جمهوری اسلامی سوم؛

 

آرایش جدید حکومت، سیاستی نو، آلترناتیوی رهایی‌بخش

 

علی جوادی

 

در بخش نخست این نوشته مطرح شد که جمهوری اسلامی پس از مرگ خامنه‌ای و در متن جنگ اخیر، وارد مرحله تازه‌ای از حیات خود شده است. آنچه از آن با عنوان “جمهوری اسلامی سوم” یاد شد، صرفاً جا به ‌جایی چند چهره یا افزایش نقش سپاه نبود، بلکه بیانگر تغییر در آرایش قدرت و شکل دولت بود؛ آرایشی که در آن فرماندهی نظامی، مدیریت دائمی بحران و تمرکز هرچه بیشتر قدرت، به محور سازمان‌دهنده حکومت اسلامی تبدیل می‌شوند.

 

این بازآرایی، محصول انتخاب آزادانه جمهوری اسلامی نیست؛ پاسخی است به بحرانی که مرگ خامنه‌ای، جنگ، شکاف‌های درونی حکومت و بن‌بست‌های اقتصادی و اجتماعی و حکومتی آن را تشدید کرده‌اند. جمهوری اسلامی سوم، اگر شکل بگیرد شود، تلاشی است برای حفظ نظامی که دیگر به سادگی با سازوکارهای پیشین قادر به ادامه حیات نیست.

 

اما هیچ تغییر آرایشی در رأس حکومت، سرنوشت جامعه را به خودی خود تعیین نمی‌کند. پرسش اصلی این نیست که جمهوری اسلامی چگونه خود را بازسازی می‌کند؛ پرسش اصلی این است که جامعه چگونه به این آرایش تازه پاسخ خواهد داد. اگر بخش قبلی به این پرسش پاسخ می‌داد که جمهوری اسلامی چگونه می‌کوشد خود را نجات دهد، این مقاله به این پرسش پاسخ می‌دهد که چرا جامعه جمهوری اسلامی سوم را نخواهد پذیرفت و این آخرین آرایش قدرت نیز در برابر مبارزه جامعه به بن‌بست خواهد رسید.

 

جامعه از جنگ عبور می‌کند، نه به گذشته بازمی‌گردد

نخستین نشانه دوره جدید را نه باید در آرایش تازه قدرت در رأس حکومت، بلکه در بازگشت جامعه به میدان مبارزه جستجو کرد. جمهوری اسلامی سوم پاسخی به بحران حکومت است؛ اما پاسخ جامعه به این آرایش تازه نیز آغاز شده است. هنوز خطر جنگ از میان نرفته است. بمباران‌ها و حملات موشکی به طور متناوب ادامه دارند و سایه یک رویارویی گسترده‌تر همچنان بر زندگی مردم سنگینی می‌کند. با این همه، آنچه بار دیگر به مرکز سیاست بازمی‌گردد، مطالبات و مبارزات خود جامعه است.

 

در روزها و هفته‌های اخیر، اعتراضات کارگران، تجمع‌های بازنشستگان، اعتراضات علیه اعدام و دیگر اشکال مقاومت اجتماعی، نخستین نشانه‌های این جابه‌جایی را آشکار کرده‌اند. این اعتراضات هنوز به گستردگی اعتراض های پیشین نیست، اما اهمیت آنها در جای دیگری است: جامعه دوباره ابتکار عمل را به دست می‌گیرد و مسائل واقعی خود را به دستور روز سیاست بازمی‌گرداند. اما این بازگشت، بازگشت به نقطه پیش از جنگ نیست. جامعه از جنگ عبور می‌کند. تجربه جنگ، ویرانی، آوارگی، ناامنی و همزمان مشاهده عملکرد همه نیروهای سیاسی، آگاهی و تجربه تازه‌ای را در برابر جامعه قرار داده است. مردم نه تنها جمهوری اسلامی را در آزمون جنگ دیدند، بلکه مدعیان آلترناتیو را نیز آزمودند.

