ترجمه فارسی توسط برهان عظیمی- ۱۶ مهر ۱۴۰۵
این ترجمه بر اساس ویدیویی است که در یوتیوب منتشر شده است.
باب آواکیان (رسمی)
@bobavakianofficial
در این بخش از گفتگو، باب آواکیان به پرسش بنیادینی مبنی بر اینکه چرا هیچچیز به نام «سرشت ثابت و غیرقابلتغییر انسان» وجود ندارد، پاسخ میدهند:
رهایی بشریت… دگرگونی شرایط و دگرگونی سرشت انسان
«یکی از علل اصلی آنکه بسیاری از افراد معتقدند انقلاب و دنیایی بهطور اساسی متفاوت و بسیار بهتر ممکن نیست، ریشه در این باور دارد که «سرشت انسان» وجود دارد که درواقع قابلتغییر نیست. بااینحال، واقعیت آن است که هیچچیز به نام «سرشت ثابت و غیرقابلتغییر انسان» وجود ندارد. انسانها قادر به تغییر هستند و همواره در حال تغییر میباشند، بهویژه با دگرگونی شرایط.»
– بخوانید و بشنوید: انقلاب ۲۱: چیزی به نام «سرشت انسان» وجود ندارد؛ و انقلاب ۲۲: انقلاب کمونیستی و تغییر بنیادین در «سرشت انسان» که تصور میشود تغییرناپذیر است.
******
باب آواکیان «یکی از دلایل عمدهای که بسیاری از مردم باور دارند انقلاب و جهانی اساساً متفاوت و بسیار بهتر، ممکن نیست، ناشی از این تصور است که چیزی به نام “سرشت انسان” وجود دارد که درواقع قابلتغییر نیست. اما واقعیت این است که چیزی به نام “سرشت تغییرناپذیر انسان” وجود ندارد. انسانها میتوانند تغییر کنند و همواره تغییر میکنند، بهویژه با تغییر شرایط.»
ضرورت تغییر
بیایید به اصول اولیه و مبانی بازگردیم.
اگر گامی به عقب برداریم و به سیر تاریخ بشر بنگریم، میبینیم که امپراتوریهای بسیاری ظهور و سقوط کردهاند؛ امپراتوریهایی متعلق به مردمان یا ملتهای گوناگون— و بهویژه طبقات حاکم آنها— که در طول هزاران سال تاریخ بشر و در هر گوشهای از جهان، بر دیگران سلطه یافته و آنان را غارت کردهاند.
در دوران باستان، تنها برای نام بردن از چند نمونه: یونان، روم، ایران، چین و مصر.
در دوران متأخرتر، امپراتوری بریتانیا در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم بر بخش بزرگی از جهان سلطه داشت. و اکنون امپراتوری ایالاتمتحده آمریکا و دیگرانی که در پی به چالش کشیدن آن هستند، وجود دارند.
اگر مسئله چیزی متفاوت و بهتر از اینها نباشد؛ اگر تنها صحبت از جابهجایی و تغییرِ ظاهریِ امور باشد، اما در عمل همان روابطی حفظ شود که در آن عدهای بر گروههای دیگرِ انسانی حکم میرانند، آنان را سرکوب و تحقیر میکنند، درحالیکه بشریتِ یکپارچه در جهل فرورفته و بر اثر جنگ ویرانشده و زمین غارت و نابود میشود؛ اگر مسئله صرفاً این باشد که عدهای موقعیت خود را در این سیستم هولناک بهبود بخشند، یا اگر مسئله صرفاً این است که گروههایی که مدتی در موضع ضعف بودهاند، حالا فرصتی بیابند تا بالا بیایند و نوبت آنها شود که بر دیگران حکمرانی کنند، در این صورت من علاقهای به آن ندارم و شما هم نباید داشته باشید..
ما باید با ستمِ برخاسته از این نظام و اشکال گوناگونِ اعمالِ آن بر مردم مبارزه کنیم. اما هدف بنیادین ما باید فراتر رفتن از تمام این وضعیت باشد؛ وگرنه این فاجعه همچنان ادامه خواهد یافت و اکثریت عظیم بشریت متحمل رنجی هولناک و بیهوده خواهند شد—مگر اینکه کسانی که در رأس قدرت قرار دارند، همهچیز (ازجمله محیطزیست) را چنان کامل ویران و نابود کنند که کارِ همگان یکسره شود.
اما نکتهی اصلی اینجاست که—بهگونهای که در دورههای پیشینِ تاریخ بشر سابقه نداشته است—اکنون امکانِ عبور از این وضعیت و رسیدن به جایگاهی بسیار بهتر برای بشریت وجود دارد. اما برای تحقق این امر، باید هستهای رو به رشد از افراد شکل گیرد که درکی اصولی از این مسئله داشته و برای تحقق آن، تعهدی راسخ داشته باشند؛ تعهدی استوار برای اینکه رهاییبخشانِ بشریت باشند.
