اعدام‌های میدانی در جمهوری اسلامی و واکنش جامعه

شباهنگ راد

میدان علیخانی اصفهان، روز سه‌شنبه [شش مردادماه هزار و چهارصد و پنج]، شاهد برپا شدن چوبه‌های دار بود؛ چوبه‌هایی که نه‌تنها زندگی دو انسانِ معترضِ دی‌ماه [ابوالفضل سپاهی و امیرحسین صفری] را پایان دادند، بلکه پیامی روشن را نیز به نمایش گذاشتند. در جمهوری اسلامی، اعدام در ملأعام نه رویدادی استثنایی و نه حادثه‌ای منفرد، بلکه بخشی از سُنتی دیرپا در جمهوری اسلامی است؛ سُنتی که می‌کوشد تا با به نمایش گذاشتن مرگ، هراس را در حافظه جمعی حک کند.

البته این نخستین بار نیست که حکومت، میدان‌های شهر را از معنای طبیعی‌شان تهی می‌کند. میدان ذاتاً، جای دیدار، گفتگو و اعتراض است؛ فضایی که انسان‌ها در آن یکدیگر را می‌یابند و صدایشان را به عرصه عمومی می‌رسانند؛ اما حکومت دهه‌هاست تلاش می‌کند این معنا را وارونه کند؛ همان میدان‌هایی که می‌توانند به کانونِ همبستگی و یکدلی بدل شوند، به صحنهٔ نمایشِ قدرت و اجرای «مجازات» بدل می‌گردند. از این منظر، دار، فقط وسیله‌ای برای گرفتن جان نیست؛ تلاشی است برای در اختیار گرفتن فضا و حافظه عمومی. گویی حاکمیت می‌خواهد هر میدانِ اعتراض را به میدانِ اعدام تبدیل کند تا تصویر مرگ، جایگزین تصویر مقاومت شود و هراس، بر امکان گردهمایی و اعتراض سایه افکند.

 

بااین‌همه تجربه تاریخ نشان داده است که حکومت‌ها، هرچند می‌توانند برای مدتی میدان‌ها را با طناب دار و ابزارهای سرکوب در اختیار بگیرند، اما هرگز نمی‌توانند معنای آن‌ها را برای همیشه از آنِ خود کنند. میدان، هر بار که مردم در آن گرد هم می‌آیند، دوباره معنای واقعی خود را بازمی‌یابد؛ معنای حضور، همبستگی و مطالبهٔ آزادی. مقصود این است که پیام حکومت فقط متوجه به محکومان نیست؛ مخاطب اصلی، جامعه‌ای است که باید بهای اعتراض را در برابر چشمان خود مشاهده کند. دار، کوششی است برای تصرف حافظهٔ جمعی و مصادرهٔ فضای عمومی. انگار حکومت می‌خواهد میدان‌هایی را که می‌توانند به مرکز همبستگی و دادخواهی تبدیل شوند، به صحنه‌هایی برای بازتولید ترس و خاموشی بدل سازد.

 

افسوس که جامعهٔ ایران، به دلیلی روشن، به عرصهٔ یکه‌تازی عده‌ای جنایت‌کار بدل شده است و ماشین سرکوب جمهوری اسلامی، حتی در گرماگرم تنش‌های خارجی و وضعیت جنگی، لحظه‌ای از وظیفهٔ اصلی خود، یعنی اعمال خشونت سازمان‌یافته علیه جامعه باز نمی‌ایستد. در سُنتِ حکمرانی این نظام، مهار و به هراس افکندن جامعه تقدم داشته است. ازاین‌رو، زمامداران ایران در پیشبرد این سیاست نه نیازی به پنهان‌کاری می‌بینند و نه ضرورتی برای تعدیل نمایشِ خشونت؛ زیرا از نگاه حاکمان، اقتدار زمانی معنا پیدا می‌کند که بتواند خود را بی‌پرده در برابر چشم همگان به نمایش بگذارد. به همین سبب، دار، فقط وسیلهٔ اجرای مجازات نیست، بلکه نشانه حاکمیتی است که بقای خود را در بازتولید هراس و حفظ سلطه بر فضای عمومی جستجو می‌کند. در این نگاه، میدان‌های شهر صرفاً نقاطی روی نقشه نیستند؛ آن‌ها صحنه‌های نمادین تقابل میان قدرت و جامعه‌اند. همان مکان‌هایی که می‌توانند بسترِ همبستگی و فریاد جمعی باشند، به صحنه‌ای برای مرگ و هراس تبدیل می‌شوند تا حاکمان بار دیگر این پیام را بر پیکر شهر حک کنند که هر جرقه‌ای از همبستگی و هر نشانه‌ای از مقاومت و ایستادگی، با سایه سنگین سرکوب پاسخ خواهد گرفت.

