از خیابان تا کار: پویندگی و درهم تنیدنِ «زن، زندگی، آزادی» در خیزش فرودستان

 

گسترش اعتصاب‌ها و خیزش فرودستان، نشانه‌ای از پیوستاری و فرارَفتِ جنبش در بدنه‌ی جامعه است. این گسترش را باید در متنِ بحران مادیِ زندگی دید. تنها در شرایط حکومت جنگی و شبه‌حکومت نظامی باندها،‌ در شهریور ۱۴۰۵، ثبت دستکم ۱۴۶ همایش اعتراضی و ۷ اعتصاب در حوزه‌ی دستمزد و کار — با وجود تمامی دشواری‌های گردآوری داده‌ها — بیش از آنکه شمار کامل رخدادها باشد، نشانه‌ای عریان از گستردگی و استمرار آن‌هاست.

در همین ماه، بنا به گزارش مرکز آمار حکومتی، نرخ تورم نقطه‌به‌‌نقطه به ۸۹٫۸ درصد و تورم دوازده‌ماهه به ۷۳٫۶ درصد رسید و تنها در ظرف یک ماه، سطح عمومی قیمت‌ها ۴٫۲ درصد دیگر بالا رفت. صندوق بین‌المللی پول نیز متوسط تورم ایران در سال ۲۰۲۶ را ۶۸٫۹ درصد برآورد کرده بود و هم‌زمان از رشد منفی ۵٫۴ درصدی اقتصاد سخن می‌گوید. بنابراین، جامعه نه فقط با گرانی، بلکه با درهم‌تنیدگیِ تورم سنگین، رکود و فرسایش توانِ بازتولیدِ مادیِ زندگی، و در آن‌سو با کشتار، شکنجه، زندان، تبه‌کاری و فساد سیستماتیکِ حکومتِ باندها روبه‌روست.

شکاف عمیق میان مزد و هزینه‌ی زندگی، این وضعیت را ملموس‌تر می‌کند. حداقل مزد پایه‌ی کارگران در سال ۱۴۰۵ حدود ۱۶٫۶ میلیون تومان و دریافتیِ یک کارگر متأهل با یک فرزند حدود ۲۴٫۹ میلیون تومان تعیین شد؛ در حالی که برآورد سبد حداقلیِ هزینه‌ی زندگی خانوار کارگری تا پایان تیرماه به حدود ۹۰٫۶ میلیون تومان در ماه رسید. به بیان دیگر، این دریافتی تنها نزدیک به یک‌چهارم هزینه‌ی برآوردشده‌ی زندگی را پوشش می‌دهد. بخش‌های گسترده‌ای از جامعه در معرض زیر فقر مطلق قرار گرفته‌اند و گروه‌های عظیمی از مزدبگیران و فرودستان عملن از برآوریِ نیازهای پایه‌ی زیستی بازمانده‌اند.

جامعه، در چنبره‌ی یک بحران ساختاری  (Structural Crisis) و رکود تورمی (Stagflation) افسارگسیخته گرفتار آمده است؛ بحرانی که در آن جهش‌های پیاپی نرخ ارز، سقوطِ‌ روزانه‌ی قدرت خرید و فرسایش مستمر دستمزدهای واقعی، توان بازتولید زندگی را درهم فروکاهیده و بن‌بست گذران بخور ونمیر را به یکی از پیش‌ران‌های فراگیر اعتراض فرودستان بدل کرده است. این بحران صرفاً مجموعه‌ای از نابسامانی‌های برهه‌ای یا اختلال‌های قابل‌رفع در سازوکار اقتصادی نیست، بلکه پی‌آمدِ انباشت و تراکم و درهم‌تنیدگی تضادهای درونی نظم سیاسی ـ اقتصادی است؛ نظمی که رانت‌خواری، فساد ساختاری، بحران‌آفرینی‌های  فاجعه‌بار برای بقا سرکوبگری، و غارت و تالانِ توزیع منابع و انتقال مستمر هزینه‌های بحران به مزدبگیران و فرودستان، در سازوکار بازتولید آن جای گرفته است. از این منظر، بحران هنگامی «ساختاری» می‌شود که راه‌حل‌های موقت، جابه‌جایی مدیران یا هیچ رفرمی قادر به رفع ریشه‌های آن نباشند و مسئله به بازآرایی مناسبات قدرت، مالکیت و توزیع منابع گره بخورد.

