بهرام رحمانی
در سحرگاه دوم مرداد 1359، رفیق محمد تقی شهرام در پی بیش از یک سال حبس انفرادی و شکنجه و آزار بسیار و پس از نمایش چهار روزه به نام «دادگاه؟!» در زندان اوین تیرباران شد.
در این مطلب، با گرامیداشت زندگی سرافرازانه این کمونیست، نگاهی به فرار تاریخی وی از زندان ساری در 15 اردیبهشت 1352 میاندازیم که یکی از وقایع مهم و نقطه عطف مهمی در تاریخ جنبش مبارزه مسلحانه در دوران استبداد حکومت پهلوی و اوج قدرتنمایی پلیس مخفی مخوف این حکومت(ساواک) بود. بهویژه خاطرات ستوان احمدی از فراری دادن تقی شهرام، جالب و خواندنی و آموزنده است.
تقی شهرام یکی از چهرهای کمونیستی و بحث برانگیز ترین افراد تاریخ معاصر ایران است. نام وی با جریان تجدید نظر ایدئولوژیک در سازمان مجاهدین خلق و گذار آن از اسلام به مارکسیسم-لنینیسم پیوند خورده است.
اما پیرامون نقش تقی شهرام در آن انشعاب بزرگنمایی صورت گرفته است. چرا که تقلیل تحول ایدئولوژیک در سازمان سیاسی به اراده شخصی و یا توطئه یک نفر، با واقعیت تطبیق نمیکند. همچنین تقی شهرام، بنیانگذار گرایش سازمان به سمت مارکسیسم نبود بلکه حداکثر نقش موثری در این پروسه داشت. به خصوص این واقعه به یکباره روی نداد و حدود دو سال طول کشید.
تقی شهرام بر خلاف قول مشهور در زندان مارکسیست نشده بود بلکه در طی سالهای ۱۳۵۴-۱۳۵۲، نظری به مارکسیسم-لنینیسم جلب شد. لطفالله میثمی، در خاطراتش به قرآن خواندن و حفظ بودن بخشهایی از قرآن توسط تقی شهرام در زندان اوین اشاره کرده است.(خاطرات لطف الله میثمی، جلد نخست ص۳۳۶)
تقی شهرام در سال ۱۳۵۱ با انتشار مقالهای در نقد خرده بورژوازی در زندان قصر دچار تردید در اسلام شد. وی در این مقاله، به بیان خطرهای دریافت کمک از بازار بر نهضت مبارزات طبقاتی و دفاع از زحمتکشان پرداخت. این زمان را میتوان نقطه عزیمت وی به مارکسیسم بهشمار آورد.
سازمان در فعالیتهایش توجه اصلی را به مبارزه میداد. از دید آن سازمان، فعالیتهای نظری و اعتقادی در اسلام، تلاشهایی بود که برای شناخت ماهیت اسلام اصیل شود. البته آنها از ابتدا قرائت خاص خودشان را از اسلام داشتند که با روایت نهضت آزادی و دکتر علی شریعتی متفاوت بود.
اما تعریف نظامی که فلسفه آن اسلام و ابزار و روش مبارزاتیاش کمونیسم بود یک دوگانگی را در اذهان بدنه و اعضاء نشاند که طبیعتا به رکود کشیدهشدن فعالیتهای ایدئولوژیک بود و اکثر اوقات سازمان به مبارزات عملی و گرایش به سمت مارکسیسم، با تبلیغات از سطوح بالای سازمان همراه شد و سرانجام زمینه را برای تجدیدنظر ایدئولوژیک هموار ساخت. بخصوص که در میدان مبارزه مرتب از مفاهیم مبارزه طبقاتی و مارکسیسم بهره گرفته میشد.
در رهبری سازمان پس از اعدام رهبران و کادرهای برجسته اولیه خلاء بزرگی بهوجود آمد. کشتهشدن رضا رضایی، احمد رضایی،کاظم ذوالنوار و محمود شامخی فضای خالی را پدید آورد تا «بهمن آرام» که فردی «عملگرا» بود و توانایی وی نه در بحثهای نظری، بلکه بر مهارت در عملیات نظامی استوار بود تقی شهرام را به کادر رهبری سه نفر ارتقاء دهد.
البته بنا به نامهای که از رضا رضایی به جای مانده است در آن مقطع تشکیلات سازمان ضرب سختی خورده بود و آنها از کمی نیروی ورزیده شکایت داشتند و از شاخه برون مرزی خواستند تا افرادی را به داخل بفرستند. بهرام آرام، در بیان چرایی این کار گفته است: «… شهرام کم آدمی نیست. درست است که مغرور است و این را همه میدانیم، ولی غرورش زمینهدار است، یعنی پر کار هم هست. مثلا یک شب مینشیند و ۴۰ صفحه مینویسد. این غرورش انگیزهای برای حرکت اوست. بهرام میگفت: راهی پیش پای من بگذار که چگونه با چنین آدمی برخورد کنیم؟ وسعت اطلاعاتش خیلی زیاد شده است. همیشه بهجای یک قرص سیانور، دو الی سه قرص سیانور در دهانش میگذاشت و به سر قرار میرفت. که اگر یکی از آنها عمل نکند، قرصهای دیگر عمل کند…(خاطرات لطفالله میثمی، جلد نخست ص۴۰۵)
تقی شهرام، دارای مهارتهای ویژهای در امر سازماندهی، مباحث تئوریک و همچنین روشهای مبارزاتی بود. بدین ترتیب، او سریعا در کادر رهبری موقعیت برتر پیدا کرد.
تلاشهای وی در جا انداختن و بهرهبرداری از فرصت بازنگری در میاحث آموزشی و تقویت بنیه اعتقادی اعضاء به روند جایگزینی مکتب اعتقادی سازمان شتاب داد.
اکثریت سازمان و حتی بیشتر اعضاء شاخه مجید شریف واقفی اسلام را کنار گذاشته و جذب مارکسیسم شدند. خود این واقعه، نشان میدهد که این اتفاق جنبه فردی نداشته است و گرایش اکثریت اعضا ء وقت سازمان را بازتاب میدهد.
البته این رویداد بشکلی که صورت گرفت، محتوم و قطعی نبود. تداوم حیات رهبران قدیمی ممکن بود بتواند جلوی این تغییر و تحولات نظری درون سازمانی را بگیرد و یا دستکم شکل مناسبی به انشعاب بدهد.
اما بررسی علمی و موشکافانه نشان میدهد که از اصل انشعاب گریزی نبود اما میتوانست از شدن درگیری درون سازمانی جلوگیری شود. ما در دهههای اخیر نیز درگیری در جدایی سازمانها به خصوص در درگیری خونین چریکهای فدایی خلق ایران(اقلیت) در اقلیم کردستان عراق شاهد بودهایم.
چهار بهمن سال ۱۳۶۴، در مَقر رادیو صدای فدایی در روستای گاپیلون در کردستان عراق، واقعه دردناک و غمانگیزی رخ داد. کسانیکه جمهوری اسلامی تشنه خونشان بودند، خود، یگدیگر را زیر آتش گرفتند. واقعه ۴ بهمن سال ۶۴، زخمهای ناپیدایی هم، در روح و روان دیگران باقی گذاشت.