اما میدان علیخانی اصفهان، داستانی متفاوت را رقم زد. در آنجا پژواک شعارهایی چون «بی‌شرف، بی‌شرف»، «مرگ بر حکومت»، تنها فریاد خشم نبود، بلکه نمود اراده‌ای جمعی و حضور جوانانی بود که از بطن سیاستِ ارعاب و هراس برخاسته و در برابر آن ایستادگی کردند. درواقع، آن صداهای هم‌نوا، کوششی برای بازپس‌گیری میدان از منطق ترس بود؛ مثل‌اینکه مردم با حضورشان اعلام کردند که میدان نه صحنه‌ای برای نمایش قدرت و اعدام، بلکه عرصه‌ای زنده برای همبستگی، مقاومت و بازآفرینی تغییر است.

 

هرچند ثابت شده است که نظام جمهوری اسلامی با ایجاد ترس و اعدام‌های وحشیانه نمی‌تواند جامعه و جوانان را به انزوا بکشاند و خانه‌نشین کند. کشتار دهه شصت و متعاقب آن، سرکوب جنبش‌های اعتراضی، از کارگران و زحمت‌کشان گرفته تا زنان، دختران و دانشجویان نه‌تنها نتوانسته صدای مطالبه‌گری را خاموش کند، بلکه بر عمق شکاف میان حکومت و جامعه افزوده است. بی‌تردید تاریخ گواهی می‌دهد اقتداری که بر ستون‌های ترس بنا شود، از درون فرسوده است. قدرتی که برای بقای خود به زندان، خشونت و اعدام متوسل می‌شود، بیش از هر چیز از صدای مردم هراس دارد؛ زیرا حقیقت را نمی‌توان به بند کشید و اندیشه را نمی‌توان بر چوبه دار آویخت. هر اعدام، هر زندان و هر سرکوب، زخمی بر پیکر جامعه برجای می‌گذارد؛ زخمی که به‌جای فراموشی، به خاطره‌ای جمعی و به انگیزه‌ای برای بازجست و بازپس‌گیری بدل می‌شود.

 

خلاصه، جامعه‌ای که درد و رنج را تجربه کرده است، مفهوم سکوت را بخوبی درمی‌یابد؛ اما هم‌زمان می‌داند سکوتی که روزگاری به اجبار تحمیل شده، قرار نیست سرنوشت همیشگی انسان باشد. از دلِ تاریک‌ترین روزها، همواره صداهایی برخاسته‌اند تا از حقیقت سخن بگویند و مسیر و معنای آزادی را یادآور شوند. چراکه آینده را نه دیوارهای بلند زندان رقم می‌زنند، نه طناب‌های دار و نه هیاهوی سرکوب؛ آینده را اراده مردمی می‌سازد که باوجودِ تمام دشواری‌ها، ایستادگی و پایداری را فراموش نکرده‌اند و همچنان خواهان جامعه‌ای هستند که در آن عدالت و احترام به حقوق انسان‌ها، جایگزین خشونت، هراس و سرکوب شود.

 

 

30 جولای 2026

8 مرداد 1405