روایتِ چگونه بهروز شدن

نادر ثانی

 

انسان، نه یک‌باره، که در امتداد یک زندگی ساخته می‌شود.

نگاهی به کتاب “قلعهٔ ایمان بر فراز قلهٔ آزادی، نوشته رفیق اشرف دهقانی

دوشنبه ۵ امردادماه ١۴٠۵، برابر با ٢۷ جولای ٢٠٢۶

 

 

“قلعهٔ ایمان بر فراز قلهٔ آزادی؛ به یاد گرامی بهروز دهقانی که در پیوند اندیشه و عمل صمیمی بود!” نوشتهٔ  رفیق اشرف دهقانی، روایتی مفصل از زندگی چریک فدایی خلق ایران رفیق بهروز دهقانی است؛ روایتی که از خانواده و کودکی او در تبریز آغاز می‌شود و از آموزگاری، دوستی و همراهی با صمد بهرنگی و کاظم سعادتی، پژوهش‌های روستایی، گردآوری فولکلور آذربایجان، ترجمه و فعالیت فرهنگی و اجتماعی می‌گذرد و سرانجام به مبارزهٔ سیاسی و مقاومت او می‌رسد. اهمیت کتاب تنها در بازگویی زندگی یک مبارز نیست. در این کتاب اشرف دهقانی از جایگاه خواهر، شاگرد، همرزم و شاهد یک دوره سخن می‌گوید و از خلال زندگی بهروز، بخشی از تاریخ اجتماعی، فرهنگی و سیاسی ایران ــ و به‌ویژه آذربایجان ــ را نیز ثبت می‌کند. همین درهم‌تنیدگی زندگی فردی و تاریخ جمعی، کتاب را از یک یادنامهٔ صرف فراتر می‌برد و آن را به منبعی درخور توجه برای شناخت یک انسان، یک نسل و یک دوره تبدیل می‌کند.

 

آغاز: بهروز چگونه بهروز شد؟

زندگی‌نامه‌ها را می‌توان از پایان آغاز کرد؛ به‌ویژه هنگامی که موضوع زندگی کسی است که پایان زندگی‌اش چنان سهمگین و پرآوازه بود که سایه‌اش بر همهٔ آنچه پیش از آن گذشته افتاده است. در چنین حالتی، وسوسهٔ بزرگی وجود دارد: انسان را از فرجامش بشناسیم و سپس سراسر زندگی او را مقدمه‌ای برای رسیدن به همان فرجام ببینیم.

 

“قلعهٔ ایمان بر فراز قلهٔ آزادی” امکان خوانشی دیگر از زندگی رفیق بهروز دهقانی را فراهم می‌کند. بهروزِ این کتاب تنها آن چریک فدایی‌ نیست که در اردیبهشت ۱۳۵۰ به اسارت درآمد و پس از روزها مقاومت در برابر شکنجه جان باخت. پیش از رسیدن به آن نقطه، کودکی در خانواده‌ای کارگری در تبریز بود؛ نوجوانی بود که فقر را نه از کتاب، بلکه در خانه شناخت؛ دانشسرایی بود؛ آموزگار شد؛ با صمد بهرنگی و سپس کاظم سعادتی دوستی و همراهی یافت؛ خواند و آموخت و ترجمه کرد؛ به روستاها رفت؛ زندگی مردم را بررسی کرد؛ فرهنگ و ادبیات عامهٔ آذربایجان را گرد آورد؛ با کارگران ارتباط گرفت؛ در فعالیت‌های فرهنگی و اجتماعی شرکت کرد و در جریان همهٔ این تجربه‌ها، اندیشه و انتخاب سیاسی‌اش شکل گرفت.

 

از این منظر شاید پرسش اصلی کتاب را بتوان چنین صورت‌بندی کرد: بهروز چگونه بهروز شد؟ اهمیت کتاب اشرف دهقانی نیز تا اندازهٔ زیادی در پاسخی است که به همین پرسش می‌دهد.

