دو ترجمه

استعمار نو، هولناک‌ترین جنایت علیه بشریت

اُلگ ساروف (Oleq SAROV)، دانشمند علوم سیاسی، تاریخ پژوه
ا. م. شیری- جناب ساروف در این نوشتار خود استعمار نو را با دقت و بطور مستدل و مستند مورد تحلیل و بررسی قرار داده است بطوریکه هر کسی می‌تواند با مطالعۀ آن، ذهن و بصیرت خود را مورد آزمایش قرار دهد (تست کند) و بفهمد که در وضعیت استعمار ذهنی به سر می‌برد یا خیر. هر چند اذعان صریح به این امر قابل انتظار نیست.
اما آنچه که از شواهد زمینی، شیوۀ زندگی و تفکر عموم بشریت برمی‌آید، گواه این واقعیت ناهنجار است که ذهن و فهم و شعور اکثریت قریب به اتفاق یا به عبارتی، ٩٩ درصد آن‌ها، با اصول و موازین استعمار ذهنی یا همان برده‌داری نوین شکل می‌گیرد و مدیریت می‌شود. بنابراین، امروزه باز هم مبارزه با استعمار، بویژه، با استعمار اذهان، اولویت اصلی بشر محسوب می‌شود. ادامه دارد… «استعمارگران واقعی قرن بیست و یکم»، به زودی!
*-*-*
استعمار ذهن- یک ابزار کلیدی برای ساقط کردن دولت‌های «نامطلوب» و برانگیختن درگیری‌های منطقه‌ای.
مجمع عمومی سازمان ملل متحد در ماه مه سال جاری، با ۱۲۳ رأی موافق، ۳ رأی مخالف (آمریکا، اسرائیل و آرژانتین) و ۵۲ رأی ممتنع (از جمله، انگلیس و کشورهای اتحادیۀ اروپا) یک قطعنامۀ تاریخی را تصویب کرد که بر اساس آن، تجارت برده در حوزۀ اقیانوس اطلس به عنوان «غیرانسانی‌ترین» و «سنگین‌ترین جنایت علیه بشریت»، به‌طور قاطع محکوم شده است.

فهرست کشورها و رأی آن‌ها
این سند که از سوی اتحادیۀ آفریقا و غنا پیشنهاد شده بود، خواستار پذیرش مسئولیت تاریخی، عذرخواهی رسمی و ایجاد صندوق‌های جبران خسارت است. این قطعنامه با هدف به رسمیت شناختن پیامدهای عمیق و بلندمدت نظام‌های نفرت‌انگیز برده‌داری و استعمار تدوین شده و تأکید می‌کند که مطالبات مربوط به جبران خسارت، یک گام عملی در مسیر اصلاح بی‌عدالتی‌های تاریخی تحمیل‌شده بر آفریقایی‌ها و افراد دارای تبار آفریقایی به شمار می‌آید.
تقریباً همزمان با تصویب قطعنامۀ ضد استعماری در مجمع عمومی سازمان ملل متحد، روسیه و چین بیانیه‌ای دربارۀ غیرقابل‌قبول بودن سلطه‌طلبی و شکست استعمار امضا کردند. این سند که «بیانیه دربارۀ شکل‌گیری جهان چندقطبی و روابط بین‌المللی از نوع جدید» نام دارد، در ۲۰ ماه مه توسط ولادیمیر پوتین، رئیس‌جمهور فدراسیون روسیه، و شی جین‌پینگ، رئیس‌جمهور جمهوری خلق چین، به تصویب رسید.
بر اساس مفاد اصلی این بیانیه، تلاش برخی کشورهای غربی برای ادارۀ یک‌جانبۀ امور جهان با روحیۀ استعمارگرانه با شکست مواجه شده است. اما، وضعیت جهانی پیچیده‌تر می‌شود و خطر بازگشت به «قانون جنگل» وجود دارد.
