از مرکزیت سلاح به قدرت مادی جامعه

 

خوانش نامه‌ی سرگشاده‌ی شورای هماهنگی کنفدرالیسم زنان کوردستان (ک.ژ.ک)

 

نامه‌ی سرگشاده‌ی «شورای هماهنگی کنفدرالیسم زنان کوردستان» را نمی‌توان بیانیه‌ای در ستایش صلح و ادغامِ «همه با همی» یا اعلام کنارگذاشتن یک شیوه‌ی مبارزه دانست. اگر از سطح واژه‌ها گذر کنیم، در ژرفای این نامه پرسشی بنیادی‌تر نهفته است؛ پرسشی که نه فقط جنبش رهایی‌خواهی کورد، بلکه بسیاری از جنبش‌های رهایی‌بخش سده‌ی بیست‌ویکم با آن روبه‌رو هستند: آیا می‌توان هدفی نو و رهایی‌بخش داشت، اما ابزارها و اشکال مبارزه را برای همیشه ثابت، دگم و متعلق به گذشته نگاه داشت؟

نامه از برهه‌ای سخن می‌گوید که باید از «کلیشه‌ها و آموخته‌های گذشته» و سنت فراتر رفت و مبارزه‌ای را که در کوردستان ترکیه دستکم بیش از نیم‌سده ادامه داشته است، با «روشی نو» و پاسخگو به شرایط امروز پی گرفت. مسئله تنها سوزاندن نمادین سلاح یا انحلال یک حزب و سازمان نیست؛ زیرا می‌توان سلاح را دوباره برداشت و سازمان را با کنگره‌ای دیگر بازسازی کرد. پرسش بنیادی‌تر این است که نیروی انباشته‌شده طی دهه‌ها مقاومت، زیست و پیکار در زاگرس، از این پس در کجا، چگونه و در چه ساختارهایی باید مادیت یابد؟

هدف انسانی و دوگانه‌ی وسیله-هدف

هر جنبش رهایی‌بخش دیر یا زود با رابطه‌ی هدف و وسیله روبه‌رو می‌شود. هدف انسانیِ جامعه‌ای آزاد، برابر و رها از سلطه، نمی‌تواند نسبت به ابزار رسیدن به آن بی‌اعتنا باشد. ابزار، پلی خنثی میان امروز و فردا نیست؛ می‌تواند مناسبات آینده را نیز در درون خود بپروراند. هدف هر وسیله‌ای را توجیه نمی‌کند. برای رسیدن به اهداف والای انسانی،‌ باید از وسایل انسانی استفاده کرد.

دولت-ملت در بسیاری از تجربه‌های تاریخی خاورمیانه با تمرکز قدرت، یکسان‌سازی هویتی، سرکوب زبان‌ها (زبان نه فقط به‌سان ابزار گفتگو، بلکه به‌سان مکانیزم حافظه‌ی تاریخی، فرهنگ، اندیشه، هویت جمعی و شیوه‌ی فهم جهان)، مردسالاری، نابرابری طبقاتی و خشونت ساختاری همراه بوده است. جنبشی که خواهان گذر از چنین مناسباتی است باید از خود بپرسد: آیا می‌توان با بازتولید همان منطق تمرکز، سلسله‌مراتب و فرمان‌برداری، جامعه‌ای آزاد بنا کرد؟

از همین‌جاست که مسئله از دوگانه‌ی «سلاح یا کنارگذاشتن سلاح» فراتر می‌رود. پرسش واقعی این است: قدرت کجا قرار خواهد گرفت؟ در دولت، حزب و دستگاه نظامی، یا در جامعه‌ای آگاه و سازمان‌یافته با توان تصمیم‌گیری، خودمدیریتی و دفاع از زندگی و دستاوردهای خویش؟

 

آیا ابزارهای دیروز برای جهان امروز بسنده‌اند؟

انقلاب کارگری اکتبر۱۹۱۷ روسیه، انقلاب چین، کوبا، مبارزات ویتنام و الجزایر، جنبش چریکی ایران با برآمد سیاهکل، مبارزات شجاعانه‌ی چپ در ترکیه و جنبش‌های ضداستعماری و ضدآپارتاید و زاپاتیست‌ها در چیاپاز مکزیک، هر یک پاسخ‌هایی تاریخی به مناسبات مشخص قدرت در دوران خود بوده و هستند. این تجربه‌ها را نه می‌توان از حافظه‌ی تاریخی زدود و نه باید به الگوهایی مقدس و فرازمانی تبدیل کرد.