 

 

پیش از بهروز، یک خانواده و یک تاریخ

اشرف دهقانی روایت را از تولد بهروز آغاز می‌کند، اما خیلی زود روشن می‌شود که برای شناختن این کودک باید از لحظهٔ تولد او نیز عقب‌تر رفت. بهروز در محلهٔ لیل‌آوای تبریز و در خانواده‌ای کارگری به دنیا آمد. پدرکه  زمانی کارگر کارخانهٔ طناب‌سازی بود هنگام تولد بهروز با چاه‌کنی بخش عمده خرج خانواده را درمی‌آورد؛ مادر نیز برای کمک به معاش خانواده در خانه کار می‌کرد.

 

در این کتاب فقر یک مفهوم انتزاعی اقتصادی نیست. حافظه دارد، چهره دارد و وارد خانه می‌شود. تاریخ بزرگ بارها از درون تاریخ کوچک خانواده دیده می‌شود. تحولات سیاسی، جنگ، قحطی، سرکوب و فقر تنها رویدادهایی بیرون از خانه نیستند؛ اثرشان را می‌توان در شغل پدر، کار مادر، خوراک خانواده، امکان تحصیل فرزندان و خاطراتی دید که اعضای خانواده ده‌ها سال بعد هنوز تعریف می‌کنند.

 

شاید نخستین پاسخ به پرسش ما همین‌جا شکل می‌گیرد: رفیق بهروز پیش از آنکه دربارهٔ کارگران و زحمتکشان بخواند، در میان آنان زندگی کرده بود.

 

مدرسهای که تنها مدرسه نبود

ورود بهروز به دانشسرا نقطهٔ مهم بعدی این “شدن”؛ “بهروز شدن” است. اهمیت دانشسرا در زندگی بهروز تنها در آموزگار شدن او نبود. در آنجا صمد بهرنگی وارد زندگی‌اش شد و با این دیدار یکی از زیباترین رشته‌های کتاب آغاز می‌شود: شکل‌گیری رابطه‌ای که نمی‌توان آن را تنها “دوستی” نامید.

 

بهروز و صمد و سپس کاظم سعادتی در روایت اشرف دهقانی صرفاً سه جوان با عقاید مشابه نیستند. آنان در فرایند رشد یکدیگر شرکت می‌کنند؛ می‌خوانند، بحث می‌کنند، تجربه می‌کنند، با محیط پیرامون خود درگیر می‌شوند و بر یکدیگر اثر می‌گذارند. قهرمان کتاب در خلأ ساخته نمی‌شود؛ بهروز در رابطه با دیگران شکل می‌گیرد.

 

جمله‌ای که صمد دربارهٔ بهروز و دوستانش نوشته، اخلاق عملی این جمع را خوب نشان می‌دهد: “کار خوب باید به‌خاطر نفس کار خوب انجام گیرد”. فاصلهٔ میان اندیشه و عمل برای آنان نباید زیاد باشد؛ و درست از همین‌جاست که عنوان فرعی کتاب ــ “در پیوند اندیشه و عمل صمیمی بود” ــ معنای عمیق‌تری پیدا می‌کند.

 

از زندگی در میان مردم، به شناخت زندگی مردم

در زندگی بهروز و رفقایش، نزدیک بودن به مردم یک امر بیرونی نبود. اما زیستن در میان مردم به‌تدریج به نیاز آگاهانه‌ای برای شناخت زندگی آنان تبدیل شد. این تفاوت کوچکی نیست: می‌توان فقر را تجربه کرد بی‌آنکه دربارهٔ علل آن پرسید؛ می‌توان در روستا آموزگار بود بی‌آنکه مناسبات اجتماعی روستا را موضوع شناخت قرار داد.

 

آنچه در این دوره از زندگی بهروز می‌بینیم؛ آموزگاری، جنبش آموزگاران، رفتن به روستاها، پژوهش دربارهٔ زندگی روستاییان، گردآوری فرهنگ عامه و سپس ارتباط با کارگران، حلقه‌های یک حرکت‌اند: گذر از تجربه به پرسش و از پرسش به پژوهش و عمل.

 

فعالیت بهروز و صمد در گردآوری فولکلور آذربایجان نیز معنایی فراتر از علاقه‌ای ادبی پیدا می‌کند. مردم تنها کسانی نیستند که از فقر رنج می‌برند؛ آنان فرهنگ، زبان، قصه، ترانه و حافظه دارند. وقتی روشنفکر این جهان را شایستهٔ شناخت می‌داند، مردم از “مخاطب” به منبع شناخت تبدیل می‌شوند. این را می‌توان کوشش برای شناخت جامعه از پایین نامید.