در همین راستا، روسیه و چین در بیانیۀ مشترک خود اعلام کردند که وادار کردن کشورهای مستقل و دارای حاکمیت به چشم‌پوشی از بی‌طرفی خود غیرقابل قبول است: «اختلافات و مناقشات باید از راه‌های مسالمت‌آمیز حل‌وفصل شوند و علل ریشه‌ای درگیری‌ها برطرف گردند».
در جهان هیچ مسیر توسعه‌ای که برای همۀ کشورها یکسان و جهان‌شمول باشد، وجود ندارد و همچنین هیچ کشوری را نمی‌توان «کشور درجه‌یک» دانست. سلطه‌جویی غیرقابل قبول است و باید ممنوع شود.
پیش‌تر نیز رئیس دولت روسیه اعلام کرده بود که نخبگان جهانی‌گرا در تلاش‌اند جهان را در چنگال نواستعمارگری انگلی و بهره‌کشانه نگه دارند: «هرچند ذی‌نفعان مدل کنونی جهانی‌گرایی به وضعیت موجود چنگ بزنند، این مدل محکوم به نابودی است. دگرگونی‌های ژئوپلیتیکی در مقیاس تاریخی در مسیری کاملاً متفاوت در حال حرکت‌اند».
امروزه این دیدگاه که «استعمار ذهن و شعور» به سنگ‌بنای سیاست خارجی واشنگتن و نخبگان جهانی‌گرا تبدیل شده است، از سوی مهم‌ترین مراکز فکری چین نیز مطرح می‌شود.
در گزارشی که مؤسسۀ شین‌هوا در «مجمع رسانه‌ها و اندیشکده‌های جنوب جهانی ۲۰۲۵» ارائه کرد، آمده است که آمریکا از همان آغاز موجودیت خود، هژمونی جهانی خویش را از طریق ترویج ایدئولوژی آمریکایی تقویت کرده است. این گزارش تأکید می‌کند که استعمار ذهنیِ آمریکایی تهدید جدی برای صلح و توسعۀ جهانی به شمار می‌رود.
کارشناسان چینی مراحل اصلی گسترش استعمار ذهنی توسط استعمارگران غربی را چنین برمی‌شمارند:
ــ «دکترین مونرو» و قرار دادن آمریکای لاتین در حوزۀ نفوذ آمریکا تحت شعار «مقابله با دخالت اروپا»؛
ــ افزایش قدرت سیاسی، اقتصادی، نظامی و فناوری آمریکا در جریان دو جنگ جهانی که زمینه را برای گسترش بیشتر ایدئولوژی آمریکایی و استعمار افکار فراهم کرد؛
ــ پیوند دادن کمک‌های اقتصادی طرح مارشال با ترویج ایدئولوژی، تحکیم بلوک سرمایه‌داری در برابر اتحاد شوروی-روسیه و تبلیغ «برتری جهان آزاد» در دوران جنگ سرد؛
ــ تشدید استعمار ذهنی پس از پایان جنگ سرد از طریق ترویج برداشت‌های یک‌جانبه و تحریف‌شده از مفاهیمی چون «دموکراسی» و «آزادی» به سود منافع خود.
نمونۀ شاخص این مدعا، به گفتۀ نویسنده، این است که آمریکا تا امروز از آن نسل‌کشی‌ وحشتناک که پاکستانِ همسو با واشنگتن در سال ۱۹۷۱ در بنگلادش مرتکب شد، چشم‌پوشی می‌کند. در طول هشت ماه، بنا بر این روایت، تا سه میلیون نفر کشته شدند، بین ۲۰۰ تا ۴۰۰ هزار زن مورد تجاوز قرار گرفتند و بیش از ۳۰ میلیون نفر آواره شدند.
احتمالاً بسیاری از خوانندگان برای نخستین بار در زندگی خود دربارهٔ این موضوع می‌شنوند. نه در اروپا و نه در فضای پساشوروی، تقریباً کسی از آن خبر ندارد. در عین حال، همه دربارهٔ رویدادهای چکسلواکی در سال ۱۹۶۸ می‌دانند. با این روایت که: «چه غیرانسانی بود، تانک‌ها به پراگ وارد شدند! و افرادی از این ماجرا آسیب دیدند». این را با آنچه ائتلاف آمریکا و پاکستان بر سر میلیون‌ها انسان آورد، مقایسه کنید.