امروز سرمایه‌داری جهانی تنها از طریق ارتش و دولت اعمال قدرت نمی‌کند؛ سلطه هم‌زمان اقتصادی، مالی، نظامی، فناورانه، اطلاعاتی، رسانه‌ای و ایدئولوژیک است. الگوریتم‌ها و هوش مصنوعی نیز وارد عرصه‌های تولید، کنترل، نظارت و ارتباطات شده‌اند. خود ک.ژ.ک نیز وضعیت کنونی را در چارچوب آنچه «جنگ سوم جهانی» می‌نامد می‌خواند.

اگر ابزارهای سلطه دگرگون شده‌اند، چرا ابزارهای مقاومت نباید دگرگون شوند؟ آیا حزب باید برای همیشه ساختاری هرمی، متمرکز و فرمانده و منطقه‌ای باقی بماند؟ یا می‌توان آن را از فرمانروای جامعه به ابزار سازمان‌یابی و آموزش سیاسی جامعه و پیشاهنگی را از فرمان‌دادن و بخشنامه از بالا به گشودن راه برای مشارکت آگاهانه‌ی توده‌ها بازتعریف کرد؟

پرسش از ابزارهای گذشته، نفی تاریخ نیست. جنبشی زنده است که از تاریخ خویش بیاموزد، بی‌آنکه زندانی تاریخ خویش شود.

دیالکتیک آگاهی و نیروی مادی

مارکس بر لحظه‌ای انگشت گذاشت که نظریه، هنگامی که توده‌ها را فرا می‌گیرد، به «نیروی مادی» بدل می‌شود. کمون پاریس ۱۸۷۱ نیز برای مارکس و انگلس از همین منظر اهمیتی تاریخی یافت: تلاشی برای آنکه قدرت سیاسی از جامعه جدا نشود و چون لویاتانی بر فراز جامعه نایستد؛ قدرتی که از جامعه برمی‌خیزد، اما سپس از آن استقلال می‌یابد و بر همان جامعه فرمان می‌راند و همزمان انقلاب جهانی نامیده می‌شود و چهره‌ای همانند گاریبالدی از ایتالیا را شهروند جهان و کمون می‌نامند.

از این منظر، کمون تنها واحدی اداری و محلی نیست؛ شکلی از خودسازمان‌یابی جامعه است که می‌کوشد تصمیم‌گیری و قدرت را تا جای ممکن به خود مردم بازگرداند و مانع تبدیل سیاست به نیرویی بیگانه بر فراز آنان شود.

در اندیشه‌ی هانا آرنت نیز تمایز میان «قدرت» و «خشونت» روشنگر است: قدرت از توان انسان‌ها برای کنش مشترک برمی‌خیزد، در حالی که خشونت ماهیتی ابزاری دارد. مسئله‌ی بنیادی نیز همین‌جاست: آیا ابزار در خدمت قدرت اجتماعی است، یا خود به سرچشمه‌ی قدرت تبدیل می‌شود؟

فرانس فانون هشدار می‌دهد که رهایی را نمی‌توان به جابه‌جایی حاکمان و پرچم‌ها فروکاست؛ بوکچین با اکولوژی اجتماعی، دموکراسی مستقیم و ساختارهای کنفدرال، سیاست را دوباره به جامعه و مجامع مردمی بازمی‌گرداند؛ و در فراگشت اندیشه‌ی عبدالله اوجالان – زندانی امرالی – نیز صورت‌بندی معاصری از کنفدرالیسم دمکراتیک، شورا، کمون، خودمدیریتی، اکولوژی و آزادی زنان نمایان می‌شود. اهمیت این تحول نه در قراردادن یک فرد در مرکز تاریخ، بلکه در تلاش برای مادی‌شدن این مفاهیم در یک جنبش اجتماعی است.

 

آگاهی؛ آنگاه که نیروی مادی می‌شود

«ژن، ژیان، ئازادی» نیز نمونه‌ای زنده از همین فرایند است. شعاری که از بستر جنبش زنان کورد برخاست، در خیزش ۱۴۰۱ ایران پژواکی گسترده یافت و از مرزهای جغرافیایی فراتر رفت. واژه در چنین لحظه‌ای دیگر فقط واژه نیست؛ به زبان مشترک مقاومت و آگاهی جمعی تبدیل می‌شود.