 

این تجربه، دو واقعیت را روشن‌تر از گذشته در برابر جامعه قرار داد. نخست آنکه جمهوری اسلامی حتی در شرایط جنگ نیز حاضر است برای حفظ قدرت، زندگی میلیون‌ها انسان را قربانی کند و جنگ را فرصتی برای تجدید قوا و آرایش ببیند. دوم آنکه بخش عمده راست سلطنت‌طلب و ناسیونالیست های قوم پرست، که جنگ و حملات نظامی بزرگترین ارتش های جهان را راه رهایی معرفی می‌کرد، آزمون خود را نیز در برابر مردم پس داد. برای میلیون‌ها انسان، علیرغم توهمات پوچ سازماندهی شده، جنگ نه نوید آزادی، بلکه تجربه‌ای از ویرانی، مرگ و ناامنی بود. همین تجربه، بیش از پیش فاصله میان افق جنگ‌طلبان و مطالبات واقعی جامعه را آشکارتر و مهر شکستی بر این افق راست و توهم ارتجاعی بود.

 

از همین رو، بازگشت اعتراضات صرفاً از سر گرفته شدن مبارزات گذشته الزاما با همان سیاستها و شعارها نیست؛ آغاز مرحله‌ای تازه ای میتواند و باید باشد. اکنون جامعه با تجربه‌ای که از جنگ اندوخته است، دوباره مطالبات بنیادی خودش را به میدان می‌آورد؛ مبارزه علیه فقر و فلاکت و بیکاری، علیه استثمار، علیه هر گونه ستم و نابرابری، علیه اعدام، علیه سرکوب، علیه مذهب و حکومت مذهبی و علیه کل نظم سیاسی و اقتصادی‌ای که این فجایع را بازتولید می‌کند.

 

این نخستین تناقض جمهوری اسلامی سوم است. حکومت می‌کوشد با تمرکز هرچه بیشتر قدرت، با امنیتی کردن جامعه و با تشدید سرکوب، بحران خود را مهار کند. اما همان شرایطی که این آرایش تازه را ضروری کرده است، زمینه بازگشت مبارزات اجتماعی را نیز فراهم می‌آورد. هرچه دولت بیشتر به فرماندهی، دستگاه امنیتی و چوبه دار متکی می‌شود، جامعه نیز بیش از پیش مبارزه برای آزادی و برابری و رفاه و کرامت انسانی را به مرکز سیاست بازمی‌گرداند.

 

از همین جاست که دوره تازه آغاز می‌شود. مسئله دیگر فقط تغییر آرایش قدرت در رأس حکومت نیست؛ مسئله رویارویی دو روند متضاد است: تلاشی از بالا برای بازسازی حاکمیت جمهوری اسلامی، و تلاشی از پایین برای از سر گرفتن مبارزه‌ای که هدف آن الزاما نه ادامه سیاست دوره پیش، بلکه بر مبنای در هم شکستن آن توهمات و شکل دادن به آلترناتیوی جدید که گام اول تحقق آن پایان دادن به کلیت حکومت اسلامی است.

 

دو جبهه اصلی نبرد اجتماعی

جامعه ایران با ده‌ها مطالبه پراکنده به میدان بازنمی‌گردد. همان‌گونه که جمهوری اسلامی سوم می‌کوشد همه بحران‌های خود را در قالب یک حاکمیت متمرکز، امنیتی و فرماندهی‌شده مهار کند، جامعه نیز به تدریج مبارزات خود را حول دو جبهه اصلی متمرکز می‌کند: مبارزه علیه فقر، فلاکت و استثمار، و مبارزه علیه اعدام، سرکوب، هر گونه ستم و نابرابری و حکومت مذهبی.

