نقدی بر مقاله “تمدن غرب فرو میریزد” – آذر ماجدی
مقاله آذر ماجدی درباره “تمدن غرب فرو می ریزد”، در نگاه نخست مقالهای علیه نسل کشی مردم فلسطین، جنایات دولت اسرائیل و حمایت دولتهای غربی از این جنایت است. در این سطح، هیچ اختلافی وجود ندارد. نسل کشی در غزه، اشغالگری دولت اسرائیل و همدستی دولت آمریکا و بخش مهمی از دولتهای اروپایی در این فاجعه، واقعیاتی انکار ناپذیرند که هر انسان آزادیخواه و هر کمونیستی موظف به محکوم کردن آنهاست. اما موضوع این نوشته نه مساله غزه است و نه صرفاً نقد یک مقاله. اختلاف، بر سر متد تحلیل است.
اختلاف بر سر این است که آیا میتوان سیاست دولتهای غربی و منافع طبقات حاکم این کشورها را با آنچه علی العموم “تمدن غرب” نامیده میشود یکی گرفت؟ آیا جنایات امروز دولتهای غربی، ماهیت همان تمدنی را آشکار میکند که آزادی بیان، سکولاریسم، علم، نقد مذهب، برابری حقوقی زن و مرد، حقوق شهروندی، حقوق کار، آموزش عمومی، رفاه اجتماعی و بخش مهمی از دستاوردهای مدرن بشر نخست در بستر تحولات تاریخی آن شکل گرفت؟
این پرسش، صرفاً یک اختلاف در تبیین از مقولات و مفاهیم نیست. پاسخ به آن، دو متد کاملاً متفاوت برای فهم تاریخ و سیاست را در برابر هم قرار میدهد.
در این مقاله، “تمدن غرب” نه به معنای دولتهای غربی و نه به معنای سیاست طبقات حاکم غرب به کار میرود. مقصود، آن سنت تاریخی و پیشروی اجتماعی است که نخست در جغرافیای غرب، در متن رنسانس، عصر روشنگری، انقلاب علمی، انقلابهای بورژوایی، جنبش کارگری، جنبش زنان و مبارزات آزادیخواهانه تکوین یافت و سپس به بخشی از میراث مشترک بشریت تبدیل شد. همین تمایز است که منصور حکمت نیز بر آن تأکید میکند، آنجا که میگوید:
“
برای تفکر کمونیسم کارگری، غرب تمدن بهتری از تمدن شرق را، تا این لحظه، ایجاد کرده است و این مثبت است. رفاه، برابری، آزادی فردی و امحای مناسبات سنتی، همه پدیدههایی هستند که ما برای آنها ارزش قائلیم.” (منصور حکمت: سمینار دوم مبانی کمونیسم کارگری – ژانویه ٢٠٠١)
بدیهی است که این تمایز، نه تبرئه استعمار، برده داری، امپریالیسم، نسل کشی و جنایات دولتهای غربی است و نه انکار نقش تاریخی آنها در تحکیم سلطه سرمایه. هیچ روایت مارکسی این تاریخ را نادیده نمی گیرد. بحث صرفاً بر سر این است که این جنایات را نمیتوان به حساب دستاوردهای جهانشمول تمدن مدرن نوشت؛ همان گونه که نمیتوان آزادی بیان، سکولاریسم، دستاوردهای علمی، حقوق زنان یا شاخص های پیشروی جنبش کارگری را به حساب طبقات حاکم و دولتهای غربی گذاشت.
از این نظر، نقطه عزیمت مقاله آذر ماجدی، برخلاف این سنت، نه از متد مارکس و کمونیسم کارگری، بلکه از سنت چپ ملی ـ ضد امپریالیستی آغاز میشود؛ سنتی که جهان را بیش از آنکه از زاویه مبارزه طبقاتی و کشمکش جنبشها و نیروهای اجتماعی توضیح دهد، از منظر تقابل بلوکهای سیاسی، دولتها، تمدنها و جغرافیاها مینگرد.
در این متد، یک جا به جایی اساسی رخ میدهد. سرمایه و جنبش های اجتماعی اش جای خود را به “غرب” میدهد؛ طبقه جای خود را به تمدن؛ مبارزه اجتماعی جای خود را به صف بندیهای ژئوپلیتیک؛ و تاریخ انسان برای آزادی، به تاریخ رقابت دولتها و بلوکهای قدرت تقلیل داده میشود.
از همین رو، موضوع این مقاله نقد آرای آذر ماجدی مثلا در مورد مساله فلسطین، تقابل نیروهای تروریست دولتی و اسلامی و … نیست. این مقاله او تنها نقطه عزیمت این بحث است. آنچه در اینجا نقد میشود، در عین حال نقد یک سنت نظری و سیاسی است؛ سنتی که دههها بر بخش مهمی از چپ ایران و جهان سایه انداخته و با صورتبندیهای متفاوت، اما با همان متد در دوره های مختلف، بازتولید شده است.
پرسش اصلی این مقاله نیز دقیقاً از همینجا آغاز میشود: تمدن مدرن را چه کسی ساخته است؟ آیا این تمدن محصول اراده دولتها و طبقات حاکم بوده است، یا حاصل چند قرن مبارزه انسان علیه سلطه، مذهب، استبداد، تبعیض و استثمار؟
پاسخ به این پرسش، نه فقط کلید فهم تاریخ مدرن، بلکه مرز میان دو سنت کاملا متفاوت را روشن میکند: سنتی که تاریخ را از منظر دولتها، تمدنها و اردوگاههای جهانی مینگرد، و سنتی که تاریخ را از منظر مبارزه انسان، طبقات متخاصم، مبارزه طبقاتی و جنبشهای اجتماعی برای آزادی و برابری توضیح میدهد.