کارشناسان چینی همچنین معتقدند که آمریکا و دیگر نیروهای جهانی‌گرا امروز برای استعمار ذهنی از یک راهبرد دوگانه استفاده می‌کنند: از یک سو ایدئولوژی خود را ترویج و تحمیل می‌کنند و از سوی دیگر، به تخریب نظام‌های فکری بومی و دیدگاه‌هایی می‌پردازند که با منافع غرب سازگار نیستند.
استعمار ذهن‌ها در چنین بستری مجموعه‌ای از اقدامات مجزا نیست، بلکه یک نظام سازمان‌یافته است که تحت هدایت دولت آمریکا و دیگر کشورهای غربی عمل می‌کند و طیف وسیعی از نهادها را شامل می‌شود: رسانه‌های جمعی، شبکه‌های اجتماعی، سازمان‌های غیردولتی و غیرانتفاعی، اندیشکده‌ها و مانند آن. به کمک این ابزارها، تنها آمریکا پس از جنگ جهانی دوم در بیش از ۵۰ کشور حکومت‌ها را سرنگون کرده یا تلاش کرده است چنین کند و در انتخابات بیش از ۳۰ کشور نیز مداخله داشته است.
امروزه استعمار ذهن و ضمیر، مهم‌ترین ابزار برای سرنگونی دولت‌های «نامطلوب» از دید نواستعمارگران و همچنین تحریک درگیری‌های منطقه‌ای به شمار می‌رود. نواستعمار معاصر که این پدیده یکی از ابزارهای اصلی آن است، تفاوت‌های قابل توجهی با استعمار کهن دارد. مهم‌ترین تفاوت آن این است که می‌کوشد بر کهن‌ترین، عقب‌مانده‌ترین و ابتدایی‌ترین جلوه‌های هویت ملی تکیه کند.
استعمار، همانطور که از تاریخ می‌دانیم، معمولاً تمایز قومی و منحصر به فرد بودن مردمانی را که توسط استعمارگران غربی فتح می‌شدند، به عنوان یک مانع می‌دید و بنابراین، در پی نابودی فرهنگ ملی استعمارشدگان بود و تنها یک پوستۀ «گردشگری» از آن‌ها باقی می‌گذاشت. در عین حال، نخبگان محلی ملت‌های استعمارشده، فرهنگ استعمارگران را به همراه آموزش آن‌ها، به جای فرهنگ خودشان، جذب کردند.
این نخبگان پس از کسب دانش و مهارت‌های حرفه‌ای لازم، اغلب همان آموخته‌ها را علیه نظام استعماری و گردانندگان آن به کار می‌گرفتند. پنهان نیست که حتی افرادی از کشورهایی با منفورترین رژیم‌ها که در تجارت برده و دیگر جنایت‌های استعماری نقش داشتند، پس از تحصیل در دانشگاه‌های غربی (گاهی با استفاده از درآمدهای فئودالی و استعماری خانواده‌های خود)، به کشورهایشان بازمی‌گشتند و جنبش‌های آزادی‌بخش ملی را علیه همان استعمارگران غربی سازمان می‌دادند.
به همین دلیل است که نواستعمار امروز از کهنه‌ترین، ابتدایی‌ترین و جزم‌ترین اشکال و نمودهای فرهنگ‌های بومی حمایت می‌کند. چنین سیاستی اجازه نمی‌دهد جوامع تحت سلطه همان مسیر توسعه را طی کنند که کشورهای غربی زمانی پیموده‌اند. در نتیجه، جایگاه فرودست آنان را در سلسله‌مراتب جهانی تثبیت می‌کند. تنها شمار اندکی از میان کشورهایی که تحت تأثیر استعمار قرار گرفته‌اند، موفق می‌شوند از این سقف عبور کنند. در بیشتر موارد، آن‌ها همچنان وابستگی فناورانه و فکری خود به مراکز استعمار را حفظ می‌کنند.
