استیصال، مبارزه، رهبری

عباس گویا – ۲۴ فوریه ۲۰۲۶

 مطمئن نیستم  آنطور که برخی در چپ اعلام میکنند، دست راستی ها تمام تخم مرغ‌هایشان را در سبد «استیصال مردم» چیده بودند تا آنرا بهانه ای برای امرشان، یعنی دخالت نظامی اسرائیل- آمریکا کنند.

 ایران اینترنشنال در ۲۳ ژانویه در نقل قول از رضا پهلوی می‌گوید «رژیم مستأصل شده و میکوشد زمان بخرد». از طرف دیگر بی بی سی  در ۱۵ فوریه خبر داد «شاهزاده رضا پهلوی با اشاره به استیصال مردم در برابر سرکوب‌های شدید، تنها راه کمک را تضعیف ماشین سرکوب جمهوری اسلامی (سپاه و نیروهای نظامی) می‌داند.»

بالاخره چه کسی مستأصل شده، رژیم یا مردم؟

بجای تفسیر دلبخواه، فاکتهای موجود را نگاه کنیم. تجمعات بیش از صد و پنجاه هزار نفره در سه شهر تورنتو (۵۰ هزار نفر)، مونیخ (۶۰ هزار نفر)، لس آنجلس (۴۰ هزار نفر) تجمعات چشمگیر و بزرگی بودند. (سه دولت کانادا، آلمان و آمریکا به دروغ «تخمین» چندین برابری زدند تا بطور غیر مستقیم، از جمله، استیصال را همگانی نشان دهند).

شاید بتوان روحیه حاضرین در آن تجمعات را با این نشانه ها قضاوت کرد: آنها پرچمهای اسرائیل و آمریکا را در کنار پرچم شیر و خورشید حمل میکردند، شعار ترامپ درباره ایران “عظمت را به ایران برگردان” را تکرار میکردند، در آلمان شعار فاشیستی یک شاه، یک میهن را به زبان میاوردند، و به صراحت خواستار مداخله نظامی  آمریکا بودند، این روحیه، بواقع روحیه استیصال است چون خود را ناتوان می‌بیند. به گردانندگان این تجمعات کار ندارم، منظورم جماعتی است که از پیر و جوان و زن و مرد در آنها شرکت کردند.

در ایران، ارزیابی کمیتهٔ عمل سازمانده کارگری این بود که پس از سرکوب جنبش زن، زندگی، آزادی و در کنار نسل کشی اسرائیل در فلسطین، اسرائیل با نمایش قدرت نظامی در لبنان علیه حزب اله و سپس تضعیف دولت سوریه، نشان داد توانائی نظامی زدن جمهوری اسلامی را دارد. در جنگ ۱۲ روزه فراتر رفت. برخلاف آمریکا، نشان دادن خواست و اراده سرنگون کردن رژیم را هم دارد. حال، روحیه غالب در هنگام اعتراضات دیماه، استیصال نبود والا تحرک دی‌ماه اتفاق نمی‌افتاد. آنچه نطفه خفته استیصال پس از سرکوب ۱۴۰۱ را پرورش داد، قتل عام بزرگ دی‌ماه بود.

اسماعیل بخشی در مصاحبه ۷ فوریه با بهرام قدیمی میگوید: «من تقریبا ۶-۷ سالی است که هفت‌تپه نیستم ولی الان در تمام ایران بین مردم راه می‌روم. مردم واقعا از دست حاکمیت و جمهوری اسلامی خسته شده‌اند، می‌گویند هیچ راهی هم نیست». ادامه میدهد: «خیلی از مردم می‌گویند بابا بگذار آمریکا و اسرائیل بزنند، دیگر رنگی از سیاهی بالاتر نیست… مردم تردید در دلشان هست؛ اضطراب هست که اگر جنگ بشود چه پیش‌ می‌آید؛ اگر جنگ نشود چه می‌شود. می‌دانید که جامعه جنگ‌زده چه اوضایی خواهد داشت و همزمان اگر جنگ نشود، یعنی تداوام جمهوری اسلامی.».

آیا فاکتهای بالا را می‌توان به تمام جمعیت و معترضین تعمیم داد؟ نه، نمی‌توان.