این مقاله از سنت دوم دفاع میکند؛ سنتی که مارکس بنیان نظری آن را پی ریخت و منصور حکمت آن را در قالب کمونیسم کارگری، در تقابل با سنت چپ ملی ـ ضد امپریالیستی، بازصورت بندی کرد.
تمدن مدرن را چه کسی ساخت؟
اگر اختلاف فقط بر سر معنای مفهوم “تمدن غرب” بود، شاید این بحث چندان اهمیتی نداشت. اما مسئله بنیادیتر است. پرسش این است که اساساً آنچه امروز با عنوان “تمدن مدرن” یا “تمدن غرب” شناخته میشود، محصول چه نیروی اجتماعی و چه روند تاریخی است؟
اگر این تمدن را محصول اراده دولتها، طبقات حاکم یا ذات سرمایه داری و “دمکراسی غربی” بدانیم، آنگاه طبیعی است که جنایات همان دولتها و همان طبقات را نیز بیان ماهیت این تمدن تلقی کنیم. اما اگر این تمدن را حاصل چند قرن
مبارزه انسان علیه سلطه، مذهب، استبداد، جهل، تبعیض و استثمار بدانیم، دیگر نمیتوان میان این دو علامت مساوی گذاشت.
در همین نقطه است که متد مارکس و کمونیسم کارگری، از روایتهای مبتنی بر “جنگ تمدن ها” و چپ ملی – ضد امپریالیستی جدا میشود.
اما تمدن مدرن از آسمان نازل نشد. هیچ دولت، هیچ پادشاه، هیچ امپراتور و هیچ طبقه حاکمی آن را به جامعه هدیه نکرد. اساسا هر دستاوردی که امروز به عنوان مشخصه تمدن مدرن شناخته میشود، ابتدا علیه نظم مستقر و در نبرد با قدرتهای حاکم به دست آمد.
رنسانس، عصیان علیه سیطره کلیسا بر اندیشه انسانها بود. عصر روشنگری، شورش عقل علیه سلطه سیاه مذهب و سنت بود. انقلاب علمی، نتیجه سرپیچی کسانی بود که حاضر نشدند حقیقت علمی را تابع کتاب مقدس یا فرمان پادشاه کنند. گالیله به دلیل دفاع از حقیقت علمی محاکمه شد. اسپینوزا به جرم نقد مذهب تکفیر و طرد شد. داروین با نظریه تکامل، یکی از مهمترین پایههای ایدئولوژیک جهان مذهبی را به چالش کشید و تا امروز نیز ارتجاع مذهبی با او در جنگ است.
آزادی بیان، آزادی وجدان، سکولاریسم، حقوق شهروندی، آموزش عمومی، آزادی مطبوعات، برابری حقوقی زن و مرد، حق تشکل، حق اعتصاب، بیمه اجتماعی، هشت ساعت کار، ممنوعیت کار کودکان و دهها دستاورد دیگر نیز هیچ یک هدیه دولتها نبودند. همه آنها محصول مبارزات طولانی روشنگران، آزادیخواه، زنان، کارگران، سوسیالیستها و جنبشهای اجتماعی بودند که بارها سرکوب شدند، زندان رفتند، تبعید شدند و جان باختند.
در این روند تاریخی، بعضا بورژوازی نیز نقشی واقعی و تاریخی ایفا کرد؛ اما نه نقشی که امروز مبلغین لیبرالیسم و یا جنبشهای رنگارنگ سرمایه میکوشد به آن نسبت دهد. بورژوازی در دوران عروج خود، تا آنجا که برای درهم شکستن نظم فئودالی، اقتدار کلیسا، امتیازات اشراف و محدودیتهای جامعه کهن میجنگید، حامل بخشی از پیشروی تاریخی جامعه بود. مارکس و انگلس نیز در “مانیفست کمونیست” همین نقش “انقلابی” تاریخی بورژوازی را با صراحت توضیح میدهند. اما این نقش، نقشی تاریخی و محدود بود، نه ماهیتی جاودانه.
با تثبیت حاکمیت سرمایهداری، همان طبقهای که روزگاری بخشی از نظم کهن را درهم شکست، خود به مانع ادامه پیشروی جامعه تبدیل شد. از این نقطه به بعد، پرچم گسترش آزادی، برابری و رهایی انسان بیش از پیش به دست جنبش کارگری، جنبش آزادی زن، جنبش سوسیالیستی و دیگر جنبشهای آزادیخواه و برابری طلب افتاد. این دقیقاً همان چیزی است که روایتهای مبتنی بر “جنگ تمدن ها” قادر به دیدن آن نیستند.
در این روایتها، “تمدن مدرن” به تمدن دولتهای غربی تقلیل پیدا میکند. در نتیجه، با دیدن جنایت یک دولت غربی، کل آن روند تاریخی نیز زیر سوال میرود؛ گویی از بمباران غزه میتوان نتیجه گرفت که آزادی بیان، سکولاریسم، انقلاب علمی، حقوق زنان یا اندیشه مارکس نیز چیزی جز تجلی همان “تمدن غرب” و “تمدن مدرن” نبودهاند.
اما این استدلال از همان جنس است که بگوییم چون کلیسا گالیله را محاکمه کرد، پس علم ذاتا مسیحی است؛ یا چون سرمایه داری امروز از اینترنت برای کنترل و جنگ استفاده میکند، پس اینترنت ذاتا سرمایهداری است. در هر دو مورد، میان منشأ تاریخی و جغرافیایی یک دستاورد و نیروهایی که بعدها آن را تصاحب یا مصادره کردند، خلط صورت گرفته است. کمونیسم کارگری دقیقاً این خلط مبحث را رد میکند.