این وضع دیگر تنها «کاهش قدرت خرید» نیست. هنگامی که مزد برای نان، مسکن، درمان، آموزش و رفت‌وآمد نزدیک به ۴ برابر کمتر از حدِ نیازِ زنده ماندن است، بحران از بازار مستقیم به درون خانه منتقل می‌شود: سفره خالی می‌شود، درمانی در میان نیست، بدهی انباشته می‌گردد، کار دوم و سوم گسترش می‌یابد و زمان و توان جسمی و جان انسان برای بازسازی زندگی فرسوده می‌شود.

آنچه در ۱۴۰۱ با پیش‌تازی زنان و جوانان و به چالش کشیدنِ باندهای حاکم در خیابان سر برآورد، امروز دیگر تنها با متراژ و اندازه‌ی تظاهرات خیابانی سنجیده نمی‌‌شود. دستاوردها و شیوه‌های مقاومت برآمده از آن خیزش، در زندگی روزمره‌ی زنان، دانشگاه، زندان، کارگاه و کارخانه، در همایش‌ها و اعتراض‌های سیاسی-اجتماعی و بازنشستگان، پرستاران و معلمان، در اعتصاب‌های شاخه‌های کلیدی تولید و خدمات و در شبکه‌های همبستگی ادامه یافته‌اند. دگرگونیِ شکل خیابانی جنبش، نه به معنای پایان آن، بلکه نشان‌دهنده‌ی پراکنده‌شدن و تکثیر تجربه‌ی آن در پهنه‌ای به مراتب گسترده‌تر از جامعه است.

این گسترش، یکدست نیست و درست در همین ناهمگونی اهمیت دارد. زنان با پیش‌تازی در شکستن نظم جنسیتی، دانشجویان با ایستادگی در برابر امنیتی‌شدن دانشگاه و سرکوب، زندانیان با ادامه‌ی مقاومت در پشت دیوارها، کارگران تولیدی و خدماتی با اعتصاب و تجمع، و بازنشستگان، معلمان و پرستاران به‌سان بخش‌های آگاهِ طبقه‌ی کارگر با همایش‌های پی‌درپی، از جایگاه‌هایی متفاوت وارد میدان شده و رویاروی ارگان‌های حکومتی قرار می‌گیرند. آنان اگرچه هنوز پیکره‌ی یک جنبش سراسری، انسجام‌یافته و هماهنگ را نساخته‌اند، اما هر میدان اعتراضی، تجربه‌ای تولید می‌کند که می‌تواند به میدان دیگر منتقل شده و امکان انباشتِ تجربه‌ی اجتماعی و طبقاتی را فراهم سازد.

«زن، زندگی، آزادی» منشور جنبشی است که از خیزش اولیه‌ی ۱۴۰۱ فراتر رفته و در لایه‌های گوناگون جامعه پیوستار یافته است. فرارَفتِ آن به معنای پشتِ سر گذاشتن و پایان این جنبش نیست؛ بلکه درست برعکس، در گسترش میدان، پوشش‌دهی لایه‌های فرودست، پیوند با جنبش‌های کارگری و اجتماعی، اعتصاب‌ها، همایش‌های اعتراضی، مقاومت‌های روزمره و گوناگونیِ در سراسر ایران رو به رشدِ اشکال سازمان‌یابی معنا می‌یابد.

این رخدادها نشان می‌دهند که ما نه با پایان یک دوره، بلکه با امتداد و ریشه‌دوانیِ گفتمان «زن، زندگی، آزادی» در متن جامعه روبروییم؛ فرایندی که در آن، خواستِ کرامت و حق زندگی آزاد و شایسته، در رگ‌های اعتراض‌های اجتماعی، طبقاتی، گذران زندگی و جغرافیایی جاری شده و پیوسته بازتولید می‌شود.

مفهوم فرارَفتِ «زن، زندگی، آزادی» را باید در همین جابه‌جایی مکان و عرصه‌ی مبارزه جست: خیابان به محیط کار، دانشگاه و زندان راه می‌یابد؛ شورش فردی امکان کنش جمعی می‌یابد؛ اعتراض‌های جداافتاده حافظه می‌سازند؛ و این حافظه‌ی جمعی می‌تواند ماده‌ی اولیه‌ی سازمان‌یابی و آگاهی طبقاتی شود.

