عباس گویا – ٢٧ فوریه ٢٠٢٦
پروپاگاندای جنگی آمریکا و ایران در دور کنونی، تفاوت معناداری با نمونههای مشابه در دو دهه گذشته ندارد. مواضع اغلب سازمانهای سیاسی نیز، تا آنجا که بررسی کردهام، کمابیش همانهائی است که در گذشته اتخاذ کرده بودند. در مجموع میتوان سه رویکرد اصلی را از یکدیگر تفکیک کرد:
۱. موافقان جنگ:
طیفی متشکل از سلطنتطلبان، مجاهدین، جمهوریخواهان، لیبرالها و سوسیالدموکراتهای پرو غرب و بخشی از ناسیونالیستهای کرد بیپرده از “جنگ” دفاع میکنند. این جریانها خواهان “رژیمچنج” از بالا و بدون اتکا به نیروی مستقیم مردماند. حزب کمونیست کارگری ایران، حککا، نیز همان موضع را با ادبیات دیگری ذیل مفهوم “جنبش سرنگونی”، مشروط به هدف قرار گرفتن نهادهای حکومتی توسط آمریکا و اسرائیل، مثبت ارزیابی میکند.
۲. مخالفان جنگ:
این طیف شامل نیروهای موسوم به تودهای، از جمله احزاب و سازمانهای نزدیک به حزب توده و اکثریت، و نیز شماری از جریانهای چپ حاشیه ای “ضد امپریالیست” مانند توفان، راه کارگر، حکمتیست رسمی و بخشی از آنارشیستهاست. آنها انگیزه سیاسی جنگ را با مفاهیم کلی “جنگ امپریالیستی”، “تثبیت حوزه نفوذ”، “موقعیت ژئو پولیتیک” دولتها توضیح میدهند. آنها جنگ را در انتزاع، ویرانی، سناریوی سیاه، و فلاکت اجتماعی تشریح میکنند و در توجیه موضع خود به اومانیسم چنگ میزنند.
۳. موضع سوسیالیستی:
این موضع، که کمتر بیان میشود، جنگ را نه با تعاریف جهانشمول و انتزاعی، بلکه در متن مبارزه طبقاتی تحلیل میکند. در این چارچوب، نیروهای درگیرنه بر پایه داوریهای کلی درباره “جنگ” بهمثابه پدیدهای عام که بر اساس جایگاه و منافع طبقاتی طرفین درگیر ارزیابی میشود. یادداشت حاضر مسئله جنگ را از این منظر بررسی میکند.
پیش از ادامه بحث، لازم است سه فاکتور جدید را به معادله افزود؛ عواملی که میتوانند توازن قوا، دامنهی مداخله آمریکا – اسرائیل و واکنشهای اجتماعی را دگرگون کنند:
اول، حمایت بخشی از تودههای بهستوهآمده از ایدهی جنگ. این پدیده حتی اگر محدود و ناپایدار باشد، نشاندهندهی عمق نارضایتی و گسست از وضعیت موجود است. جایی که بخشی از جامعه، در غیاب چشماندازی روشن برای تغییر از پایین، به مداخله آمریکا – اسرائیل بهمثابه عامل دگرگونی مینگرد.
دوم، تجربهی “جنگ دوازدهروزه” که حتی اگر در مقیاس محدود رخ داده باشد، فضای سیاسی و روانی جامعه را تغییر داده و امکان درگیری نظامی را از سطح تهدید لفظی به سطح امر محتمل ارتقا داده است. “جنگ” اسرائیل و آمریکا با ایران دیگر صرفاً یک سناریوی تبلیغاتی نیست، بلکه به تجربهای زیسته یا نزدیک به زیست بدل شده است.
سوم، خیزش انقلابی دیماه برغم عمر کوتاهش معطوف به درهمکوبیدن ماشین دولتی بود. این خیزش نشان داد که اعتراضات میتوانند بسرعت برق و باد از سطح مطالبات اقتصادی فراتر رفته مستقیماً کلیت نظام سیاسی را هدف بگیرند. از این منظر، کسب قدرت سیاسی در انحصار دخالت نظامی آمریکا و اسرائیل نیست، بلکه باید آن را در پیوند با ظرفیتهای بالفعل و بالقوهی مبارزهی طبقاتی درون جامعه تحلیل کرد.