روز چهار بهمن سال 1364، یک درگیری میان نیروهای سازمان در مقر مرکزی سارمان در روستای «گاپیلون» رخ داد. وقوع این درگیری گویا ناشی از بحران تشکیلاتی و تصفیههای بیمورد کادرها از سوی رهبری بود. تعدادی از کادر ها و نیروهای سازمان در چارچوب کمیته کردستان واقع در روستای «گلاله» تصمیم میگیرند به مقر رهبری اقلیت و محل استقرار رادیوی این سازمان واقع در روستای «گاپیلون» بروند و از چگونگی بحران تشکیلاتی و تشنجات فیمابین از رهبری جویا شوند. اقدامات این تعداد، از سوی یکی از نیروهای این سازمان در کمیته کردستان با یک ارتباط دستگاه بیسیم به رهبری گزارش داده میشود و چنین اعلام میشود که تعدادی از نیروها و حتی همراه با بچه بهسوی گاپیلون حرکت میکنند. رهبری با شنیدن این خبر، فوری به نیروهای محافظ مقر رهبری دستور میدهد که راه ورودی به مقر را سنگربندی کنند تا از آمدن این تعداد تا آنجا که امکان دارد، جلوگیری شود. مسافت حد فاصله دو مقر با پای پیاده ۶ ساعت بود و در فاصله این زمان، موقعیت سنگربندیها مستحکم شد و همچنین به نیروهایی که در چادری که برای اطلاعات در در ورودی مقر رهبری گذاشته مستقر شده بود، اطلاع داده شد از ورود این نیروها به هر شکلی جلوگیری شود و نگذارند وارد مقر شوند. بالاخره این تعداد بعد از ۶ ساعت پیادهروی خستهکننده به چادر اطلاعات میرسند و میخواهند وارد مقر شوند. نیروهای مستقر در چادر از این تعداد نفرات میخواهند که، اگر میخواهند وارد مقر شوند، باید اسلحههایشان را زمین بگذارند و بعد میتوانند وارد مقر شوند. این نوع تقاضا، حالت غیرمترقبه و غیرمعمولی برای آنان داشت و حاضر نمیشوند اسلحههایشان را کنار بگذارند و بعد وارد مقر شوند. آنان احساس میکنند که جزئی از نیروهای این سازمان محسوب میشوند و جلوگیری از آنان بدون منطق و غیراصولی است. در ابتدا درگیریهای لفظی درمیگیرد و بعد از چند دقیقهای تحمل و صبرها لبریز میشود و به درگیری فیزیکی منجر میشود. در حین این درگیری، دست به اسلحه برده میشود و با شلیک اولین گلوله، عباس پرولتر مسئول کمیته کردستان کشته میشود و با کشتن ایشان درگیری مسلحانه بهطور جدی آغاز میگردد و هر یک از طرفین تحمل را از دست داده و تعداد دیگری کشته و زخمی میشوند و پیشروی تا جایی پیش میرود که به سنگرهای مستقر در رادیو میرسد و تعدادی نیز در این سنگرها یا کشته و یا زخمی میشوند و حتی از سلاح نارنجک انداز استفاده میگردد. و این در حالی است که چند نفر از مخالفین رهبری در مقر رادیو زندانی و حتی تهدید به اعدام و مرگ میشوند. درگیری لحظه به لحظه شدت مییابد تا حدی که مردم منطقه و بهویژه نیروهای اتحادیه میهنی کردستان عراق متوجه میشوند و وضعیت را غیرعادی ارزیابی میکنند؛ عاقبت اتحادیه میهنی وارد عمل میشود و هر دو طرف درگیر را خلع سلاح میکند و آنها را از همدیگر جدا میسازد. مقر رادیو از سوی نیروهای طالبانی، تسخیر و ضبط میشود. در این درگیری، متاسفانه ۵ نفر کشته و تعدادی نیز از هر دو طرف زخمی میشوند. در مورد جزییات بیشتر و جزییات درگیری و زمینههای آن، خواندن گزارش چند نیرو و احزاب سیاسی اپوزیسیون حکومت اسلامی ایران مستقر در این منطقه توصیه میشود. این گزارش حاوی چگونگی درگیری و مصاحبه و گفتوگو از نیروهای هر دو طرف میباشد.
تقی شهرام در اواخر زمان حکومت شاه از آمریکا به ایران برگشت. وی در زمانی که قرار بود از ایران خارج شود بهصورت تصادفی در یکی از خیابانهای تهران توسط نزدیکان احمد احمد از اعضاء سابق سازمان و مخالفان تقی شهرام شناسایی و با اطلاع وی توسط کمیته منطقه در تیر ماه ۱۳۵۸ دستگیر میگردد.
تقی شهرام مدعی است احمد احمد به دلیل همکاری با ساواک از سازمان تصفیه شده و در آن ایام در بین نیروهای انقلابی فرد منفوری بود. اما خود وی، مارکسیست شدن سازمان و از همه مهمتر جدا شدن همسرش فاطمه فرتوکزاده به دلیل اختلافات در سازمان را دلیل جدایی بیان میدارد و مدعی است که بعدا به جمعیت موتلفه پیوسته است.
اما در سال ۱۳۸۹، زندهیاد رفیق «تراب حقشناس»، دست نوشتهایی را منتشر کرد که مربوط به خاطرات زندان تقی شهرام در جمهوری اسلامی است.( محمد تقی شهرام ، دفترهای زندان، یادداشتها و تاملات در زندانهای جمهوری اسلامی) او در حدود ۱۳ ماه در زندان به سر برد و در نهایت در دادگاهی که عبدالمجید معادیخواه(از اعضاء سابق سازمان مجاهدین خلق) قاضیاش بود حکم اعدام دریافت نمود. در روند دادرسی پرونده فوق، بازپرس، بازجو و قاضی همه از مخالفین او بودند. برخی از زندانیانی که در آن دوران همزمان با وی در حبس بودند میگویند او خیلی محکم به سمت جوخه رفت و در زمان تیر باران فریاد میزد درود بر خلق.
او پیشنهاد مصاحبه تلویزیونی بر علیه سازمان مجاهدین خلق به رهبری مسعود رجوی را نپذیرفت. اگر چه بهشدت روی آنان موضع داشت و آنها را «اپورتونیست چپ» لقب میداد و سازمان مجاهدین خلق نیز وی را رهبر اپورتونیستهای چپنما مینامید.
دست نوشتههای وی شامل نکات جالبی است از فقدان عدالت در دادگاههای اول انقلاب و به هم ریختگی و نبود ضوابط قانونی و اعمال خودسرانه نیروهای وابسته به حاکمیت.
تقی شهرام چند پیشبینی مهم نیز دارد که بعدا بهوقوع پیوستند. وی در دست نوشتههایش تحلیل میکند که جمهوری اسلامی همه مخالفین اعم از رادیکال و محافظه کار را کنار میزند. حذف نهضت آزادی، سازمان مجاهدین خلق، حزب توده، فدائیان خلق را پیشبینی میکند و تاکید دارد که حکومت با نهایت خشونت این کار را انجام خواهد داد و مستقل از واکنش سازمانهای مخالف، آنها را از صحنه بیرون میراند. او همچنین تحلیل میکند که وقوع جنگ بین ایران و عراق اجتنابناپذیر است.
در گزارشات مختلف آمده است که تقی شهرام عضو مرکزیت سازمان پیکار در راه آزادی طبقه کارگر، در سال ۱۳۴۷ به عضویت سازمان مجاهدین خلق ایران درآمد. در سال ۱۳۵۰ بههمراه عده زیادی از اعضای رهبری دستگیر و به ۱۰ سال زندان محکوم شد و برای طی این مدت به زندان ساری منتقل شد. در زندان ساری بههمراه عزتی یکی از اعضای چپ در اردیبهشت ۱۳۵۲، از زندان فرار کرد. او پس از فرار از زندان با استفاده از غیبت بنیانگذاران و رهبران سازمان، به عضویت کادر مرکزی درآمد و به کمک بهرام آرام و وحید افراخته و محسن خاموشی و دیگران طرح تغییر مواضع ایدئولوژیکی سازمان مجاهدین خلق ایران و تصفیه اعضای آن را به اجرا درآورد.
