از لبیکِ قاسملو به خمینی تا لبیک به فدرالیسم: بن‌بست و ماهیت واقعی ناسیونالیسم کورد!

 

برای آن‌ها که هنوز به افق‌های موروثی دخیل می‌بندند، «کوردایەتی» و ناسیونالیسم کُرد همواره به‌عنوان یک «جنبش رهایی‌بخش» جا زده می‌شود؛ اما تاریخ و علم سیاست روایت دیگری دارند: روایتی عریان، بی‌رحم و متکی بر واقعیت.

 

ناسیونالیسم کُرد در ایران هنوز به «سرِ قاسملو» قسم می‌خورد و او را به خط قرمز و مقدس خود بدل کرده است. شکستن همین تقدس ساختگی، قدم اول هر نقد جدی است. کارنامه‌ی عملی این تفکر، دو روی یک سکه‌ی ارتجاعی است.

 

روی اول، توهم و سازشکاری مهلک است. همان توهمی که در سال ۵۷ با فرستادن پیام و لبیک گفتن به خمینی خود را نشان داد؛ افقی که به‌جای اتکا به قدرت رادیکال زحمتکشان، راه بندوبست از بالا با مرتجع‌ترین جناح حاکم را آزمود. تاوان این ساده‌اندیشی سیاسی، با ترور جنایتکارانه و محکوم او در وین پرداخت شد. اما مسئله فقط سرنوشت یک فرد نیست؛ مسئله سیاستی است که رهایی مردم را به معامله با قدرت‌های ارتجاعی گره می‌زند و به‌جای اتکا به نیروی مستقل طبقه‌ی کارگر و توده‌های مردم، چشم به توافق با صاحبان قدرت می‌دوزد.

 

روی دوم، تفرقه‌افکنی و شکاف‌سازی در میان خود مردم است. زحمتکشان، زنان و جوانانی که در کردستان برای آزادی، برابری، رفاه و برچیدن مناسبات طبقاتی و جنسیتی مبارزه می‌کنند، نیازی به پرچم‌های قومی و مرزهای هویتی ندارند. خواست واقعی آنان نان، آزادی، برابری بی‌قیدوشرط، امنیت و کرامت انسانی است؛ نه تقسیم انسان‌ها بر اساس قومیت، خون و زادگاه.

 

امروز دیگر نیازی به تحلیل‌های انتزاعی نیست؛ عریان‌ترین و مجسم‌ترین الگوی این ادعا درست پیش چشم ماست: تجربه‌ی اقلیم کردستان و فدرالیسم قومی در عراق. ما در اینجا با یک وعده روی کاغذ یا طرحی انتزاعی روبه‌رو نیستیم؛ با یک کارنامه‌ی عینی، ملموس و تاریخی مواجهیم. فدرالیسم قومی در اقلیم کردستان نه به رهایی انسان منجر شده و نه رفاه آورده است؛ بلکه حاکمیت دو جریان حزبی مسلط، فساد سازمان‌یافته، محدودیت‌های سیاسی و رسانه‌ای، مشکلات معیشتی و تأخیر در پرداخت حقوق کارکنان، و شکاف شدید میان نخبگان برخوردار و بخش‌های محروم جامعه را بازتولید کرده است.

 

اقلیم کردستان عراق یک هشدار سیاسی و کوبنده است: با تغییر نام حاکمیت و انتقال قدرت از مرکز به منطقه، سلطه از بین نمی‌رود. اگر مناسبات طبقاتی دست‌نخورده باقی بمانند، فدرالیسم قومی می‌تواند به تکثیر بوروکراسی مرکز، انتقال بخشی از ساختارهای قدرت از بغداد به اربیل و سلیمانیه، و تعویض ارباب سراسری با نخبگان و صاحبان قدرت محلی تبدیل شود. کارگر با تعویض ارباب آزاد نمی‌شود؛ با برچیدن اصل مناسبات ارباب و بردگی آزاد می‌شود.

 

از همین‌جا باید به قلب مسئله زد: فدرالیسم و کوردایەتی، آنگاه که بر محور هویت قومی بنا می‌شوند، افق رهایی انسان نیستند. مسئله فقط نام یک نظام سیاسی نیست؛ مسئله این است که انسان را با چه معیاری تعریف و جامعه را بر چه اساسی سازمان می‌دهیم. در سیاست هویت‌محور، انسان پیش از آنکه یک انسان و عضوی برابر از جامعه باشد، در قالب «کُرد»، «فارس»، «بلوچ» و دیگر هویت‌های قومی دسته‌بندی می‌شود. مرزها نیز به‌جای آنکه بر مبنای منافع مشترک طبقاتی شکل بگیرند، حول هویت‌های ازپیش‌تعریف‌شده بازسازی می‌شوند.