 

پنجرهای رو به جهان

وجه دیگری از شخصیت بهروز که در تصویر صرفاً سیاسی از او آسان‌تر فراموش می‌شود، بهروزِ مترجم و اهل ادبیات است. ترجمه برای او کاری صرفاً فنی نبود. انتخاب آثار و نویسندگان، معرفی تجربه‌های مردمان دیگر و بحث‌هایی که ترجمه‌ها میان یارانش برمی‌انگیخت، بخشی از ساخته‌شدن جهان فکری او بود.

 

ترجمه برای بهروز پنجره‌ای رو به جهان بود: تجربهٔ تبریز، روستاهای آذربایجان، مدرسه و زندگی کارگران از یک سو؛ ادبیات و تجربهٔ مردمان دیگر نقاط جهان از سوی دیگر. میان این دو، ترجمه پلی ایجاد می‌کرد.

 

خانواده به او تجربه داده بود؛ آموزگاری جامعه را پیش چشمش گشوده بود؛ صمد و کاظم امکان اندیشیدن جمعی را فراهم کرده بودند؛ پژوهش روستایی او را به شناخت مستقیم واقعیت سوق داده بود؛ فولکلور دریچه‌ای به فرهنگ مردم گشوده بود؛ و ادبیات و ترجمه، تجربهٔ محلی را به جهانی بزرگ‌تر پیوند می‌زد.

 

در همین سال‌ها، آشنایی و دوستی با غلامحسین ساعدی نیز به یکی از تجربه‌های مهم زندگی بهروز بدل شد. ساعدی، که در آن سال‌ها هم پزشکی مردم‌گرا بود و هم نویسنده‌ای که جامعه را از نزدیک می‌شناخت، نشان می‌داد که ادبیات تنها روایت زندگی نیست، بلکه می‌تواند ابزار شناخت و دگرگون کردن آن نیز باشد. حضور او در کنار بهروز، در امتداد رفاقت با صمد بهرنگی و کاظم سعادتی، حلقه‌ای دیگر از محیط فکری‌ای را آشکار می‌کند که شخصیت بهروز در آن پرورش یافت. او نیز، همچون آن دو یار نزدیک، از کسانی بود که اندیشه، فرهنگ و مسئولیت اجتماعی را از یکدیگر جدا نمی‌دیدند و با زندگی و کار خود می‌کوشیدند این سه را به یکدیگر پیوند زنند. اگر خانواده، نخستین مدرسهٔ بهروز بود و صمد و کاظم نزدیک‌ترین هم‌راهان او، ساعدی نیز از چهره‌هایی بود که افق این مدرسهٔ زندگی را گسترده‌تر کرد و پیوند میان ادبیات، شناخت جامعه و تعهد اجتماعی را در برابر او عینیت بخشید.

 

از شناخت جهان، به تصمیم برای تغییر آن

اگر مسیر زندگی بهروز را تنها از پایان آن بخوانیم، ممکن است انتخاب مبارزهٔ انقلابی نتیجه‌ای از پیش تعیین‌شده به نظر برسد. یکی از ارزش‌های کتاب در شکستن چنین تصویری است. بهروز به‌تدریج به آن نقطه می‌رسد.

 

این “به‌تدریج” برای فهم کتاب اساسی است؛ زیرا زندگی بهروز و صمد بخشی از تجربهٔ نسلی است که راه‌های گوناگون فعالیت اجتماعی و سیاسی را آزمود، با امکان‌ها و بن‌بست‌های آنها روبه‌رو شد و از دل همین تجربه‌ها به نتیجه‌های تازه رسید. آنان فعالیت صنفی، کار فرهنگی، آموزگاری، نوشتن و ترجمه، مطالعهٔ جامعه و ارتباط با مردم را تجربه کرده بودند و هم‌زمان سرکوب سیاسی را نیز از نزدیک می‌دیدند.