در پیوستار موج‌های چندلایه‌ی برآمده از خیزش سراسری «زن، زندگی، آزادی»، پیوستگی و برآمدِ محورهای اعتراض در جغرافیای به محرومیت کشانده‌شده‌ی ملیت‌ها، جلوه‌ای عریان از تعارض بنیادین میان زیست فرودستان و مناسبات حاکم را به نمایش می‌گذارد. در ساختاری که مناسبات آن بیش از هر چیز بر سلطه‌ی باندی، انباشت رانت و سامانه‌های شبه‌نظامی استوار است، سخن گفتن از «توزیع عادلانه ثروت» یا «اصلاح ساختاری» سال‌هاست که موضوعیت و معنای عینی خود را از دست داده است.

از همین رو، کنش‌های اعتراضی سراسری را نمی‌توان تنها در پوسته‌ی ظاهری مطالبات محدودِ صنفی تقلیل داد. هنگامی که در خوزستان، جوانان جویای کار در روستاهای «موران» و «عمیشیه» در برابر کشت‌وصنعت نیشکر دعبل خزاعی اهواز گرد می‌آیند، یا در «حُر» شوش و فولاد شادگان، فرودستان بومی خواهان کار و سهم خود از منابع منطقه می‌شوند و با پاسخ آهنین، تیراندازی و بازداشت روبرو می‌گردند، رویارویی واقعی دو جبهه آشکار می‌شود: جبهه‌ی حاشیه‌رانده‌شدگانی که حق زیستن و کرامت انسانی می‌خواهند و باندهای تبه‌کاری که در واپسینی ننگین، حتی ساده‌ترین صورتِ مطالبه‌گری را برنمی‌تابند.

همین رویارویی سخت را می‌توان در اعتصاب کارگران مهرستان سیستان‌وبلوچستان در اعتراض به دستمزدهای ناچیز، و نیز در تعمیق اعتراضات و استعفاهای دسته‌جمعی معلمان و کادر درمان مشاهده کرد. گزارش‌های اخیر از انتشار پی‌درپی ویدئوهای «آخرین شیفت» پرستاران و «آخرین کلاس» معلمان، نشانه‌های بروز شکل تازه‌ای از کنش اعتراضی و دسته‌جمعی است. در بخش آموزش، با وجود انکار رسمی «موج استعفا» از سوی وزارت آموزش‌وپرورش، اعلام‌ها پی‌ در پی خروج از خدمت، نمایانگر فرارفتن این پدیده از تصمیم‌های فردی و پراکنده دارد. در حوزه درمان، ابعاد بحران عمیق‌تر است؛ بر اساس اعلام دبیرکل خانه پرستار، حدود ۶۰ تا ۷۰ هزار پرستار فارغ‌التحصیل از چرخه خدمات درمانی خارج شده‌اند— و نیز از انصراف از ورود به حرفه، تغییر شغل یا مهاجرت.

اهمیت طبقاتی و سیاسی این جریان نه صرفاً در ابعاد کمی استعفاها، بلکه در تغییر الگوی کنش جمعی و نوین مبارزه نهفته است. علنی‌سازی و بازنمایی رسانه‌ای «آخرین شیفت» یا «آخرین کلاس»، تجربیات زیسته مشترک را در میان بدنه معترض بازتولید می‌کند. بدین‌سان، استعفا از تصمیمی فردی و خاموش، به زبان مشترک سرپیچی و اعتراض بدل می‌شود و بستر لازم برای سازمان‌یابی را فراهم می‌سازد: بازتولید حافظه جمعی، هم‌پیوستگی تجربیات همسان، و سازمیانیابی شبکه‌هایی که کنش‌های منفرد را به روابط پایداری اجتماعی تبدیل می‌کنند. این همان فرایند بنیادی گذار از تکرار اعتراض به شبکه‌سازی، خودسازمان‌یابی و شکل‌گیری خرد جمعی در بسترهای اعتراضی (Strikes and Uprisings) است.