فصل دوم: فراتر از فردگرایی
بارها و بارها به ما گفته میشود که نباید دغدغهای فراتر از خانواده، حلقه کوچک اطرافیان و بیش از همه، خودمان داشته باشیم.
اینکه هیچچیز نمیتواند مهمتر از آن باشد.
و هیچچیزِ دیگری واقعاً ارزشِ اهمیت دادن را ندارد.
اما بااینکه افراد اهمیت دارند، بخشی از جامعه و جهانی بزرگتر محسوب میشوند. اگر هر فردی تنها به خود و شاید دایرهی کوچک اطرافیانش بیندیشد و آنها را برتر از همه و مقدم بر دیگران بداند، ما همچنان در همین وضعیت کنونی باقی خواهیم ماند؛ وضعیتی که در آن بشریت در بندِ این نظام هولناک، با تمام جنون و رنجهای ناشی از آن، گرفتار مانده است.
اگر دغدغهای فراتر از خودتان نداشته باشید، نهتنها خودمحور و کوتهفکر، بلکه کسلکننده نیز هستید.
و از آن مهمتر، شما در محکوم کردنِ نسلهای آینده به زیستن درهمین جنونی که ما تجربه میکنیم—و حتی وضعیتی وخیمتر، البته اگر اصلاً آیندهای برایشان باقی بماند—کمک خواهید بود.
زندگی کردن صرفاً در چارچوبِ خود و برای خود، بدون آنکه جامعه شرایطِ زیستنِ شما را تعیین کند، ممکن نیست. بااینحال، تلاش برای اینکه همواره خود را برتر از دیگران و فراتر از هر چیز دیگری قرار دهید، میتواند آسیبهای فراوانی به بار آورد.
فصل سوم: سرشت انسان بهمثابه یک متغیر
بار دیگر، بحث به مسئلهی فطرت (سرشت-م) انسان بازمیگردد.
کارل مارکس این سخن بسیار مهم را بیان کرد: تمامِ تاریخ بشر، دگرگونیِ مداومِ فطرتِ انسان است. بهعبارتدیگر، فطرتِ(سرشتِ) انسان همگام با تغییرات جامعه و دنیایی که انسانها بخشی از آن هستند، دائماً تغییر میکند.
چرا مردم فکر میکنند برای خرید آیفون باید در صف بایستند؟ و چرا ۳۰۰ سال یا حتی ۳۰ سال پیش، کسی چنین تصوری نداشت؟ چون آن زمان آیفونی وجود نداشت.
یا به این موضوع فکر کنید: در نظام فئودالی، مفهوم «حق الهی پادشاهان» مطرح بود.
همهچیز جایگاه مشخصی داشت؛ از پادشاه گرفته تا رعیتِ فرودست. اگر علیه پادشاه اقدام یا به او حمله میکردید، گویی علیه خدا اقدام کرده و به او حملهور شدهاید.
این یک اصل مقدس در جامعه فئودالی و نظامهای پادشاهی حاکم بر آن بود. اما در مقطعی، طبقه بورژوا پا به میدان گذاشت و خواستار برچیدن نظام فئودالی شد تا سرمایهداری بتواند شکوفا شود. آنها نمیخواستند محدودیتها و موانعی را که تقسیمبندیهای فئودالی بر سر راهشان ایجاد میکرد، تحمل کنند. ازاینرو، نظریهپردازانی ظهور کردند که نظریه متفاوتی درباره ماهیت انسان ارائه دادند.
[طبق آن نظریه جدید،] سرشت انسان اقتضا نمیکرد که پادشاهانی با حق الهی وجود داشته باشند. بروید آثار توماس پین، ازجمله «عقل سلیم» (Common Sense) و دیگر نوشتههایش را بخوانید؛ او یکی از سخنگویان انقلاب بورژوایی آمریکا بود. توماس پین(Thomas Payne)— اگر اجازه دهید این تعبیر را به کار ببرم— بسیار تلاش میکند تا «حق الهی پادشاهان» و حق آنها برای انتقال موروثی قدرت از یک نسل به نسل بعد را محکوم و رد کند. او میگوید: «چه ایده و رویه وحشتناکی. تنها چیزی که با این کار تضمین میکنید، این است که افراد دارای نقص عقلی بر جامعه حاکم شوند.» بله، حرف او همین است. این اصل بسیار بدی است، زیرا او نماینده طبقه متفاوتی از مردم بود؛ کسانی که جامعه و روند تحول آن و پتانسیل تبدیلشدنش به نظامی متفاوت را بهگونهای دیگر میدیدند—متفاوت از دیدگاه کسانی که تجسم نظام فئودالی بودند. او همچنین نگاه متفاوتی به ماهیت انسان داشت.
