نووپریت کارلا
معجزات بهداشتی کوبا همزمان با تحریم همهجانبۀ ایالات متحده آمریکا
چهارشنبه ٣ ژوئن ۲۰۲۶، ١٣ خردادماه ١۴٠۵
برگردان به فارسی از نادر ثانی
https://znetwork.org/znetarticle/cubas-health-miracles-while-under-blockade/?utm_campaign=website&utm_medium=email&utm_source=sendgrid.com
نووپریت کارلا (Nuvpreet Karla)، تولیدکننده محتوای دیجیتال برای سازمان “کُد صورتی CODEPINK”، سازمانی که در سال ٢٠٠٢ در ایالات متحده جهت مقابله با تهاجم نظامی این کشور به افغانستان و عراق و برای نبرد در راه رسیدن به آزادی و عدالت اجتماعی پایهگذاری شد، است. او مدرک لیسانس خود را در رشته سیاست و جامعهشناسی از دانشگاه کمبریج و مدرک کارشناسی ارشد خود را در رشته برابریهای اینترنتی از دانشگاه هنر لندن دریافت کرد. او در دوران دانشجویی، عضوی از جنبشهای سلب مالکیت و استعمارزدایی و همچنین گروههای ضد نژادپرستی و ضد امپریالیستی بود. نووپریت در سال ۲۰۲۳ به عنوان کارآموز به CODEPINK پیوست و اکنون محتوای دیجیتال و رسانههای اجتماعی تولید میکند. نووپریت کارلا در محل سکونتش، لندن در انگلستان، او با گروههایی برای آزادی فلسطین، لغو بردهداری و ضد امپریالیسم همکاری میکند. برگردان این نوشته را به ویژه از آنرو مناسب دیدم که در اینروزها ایالات متحده فشارهای اقتصادی، سیاسی و اجتماعی خود به کوبا را شدیدتر کرده و حتی به فکر ربودن رائول کاسترو، یکی از رهبران انقلاب کوبا و رئیسجمهور این کشور در خلال سالهای ٢٠٠۸ تا ٢٠١۸ و “ونزوئلایی کردن” کوبا است. این نوشته در صفحه اینترنتی “زد نت” که شبکهای ضدامپریالیستی است درج شده است.
*******
هفتۀ گذشته، مرکز ایمونولوژی مولکولی کوبا (CIM) [یک مؤسسۀ دولتی تحقیقات زیستفناوری] از یک پیشرفت بزرگ بهداشتی با داروی «واکسیرا» (VAXIRA)، یک درمان واکسنی برای سرطان ریه، خبر داد. این دستاوردی شگفتانگیز است که با توجه به اینکه این دومین واکسن سرطان ریه در کوباست، چشمگیرتر هم میشود.
این واکسن با تقویت سیستم ایمنی بیمار برای مبارزه با سلولهای سرطانی، از پیشرفت سرطان جلوگیری میکند. آزمایشهای انجامشده در مورد استفاده از این روش ثابت کرده است که بقای بیماران را به طور قابلتوجهی افزایش میدهد. از سال ۲۰۱۳، این واکسن روی بیش از ۱۳۰۰ بیمار، آزمایش و بررسی شده است. در یک دورۀ دهساله، بیماران به طور میانگین ۷۶/۶ ماه بیش از معمول زنده ماندند و ۲۰ درصد از کل بیمارانی که واکسیرا دریافت کردند، بقای غیرمنتظرۀ طولانیمدت داشتند. سال گذشته، واکسیرا به دلیل سهم آن در مراقبتهای بهداشتی کوبا، جایزۀ نوآوری فناورانۀ کوبا را دریافت کرد. این یک شاهکار باورنکردنی برای بشریت و مبارزه با سرطان است – و کشوری که با طولانیترین و شدیدترین تحریم همهجانبه از سوی ایالات متحده در تاریخ مواجه است، آن را انجام میدهد.
در سال ۲۰۱۱، کوبا واکسن «سیماوَکس(CIMAvax) » را توسعه داد که هنوز تنها واکسن تأییدشدۀ سرطان ریه در جهان است. این واکسن باعث میشود سیستم ایمنی رشد سلولهای سرطانی را متوقف و پیشرفت غدههای سرطانی را کُند، کند. این واکسن تاکنون بیش از ۵۰۰۰ نفر را در سراسر جهان و هزاران نفر دیگر را در خود کوبا درمان کرده است. با توجه به اهمیت عظیم این واکسن، ایالات متحده با ترتیب خاصی برای آزمایش آن در این کشور موافقت کرده است. مؤسسۀ سرطان روزول پارک در نیویورک از سال ۲۰۱۸ آزمایشهای بالینی را با CIM انجام داده است. آنها اولین کارآزماییهای بالینی سیماوَکس را در ایالات متحده انجام دادهاند. همان کشوری که دهههاست محاصرۀ نسلکشانه را بر کوبا تحمیل میکند، از پیشرفتهای تاریخی مراقبتهای بهداشتی نیز سود میبرد.
این تحولات بزرگ در پزشکی برای درمان سرطان، تنها دستاوردهای شگفتانگیز کوبا در زمینۀ سلامت نیستند.
در طول همهگیری کووید-۱۹، کوبا پنج واکسن تولید کرد: «آبلادا (Ablada)»، «سوبرانا ۰۱ (Soberana 01)»، «سوبرانا ۰۲ (Soberana 02)»، «سوبرانا پلاس (Soberana Plus)» و «مامبیسا (Mambisa)». جالب است که بدانید در دوران فراگیری کووید کوبا یکی از کمترین آمار مرگومیر ناشی از این بیماری را در نیمکرۀ غربی داشت – و تا سال ۲۰۲۱، میزان مرگومیر کوبا در مقایسه با میانگین جهانی ٢،٢ درصد تنها ٠،۵۹ درصد بود. این واکسنها بدون نیاز به یخچالهای تخصصی تولید شده بودند و این به این معنی است که آنها به راحتی قابل حمل و همچنین توزیع در سراسر جهان به مکانهایی بودند که دسترسی به چنین زیرساختهایی غیرممکن بود. ونزوئلا، ایران، ویتنام، سنت وینسنت و گرنادینها و مکزیک به سرعت واکسن را برای محافظت از جمعیت خود دریافت کردند.
تا سال ۲۰۲۳، کوبا سومین میزان بالای واکسیناسیون به ازای هر ۱۰۰٬۰۰۰ نفر را داشت و این علیرغم آن است که ایالات متحده واردات سرنگهای لازم برای ایمنسازی جمعیت را ممنوع کرده است. در این شرایط، کوبا اولین کشور در جهان بود که کودکان نوپا و خردسال را به عنوان بخشی از تلاش برای بازگشایی ایمن مدارس واکسینه کرد.
کوبا، مانند ایالات متحده، واکسنهای کووید خود را به جهان عرضه کرد. در حالی که کوبا واکسنها را حتی به نقاطی چون “سنت وینسنت” و “گرنادینها” اهدا کرد و آنها را تا حد امکان ارزان فروخت، ایالات متحده کشورها را تحت فشار قرار داد تا داراییهای خود، مانند ساختمانهای سفارتخانهها و پایگاههای نظامی، را در گرو بگذارند تا به واکسن دسترسی پیدا کنند. هدف این بود که در برابر شکایتهای احتمالی دریافتکنندگان واکسن از تولیدکننده، «محافظت» صورت گیرد. این انگیزۀ سود، عامل اصلی آپارتاید واکسن در توزیع محافظت در برابر کووید در سراسر جهان بود. تا اوت ۲۰۲۴، در کشورهای پردرآمد، بیش از ۲۲۲ دوز به ازای هر ۱۰۰ نفر توزیع شده بود، در حالی که در کشورهای کمدرآمد این میزان کمتر از ۴۶ بود. در سال ۲۰۲۱، شرکتهای داروسازی ایالات متحده که واکسنهای کووید را تولید کردند (مدرنا، فایزر و جانسون اند جانسون)، درآمدی سرسامآور معادل ۳۱ میلیارد دلار به دست آوردند. این مفهوم که شرکتها و سهامداران باید از یک همهگیری یک بیماری پول درآورند، باید کاملاً ناپسند و شرمآور به شمار آید.