منصور حکمت در بحث “مبانی کمونیسم کارگری” از همین زاویه بر مدرنیسم، جهانشمولی و دستاوردهای تمدن مدرن تأکید میکند:
“
اندیشه کمونیستی کارگری به یک معنی ذاتاً مدرن است، مدرن زمان خودش است. میخواهد جلوتر برود و میخواهد بر دوش دستاوردهای علمی و فنی بشر وضعیت بهتری به وجود بیاورد و به این خوشبین است.” (همانجا- تاکید از من است)
و بلافاصله مرزبندی خود را با نسبیت فرهنگی و شرقگرایی چنین روشن میکند:
“برای حزب کمونیست کارگری، غرب بهتر از شرق است. برای تفکر کمونیسم کارگری، غرب تمدن بهتری از تمدن شرق را، تا این لحظه، ایجاد کرده، و این مثبت است. رفاه، برابری، آزادی فردی، امحای مناسبات سنتی، اینها همه پدیدههایی است که ما برایش ارزش قائلیم.” (همانجا)
این مجموعه دفاع از آن سنت تاریخی است که نخست در جغرافیای غرب شکل گرفت و سپس به افق مشترک بشریت تبدیل شد. از همین منظر، لنین نیز در رساله “سه منبع و سه جزء مارکسیسم” نشان میدهد که خود سوسیالیسم علمی بر بستر سه جریان بزرگ فکری اروپا ـ فلسفه کلاسیک آلمان، اقتصاد سیاسی کلاسیک انگلستان و سوسیالیسم فرانسه ـ شکل گرفت. مارکس و انگلس نظریه خود را نه در تقابل با رنسانس، روشنگری، انقلاب علمی و اقتصاد سیاسی کلاسیک، بلکه بر شانه همین تحولات بنا کردند و در عین حال از آنها فراتر رفتند. کمونیسم کارگری خود را ادامه رادیکال همین سنت میداند؛ نه برای متوقف کردن آن در مرزهای سرمایه داری، بلکه برای رهایی آن از قید سرمایه، دولت، مذهب و هر شکل دیگری از سلطه و ستم طبقاتی.
سرمایه داری امروز، بزرگترین مانع گسترش همان تمدن است
اگر تمدن مدرن محصول مبارزه انسان برای آزادی و رهایی بوده است، پس چگونه طبقه حاکمه همان کشورهایی که نخستین بستر تاریخی شکلگیری این دستاوردها بودند، امروز خود به عامل جنگ، اشغال، نسل کشی، نژاد پرستی، بیگانه ستیزی، محدود کردن آزادیهای مدنی و رشد راست افراطی تبدیل شدهاند؟
پاسخ این پرسش را نمیتوان با نظریه “برملا شدن ماهیت تمدن غرب” آنطور که آذر ماجدی میگوید، توضیح داد. پاسخ را باید در خود تحول تاریخی در سرمایه داری و موقعیت گرایشات ناسیونالیستی و فاشیستی در حاکمیت جوامع حاضر جستجو کرد. اینجاست که متد مارکس اهمیت تعیین کننده پیدا میکند.
مارکس هرگز بورژوازی را از ابتدا به عنوان طبقهای ذاتاً مترقی یا ذاتاً ارتجاعی تحلیل نمیکند. او بورژوازی و جنبشهای اجتماعی این طبقه را پدیدهای تاریخی میبیند؛ طبقهای که در مرحلهای از رشد جامعه نقشی عمیقاً انقلابی ایفا کرد، اما همان روند تاریخی، بعدها آن را به مانعی در برابر پیشروی جامعه تبدیل کرد.
در “مانیفست کمونیست”، مارکس و انگلس از نقش تاریخی بورژوازی سخن میگویند. آنان نشان میدهند که بورژوازی چگونه مناسبات فئودالی را در هم شکست، بازار جهانی را پدید آورد، علم و صنعت را گسترش داد و جامعه را از سکون هزارساله بیرون کشید.
اما مارکس، در همان اثر، نشان میدهد که سرمایه و جنبشهای اجتماعی این طبقه سرانجام خود آن را به مانعی در برابر رشد جامعه تبدیل میکنند. دستاوردهای تمدن مدرن را همین جنبشها به ضد خود تبدیل میکنند. علم، به جای آنکه صرفاً در خدمت رهایی انسان باشد، به خدمت ماشین جنگ، کنترل دیجیتال و سودآوری سرمایه درمیآید. فناوری، که میتواند کار انسان را سبکتر و زندگی را مرفهتر کند، به ابزاری برای تشدید استثمار، بیکارسازی گسترده و تمرکز هرچه بیشتر ثروت تبدیل میشود. رسانههایی که میتوانند ابزار آگاهی عمومی باشند، به کارخانههای تولید نفرت، دروغ و دستکاری افکار عمومی بدل میشوند.
حتی دموکراسی لیبرالی، که زمانی در قیاس با استبداد فئودالی پیشروی محسوب میشد، زیر فشار انحصارات سرمایه، لابیهای مالی، مجتمعهای نظامی ـ صنعتی و رسانههای انحصاری، بیش از پیش از درون تهی میشود.
به همین دلیل است که امروز، همان سرمایهداریای که زمانی در نبرد با فئودالیسم بخشی از پیشروی جامعه را نمایندگی میکرد، خود به بزرگترین مانع گسترش همان دستاوردها تبدیل شده است.
ظهور ترامپیسم در آمریکا، رشد احزاب راست افراطی در اروپا، حمله به حقوق زنان، تعرض به مهاجران، نژادپرستی، گسترش “بنیادگرایی مسیحی”، محدود کردن آزادیهای مدنی، دشمنی با علم و انکار تغییرات اقلیمی، پدیدههایی تصادفی نیستند. اینها نشانههای بحرانی عمیقترند؛ بحرانی که از درون خود سرمایهداری معاصر برمیخیزد.