در سوی مقابل، شعارهایی چون «یک ملت، یک پرچم، یک رهبر» بیانگر منطق دیگری از قدرت‌اند. ساختار آن یادآور شعار مشهور نازیسم «یک ملت، یک رایش، یک پیشوا» و خمینیسم با «یک رهبر، یک امت» است؛ هرچند شباهت ساختاری شعارها به معنای یکسان‌بودن زمینه‌ها و جنبش‌های تاریخی نیست. مسئله برای گفتمان ما همان پرسش قدرت است.

صلح، بدون خلع قدرت جامعه

گذار به سیاست دمکراتیک نباید با خوش‌بینی نسبت به دولت‌ها اشتباه گرفته شود. صلح تنها با امضا و تفاهم‌نامه پایدار نمی‌شود؛ صلح نیازمند حق، نهاد، تضمین و جامعه‌ای آگاه و سازمان‌یافته است.

اگر سخن از «ادغام دمکراتیک» است، باید پرسید: آزادی تشکل چگونه تضمین می‌شود؟ حقوق زبانی و فرهنگی چه جایگاهی خواهند داشت؟ زنان چه سهم مستقلی در تصمیم‌گیری خواهند داشت؟ و چه سازوکاری مانع بازگشت انکار و سرکوب خواهد شد؟ این پرسش‌ها مخالفت با صلح نیستند؛ شرط جدی‌گرفتن صلح‌اند.

در اینجا آنتاگونیسم بنیادی نه میان ملت‌ها و مردمان، بلکه میان جامعه‌ی حکومت‌شونده و قدرتی است که از آن جدا می‌شود و بر فراز آن قرار می‌گیرد؛ قدرتی که در جامعه‌ی طبقاتی پاسدار مناسبات سلطه، استثمار و نابرابری است. «لویاتان» (استعاره‌ی هابز از حاکمیت مقتدر و متمرکز) در این خوانش، همان قدرتی است که بر گرده‌ی جامعه می‌نشیند. مردمان با زبان‌ها و فرهنگ‌های گوناگون ضرورتاً دشمن یکدیگر نیستند؛ تفاوت‌ها می‌توانند از طریق ناسیونالیسم دولتی، تبعیض و سیاستِ تفرقه به خصومت بدل شوند.

در همین‌جاست که آشتی، همبستگی و صلح معنای رهایی‌بخش می‌یابند: نه آشتیِ حکومت‌شوندگان با سلطه و نه صلح به معنای خلع قدرت جامعه، بلکه آشتی و همبستگی میان مردمان و پیشگیری از تحمیل راه‌حل‌های نظامی و خشونت‌بار. مسئله نه جایگزین‌کردن سلطه‌ای با سلطه‌ای دیگر، بلکه بازگرداندن قدرت از فراز جامعه به درون جامعه است؛ تا دولت، حزب، نیروی دفاعی یا حتی سازمان انترناسیونالیستی به لویاتانی تازه بدل نشود. صلح هنگامی پایدار می‌شود که جامعه خود به نیروی مادیِ آن بدل گردد؛ جامعه‌ای سازمان‌یافته که بتواند در برابر تحمیل جنگ و خشونت بایستد و از توان بازدارندگی و دفاع از زندگی و دستاوردهای خویش برخوردار باشد. نیروی دفاعی در این معنا نه قدرتی بر فراز جامعه، بلکه ابزاری زیر اراده و نظارت جامعه برای بازداشتن خشونت و دفاع در برابر آن است.

در اینجا میان «سلاح نقد» و «نقد سلاح» رابطه‌ای دیالکتیکی برقرار است. اهمیت این فراز مارکس برای این گفتمان، نه در تقدیس سلاح، بلکه در یادآوری این واقعیت است که قدرت مادی را نمی‌توان تنها با استدلال اخلاقی از میان برد. جامعه برای پاسداری از آزادی خویش نیازمند آگاهی، سازمان‌یابی، نهادهای مستقل و توان واقعی دفاع از زندگی و دستاوردهای خود است.

 

روژآوا؛ جامعه یا ابزار؟

تجربه‌ی تاریخی و بایسته‌ی روژآوا را نه باید اسطوره کرد و نه می‌توان نادیده گرفت. کوشش برای ایجاد کمون‌ها، شوراها، ساختارهای خودمدیریتی و سازمان‌یابی مستقل زنان، با همه‌ی دستاوردها، کاستی‌ها و تناقض‌هایش، یک پرسش اساسی را در برابر ما قرار می‌دهد.