زیستفناوری
کوبا در پیشرفتهای واکسنی پیشتاز جهان است. اما، چگونه این همه ممکن است؟ این تصادفی نیست که کوبا قادر به توسعۀ پیشرفتهای جهانی در پزشکی است. کوبا یک بخش زیستفناوری در سطح جهانی توسعه داده است که دولتی است و به نفع مردم و نه برای سودآوری عمل میکند. هیچ انگیزۀ برداشت سود اقتصادی برای تولید واکسنها وجود ندارد؛ تحقیق و توسعه برای منافع جمعی است و منابع برای بهبود فرایند توسعۀ علمی به اشتراک گذاشته میشود. این وضعیت دقیقاً برعکس کشورهای سرمایهداری است که در آن زیستفناوری رقابتی بزرگ تحت سلطۀ شرکتهای دارویی است که کاملاً توسط سود هدایت میشوند، که اغلب به این معناست که وقتی تحولات بزرگی در سلامت رخ میدهد، در دسترس مردم نیست.
در سال ۱۹۸۱، کوبا، علیرغم اینکه محاصره [تحریم] ورود تجهیزات، مواد، دسترسی به مجلات تحقیقاتی و داروها را متوقف کرده بود، مرکز تحقیقات زیستی را افتتاح کرد،. در ۹ سال اول، این مرکز سه محصول تولید کرد. بین سالهای ۱۹۹۰ تا ۲۰۰۰، ۱۸ محصول تولید شده، و بین ۲۰۰۱ تا ۲۰۱۰، این مرکز بیش از ۴۰ محصول تولید کرد. امروزه این رقم همچنان در حال رشد است. این مرکز به بخش زیستفناوری در سطح جهانی تبدیل شد که پیشرفتهای بزرگی در سلامت ایجاد کرده است. کوبا اولین واکسن انسانی را تولید کرد که حاوی آنتیژن سنتتیک [پادگن مصنوعی] برای هموفیلوس آنفلوانزا نوع B بود.
در سال ۱۹۸۹، کوبا در جریان شیوع شدید بیماری مننژیت B در کشور، اولین واکسن مننژیت B جهان را تولید کرد. این اولین واکسنی بود که برای محافظت در برابر مننژیت B ساخته شد و برای محافظت از مردم کشورهای آمریکای لاتین صادر شد. ایالات متحده اولین واکسن خود برای مبارزه با مننژیت B را در سال ۲۰۱۴ تأیید کرد.
سال بعد، کوبا واکسنی برای هپاتیت B تولید کرد. کوبا به جمع تنها پنج کشور دیگر به عنوان تولیدکنندۀ واکسن هپاتیت Bیعنی فرانسه، کره جنوبی، ایالات متحده، اندونزی و بریتانیا پیوست. از آنجا که محاصرۀ ایالات متحده واردات واکسن را عملاً غیرممکن و بیش از حد گران کرده بود، کوبا واکسن خود را تولید کرد و ظرف کمتر از ۱۵ سال هپاتیت B را ریشهکن کرد.
در سال ۲۰۰۶، کوبا داروی «هِبِ پروت-پی (Heberprot-P)» را عرضه نمود. این دارو تنها داروی جهان است که میزان قطع عضو بیماران مبتلا به زخم پای دیابتی را تا ۷۵ درصد کاهش میدهد. این دارو ظرف ۱۰ سال، در ۲۳ کشور مورد استفاده قرار گرفته و بیش از ۴۰۰٬۰۰۰ نفر با زخم پا را درمان کرده است. در سال ۲۰۲۴، ایالات متحده حتی محاصرۀ خود را شکست و این دارو را برای آزمایش و استفاده تأیید کرد. همین تصور که شهروندان ایالات متحده که مبتلا به دیابت هستند ممکن است با پزشکی کوبایی درمان شوند، در حالی که تبلیغات کشنده علیه کوبا به آنها خورانده میشود و علیه همان محققان و دانشمندانی که به آنها کمک میکنند جنگ تأمین مالی میکنند، نشان میدهد که این محاصره چقدر غیرانسانی است.
تا سال ۲۰۱۵، کوبا اولین کشور در جهان شد که انتقال ویروس از مادر به کودک هنگام ابتلا به بیماریهای اچآیوی و سیفلیس را از میان برد. کوبا به دلیل مدل سوسیالیستی خود موفق به این کار شد، و این خود همان دلیلی است که در رسانههای جریان اصلی مورد تجلیل قرار نمیگیرد و در ایالات متحده به عنوان مرکز پیشرفتهای سلامت به آن نگاه نمیشود. این دستاورد تاریخی جهانی در نتیجه نظام سلامت همگانی کوبا به دست آمد که برنامههای سلامت مادر و کودک را با درمان اچآیوی و بیماریهای آمیزشی ادغام کرد. کوبا یکی از کمترین نرخهای ایدز در جهان و کمترین نرخ را در قاره آمریکا دارد، به لطف تأمین رایگان درمان ضدبازگشتویروسی که از سال ۲۰۰۱ توزیع میکند. برنامههای واکسیناسیون آن بیماریهایی را ریشهکن کرده است که همچنان در سراسر جهان باعث مرگ و رنج میشوند، از جمله دیفتری در ۱۹۷۹، سرخک در ۱۹۹۳، سیاهسرفه در ۱۹۹۴ و سرخجه در ۱۹۹۵. کوبا همچنین بالاترین میزان کنترل فشار خون را در جهان ایجاد کرده است.
همان اصولی که کوبا را به سمت پیشرفتهای پیشرو در پزشکی سوق داد، مشابه موفقیت آن در ریشهکنی بیماریهاست. مدل واکسیناسیون کوبا با انگیزۀ محافظت از مردم خود هدایت میشود. برنامۀ ملی ایمنسازی که در سال ۱۹۶۲ آغاز شد، جان حداقل ۵۶۰٬۰۰۰ کودک را نجات داده است که در غیر این صورت اگر این برنامه نبود، به بیماریهای گوناگون مبتلا میشدند. این برنامه با چهار دستورالعمل هدایت میشود: برابری توزیع واکسن؛ ادغام واکسیناسیون در مراقبتهای بهداشتی اولیه؛ مشارکت فعال جامعۀ محلی؛ و ارائه رایگان واکسن. این اصول راهنما نشان میدهد که سلامت کل جامعه چقدر محوری است، نه منافع شرکتی یا طمع.
رویکرد کوبا به ارائه مراقبتهای بهداشتی نشاندهندۀ ماهیت انقلاب سال ۱۹۵۹ کوبا است: خدمت به کوباییها و ستمدیدگان جهان. پیش از انقلاب در ۱۹۵۹، سالانه ۳۰۰ کودک در اثر فلج اطفال فلج میشدند. یکی از اولین اقدامات دولت انقلابی، ایمنسازی جامعۀ کوبا بود. در سال ۱۹۶۲، کمپین مبارزه با فلج اطفال با بسیج ۱۰۰٬۰۰۰ نفر از اعضای کمیتههای انقلابی تازهتأسیس برای انجام سرشماری جمعیت و واکسیناسیون همه کودکان راهاندازی شد. ظرف چند ماه، فلج اطفال در کوبا ریشهکن شد و کوبا را به یکی از اولین کشورهای جهان در این زمینه تبدیل کرد. نباید فراموش کنیم که فلج اطفال هنوز یکی از علل اصلی فلج و مرگ در اثر آن در سراسر جهان است.
این دستاوردهای بهداشتی با فراهم کردن دسترسی به درمانها و درمانهای جدید، واکسنها و داروهای مقرونبهصرفه و در دسترس، و الگوهایی برای مراقبتهای بهداشتی، به طور عظیمی به مردم سراسر جهان سود رسانده است. اما یکی دیگر از عناصر شگفتانگیز نظام سلامت کوبا، همبستگی بینالمللی آن است.
