علی جوادی
اصغر کریمی، پس از اعلام آتش بس، میان جمهوری اسلامی و آمریکا، این توقف موقت را نه به عنوان قطع یک فاجعه انسانی، هر چند موقت و شکننده، بلکه صرفا مکثی در “جنگ اصلی” میان مردم و حکومت تصویر میکند. او از تداوم “جنگ ۴۷ ساله” سخن میگوید و عملا میکوشد جنگ دولت های تروریست را در امتداد همان مبارزه مردم جا بزند. در این روایت، نه از ویرانی جامعه خبری هست، نه از کشتار، نه از کودکان قربانی، نه از میلیونها کارگری که بیکار شدند، نه از مردمی که آواره شدند، نه از امکانات جامعه که در هم کوبیده شدند و نه از مردمی که زیر ضرب جنگ به خاک و خون کشیده شدند. جامعه حذف میشود تا یک تز سیاسی سر پا بماند. کدام تز؟
وقتی انسان حذف میشود، جنگ به تز تبدیل میشود
در این متن، فقط حقیقت تحریف نشده است؛ خود انسان و انسانیت دفن شده است. بحث فقط بر سر یک سکوت نیست. سکوت، گاهی نشانه شرم است. اینجا اما با چیزی موحش تر روبرو هستیم: با تبدیل رنج مردم به مصالح یک روایت سیاسی. با تبدیل جنازه، ویرانی، ترس، گرسنگی، آوارگی و سوگواری به نردبانی برای اثبات یک تز. و این همان جایی است که سیاست، دیگر از انسان جدا نمیشود، بلکه بر گلوی انسان می ایستد و از روی جسد او برای خود ارتفاع میسازد.
اصغر کریمی میگوید “جنگ ادامه دارد”. اما این جمله، در ظاهر فقط یک ادعاست و در باطن یک تحریف سیاسی. چرا؟ چون دو امر اساسا متفاوت را عمدا در هم می آمیزد: از یک سو جنگ دولت های تروریست، جنگی که با بمب، موشک، تهدید نابودی زیرساخت، ایجاد رعب، کشتار کودکان و به فلاکت کشاندن جامعه پیش میرود؛ و از سوی دیگر مبارزه مردم علیه رژیم اسلامی، یعنی تلاشی اجتماعی، آگاهانه و از پایین برای رهایی از استبداد، خفقان، فقر، تبعیض و سرکوب. این دو را یکی کردن، فقط یک اشتباه نظری نیست. این جعل آگاهانه واقعیت است.
جنگ، موتور رهایی نیست – ابزار خفه کردن آن است
مبارزه مردم علیه رژیم اسلامی، ادامه جنگ دولت های تروریست نیست، همسو با آن نیست. درست برعکس، جنگ دولت های تروریست یکی از مهم ترین ابزارهای له کردن همین مبارزه است. جنگ، فضای اجتماعی را از میدان اعتراض و سازمانیابی به میدان بقا و وحشت تبدیل میکند. جنگ، جامعه را از افق آزادی به غریزه زنده ماندن پرت میکند. جنگ، تشکل، اعتصاب، خیابان، همبستگی، امید، برنامه و افق را زیر صدای آژیر و انفجار دفن میکند. مگر میشود مردمی زخمی و کشته شوند، خانواده ها داغدار شوند، شهرها ویران شوند، و بعد با کمال “آرامش” گفت اینها نه ضربه به جنبش مردم، بلکه مرحله ای از “پیشروی” آن است؟ این دیگر تحلیل نیست؛ این توهین به فهم و شعور انسان است.
اینجا باید لحظه ای مکث کرد و به عمق این سقوط نگاه کرد. مساله فقط این نیست که اصغر کریمی درد مردم را ندیده است. مساله این است که درد مردم را دیده اما از کنار آن رد شده است، چون آن درد برای دستگاه فکری اش مزاحم بوده است. کودکان میناب باید حذف شوند، چون حضورشان این تزشان را نابود میکند. مادران داغدار باید حذف شوند، چون اشکشان با ادعای “پیشروی” جور در نمی آید. کارگرانی که همزمان هم از رژیم شلاق میخورند و هم از جنگ، باید حذف شوند، چون وجود زنده و رنجورشان نشان میدهد که جنگ نه ادامه مبارزه مردم، بلکه خفه کننده آن است. آنچه نگفته اند، از آنچه گفته اند هولناک تر است. سکوتشان نه فقدان کلمه، که اعترافی بی صداست.