آنها در مهر ۱۳۵۴، با انتشار بیانیهای تحت عنوان تغییر مواضع ایدئولوژیک سازمان مجاهدین خلق ایران، مارکسیست شدن این سازمان را اعلام کردند و تصفیه درون سازمانی را آغاز کردند.
به این ترتیب، این گروه با همین مشی و ایدئولوژی تا سال ۱۳۵۷ رهبری سازمان مجاهدین خلق را در دست داشتند. در این سال، پس از آزادی زندانیان سابق سازمان مجاهدین، نام خود را به سازمان پیکار برای آزادی طبقه کارگر تغییر دادند. البته قبل از این مدتی را نیز بهعنوان شاخه مارکسیستی-لنینیستی سازمان مجاهدین خلق ایران سپری کردند. رهبری جدید سازمان مجاهدین خلق(رجوی، خیابانی و…)، هیچگاه حاضر به موضعگیری عقیدتی با ملاکهای مذهبی علیه سازمان پیکار و حتی شخص شهرام نشدند و تنها به مشی و شیوه برخورد آنان تحت عنوان «اپورتونیسم چپنما» انتقاد کردند.
عزت شاهی درباره تقی شهرام میگوید: تقی شهرام بعد از فرار از زندان ساری معروف شد. در آن برهه، اعضای سازمان که بیرون از زندان بودند، از نظر فکری بسیار ضعیف بودند. در بین آنها تقی شهرام به خاطر مطالعاتی که داشت، در جایگاه بالاتری بود و در عرض چند ماه، هفتاد – هشتاد درصد سازمان را مارکسیست کرد. رویه سازمان طوری بود که اگر تقی شهرام هم ظهور نمیکرد، باز هم سازمان چپ میکرد. شاید دو سال دیرتر این اتفاق میافتاد اما مارکسیست شدن سازمان حتمی بود. چون ایدئولوژی آنها ایدئولوژی التقاطی بود.
پس از پیروزی انقلاب 1357، در روز ۱۲ تیر سال ۵۸ کمیته انقلاب اسلامی با انتشار اطلاعیهای اعلام کرد که تقی شهرام از عاملان انحراف ایدئولوژیکی در سازمان مجاهدین خلق دستگیر شده است. در این اطلاعیه آمده بود: «تقی شهرام عضو سابق سازمان مجاهدین خلق که به سال ۵۱ پس از فرار از زندان ساری به همکاری سروان احمدیان در کادر رهبری مجاهدین خلق قرار میگیرد و در تصمیمگیری به قتل ناجوانمردانه شهید مجید شریف واقفی و ترور شهید صمدیه لباف و شهادت هفت تن از برادران راستین و مسلمان شرکت داشته است و یکی از عاملین انحراف ایدئولوژیکی مجاهدین خلق میباشد، دیشب در خیابان امیرآباد جنوبی توسط فردی که قبلا با او همکاری داشته شناسایی شده و با همکاری افراد مستقر در کلانتری ۸ دستگیر شد و به کمیته مرکزی منتقل و بلافاصله به زندان قصر تحویل گردید.»
با این حال، سازمان مجاهدین خلق با مسئولیت مسعود رجوی اطلاعیهای صادر و از بازداشت فردی که باعث انحراف و التقاط در سازمان مجاهدین شده بود دفاع کرد.
تقی شهرام در ۲ مرداد ۱۳۵۹ به چوبه اعدام سپرده شد.
رفیق محمد تقى شهرام در هفدهم آذر ماه 1326 در تهران محله مختارى شاپور به دنیا آمد. او اولین فرزند پسر خانواده بود و تا كلاس سوم به دبستان معروفى در خانىآباد مى رفت. پدر او كارمند وزارت دارایى بود، وضعیت مالى خوبی داشت و بعدها به ریاست اداره قند و شكر تهران رسید. پدرش از فعالین پر كار جبهه ملى و ضد كمونیستى دو آتشه بود. وى صمیمیت و دوستى نزدیكى با على اردلان و مهدى بازرگان داشت و داراى ثروت و مستغلات قابل توجهى بود و پس از سى سال کار در سن چهل و هشت سالگى پس از اختلاف با وزیر وقت، خودش را بازنشسته كرد.
تقى شهرام در سال 1345، از دبیرستان هدف در رشته ریاضی با معدل بالا فارغالتحصیل شد و همان سال به دانشگاه رفت و در كنكور دانشگاه تهران در رشته ریاضى پذیرفته شد.
او هر ساله شاگرد اول در رشته تحصیلیاش مىشد و از پرداخت مخارج دانشگاه معاف بود. تقى پس از چهار سال در خرداد 1348، لیسانس ریاضى با رتبه اول دانشگاه تهران را تمام كرد و به ادامه همین رشته در فوق لیسانس پرداخت. در آن زمان بنا بر قانون میبایست به خدمت سربازى میرفت اما موفق شد بهخاطر نمرات بالایش در برنامه خدمت حین تحصیل قرار بگیرد و از آن به بعد، در حالی كه لباس سربازى هم مىپوشید، هر شب به خانه مىآمد و تحصیل فوق لیسانسش در رشته ریاضیات را تا خرداد 1350 با رتبه شاگرد اولى به اتمام رساند.
وى در سالهاى پایانى تحصیل فوق لیسانس در دانشگاه تهران، بهعنوان استادیار موقت در رشته حسابدارى تدریس مىكرد. همچنین در دبیرستانهاى جنوب شهر به تدریس ریاضیات مىپرداخت و هر شب ورقههای امتحانات را به خانه مىآورد و حقوقش را در بین جوانان فقیر دبیرستانى توزیع مىنمود.
تقى شهرام، اهل ورزش بود و با علاقه بسكتبال بازى مىكرد و بهطور مرتب كوه نوردى مىرفت. او میانه قامت و خوشقیافه بود. تقى بعد از فرار از زندان سیبیل گذاشت و پیش از آن كاملا اصلاح مىكرد. موهایش صاف بود. در دوران مخفى در سال 1355، بههمراه محبوبه متحدین تصادف وحشتناكى در راه مشهد داشت و زخم عمیقى در صورت و پیشانىاش بهوجود آمد.
تقی در زمان تحصیل در دانشگاه، همکلاس علیرضا زمردیان و محمد حیاتی بود و توسط آنها در سال 1348، به عضویت گروهی که بعدها سازمان مجاهدین خلق ایران نام گرفت، درآمد. او در این دوران، فردی کاملا مذهبی بود و فرایض اسلامی را اجرا میکرد. از همان دوران برای خواهر كوچكترش، مقالاتى را كه در روزنامهها علامت مىزد، براى مطالعه توصیه مىكرد و از فاطمه و زینب و نقش آنها در صدر اسلام مىگفت. گاه ترغیب به خواندن تفسیر قرآن و نهجالبلاغه مىكرد.
كمى پیش از این كه در شهریور 1350 دستگیر شود، شبها كمتر به خانه مىآمد. زمانی که غیبتش طولانى شد و حتى تلفنى هم به خانه نزده بود، مادرش متوجه غیرعادى بودن وضعیت شده، و كمى بعد متوجه دستگیرى تقى شهرام مىشود. در خانواده هیچ ذهنیتى از دستگیرى طولانىمدت، ساواك و شكنجه وجود نداشت. پدر و مادر تقى در همه دادگاهها شركت داشتند. زندانىها حق ملاقات با اقوام دیگر را نداشتند. مادرش بخش زیادى از نوشتههاى که تقی از مراحل دادگاه تهیه کرده بود، به بیرون مىآورد و در این نقل و انتقالات بسیار فعال شده بود. او که تا پیش از این مادری خانهدار و عادی بود، پس از دستگیرى و دادگاه پسرش كاملا سیاسى شد. آخرین مسئول تقى پیش از دستگیرى، مجاهد جانباخته على میهندوست بود. در دادگاه بین افراد چنین قرارى گذاشته شده بود كه هر چه لو رفته را مسئولین بر عهده بگیرند تا افرادى همچون تقى محكومیت كمترى گرفته، زودتر بیرون بیایند. میهندوست، بخشى از اتهامات تقى را بهعهده گرفته بود و در همانجا هم گفته شد كه وى مسئول تقى شهرام بوده است. از دیگر مسئولان او در تشکیلات، میتوان از جانباختگان سعید محسن و على باكرى نام برد. او در دادگاه اول به هفت سال زندان محکوم شد و در دادگاه تجدیدنظر بر اثر اعتراضات تقى شهرام این محکومیت به ده سال افزایش یافت. دادگاه آنها اولین و آخرین دادگاه علنی دستگیرشدگان مجاهد بود که در 25 بهمن ماه 1350 آغاز و شرح مختصر آن هم در روزنامههای منتشر میشد.