قدرت جامعه تنها با شمار سلاح‌هایش سنجیده نمی‌شود:

  • آگاهی و پی بردن به ضرورت آزادی، قدرت است هنگامی که سازمان می‌یابد.
  • کمون، قدرت است هنگامی که مردم در آن صاحب اراده‌اند.
  • شورا، قدرت است هنگامی که ابزار مشارکت واقعی مردم باشد.
  • سازمان مستقل زنان، قدرت است.
  • همبستگی اجتماعی، قدرت است.

و هنگامی که موجودیت جامعه با خشونت مسلحانه تهدید می‌شود، توان دفاع از خود نیز بخشی از مسئله‌ی بقاست. مرز تعیین‌کننده، مرز میان دفاع از جامعه و سلطه بر جامعه است.

 

«ژن، ژیان، ئازادی» در همین معنا فراتر از یک شعار، یک پارادایم است:

  •  
  • آزادی زن، معیاری برای آزادی جامعه؛
  • زندگی، پیوند انسان با جامعه، طبیعت، کار و زیست‌بوم؛
  • و آزادی، نه وعده‌ای برای فردای پس از پیروزی، بلکه مناسباتی که باید از همین امروز ساخته شوند.

 

پیام محوری نامه‌ی ک.ژ.ک؛ چه چیزی جای مرکزیت سلاح را می‌گیرد؟

ک.ژ.ک از پایان مبارزه سخن نمی‌گوید؛ از گشودن «راهی نو» و مرحله‌ای اجتماعی‌تر، رادیکال‌تر و عمیق‌تر سخن می‌گوید. بنابراین پرسش بنیادین این است: چه چیزی قرار است جایگاه مرکزی سلاح را بگیرد؟

اگر پاسخ، انفعال، اعتماد به دولت یا فروکاستن سیاست به پارلمانتاریسم باشد، چنین گذاری می‌تواند به خلع قدرت جامعه بینجامد. اما اگر ــ چنان‌که از پیام این نامه درمی‌یابیم ــ مرکز ثقل مقاومت به سازمان‌یابی نهادهای اجتماعی، قدرت سازمان‌یافته‌ی زنان، کارگران و فرودستان شهر و روستا، شوراها و کمون‌ها، سیاست برخاسته از جامعه و توان جامعه برای دفاع از زندگی و دستاوردهای خویش منتقل شود، مقاومت پایان نیافته است؛ بنیاد مادی آن از مرکزیت ابزار به مرکزیت جامعه انتقال یافته است.

در چنین گذاری، سلاح و مبارزه‌ی مسلحانه دیگر مرکز ثقل مقاومت نیستند؛ جامعه‌ی سازمان‌یافته مرکز ثقل آن است و ابزارهای سیاسی، سازمانی و دفاعی باید تابع اراده‌ی جامعه باشند، نه جامعه تابع ابزار. یعنی:

  • از قدرت ابزار به قدرت انسان؛
  • از فرمان به مشارکت؛
  • از تمرکز به خودمدیریتی؛
  • از سازمان بر فراز جامعه به سازمان در خدمت جامعه؛
  • از آگاهی انتزاعی به آگاهی سازمان‌یافته و نیروی مادی؛
  • و از آزادی به‌عنوان وعده‌ی فردا، به آزادی به‌سان مناسباتی که از همین امروز ساخته می‌شوند.

 

از جامعه تا انترناسیونالیسم

اما این قدرت اجتماعی نمی‌تواند در مرزهای یک جغرافیا محصور بماند. سرمایه، جنگ، فناوری، رسانه و سازوکارهای هژمونی نئوگلوبالیسم و نئولیبرالیسم فرامرزی عمل می‌کنند؛ مقاومت نیز نیازمند قدرت پیوندیابی فرامرزی است.

این به معنای پرش از جامعه‌ی واقعی به یک مرکز فرماندهی جهانی نیست. سازمان‌یابی باید هم‌زمان در سه سطح ریشه بدواند: محلی، منطقه‌ای و جهانی. از متن زندگی و مبارزه‌ی مردم آغاز شود، در منطقه به پیوند و نیروی مشترک بدل گردد و هم‌زمان در افقی انترناسیونالیستی گسترش یابد.