از رهایی تا سقوط با نقاب رادیکالیسم
وقتی کسی جنگ دولت های تروریست را “مشوق” یا “ادامه” جنگ مردم با رژیم اسلامی جا میزند، در واقع دارد مرگ و ویرانی را به نام رهایی قالب میکند. دارد ویرانی را به عنوان فرصت میفروشد. دارد جسد را به صورت سکوی پرش عرضه میکند. اینجاست که زبان سیاسی، به زبان فرصت طلبی تبدیل میشود. اینجاست که طنز تلخ تاریخ، چهره واقعی خود را نشان میدهد: کسانی که قرار بود زبان زندگی باشند، به مترجمان مرگ بدل شده اند. کسانی که باید علیه جنگ می ایستادند، جنگ را به عنوان موتور حرکت خود صورتبندی میکنند. کسانی که باید حرمت انسان را نقطه عزیمت سیاست قرار میدادند، انسان قربانی شده را پلکان صعود جنبش خود میسازند.
این سیاست را باید با تمام حروفش نوشت. این فقط بی حسی نیست. این فقط کوری سیاسی نیست. این یک سقوط اخلاقی و سیاسی تمام عیار است. وقتی کودک کشته شده، نه به عنوان فاجعه، بلکه به عنوان “هزینه پیشروی” دیده شود، دیگر با یک جریان سیاسی مسئول طرف نیستیم؛ با دستگاهی طرفیم که انسان را ماده خام تاریخ خود میخواهد. این همان منطق همه نیروهایی در تاریخ است که با انسانیت وداع کرده اند: انسان زنده، با درد و ترس و حق و حرمتش، مزاحم است؛ انسان مرده، یا انسان زخمی و له شده، قابل استفاده است. زنده ها سئوال میپرسند، مقاومت میکنند، اخلاق میخواهند، حرمت میخواهند؛ اما جنازه ها را میتوان در پاورقی یک “تحلیل” دفن کرد و از رویشان عبور کرد.
بدتر از همه این است که این سقوط، خود را در پوشش واژگان انقلابی پنهان میکند. “جنگ ادامه دارد”، “مبارزه ادامه دارد”، “مردم کوتاه نمی آیند”؛ کلمات آشنا هستند، اما محتوایشان عوض شده است. همان طور که در تاریخ، بارها نام های بزرگ بر شانه موجودات حقیر سوار شده اند، اینجا هم زبان رهایی به اجاره منطق جنگ درآمده است. واژه ها هنوز انقلابی اند، اما مضمونشان از درون پوسیده است. آنچه باقی مانده، پوست واژگان است و مغز ارتجاع.
چرا این منطق به همان سادگی به همسویی با سلطنت طلبان پهلوی چی، قوم پرستان و دیگر باندهای سیاه منتهی میشود؟ چون وقتی اصل راهنما دیگر زندگی انسان نباشد، هر ائتلافی ممکن میشود. وقتی جنگ به ابزار مشروع “پیشروی” تبدیل شد، تفاوتی میان این یا آن نیروی ارتجاعی باقی نمی ماند. آن وقت دیگر سلطنت طلب، قوم پرست، جنگ طلب، نیروهای نیابتی کشورهای مرتجع منطقه، همه میتوانند در یک سفره بنشینند؛ چون همه برسر یک اصل مشترک به تفاهم رسیده اند: مردم، موضوع رهایی نیستند، مواد مصرفی سیاست اند. بی جهت نیست که اینان با باندهای سیاه مینشینند و عقد اخوت میبندند. این دیگر تناقض نیست؛ این نتیجه منطقی همان سقوط است. کسی که از روی جسد مردم در سیاست رد میشود، خیلی سخت نیست که کنار هر نیروی سناریوی سیاهی دیگری هم بنشیند.
لگد مال کردن اهداف برنامه ای “یک دنیای بهتر”!
در سنتی که “یک دنیای بهتر” را افق خود قرار میداد، قرار نبود جنگ دولت های ترویست مدرسه انقلاب باشد. قرار نبود ویرانی جامعه، آزمایشگاه رهایی باشد. قرار نبود مردم اول قربانی شوند تا بعدا، شاید، روزی، جایی، کسی نام این قربانی شدن را “پیشروی” بگذارد. آن افق، اگر افق انسان بود، باید از همان نقطه آغاز میکرد که هیچ سیاستی حق ندارد مردم را هیزم آتش برنامه خود کند. هیچ نیرویی حق ندارد درد و رنج طبقه کارگر و توده مردم کارکن را سرمایه سیاسی خود سازد. هیچ جریانی حق ندارد بگوید “بگذار بمباران کنند، بگذار بکشند، بگذار له کنند، چون از دل این جهنم شاید راهی برای ما باز شود”. این دیگر نه سوسیالیسم است، نه کمونیسم، نه رادیکالیسم. این قمار بر سر گوشت و خون انسان هاست.
مساله فقط این نیست که جنگ، مبارزات مردم را به حاشیه برد. مساله این است که جنگ، در لحظه ای که باید صدای اعتراض مردم علیه رژیم اسلامی بلندتر، متشکل تر و اجتماعی تر میشد، همه چیز را زیر سایه خود برد. رژیم از فضای جنگ برای سرکوب، خفه کردن جامعه، بستن دهان ها، امنیتی کردن همه چیز و کشاندن مردم به موضع دفاع از بقا استفاده کرد. در چنین وضعیتی، هر بمب، هر تهدید، هر کشتار، مستقیم یا غیر مستقیم به زیان جنبش مردم عمل میکند. فقط کسی که یا عمدا دروغ میگوید، یا چنان در فرقه گرایی سیاسی غرق شده که دیگر رنگ خون را از روی کاغذ نمیشناسد، میتواند این واقعیت را انکار کند.