 

این دو جبهه، الزاما دو جنبش مستقل یا دو عرصه جداگانه مبارزه نیستند. آنها دو بعد یک نبرد اجتماعی واحدند؛ نبردی که از یک سو مناسبات اقتصادی حاکم را به چالش می‌کشد و از سوی دیگر، ماشین سیاسی، امنیتی و ایدئولوژیکی‌ای را که حافظ همان مناسبات است. جمهوری اسلامی سوم نمی‌تواند فقر و استثمار را بدون سرکوب بر جامعه تحمیل کند؛ همان‌گونه که نمی‌تواند سرکوب را بدون حفظ مناسبات استثمارگرانه تداوم بخشد. اما در همان حال، عمق بحران اقتصادی، حکومت را ناگزیر می‌کند که در برابر برخی مطالبات معیشتی، هرچند محدود و موقت، عقب‌ نشینی هایی کند. این عقب‌نشینی‌ها نشانه قدرت حکومت نیست؛ محصول فشار جامعه و بیانگر خصلت انفجاری جامعه است. اما هر گام عقب‌نشینی، به نوبه خود فضای تعرض گسترده‌تر جامعه را فراهم می‌کند و مبارزه بر سر فقر و فلاکت را بیش از پیش به مبارزه بر سر قدرت سیاسی گره می‌زند.

 

نه به فقر، فلاکت و استثمار

نخستین میدان این رویارویی، معیشت میلیون‌ها انسان است. جمهوری اسلامی سوم، همانند حکومت‌های پیش از خود، بحران اقتصادی را به ارث نبرده است؛ این بحران محصول بیش از چهار دهه حاکمیت سرمایه‌داری اسلامی است. اما تفاوت در آنجاست که آرایش جدید حکومت می‌کوشد، ناچار است، علیرغم برخی عقب نشینی ها، هزینه بقای خود را بیش از هر زمان بر دوش طبقه کارگر، بازنشستگان، مزدبگیران و محرومان جامعه بیندازد.

 

از همین رو، اعتراضات کارگری، تجمع‌های بازنشستگان، مبارزه علیه دستمزدهای زیر خط فقر، علیه بیکاری، گرانی، نابودی بخشهایی از زندگی و ناامنی شغلی، ذاتا اعتراضاتی اقتصادی نیستند. اینها نخستین سنگرهای نبرد جامعه با جمهوری اسلامی سوم‌اند. هر اعتصاب، هر تجمع و هر اعتراض معیشتی، مستقیماً سیاستی را به چالش می‌کشد که می‌خواهد بحران حکومت را از سفره مردم تأمین کند. این مبارزه، علاوه بر مبارزه برای افزایش دستمزد یا بهبود شرایط زندگی، این پرسش کلیدی را دارد که چرا جامعه باید بهای جنگ، بحران، فساد، تحریم، میلیتاریسم و بقای یک حکومت ورشکسته و ضد انسانی اسلامی را بپردازد؟ به همین دلیل، مبارزه علیه فقر و استثمار، امروز بیش از هر زمان به یک مبارزه سیاسی علیه کلیت جمهوری اسلامی و بیش از هر زمان با پرچم نه سوسیالیستی به این وضعیت تبدیل می‌شود.

 

نه به اعدام، سرکوب و حکومت مذهبی

اگر فقر و فلاکت ابزار و الگوی اقتصادی بقای جمهوری اسلامی است، اعدام و سرکوب ابزار سیاسی آن است. جمهوری اسلامی سوم با چوبه دار در خیابانها اعلام موجودیت کرده است. تشدید اعدام‌ها، گسترش فضای امنیتی، فشار بر زندانیان سیاسی، تهدید، ایجاد رعب و وحشت در جامعه و تلاش برای خاموش کردن هر صدای اعتراضی، واکنش‌های مقطعی یک حکومت مضطرب نیست؛ اینها اجزای سازنده آرایش جدید قدرت‌اند.