به همین دلیل، کمونیسم کارگری هیچ گاه ادعاهای پوچ، دمکراسی-غربی یا لیبرال-دمکراسی را پایان تاریخ ندانست. اما از همین واقعیت نیز هرگز نتیجه نگرفت که آزادی بیان، سکولاریسم، علم، حقوق زنان یا دیگر دستاوردهای تمدن مدرن، صرفاً نقابی بر چهره سرمایهداری بودهاند.
برعکس. کمونیسم کارگری این دستاوردها را دستاوردهای واقعی مبارزات اجتماعی میداند؛ دستاوردهایی که امروز خود سرمایهداری نیز بیش از هر زمان دیگری آنها را تهدید میکند. در این معنا، سرمایهداری نه فقط مانع سوسیالیسم، بلکه مانع تکامل همان “تمدنی” نیز شده است که روزگاری در پیدایش آن سهم تاریخی داشت.
دقیقاً به همین دلیل است که منصور حکمت، در ادامه دفاع از مدرنیسم، کمونیسم کارگری را ادامه رادیکال همان روند تاریخی معرفی میکند. کمونیسم کارگری نمیخواهد به دوران پیشا مدرن بازگردد. نمیخواهد سنت، مذهب، قومیت یا هویتهای ملی را جانشین جهانشمولی کند. نمیخواهد دستاوردهای مدرن را نفی کند. میخواهد آنها را از قید سرمایه آزاد کند. از این منظر، سوسیالیسم نفی تمدن مدرن نیست؛ نفی محدودیتهای سرمایه و غالب هایی است که سرمایه میکوشد و یا بر آن تحمیل کرده است. به این اعتبار کمونیسم کارگری نه در برابر مدرنیسم، بلکه در امتداد رادیکالترین گرایشهای آن مدرنیسم کارگری قرار دارد.
اگر رنسانس اقتدار کلیسا را شکست، اگر روشنگری اقتدار سنت را به چالش کشید، اگر انقلاب علمی طبیعت را از اسارت خرافه بیرون آورد و اگر جنبش کارگری حق تشکل، حق اعتصاب و حقوق اجتماعی را به جامعه تحمیل کرد، کمونیسم کارگری ادامه منطقی همین مسیر است؛ با این تفاوت که این بار خود سرمایهداری به مانع اصلی تبدیل شده است.
از همین جاست که مرزبندی کمونیسم کارگری، هم با راست لیبرال و هم با چپ ملی ـ ضد امپریالیستی روشن میشود. لیبرالیسم و دمکراسی غربی هنوز میکوشد سرمایه داری را حافظ تمدن مدرن معرفی کند. چپ ملی ـ ضد امپریالیستی، در سوی دیگر، خود تمدن مدرن را با سرمایهداری و دولتهای غربی یکی میگیرد.
کمونیسم کارگری هر دو این تبیین ها را رد میکند. این سنت میگوید تمدن مدرن را باید از سرمایه داری نجات داد، نه اینکه همراه با سرمایه داری به محاکمه کشید.
به همین دلیل، دفاع از آزادی، سکولاریسم، علم، برابری زن و مرد، حقوق اجتماعی و همه دستاوردهای مترقی تمدن مدرن، نه دفاع از سرمایه داری است و نه دفاع از دولتهای غربی؛ دفاع از میراث مشترک مبارزه انسان است، میراثی که تنها با عبور از سرمایهداری میتواند به افق کامل خود برسد.
کمونیسم کارگری: تفاوت ما با سنت چپ ملی ـ ضد امپریالیستی
اگر تا اینجا نشان دادیم که تمدن مدرن را نباید با دولتهای غربی و سرمایهداری یکی گرفت، اکنون باید به پرسش دیگری پاسخ داد: چرا با وجود این، بخشی از چپ دقیقاً به چنین نتیجهای میرسد؟
پاسخ را نباید در اشتباه یک نویسنده یا یک مقاله جستجو کرد. پشت این نوع صورتبندی، سنت سیاسی معینی قرار دارد؛ سنتی که منصور حکمت آن را چپ پوپولیستی می نامید و یا امروز باید چپ ملی ـ ضد امپریالیستی نامید.
اختلاف کمونیسم کارگری با این سنت، هرگز بر سر میزان مخالفت با جنایات هیات حاکمه آمریکا، محکوم کردن امپریالیسم یا افشای جنایات دولتهای غربی نیست. اختلاف بسیار بنیادیتر است، جای دیگری است؛ اختلاف بر سر موضوع تحلیل است.
برای کمونیسم کارگری، جامعه نه مجموعهای از دولتها، نه صف آرایی تمدنها و نه رقابت بلوکهای جهانی، بلکه میدان کشمکش جنبشهای اجتماعی متضادی است که هر یک منافع و افق متفاوتی را نمایندگی میکنند. از همین رو، تحلیل نیز از رابطه کار و سرمایه، از نقش و جایگاه جنبش سوسیالیستی طبقه کارگر و از مبارزه انسان برای آزادی آغاز میشود.
اما سنت چپ ملی ـ ضد امپریالیستی از نقطه عزیمت دیگری حرکت میکند. در این سنت، جامعه دیگر پیش از هر چیز صحنه کشمکش جنبشهای اجتماعی نیست، بلکه به عرصه تقابل ملتها، دولتها و اردوگاههای جهانی تبدیل میشود. موضوع تحلیل نه طبقه و مبارزه طبقاتی، بلکه “ملت” یا پیش از آن “خلق” است؛ هدف نه پیشروی جنبش سوسیالیستی طبقه کارگر، بلکه رهایی ملی و مبارزه ضد امپریالیستی است؛ و مسئله محوری نه رهایی انسان از سرمایه، بلکه پیروزی یک جبهه در برابر جبههای دیگر.