پیش از این در مقالهای با عنوان؛ «یادی از رفیق محمد تقی شهرام و گزارشی از محاکمه وی توسط یک ناظر آلمانی» و همچنین «محاكمه و اعدام محمد تقى شهرام» شرح این دادگاه آمده است.
در جریان دادگاه، یك افسر دادگاه به هنگام ورود به دادگاه به تقى پرخاش مىكند كه چرا پیش پاى او بلند نشده و سلام نكرده است. تقى به او مىگوید كه اولا شما از در وارد شدید و بایستى سلام مىكردید و دوما، به چه دلیل من بایستى به تو سلام كنم، افسر مىگوید كه من افسر ارتش شاهنشاهى هستم، تقى در جواب مىگوید كه ما با مافوق تو كه شاه است مخالف و در جنگیم و آن وقت به تو سلام كنیم. افسر هم دستور مىدهد كه از حضور خانواده تقى در دادگاه جلوگیرى كنند. پس از این، تمام متهمین به هیچ سئوالى پاسخ نمىدهند و از سوی دیگر، هیچكدام از اعضاى خانوادههاى زندانیان تا اجازه ورود به خانواده تقى شهرام داده نشود در دادگاه حاضر نمىشوند. در نتیجه مسئولین دادگاه كه قصد استفاده تبلیغاتى از این دادگاه را داشتند مجبور مىشوند كه با احترام بسیار از مادر تقى بخواهند كه در دادگاه حاضر شود و این یكى از بهترین همبستگىهاى زندانیان و خانوادههایشان بود.
در زندان، او مجددا در تشکیلات زندان فعال شده و از جمله کارهای او بازنویسی و تدوین دفاعیات و وصیتنامههای به جا مانده از زندانیان مجاهد برای انتشار در بیرون است. همچنین وی همراه با رفقایی دیگر مقاله «خرده بورژوازی و نقش آن» را نوشت که به بیرون منتقل شد. این متن يکی از مهمترين مقالات تئوريک سازمان پس از دستگيرىهای سال ۱۳۵۰ بود. در اين مقاله، تقی شهرام به خطر کمک گرفتن سازمان از بازار و جلب حمايت آنان و نه کارگران و زحمتکشان اشاره میکند. وی در اين مقاله «اولين تلاش جدی درون تشکيلاتی، برای درک قانونمندی طبقاتی مبارزه را به نام خود می کند.»(نشریه پيکار شماره ۶۵، ص۱۲) او همچنین مسئول چند نفر دیگر از رفقای دانشجو و هوادار سازمان میشود. در زندان مرتب مطالعه و از هر منبعی برای ارتقا فکری و دانش سیاسی خویش استفاده می کرد.
در هشتم آبان ماه 1351 که تعداد زندانیان سیاسی در زندان قصر بسیار زیاد شده بود، تعداد قابل توجهی از اعضا و هواداران سازمانها و سازمانهای سیاسی به زندانهای دیگر از جمله عادلآباد شیراز و وکیلآباد مشهد به تبعید فرستاده شدند. مسئولین مهم و برخی از اعضای دو سازمان چریکی، اما همچنان در زندان قصر باقی ماندند. در این زمان شهرام به تبعید فرستاده نشد.
در زندان تقی شهرام با حسین عزتی کمرهای که به اتهام همراهی با گروه ستاره سرخ در زندان و همچون خودش زمانی دانشجوی رشته ریاضی بود، همراهی داشت. رفیق جانباخته حسین عزتی پنج سالی از رفیق تقی کوچکتر و فردی مذهبی نبود… وی دانستههای مارکسیستی چندانی هم نداشت و اساسا مارکسیست لنینیست نبود. او از یک خانواده مذهبی میآمد و پدرش یک روحانی بود. در جریان یک بازرسی در زندان از سلول حسین عزتی دست نوشتههای به دست پلیس افتاد که حکایت از برنامهریزی و تدارک یک اعتصاب در زندان داشت. پیش از این هم یکبار تقی با یکی از نگهبانان درگیر شده بود. پس از این بازرسی مسئولین زندان تصمیم گرفتند که این دو زندانی را به زندان نو ساز در ساری تبعید کنند. بههمراه انتقال آنها به زندان ساری، برای مسئولین این زندان، همانگونه که رفیق امیر حسین احمدیان که در آن زمان یکی از دو افسر نگهبانان زندان بود به نگارنده گفته است، نامه ای فرستاده، از موقعیت خطرناک این دو زندانی بهخاطر اخلالگری و اغتشاش محیط زندان هشدار داده شده بود. تقی در یادداشتهای زندان که توسط اندیشه و پیکار منتشر شده است در دفتر دوم، اینچنین نوشته است:
«بعد از نزديك يك سال اسارت در قصر، در روزى كه افسر اطلاعات قصر براى يك حمله غافلگيرانه در وسط روز بههمراه ۳۰ الى ۴۰ پاسبان به بند ۳ حمله كرد با او گلاويز شدم، مىخواست كاغذى را كه روى آن مطالب بىاهميتى راجع به انقلاب آمريكاى لاتين نوشته بودم را از دست من بربايد. اين كاغذ چيز مهم و اطلاعاتى نبود اما من عمدا براى اينكه نيروى او و پاسبانهايش را متوجه خود بكنم و رفقاى ديگر فرصت كنند كه مدارك مهم را در جاسازىهايشان قرار بدهند مقاومت كردم. بهطورى كه او وحشيانه داد مىكشيد همين است. هرچه هست توى همين است! من آنقدر اين بازى را طولش دادم كه گفتند ریيس بند آمد و با خواهش و تمناى آنها و با سلام و صلوات كاغذ بىمصرف را دست آنها دادم. همين واقعه موجب شد كه همراه رفيق شهيد حسين عزتى(كمرهای) به سارى تبعيدم كنند. در سارى، ما بعد از مدت كوتاهى توانستيم در واقع سكان اوضاع زندان را در دست بگيريم. از يك طرف زندانيان عادى حامى و طرفدار ما بودند و ما موفق شديم دوبار، يكبار در زندان اطفال دو اعتصاب غذا را سازمان دهيم و هم با شناسایی يك افسر شرافتمند(ستوان يكم امير حسين احمديان، افسر شهربانى) و كار تبليغاتى و سياسى بسيار سنجيده روى او در بالا و در ميان خود ادارهكنندگان زندان نفوذ بهدست آوريم. شرح برنامه فرار و اينكه ما مطابق چه نقشهاى موفق به انجام اين كار بسيار پيچيده و خطرناك شديم مسلما در اينجا امكانپذير نيست؛ اما شايد اشاره به اين نكته در اينجا بىفايده نباشد كه بزرگترين نقطه حساس و مشكل اساسى ما در طرح فرار از زندان سارى، بدست آوردن يك فاصله زمانى حدودا ۷ ساعته بود از لحظهاى كه از در زندان بيرون مىآمديم تا لحظهاى كه به خيابانهاى تهران مىرسيديم. در واقع، كافى بود مثلا سه ساعت بعد از لحظه فرار ما از قضيه مطلع شوند تا با چند تلفن و بستن چند جاده ما را بالاخره در يكى از جادهها به دام اندازند. تنها تهران بود كه مىتوانست ما را حفظ كند، بهخصوص كه هيچگونه ارتباط قبلى با هيچ گروه يا سازمانى هم نداشتيم كه بتوانيم به مجرد خروج از زندان از امكانات آنها استفاده نمائيم. بنابراين در هر طرحى كه مىبايست انجام مىگرفت، اين نكته محورى و اساسى را تشكيل میداد. براى حل همين مسئله بود كه ما با يك طراحى دقيق و بسيار هنرمندانه -البته اگر حمل بر خودستائى نشود زيرا حقيقتا اگر اين طرح از طرف كسان ديگرى اجرا شده بود مسلما شخصا تحسين و تمجيد بيشتر از طرح و عمل آنها بهعمل مىآوردم- تمام پرسنل حفاظتى، راننده، نگهبانان مسلح چهار برج زندان، مامور مسلح دم در را خلع سلاح و در همان بند ما همراه زندانيان زندانى كرديم و همراه با ۲۰ قبضه اسلحه ۹ ميليمترى اسپرينگ آمريكایی، ۹۰۰ تير فشنگ، يك دستگاه بيسيم همراه با شارژكننده آن و مقدارى دستبند و پابند از زندان خارج شديم و با تعويض اتومبيل از شاهى در حدود ساعت شش و نيم صبح به تهران رسيديم و خودمان را در درياى بيكران جمعيت انداختيم.»