 

از همین رو، مبارزه علیه اعدام نیز دیگر صرفاً دفاع از جان عزیزان محکوم به مرگ نیست. این مبارزه، دفاع از حق حیات جامعه در برابر حکومتی است که برای حفظ خود، مرگ را به ابزار سیاست تبدیل کرده است. هر تجمع علیه اعدام، هر کارزار برای آزادی زندانیان سیاسی، هر اعتراض به سرکوب زنان، دانشجویان، کارگران و آزادی‌خواهان، مستقیما قلب ماشین سیاسی – امنیتی جمهوری اسلامی سوم را هدف می‌گیرد.

 

در این معنا، مبارزه علیه اعدام و مبارزه علیه فقر را نمی‌توان از یکدیگر جدا کرد. حکومتی که فقر را بازتولید می‌کند، برای حفظ آن به زندان، سرکوب و اعدام نیاز دارد؛ و حکومتی که با اعدام حکومت می‌کند، ناگزیر همان نظم اقتصادی را نیز حفظ خواهد کرد که میلیون‌ها انسان را به فقر و فلاکت کشانده است.

 

از همین رو، دو جبهه اصلی نبرد اجتماعی در دوره پیش رو روشن‌اند: نبرد برای رفاه و نبرد برای آزادی و برابری. این دو نه در برابر یکدیگر، بلکه در کنار یکدیگر، چهارچوب واقعی مبارزه جامعه با جمهوری اسلامی سوم را شکل می‌دهند. درست بر بستر همین دو جبهه است که افق یک آلترناتیو سوسیالیستی می‌تواند از سطح یک برنامه سیاسی فراتر رود و به نیرویی اجتماعی و سازمان‌دهنده و آلترناتیو اصلی جامعه بدل شود.

 

جنگ، راست را نیز به محاکمه کشید

جنگ تنها جمهوری اسلامی را وحشیانه تر از گذشته در برابر مردم قرار نداد. همه نیروهای مدعی آینده ایران نیز در برابر یک آزمون بزرگ سیاسی قرار گرفتند. همان‌گونه که عملکرد جمهوری اسلامی در جنگ، ماهیت واقعی این حکومت را بیش از پیش آشکار کرد، سیاست‌های نیروهایی که جنگ، تحریم و تعرض نظامی را راه رهایی جامعه معرفی می‌کردند نیز در معرض داوری سخت مردم قرار گرفت.

 

بخش عمده راست سلطنت‌ طلب و ناسیونالیست قوم پرست، جنگ را نه یک فاجعه انسانی، بلکه فرصتی برای پیشبرد پروژه سیاسی خود دید. هر بمباران، هر حمله موشکی و هر تشدید فشار خارجی، از نگاه آنان می‌توانست گامی در جهت تضعیف جمهوری اسلامی و نزدیک شدن به قدرت باشد. اما جامعه، جنگ را از زاویه دیگری تجربه کرد؛ از زاویه ویرانی خانه‌ها، ناامنی، مرگ، آوارگی، نابودی زیرساخت‌های زندگی و گسترش فقر.

 

همین شکاف، فاصله میان راست جنگ‌ طلب و جامعه را بیش از هر زمان آشکار کرد و مهر شکست آلترناتیو راست بر پیشانی اش کوبید. برای مردمی که زیر بمباران زندگی کرده‌اند، آزادی نمی‌تواند محصول ویرانی باشد. تجربه جنگ بار دیگر نشان داد که رهایی جامعه نه از مسیر بمب، نه از مسیر تعرض نظامی و نه از پروژه‌های آلترناتیوسازی از بالا عبور می‌کند.

 

این البته به آن معنا نیست که جمهوری اسلامی از جنگ بی‌نصیب ماند یا نتوانست بخشی از جامعه را حول خود بسیج کند. در لحظات بحرانی، بخش‌هایی از جنبش ملی ـ اسلامی، با وجود همه اختلافات درونی، بار دیگر در دفاع از “تمامیت ارضی”، “میهن” و مقابله با حمله خارجی در کنار حکومت قرار گرفتند و رژیم نیز کوشید از این فضا برای بازسازی موقعیت خود بهره ببرد. این پدیده در تاریخ جمهوری اسلامی تازه نیست؛ حکومت بارها در بزنگاه‌های بزرگ سیاسی توانسته است بر بستر ناسیونالیسم و خطر خارجی، از جمله جنگ ارتجاعی ایران و عراق، بخشی از این نیروها را به پشت سر خود بکشاند.