کوبا بینایی بیش از چهار میلیون نفر را با برنامۀ مشترک خود با ونزوئلا و دیگر کشورهای منطقه، «عملیات معجزه (Operation Miracle)»، بازگردانده است. آنها بیش از ۶۰۰٬۰۰۰ کارمند بهداشتی را در قالب مأموریتهای پزشکی به ۱۶۰ کشور در پاسخ به همهگیریها، بیماریهای واگیر، بلایای طبیعی و سایر بحرانهایی که هیچ کشور دیگری در آنها اقدامی نمیکند، اعزام کردهاند. آنها پزشکانی از کشورهای جهان در حال توسعه را به صورت رایگان آموزش دادهاند و همچنان آموزش میدهند تا به کشورهای خود بازگردند و طبابت کنند.
کوبا این دستاوردهای معجزهآسا را برای بشریت انجام میدهد در حالی که با محاصرهای مواجه است که باعث کمبود دارو در داروخانههای سراسر این کشور میشود، دسترسی پژوهشگران به مجلات بهداشتی را مسدود میکند، و از ورود تجهیزات، قطعات یدکی و مواد آزمایشگاهی که میتواند تحقیق را آسانتر و سریعتر کند، جلوگیری مینماید. محاصرۀ کوبا توسط ایالات متحده باید به عنوان حمله به خود بشریت تلقی شود. این یک اقدام نسلکشانۀ جنگی علیه جمعیتی است که پزشکان خود را به سراسر جهان صادر میکند؛ محاصره توسط یک امپراتوری که به نوبت خود بمب، جت جنگنده و سرباز مهاجم به دیگر کشورها صادر میکند.
کوبا روزگاری یکی از کمترین نرخهای مرگ و میر نوزادان در جهان را داشت. اما از سال ۲۰۱۹، با افزایش بیش از ۲۵۰ تحریم دیگر علیه کوبا، نرخ مرگ و میر نوزادان ۱۴۸ درصد افزایش یافته است. تخمین زده میشود که این امر جان ۱٬۸۰۰ نوزاد را گرفته است. این حاصل مادی محاصرهای است که قصد دارد کشوری را به دلیل اعمال حاکمیت خود بکشد، مجازات کند و نابود سازد. با این حال، حتی با این وضعیت، نرخ مرگ و میر نوزادان کوبا کمتر از ایالات متحده است، کشوری که محاصرۀ همهجانبه خود را بر کوبا اعمال میکند تا بتواند ادعا کند کوبا یک «کشور شکستخورده» است، که به این معنی نیز هست که نظام سلامت همگانی و رایگان آن «شکست میخورد»؛ همه اینها برای این است که بتواند نظام فاجعهبار سلامت خود را که صرفاً برای سود عمل میکند حفظ کند، علیرغم میزان مرگ، ورشکستگی و رنجی که برای شهروندان فقیر ایالات متحده ایجاد میکند.
حقیقت این است که حتی با این محاصرۀ نسلکشانه، کوبا تلاش میکند که اصول انقلاب خود و انگیزۀ بهبود جهان را حفظ نماید.
همانطور که فیدل کاسترو در سال ۲۰۰۳ گفت: «کشور ما بر سر مردم دیگر بمب نمیریزد، و هزاران هواپیما برای بمباران شهرها نمیفرستد؛ کشور ما سلاح هستهای، سلاح شیمیایی یا سلاح بیولوژیکی در اختیار ندارد. دهها هزار دانشمند و پزشک کشور ما با ایدۀ نجات جان انسانها آموزش دیدهاند. قرار دادن یک دانشمند یا پزشک برای کار بر روی تولید مواد، باکتری یا ویروس برای کشتن سایر انسانها کاملاً با این مفهوم در تضاد است.».
نوشتهای خواندنی از
لارش اُلی (Lars Ohly)
رهبر پیشین حزب چپ سوئد
نسلکشی در غزه
و سیاست آپارتاید در کرانۀ باختری
جمعه ۵ جون ٢٠٢۶، ١۵ خردادماه ١۴٠۵
برگردان به فارسی از نادر ثانی
روزنامۀ اکسپرسن (Expressen)، [یکی از دو روزنامۀ پرتیراژ عصر سوئد] از من درخواست کرد تا درباره گزارش تحقیقی آنها درباره نامزدهای حزب چپ [Vänsterpartiet] در انتخابات مطلبی بنویسم. متن اصلی من در زیر آمده است. متأسفانه این متن در نسخۀ منتشرشده، کوتاه شده و تغییر یافته است. اما این متن اصلی من میباشد:
نسلکشی در غزه و سیاست آپارتاید در کرانۀ باختری، اقداماتی است که نمایشگر نشامی است که خود را فراتر از حقوق بشر [حقوق بینالملل بشر] و قوانین بینالمللی میداند. تمام گزارشهایی که امروز باید از خاورمیانه منتشر شود، باید درباره جنایات علیه بشریت باشد که اسرائیل (و ایالات متحده) روزانه مرتکب میشوند.
خواستی بسیار قوی از سوی دوستان و مدافعان اسرائیل وجود داشته است که، با هدف جلوگیری از افزایش آگاهی درباره نسلکشی اسرائیل، هرگونه نقد به اسرائیل را با یهودستیزی [ضدیت با یهودیان] پیوند بزنند. و آنها نیز در اینراه موفق بودهاند. بخش بسیار کمی از پوشش خبری به بیش از ۷۵٬۰۰۰ فلسطینی کشتهشده – که شاید ۳۰٬۰۰۰ نفر از آنها کودک باشند – پرداخته است. تعداد بسیار زیادی از مقالات به نقضهای ادعایی از سوی مدافعان حقوق فلسطینیان اختصاص داشته است.
در مواردی معدود، نمونههای آشکاری از یهودستیزی، به این معنا که یهودیان به دلیل یهودی بودنشان تحقیر، آزار و تبعیض شوند، وجود داشته است. هر ضدنژادپرستی به طور غریزی از این کلیشههای نژادپرستانه و تعصبات ابرازشده احساس انزجار میکند. باید با این موارد – مانند همۀ گونههای نژادپرستیها –مبارزه شوند.
اما در بیشتر موارد، اصلاً موضوع یهودستیزی نبوده، بلکه نقدی کاملاً مشروع نسبت به جنایات جنگی دولت اسرائیل مطرح بوده است. مانند همۀ ملتهای دیگر، مثلاً مردم اوکراین، فلسطینیان نیز حقوق اساسی دارند: حق آزادی، حق تعیین سرنوشت، و حق مقاومت در برابر اشغال، آوارگی و نسلکشی. مخالفت با این عقیده که یهودیان به دلیل یهودی بودنشان حق سیادت بر فلسطین را داشته و فلسطینیان به دلیل یهودی نبودنشان حق فلسطین را ندارند، یهودستیزی نیست.
در این مورد موازیهایی با نحوۀ تعریف «تروریسم» در گفتمان عمومی وجود دارد. امروزه هیچ خبری در رادیو یا تلویزیون در مورد فلسطین پخش نمیشود مگر اینکه از حماس «تحت عنوان تروریستی» نام برده شود، و البته این از این جهت درست است که اسرائیل، ایالات متحده آمریکا، بریتانیا و اتحادیۀ اروپا دقیقاً همین برچسب را به این سازمان زدهاند. در همین حال، اسرائیل – که در همین لحظات بدترین جنایات علیه بشریت پس از نسلکشی رواندا [۱۹۹۴] را مرتکب میشود – از هر گونه چنین دستهبندیهایی در امان است.
اینکه کدام سازمانها به عنوان سازمانهای تروریستی طبقهبندی میشوند، حاصل تصمیمات سیاسی دولتها و نهادهای بینالمللی است و در نهایت به این پرسش مربوط میشود که چه کسانی جایگاه قدرت را در اختیار دارند. یک حزب چپ که به طور مداوم از حقوق بینالملل و حقوق بشر دفاع میکند، نمیتواند با سستی یک نظم جهانی را بپذیرد که منجر به این میشود که اسرائیل، در حالی که فلسطینیان به قتل میرسند، با موافقتنامههای تجاری مورد ارفاق قرار گیرد.