افزون بر این، استعمار ذهن‌ها، جایگاه والایی را برای کمپرادورهای نخبگان محلی، برای نخبگانی که برخلاف تودۀ مردم، به حیات فکری غرب دسترسی دارند، تضمین می‌کند. اکنون، وقتی فرزندی از یک خانواده «نخبۀ» محلی برای تحصیل به غرب می‌رود، نه در یک مدرسه یا دانشگاه محلی، در مورد ارزش والای فرهنگ ملی در غرب آموزش می‌بیند و پس از بازگشت، او به‌جای رهبری «گردان‌های سرخ» مبارزان عدالت اجتماعی، در رأس نوعی فرقۀ شبه‌مذهبیِ «مدافعان نور الهی و سنت‌های کهن» قرار می‌گیرد.
نگاه چنین نئوکمپرادورها به فناوری‌های نوین کشورهای نواستعمارگر کاملاً ابزاری است. بیشترین چیزی که برای آنان اهمیت دارد، فناوری برای استخراج و انتقال مواد معدنی به غرب و تولید سلاح‌هایی است که می‌توانند با آن‌ها علیه مردم خود یا همسایگان «ناپسند» از نظر اربابان مستقر در مراکز استعمار، جنگ به راه انداخت.
در نتیجه، کشورهای جنوب جهانی امروز بیش از پیش در حال شکل دادن به ایده‌ها و راهکارهایی برای گسستن زنجیرهای نواستعمار غربی و استعمار ذهن‌ها هستند. قطعنامه تاریخی ضد استعماری که در ماه مه به ابتکار کشورهای عضو اتحادیۀ آفریقا در مجمع عمومی سازمان ملل متحد به تصویب رسید، تنها یکی از نمونه‌های این روند و شاهدی بر این واقعیت انکارناپذیر است که استقلال فکری و ذهنی امروز به شرط ضروری برای هرگونه توسعۀ مستقل و حاکمیتی تبدیل شده است.
بنیاد فرهنگ راهبردی

استعمار نو، هولناک‌ترین جنایت علیه بشریت


٢۶ خرداد- جوزا ١۴٠۵

استعمارگران واقعی قرن بیست و یکم

اُلگ ساروف (Oleq SAROV)، دانشمند علوم سیاسی، تاریخ پژوه
ا. م. شیری- ادامۀ مقالۀ: استعمار نو، هولناک‌ترین جنایت علیه بشریت
غرب امروزی بر روی استخوان‌های میلیون‌ها قربانی بنا شده است.
سرگئی لاوروف، وزیر امور خارجۀ روسیه، اخیراً اعلام کرد: رهبران کشورهای غربی و شخص امانوئل مکرون، رئیس‌جمهور فرانسه، هنگامی که کشورهای دیگر را «استعمارگران واقعی قرن بیست‌ویکم» می‌نامند، در واقع فرایندهای بین‌المللی را از روزنۀ تجربۀ تاریخی خود ارزیابی می‌کنند.
لاوروف در کنفرانس مطبوعاتی پس از شرکت در نشست وزیران خارجۀ بریکس در ۱۷ ماه مه در دهلی نو گفت: «چه کسی بهتر از فرانسوی‌ها می‌داند که استعمار واقعی چیست و استعمارگران واقعی چه کسانی هستند؟»
به گفتۀ وزیر امور خارجۀ روسیه، چنین اظهاراتی از سوی سیاستمداران غربی نشان‌دهندۀ تداوم تمایل آن‌ها به نگاه به برخی از مناطق جهان به‌عنوان حوزۀ نفوذ اختصاصی خود است.