 

می‌توان دهه‌ها بعد دربارهٔ درستی یا نادرستی یک راه سیاسی بحث کرد؛ اما پیش از داوری باید پرسید چه تجربه‌هایی سبب شدند کسانی چون بهروز آن راه را ممکن یا ضروری ببینند. کتاب  رفیق اشرف بیش از آنکه این پرسش را نظری طرح کند، مواد لازم برای فهم آن را در امتداد زندگی بهروز فراهم می‌آورد.

 

بهروز، پیش از مبارزه مسلحانه

در حافظهٔ سیاسی، گاه آخرین تصویر یک انسان همهٔ تصاویر پیشین او را می‌بلعد. دربارهٔ بهروز نیز خطر چنین تقلیلی وجود دارد: مردی که دستگیر شد، شکنجه شد، مقاومت کرد و جان باخت.

 

یکی از خدمات مهم این کتاب آن است که صدها صفحه پیش از رسیدن به آن تصویر، بهروزِ پیش از اسلحه را به ما بازمی‌گرداند. اگر بهروز را تنها از مقاومت نهایی‌اش بشناسیم، شاید بتوانیم او را تحسین کنیم، اما دشوارتر می‌توانیم او را بفهمیم.

 

پس از خواندن این صفحات، مردی که در برابر شکنجه مقاومت می‌کند دیگر فقط نامی در تاریخ یک سازمان سیاسی نیست. خواننده پیش‌تر او را در خانه، در دانشسرا، در مدرسه میان آموزگاران، در روستا، در کنار دکتر ساعدی، در کار پژوهشی و میان کتاب‌ها و ترجمه‌ها دیده است. در این کتاب اشرف دهقانی برای رسیدن به چند روز آخر زندگی برادرش صدها صفحه راه می‌رود؛ و همین راه طولانی است که به آن چند روز معنا می‌دهد.

 

مقاومت؛ پایان یک مسیر

زبان نویسنده در روایت مقاومت بهروز آشکارا زبان کسی است که به قهرمان خود عشق می‌ورزد و به انتخاب سیاسی او باور دارد. کتاب تلاشی برای پنهان کردن این موضع نمی‌کند. ما با زندگی‌نامه‌ای سرد و دانشگاهی روبه‌رو نیستیم؛ با نوشتهٔ خواهری روبه‌رو هستیم که برادرش را از دست داده، شاگردی که از آموزگارش سخن می‌گوید و همرزمی که به آرمان مشترکشان وفادار است.

 

اما ارزش کتاب تنها وابسته به پذیرش داوری‌های سیاسی نویسنده نیست. خواننده می‌تواند با برخی تحلیل‌ها اختلاف داشته باشد ولی همچنان از خاطرات، اسناد، نامه‌ها، تصاویر و اطلاعات فرهنگی و اجتماعی آن بهره ببرد.

 

اگر مسیر کتاب را دنبال کرده باشیم، مقاومت پایانی بهروز حادثه‌ای جدا از زندگی او نیست؛ آزمون نهایی همان پیوند اندیشه و عمل است. “عمل” در زندگی او تنها واپسین شکل آن نبود: کلاس درس، سازمان دادن اعتصاب آموزگاران، تحقیق روستایی، گردآوری فرهنگ مردم، ترجمه و فعالیت فرهنگی نیز شکل‌های پیشین عمل بودند. آنچه تغییر کرد، شکل عمل بود.

 

تاریخ از درون خانه و رفاقت

یکی از امتیازهای کتاب آن است که تاریخ را بارها از درون خانه نشان می‌دهد. جزئیات کار مادر، فقر خانواده، مسئولیت فرزندان، آموزش و روابط خواهران و برادران در کنار هم نوعی تاریخ اجتماعی را از پایین می‌سازند. حافظهٔ خانوادگی در این کتاب بارها به سند تاریخ اجتماعی تبدیل می‌شود.

 

در کنار خانواده، رفاقت جایگاهی تعیین‌کننده دارد. رابطهٔ بهروز با صمد و کاظم تنها رابطهٔ عاطفی نیست؛ محیطی برای اندیشیدن است. آنان یکدیگر را می‌ساختند. می‌خواندند، تجربه‌های آموزگاری را می‌سنجیدند، دربارهٔ جامعه بحث می‌کردند، به ادبیات و فرهنگ مردم می‌پرداختند و فعالیت فرهنگی و اجتماعی می‌کردند.