 

زبان این حرکات حول محورهایی چون «حق کار»، «دستمزد» و «امنیت شغلی» شکل گرفته است، اما در ژرفایِ منطقیِ این رخدادها، مطالبه، بهانه‌ای است برای نفی همان مناسباتی که فرودستی، گرسنگی و مرگ جمعی را تولید و بازتولید می‌کند. خوانش‌های تقلیل‌گرایانه ‌Reductionist readings)) که تلاش می‌کنند این خیزش‌های منطقه‌ای را تنها به موضوعات محدود صنفی (و نه طبقاتی)، فردی (و نه اجتماعی)، یا منازعات حاشیه‌ای و هویت‌های مجرد فروکاهند، از درک سرشت ژرف سیاسیِ این رویارویی درمانده‌اند. خیزش کارگر، جوان بیکار و بازنشسته‌ی پیرامون در برابر کارتل‌های اقتصادی و نهادهای سرکوب الیگارش‌های تبه‌کار مانند بیت‌رهبری، لاریجانی،‌ شمخانی‌‌ها و دیگر انگل‌ها در واقع نفیِ مشروعیت کانون‌های قدرتی است که بقای خود را در نادیده‌انگاری حق حیات جامعه تعریف کرده‌اند. در دوران پیوستاری جنبش «ژن، ژیان، ئازادی»، هر همایش کوچک و محلی و هر فریاد دستمزدبگیران و حقوق‌بگیران تنگدست، در ژرفای خود صورتی از نفیِ کلیتِ موجود و بازنماییِ ضرورتی تاریخی است که راهی جز گذر از این مناسبات طبقاتی و اسلام سیاسی و آخرالزمانی باقی نمی‌گذارد.

از اینجا اعتصاب کارگری نیز معنایی گسترده‌تر می‌یابد. اعتصاب اگرچه ممکن است بر سر مزد، قرارداد یا بیمه آغاز شود، اما خودِ کنشِ جمعی چیزی بیش از مطالبه‌ی فوری تولید می‌کند: کارگران یکدیگر را می‌شناسند، اعتماد می‌آزمایند، شیوه‌ی تصمیم‌گیری جمعی را تجربه می‌کنند و پیوند خویش را با دیگر بخش‌های جامعه بازتعریف می‌نمایند. از تکرار اعتراض و ساخت حافظه‌ی جمعی است که شبکه، و سرانجام خودسازمان‌یابی، آگاهی و خِرَد جمعی سر برمی‌آورد.

از این‌رو، مسئله‌ی مهم‌تر در سراسری‌ترشدن اعتصاب‌ها، گسترش جغرافیای اعتراض و عبور تجربه از مرز یک حرفه، کارخانه یا شهر است. هنگامی که موضوع دستمزد کارگر با ناتوانی بازنشسته، فرسودگی پرستار، ناامنی شغلی معلم و فرهنگیان همراه – کارگران مولد دانش– آینده‌ی لایه‌های از دانشجویان برآمده و پیوسته به حکومت شوندگان فرودست، و فشار بر زندگی روزمره‌ی زنان در یک پهنه‌ی اجتماعی مشترک قرار می‌گیرند، خواست‌ها یکسان نمی‌شوند، اما ریشه‌های مشترک بحران آشکارتر می‌گردند.

این روند در برابر دستگاهی پیش می‌رود که با بازداشت، تهدید و امنیتی‌کردن محیط‌ها می‌کوشد مانع سازمان‌یابی مستقل شود. سنگینی حضور نیروهای سرکوب وضعیتی ساخته که می‌توان آن را، در معنایی سیاسی و نه حقوقی، نوعی «شبه‌حکومت‌نظامیِ اعلام‌نشده» نامید؛ فشاری که کارکرد اصلی آن جلوگیری از تبدیل نارضایتی به رابطه، رابطه به تشکل و نهاد، و نهاد سیاسی و طبقاتی به توان اجتماعیِ پایدار است.

اما باندهای باقی‌مانده‌ی سرکوب با تناقضی ساختاری روبه‌رو هستند: برای خاموش‌کردن اعتراض ناچارند پیوسته حضور خود را گسترش دهند، در حالی که پیوستگی و پویندگی اعتراض نشان می‌دهد مسئله‌ی اصلی از میان نرفته است. بازنشسته، کارگر، پرستار، دانشجو، زنی که فرمان‌برداری و بردگی تحمیلی را پس می‌زند و زندانی‌ای که زندان را پایان مقاومت نمی‌داند، هر یک نمادی از ماندگاریِ اجتماعیِ اعتراض را نمایندگی می‌کنند.