 

اما این همه واقعیت نیست. اگر جنگ، فرصت محدودی برای جمهوری اسلامی جهت بسیج این نیروها فراهم کرد، همزمان پرده از بن‌بست راست جنگ‌ طلب نیز برداشت. آنهایی که آزادی را از بمباران جامعه جستجو می‌کردند، نه تنها نتوانستند به نیروی سازماندهی تبدیل شوند، بلکه فاصله‌شان با تجربه زندگی دهها میلیون انسان بیش از پیش آشکار شد.

 

در این میان، جنگ نشان داد که تنها افقی که توانست استقلال خود را از هر دو قطب ارتجاع حفظ کند، افق سوسیالیستی و سیاست “نه به جنگ، نه به جمهوری اسلامی؛ زنده باد انقلاب اجتماعی” بود. این سیاست نه در کنار ماشین جنگی جمهوری اسلامی ایستاد و نه در کنار پروژه‌های جنگ‌ طلبانه راست. دفاع از زندگی مردم را با مبارزه برای سرنگونی جمهوری اسلامی پیوند زد و نشان داد که رهایی جامعه نه از مسیر جنگ، بلکه از مسیر دخالت مستقل خود مردم و انقلاب اجتماعی می‌گذرد.

 

البته این به معنای آن نیست که این افق، همین امروز به قطب مسلط جامعه تبدیل شده است، برای چنین شرایطی باید تلاش بسیاری کرد. اما جنگ، ضرورت وجود چنین قطبی را بیش از هر زمان آشکار کرد و شرایط مساعدتری برای طرح و گسترش آن فراهم آورد. اگر دو قطب ارتجاع -ـ جمهوری اسلامی و راست جنگ‌ طلب -ـ هر یک راه‌ حل خود را در جنگ، میلیتاریسم یا بهره‌برداری از آن جستجو کردند، افق سوسیالیستی بر استقلال جامعه، مخالفت همزمان با جنگ و جمهوری اسلامی و اتکای به نیروی انقلاب اجتماعی پای فشرد.

 

مساله اصلی در حال حاضر این است که چگونه این افق میتواند به یک نیروی اجتماعی متشکل و تعیین‌کننده بدل شود، و این امر به پاسخ سازماندهی شده به نبردهای اجتماعی و طبقاتی پیش رو، به سازمان‌یابی در محیط‌های کار و محلات و به توان جنبش سوسیالیستی در پیوند دادن مبارزه علیه فقر، علیه اعدام و علیه جمهوری اسلامی در یک جنبش واحد برای انقلاب اجتماعی بستگی دارد.

 

و جنگ، بیش از آنکه پاسخ آینده ایران را داده باشد، پرسش آینده را روشن‌تر کرد: آیا جامعه بار دیگر میان دو قطب ارتجاعی گرفتار خواهد شد، یا خواهد توانست پرچم مستقل خود را بر متن مبارزات جاری برافرازد؟ پاسخ این پرسش، نه در میدان‌های جنگ، بلکه در کارخانه‌ها، محلات، دانشگاه‌ها و در سازمان‌یابی آگاهانه جنبش آزادی‌خواه و سوسیالیستی رقم خواهد خورد.