 

“چگونه بهروز شدن” را بنابراین نمی‌توان تنها با خصوصیات فردی او توضیح داد. بهروز محصول ارادهٔ فردی در بطن شرایط رشد  خود، اما هم‌زمان محصول مجموعه‌ای از رابطه‌ها نیز بود: رابطه با خانواده، با دوستان هم‌دل، شاگردان، روستاییان، کارگران، ادبیات و جنبشی که در حال شکل‌گیری بود.

 

اشرف دهقانی؛ خواهر و رفیقی درون روایت

اشرف دهقانی در این کتاب تنها راوی نیست؛ یکی از شخصیت‌های روایت نیز هست. بهروز در شکل‌گیری فکری او نقش داشته است؛ زندگی خانوادگی‌ای که روایت می‌کند زندگی خود او نیز هست؛ و او بخشی از خاطرات را نه از دیگران، بلکه از حافظهٔ شخصی خویش بیرون می‌آورد.

 

او بهروز را “برادر، پدر، آموزگار و رفیق” می‌بیند. این نزدیکی کتاب را بی‌طرف نمی‌کند و نویسنده نیز چنین ادعایی ندارد؛ اما درست همین موقعیت به او امکان دسترسی به لایه‌ای از زندگی بهروز را داده است که یک پژوهشگر بیرونی به‌آسانی نمی‌تواند به آن برسد: بهروز در خانه.

 

این نزدیکی هم محدودیت کتاب است و هم امتیاز آن. آنچه فاصلهٔ تحلیلی را کاهش می‌دهد، در عوض دسترسی تاریخی را افزایش می‌دهد. کتاب نه آخرین سخن دربارهٔ بهروز، بلکه شهادتی مهم از درون یک تجربه است.

 

چرا امروز باید این کتاب را خواند؟

ارزش امروزین کتاب پیش از هر چیز در این است که بخشی از گذشته را از حالت نام‌ها و تاریخ‌ها بیرون می‌آورد و دوباره به زندگی تبدیل می‌کند. فاصلهٔ زمانی انسان‌های واقعی را به نماد بدل می‌کند؛ اشرف دهقانی در این کتاب در جهت عکس این فرایند حرکت می‌کند و نماد را دوباره به انسان تبدیل می‌کند.

 

بهروز پیش از آنکه نامی در تاریخ یک جنبش باشد، کودکی در خانه‌ای فقیر، پسری با پدر و مادر، برادری مسئول، جوانی دوست‌دار کتاب، آموزگار، مترجم، پژوهشگر و انسانی در حال تغییر است. همین “تغییر کردن” شاید مهم‌ترین چیزی باشد که کتاب برای خوانندهٔ امروز حفظ کرده است.

 

انسان‌ها آماده وارد تاریخ نمی‌شوند. می‌آموزند، تجربه می‌کنند، از دیگران اثر می‌پذیرند، بر دیگران اثر می‌گذارند، راهی را می‌آزمایند و پاسخ‌های تازه‌ای پیدا می‌کنند. بهترین صفحات کتاب نیز الزاماً صفحاتی نیستند که بزرگ‌ترین صفت‌ها را برای بهروز به کار می‌برند؛ گاه جزئیات کوچک زندگی از چندین صفحه ستایش رساترند.

 

کتابی دربارهٔ رابطهها

بدون تردید می‌توان گفت که “قلعهٔ ایمان بر فراز قلهٔ آزادی” کتاب رابطه‌هاست: رابطهٔ فرزند با خانواده، بهروز با صمد و کاظم، آموزگار با شاگرد، روشنفکر با مردم، پژوهشگر با واقعیت، مترجم با ادبیات جهان، فرد با سازمان و سرانجام اندیشه با عمل.