با این‌همه، این نزدیکی نباید تفاوت‌ها را پاک کند. هم‌سرنوشتی بدون یکسانی؛ یعنی یافتن زمینه‌های مشترک بی‌آنکه ویژگی و اصالت و استراتژی هر مبارزه در دیگری حل شود. قدرت یک جنبش چندلایه نه در یک‌شکل‌کردن جامعه، بلکه در توان ساختن پیوند میان تفاوت‌هاست. مسئله نه حل‌کردن «زن، زندگی، آزادی» در جنبش کارگری است و نه برتر نشاندن یکی بر دیگری؛ بلکه همپوشانی و امکان ساختن میدان‌های مشترک میان تمامی فرودستان و نیروهای تغییرخواه است. این همگرایی با «همه با همِ» پوپولیستی — که تفاوت‌ها را برای وحدتی صوری می‌پوشاند — تفاوت بنیادی دارد؛ چرا که در همبستگی از پایین، تفاوت‌ها به رسمیت شناخته می‌شوند و همکاری بر پایه‌ی خواست‌های مشترک ساختار می‌یابد.«سازمان‌یابی» نامِ دقیقِ همین گذار از «کنار هم بودن» به «کنش مبارزاتیِ مشترک» است.

اینجاست که مسئله‌ی زندگیِ آزاد دوباره در مرکز مبارزه قرار می‌گیرد. پشت خواستِ دستمزد و نان، حقوق انسانی، مناسبات مالکیت، تولید، توزیع و پخش منابع، زیست‌بوم و حق سازمان‌یابی و خودمدیریتی قرار دارد. بنابراین کار، زندگی و زیست‌بوم سه حوزه‌ی ناگسستنی هستند؛ استثمار نیروی کار و بهره‌کشی از طبیعت در تبدیل سرچشمه‌های زندگی به ابزار انباشت و قدرت به هم می‌رسند.

از این‌رو، فرارَفت و ژرفایابی جنبش تنها با افزایش شمار اعتراض‌ها رخ نمی‌دهد؛ بلکه نقطه‌ی تعیین‌کننده آنجاست که اعتراض بتواند میان کارخانه، دانشگاه، محله، مقاومت زنان، مبارزه‌ی مزدبگیران و زیست‌بوم و ملیت‌ها و اتنیکها و آیین‌های انکار شده، پل‌های همگراه بسازد.

در این معنا، «زن، زندگی، آزادی» در پیوندِ زن با کار، آزادی با برابری، زندگی شایسته با زیست‌بوم، و مقاومت با خودسازمان‌یابی ژرف‌تر می‌شود. آنچه در آغاز خیزشی بزرگ بود، می‌تواند در روندی درازمدت به توانِ جامعوی برای ساختن نهادها و شبکه‌های همکاری از پایین گسترش یابد. این روند، جاری است؛ همانند رودی روان.

از نفی تا ایجاب

بحران تورمی، فرودستی، تنگدستی و فروافتادن میلیونی به زیر خط فقر مطلق، به‌خودی‌خود آگاهی و جنبش رهایی‌بخش نمی‌آفرینند. گرسنگی به تنهایی شورش نمی‌آورد. آنچه رنج و دردهای پراکنده را به نیروی اجتماعیِ دگرگون‌کننده بدل می‌کند، تجربه‌ی مشترک، همبستگی، آگاهی، سازمان‌یابی و خودسازمان‌یابی از پایین است. از این دیدگاه، آنچه جریان دارد را نمی‌توان به یک «شورش گرسنگان» ساده فروکاست؛ ما با جنبشی چندلایه از فرودستان روبه‌رو هستیم که موضوع مبارزاتیِ آن، فراتر از نان، اختیار بر تمامیت زندگی و دستیابی به انسان‌بودگی است.