در سوئد، برخی از سیاستمداران سوئدی به این جریان پیوستهاند و اعلام کردهاند که پوشیدن شال فلسطینی یا تکان دادن پرچم فلسطین معادل حمایت از تروریسم است. بدین ترتیب، اصولاً هر کسی که علیه کشتار کودکان موضع میگیرد، تروریست محسوب میشود.
در چنین فضای بحثی، حفظ آرامش و تعادل میتواند دشوار باشد – این موضوع به ویژه در واکنشهای حزب چپ سوئد ، زمانی که دوستان اسرائیل و مدافعان نسلکشی، حزب را به یهودستیزی و حمایت از تروریسم متهم میکنند، مشهود است. بسیار زیاد پیش میآید که رهبری حزب چپ سوئد تعاریف مخالفان خود را از آنچه که باید یهودستیزی و تروریسم محسوب شود، میپذیرد. بدین ترتیب، این حزب در موقعیتی تدافعی قرار میگیرد که بیان واقعیات و تحلیل سیاسی مستقل خود را دشوار میسازد.
عقبنشینی مداوم در برابر هر انتقادی از سوی سیاستمدارانی مانند “ابا بوش”، رهبر حزب دموکراتمسیحی سوئد، که هیچ مشکلی با گفتن جملاتی مانند «اسرائیل به تمام جهان خدمت میکند» ندارند، دقیقاً به همان چیزی منجر میشود که بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، خواهان آن است: اینکه دولت تروریستی اسرائیل بتواند به بمباران غیرنظامیان در فلسطین و لبنان، آوارگی مردم و کشتار بیگناهان ادامه دهد.
روزنامه اکسپرسن اکنون فهرستهای انتخاباتی حزب چپ سوئد را بررسی کرده و نامزدهایی را یافته است که حماس و حملۀ ۷ اکتبر [۲۰۲۳] را ستایش کردهاند. این منطقی است که حزب آنچه را که این اعضای حزب چپ گفته و انجام دادهاند بررسی کند، و اگر مشخص شود که آنها تروریسم را ستایش کردهاند، نه تنها نباید در هیچ فهرستی باشند، بلکه حتی نباید عضو حزب باشند.
اما تاریخ و «منازعه» در خاورمیانه از ۷ اکتبر ۲۰۲۳ آغاز نشده است. مردمی که تحت ستم، آوارگی و اشغال قرار گرفتهاند، حق مقاومت دارند و حق مبارزه با ستم، آوارگی و اشغال. اگر چپ به طور واضح از این اصول دفاع نکند – در عین حال که به طور طبیعی هرگونه تعرض به غیرنظامیان را محکوم میکند – در عمل میپذیرد که ملتهای مختلف باید با معیارهای متفاوت سنجیده شوند. در آن صورت، حقوق جهانی از جهانی بودن ساقط میشوند.
من آرزو میکنم که حزب چپ سوئد، به جای اینکه روایت مدافعان نسلکشی را بپذیرد، به موضعگیری روشن خود در برابر بدترین دولت تروریستی جهان امروز بازگردد. چپ و جنبش فلسطین باید خود را از رمانتیسم تروریستی و یهودستیزی پاک نگه دارند، اما هرگز نمیتوانند با تطبیق یافتن با پیشفرضهای ایالات متحده و اسرائیل در بحث پیروز شوند. ما در عوض باید سیاستی را برای حقوق بشر یکسان، اصول یکسان حقوق بینالملل، و حق یکسان آزادی و تعیین سرنوشت برای همۀ ملتها ـ بدون استثنا ـ را تدوین نمائیم.
کایسا اِکیس اِکمان
امپریالیسم زیر نقابی انسانی
برگردان به فارسی از نادر ثانی
نوشتههای درون کروشه [….] از برگرداننده متن بوده و برای درک آسانتر متن میباشند.
چگونه است که حزب چپ سوئد و بسیاری از روشنفکران چپ در عمل به مدافعان امپریالیسم آمریکا تبدیل شدهاند؟ یک سوسیالیست در تحلیل مسائل بینالمللی باید از چه معیارهایی استفاده کند؟ در این نوشته که در شماره ماه ژوئن ماهنامه سیاسی سایت سوئدی “پارابُل” درج شده است “کایسا اکیس اکمان” روزنامهنگار، نویسنده و فعال سیاسی و اجتماعی چپگرای سوئدی تحلیل خود در این زمینه را ارائه میدهد.
در طول دو سال و نیمی که از نسلکشی فلسطینیان در غزه میگذرد، ما شاهد حضور هیچیک از رهبران احزاب سوئدی در تظاهراتهای گسترده مردمی که هر هفته در سراسر کشور برگزار میشود، نبودهایم. اینکه راستگرایان در آنجا حضور ندارند شگفتآور نیست، اما حزب چپ سوئد و سوسیالدموکراتهای این کشور کجا هستند؟ زمانی که یک قدرت استعماری و دولتی آپارتایدی با کمک امپریالیسم ایالات متحده آمریکا در حال ارتکاب نسلکشی است، چه کسی اگر نه چپ باید در صف معترضین باشد؟ البته، اعضای این احزاب آنجا هستند، رأیدهندگانشان آنجا هستند، اما از رهبری آنها خبری نیست. در چنین وضعیتی، بهطور معمول یک حزب سوسیالیستی تظاهراتی را سازماندهی میکرد، تجهیزات صوتی لازم را به آنجا میفرستاد، سخنرانیهای آتشین ایراد میکرد و بهعنوان نیرویی محوری در اعتراضات ظاهر میشد. بهطور خلاصه، رهبریای را نشان میداد که بسیاری مشتاقانه در انتظارش هستند. واقعیت این است که در چنین شرایطی بسیاری حاضرند به آغوش هر کسی پناه ببرند.
در عوض، عکس آن رخ داده است: معدود سیاستمداران احزاب بزرگ چپگرا که در تظاهرات برای محکوم کردن جنایات اسرائیل شرکت کردهاند، همگی اکنون اخراج شدهاند.
به همین ترتیب، حزاب بزرگ چپگرای سوئد در اقدامات همبستگی با کوبا که بقیه چپ اروپا و آمریکای شمالی پس از آنکه ایالات متحده در آغاز سال ۲۰۲۶ دسترسی کوبا به نفت را به تمامی قطع کرد، در آن شرکت کردند، غایب بودند. اینکه یک کشور سوسیالیستی، آن هم کشوری که بیش از هر کشور دیگری سرچشمه موفقیتهای چپ در بقیه آمریکای لاتین بوده است، توسط امپریالیسم آمریکا به گرسنگی کشانده میشود، هیچ واکنشی از سوی حزب چپ سوئد برنینگیخته است. و این در حالی است که جرمی کوربین [رهبر پیشین حزب کارگر بریتانیا]، پابلو ایگلسیاس [بنیانگذار حزب پودموس اسپانیا] و مارک بوتنژا [نماینده بلژیکی چپ در پارلمان اروپا] با کاروان همبستگی به کوبا رفتند و ژان-لوک ملانشون [رهبر حزب «فرانسه تسلیمناپذیر»] خواستار توقف محاصره شد. با این وجود حزب چپ سوئد هیچ نگفته و کوبا را کاملاً به حال خود رها کرده است.
فقدان اعتراض علیه عضویت در ناتو و تواففتامه DCA [توافق همکاری دفاعی با ایالات متحده] نکته قابل توجه دیگری است. حزب چپ در گفتار مخالف بود، اما میزان عمل آن بسیار پایین بود، هیچ تظاهراتی سازماندهی نکردند و رهبرانش دعوت برای سخنرانی در تظاهراتی که برگزار شد را رد کردند.