 

اگر خانوادهٔ کارگری را حذف کنیم، چیزی از بهروز گم می‌شود؛ اگر صمد و کاظم و دکتر ساعدی و دیگر دوستان نزدیک او را حذف کنیم، چیز دیگری؛ اگر مدرسه و روستا و کارگران را برداریم، تصویر باز ناقص‌تر می‌شود؛ و اگر تاریخ سیاسی زمانه را حذف کنیم، دشوار می‌توان فهمید چرا آن آموزگار و مترجم جوان سرانجام به انتخاب سیاسی‌ای رسید که مسیر زندگی‌اش را تعیین کرد و باعث شد که اویک نقش درخشان و بالنده برای تغییر جامعه‌ای ایفا کند که از دل آن برخاسته بود و با تاثیرگرفتن از آن برای ایفای این نقش آبدیده شده بود. در این مسیر بهروز به مظهر این سخن والای شاعر مردمی، شاملو تبدیل شده بود که می گفت انسان دشواری وظیفه است.

 

انسان در شبکه‌ای از رابطه‌ها ساخته می‌شود. شاید بدون آنکه نویسنده چنین ادعای نظری‌ای مطرح کند، ساختمان کتاب بارها همین حقیقت را نشان می‌دهد.

 

گنجینهای برای پژوهشهای بعدی

ارزش کتاب تنها در روایت اصلی آن خلاصه نمی‌شود. اشرف دهقانی در این کتاب مقدار قابل‌توجهی مادهٔ تاریخی گرد آورده است: خاطرات، نامه‌ها، تصاویر، اطلاعات مربوط به فعالیت‌های فرهنگی، ترجمه‌ها و نوشته‌ها و در پایان، کتابشناسی و فهرست آثار بهروز. بخشی از میراث فکری او هنوز مفقود یا دسترس‌ناپذیر است و همین امر کتاب را به دعوتی برای پژوهش‌های بعدی نیز تبدیل می‌کند.

 

چه آثار و نامه‌هایی هنوز در آرشیوهای شخصی مانده‌اند؟ از تحقیقات روستایی چه چیزی باقی مانده است؟ ترجمه‌های گمشده را می‌توان یافت؟ فعالیت فرهنگی جمعی بهروز، صمد، کاظم و دیگران تا چه اندازه بازسازی شده است؟ کتاب در پاسخ به برخی پرسش‌ها، پرسش‌های تازه‌ای تولید می‌کند؛ و اثری که پژوهش بعدی را ممکن یا ضروری سازد، از مرز یک یادنامه گذشته است.

 

بهروز را از مرگش به زندگی بازگرداندن

شاید مهم‌ترین دستاورد کتاب را بتوان در یک جمله بیان کرد: اشرف دهقانی می‌کوشد بهروز را از لحظهٔ مرگش پس بگیرد و به تمامی زندگی‌اش بازگرداند.

 

مقاومت او زیر شکنجه برای نویسنده نقطهٔ اوج زندگی اوست؛ اما اگر بهروز تنها در همان چند روز پایانی باقی بماند، بخش بسیار بزرگ‌تری از وجودش از دست خواهد رفت. برای فهمیدن آن “قلعه” باید دید سنگ‌هایش چگونه و در چه زمانی روی هم قرار گرفته‌اند: در خانه‌ای کارگری در تبریز، در دانشسرا، در دوستی با صمد و کاظم، در کلاس درس، در جنبش آموزگاران، در روستا، هنگام شنیدن قصه‌ها و ترانه‌های مردم، میان کتاب‌ها، هنگام ترجمه، در ارتباط با کارگران و در مواجهه با سرکوب.

قلعه در روز آخر ساخته نشد.

 

سخن پایانی: روایتِ چگونه بهروز شدن

در پایان دوباره به پرسش آغازین برگردیم: بهروز چگونه بهروز شد؟

 

پاسخ کتاب، اگر بخواهیم آن را از میان صدها صفحه بیرون بکشیم، این است: نه در یک لحظه، نه با یک کتاب، نه زیر تأثیر یک فرد، نه با یک تصمیم ناگهانی و نه صرفاً بر اثر یک ایدئولوژی.