از همین نقطه، یک جا به جایی تعیین کننده رخ میدهد. طبقه جای خود را به ملت میدهد، سرمایه به “غرب” فروکاسته میشود، مبارزه طبقاتی جای خود را به رقابت دولتها میدهد و جامعه دیگر نه به مثابه میدان کشمکش جنبشهای اجتماعی، بلکه به صورت واحدهایی همگن مانند “تمدن غرب”، “جهان جنوب” یا “اردوگاه ضد امپریالیسم” فهمیده میشود.
در حالی که از منظر کمونیسم کارگری، هیچ جامعهای یکپارچه نیست. جامعه آمریکا، فرانسه یا بریتانیا پیش از آنکه فقط “غرب” باشند، صحنه نبرد جنبشهای متخاصمی هستند که برای آیندهای کاملاً متفاوت مبارزه میکنند. طبقه حاکم از طریق جنبشهای سیاسی معینی ـ از لیبرالیسم بورژوایی و محافظهکاری تا ناسیونالیسم، میلیتاریسم و راست افراطی ـ سلطه خود را اعمال میکند. در برابر آن نیز جنبش کارگری، جنبش سوسیالیستی، جنبش آزادی زن، جنبش سکولار، جنبش ضد نژادپرستی، جنبش دفاع از پناهندگان و جنبش ضد جنگ قرار دارند که هر یک افقی متفاوت برای جامعه ترسیم میکنند.
به همین دلیل، کمونیسم کارگری هرگز دولت آمریکا را با جامعه آمریکا، یا سیاستهای ناتو را با مردم اروپا یکی نمیگیرد. همان جوامعی که دولتهایشان شریک جنایت در غزهاند، میلیونها انسانی را نیز در خود دارند که علیه همان سیاستها مبارزه میکنند؛ از کارگرانی که از بارگیری سلاح برای اسرائیل خودداری میکنند تا دانشجویان، استادان، نویسندگان و سوسیالیستهایی که علیه جنگ، اشغالگری و نژادپرستی به میدان آمدهاند. اینها نیز بخشی از همان جامعهاند، اما بیانگر جنبشی اجتماعی کاملاً متفاوتاند.
از همین منظر، هنگامی که گفته میشود غزه “ماهیت واقعی تمدن غرب” را آشکار کرده است، همه این جنبشهای متضاد در یک مفهوم انتزاعی مستحیل میشوند. جنبش جنگ و جنبش ضد جنگ، طبقه حاکم و طبقه کارگر، راست افراطی و سوسیالیسم، همگی به اجزای یک “تمدن” واحد تقلیل پیدا میکنند. آنچه حذف میشود، نه یک جزئیات فرعی، بلکه خود جامعه واقعی است؛ جامعهای که موتور حرکت آن، کشمکش جنبشهای اجتماعی و طبقاتی است.
اینجاست که مرزبندی کمونیسم کارگری با سنت چپ ملی ـ ضد امپریالیستی روشن میشود. اختلاف صرفاً بر سر ارزیابی یک جنگ یا یک دولت نیست؛ اختلاف بر سر متد تحلیل جامعه است. کمونیسم کارگری جامعه را از منظر کشمکش جنبشهای اجتماعی تحلیل میکند، نه از منظر رقابت تمدنها و دولتها. منصور حکمت این تفاوت را در “مبانی کمونیسم کارگری” به روشنی صورتبندی میکند:
“
ما بحث رویزیونیسم و ضد رویزیونیسم را کنار گذاشتیم و از تعین اجتماعی کمونیسم حرف زدیم…”
اختلاف، صرفاً اختلاف عقیده یا تفسیر نیست؛ اختلاف دو جنبش اجتماعی است. یک سو، جنبش سوسیالیستی طبقه کارگر برای الغای سرمایه داری قرار دارد؛ و سوی دیگر، جنبشهایی که هرچند ممکن است از واژگان سوسیالیستی استفاده کنند، اما افق واقعیشان توسعه ملی، دولت ملی، رهایی ملی یا صف بندیهای ضد امپریالیستی است. به همین دلیل، منصور حکمت تأکید میکند که بسیاری از احزاب موسوم به کمونیست، در واقع بیانگر جنبشهای اجتماعی طبقات دیگری بودند.
این متد در تاریخ چپ ایران چگونه خود را نشان داد؟
در ایران، روشنترین تجسم این متد را میتوان در سنت تودهایستی دید؛ سنتی که حزب توده و سپس سازمان فداییان خلق (اکثریت)، برجسته ترین نمایندگان آن بودند. اما اختلاف کمونیسم کارگری با این سنت، صرفاً اختلاف با سیاستهای یک حزب یا چند اشتباه تاریخی نبود. همانگونه که منصور حکمت در نقد مقوله رویزیونیسم نشان میدهد، مسئله بر سر دو تفسیر متفاوت از مارکسیسم نیست؛ مسئله بر سر دو جنبش اجتماعی متفاوت است.
سنت تودهایستی، علیرغم استفاده جسته و گریخته از زبان مارکسیسم و سوسیالیسم غیر کارگری، در هیچ دوره ای بیانگر جنبش مستقل آنتی کاپیتالیستی طبقه کارگر نبود. این سنت، در متن جامعه ایران، بخشی از جنبش ملی ـ ضد امپریالیستی و برای اصلاح و رفم در وضع موجود بود؛ جنبشی که افق آن نه الغای سرمایهداری، بلکه استقلال ملی، توسعه سرمایهداری ملی، دولت ملی و تعیین جایگاه ایران در یکی از اردوگاههای جهانی بود. به همین دلیل، طبقه کارگر نیز نه به عنوان یک نیروی مستقل برای کسب قدرت سیاسی، بلکه به عنوان نیروی اجتماعی همان پروژه ملی تعریف میشد.