به این لیست میتوان محکوم کردن چشمبسته مقاومت فلسطین بهعنوان «ترور» را افزود. پس از یک سال جنایت اسرائیل در غزه در اکتبر ۲۰۲۴، هُکان سونلینگ، [سخنگوی سیاست خارجی حزب چپ سوئد]، نسلکشی این کشور را یک «جنگ» نامید و در پارلمان سوئد نماینده حزب چپ اعلام کرد که «ما نمیتوانیم اجازه دهیم که اسرائیل و گروههای تروریستی به جنگ ادامه دهند».
میتوان اینجا فکر کرد که چپ سوئد کاملاً از تعهد همبستگی بینالمللی خود دست کشیده است. اما کارزاری وجود دارد که دل احزاب بزرگ چپگرای برای آن میسوزد و تردید ندارد که بر خلاف سنت رایج در سوئد مستقیماً سلاح به کشوری در حال جنگ بفرستد، و بهخاطر آن ناگهان عبارات قدرتمندی چون امپریالیسم را از بایگانی بیرون کشیدهاند: جنگ اوکراین. حزب چپ آنقدر در این زمینه احساس تعهد میکند که دستاندرکار تلاش برای ایجاد یک اتحاد جدید چپ اروپایی به نام “اداره کار اروپا” بود که خواسته اساسی آن حمایت از اوکراین میباشد.
ترامپ یا مادورو؟
آیا امروز تفاوتی بین سیاست خارجی احزاب بزرگ چپ سوئد و پنتاگون وجود دارد؟ سوسیالیستهای ما هنگام تحلیل مسائل بینالمللی از چه معیارهایی استفاده میکنند؟
اجازه دهید با به یاد آوردن آنچه در سال ۲۰۲۰ رخ داد مثالی در این زمینه بزنم، زمانی که در تلویزیون سوئد نوشی دادگستر [رهبر کنونی حزب چپ سوئد]، که آن زمان کاندید رهبری حزب بود، در برابر این پرسش قرار گرفت: «چه کسی بدتر است، دونالد ترامپ یا نیکلاس مادورو [رئیسجمهور ونزوئلا]؟».
پاسخ برای یک سوسیالیست بدیهی است: ترامپ! ترامپ بدتر است چون او رهبری در خدمت سرمایهداری است، و ما سوسیالیست هستیم. ترامپ بدتر است چون او رهبر نیرویی امپریالیستی است، و ما ضد امپریالیست هستیم. ترامپ بدتر است چون او راستگرا است، و ما چپگرا هستیم. ترامپ بدتر است چون او فاشیست است، و ما ضدفاشیست هستیم. ترامپ بدتر است چون او نژادپرست است، و ما ضدنژادپرست هستیم. ترامپ بدتر است چون او یک شوونیست مردسالار متجاوز است، و ما فمینیست هستیم. ترامپ بدتر است چون او تخریبگر محیط زیست است و ما دوستدار محیط زیست هستیم. ترامپ بدتر است چون او هم طبقه کارگر خود و هم کل جنوب جهانی را استثمار میکند، میخواهد شماری از کشورها از جمله گرینلند را تصاحب کند (او این را در سال ۲۰۱۹ گفته بود)، منابع زمین را غارت کند و نابرابری را افزایش دهد. تا آنجا که من میدانم مادورو مرتکب هیچیک از گناهان فوق نشده است.
اما دادگستر این را پاسخ نداد. او با تردید پاسخ داد: «دونالد ترامپ… به هر حال بهطور دموکراتیک انتخاب شده است».
اولاً، این از نظر موضوعی نادرست است. ترامپ در سال ۲۰۱۶ رئیسجمهور ایالات متحده آمریکا شد، علیرغم اینکه ۴۶٪ به او رأی دادند و ۴۸٪ به کلینتون رأی دادند، که به این معنی بود که او در واقع با آرای کمتری پیروز شد. مادورو در انتخابات ونزوئلا در سال ۲۰۱۸ با ۶۷.۷٪ آرا پیروز شد، در برابر فالکون با ۲۰.۹۳٪ و برتوچی با ۱۰.۷۵٪. بخشهایی از اپوزیسیون انتخابات را تحریم کردند چون نتوانستند بر سر یک نامزد انتخاباتی مشترک توافق کنند. بنابراین ادعای اینکه «مادورو بهطور دموکراتیک انتخاب نشده است» کاملاً نادرست بود — مادورو، در سال ۲۰۲۰، به شکلی دموکراتیکتر از ترامپ انتخاب شده بود.
ثانیاً، پرسش مطرحشده این نبود: «چه کسی بهطور دموکراتیک انتخاب شده است؟» سئوال این بود: «چه کسی بدتر است؟» یعنی، به شکل خلاصهنویسیشده: «به نظر حزب چپ منازعه بین ترامپ و مادورو درباره چیست؟»
بله، این منازعه درباره چیست؟ و چگونه آن را میفهمیم؟ خوشبختانه سوسیالیسم سنت نظری بارور دارد که از ماتریالیسم دیالکتیکی نشأت میگیرد. بنابراین نیازی نیست هر بار که چیزی اتفاق میافتد از نو حدس بزنیم، بلکه میتوانیم از ابزارهای فوقالعادهای که از قبل در جعبهابزار داریم استفاده کنیم. ماتریالیسم دیالکتیکی یعنی ما پدیدهها را از درون مطالعه میکنیم، الگوهای حرکتی آنها و رابطهشان با پدیدههای دیگر را بررسی میکنیم. این برخلاف جهانبینی متافیزیکی است، که در آن هر چیز منزوی است (ایالات متحده یک چیز، ونزوئلا چیز کاملاً دیگری) و همه چیز ابدی و ثابت است، و فقط میتواند افزایش یا کاهش یابد. دیالکتیک همچنین بر دیدن تضادها، هم در طبیعت و هم در جامعه، استوار است.
تضاد اصلی را شناسایی کنید
برای سوسیالیستها، مهم آن است که در هر وضعیت باید تضاد اصلی را شناسایی کرد. چه تضادی بین ترامپ و مادورو وجود دارد؟ آیا آنها بر سر دموکراسی دعوا میکنند؟ نه، آنها بر سر منابع و قدرت دعوا میکنند. ایالات متحده آمریکا میخواهد ونزوئلا را بهخاطر نفت آن استثمار کند، ونزوئلا نمیخواهد استثمار شود. به همین دلیل است که آنها در تضاد هستند. ایالات متحده با کشورها در تضاد نیست چون آنها دموکراتیک نیستند — در میان دوستانشان دیکتاتوریها و تئوکراسیهای زیادی وجود دارد — بلکه چون از خواست سلطه ایالات متحده تبعیت نمیکنند. این همان چیزی است که موضوع درباره آن است. پرسش درباره ترامپ در مقابل مادورو دقیقاً به این دلیل مطرح میشود که آنها در تضاد با یکدیگر هستند، و این تضاد یک تضاد امپریالیستی است. بنابراین پرسش درباره این نیست که کدام «کشور» را ترجیح میدهید، بلکه درباره این است که در این مبارزه بین استثمارگر و استثمارشونده، طرف چه کسی را میگیرید. و در آنجا پاسخ این شد: استثمارگران.
در کشورهای سرمایهداری همیشه تضادهایی وجود دارد: بین کار و سرمایه، زنان و مردان، موجران و مستأجران، دولت و مردم. بنابراین در هر وضعیت باید تضاد اصلی را شناسایی کرد. اگر یک جنگ تجاوزکارانه امپریالیستی — آشکار یا از طریق تحریمها و محاصره — در جریان باشد، امپریالیسم همیشه تضاد اصلی است. به قول مائو تسهتونگ، رهبر انقلاب چین:
«زمانی که امپریالیسم یک جنگ تجاوزکارانه علیه چنین کشوری به راه میاندازد، طبقات مختلف در این کشور، بهاستثنای خائنان، میتوانند موقتاً متحد شوند تا یک جنگ ملی علیه امپریالیسم به پیش ببرند. در این زمان تضاد بین امپریالیسم و این کشور به تضاد اصلی تبدیل میشود، در حالی که همه تضادها میان طبقات مختلف در این کشور (از جمله تضاد اصلی بین نظام فئودالی و تودههای وسیع مردم) موقتاً به موقعیتی ثانوی یا فرعی رانده میشوند.».