با مفروضات بالا، نخستین معمای موضعگیری در قبال “جنگ” احتمالی آمریکا با ایران، خودِ تعریف جنگ در یک متن سیاسی است. وقتی از جنگ سخن میگوییم، دقیقاً از چه حرف میزنیم؟ حملهای محدود و نقطهای؟ یک کارزار هوایی چندروزه؟ یا پروژهای بلندمدت برای فروپاشی و بازسازی نظم سیاسی؟
چهلوهفت سال کشمکش مستمر میان آمریکا و جمهوری اسلامی در عرصههای سیاسی، نظامی، اقتصادی و دیپلماتیک، نشان میدهد که جنگ میتواند اشکال و اهداف متفاوتی داشته باشد. از تحریمهای فلجکننده و جنگ سایبری تا ترورهای هدفمند و حملات محدود نظامی، طیفی از ابزارها بهکار گرفته شدند که همگی در چارچوب یک رویارویی، یک “جنگ ممتد” قابل فهمند. در این چارچوب، اگر آمریکا دست به تهاجم نظامی مستقیم علیه ایران بزند، میتوان دو انگیزه سیاسی در سطوح متفاوت را از هم تفکیک کرد:
۱. انگیزه تاکتیکی: مهار یا نابودی برنامه هستهای و توان موشکی جمهوری اسلامی ایران. در این سناریو، هدف اعلامی محدود است: بازدارندگی، تنبیه یا عقبراندن ظرفیتهای نظامی مشخص، بدون ورود رسمی به پروژه تغییر رژیم.
۲. انگیزه استراتژیک: یا استحاله ساختار قدرت یا “رژیمچنج”. در این سطح، حمله نظامی نه صرفاً برای مهار یک برنامه تسلیحاتی، بلکه برای تغییر توازن قوای داخلی و فراهمکردن شرایط گذار سیاسی صورت میگیرد، خواه از طریق فروپاشی مستقیم، خواه از مسیر فرسایش و چیدمان متفاوتی از نیروها در بالا.
از اینرو، بدون تمایزگذاری میان دو سطح تاکتیکی و استراتژیک، هر موضعگیری درباره “جنگ” در سطحی انتزاعی باقی میماند. مسئله این نیست که جنگ خوب است یا بد؛ مسئله این است که کدام جنگ، با چه هدفی، در چه توازن قوایی، و با چه پیامدهای طبقاتی و سیاسی.
درگیری نظامی تاکتیکی
هیئت حاکمهی آمریکا بر سر نحوهی مواجهه با برنامه هستهای جمهوری اسلامی ایران ساق نیست. این اختلاف بیشتر بر سر روش و میزان تحملپذیری یک “ایران هستهای” است.
در سنت لیبرالِ نزدیک به حزب دموکرات آمریکا، ایدهی مهار یک ایرانِ برخوردار از ظرفیت هستهای حتی در آستانه توان تسلیحاتی مطرح بوده است. زبیگنیو برژینسکی در چارچوب نظریهی موازنه قوا تصریح کرده بود که آمریکا میتواند با یک ایران اتمی «کنار بیاید»، مشروط بر آنکه در سازوکار بازدارندگی منطقهای ادغام شود. توافق برجام نیزدر تفسیر منتقدانش نه پروژهی برچیدن کامل ظرفیت هستهای، بلکه برنامهای برای تعلیق، نظارت و خرید زمان تلقی میشد.
در مقابل، حزب جمهوریخواه آمریکا هرچند در سطح کلان استراتژیک تفاوت ماهوی با دموکراتها ندارد و خود در مقاطع مختلف در شکلگیری و هدایت گروههای اسلامی در مناسبات منطقهای سهم داشته است، اما نسبت به «اسلام سیاسیِ هستهای» حساسیت بیشتری نشان داده است. این حساسیت به ویژه در همراستایی با مواضع امنیتی اسرائیل برجستهتر میشود، جایی که پذیرش یک ایرانِ هستهای دشوارتر ارزیابی میگردد.
با این همه، مناقشه بر سر “ایران هستهای” را نمیتوان مناقشهای استراتژیک بر سر بود و نبود کلیت جمهوری اسلامی دانست. موضوع بیش از آنکه به حذف یا بقای ساختار سیاسی گره خورده باشد، به سطح تهدید، بازدارندگی و موازنه منطقهای مربوط است.