در این سنت، تضاد بنیادی جامعه، یعنی تقابل کار و سرمایه، جای خود را به تقابل با آمریکا، امپریالیسم و اردوگاه شوروی (در آن دوران)، یا به اصطلاح “اردوی سوسیالیسم” داد. در این چهارچوب، سیاست دیگر از نیازهای جنبش آنتی کاپیتالیستی کارگر و مبارزه برای لغو کار مزدی استخراج نمیشد؛ از موقعیت دولتها در صف بندی جهانی استخراج میشد. قطب نمای سیاست، دیگر کارخانه، اعتصاب، شورا و مبارزه طبقاتی نبود؛ کرملین بود. طبقه کارگر از جایگاه یک سوژه مستقل تاریخ به نیروی پیاده نظام سیاست خارجی اردوگاهی تنزل یافت.
از همین رو، حمایت حزب توده و سپس فداییان اکثریت از جمهوری اسلامی، نه یک لغزش سیاسی و نه یک اشتباه تاکتیکی، بلکه پیامد اجتناب ناپذیر همین تعلق جنبشی بود. هنگامی که معیار سیاست، ضدیت با آمریکا باشد، ارتجاع اسلامی نیز، مادام که حتی پرچم “ضد آمریکا”یی گر کور را حمل کند، میتواند نیرویی “مترقی”، نیروی “مقاومت” و … قلمداد شود. در چنین متدی، سرکوب شوراهای کارگری، اعدام کمونیستها، حجاب اسلامی، سرکوب زنان، خفقان و اختناق، همگی به مسائل “فرعی” تبدیل میشوند؛ زیرا مساله شان دیگر میان کارگر و سرمایه نیست، بلکه میان دو اردوگاه جهانی تعریف شده است.
به همین دلیل، سنت تودهایستی فقط در تحلیل خود به جمهوری اسلامی نرسید؛ در عمل نیز به یکی از فعالترین نیروهای مدافع آن تبدیل شد. این سنت، عملا در خدمت تثبیت همان حکومتی قرار گرفت که شوراها را درهم شکست، رهبران کارگری را سرکوب کرد و هزاران کمونیست را به زندان و جوخههای اعدام و نسلهایی را به نابودی کشاند. این یک جنایت فردی یا اخلاقی نبود؛ نتیجه منطقی تبدیل کردن “کمونیسم” به شاخهای از سیاست اردوگاهی بود.
اما چرا و چگونه این سنت دو باره باز تولید میشود؟
ممکن است تصور شود این مباحث متعلق به دهههای گذشته است. پوپولیسم شکست خورده است. بله پوپولیسم در ایران شکست خورده است، اما چپ ملی – ضد امپریالیستی همچنان زنده است. و هر بار که جهان وارد دورهای از جنگ، قطب بندی و رقابت قدرتهای بزرگ میشود، این سنت نیز دوباره جان میگیرد.
امروز نیز همان متد، با واژگان جدید، بازتولید میشود. دیگر شاید کسی از “اردوگاه سوسیالیسم” سخن نگوید. اما جای آن را مفاهیم دیگری گرفتهاند: جنوب جهانی. محور مقاومت. مقابله با هژمونی غرب. دفاع از تمدنهای غیرغربی. در همه این روایتها، یک چیز ثابت مانده است. موضوع تحلیل دیگر سرمایه نیست. طبقه نیست. جنبشهای اجتماعی معینی نیستند. بلکه دولتها و یا بلوک بندیهای سیاسی هستند.
همین جاست که مباحثی از نوع “جنایات غزه، ماهیت تمدن غرب را افشا کرد” قابل فهم میشوند. این نتیجه، محصول مشاهده صرف نیست. محصول یک متد جنبش اجتماعی غیر کمونیستی کارگری است. وقتی موضوع تحلیل از سرمایه به غرب منتقل شود، نتیجه نیز همین خواهد بود.
نقد متد آذر ماجدی: از نقد سرمایه داری تا نقد “تمدن غرب”
اکنون میتوان به مقاله آذر ماجدی بازگشت. اختلاف اصلی با این مقاله، نه بر سر محکوم کردن جنایات اسرائیل و دولتهای غربی، بلکه بر سر چارچوب نظری تحلیل آنهاست.
آذر ماجدی در سراسر مقاله خود میکوشد نشان دهد که نسل کشی در غزه، حمایت دولتهای غربی از اسرائیل و استانداردهای دوگانه دولتهای اروپایی و آمریکا، “ماهیت تمدن غرب” را برملا کرده است. اما دقیقاً همین ارزیابی، موضوع تحلیل را جا به جا میکند.
مسئله دیگر طبقه حاکمه این جوامع نیست. دولتهای سرمایهداری مشخص نیستند. بلکه “تمدن غرب” است. در نتیجه، یک روند تاریخی چند صد ساله، با سیاست امروز دولتهای معین، یکی گرفته میشود.
اگر مبنای تحلیل “تمدن غرب” بمثابه یک کلیت واحد باشد، دیگر مرز روشنی میان مارکس و چرچیل، میان کمون پاریس و استعمار فرانسه، میان رزا لوکزامبورگ و دولت آلمان، میان دانشجوی معترض آمریکایی و دولت آمریکا باقی نمیماند. همه اینها به اجزای یک “تمدن” واحد تقلیل داده میشوند.
اما اگر همین متد را بپذیریم، باید به نتایجی برسیم که خود آذر ماجدی نیز مسلما آنها را نمیپذیرد. آیا آزادی بیان، آزادی مطبوعات، سکولاریسم، حقوق زنان، انقلاب علمی، نقد مذهب، جنبش کارگری، مارکس، انگلس، رزا لوکزامبورگ، کمون پاریس و انقلابهای اجتماعی اروپا نیز بیان همان “ماهیت تمدن غرب” میداند که مورد نقد ایشان هستند؟
اگر پاسخ مثبت باشد، آنگاه دیگر تفاوتی میان گالیله و واتیکان، میان اسپینوزا و تفتیش عقاید، میان مارکس و چرچیل، میان کمون پاریس و استعمار فرانسه باقی نمیماند. و اگر پاسخ منفی باشد، آنگاه روشن میشود که نمیتوان دولتهای امروز غرب را با کلیت تمدنی که در آن جغرافیا شکل گرفته است، یکی گرفت.