یا مثلاً سیاهپوستان و مذهب؟
این روزها تقریباً مدام به شما میگویند که مذهبی بودن—و بهویژه مسیحی بودن—بخشی از هویت و سرشت سیاهپوستان است.
فصل چهارم: مذهب و جایگاه اجتماعی
خب، من در دهه ۱۹۶۰—یا شاید حتی کمی پیش از آن—بزرگ شدم و سالهای شکلگیری دیدگاههای سیاسیام را در آن دوران گذراندم.
آن زمان، دوران تحولات عظیم بود؛ دوران جنبش حقوق مدنی و تغییرات دیگر در جامعه و جهان. مردم سرشار از خوشبینی و امید به تغییر جامعه بودند. بهویژه وقتی جنبشها در دهه ۶۰ اوج گرفتند، آدم احساس میکرد بخشی از موجی از خیزشهای مردمی در سراسر جهان است؛ خیزش مستعمرات برای بیرون راندن استعمارگران و انواع مبارزات انقلابی با برنامهها و رهبریهای گوناگون، که همگی در حال قیام بودند.
در دوران دبیرستان و پسازآن، وقتی با افرادی مثل رهبران «حزب پلنگ سیاه» و دیگرانی که ازنظر سیاسی آگاهتر بودند برخورد میکردم، میدیدم که سیاهپوستان دارند از مذهب فاصله میگیرند؛ چراکه سرشار از خوشبینی و امید به همین دنیا و توانایی تغییر آن و رهایی از یوغ نسلها ستم بودند. آنها احساس نمیکردند که به نیرویی ماوراءالطبیعه نیاز دارند تا مانع از خرد شدن و تضعیف روحیهشان شود.
اما میدانیم که آن جنبش تا مرحله تحقق واقعی انقلاب پیش نرفت؛ شکست خورد و فروکش کرد.
برخی افراد به دستاوردهایی رسیدند و مثلاً وارد مشاغل تخصصی شدند؛ هرچند وضعیت طبقه متوسط سیاهپوست بسیار متزلزل است، اما بسیاری دیگر به شرایطی حتی هولناکتر راندهشدهاند.
جوامعی که غرق در مواد مخدر شدهاند و مردمی که درست در اطراف شما یکدیگر را میکشند.
بنابراین، حالا مردم احساس میکنند که… نیاز بهنوعی «خدا» احساس میشود؛ نه صرفاً برای رهایی آنها از این ستم، بلکه برای کمک به درک و معنا بخشیدن به این وضعیت، و برای ایجاد این باور که شاید راهی وجود داشته باشد تا بتوان مردم را از این سرخوردگی و جنونی که در آن گرفتارشدهاند— و همچنین از آسیبهایی که به یکدیگر میرسانند— نجات داد و تعالی بخشید.
اینیک تغییر است؛ هرچند هنوز شاهد دگرگونی کامل جامعه نبودهایم. این تغییری در شرایط اجتماعی است که بهنوبه خود، زمینهساز تحولی در طرز تفکر مردم شده است. مسئله این نیست که گویی انسانها — و بهویژه سیاهپوستان — ذاتاً و بهطور طبیعی مسیحی یا حتی مسلمان هستند.
سیاهپوستان مسیحیت — و به همین ترتیب اسلام — را از کجا گرفتند؟
از ارتشهای مهاجمی که وارد آفریقا شدند؛ چه ارتشهای مسیحی و چه اسلامی.
پیش از آن، و در غیاب آن ارتباط، سیاهپوستان در آفریقا پیرو ادیان دیگری بودند؛ ادیانی با ماهیت طبیعتگرایانه که با شرایط اقلیمی و نیروهای طبیعت—مانند آب یا هر عامل دیگری که با آن سروکار داشتند—پیوند داشت.
این ادیان توسط ارتشهای مهاجم و حاکمان بعدی بر آنها تحمیل شدند. در تاریخ ایالاتمتحده آمریکا نیز همینطور است؛ سیاهپوستان کوشیدند تا دین مسیحیت را که به آنها داده شده بود—و روایتهایی همچون داستان موسی و غیره را—بهگونهای تغییر دهند و به کار گیرند (مثلاً با شعار «بگذار قوم من بروند») تا آن را ابزاری برای بسیج مردم علیه اشکال گوناگون ستم سازند. بااینحال، واقعیت این است که این دین توسط بردهداران به آنها تحمیلشده بود و کلیسا تنها نهادی بود که بردهداران اجازه میدادند در میان بردگان وجود داشته باشد و فعالیت کند.