و اینجاست که اصغر کریمی و حزب متبوع او، نه فقط از مردم فاصله میگیرند، بلکه به نوعی هولناک سقوط میکنند. سقوط اینجاست که از دور، با زبان پرطمطراق، بر جنازه های واقعی حرف های کلی میزنند. ابتذال اینجاست که رنج ملموس را در اسید انتزاع حل میکنند تا فقط “تز” باقی بماند. ابتذال اینجاست که جامعه ای را که آب و نان و امنیت و عزیزانش را از دست داده، با لحنی تقریبا سرخوشانه به عنوان صحنه “ادامه جنگ” توصیف میکنند. گویی نه شهری ویران شده، نه کودکی کشته شده، نه مادری شیون کرده، نه مردمی شب را با ترس صبح کرده اند. این دیگر فقط بی رحمی نیست؛ این فقط افول سیاسی است.
باید این را روشن گفت: هیچ جنبش رهایی بخشی از روی جنازه مردم بالا نمیرود. اگر بالا برود، دیگر جنبش رهایی بخش نیست. اگر نیرویی که یک ذره ادعای انسانگرایی داشته باشد، اما انسان قربانی شده را پلکان پیشرفت خود بداند، از همان لحظه، از درون فاسد شده است. اگر بمباران را فرصتی برای “تعمیق تناقضات” ببیند، دیگر از جنس همان جهانی است که ادعا میکند میخواهد واژگونش کند. تفاوت فقط در پرچم هاست. منطق، همان منطق است: انسان، وسیله است.
نه، ما میتوانیم و باید همزمان دو چیز باشیم: هم قاطعانه ضد جنگ دولت های تروریست، و هم قاطعانه خواهان سرنگونی رژیم اسلامی. اتفاقا فقط از همین موضع است که سیاستی انسانی، رادیکال و رهایی بخش ممکن میشود. هر چیز دیگری یا تسلیم به رژیم است، یا لغزش به سوی منطق جنگ طلبان. هنر سیاست انسانی این است که نگذارد مردم میان دو ماشین مرگ له شوند و بعد این له شدن، به اسم “مرحله ای از مبارزه” جشن گرفته شود.
سقوط جریانی که از انسانیت تهی شده
متن اصغر کریمی، در نهایت، فقط یک تحلیل بد نیست. این متن یک سند است. سند سقوط جریانی که از انسان تهی شده، از جامعه بریده، از رنج بیگانه شده و از جنگ تغذیه میکند. جریانی که از قطع موقت جنگ افسرده میشود، چون جنگ برایش “برکت” است. جریانی که نه با مردم زنده، بلکه با مردم قربانی شده احساس نزدیکی میکند، چون قربانی خاموش است و میتوان از او بالا رفت. این است آن حقیقت تلخ.
تاریخ، در بی رحمی خود، همیشه این صحنه را دوباره نشان داده است: در دوره های انحطاط، کسانی پیدا میشوند که خون را جوهر سیاست میکنند، و خاکستر را پلکان. فکر میکنند از ویرانه بالا میروند، اما در واقع در همان ویرانه دفن میشوند. گمان میکنند بر تاریخ سوار شده اند، حال آنکه تاریخ فقط پوسیدگی شان را رسواتر میکند. و اینان نیز از این قاعده مستثنی نیستند. کسی که کودک کشته شده را نبیند، کسی که ویرانی جامعه را نبیند، کسی که جنگ دولت های تروریست را در لباس “مبارزه مردم” بزک کند، از انسانیت ساقط شده است. این سقوط، هنوز ادامه دارد.
و در پایان، باید بی پرده گفت: این مسیر، دیگر کوچکترین خوانایی با آن افقی ندارد که زمانی به نامش سخن میگفتید؛ نه با آن سیاستی که منصور حکمت بر پایه انسان، آزادی و رهایی حرمت زندگی بنا کرد، و نه با وعده یک دنیای بهتر. آنجا که انسان وسیله میشود، آنجا که جنگ “فرصت” نام میگیرد، آنجا که رنج مردم به نردبان تبدیل میشود، دیگر نه نامی باقی مانده و نه نسبتی. اگر اندکی، فقط اندکی، صداقت باقی مانده است، نام خود را عوض کنید؛ این پرچم دیگر بر دوش شما نیست. و باور کنید، در این دوره، شاید صادقانه ترین و واقعی ترین اقدامی که از شما برمیآید، نه ادعای پیشروی، بلکه اذعان به همین سقوط است.
مه ۲۰۲۶
مبارزان کمونیست