تقی در فردای ورود به زندان ساری برای خانوادهاش نامهای به شرح زیر مینویسد، که برای اولین بار منتشرش میکنیم:
«پانزدهم دى ماه 1351- زندان مجرد سیاسى: سلام گرم مرا بپذیرید: موفقیت و سلامتى شما را از خداوند خواهانم.
دیروز از تهران، آوردنم. تقریبا نزدیك ظهر خبر دادند كه باید برویم، كجا؟ معلوم نبود. تقریبا همه بچهها یِكه خوردند. البته اول گفته نشد، تبعید است یا نه؟ مىگفتند خودشان هم نمىدانند، ولى بعدا وقتى كه به اصطلاح بدرقه تمام شد، موقع خروج از زندان گفتند! زندان سارى! برخلاف تصور، هم اتوبوس حاضر بود، هم راه باز بود و هم هوا آفتابى(اگر یكى دو ساعت دیرتر رسیده بودیم، دیگر به علت ممنوع بودن حركت در شب، اتوبوس حركت نمىكرد).
دو نفریمان را 5 ژاندارم اسكورت مىكردند! شش ساعته رسیدیم، سارى، ساعت 5/8 شب، پرنده پر نمىزد! یاد شاهرود افتادم و سالهایى كه آنجا گذشت. تداعى خوبى نبود! … و بعدش تحویل زندان ساری دادند، ظاهرا خارج شهر است. یك قلعه دو افتاده اما تازهساز! البته بر عكس هر چیز دیگر، زندان تازه ساز چندان هم به نفع نیست. بعد از یك بازرسی درست و حسابى(انگار كه ما مىخواستیم هرویین حمل و نقل كنیم) ما را به سلول بردند. این كه مىگویم سلول براى این كه زندان ساری جز ما دو نفر تقریبا هیچ محكوم سیاسى ندارد و چون نخواستند ما را بین زندانیان عادی ببرند، بالاجبار جایى جز سلول انفرادى نبود. البته فرقش با سلولهاى انفرادى زندانهاى قبل، این است كه در سلول قفل نیست و مىتوانیم در راهرو قدم بزنیم. حیاط و هواخوری هم فعلا خبرى نیست. وسایل كه گفتهاند نمىدهیم، كتاب هم هنوز ندادهاند. اوضاع زیاد خوب نیست، اما حال ما كماكان كاملا خوب است. اینها خودشان مىگویند كه امكانات و شرایط لازم براى زندگى و نگهدارى زندانی سنگین سیاسى ندارند. در هر حال ما هم كه باید زندگى كنیم، بنابر این كار باید به یك جایی برسد. شما فعلا راجع به هرگونه فعالیتى دست نگه دارید. در نامههاى بعدى خواهم نوشت. نكته مهم این كه فكر آمدن اینجا را نكنید. خصوصا والده محترمه را مىگویم. دلیل این كه مىگویم تا ننوشتهام، نباید غیر از زحماتش این است كه اولا ممكن است این حال هم ثابت نماند و تغییر و تبدیلاتى صورت گیرد. ثانیا این كه اگر لازم بود، بعضى اقداماتی كه ممكن است بعدا شما در تهران راجع به تغییر جا و … بكنید، برایتان بنویسم. …
در هر حال باز هم نامه خواهم داد. بنویسید كه نامه من چند روزه بهدستتان مىرسد تا بفهمم، چهقدر باید منتظر رسیدن جواب نامه باشم. آدرس نامه فعلى را خانه خانمجون مىنویسم. براى این كه هنوز آدرس خانه جدیدتان را كاملا یاد نگرفتهام و شك دارم كه اشتباه كنم یا نه. در نامه بعدى آدرس خانه را پشت پاكت حتما بنویسید كه بعدا همان جا نامه بدهم.
به همه بچهها سلام مىكنم. محمد رضا را مىبوسم. سفارش به بچهها در مورد درسهایشان است، بهخصوص هایده و هلى را مىگویم. به همه دوستان و افراد فامیل سلام مخصوص برسانید. خاله … و آقاى شاداب و … را سلام برسانید. از خدا براى همه آرزوى میمنت و موفقیت دارم، تقى.»
پس از آن خواهر، پدر و مادر رفیق شهرام و همچنین خانواده رفیق عزتی چند باری به ملاقات آنها در زندان ساری میروند. زندان دو افسر نگهبان داشت، یکی ستوان دوم امیر حسین احمدیان و دیگری افسری به نام «میلانی.» چند ماه بعد، تقی از طریق مادرش به سازمان اطلاع میدهد که با نام خواهرش، رفیق فاطمه امینی به ملاقاتش بیاید. سازمان در اینباره مدارک جعلی تهیه کرده بود و مجاهد شهید فاطمه امینی دو بار به ملاقات او میرود و هر بار با راهنمایی تقی به گونهای حضور مییابد که زمان پست نگهبانی ستوان احمدیان باشد. تمام این ملاقاتها و نوشتههایی که به بیرون از زندان میرفته، همگی با نظر سازمان انجام میگرفته است. تقی در طی ملاقات با فاطمه طرح فرار و چگونگی این عملیات و آمادگی سازمان برای تدارکات پس از آن و مخفی کردن آنها را در میان گذاشته بود. به گفته یکی از بستگان تقی با نگارنده، «براى تقى بعضى كتابها را مىبردیم، وى كتاب بسیارى و از جمله كتابهاى درسى، خواسته بود كه در تعجب بودم كه این كتابهاى درسى دوره دبیرستان براى چه لازم داشت. تقى در زندان سارى روحیه بسیار بالایى داشت كه همیشه البته به این صورت بود و حتى در زندان جمهورى اسلامى نیز چنین بود.»