 

میدان اصلی نبرد؛ کارخانه، محیط کار و آموزش، محله، و خیابان

جنگ، مرکز ثقل سیاست را برای مدتی به آسمان، موشک‌ها، اتاق‌های فرماندهی و میزهای مذاکره منتقل کرد. رسانه‌های دست راستی و دستگاه تبلیغات موساد و ایران انترنشنال با تلاش بی سابقه ای بی شرمانه کوشیدند و چنین القا می‌کردند که سرنوشت جامعه در میدان‌های جنگ، در تصمیم قدرت‌های جهانی یا در کشمکش‌های درون حکومت رقم می‌خورد. اما با فروکش نسبی جنگ، بار دیگر روشن می‌شود که سرنوشت جامعه نه در آنجا، بلکه در خود جامعه تعیین خواهد شد.

 

اما تاریخ جمهوری اسلامی نشان داده است که هیچ تحول تعیین‌کننده‌ای از اتاق‌های فکر قدرت آغاز نشده است. از اعتصابات کارگری تا جنبش‌های اعتراضی، از مبارزات زنان تا اعتراضات دانشجویی، از خیزش‌های خیابانی تا مقاومت علیه اعدام، همواره این جامعه بوده است که سیاست را به پیش رانده است. به همین دلیل، میدان اصلی نبرد آینده را نه باید در رقابت جناح‌های حکومت جستجو کرد و نه در پروژه‌های آلترناتیوسازی از بالا. این میدان در محیط‌های کار، در کارخانه‌ها، در مراکز خدمات، در محلات، در دانشگاه‌ها، در مدارس و در همه عرصه‌هایی قرار دارد که میلیون‌ها انسان هر روز با فقر، تبعیض، نابرابری، سرکوب و بی‌حقوقی روبه‌رو می‌شوند.

 

از این رو، مسئله اساسی امروز فقط گسترش اعتراض نیست؛ سازماندهی اجتماعی و پیوند دادن این اعتراضات است. جمهوری اسلامی سوم می‌کوشد هر اعتراض را در محدوده‌ای جداگانه محصور کند؛ اعتراض کارگران را از اعتراض زنان، مبارزه علیه اعدام را از مبارزه علیه فقر، و اعتراضات محلی را از یکدیگر جدا نگه دارد. نقطه قوت جامعه دقیقاً در شکستن این جدایی‌ها و تبدیل این مبارزات به اجزای یک جنبش سازماندهی شده و سراسری است.

 

از دل همین روند است که امکان برافراشته شدن یک پرچم مشترک فراهم می‌شود؛ پرچمی که بتواند مبارزه علیه فقر، علیه اعدام، علیه حکومت مذهبی و علیه جمهوری اسلامی را به یک افق واحد پیوند بزند. این همان نقطه‌ای است که آلترناتیو سوسیالیستی از سطح یک برنامه سیاسی فراتر می‌رود و به یک نیروی اجتماعی تبدیل می‌شود؛ نه از بیرون جامعه، بلکه در متن مبارزات روزمره خود جامعه.

 

آلترناتیو سوسیالیستی؛ وحدت “نه”های بزرگ جامعه

اگر مبارزه جامعه تنها به مجموعه‌ای از اعتراضات پراکنده محدود بماند، حتی گسترده‌ترین خیزش‌ها نیز نمی‌توانند به یک نیروی تعیین ‌کننده برای تغییر جامعه تبدیل شوند. اعتراض کارگران علیه فقر، مبارزه زنان علیه حجاب اسلامی، مقاومت علیه اعدام، اعتراض بازنشستگان، مبارزه علیه تبعیض و ده‌ها شکل دیگر از مقاومت اجتماعی، هر یک به تنهایی بخشی از واقعیت جامعه امروز ایران را بیان می‌کنند، اما هنوز به خودی خود یک آلترناتیو اجتماعی را نمی‌سازند. آنچه به این مبارزات قدرت تاریخی می‌دهد، پیوند آنها در یک افق مشترک است.

 

منصور حکمت این ویژگی را با دقتی کم ‌نظیر در قالب تز سلبی–اثباتی بیان کرد. در این تلقی، آلترناتیو سوسیالیستی در ابعاد اجتماعی پیش از آنکه در قالب تصویری آرمانی از جامعه آینده، بطور اثباتی خود را معرفی کند، در متن مبارزات جاری و در “نه”های بزرگ جامعه حضور پیدا می‌کند. این “نه”ها، نفی صرف نیستند؛ نفی‌ای هستند که همزمان افق یک جامعه دیگر را نیز در خود حمل می‌کنند.

