در سالگرد منصور حکمت (ژوبین)
آذر ماجدی
چهارم ژوئیه، غمناک ترین و دردناک ترین روز در زندگیم فرا می رسد. از بیست و چهار سال پیش که عشق زندگی، بهترین دوست، پدر فرزندانم و الهام بخش فکری سیاسی ام را از دست دادم، بهار فصل دردناکی است. همراه با آغاز زندگی دوبارۀ طبیعت، شعله های زیر خاکستر غم ژرف و خاموش نشدنی فقدانش در من شعله ور می شود. تازه شدن زندگی در طبیعت، شکوفه ها، جوانه ها، صدای آواز پرندگان و آفتاب درخشان مرا به روزهای تلخ زندگیم می برد که تصور فاجعۀ نیستی اش درونم را به ارتعاش در می آورد. فاجعه ای که تا آخرین لحظات حاضر نمی شدم آگاهانه بپذیرم. آنجا بود که درک کردم خود فریبی و انکار یک غریزۀ دفاعی انسان است. چرا که اگر یک لحظه می پذیرفتم که او بزودی نخواهد بود، نمی توانستم زندگی ای را که در مرز شکنندگی قرار داشت و می توانست بسادگی از هم بپاشد اداره کنم و بجلو ببرم.
بهار تا روزهای داغ تابستان قلب من در جوش و خروش و غم و سوگواری است. یکی از دردناک ترین لحظات که هنوز قلبم را می فشارد، دادن خبر مرگ پدر به پسر پنج ساله ام بود. وقتی شب بیمارستان را برای همیشه ترک کردم. انگار روی ابرها بودم. پایم را بر زمین احساس نمی کردم. در یک حالت خواب و بیداری، رویا و واقعیت بسر می بردم. واقعه بزرگتر از آن و سهمناکتر از آن بود که ذهن و روح انسان توانایی قبول و پذیرش سریع آنرا داشته باشد. زمان لازم بود تا هضم شود. وقتی به خانه رسیدم، پسرم با تعجب نگاهم کرد و پرسید: “بابا کجاست؟” بغلش کردم، روی زانویم نشاندمش و گفتم بابا دیگه برنمی گرده و بوسیدمش. نمیدونستم چگونه باید خبر مرگ پدر را به یک کودک پنج ساله بدهم. برای چنین لحظه ای آمادگی نداشتم. ولی او خودش بطور غریزی احساس کرده بود که دیگر پدر در زندگیش نخواهد بود.
در مراسم یادبود اولین سالگردش گفتم:
“4 ژوئیه 2002 شب از بیمارستان که برگشتم، نوشتم:”کابوس هولناک بوقوع پیوست.” نوشتم “جای خالیش را همیشه در کنارمان، در قلب هایمان، در زندگی هر روزه مان و در مبارزه برای برابری و آزادی احساس خواهیم کرد.” امروز، 366 روز بعد از آن روز می فهمم که در آن شب عمق کابوس، عمق تنهایی و جای خالی را بمعنای واقعی کلمه احساس نکرده بودم. 366 روز هر روز از صبح تا شام این کابوس هولناک را از نو زندگی کردم. هر روز جای خالیش را در گوشه و کنار زندگی، در قلبم، در ذهنم و در هر حرکت کوچک و بزرگ زندگی احساس کرده ام. جای خالیش همچون حفره ای در قلبم احساس می شود.”
“می گویند زمان درد و غم را التیام میدهد؛ می گویند زمان مرحم درد است. باید دید! برای من که زمان جهت عکس حرکت کرده است. هر روز درد و جراحت عمیق تر شده است.”
“ژوبین، نادر و منصور حکمت، این سه اسم بنوعی سمبلیک وجوه مختلف این شخصیت عزیز را در زندگی من نشان می دهد. جای هر سه شان خالیست. چنان منشاء زندگی بود، چنان منشاء حرکت رو بجلو بود، چنان افق و آینده را زنده و زیبا به تصویر می کشید، چنان موانع را ترسیم می کرد و راه پرش از آنها را نشان می داد که بدون او انسان احساس می کند، بچۀ کوچک گمشده ای در یک بازار شلوغ است.”
این بخشی از سخنانم در اولین سالگرد اوست. اکنون پس از بیست و چهار سال، عمق و شکل بروز احساس همان است. فقط شاید بتوان گفت که انسان به آن خو گرفته است. دیگر با یک احساس تازه و ناآشنا درگیر نیستی، بخشی از درونت، روح و روانت، ذهن و وجودت شده است. وقتی در فرهنگ عامه گفته می شود که “زمان درد را التیام می بخشد،” بیک معنا درست است. چون به درد خو می گیریم. درد به بخشی از وجود و شخصیت مان بدل می شود. بخش جدایی ناپذیر زندگی و هستی مان. هر چه درد عمیق تر باشد، این پیوند نیز عمیق تر خواهد بود.
امروز سالگرد ژوبین عزیز است. باید بگویم که فقدانش بزرگترین ضربۀ زندگی من بوده است. حفرۀ پرنشدنی انسانی که به زندگیم از زوایای مختلف و متنوع معنا بخشید. عزیزی که مهمترین بخش زندگیم را با او سهیم شدم، با هم لحظات پربار و پر معنایی را تجربه کردیم. دارای سه فرزند شدیم. زیباترین و پرارزش ترین یادگارهای زندگی. لحظاتی که به زندگی مشترک ما رنگ و بویی گرم، زیبا و عمیق می بخشد. نقش راهگشایش در زندگی، در سیاست و مبارزه، در برافراشتن پرچم وجدان انسانی در مبارزۀ سیاسی غیرقابل جایگزینی است.
اما فقدان او فقط یک ضربه و درد شخصی نیست. فقدان او ضربۀ بسیار مهلکی بر پیکر جنبش کمونیسم کارگری محسوب می شود. اگر بود موقعیت این جنبش کاملا متفاوت می بود. رخوت و درجا زدن در جنبش کمونیسم کارگری جایی نمی داشت. اگر بود کمونیسم کارگری در موقعیتی بسیار قویتر از نظر سیاسی و اجتماعی قرار می داشت.
این روزها به این می اندیشیدم که چرا بیست و چهار سال پس از مرگ او، بورژوازی با سیاست ها و هویت های مختلف، هنوز این چنین به حکمت حمله می کنند؟ از ناسیونالیست های قومپرست گرفته تا سلطنت طلبان به او می تازند. چرا حکمت در اذهان و محاسبات سیاسی آنها هنوز این چنین زنده، پابرجا و جان سخت است؟ خطر حکمت در شرایط نبودش برای این مرتجعین چیست؟ به این سوال باید عمیقا اندیشید.
از اینرو که منصور حکمت پرچم کمونیسم رادیکال مارکس، پرچم کمونیسم کارگری را به اهتزاز درآورد و در جامعه عمیقا ریشه دواند. هسته های کمونیسم کارگری حکمت در عمق جامعه جای گرفته است. از اینروست که بورژوازی از هر نوع، هنوز نوک تیز حمله اش را بسوی او نشانه گرفته است. هنوز به او می تازد. حکمت اگر جان سپرد، جنبش و نظراتش زنده است و درون جامعه جوشش دارد.
با مبارزه برای سوسیالیسم، برای یک دنیای بهتر، برای آزادی و برابری، برای عدالت و انسانیت، با به اهتزاز درآوردن پرچم کمونیسم کارگری یادش را گرامی می داریم. راهش پیروز باد.
4 ژوئیه 2026
مبارزان کمونیست