ریشه در جامعه، پیوند در منطقه، سازمان‌یابی و همبستگی انترناسیونالیستی

اما همبستگی اگر در چارچوب بیانیه و تفاهم‌نامه و حمایت اخلاقی باقی بماند، هنوز «نیروی مادی» نشده است. از همین‌رو پرسش سازمان دوباره در برابر ما قرار می‌گیرد: چه ساختارهای نوینی از سازمان‌یابی انترناسیونالیستی می‌تواند مبارزات زنان، کارگران، فرودستان، شوراها، کمون‌ها و جنبش‌های اجتماعی را در مقیاسی منطقه‌ای و جهانی به یکدیگر پیوند دهد، بی‌آنکه خود به لویاتانی تازه و ثقل هژمونیک دیگری بر فراز جامعه تبدیل شود؟

مسئله، بازسازی یک مرکز جهانی فرماندهی نیست؛ مسئله یافتن اشکالی از سازمان‌یابی است که توان هماهنگی و عمل مشترک داشته باشند، اما قدرت را از پایین بگیرند؛ تفاوت‌های بین مردمی را به رسمیت بشناسند، اما در برابر قدرت جهانی سرمایه پراکنده نمانند.

اگر جهانی‌شدن نولیبرالی، سرمایه، دانش، فناوری و قدرت را از بالا در شبکه‌هایی فرامرزی سازمان داده است، پاسخ رهایی‌بخش را می‌توان در جهت معکوس جست‌وجو کرد:

  • در برابر جهانی‌شدن سرمایه از بالا، سازمان‌یابی جامعه از پایین؛
  • در برابر انحصار دانش، اجتماعی‌کردن دانش؛
  • در برابر پراکندگی مبارزات، پیوند منطقه‌ای و انترناسیونالیستی؛
  • در برابر یک حزب محلی،‌ حزبی جهانی و انترناسیونالیستی
  • و در برابر تمرکز قدرت، خودمدیریتی و هم‌پیمانی از پایین.

 

از این منظر، نامه‌ی ک.ژ.ک نه بدرقه‌ی یک مبارزه، بلکه پیشواز آزمونی دشوارتر است: آیا می‌توان نیرویی را که طی بیش از نیم‌سده مقاومت شکل گرفته است، بدون خلع قدرت جامعه و بدون چشم‌پوشی از توان آن برای دفاع از زندگی و دستاوردهایش، از مرکزیت سلاح فراتر برد و در گستره‌ی جامعه بازتولید کرد؟ آیا می‌توان قدرت را از چنگ لویاتان، حزب، ارتش یا هر سازمانی که بر فراز جامعه استقلال می‌یابد ــ به جامعه بازگرداند؟ و آیا می‌توان این قدرت اجتماعی را از محلی به منطقه‌ای و هم‌زمان به جهانی پیوند زد، بی‌آنکه مرکز فرمانروایی تازه‌ای آفرید؟

اگر چنین گذاری ممکن شود، آنچه جای مرکزیت سلاح را می‌گیرد بی‌قدرتی نیست؛ قدرت مادیِ جامعه‌ی سازمان‌یافته است. شاید معنای «روش نو» را بتوان در همین حرکت جست‌وجو کرد:

  • نه پایان مقاومت، بلکه انتقال مرکز ثقل مقاومت از ابزار به جامعه؛
  • نه خلع قدرت جامعه، بلکه مادی‌شدن قدرت در خودِ جامعه؛
  • نه انزوای محلی، بلکه پیوند منطقه‌ای و انترناسیونالیستی؛
  • و نه جهانی‌شدن از بالا به فرمان سرمایه، بلکه سازمان‌یابی جهانیِ جامعه از پایین.

پاسخ را نه یک رهبر، نه یک حزب، نه یک نامه و نه نظریه به‌تنهایی خواهد نوشت. پاسخ را جامعه خواهد نوشت؛ آنجا که آگاهی و خرد جمعی سازمان می‌یابد، سازمان در خدمت جامعه قرار می‌گیرد، رهبری در جامعه مادیت یافته، همبستگی از مرزها عبور می‌کند، و انسان‌های سازمان‌یافته خود به نیروی مادیِ رهایی خویش بدل می‌شوند.

عباس منصوران

۲۷ سپتامبر ۲۰۲۶