این به این معناست که سوسیالیستها باید از طبقه کارگر در یک کشور سرمایهداری و از زنان در یک نظام مردسالار جانبداری کنند. اما در لحظهای که امپریالیسم به کشور حمله میکند، این تضاد ثانوی میشود. آنگاه مبارزه ملی برای استقلال است که تضاد اصلی میشود. همین حالا برای همه آشکار است که تضاد اصلی در فلسطین بین فلسطین و اسرائیل است، و نه مثلاً بین حماس و مردم فلسطین. در آیندهای که فلسطین اشغال نباشد، تضاد اصلی دیگری در داخل کشور وجود خواهد داشت، که در آن زمان باید درباره آن موضع گرفت. و به همین ترتیب، تضاد اصلی در کوبا (که در آن علاوه بر این جامعه طبقاتی را نیز لغو کردهاند) محاصره امپریالیستی ایالات متحده آمریکا علیه کل کشور کوبا است. در دوران آپارتاید در آفریقای جنوبی، تضاد اصلی بین سیاهان و سفیدان بود. امروز آن تضاد با تضاد بین طبقات جایگزین شده است (تا حدی در امتداد همان خطوط).
اشاره به تضاد اصلی به این معنا نیست که وانمود کنیم تضادهای دیگر وجود ندارند. همچنین به این معنا نیست که کشورهایی که از آنها حمایت میکنیم «بهشت» باشند، برای استفاده از توهین مورد علاقه عروسکهای خیمهشببازی بورژوا. اما باید تضاد اصلیای را که اکنون وجود دارد شناسایی کرد، به همان شیوهای که شما دقیقاً در لحظهای که کسی مدرسه را به آتش میکشد، از یک آموزگار مستبد شکایت نمیکنید. بنابراین در هر برهه زمانی باید از خود پرسید حالا موضوع درباره چیست؟
این را راستگرایان به خوبی میدانند. بورژوازی سوئد همیشه تضاد اصلی را بهدرستی شناسایی میکند، و بیقیدوشرط با استثمارگر مورد نظر متحد میشود. آن بیدرنگ با تئوکراتها در سوریه و عربستان سعودی متحد میشود، اما با آنها در فلسطین و ایران مخالفت میکند. تعداد کشتهها یا تعداد رأیدهندگان را نمیشمارد — از خود میپرسد منافع خودی چیست. همانطور که کیتیمبوا سابونی [فعال ضد نژادپرستی سوئدی] در شمارهای از ماهنامه پارابول اشاره کرده است: «نخستوزیر دستراستی ما آنچه را که بسیاری از فعالان فلسطین نمیفهمند فهمیده است ، و آن این است که نمیتوان از یک طرف در یک منازعه در حالی که بهطور کلی سازمانهایی را که مبارزه در آن منازعه را رهبری میکنند محکوم میکنی، حمایت کرد».
متأسفانه، چپ سوئد — و بدینترتیب بسیاری از روشنفکران ما — بارها و بارها حتی از صحبت درباره تضاد اصلی اجتناب میکند. در عوض، دیدگاه متافیزیکی نسبت به منازعات بینالمللی را پذیرفتهاند، که در آن وانمود میکنند گویی همه کشورها منزوی و کاملاً بیتأثیر از یکدیگر هستند، گویی مشکلات کشورها صرفاً به خودشان بستگی دارد و گویی تهاجمات ایالات متحده آمریکا ثانوی یا حتی راهحل مشکلات هستند! این در عمل به دفاع از امپریالیسم تبدیل میشود. اگر کسی ناگهان از یک آموزگار بد شکایت کند در حالی که مدرسه در حال سوختن است، نتیجه این میشود که مهمتر است که آموزگار را برکنار کنیم تا اینکه آتش را خاموش کنیم — شاید حتی خوب باشد که مدرسه بسوزد تا چنین آموزگاری در آن کار نکند! میتوان این را فکر کرد، اگر آتشافروز باشید، اما آنگاه باید از آتشافروزی صراحتاً دفاع کنید، و نه از راه صحبت در مورد آموزگار به آن بپردازید.
دموکراسی — واژهای رمزی برای غرب؟
میتوان فریب خورد و فکر کرد که چپ سوئد امروز بر دموکراسی اصرار دارد چون «از تاریخ درس گرفتهاند» و مطلقاً نمیخواهند آنچه در شوروی بود را داشته باشند. بنابراین دموکراسی، به دلایل تاریخی، به مهمترین اصل تبدیل شده است. اما این با بررسی دقیقتر درست نیست. بلکه دقیقاً آن کشورهایی که با سلطه ایالات متحده مخالفت میکنند بهعنوان «اقتدارگرا» مشخص میشوند، در حالی که دیکتاتوریهای مورد حمایت ایالات متحده، مانند مصر و کامرون (که پل بیا از سال ۱۹۷۵ بر آن حکومت کرده است) نادیده گرفته میشوند.
علاوه بر این، انتقاد از کشورهای «اقتدارگرا» بهطرزی اسرارآمیز همیشه با طرحهای تهاجمی امپریالیسم ایالات متحده بر آنها همزمان میشود، بهطوری که «مطبوعات چپ» مانند مطبوعات بورژوایی از لیبی در سال ۲۰۱۱، روسیه در سال ۲۰۲۲، حماس در سال ۲۰۲۳ و کوبا و ایران در سال ۲۰۲۶ انتقاد کردند. عکسالعمل رسانهها در مورد طرحهای تهاجمی معمولاً سکوت است.
و علاوه بر این، اقداماتی که چپ پارلمانی پیش میبرد، اغلب ماهیتی تهاجمی و امپریالیستی دارند نه همبستگی. بهعنوان مثال، در ژانویه ۲۰۲۶، حزب چپ از تصمیم اتحادیه اروپا برای تروریستی اعلامکردن سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران بهعنوان «گامی در راه برچیدن رژیم وحشیانه در ایران» و دادن «آزادی و دموکراسی» به آنها استقبال کرد. (حتی ادعا کردند که خودشان مدتها برای این امر فشار آوردهاند که درست نیست.)
اعلام تروریستی بودن، ابزارهای امپریالیستی هستند که به تحریمها منجر میشوند. جنوب جهانی قدرت تروریستی اعلامکردن رهبران غرب و قطع آنها از انجام تراکنشهای مالی را ندارد. احزاب راستگرای دموکراتمسیحیان و دموکراتهای سوئد تروریستی اعلامکردن سپاه پاسداران را با این توجیه میکنند که ایران از مقاومت فلسطین حمایت کرده است. حزب چپ سوئد در این مورد مینویسد که این ابزاری برای اجرای تغییر رژیم در ایران است. اگر واقعاً به دموکراسی اعتقاد داشتید، آیا اولین گام نباید این باشد که درک کنید که دموکراسی از مردم نشأت میگیرد و تنها میتواند توسط مردم ایجاد شود — نه قدرتهای بزرگ خارجی؟ متأسفانه به نظر میرسد «دموکراسی» که چپ سوئد امروز اغلب مطرح میکند، بیشتر واژهای رمزی برای «متحد ایالات متحده» باشد.
امپریالیسم چیست؟
اما به راستی امپریالیسم ایالات متحده آمریکا چیست؟ ابزاری برای سرمایهداری بهطور کلی و شرکتهای آمریکای شمالی بهطور خاص میباشد. هدف آن تحت سلطه درآوردن کشورها برای بهرهبرداری از منابعشان، دسترسی به بازارهایشان و امکان استقرار پایگاههای نظامیاش در آنجا برای حفظ هژمونی نظامی خود است.