 

وقتی کارگران علیه فقر، فلاکت و استثمار به میدان می‌آیند، فقط برای افزایش دستمزد یا بهبود شرایط کار مبارزه نمی‌کنند؛ منطقی را به چالش می‌کشند که سود سرمایه را بر زندگی انسان مقدم می‌داند. وقتی جامعه علیه اعدام به پا می‌خیزد، تنها برای نجات جان محکومان به مرگ مبارزه نمی‌کند؛ مشروعیت دولتی را به چالش می‌کشد که مرگ را به ابزار حکومت تبدیل کرده است. وقتی زنان علیه حجاب و زن ستیزی و قوانین اسلامی مبارزه می‌کنند، صرفاً یک قانون یا یک پوشش را نفی نمی‌کنند؛ کل نظامی را به چالش می‌کشند که مذهب و ستم مذهبی را بر زندگی انسان حاکم کرده است.

 

از این منظر، “نه به فقر”، “نه به اعدام”، “نه به حکومت مذهبی”، “نه به تبعیض”، “نه به جنگ”، “نه به استبداد” و “نه به حکومت اسلامی”، شعارهایی جداگانه نیستند. اینها بیان‌های مختلف یک جنبش اجتماعی واحدند؛ جنبشی که هنوز ممکن است در اشکال گوناگون و پراکنده ظاهر شود، اما در عمق خود به سوی یک افق مشترک میتواند و باید حرکت ‌کند.

 

قدرت آلترناتیو سوسیالیستی دقیقاً در همین‌جاست. قدرت آن در این نیست که از مردم بخواهد از امروز برای سوسیالیسم بطور اثباتی مبارزه کنند؛ قدرت آن در این است که نشان می‌دهد اگر این “نه”های بزرگ جامعه تا انتها دنبال شوند، ناگزیر به یک “آری” بزرگ می‌رسند: آری به آزادی، آری به برابری، آری به رهایی انسان از استثمار، تبعیض، حکومت مذهبی و هر شکلی از سلطه طبقاتی.

به همین دلیل، آلترناتیو سوسیالیستی از بیرون این مبارزات وارد جامعه نمی‌شود. در متن همین مبارزات شکل می‌گیرد، داده این مبارزات است، رشد می‌کند و نیروی خود را به دست می‌آورد. وظیفه کمونیسم کارگری نیز علاوه بر بیان شفاف و روشن آلترناتیو سوسیالیستی، در عین حال تامین هژمونی سلبی در این اعتراضات و همچنین پیوند دادن آنها، تعمیق افق مشترکشان و تبدیل این “نه”های بزرگ به یک جنبش آگاهانه برای انقلاب اجتماعی است.

 

انتخاب پیش روی جامعه

جمهوری اسلامی سوم، اگر بتواند به عنوان آرایش تازه قدرت تثبیت شود، راه‌ حل بحران جمهوری اسلامی نیست؛ آخرین تلاش آن برای بقاست. حکومتی که برای ادامه حیات خود ناگزیر است فرماندهی نظامی را بر کل دولت، سرکوب و اعدام را بر جامعه، و فقر و فلاکت را بر زندگی میلیون‌ها انسان تحمیل کند، نه از موضع قدرت، بلکه از موضع ضعف حکومت می‌کند. این آرایش تازه، اعتراف به حل بحران نیست؛ اعتراف به عمیق‌تر شدن همان بحرانی است که چهار دهه جمهوری اسلامی را به بن‌بست کشانده است.