و تأمل در چرایی این مسئله حائز اهمیت است.
فصل پنجم: ماهیت نظاممند و آینده
بنابراین، نکته اینجاست که با تغییر شرایط اجتماعی، سرشت انسان نیز تغییر میکند.
بهخاطر دارم زمانی که برای نخستین بار در سال ۱۹۷۱ به چین سفر کردم و با دهقانان گفتگو میکردیم، آنها از شرایط خود در دوران نظام پیشین—یعنی دوران حاکمیت [نیروهای] شانگهای، امپریالیستهای خارجی، زمینداران محلی و غیره—سخن میگفتند. آنها میگفتند: «ما چنان فقیر بودیم که هیچچیز نداشتیم. ناچار بودیم فرزندانمان—بهویژه دخترانمان—را بفروشیم تا بتوانیم بقیه اعضای خانواده را زنده نگهداریم؛ آنها را میفروختیم تا بردهی زمینداران شوند یا به تنفروشی و کارهای دیگر تن دهند. فرزندانمان از گرسنگی رنج میبردند و در سرمای زمستان حتی لباس مناسبی نداشتیم.
قطعهزمینهای بسیار کوچکی داشتیم که سعی میکردیم با محصول آنها زندگیمان را بگذرانیم.
ما—یعنی آن دسته از ما که زمینهای کوچکی داشتیم—شبها بیدار میماندیم و از زمینهایمان در برابر همسایگان محافظت میکردیم، زیرا همه در استیصال بودند و از یکدیگر دزدی میکردند. اما اکنون انقلاب کردهایم. همه باهم کار میکنیم؛ زمینها را اشتراکی کردهایم و بهصورت گروهی روی آنها کار میکنیم. با یکدیگر همکاری داریم و وضعیت همگیمان بسیار بهتر شده است.
دیگر شبها بیدار نمیمانیم تا از قطعهزمینهای کوچکی که [دیگر] نداریم، پاسداری کنیم.» ما باهم روی زمینهای اشتراکی کار میکنیم و در پروژههایی برای توسعه اقتصاد خود، کمک به اقتصاد کل کشور و حمایت از انقلاب جهانی مشارکت داریم.
این دیدگاهی کاملاً متفاوت است.
این ماهیت انسانیِ کاملاً متفاوتی است.
و اکنون با بازگشت به عقبِ انقلاب در چین پس از کودتایی که اندکی پس از مرگ مائو در سال ۱۹۷۶ رخ داد، مردم به بسیاری از شیوههای قدیمی بازگشتهاند. بخش عمدهای از شرایط گذشته دوباره تحمیل شده است.
مواردی همچون تنفروشی و اعتیاد به مواد مخدر که بهعنوان پدیدههای اجتماعی ریشهکن شده بودند، دوباره پدیدار شدهاند؛ ریشهکنیای که نه با حذف انسانها، بلکه با تغییر شرایط، رهایی مردم و روشن ساختن این نکته برای آنها صورت گرفته بود که معضلاتی مانند اعتیاد و تنفروشی ناشی از نظام کهن بوده، نه تقصیرِ کسانی که گرفتار آن شده بودند. اکنون همه آن پدیدهها بازگشتهاند؛ آیا این به خاطر تغییری در سرشت انسان است، یا اینکه تغییر در نحوه رفتار و تفکر مردم، درواقع بازتاب و کموبیش نتیجهی تغییر در نظام اجتماعی و شرایط اجتماعی است؟
بنابراین، این سرشت انسان نیست، بلکه ماهیت نظامی است که مردم تحت آن زندگی میکنند که تعیینکننده نحوه تفکر، عمل و تعامل آنها با یکدیگر است.
این نظامی است مبتنی بر روابط استثمار، سلطه، سرکوب و رقابت بیرحمانه، همراه با نهادها و فرهنگی که مروج و تحمیلکننده همه این موارد هستند؛ و سرشتی که مردم تحت این نظام برایشان شکل میگیرد، بازتابدهنده و در خدمت همان روابط و نهادهاست.
این واقعیت که ما بهعنوان انسان با سایر انسانها در سراسر کره زمین پیوند داریم و درنهایت به یکدیگر وابستهایم، میتواند امری بسیار مثبت باشد.
این امر میتواند زمینه شکوفایی کل بشریت را فراهم کند؛ اما تنها درصورتیکه نظامی کاملاً متفاوت داشته باشیم که بر پایه سلطه، استثمار، سرکوب و تحقیرِ بخش بزرگی از بشریت توسط بخش کوچکی از آن بنا نشده و به آن وابسته نباشد.
پایان متن سخنرانی باب آواکیان
منتشر شده در:
کانال کمونیسم نوین
https://t.me/New_Communism/3540
مبارزان کمونیست