پس از انتقال این دو به زندان ساری، رفیق تقی از طریق رفقای زندانی در زندان قصر از موقعیت زندان ساری مطلع میشود. رفیق امیر حسین احمدیان چاشمی در گفتوگو با نگارنده شرح ماجرای ورود این زندانیان و تغییر و تحولاتی که بعدها موجب فرار آنها از زندان شد را شرح داده است، که در زیر میآورم. من از او در ابتدا خواستم که از خودش و چرایی همراهشدن با رفیق تقی شهرام بگوید که در زیر میآورم:
«من در سال 1326 در يك خانواده كارگرى در شهرستان شاهى به دنيا آمدم. پدرم كارگر كارخانه نساجى شماره يك شاهى و مادرم خانهدار و نسبتا مذهبى بود. من فرزند ششم از نه برادر بودم. تمام برادرانم براى تامين معاش خانواده و تحصيلات ابتدايى و متوسطه خود كار مىكردند.
من تحصيلات ابتدايى و متوسطه را در شهرمان به پايان بردم و در سال 1345 از دبيرستان فارغالتحصيل گشتم. در همين سال بهخاطر علاقه به ورزش بهويژه در رشته ژيمناستيك در كنكور مدرسه عالى ورزش در تهران شركت كردم و پذيرفته شدم. زمانى كه به پدرم اين را اطلاع دادم، وى با وجود خوشحالى، از عدم توانايى مالى براى كمك به ادامه تحصيل من خبر داد. در آن زمان دو تن از برداران بزرگتر من در دانشگاه صنعتى آريامهر(شريف فعلى) در رشته راه و ساختمان و ديگرى در دانشگاه علم و صنعت در رشته متالورژى تحصيل مىكردند و در نتيجه پدرم ديگر توان تامين مالى يك نفر ديگر را نداشت. بنابراين من قيد ادامه تحصيل در مدرسه عالى ورزش را زدم. كمى بعد يكى از آشنايانم، به من اطلاع داد كه قهرمانان ورزشى كشور كه در مسابقات كشورى به مقامى دست يافتهاند بدون كنكور در دانشكده افسرى پليس كه بهصورت شبانهروزى بود پذيرفته مىشوند. من بههمراه تيم آموزشگاههاى استان مازندران در رشته ژيمناستيك، بعد از تهران در آن سال مقام دومى را بهدست آورده بودم، در نتيجه پس از تقاضاى ثبت نام بلافاصله پذيرفته شدم. از سال 1345 تا 1348 در دانشكده پليس به تحصيل پرداختم و در پايان با درجه ستوان دومى فارغ التحصيل شدم.
در اواخر سال 1348 در شهر سارى، ابتدا به كلانترى يك و سپس به كلانترى دو آنجا منتقل شدم كه مجموعا دو سال شد. در اين مدت واقعه سياهكل نيز به وقوع پيوست و در نتيجه در شهرهاى شمال كشور جو پليسى و حضور گسترده ساواك بسيار مشهود شده بود. اين مهم باعث شد كه من به مطالعه اين واقعه كه در روزنامههاى كشور منعكس مىشد بپردازم و كمكم روزنامهخوان شدم، از سوى ديگر از آن پس گاهگاه با افرادى كه به اتهام سياسى و يا مشكوك بودن به فعاليت سياسى بازداشت مىشدند و همچنين مامورين ساواك برخورد داشته باشم كه بر كنجكاوى من در مورد اين جوانان كه با تحصيلات بالا، جان بر كف در راه مبارزه با رژيم برخاسته بودند، مىافزود.
در اوايل سال 1351 و در زمانى كه تقريبا دو سال از كار من در كلانترىهاى سارى مى گذشت، در زندان تازهساز و مدرن سارى بين رييس و افسر داخلى بر سر كنترل پيمانكارى غذاخورى زندان درگيرى و اختلاف پيش آمده بود كه هر كدام با استفاده از زندانيان وابسته به خود موجب شورش و درگيرى شديدى در زندان شده بودند. يك شب كه كشيك من در كلانترى بود، به ناگاه رييس پليس مازندران بههمراه تعدادى ديگر به آنجا آمد و مرا بهعنوان افسر زندان به آنجا منتقل كرد. ظاهرا قصد وى از انتخاب من به اين دليل بود كه از اعمال نفوذ طرفين دعوا جلوگيرى كند، چرا كه من در سارى فردى جديد و جوان بودم. در هر حال من همان شب به زندان منتقل شدم كه چند ساعت پيش از ورود من نيز شورش و بلواى ديگرى بر پا شده بود. چند ماه بعد، رييس زندان نيز از پست خود بر كنار شد.
زندان سارى شامل يك رييس، معاون، دو افسر داخلى، يك افسر دفترى و در حدود سى و پنج پاسبان بود. من و يك افسر ديگر به عنوان افسر داخلى هر كدام شيفت هاى بيست و چهار ساعته داشتيم، در نتيجه من هر يك روز در ميان بيست و چهار ساعت در آنجا مىگذراندم. زندان داراى دو بند زندان مردان، يك بند زنان و يك بند خردسالان بود، كه زندانيان سياسى را كه گاه گاه به زندان مىآوردند در بند خردسالان نگاه مىداشتند. پس از واقعه سياهكل كه جو استانهاى شمالى كشور سياسى و به طبع آن پليسى شده بود، تعداد زندانيان سياسى كه اغلب دوران كوتاهى در آنجا بودند، بيشتر شد. پس از دستگيرى دو برادر مفتاحى (رفقای فدایی شهید، عباس و اسدالله مفتاحی) كه اهل سارى بودند، يك شب بسيارى از نيروهاى ساواك به خانههاى تمام اقوام و آشنايان آنها حمله كردند، كه اين واقعه بسيار در شهر سرو صدا كرد و بر جو پليسى آن افزود.
در زندان من سعى بر حفظ عدالت و رفتار خوب و مناسب با زندانيان و پاسبانها داشتم كه كمكم موجب روابط خوب آنها با من شد. بهعلت نفرت بسيارم از تبعيض، با هرگونه اعمال و رفتار از اين گونه بهشدت برخورد مىكردم. به ياد دارم كه دو وكيل دادگسترى كه در آنجا زندانى بودند و از امتيازات بسيار بهترى نسبت به ساير زندانيان بهخاطر سفارش رييس پليس مازندران برخوردار بودند را، براى كارهاى ناشايستشان كه بدون مجازات باقى مىماند، تنبيه كردم، سرشان را تراشيدم و هواخورى اختصاصيشان را از آنها گرفتم. اين كارهاى من باعث محبوبيت نسبى من در ميان زندانيان كه اغلب از افراد فقير و پايين داست جامعه بودند، شد.
يك بار در ميان زندانيان سياسى، معلم ادبيات دوران دبيرستان من كه فردى روشنفكر و بسيار محترم و محبوب دانشآموزان بود، را ديدم. اين معلم هميشه با بحث و جدلهاى منطقى و بسيار دلپذير خود در كلاس موجب آگاهى بيشتر ما مىشد و همواره با دانش آموزان با مهربانى برخورد مىكرد و هيچگاه دانشآموزى را تنبيه نكرده بود. حضور وى بهعنوان زندانى سياسى با وجودى كه در خوبى و درستكارى وى شكى نداشتم، موجب شد كه بيش از پيش به فشار شديد و اختناق بسيار رژيم بر روشنفكران پى ببرم.