پیش از “جنگ دوازده روزه”، پروژه هستهای ایران با ابزارهای متنوع، از تحریم و خرابکاری تا حملات سایبری و ترورهای هدفمند، مختل میشد. در آن درگیری محدود نظامی نیز، با تهاجمی کنترلشده، خسارات قابلتوجهی به زیرساختها وارد شد. اما همانگونه که تجربه شد، پیامدهای این تقابل محدود و تاکتیکی برای مزدبگیران سنگین بود:
- نخست، اعتراضات اجتماعی پیشا جنگ متوقف و فضای عمومی امنیتی شد. معترضین به اجبار خانهنشین شدند.
- دوم، حاکمیت که در صحن نظامی شکست خورده بود، میدانست که در فردای جنگ با مزدبگیرانی روبرو خواهد شد که شاهد درماندگی نیروهای نظامی بودند. پس با چماق “جاسوسی برای اسرائیل” موجی از بازداشتها و اعدامها را پیش برد تا هم ضعف خود را بپوشاند و هم با ایجاد رعب، خشم رو به انفجار اجتماعی را کنترل کند.
در نهایت، به نظر میرسد هدف اعلامی آمریکا پس از بمباران سه مرکز هستهای، متحقق شد و پس از آن، عملیات گسترش نیافت. این امر خود نشان میدهد که دستکم در آن مقطع، اقدام نظامی در سطحی تاکتیکی تعریف شده بود، نه بهمثابه آغاز پروژهای تمامعیار برای سرنگونی رژیم.
درگیری نظامی استراتژیک
در قریب پنج دهه گذشته از روابط ایران و آمریکا، شواهد انبوهی نشان میدهند که رویکرد آمریکا، فارغ از تفاوتهای حزبی و جناحی هئیت حاکمه اش، از الگوی نسبتاً ثابتی پیروی کرده است. آمریکا تنها هنگامی بهطور جدی در مسیر تغییر رژیم گام برمیدارد که نخست اعتراضات گستردهی تودههای مزدبگیر چشماندازی واقعی از فروپاشی ساختار حاکم را پیشِ رو گذاشته باشد، و دوم، نیروی جایگزین دارای گرایش سوسیالیستی و ضدسرمایهداری باشد. این شرایط در سال ۵٦-۵٧ مهیا شده بود. منشا انقلاب ۵٧ اعتراضات کارگران حاشیه نشین بودند و چپ مدعی سوسیالیسم آن ایام شانس رهبری انقلاب و بدست گرفتن قدرت سیاسی را داشت. کنفرانس گودالپ و همزمان حضور هویزر در تهران برای مهار ارتش و دست بدست کردن قدرت سیاسی از این واقعیت سرچشمه میگرفت.
اعتراضات دیماه جاری نه تنها چشم انداز سقوط حکومت اسلامی را برای لحظه ای پیش رو گذاشت که از منظر غرب، این خیزش ممکن بود مانند قیام خودبخودی بهمن ۵٧، کنترل اوضاع را از دست همه بازیگران قدرت خارج کند. در چنین شرایطی، نیروهای سوسیالیست میتوانند شانس بیشتری برای اثرگذاری و حتی تسلط بر روند تحولات داشته باشند. همین امکان، خط قرمز آمریکا است و میتواند انگیزهای برای حرکت بهسوی سیاست “رژیمچنج” باشد.
آمریکا فرمول جهانشمولی برای رژیم چنج ندارد و رژیم چنج لزوما بمعنای فروپاشی ساختار کامل سیاسی نیست. در ونزوئلا به حذف مادورو قناعت کرد. در ایران ۵٧ با یک فرمان محمد رضا پهلوی را از ایران خارج کرد. از آنجا که برخلاف نفوذش در حکومت پهلوی، هیچ اهرم کنترلی بر جمهوری اسلامی ندارد، گزینه هایش به ترتیب، یک، استحاله- یا بصرف تهدید نظامی یا از طریق عملیات نظامی محدود – و دو، درگیری تمام و کمال برای رژیم چنج است.