 ادیب، سازنده سرودی که پس از کشتار دیماه آنرا منتشر کرد، «هنوز زنده ام»، میگوید الهام بخش اش ویدئوهای روزهای سرکوب بودند. در میان انبوهی از جنایت و درماندگی، تک صداهائی در جمعیت بگوش می‌رسید که به نحوی اعلام میکرد «لعنتی ها من هنوز زنده ام». علاوه بر آن ما اعتراضات محدود دانشجویان پس از کشتار را داشتیم. اجتماعات چهلم در یادبود جانباختگان را داشتیم که متعاقبا به تجمعات دانشجویان در چند روز گذشته منجر شد. تمام مقاومت و مبارزه. اثری از استیصال ندارد.

این فیل در اتاق را هر کس به ظن خود قضاوت کرد. یکی صرفا استیصال و دیگری صرفا مقاومت و مبارزه را دید. اما برای قضاوت عینی باید کل تصویر را دید.

بعله، بخشی از رنجبران عاصی و مستأصل شدند  و بخشی دیگر نشدند. پذیرش این حقیقت کمک می‌کند که بفهمیم چرا رضا پهلوی که در ژوئن گذشته نمی‌توانست یک نفر را به خیابان بکشاند، در روزهای منتهی به ۱۸ و ۱۹ دیماه، توانست. کسی بواقع برای رضا پهلوی شعار نمی‌داد. او نماینده ثابت قدم دخالت آمریکا -اسرائیل بود. تمام عمرش را در پادوئی و التماس دعا به واشنگتن گذرانده بود. پس کسی که از سر استیصال خواهان دخالت اسرائیل باشد باید پهلوی پهلوی بگوید و دیگر هیچ!

 و اما در مورد آن دو روز جهنمی. قضاوت ما از کسانی که در آن دو روز به فراخوان رضا پهلوی جواب مثبت دادند، کسانی که به «کمک در راه است» ترامپ دل خوش کرده بودند، چیست؟ آیا غیر از این است که آنها (و بنظر من آنها تعداد زیادی هم نبودند، شاید چند هزار نفر در میان انبوه صدها هزار نفری/میلیون نفری) درجاتی از استیصال بر آنها حاکم بوده است؟ آن چند هزار نفر چه تفاوتی با جمعیت طرفدار دخالت نظامی در  تورنتو، مونیخ و لس آنجلس داشتند؟ بنظر من هیچ.

استیصال در هر صورت می‌تواند موجه باشد، در مورد ایران و مقابله با جمهوری اسلامی صد در صد قابل فهم است. اگر کسانی به آن دچار شدند، عجیب نیست. اتفاقا انکارش خودفریبی است. انکار استیصال راه گشایانه نیست چون اولا استیصال یک روحیه قائم بذات نیست، وضعیتی دائمی و درونی نیست. بیرونی است، تابعی از محیط است. طول و عمرش تابعی از سرعت تغییر فضای جامعه است. ثانیا تفاوت ما با رضا پهلوی در راه حلهای متفاوت ماست، نه در انکار عینیت. پهلوی عوام‌فریبانه میگوید مردم مستأصل اند، پس برویم دست به دامان آمریکا و اسرائیل شویم. ما بعنوان فعالین کمونیست میگوئیم چاره در سازماندهی مبارزات و تغییر فضا است.

 تجمعاتی که بمناسبت چهلم جانباختگان برگزار شدند، فریادهای «لعنتی ها هنوز زنده ام»، اعتراضات دانشجوئی خود بخود نقش التیام استیصال را ایفا کردند. ما طبق معمول، هورا کشیدیم. ابتدا انکار کردیم، نفس وجود مشکل را نفی کردیم، و درنتیجه دلیلی برای یافتن راه حل هم نداشتیم.

جالب اینکه در فردای چنین برآمدهای خودبخودی و راه گشایی خود معترضین، ما مستأصل می‌شویم! میپرسیم چرا «مردم» رهبر خیزش انقلابی را انتخاب نمی‌کنند؟ شاید به این دلیل که وقتی یک رهبر بالقوه دچار انکار عینیت میشود و متعاقبا نمی‌تواند راهگشا شود، شایسته رهبری نیست.

***