این همان خلطی است که سراسر مقاله آذر ماجدی را در بر میگیرد. او میان سه مقوله متفاوت علامت مساوی میگذارد: تمدن مدرن، سرمایه داری، و سیاست دولتهای غربی. در حالی که هیچ یک از این سه، نه از نظر تاریخی و نه از نظر اجتماعی، یک چیز نیستند. تمدن مدرن محصول چند قرن مبارزه اجتماعی است. سرمایه داری تنها یکی از بسترهای تاریخی این تحول و در دوره محدودی بوده است. و دولتهای غربی امروز، بیان سیاسی سرمایهداری معاصرند؛ نه نمایندگان همه آن روند تاریخی.
ممکن است گفته شود مقصود از این صورت بندی، نه نقد تمدن مدرن، بلکه افشای ریاکاری دولتهای غربی و لیبرالدمکراسی در برابر جنایات اسرائیل است. اگر بحث صرفاً بر سر این ریاکاری بود، اختلافی وجود نداشت. کمونیسم کارگری نیز دقیقاً همین ریاکاری، استانداردهای دوگانه و همدستی دولتهای غربی در نسلکشی غزه را بیهیچ ابهامی محکوم میکند. اختلاف از آنجا آغاز میشود که این ریاکاری از سطح دولتها، طبقات حاکم و گرایشات سیاسی معین، به سطح “ماهیت تمدن غرب” تعمیم داده میشود. درست در همین نقطه است که موضوع تحلیل از مناسبات واقعی جامعه به یک مفهوم انتزاعی به نام “تمدن” منتقل میشود.
جنگ غزه چه چیزی را ثابت میکند؟
جنایت و نسل کشی دولت اسرائیل در غزه چه چیزی را اثبات میکند؟ آیا ثابت میکند که آزادی بیان ارزشی دروغین بوده است؟ آیا ثابت میکند که سکولاریسم فریبی تاریخی بوده است؟ آیا ثابت میکند که حقوق زنان یا حقوق کار صرفاً پوششی برای استعمار بودهاند؟ یا ثابت میکند که دولتهای سرمایهداری، هنگامی که منافع ژئوپلیتیک و اقتصادیشان اقتضا کند، حتی علیه همان ارزشهایی نیز که زمانی ناچار به پذیرش آنها شدند، میایستند؟
بدون تردید فقط پاسخ دوم با متد مارکس سازگار است. اسرائیل، آمریکا یا دولتهای اروپایی، نمایندگان “تمدن غرب” نیستند. نمایندگان سرمایهداری معاصر و اجزای طبقه حاکمه کنونی اند.
همان سرمایهداریای که امروز در چین، روسیه، هند، ترکیه، عربستان سعودی و جمهوری اسلامی نیز، با اشکال سیاسی متفاوت، اما با همان منطق انباشت سرمایه عمل میکند.
اگر معیار، دولتها باشند…
فرض کنیم معیار تحلیل، همان باشد که مقاله آذر ماجدی پیشنهاد میکند. در این صورت، باید جمهوری اسلامی را نیز نماینده “تمدن شرق” بدانیم. آیا سنگسار، حجاب اجباری، اعدام کودکان، سرکوب زنان، کشتار کمونیستها، شکنجه و حکومت مذهبی، بیان “ماهیت تمدن شرق” است؟ چرا خود آذر ماجدی و همه ما با این نتایج مخالفیم؟
دقیقاً به این دلیل که میدانیم جمهوری اسلامی، طالبان یا داعش، نمایندگان تام و کمال تاریخ و فرهنگ مردم ایران، افغانستان یا خاورمیانه نیستند. نماینده گرایشی اسلامیستی در این جوامع اند و نه بیشتر. پس چرا همین منطق درباره غرب کنار گذاشته میشود؟ چرا نتانیاهو، ترامپ یا دولتهای اروپایی ناگهان نماینده کل تمدن غرب معرفی میشوند؟
این دوگانگی را تنها یک متد توضیح میدهد؛ متدی که تحلیل را از طبقات و مناسبات اجتماعی به جغرافیا و تمدن منتقل کرده است.
آیا فیفا، هالیوود یا دانشگاه هاروارد “تمدن غرب” هستند؟
همین منطق، به نتایج عجیب دیگری نیز میرسد. گاهی چنان سخن گفته میشود که گویی فیفا، کمیته بینالمللی المپیک، هالیوود، دانشگاههای غرب یا رسانههای بزرگ، همگی اجزای یک پروژه واحد به نام “تمدن غرب” هستند.
اما آیا واقعاً چنین است؟ در همین آمریکا، میلیونها نفر علیه جنگ غزه تظاهرات کردند. در همان دانشگاههایی که امروز زیر فشار دولت آمریکا قرار دارند، بزرگترین جنبشهای همبستگی با فلسطین شکل گرفت.
در همان نیویورک، نامزدهایی با صراحت سیاستهای دولت اسرائیل را محکوم کردند و از حقوق فلسطینیان دفاع کردند. در همان اروپا، صدها هزار نفر علیه نسل کشی به خیابان آمدند. آیا اینها نیز تجلی “تمدن غرب” هستند یا فقط دولتهای غربی؟ اگر اینها نیز بخشی از تمدن غرباند، آنگاه دیگر نمیتوان از “ماهیت واحد تمدن غرب” سخن گفت. و اگر نیستند، پس خود این مفهوم، قدرت توضیح دهندگی خود را از دست میدهد.