او به‌عنوان نمونه، به گفتگویی اشاره کرد که حدود پنج سال پیش در حاشیۀ مجمع عمومی سازمان ملل متحد، در زمانی که در کشورهای منطقۀ ساحل، به‌ویژه در مالی، تحولات سیاسی در جریان بود، انجام گرفته بود.
وزیر امور خارجۀ روسیه گفت که در آن زمان با جوزپ بورل، مسئول سیاست خارجی وقت اتحادیۀ اروپا، و همچنین، با ژان-ایو لو دریان، وزیر امور خارجۀ وقت فرانسه، دیدار کرده است. به گفتۀ لاوروف، همتایان اروپایی او در جریان این گفتگو اظهار داشتند که «منطقۀ ساحل و به‌طور کلی آفریقا، حوزۀ نفوذ اتحادیۀ اروپا است».
وزیر امور خارجۀ روسیه تصریح کرد که دقیقاً همین رویکرد نواستعماری در ارزیابی‌های کشورهای غربی درست زمانی که آن‌ها سایر بازیگران روابط بین‌الملل را به نواستعمارگرایی متهم می‌کنند، نیز دیده می‌شود. سرگئی لاوروف همچنین خاطرنشان کرد که مسکو در تعامل با کشورهای آفریقا و دیگر مناطق جهان از منطق متفاوت پیروی می‌کند. روسیه از احترام به انتخاب مستقل و حاکمیتی کشورها حمایت کرده و با تلاش برای تثبیت حق انحصاری نفوذِ قدرت‌های استعماری سابق در کشورهایی که پیش‌تر تحت سلطۀ استعمار بوده‌اند، مخالفت می‌کند.
اظهارات دیپلمات ارشد روسیه در شرایطی مطرح شد که بحث‌ها دربارۀ نقش غرب در کشورهای جنوب جهانی شدت گرفته و همکاری‌های روسیه با کشورهای آفریقا، آسیا و آمریکای لاتین در حال گسترش است. مسکو بارها اعلام کرده است که با رویه‌های نواستعماری، تحریم‌های یک‌جانبه و اعمال فشار بر کشورهای مستقل مخالف است. از این دیدگاه، نابرابری‌های هولناک معاصر، نژادپرستی و فقر، اتفاقات تاریخی نیستند، بلکه پیامدهای مستقیم و منطقی نظام سرمایه‌داری هستند که بر مبنای نسل‌کشی، برده‌داری، نژادپرستی و استعمارگری غرب بنا شده است.
این فیلسوفان و دانشمندان کشورهای غربی بودند که نظریه‌های به‌اصطلاح «علمی» دربارۀ سلسله‌مراتب نژادی را برای مشروعیت‌بخشی به بهره‌کشی استعمارگران از توده‌های عظیم انسانی تدوین کردند و پایه‌های سرمایه‌داری نژادی را بنا نهادند. کانت دربارۀ «پست‌تر بودن» سیاه‌پوستان می‌نوشت و حتی پیشنهاد می‌کرد آنان را با ترکۀ بامبو تنبیه کنند. هگل آفریقایی‌ها را «کودک» می‌پنداشت و جان لاک، که از او به‌عنوان پدر لیبرالیسم یاد می‌شود، بخش قابل توجهی از ثروت شخصی خود را از تجارت برده به دست آورد. بدین ترتیب، عصر روشنگری که معمولاً به‌عنوان پیروزی خرد و دانش معرفی می‌شود، در عمل به نوعی آزمایشگاه فکری برای توجیه برتری اروپائیان غربی و نوادگان آنان بر سایر ساکنان کرۀ زمین تبدیل شد.
