آمریکا به چه قیمتی میبازد؟
عباس گویا –
١٦ مارس ٢٠٢٦ میدانیم که برخلاف ارزیابی نادرست آمریکا و اسرائیل، جمهوری اسلامی با مرگ خامنهای از هم نپاشید. این ارزیابی، ساختار جمهوری اسلامی را مجموعهای از باندهای رقیب میدانست که صرفاً با «چسب» خامنهای در کنار یکدیگر نگه داشته شدهاند. بر این اساس، حذف او قرار بود به خلأیی پرنشدنی در قدرت بینجامد. تصور غالب این بود که با حذف ناگهانی خامنهای، باندهای مختلف وارد رقابتی خشن برای تصاحب قدرت خواهند شد و در ادامه، آمریکا با حمایت از یک باند «معتدل» کفه ترازو را به نفع آن سنگین میکند؛ سپس سپاه به یک «رهبر روحانی» تمکین خواهد کرد و در نهایت، آمریکا و اسرائیل با یک جمهوری اسلامی مهارشده کنار خواهند آمد. باید اذعان کرد که این ارزیابی محدود به دولتهای آمریکا و اسرائیل نبود. بخشهایی از اپوزیسیون راست و چپ جمهوری اسلامی–در مجموع نیروهای بورژوایی–نیز تحلیل مشابهی از ساختار قدرت و نقش خامنهای داشتند. برای نمونه، میتوان به ادبیات جمهوریخواهان، سلطنتطلبان، مجاهدین و حزب کمونیست کارگری-حککا مراجعه کرد. نادرستی این ارزیابی از همان ساعات اولیه حمله آمریکا و اسرائیل آشکار شد. سپاه پاسداران بلافاصله و در عمل خلأ قدرت را پر کرد. مرگ خامنهای نشان داد که ستون فقرات جمهوری اسلامی نه شخص رهبر، بلکه سپاه پاسداران است. اعطای نشان رهبری به «خامنهای دوم» در حالی که او در بیمارستان و در وضعیت بیخبری به سر میبرد، بیش از هر چیز بیانگر وابستگی «رهبر» به سپاه است، نه بالعکس. به بیان دیگر، سپاه نظام است و نظام سپاه. حتی اگر به ذهن نتانیاهو و ترامپ و مشاوران غیرنظامیشان چنین سناریوهایی خطور نکرده باشد–که بعید به نظر میرسد–فرماندهان نظامی آمریکا نمیتوانستند خطر واکنشهای منطقهای جمهوری اسلامی را نادیده بگیرند. تجربه حمله به تأسیسات آرامکو در سال ۲۰۱۹ و نیز تهدید مکرر بستن تنگه هرمز، همگی نشانههایی روشن از ظرفیت واکنش ایران بودند. بنابراین، بعید است که این سناریوها در محاسبات نظامی آمریکا لحاظ نشده باشند. پرسش اینجاست: چرا آمریکا و اسرائیل، با وجود چنین ملاحظاتی و بدون آمادگی کافی برای پیامدهای آن، خود را در چنین مخمصهای قرار دادند؟ فراتر از عامل شخصی ترامپ، آنچه بسیاری را غافلگیر کرد، درک نادرست از ساختار واقعی قدرت در جمهوری اسلامی بود. سپاه پاسداران صرفاً یک نیروی نظامی نیست؛ با مالکیت گسترده در صنایع سبک و سنگین، نقش کلیدی در توزیع کالا و نفوذ عمیق در بخشهای نفت و پتروشیمی، عملاً به یک طبقه سرمایهدار دوفاکتو تبدیل شده است. تأکید بر این نکته مهم است که سپاه صرفاً نماینده این طبقه نیست، بلکه خودِ آن است. با چنین جایگاهی، چرا باید به هر مرجع دیگری در قدرت تمکین کند؟ مخمصهای که امروز آمریکا و اسرائیل با آن روبهرو هستند، میتواند پیامدهای سنگینی برای مردم ایران داشته باشد. جنگی که اکنون در جریان است، دیگر صرفاً بر سر برنامه هستهای نیست، بلکه به نزاعی بر سر اتوریته منطقهای تبدیل شده است. افزون بر این، اگر آمریکا و اسرائیل در دستیابی به هدف خود–یعنی مهار جمهوری اسلامی–ناکام بمانند، پیامدهای آن فراتر از خاورمیانه خواهد رفت و میتواند توازن قدرت جهانی را نیز به ضرر امریکا تحت تأثیر قرار دهد. آنچه در این میان اهمیت دارد، چند نکته اساسی است: نخست اینکه جمهوری اسلامی–یا دقیقتر، سپاه پاسداران–این جنگ را جنگ بقا میداند و در این مسیر از هیچ اقدام جنایتکارانه ای فروگذار نخواهد کرد. دوم، باید دید خط قرمز آمریکا و اسرائیل در این جنگ کجاست. آیا این کشورها حاضرند بدون توسل به ابزارهای ویرانگرتر، بدون ریختن بمبهای ناپالم و خو شه ای و بشکه ای و هسته ای بر سر ساکنبن ایران، خطر شکست را بپذیرند؟ یا اینکه دامنه خشونت میتواند به سطوحی بهمراتب گستردهتر کشیده شود؟
مبارزان کمونیست