 

اما اگر جمهوری اسلامی می‌کوشد خود را بازسازی کند، جامعه نیز دیگر جامعه دیروز نیست. این جامعه، بیش از چهار دهه مبارزه، خیزش های اجتماعی متعدد، تجربه جنگ، تجربه جمهوری اسلامی و تجربه راست جنگ‌ طلب و ناسیونالیست قوم پرست را پشت سر گذاشته است. این جامعه نه به سادگی به گذشته بازمی‌گردد و نه مسلما جمهوری اسلامی سوم را خواهد پذیرفت. آنچه در برابر حکومت قرار دارد، جامعه‌ای است که دیگر نه آزادی را از بمباران و مداخله خارجی انتظار می‌کشد و نه حاضر است بار دیگر به چرخه باطل انتخاب میان دو قطب ارتجاعی تن دهد.

 

تجربه جنگ یک حقیقت اساسی را روشن‌تر از همیشه در برابر جامعه قرار داد. نه جمهوری اسلامی و محور مقاومت اسلامی اش پاسخی برای آینده ایران دارد و نه راست جنگ‌ طلب که آزادی را در بمباران، مداخله خارجی و جا به ‌جایی قدرت از بالا جستجو می‌کند. هر دو افق یکبار دیگر در برابر مردم آزموده شدند. تکلیف رژیم اسلامی که از پیش روشن بود. یکی جامعه را به نام “دفاع از میهن” به تحمل فقر، سرکوب و اعدام فراخواند و دیگری ویرانی جنگ را نردبان پروژه سیاسی خود قرار داد. یکی بر “محور مقاومت” و دیگری بر محور “ترامپ و نتانیاهو”، اما هیچ ‌یک پاسخی به نیاز جامعه برای آزادی، برابری و یک زندگی انسانی نبود.

 

در برابر این دو افق، راه دیگری قرار دارد؛ راهی که نه از میدان‌های جنگ، بلکه از متن مبارزات جاری جامعه نیرو می‌گیرد. راهی که مبارزه علیه فقر و استثمار را با مبارزه علیه اعدام، سرکوب، حکومت مذهبی و جمهوری اسلامی در یک جنبش واحد برای انقلاب اجتماعی پیوند می‌زند. تجربه جنگ نشان داد که تنها افقی که توانست استقلال خود را از هر دو قطب ارتجاع حفظ کند، افق “نه به جنگ، نه به جمهوری اسلامی؛ زنده باد انقلاب اجتماعی” بود. اکنون وظیفه این است که این استقلال سیاسی به نیرویی اجتماعی، متشکل و سازمان‌یافته تبدیل شود. درست در همین میدان‌هاست که پرچم آلترناتیو سوسیالیستی باید بیش از هر زمان برافراشته شود.

 

جمهوری اسلامی سوم، اگر زنده متولد شود، نه آغاز دوران تازه‌ای از ثبات، بلکه آخرین سنگر جمهوری اسلامی در نبرد با جامعه خواهد بود. این آرایش تازه شاید بتواند عمر رژیم را اندکی طولانی‌تر کند، اما قادر نیست تضادهایی را که چهار دهه انباشته شده‌اند از میان بردارد. برعکس، همان شرایطی که جمهوری اسلامی را به این بازآرایی قدرت واداشته است، زمینه رویارویی‌های بزرگ‌تر اجتماعی را نیز فراهم می‌کند.

 

آینده این نبرد نه در اتاق‌های فرماندهی، نه در میزهای مذاکره و نه در تصمیم قدرت‌های جهانی رقم خواهد خورد. آینده را مردمی خواهند ساخت که مبارزه علیه فقر، علیه اعدام، علیه حکومت مذهبی و علیه کلیت جمهوری اسلامی را به یک جنبش متشکل برای انقلاب اجتماعی تبدیل کنند.

 

این همان انتخاب تاریخی پیش روی جامعه است: نه به جنگ، نه به جمهوری اسلامی؛ زنده باد انقلاب اجتماعی. آینده زندگی و مردم در گرو این انتخاب است.

 

۳۱ جولای ۲۰۲۶