غربِ معاصر بر روی استخوان‌های میلیون‌ها قربانی بنا شده است. ما هنر، معماری و علم آن را می‌ستاییم، اما از دیدن بنیانی که از بقایای انسانی ساخته شده، سر باز می‌زنیم. «حقوق بشر» جهان‌شمولی که سازمان‌های غیردولتی و غیرانتفاعی غربی بارها به آن استناد می‌کنند و پشت آن پنهان می‌شوند، به‌گفتۀ نویسنده، توسط سفیدپوستان و برای سفیدپوستان نوشته شده بود. تمدن‌های آفریقایی (مانند مصر، تیمبوکتو و دیگران. تیمبوکتو، شهری در شمال بخش مرکزی مالی. م.) مدت‌ها پیش از ظهور سلطه‌گران کنونی اروپا و آمریکا، غول‌های فکری و علمی بودند. اما، دانش آنان یا به یغما رفت یا نابود شد (برای نمونه، تنها سوزاندن بیش از دو میلیون کتاب عربی در گرانادا توسط استعمارگران گواه این امر است).
ورود اروپائیان به قارۀ آمریکا نه‌ آنطور که می‌گویند «کشف» دنیای جدید، بلکه آغاز نابودی ۹۹ درصد از جمعیت بومی این قاره بود (که جمعیت آن از ۷۲ میلیون نفر به چند صد هزار نفر کاهش یافت). سرزمین‌های آنان از ساکنان بومی «پاک‌سازی» شد تا «صفحۀ سفید» برای مهاجران آنگلوساکسون و دیگر مهاجران دنیای قدیم فراهم گردد. بیماری‌ها به‌عنوان سلاح علیه جمعیت بومی به کار گرفته می‌شدند (از جمله شیوع بیماری از طریق پتوهای آلوده به آبله، رواج دادن «آب آتشین» یا همان مشروبات الکلی و مانند آن)، و هرگونه مقاومت با خشونت فراگیر و نسل‌کشی سرکوب می‌شد.
استعمارگران اروپایی به ازای ارسال اسلحه و پارچه به آفریقا و آسیا، برده دریافت می‌کردند. آنان را برای تولید شکر، پنبه و تنباکو به قارۀ آمریکا منتقل می‌کردند و از تمام این چرخه، سودهای هنگفت به دست می‌آوردند. برده‌داری تأمین‌کنندۀ مالی انقلاب صنعتی بود. با پول حاصل از تجارت برده و پنبۀ آمریکا، کارخانه‌های منچستر انگلیس ساخته شدند. بانک‌های «لندن سیتی»، شرکت‌های بیمه و دانشگاه‌هایی مانند «ییل» از خون و رنج بردگان ثروتمند شدند. انگلستان در سال ۱۸۳۳ بیش از ۲۰ میلیون پوند (حدود ۴۰ درصد بودجۀ کشور) به برده‌داران به عنوان غرامت از دست دادن «مالکیت» خود پرداخت کرد. اما بردگان آزادشده تنها «دورۀ کارآموزی»، یعنی چهار سال کار رایگان دریافت کردند. بدین ترتیب، نسل‌های بعدی بردگان عملاً مالیات می‌پرداختند تا به ستمگران خود غرامت داده شود!
حتی پس از خروج رسمی استعمارگران از کشورهای تحت سلطه، غرب بسیاری از این کشورها را از طریق صندوق بین‌المللی پول، بانک جهانی و سازمان تجارت جهانی اداره می‌کند. استعمار این «امپراتوری دوم» نواستعماریِ غرب جهانی، کمک به کشورهای در حال توسعه را از یک اقدام خیریه به ادامۀ بهره‌کشی و استعمار اقتصادی تبدیل کرد. کشورهای بدهکار ناچار شدند منابع خود را به بهای ناچیز بفروشند.