 

بهروز در فرایندی از زیستن، دیدن، خواندن، آموختن، دوستی، تحقیق کردن، آموزش دادن، تجربه کردن، شکست دیدن، پرسیدن و انتخاب کردن شکل گرفت. خانواده نخستین جهان او بود. فقر تجربه‌ای زیسته بود. آموزگاری او را با جامعه روبه‌رو کرد. دوستان هم‌دل همراهان رشد فکری‌اش شدند. روستا و کارگران شناخت او را از واقعیت گسترش دادند. فولکلور او را با جهان فرهنگی مردم پیوند زد. ادبیات و ترجمه افق تجربه‌اش را گسترش دادند. فعالیت اجتماعی امکان عمل جمعی را پیش رویش گذاشت و سرکوب سیاسی و تجربهٔ بن‌بست‌های زمانه، او و بخشی از نسلش را به جست‌وجوی شکل دیگری از مبارزه کشاند.

 

می‌توان دربارهٔ نتیجه‌ای که آنان گرفتند بحث کرد و دربارهٔ راهی که برگزیدند پرسش داشت. تاریخ بدون چنین پرسش‌هایی به اسطوره تبدیل می‌شود. اما پیش از موافقت یا مخالفت، باید آنان را فهمید. کتاب اشرف دهقانی برای چنین فهمی ماده‌ای ارزشمند در اختیار ما می‌گذارد. و برای دستیابی به چنین گنجی باید این کتاب را خواند.

 

از این پس، هر کس بخواهد دربارهٔ بهروز دهقانی جدی‌تر بیندیشد، منبعی در اختیار دارد که به‌سادگی نمی‌توان از کنار آن گذشت. منبعی، نوشته‌شده به دست کسی که او را از فاصلهٔ تاریخ نمی‌دید، بلکه با او زیسته بود. خواهری که برادرش را دیده بود. شاگردی که از او آموخته بود. رفیقی که با او آرمانی مشترک داشت؛ و بازمانده‌ای که بیش از نیم قرن بعد کوشیده است آنچه را حافظه هنوز حفظ کرده، همراه با اسناد و آثار پراکنده، به نسل‌های پس از خود بسپارد. همین موقعیت استثنایی، هم نقطهٔ قوت کتاب است و هم چیزی که خواننده باید هنگام خواندن آن همواره به یاد داشته باشد. اشرف دهقانی دربارهٔ انسانی بیگانه نمی‌نویسد. دربارهٔ “بهروزِ خودش”، بهروز داداشش می‌نویسد. اما همین “بهروزِ اشرف” آن‌قدر با صمد، کاظم، خانواده، آموزگاران، روستاییان، کارگران، روشنفکران و مبارزات یک دوره درآمیخته است که روایت او ناگزیر از مرز خاطرهٔ خصوصی عبور می‌کند و به بخشی از حافظهٔ جمعی راه می‌یابد.

 

و شاید در نهایت، ارزشمندترین ویژگی “قلعهٔ ایمان بر فراز قلهٔ آزادی” همین باشد: این کتاب از ما نمی‌خواهد تنها بهروز دهقانی را به یاد بیاوریم؛ مواد لازم را در اختیارمان می‌گذارد تا بکوشیم او را بفهمیم. میان به یاد آوردن و فهمیدن فاصله‌ای بزرگ وجود دارد. برای به یاد آوردن، گاهی یک نام، یک عکس یا روایت یک مقاومت کافی است؛ اما برای فهمیدن باید راه را پیمود.

 

باید به خانهٔ کودکی بازگشت، کنار پدر و مادر نشست، فقر را دید، به دانشسرا رفت، وارد کلاس درس شد، همراه آموزگاران اعتراض کرد، به روستا رفت، پای سخن مردم نشست، قصه‌هایشان را گرد آورد، کتاب خواند، ترجمه کرد، با کارگران آشنا شد، سرکوب را تجربه کرد و سرانجام پرسید چرا انسانی با چنین گذشته‌ای راهی را برگزید که برگزید.

 

اشرف دهقانی ما را به پیمودن همین راه دعوت کرده است. هنگامی که پس از  بیش از چهارصد صفحه به پایان آن می‌رسیم، شاید هنوز دربارهٔ بسیاری از انتخاب‌های بهروز پرسش داشته باشیم؛ اما دیگر با نامی بر صفحه‌ای از تاریخ روبه‌رو نیستیم.

با انسانی روبه‌رو هستیم که شد.

و این شاید بهترین دستاورد یک زندگی‌نامه باشد.

“روایتِ چگونه بهروز شدن”، در نهایت، روایتِ همین شدن است.