هدف از تهدیدها و اقداما ت احتمالی محدود نظامی وادار کردن حکومت به استحاله است. معنای عملی آنچه آمریکا تحت عنوان تسلیم کامل مطرح میکند، تغییر جمهوری اسلامی به یک حکومت متعارف است. در هر یک از این سناریوها، اگر خطر یک خیزش سوسیالیستیِ سازمانیافته از میان برداشته شود، شدت تقابل نیز میتواند کاهش یابد. برگ برنده مذاکرات جمهوری اسلامی با آمریکا در این مقطع، نه تسلیم کردن چند کیلو اوارنیوم غنی شده، که سرکوب و قلع و قمع خیزش انقلابی است. نبض جنگ طلبی آمریکا با نبض جنبش انقلابی میتپد، بدرجه ای که این جنبش قوی تر ابراز وجود کند، بر تعداد ناوهای جنگی آمریکا در خلیج فارس افزوده میشود.
خلاصه کنم، آنچه غالبا تحت عنوان “جنگ” مطرح میشود، مداخله نظامی آمریکا – اسرائیل بمنظور “رژیم چنج” است. این جنگ اما در بطن خود یک جنگ طبقاتی بمنظور قیچی کردن خیزش انقلابی زحمتکشانی است که برای کسب قدرت سیاسی خیز برداشته اند. موضع گیریها را باید در این چارچوب قضاوت کرد.
تمایز سوسیالیستی
موضع سوسیالیستی مخالفت با مداخله نظامی آمریکا صرفا از زاویه منافع کارگری است، مخالف انتزاعی “جنگ آمریکا علیه جمهوری اسلامی/ایران” نیست. در عین حال، آنچه حککا مدعی میشود هم نیست. حککا میگوید تا هنگامیکه آمریکا مراکز قدرت جمهوری اسلامی را بزند، بنفع “جنبش سرنگونی” تمام میشود، پس مثبت است! این انتزاع مطلق فراموش میکند که آمریکا حتی آبدارچی وزارت جنگ را بنفع “جنبش سرنگونی” نمیزند. آمریکا در متن جاری– که هیچ شباهتی به مداخله اش در “بهار عربی” ندارد، که موضوعیتش متفاوت از حمله اش به عراق و افغانستان است — تنها هنگامی وارد یک جنگ بر سر رژیم چنج میشود که آلترناتیو حی و حاضر آماده ای در جیب داشته باشد، که هر گلوله ای که شلیک میکند الزاما در خدمت تثبیت آلترناتیوش باشد.
موضع سوسیالیستی از یکسو به حمایت از مداخله دول خارجی به امید تضعیف حاکمیت تن نمیدهد، و از سوی دیگر در قالب ملیگرایی یا شعارهای کلی “ضد امپریالیستی” نمیگنجد. مسئله اصلی، حفظ استقلال و تداوم خیزش اجتماعی مزدبگیران برای کسب قدرت سیاسی است؛ خیزشی که نباید به ابزاری در معادلات دولتها تبدیل شود.
پراتیک سوسیالیستی
در صورت وقوع یک حمله نظامی، حتی اگر حملات آمریکا به مراکز قدرت صورت گیرد، تا زمانی که این مراکز به دست نیروهای اجتماعیِ انقلابی نیفتاده باشد، تغییر واقعیِ قدرت رخ نداده است. بنابراین، اصل استراتژیک میتواند تداوم و تعمیق سازمانیابی مستقل کارگری و توده ای، فارغ از اتکا به مداخله آمریکا- اسرائیل یا امید بستن به آن باشد.
پرسش عملی اما این است که این موضع چگونه به پراتیک ترجمه میشود؟ پاسخ قطعی را نمیتوان پیشاپیش نوشت. شکل دقیق مبارزه به شرایط عینی هر مقطع بستگی دارد. با این حال، نقطه آغاز روشن است: تثبیت موضع مستقل سوسیالیستی، تلاش برای یارگیری و ایجاد اتحادهای پایدار کارگران در سطح محلی، اتکا به انترناسیونالیسم کارگری، و تقویت تشکل و سازماندهی در میان مزدبگیران. بدون چنین زیرساختی، هیچ خیزش اجتماعی حتی در اوج بحرانهای بینالمللی به سرانجامی پایدار نخواهد رسید.
مبارزان کمونیست