از همین‌رو می‌توان از ورود جامعه به وضعیتی با ویژگی‌های انقلابی سخن گفت؛ نه به این معنا که فرجام آن از پیش تعیین شده است، بلکه از آن رو که پرسش‌ها از مرز یک مطالبه یا رفرم مشخص فراتر می‌روند و خودِ مناسبات قدرت را نشانه می‌گیرند:

  • چه کسی تصمیم می‌گیرد؟
  • ثروت و منابع چگونه پخش می‌شوند؟
  • کار(نیروی تولید و خدمات) چگونه در چرخه‌ی بهره‌کشی وادار می‌شوند؟
  • چه کسی بر نابودی یا زیستمندیِ آب، خاک و زیست‌بوم اختیار دارد؟
  • و جامعه چگونه می‌تواند بر شرایط بازتولید زندگی خویش اختیار یابد؟

در این نقطه، جنبش با دو سویه‌ی به‌هم‌پیوسته روبه‌روست:

دیالکتیک  نفی و ایجاب.

نفی، پایان‌دادن به بقای تبه‌کارانِ حاکم و ساختارهای سلطه است. اما سرنگونی به‌خودی‌خود آزادی را تضمین نمی‌کند؛ کنارزدن یک قدرت مانع از آن نمی‌شود که قدرتی متمرکز و جدا از جامعه، و دولت-ملتی دیگر با نام و چهره‌ای دیگر، دوباره بر فراز آن ساخته شود — یعنی همان فاجعه‌ای که سال ۵۷ را تا اکنون آفرید و شبه‌فاشیست‌های در راه، با شعار «براندازی» به جای مفهوم انقلابی «سرنگونی» تدارک می‌بینند.

ایجاب، ساختنِ توان جامعه برای اداره‌ی جمعی زندگی خویش است: گسترش خودمدیریتی از پایین از راه شوراها، انجمن‌ها، تشکل‌های کار و دیگر نهادهای خودسازمان‌یافته. آزادی در این معنا تنها «رهایی از» نیست؛ بلکه توانایی برای تصمیم‌گیری، سازمان‌یابی و اداره‌ی مشترک جامعه نیز هست.

از این منظر، مسئله نه تنها نفی ساختارهای هژمونیک و نه تنها پارادایم خودمدیریتی، بلکه پیوند میان این دو است: سرنگونی نظم و مناسباتی که جامعه را از اختیار بر زندگی، انسان‌بودگی و زیستمندی خود محروم کرده است — زیستمندی نه تنها در جغرافیای ایران، بلکه در جغرافیای منطقه و حتی جهانی که تروریسم و نیابتی‌هایش همانند یون‌های شیمیاییِ سرگردان مأموریتِ تخریب دارند. این پیوند، میان سرنگونیِ انقلابی و گسترشِ خودمدیریتی از پایین، بنیاد قدرت اجتماعی و نیروی دفاعی و ضمانتی از پایین را می‌سازد؛ به‌گونه‌ای که جامعه بار دیگر زیر فرمان قدرتی متمرکز و جدا از خود قرار نگیرد.

در همین پیوند، «زن، زندگی، آزادی» معنای گسترده‌ی خود را آشکار می‌کند: زن، گسست از مناسبات فرمان‌برداریِ جنسیتی و بردگی تاریخی را پیش می‌کشد؛ زندگی، کار، نان، مسکن، درمان، آموزش و زیست‌بوم را به یکدیگر پیوند می‌دهد؛ و آزادی، توان جامعه برای سازمان‌دادنِ آگاهانه و جمعیِ زندگی خویش است.

از اعتصاب و مزد تا زن و دانشگاه، از زندان و خیابان تا آب و خاک و زیست‌بوم، رشته‌های این مبارزه سرانجام در یک پرسش بنیادین به یکدیگر می‌رسند:

چه کسی بر شرایطی که زندگی را ممکن می‌سازند، اختیار دارد؟

پاسخ این نوشتار، نه در انتظار قدرتی از بالا، بلکه در فرایندی از پایین جست‌وجو می‌شود: نفی ساختارهای سلطه و ساختن خودمدیریتیِ جامعه. میان این دو، همان میدان زنده و دشواری قرار دارد که اعتصاب‌ها، مقاومت زنان، دانشگاه، زندان و سازمان‌یابی فرودستان در آن تجربه می‌اندوزند، به یکدیگر راه می‌یابند و امکان‌های قدرت اجتماعی از پایین را هموار می کنند.

سوم اکتبر 2026

عباس منصوران