نژادپرستی نه یک پیامد جانبی سرمایه‌داری معاصر، بلکه بنیان آن است. در آمریکا، نظام زندان‌ها به شکل جدید برده‌داری تبدیل شده است (اصلاحیۀ سیزدهم قانون اساسی آمریکا کار اجباری را به عنوان مجازات جرم مجاز می‌داند). زندانی‌سازی گسترده لاتین‌تباران و آفریقایی‌تباران آمریکایی، نیروی کار ارزان‌قیمت برای شرکت‌ها فراهم می‌کند. آنچه «ریگانومیکس» در اواخر قرن بیستم نامیده می‌شود، تنها به تشدید نژادپرستی انجامید («ریگانومیکس» سیاست اقتصادی دولت رونالد ریگان، رئیس آمریکا از سال ۱۹۸۱ تا ۱۹۸۹. مترجم). زیرا، دولت نمی‌توانست بدون برهم زدن ساختار نژادی خود، رفاه اجتماعی را برای سیاه‌پوستان تضمین کند. این تصور که انسان‌ها امروز در جهانی عاری از نژادپرستی زندگی می‌کنند، یک توهم است. آمار مرگ‌ومیر ناشی از کووید-۱۹ نشان داد که این بیماری بیش از همه، به فقرا و رنگین‌پوستان آسیب می‌زند. ویروس میان نژادها تفاوت قائل نمی‌شود، اما نظام سلامت و «مافیای جهانی پزشکی» وابسته به سازمان جهانی بهداشت، از دید نویسنده، چنین تفاوتی را قائل می‌شوند.

«در روی زمین جایی برای استعمار وجود ندارد!» – دیوارنگارۀ دورۀ شوروی (۱۹۶۱)، مردی را نشان می‌دهد که یک استعمارگر غربی را از آفریقا بیرون می‌کند
شعارهای امروزی مانند «آمریکا را دوباره بزرگ می‌کنیم» یا برکزیت (کنترل را به خودمان بازگردانیم)، بازتاب دلتنگی نخبگان حاکم جهان غرب برای دوران برده‌داری و سلطۀ مستقیم آنان است. حتی بحران اقلیمی را نیز می‌توان جلوۀ دیگری از نواستعمار مدرن دانست: کشورهای توسعه‌یافته، منابع سیاره را مصرف می‌کنند. اما، فقیرترین مناطق جهان از پیامدهای آن بیشترین رنج را متحمل می‌شوند.
برای ساختن دنیای جدید و عادلانه‌تر، صرفاً پایین کشیدن مجسمه‌های استعمارگران سفیدپوست یا سخن گفتن فراوان دربارۀ «حقوق بشر» کافی نیست. تا زمانی که بشریت در نظامی زندگی می‌کند که در آن جان یک کودک سیاه‌پوست در آفریقا یا یک کارگر در آسیا کمتر از جان یک بازنشسته سفیدپوست در اروپا ارزش‌گذاری می‌شود، مثلاً، به دلیل قیمت واکسن مالاریا یا کووید-۱۹ و موارد مشابه، استعمار همچنان زنده است.
سرمایه‌داری معاصر و سلطۀ غرب بدون استعمار و نژادپرستی نمی‌توانند به حیات خود ادامه دهند. زیرا، این دو امکان می‌دهند:
الف- کاهش هزینه نیروی کار – کاری که برده‌داری و نیروی کار استعماری دیروز آشکارا انجام می‌دادند، اکنون به طور پنهانی‌تر توسط زندان‌ها و برون‌سپاری به کشورهایی با نیروی کار ارزان انجام می‌شود؛
ب- مشروعیت بخشیدن به نابرابری- این ایده که برخی افراد «به طور طبیعی» برای کار سخت با دستمزدهای ناچیز مناسب‌تر هستند، استثمار را توجیه می‌کند. به عنوان مثال، در آمریکا صنعت زندان به زندانیان بین ۲۳ سنت تا ۱ دلار و ۱۵ سنت، ارزان‌تر از برون‌سپاری کاملاً «رایگان» در بنگلادش، دستمزد می‌پردازد.
«جهان متمدن» کنونی غرب بر شالودۀ خشونت، نواستعمار و نژادپرستی استوار شده است و تا زمانی که این بنیاد ویران نگردد و با ساختاری دیگر جایگزین نشود، این نظام بار دیگر و بارهای دیگر نیز نابرابری را بازتولید خواهد کرد.
بنیاد فرهنگ راهبردی

استعمارگران واقعی قرن بیست و یکم


٢۶ خرداد- جوزا ١۴٠۵