مورد ديگر، رفیقی بود به نام رضا قريشى لنگرودى كه بعدها از افراد مركزيت گروه «رزمندگان آزادى طبقه كارگر» شد. وى را نيز بهعنوان زندانى سياسى به آنجا منتقل كرده بودند. او فردى آگاه و بسيار مهربان با زندانيان بود و با رفتار خوب خودش محبوبيتى داشت. در هر حال من با توجه به موقعيتم نمىتوانستم زياد به وى نزديك شوم، اما همواره مراقب وى بودم. برخى از زندانيان به من اطلاع دادند كه قرار است در حمام زندان وى را با تيغ يا تيزى زخمى كنند و يا بكشند، اين مسئله باعث شد كه او را خواستم و به وى اطلاع دادم و توانستم با كمك ساير زندانيان از كشتهشدن وى جلوگيرى كنم. در هر حال اين واقعه بهخوبى تمام شد و وى با خاطرهاى خوش از اين رفتار به زندانی در تهران منتقل شد. سالها بعد در زمانى كه گروه نبرد و رزمندگان در صدد اتحاد با هم بودند، من و رفيق ديگرى و آنها، گفتوگوهايى داشتيم كه بهخاطر رعايت مسائل امنيتى از پشت پرده انجام مىشد تا همديگر را نبينيم. در آنجا اين رفيق ما هم حضور داشت، كه پس از چندى صداى مرا شناخت و به من آشنايى داد و گفت كه وى همان زندانى سياسى زندان سارى بوده است. من از ديدار دوباره او بسيار خوشحال شدم، متاسفانه اين رفيق مدتى بعد دستگير شد و سرانجام در كشتار شهريور سال 1367 به دست رژيم جمهورى اسلامى كشته شد.
پس از انتقال اين رفيق به زندان قصر، وى در آنجا و زمانی كه با ساير زندانيان سياسى بسر مى برد، با تقى شهرام دوست مىشود و بدون این که از انتقال این رفقا به زندان ساری اطلاع داشته باشد، به آنها در باره زندان سارى، موقعيت من و واقعهاى كه قرار بود برايش رخ دهد، مىگويد. اين مسائل را بعدها شهرام و عزتى برايم گفتند. از سوى ديگر، مجاهد شهید ابوذر ورداسپى(67- 1328) كه از جوانان روشنفكر شهر ما و هوادار مجاهدين بود -كه البته كسى در آن زمان نمىدانست- از انتقال دو تن از زندانيان سياسى به زندان سارى با خبر مىشود و از برادران من در تهران مىخواهد كه به من بگويند كه هواى آنها را داشته باشم. در نتيجه هم من، هم شهرام و عزتى از سوى افراد مورد قبولمان نسبت به يكديگر كمى مطمئن شده بوديم. پيش از انتقال شهرام و عزتى به آنجا، از سوى ساواك نامه كاملا محرمانهاى آمده بود كه از تماس با اين افراد پرهيز كنيم و بشدت مراقب آنها باشيم، چرا كه افراد بسيار خطرناكى هستند. در هر حال پس از آمدن آنها به سارى رابطه من با آنها بسيار جالب شده بود و كمكم براى من آنها با برادرانم كه همچون آنها جوان و دانشجو بودند، هيچ فرقى نداشتند. محمد تقى شهرام و حسين عزتى كمرهاى در اواسط دی ماه 1351 و در حدود پنج ماه پيش از فرار ما در 14 ارديبهشت 1352 به زندان سارى منتقل شدند.
در دورانى كه ما با هم به مطالعه كتابهاى درسى و غيره مىپرداختيم، با توجه به درسخوانى من پيش از ورود آنها، ديگر هيچ كسى از افراد مديريت زندان و يا نگهبانان به مطالعات من و جلساتم با آنها شكى نداشت. در واقع من در ابتدا چندين هفته و يا ماه با آنها صرفا درس مىخواندم. میدانستم که تقى شهرام فارغالتحصيل رشته رياضى و حسين عزتى شاگرد اول دانشگاه بود. آنها از من علت درسخوانی و اصرار و پيگيريم را در اين مورد جويا شدند، كه به آنها گفتم كه مىخواهم شغلم را عوض كنم و به جايى ديگر بروم. در جواب آنها متذكر شدند كه چرا آنها با توجه به تحصيلات دانشگاهى و آينده به ظاهر درخشان در يافتن شغلهاى خوب و پر درآمد، به مبارزه سياسى و عواقب سخت آن روى آوردهاند؟ اين موارد كه واقعا براى من بسيار سئوال برانگيز بود، كمكم مرا به فكر واداشت و در نهايت تاثيرش را در پيوستن به جنبش مبارزاتى گذارد. از من درباره اين مطالعات پرسيدند و آنها چون سياسى بودند به من متذكر شدند كه من هيچ راه فرارى نخواهم داشت زيرا كه در جاهاى ديگر نيز به همين معضلات بر خواهم خورد و كمكم به من فهماندند كه سيستم از بنيان خراب است. در هر حال و با وجود اين من از آنها خواستم كه در اين مورد به من كمك كنند و آنها هم مسئولانه به آموزش تحصيلى من پرداختند. من البته در همراهى با آنها گفتم كه من هم از همفكران آنها خوشم مىآيد. در اين دوران من كتابخوان هم شده بودم، برادران من، با توجه به اينكه آنها چندان هم سياسى نبودند برايم كتابهاى صمد بهرنگى و دكتر شريعتى را مىفرستادند. يك روز من شهرام و عزتى را به دفترم بردم و در آنجا كتابهاى من و بريدههاى روزنامهها در باره مبارزين سياسى، كه در درگيرىها دستگير و كشته مىشدند و بهويژه ماجراى سياهكل را از كمد شخصىام درآورده و به آنها نشان دادم. این رفقا، بهشدت از مشاهده اين بريده روزنامهها متعجب شدند و كار من برايشان كاملا غيرعادى مىنمود. آنها تمام بريدههاى روزنامهها را جمع كردند و به من از خطر جمعآورى آنها گفتند، در نتيجه همه آنها را ريز ريز كرده و با خود بردند كه نابود كنند. در واقع با اين كار، موجب رفع خطر احتمالى شدند كه بیاحتیاطی من، باعثش مىشد. از اين پس ما به هم بيشتر اعتماد كرديم و رفتهرفته رابطه ما شكلى بسيار صميمى بهخود گرفت.
من چون یک روز درمیان، بيست و چهار ساعت کامل در زندان بودم، ترتيب ديدار با اين دو نفر را در شب هنگام و به بهانه درس خواندن مىدادم، كه البته در خلال آن به گفتوگوهاى سياسى هم مىپرداختيم و من بيش از پيش از آنها مىآموختم و از هم صحبتى با آنها لذت مىبردم. در ضمن اغلب با لباس شخصى در زندان رفتوآمد مىكردم و سعى داشتم با اغلب زندانيان ديگر هم گفتوگو كنم، اين مسئله باعث شده بود كه از نظر امنيتى موجب سوءظن كسى نشوم. من با اكثر افراد چه زندانى و چه پاسبانها رابطه صميمانهاى برقرار كرده بودم و به اغلب كارها شخصا سركشى مىكردم و با افرادى همچون آشپز و كارگر و غيره صحبت مىنمودم.