در پایان: نه پرچم یک تمدن، پرچم انسان
تمام بحث این مقاله را میتوان در یک پرسش خلاصه کرد: کمونیسم کارگری خود را ادامه کدام سنت تاریخی میداند؟ پاسخ کمونیسم کارگری روشن است. کمونیسم کارگری ادامه مستقیم همان سنتی است که با رنسانس، عصر روشنگری، انقلاب علمی و مبارزه برای آزادی اندیشه آغاز شد، با مارکس و جنبش سوسیالیستی طبقه کارگر به آگاهانهترین بیان خود رسید و امروز مبارزه برای آزادی، برابری و رهایی انسان را در مقیاسی جهانی ادامه میدهد.
همانگونه که مارکس، دستاوردهای تاریخی بورژوازی را به رسمیت شناخت، اما افق خود را عبور و لغو مناسبات سرمایهداری قرار داد، کمونیسم کارگری نیز از تمام دستاوردهای مترقی تمدن مدرن دفاع میکند، بیآنکه ذرهای به سرمایهداری، دولتهای غربی یا لیبرالیسم سیاسی توهم داشته باشد.
از همین رو، کمونیسم کارگری نه غرب پرست است و نه غرب ستیز. نه در کنار هیچ دولت و هیچ بلوک قدرتی میایستد و نه دشمن هیچ جغرافیا و هیچ تمدنی است. مساله ما جایگاه هر جنبش و نیرویی در صف جنبش جهانی آزادی، برابری و سوسیالیسم و آزادی بشریت است. معیار آن نه غرب و شرق، نه شمال و جنوب، بلکه جایگاه هر جنبش اجتماعی در نبرد میان آزادی و ارتجاع، برابری و استثمار است. از همین منظر، همانگونه که بیهیچ قید و شرطی علیه نسل کشی اسرائیل، اشغالگری، جنگهای امپریالیستی، نژادپرستی، مسلمان ستیزی، فاشیسم، سیاستهای ضد مهاجرتی و تعرض راست افراطی به آزادیهای مدنی مبارزه میکند، به همان قاطعیت نیز در برابر جمهوری اسلامی، طالبان، حماس، داعش، ناسیونالیسم، مذهب و هر جنبش ارتجاعی که آزادی، برابری و کرامت انسان را هدف قرار دهد، میایستد. معیار، جغرافیا نیست. معیار، آزادی و رهایی انسان است. از همین زاویه است که منصور حکمت، برخلاف بخش بزرگی از چپ ضد امپریالیستی، با صراحت اعلام میکند:
“برای حزب کمونیست کارگری، غرب بهتر از شرق است. برای تفکر کمونیسم کارگری، غرب تمدن بهتری از تمدن شرق را، تا این لحظه، ایجاد کرده، و این مثبت است. رفاه، برابری، آزادی فردی، امحاء مناسبات سنتی، اینها همه پدیدههایی است که ما برایش ارزش قائلیم.”
و اگر لیبرالیسم، آزادی را در مرز مالکیت خصوصی سرمایه متوقف کرد؛ اگر برابری را به برابری حقوقی محدود ساخت؛ اگر دموکراسی را با سلطه سرمایه محدود و معنی کرد؛ کمونیسم کارگری دقیقاً برای رفع همین محدودیتها پا به میدان میگذارد. این جنبش نمیخواهد به پیش از روشنگری بازگردد. نمیخواهد علم را با اسطوره، سکولاریسم را با مذهب، آزادی زن را با سنت، یا جهانشمولی را با نسبیت فرهنگی جایگزین کند.
برعکس. میخواهد همه این دستاوردها را از قید سرمایه آزاد کند و به افقی انسانیتر، برابرتر و جهانشمولتر ارتقا دهد. از همین رو، نزاع اصلی امروز، نزاع میان “تمدن غرب” و “تمدن شرق” نیست. نزاع میان دو آینده است. یک آینده، آیندهای است که سرمایهداری، با جنگ، تخریب محیط زیست، فقر، نابرابری، نژادپرستی، بنیادگرایی و اقتدارگرایی پیش روی بشریت گذاشته است.
و آینده دیگر، آیندهای است که در آن دستاوردهای مترقی تمدن مدرن، این بار نه در خدمت انباشت سرمایه، بلکه در خدمت آزادی و رفاه همه انسانها قرار میگیرد. کمونیسم کارگری خود را نماینده این آینده میداند. نه پرچم یک جغرافیا را حمل میکند و نه پرچم یک تمدن را. پرچم انسان را حمل میکند.
در این معنا، کمونیسم کارگری نه در دادگاه “تمدن غرب” حاضر شده است و نه در دادگاه “تمدن شرق”. موضوع آن از ابتدا چیز دیگری بوده است: دفاع از تمدن پیشرو انسان؛ دفاع از آن دستاوردهای جهانشمولی که نسلهای متوالی انسان، از دل مبارزه علیه مذهب، استبداد، بردگی، تبعیض، سرمایه و هر شکل دیگری از سلطه به دست آوردهاند. کمونیسم کارگری خود را وارث و ادامه رادیکال همین سنت میداند؛ سنتی که آزادی را به هیچ جغرافیایی، برابری را به هیچ فرهنگ ملی، علم را به هیچ تمدنی و کرامت انسان را به هیچ ملت یا دولتی محدود نمیکند.
بحث کمونیسم کارگری بحث بر سر آینده تمدن انسانی است. آیندهای که نه از دل تقابل تمدنها، بلکه از دل مبارزه مشترک و جهانشمول انسان علیه سرمایه، استبداد، مذهب، تبعیض و هر شکل از سلطه زاده خواهد شد. کمونیسم کارگری خود را ادامه آگاهانه همین مبارزه تاریخی میداند.
مبارزان کمونیست