جامعه نه تنها کافی، بلکه بیش از اندازه است. بشر امروز با بهره‌ گیری از فناوری‌های مدرن می‌تواند با صرف زمان بسیار کمتری، کالاهای بیشتری برای رفع نیازمندیهای جامعه تولید کند. تکنولوژی بار عظیمی از دوش انسان برداشته و آنچه مانع استفاده از این ظرفیت به نفع مردم است، مناسبات سرمایه داری و منطق سود و انباشت سرمایه است.

از همین ‌رو، ضروری است که دستمزد حاصل از ۳۰ ساعت کار تضمین‌ کنندهٔ زندگی‌ای انسانی، امن، و با استانداردهای بین‌المللی پذیرفته‌ شده رفاه اجتماعی باشد. این به معنای بیمهٔ کامل، آموزش رایگان، سلامت عمومی، و مسکن قابل ‌مناسب و اوقات فراغت و تفریح است.

از منظر ایجاد شغل، تقلیل ساعت کار می‌تواند به گسترش محسوس اشتغال بینجامد. به‌ طور سرانگشتی اگر هفته کاری از ۴۰ به ۳۰ ساعت کاهش یابد، این یعنی هر سه شغل موجود به چهار شغل تبدیل می‌شود. به‌ عبارت دیگر، کاهش ساعت کار به میزان ۲۵ درصد، در صورت تقسیم عادلانهٔ کار، می‌تواند نرخ بیکاری را تا حد زیادی کاهش دهد.

این سیاست هم‌ زمان با بهبود کیفیت زندگی، فرصت‌هایی برای ورود جوانان به بازار کار، بازگشت بیکاران به چرخه تولید، و کاهش استرس‌های مزمن ناشی از اضافه ‌کاری فراهم می‌کند. این نه هزینه، که سرمایه ‌گذاری بر سلامت اجتماعی است و باید تماما به نظام حاکم تحمیل کرد.

سوسیالیسم و تکنولوژی: ابزار شکوفایی انسان
در جامعهٔ سوسیالیستی، ابزار تولید در تملک جمعی قرار دارد و برنامه ‌ریزی تولید براساس نیاز انسانی و نه سود تنظیم می‌شود. در چنین نظامی: هر پیشرفت تکنولوژیک به ‌طور خودکار به کاهش ساعات کار و افزایش وقت آزاد منجر می‌شود. فراغت و یادگیری و تعاون، به‌ جای رقابت و اجبار، هسته فرهنگ کاری را تشکیل می‌دهد. هوش مصنوعی به‌عنوان ابزار همکاری و ارتقاء کیفیت زندگی توسعه می‌یابد، نه ابزاری برای کنترل. مارکس در مانیفست کمونیست و منصور حکمت بر همین مبنا در “یک دنیای بهتر” تصویر جامعه‌ای را ترسیم می‌کند که در آن “هرکس به اندازه توان خود کار می‌کند و به اندازه نیازش بهره‌مند می‌شود”. کار در چنین جامعه‌ای نه ابزار بقاء، بلکه شکل مشارکت خلاقانهٔ انسان در زندگی اجتماعی و رفع نیازهای فرد و جامعه است.

رهایی انسان از کار بیگانه ‌شده
تقلیل ساعت کار به ۳۰ ساعت در هفته، مطالبه‌ای تاکتیکی است: از سویی، امکان‌پذیر در دل همین نظام است؛ از سوی دیگر، منطق استثمار را به چالش می‌کشد. اما افق نهایی، نابودی مناسبات سرمایه‌ دارانه و ایجاد نظمی انسانی است که در آن کار، شکلی از شکوفایی و نه اجبار باشد.

جهان وارونهٔ سرمایه‌داری، با وجود توانایی تکنولوژیک بالا، انسان را فرسوده و بی‌ پناه نگه می‌دارد. تنها با الغای مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و توزیع اجتماعی، و سازمان‌ دهی تولید براساس نیاز انسانی، می‌توان به جامعه‌ای دست یافت که در آن تکنولوژی، به‌جای سلطه، به خدمت انسان درآید.

مبارزه برای ۳۰ ساعت کار در هفته، گامی است به سوی جهانی که در آن، انسان‌ها نه برای سود، بلکه برای زندگی کار می‌کنند. جهانی که در آن، ماشین‌ها برای انسان‌ها کار می‌کنند، نه بالعکس.

۸ مه ۲۰۲۶