 

از منظر کمونیستی، این دقیقاً یکی از اشکال ازخودبیگانگی انسان است: انسان به هویت جمعی موروثی فروکاسته می‌شود و تضادهای واقعی طبقاتی و جنسیتی پشت مفهوم انتزاعی «ملت» پنهان می‌گردد. کارگر کُرد و سرمایه‌دار کُرد، زن زحمتکش و مرد صاحب قدرت، محروم و حاکم، همه زیر عنوان یک «ملت» واحد قرار می‌گیرند؛ گویی منافع مشترکی دارند که از منافع طبقاتی‌شان مهم‌تر است. این همان نقطه‌ای است که ناسیونالیسم، حتی وقتی با زبان دموکراسی، چپ یا حق تعیین سرنوشت سخن می‌گوید، به ابزاری برای انحراف مبارزه‌ی طبقاتی تبدیل می‌شود. ما انسان را پیش از قومیتش می‌بینیم؛ طبقه را پیش از ملت می‌بینیم و رهایی را فراتر از هر مرز ملی و قومی تعریف می‌کنیم.

 

ناسیونالیسم کُرد نیز، مانند هر ناسیونالیسم دیگری، می‌کوشد تضادهای واقعی جامعه را به «مسئله‌ی ملی» تقلیل دهد و مناسبات طبقاتی، مردسالاری و سنت‌های عشیره‌ای را پشت نقاب مظلوم‌نمایی قومی پنهان کند. در این نگاه، به‌جای آنکه کارگر و زحمتکش کُرد به همبستگی با هم‌طبقه‌ای‌های خود در سراسر ایران و جهان فرا خوانده شود، از او می‌خواهند نخست خود را در قالب یک هویت ملی تعریف کند.

 

وقاحت سیاسی این جریان آنجا عریان‌تر می‌شود که می‌خواهد از جنبش «زن، زندگی، آزادی» آویزان شود. «زن، زندگی، آزادی» یک خیزش سراسری و رهایی‌بخش علیه جمهوری اسلامی، علیه سرکوب، تبعیض، زن‌ستیزی و سلطه‌ی مذهبی بود؛ خیزشی که مرزهای قومی و مذهبی را درنوردید. اما ناسیونالیسم می‌کوشد همین نیروی عظیم اجتماعی را به زبان سهم‌خواهی قومی، دعواهای هویتی و تقسیم قدرت میان نخبگان سیاسی ترجمه کند. جنبشی که ظرفیت درهم‌شکستن تمام اشکال ستم را داشت، نباید به سکویی برای چانه‌زنی بر سر سهم احزاب و نخبگان قومی از قدرت تبدیل شود.

 

سقف افق سیاسی این پروژه، رهایی انسان از قدرت نیست؛ جابه‌جایی و بازتوزیع قدرت میان نخبگان است. ماشین سرکوب مرکز می‌تواند با شکل و نامی دیگر در مقیاس محلی بازتولید شود؛ احزاب مسلط، بوروکراسی‌های قومی و مناسباتی که به‌جای برچیدن سلطه، آن را در قالبی دیگر سازمان می‌دهند. قرار نیست کارگر و زن و انسان محروم فقط حاکم خود را عوض کند؛ مسئله، برچیدن مناسباتی است که اساساً امکان حاکم شدن بر انسان را تولید می‌کنند.

 

از موضع کمونیسم انقلابی، مسئله‌ی ما تعویض حاکم در مرکز با حاکم در منطقه نیست؛ مسئله، پایان دادن به حاکمیت انسان بر انسان است. ما نه در برابر یک پرچم، پرچم دیگری قرار می‌دهیم و نه در برابر یک مرز، مرزی دیگر می‌کشیم. افق ما جامعه‌ای است که در آن انسان‌ها نه بر اساس قومیت و ملیت، بلکه به‌عنوان انسان‌های برابر و آزاد زندگی می‌کنند.

 

جامعه‌ای که خیزش «زن، زندگی، آزادی» را از سر گذرانده، دیگر به افق‌های موروثی، تقدس‌سازی‌های سیاسی و مرزبندی‌های قومی عقب رانده نمی‌شود. زحمتکشان کردستان بخشی جدایی‌ناپذیر از طبقه‌ی کارگر و جنبش رهایی‌بخش سراسری‌اند؛ نه پیاده‌نظام پروژه‌های ملی‌گرایانه و سهم‌خواهی احزاب.

 

رهایی انسان را نمی‌توان قومی کرد. آزادی را نمی‌توان ملی کرد. و کمونیسم، مرز میان انسان‌ها نمی‌کشد؛ مرز میان استثمار شونده و استثمارگر را نشانه می‌گیرد.

 

هه‌ژار علی‌پور

۳۰ آگوست ۲۰۲۶