برای موفقیت در این امر، ایالات متحده با فشارهای اقتصادی آغاز میکند. بانک جهانی و صندوق بینالمللی پول نسخههایی مینویسند که به نفع شرکتهای خارجی است و کشورها را در وضعیت وابستگی بهعنوان تأمینکننده مواد خام نگه میدارد. آنها بدینترتیب از توسعه صنایع خود بازداشته میشوند — نفت مکزیک در ایالات متحده پالایش میشود و سپس بازگردانده میشود، آرژانتین گوجهفرنگی صادر میکند و رب گوجهفرنگی دریافت میکند. این منجر به پایین نگداشتهشدن ارزش پول آنها میشود، در نتیجه باید به دلار وام بگیرند و در چرخههای معیوب تلههای بدهی و تورم گرفتار میشوند. اگر کشوری تصمیم بگیرد خود کنترل منابع طبیعیاش را به دست گیرد، ایالات متحده تحریمهایی را برای به گرسنگی کشاندن جمعیت و ایجاد مهاجرت دستهجمعی اعمال میکند. مصرف کالری معمولاً در کشورهایی که تحت تحریم قرار میگیرند بهشدت کاهش مییابد — در ایران بین سالهای ۲۰۰۴-۲۰۲۰ مصرف کالری در فقیرترین گروه ۶۰٪ کاهش یافت. اگر کشورهای تحت سلطه بهرهبرداری از منابعشان را اجابت نکنند، کشور را از سیستم سوئیفت [شبکه نقل و انتقال پولی جهانی] حذف میکنند، دیگرانی را که با آن تجارت میکنند جریمه میکنند، سواحلش را محاصره میکنند و رهبرانش را تروریست اعلام میکنند.
همزمان، ایالات متحده برای به دست گرفتن کنترل رهبری کشور تلاش میکند. آنها قضات را میخرند، مانند قاضی برزیلی سرجیو مورو، که پس از زندانی کردن لولا [لوئیز ایناسیو لولا دا سیلوا، رئیسجمهور برزیل] بر اساس اتهامات واهی، با پست وزارت دادگستری در دولت بولسونارو در سال ۲۰۱۹ پاداش گرفت. آنها در ارتش نفوذ میکنند و کودتاهای نظامی انجام میدهند (ایران ۱۹۵۳، اندونزی ۱۹۶۵، شیلی ۱۹۷۳، بولیوی ۲۰۱۹). نامزدهای سیاسی را میخرند (لنین مورنو در اکوادور ۲۰۱۷، که وعده داده بود سیاست چپ کوریا [رافائل کوریا، رئیسجمهور پیشین اکوادور] را ادامه دهد اما پس از انتخابات چرخید و با ایالات متحده متحد شد). آنها تبلیغات کشنده خود را سامان داده و آنها را در همه جا پخش میکنند: جایی که انحصار رسانهای سرمایهداران داخلی کافی نیست، ایالات متحده روزنامهها، خبرنگاران، اینفلوئنسرها، وبلاگنویسان، موسیقیدانانی را تأمین مالی میکند که نشان دهند زندگی با یک دولت دوستدار آمریکا بهتر است. هیچ روشی برایشان بیگانه نیست. وقتی کوبا، در پی فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، روی کشت سیبزمینی برای تغذیه جمعیت خود سرمایهگذاری کرد، ایالات متحده هواپیماهایی از کوکو بیچ، فلوریدا، فرستاد و حشرات آفتزا بر مزارع کوبا ریخت. نیمی از محصول غیرقابل خوردن شد.
اگر همه این ترفندها برای به دست گرفتن کنترل کشور کار نکند، ایالات متحده به برگ برنده خود متوسل میشود: جنگ. ایالات متحده بیش از ۸۰۰ پایگاه نظامی در خارج از کشور خود دارد، بهمراتب بیش از همه ملتهای دیگر (فرانسه هجده، روسیه پانزده، چین یک) و رؤسای جمهور ایالات متحده، اغلب علیرغم وعدههای انتخاباتی خلاف آن، بهطور متوسط پنج کشور را بمباران و اشغال کردهاند. ایالات متحده دو میلیون غیرنظامی را در ویتنام، یک میلیون را در اندونزی، ۲۱۱,۰۰۰ را در عراق کشته است، و تعداد کل قربانیان غیرنظامی تمام جنگها و مداخلات ایالات متحده از سال ۲۰۰۱ تاکنون ۳.۶ تا ۳.۸ میلیون نفر تخمین زده میشود. این بهای حفظ هژمونی جهانی است.
امپریالیسم دیکتاتوری میآفریند
در دوره اخیر، امپریالیسم ایالات متحده همراه با پایگاه خود، دولت استعماری و آپارتایدی اسرائیل، بهطور سیستماتیک رهبران سیاسیای را که در برابر امپراتوری مقاومت میکنند ترور کرده است. اکنون دیگر پرسش این نیست که آیا، بلکه چه زمانی، یک رهبر قربانی یک قتل سیاسی یا آدمربایی خواهد شد.
با این حال، چپ سوئد از کشورهایی که در برابر امپریالیسم مقاومت میکنند میخواهد که ابتدا یک دموکراسی الگوی غربی با دادگاههای مستقل، مطبوعات مستقل، ارتش مستقل، در میانه تحریمها، تهدیدهای بمباران، دستکاریها و تلاشهای کودتا، توسعه دهند. اگر این کار را نکنند، ما در عوض از ایالات متحده حمایت خواهیم کرد! علیرغم اینکه دقیقاً همین نهادهای «مستقل» هستند که اغلب بهعنوان دروازه ورود برای تلاشهای کودتای ایالات متحده استفاده میشوند. یک رهبر دموکراتیک منتخب که ایالات متحده او را نمیخواهد، اغلب ظرف چند سال سرنگون یا کشته میشود: مصدق ۱۹۵۳، آلنده ۱۹۷۳، آریستید ۲۰۰۴ — هیچکدام امکان آنرا نیافتند که بیش از پنج سال در مسند قدرت باشند. این مانند این است که از مردمی در مدرسهای که در شرف سوختن است بخواهیم که ابتدا تمام پنجرهها را باز کنند — وگرنه ما از آتشافروز حمایت خواهیم کرد! انمود میشود اینکه آتشافروز دقیقاً از پنجرههای باز وارد میشود و بنزین میریزد، واقعیت ندارد.
کشورهایی که تحت فشار امپریالیستی قرار میگیرند، در صلح توسعه نخواهند یافت. آنها تغییر جهت خواهند داد، بهطوری که اولویت اصلیشان محافظت از خود در برابر تلاشهای کودتا و تهاجم شود. و اینگونه است که فرآیند دیالکتیکی رخ میدهد: فشارهای امپریالیستی — دولت هرچه متمرکزتر — فشارهای امپریالیستی بیشتر — دولت هرچه متمرکزتر، و به همین ترتیب. برخی کشورها موفق میشوند دموکراسی مردمی، زنده و مشارکتی را حفظ کنند، بیش از دولتهای دستنشانده ایالات متحده، برخی دیگر دچار بیماری دیدن دشمن در همه جا میشوند و همهکس را، هر ندایی را، سرکوب میکنند. ما هنوز نمیدانیم این دولتها اگر در معرض تهدید خارجی نبودند چگونه توسعه مییافتند. زیرا هیچ کشوری که با سلطه ایالات متحده مخالفت کرده، اجازه نیافته است در صلح توسعه یابد. امپریالیسم در واقع اولین مانع دموکراسی است — نه امکانپذیرکننده آن.
امپریالیسم تضاد اصلی عصر ماست
امپریالیسم امروزی ایالات متحده در واقع آنقدر قدرتمند و جهانشمول است که هم بر کشورهایی که اطاعت میکنند و هم کشورهایی که مقاومت میکنند، تأثیر میگذارد. امروز هیچ مسئله جهانیای وجود ندارد که بتوان آن را مستقل از آن مطالعه کرد.
درک این امر ما را متعهد میکند. ما را فرامیخواند تا از نیروهایی حمایت کنیم که میتوانند به تضعیف امپریالیسم آمریکا منجر شوند، زیرا تضادهای دیگر نمیتوانند تا زمانی که بر تضاد اصلی غلبه شود، بهطور رضایتبخشی حل شوند. مبارزه برای استقلال ملی، کشورهای جهان را آزاد خواهد کرد، به آنگونه که سپس بتوانند در جهتی که میخواهند توسعه یابند — پس از این پیروزی باید به تضادهای ثانوی پرداخت. این ایراد که ممکن است امپریالیسمهای جدیدی در آینده (مثلاً چین) پدید آیند، صرفاً به این معناست که ممکن است تضاد دیگری پدید آید که در آن صورت باید در زمان دیگری به آن توجه شود.
آیا غرب صحبت در مورد دموکراسی را به کنار میگذارد؟
چین اکنون در بسیاری از زمینهها مانند تولید ناخالص داخلی، قدرت خرید و توسعه فناوری از ایالات متحده پیشی گرفته است. همزمان با این، تغییری در لفاظی ایالات متحده رخ داده است. آنها به تمامی صحبت درباره دموکراسی را به کنار گذاشتهاند. دونالد ترامپ اکنون آشکارا میگوید آنچه او میخواهد نفت و قدرت است. با این حال، رهبران اروپایی اصرار دارند که استدلالهای صوری خود را برای توجیه کردن تهاجمات اضافه کنند. به نظر میرسد اروپا نقش بخش روابط عمومی ایالات متحده را بر عهده گرفته است. در حالی که ترامپ تهدید میکند که «ایران را به عصر حجر بمباران میکند» و «یک تمدن کامل امشب خواهد مرد»، کایا کالاس [رئیس سیاست خارجی اتحادیه اروپا، نخستوزیر پیشین استونی]، مسئول سیاست خارجی اتحادیه اروپا، توضیح میدهد که «سناریوی رؤیایی به وجود آمدن یک ایران دموکراتیک است که تهدیدی برای همسایگانش نباشد».
پس نقش چپ اروپایی و سوئدی چیست؟ در اسپانیا، نخستوزیر این کشور، پدرو سانچز، سوسیالدموکرات، علیه جنگ موضع گرفته و از حقوق بینالملل دفاع کرده است. در سوئد چنین نیست.
در روز سوم حمله ایالات متحده به ایران، دو روز پس از بمباران یک مدرسه دخترانه توسط ایالات متحده و کشتن ۱۶۵ کودک، حزب چپ و نوشی دادگستر اولین پست خود را درباره این موضوع منتشر کردند. در آن آمده است: «دیکتاتوری ایران دهههاست که بهشکلی وحشتناک حقوق جمعیت خود را نقض کرده است.» هیچ جا از ایالات متحده یا بمباران مدرسه دخترانه ذکری نشده است. در اینجا ما نمونهای مضحک از بیانیهای داریم که بهواسطه یک منازعه برانگیخته شده است، اما آن منازعه را ذکر نمیکند. در پست چهارم او البته آمده است «حقوق بینالملل باید رعایت شود»، بدون اینکه توضیح داده شود منظور چه کسی است.
البته هیچکس حقوق بینالملل را فقط به این دلیل که حزب چپ یک پست اینستاگرامی مینویسد رعایت نخواهد کرد. این پیام بیشتر اثر جلوگیری از شکلگیری یک جنبش ضدجنگ را دارد. بنابراین، یک چپ بمبدوست بسیار بدتر از یک راست بمبدوست است، زیرا ، همانطور که گابریل راکهیل [فیلسوف و نظریهپرداز سیاسی آمریکایی-فرانسوی] اشاره کرده است، یک چپ بمبدوست مانع مقاومت مردمی میشود.
چرا چپ اینگونه عمل میکند؟
دلایل اینکه چپ سوئد تا این حد پیوسته منازعه اصلی عصر ما را نادیده میگیرد، میتواند چندگانه باشد. شاید آنها صرفاً طرفدار امپریالیسم هستند: آنها میخواهند منابع جهان را به اینجا، به سوئد، منتقل کنند، و سپس آنها را بین کارگران ما توزیع کنند. این یک اشتباه تاریخی خواهد بود — همانطور که خودشان تشخیص دادهاند، بینالمللیشدن سرمایه، ایجاد سوسیالیسم در یک کشور را بسیار دشوار میکند.
تضعیف نهادهای سیاسی و نظامی سرمایه مانند اتحادیه اروپا، ناتو، صندوق بینالمللی پول و همچنین سلطه دلار پیششرطی است برای اینکه اصلاً بتوانیم چیزی شبیه سوسیالدموکراسی کلاسیک در سوئد داشته باشیم.
یا شاید موضوع «استراتژی» باشد. میدانند که راستگرایان موضع هژمونیک در سیاست خارجی دارند، و بنابراین ترجیح میدهند بهطور تاکتیکی این مسائل را فدا کنند تا به سیاست داخلی بپردازند. مشکلات این موضع اولاً این است که ناتو و قرارداد همکاری دفاعی ایالات متحده و سوئد (DCA) در واقع مسائل داخلی هستند که بهشدت به ما مربوط میشوند. ثانیاً: اینکه فرصت روشنکردن اینکه موضع احزاب بزرگ چپگرای ما در واقع در مورد درگیریهای بزرگ زمان ما چیست را از دست میدهند، در حالی که راستگرایان موضع خود را بهوضوح روشن میکنند.
این منجر میشود که راستگرایان بارها و بارها فرصت پیدا کنند که چپ را به داشتن موضع چپ متهم کنند و آن را سیاهنمایی کنند، در حالی که چپ نمیتواند موضع چپ را توضیح دهد. چون هیچکس از این موضع دفاع نمیکند، دقیقاً آن همانطور به نظر میرسد که راستگرایان آن را ترسیم میکنند: تحریفشده و ترسناک. ایستادگی برای چیزهای کاملاً بدیهی مانند حاکمیت همه کشورها، یا حق مقاومت مردمان استعمارشده، آنگاه مشکوک میشود. و از چپ چیزی جز عذرخواهی و اخراج باقی نمیماند — که بهسختی میتواند «استراتژی» خوبی در درازمدت باشد.
نتیجه در هر صورت این است که ما چپی داریم که از پیروزی وحشت دارد. چپی که شکست را ایدهآل میکند — زیرا بهعنوان بازنده نمیتوان به چیزی متهم شد. چپی که دوست دارد درباره مردمان تحت ستم صحبت کند، اما وقتی مقاومت میکنند از آنها دوری میکند و وقتی قدرت را به دست میگیرند بهسرعت از آنها فاصله میگیرد. چپی که از زاپاتیستها، کردها، صحراویهای غربی، بیزمینها در برزیل حمایت میکند، اما وقتی اینها آنقدر موفق میشوند که انقلاب کنند و قدرت را به دست گیرند، آنگاه همکاری متوقف میشود. چپی که از فلسطینیها در حالی که در سکوت کشته میشوند حمایت میکند، اما زمانی که به سلاح علیه دولت سرکوبگر متوسل میشوند، آنها را محکوم میکند. چپی که از جامعه طبقاتی شکایت میکند، اما نابرابری منحرف ایالات متحده را به جامعه بیطبقه کوبا ترجیح میدهد.
در اینجا تروتسکیستها نیز جای میگیرند، که نمیتوانند بیش از یک کشور را همزمان تصور کنند، و آنارشیستها، که انقلابهای خانهعروسکی را ستایش میکنند: یک خانه اشغالشده، یک محل خودشان، اما هرگز یک کشور خودشان. همگی در گروه کر میخوانند: «ما از مردم حمایت میکنیم، نه دولتها!» این ممکن است خوب به نظر برسد — اما تفاوت است بین حمایت از بیقدرتان تا قدرت بگیرند، و حمایت از آنها فقط به شرطی که بیقدرت بمانند. که دقیقاً همان چیزی است که چپ در سوئد امروز از مردم جهان سوم میخواهد: بیقدرت بمانید، وگرنه شما را محکوم میکنیم!
مبارزان کمونیست