بهعلت روحيه معترضانه اين دو و افرادى ديگر در زندان قصر و با توجه به اين سابقه، مديریت زندان ساری از حضور آنها در بند عمومى و زندگى با ساير زندانيان جلوگيرى كرده و آنها در بند خردسالان كه جمعيتى در حدود بيست نفر داشت، جاى دادند تا از تاثير گسترده اين زندانيان سياسى بر زندانيان عادى جلوگيرى كنند. من البته واقعه خاصى از تاثير اين دو بر زندانيان خردسال چيزى بياد ندارم، از سوى ديگر ساخت و ساز زندان به گونهاى بود كه آنها عملا از تماس با زندانيان ديگر محروم مىشدند و تنها در غذاخورى زندان آنها ممكن بود افراد ديگر را ببينند، كه البته مدتش كوتاه بود. افسران زندان و كادر نگهبانى زندان سارى با وجودى كه روحيه ضد مردمى نداشتند، از تماس آنها با ديگر زندانيان جلوگيرى مىكردند. در تمام طول مدتى كه آنها در آنجا بودند هيچ پاسبان، گروهبان و يا افسرى به آنها بىاحترامى و توهين نكرد، كه البته آنها هم اجازه اين كار را نمىدادند. مدير زندان فردى با مطالعه بود كه بسيار به معنويات توجه داشت، معاون وى نيز اهل تهران بود و فردى بسيار افتاده و مهربان بود و حتى وقتى متوجه جلسات درسى اين دو با من شده بود، به ديگران گفته بود كه «نكند اينها به قلب من نفوذ كنند.» مديريت زندان هم از درگيرى و ايجاد نارضايتى در زندان پرهيز داشتند. البته احتمال اين كه اين دو روى افراد جوان در آنجا كار فكرى و روحى مىكردند بسيار زياد است. هر دو در زندان سارى باعث تغيير و تحول عمدهاى در روحيه من و شايد زندانيان اطرافشان شده بودند. بر خلاف روال كار در زندان سارى اين دو خواستههاى صنفى اشان را مطالبه مىكردند و در صورت عدم تامين آن از سوى مديريت زندان بشدت اعتراض مىنموند كه در آنجا بسيار تازگى داشت. آنها افرادى مصمم و پيگير و بسيار با اعتماد به نفس بودند. اعتراضات آنها كه مثلا بر روى خواستههاى صنفى همچون ملاقات و غيره بود، البته به گوش سايرين مىرسيد و بنا بر اين، آنها وجهه خاصى داشتند كه با وجود جوانى، نشان از شخصيت قويشان داشت. آنها افرادى مصمم و پيگير و بسيار با اعتماد به نفسی بودند. خانواده تقى شهرام كه به ديدارش مىآمدند، را من دو بار ديدم، البته مادر تقى شهرام، بارها در طى اين مدت چندين ماهه به آنجا آمده بود كه گاه اين ملاقات در شيفت افسر نگهبان ديگر مىافتاد.
تقى شهرام در زندان نماز مىخواند و برخى از اعمال ديگر مذهبى را هم انجام مىداد. حتى بعد از فرار كه ما مدت كوتاهى با هم بوديم نيز وى نماز مىخواند و سعى داشت كه نماز خواندن را به من هم ياد دهد. براى من او فردى مذهبى و بسيار آگاه بود كه تفاوت عمدهاش با عزتى، نماز نخواندن عزتى بود. آنها هر دو در تحليل مسائل و بحثها سياسى- اجتماعى افرادى آگاه و با مطالعه بودند. تا مدتى حتى بعد از فرار نيز من فكر مىكردم كه هر دو آنها با هم هستند، چرا كه در بحث و گفتوگوها و همچنين اعتقاد به مبارزه با رژيم و اهدافشان در پيش من يكسان مىنموند. من البته مىدانستم كه اين دو اتهامات متفاوتى دارند و متعلق به گروههاى متفاوتى هستند اما فكر مىكردم كه در زندان ديگر به يك گونه فكر و عمل مىكنند.
حسين عزتى كمرهاى، از من و تقى شهرام جوانتر بود كه با اين وجود بسيار پر شور، خوش فكر و با نشاط بود. وى از شاگرد اولهاى دانشگاه بود كه همزمان در دانشكده هنرهاى زيبا نيز تحصيل مىكرد. پس از فرار ما از زندان و جدا شدن وى در تهران پارس، وى به قصد خروج از ايران و رفتن به عراق، دو روز بعد از جدايى در خوزستان، بدست مزدوران رژيم كشته شد. وى فردى با آینده بسيار درخشان در مسائل سياسى و درسى بود و با روحيه ستيزنده و انقلابى خود مىتوانست يكى از بهترين مبارزين و متفكرين جنبش شود كه متاسفانه در عنفوان جوانى پرپر شد. پدر حسين عزتى معمم بود.
پس از يكى دو ماه كه از جلسات من با آنها گذشت من كاملا با آنها همراه شده بودم. در پى اين مسئله به اين مىپرداختيم، كه چه كار بايستى بكنيم. در آن زمان به ترور شاه نيز فكر كرديم كه البته پيشنهادش از من بود، اما پس از كمى بحث و مطالعه به اين نتيجه رسيدم كه احتمال انجامش زياد نبوده و از سوى ديگر چه شاه كشته شود و يا نه، عواقب پس از آن براى خانوادهها و زندانيان سياسى و يا كل جنبش مىتوانست بسيار فاجعهبار و پر خسارت باشد. شاه در آن زمان به رامسر مىآمد و هميشه، چند تن از افسران شهربانى سارى براى محافظت از وى به آنجا مىرفتند كه من هم مىتوانستم خودم را در اين گروه جاى دهم، از سوى ديگر از افسرانى كه براى محافظت از وى به آنجا رفته بودند، شنيدم كه چندين بار شاه از فاصله نزديك براى پياده روى از كنارشان گذشته، كه اين مسئله مىتوانست ترور او را آسانتر كند. در هر حال اين فكر به كنارى گذارده شد. بهنظر من آنها اين ترور را انجامشدنى و نتيجه بخش نمىدانستند.
پس از چندى طرح فرار از زندان بهعنوان يك حركت براى پيوستن آنها به جنبش و همچنين ضربه روانى به سيستم پليسى شاه، مطرح كردم، كه در ابتدا آن را هم زياد قابل انجام نمىدانستند. من البته به آنها مىگفتم كه مىتوانم آن را انجام دهم، ولى اين دو هنوز به آن باور نداشتند. براى طرح اين فرار من چندين هفته در منزل روى آن كار مىكردم و كليه جزييات آن را مىنوشتم و به بررسى آن مىپرداختم. زمانى كه در پايان كار اين نوشته را در اختيارشان قرار دادم، بسيار متجعب شدند و با مطالعه آن كم و بيش، موفقيت آن را پذيرفتند. از سوى ديگر هر عملياتى از اين دست كه چندين ساعت به طول مىانجاميد و عوامل بسيارى در آن، كل كار را پيچيده مىكرد، هر گونه ناهماهنگى در عرصههاى مختلف آن موجب به هم خوردن كل ماجرا مىشد. براى همين نه من و نه آنها به هيچوجه انجام آن را كامل و صد در صد نمىدانستيم و همچنان روى جزيياتش كار مىكرديم.
شهرام و عزتى، اطلاعات زيادى هم در اختيار من نمىگذاشتند چون هنوز هم به من كم اعتماد بودند. آنها كمى پيش از فرار به من گفتند كه فكر مىكردند كه تمام اين ماجرا مىتوانسته يك توطئه ساواك براى كشتن آنها باشد، اما با وجود اين، راى به احتمال عدم آن مىدهند و تصميم مىگيرند كه براى انجام آن اقدام كنند. آنها اين احتمال را مىدادند كه جذب من به آنها و اساسا اين تغيير و تحول در من و سرانجام فرار ما مىتواند كلا يك توطئه ساواك براى نفوذ در تشكيلاتشان باشد و در اين مورد بعدها تقى شهرام اين شك و ترديدش را به صراحت بيان كرد و حتى جزوهاى كه در آن چگونگى نفوذ پرويز شهريارى به درون تشكيلات فداييان و يا دلفانى در مجاهدين را به من دادند كه بخوانم، كه بهنظر من با توجه به روحيه آن دوران كاملا طبيعى بود.»
پس از انقلاب نیز در سال 1358، یک نسخه دیگر به قلم رفیق احمدیان درباره این فرار با عنوان «گفتوگویی با امیرحسین احمدیان پیرامون انگیزه فرار و پیوستن به جنبش انقلابی» در 95 صفحه توسط گروه نبرد منتشر شد. همچنین در برخی از نشریات دیگر مانند «پیغام امروز» بهصورت دنباله دار به چاپ رسید. بعدها نیز در كتاب «بر فراز خليج فارس» نوشته محسن نجات حسينى آمده است.
در این مقاله احمدیان جزییات ناگفتهای را بیان میکند که خواهیم آورد. لازم به یادآوری است که این فرار دلاورانه و بسیار پر مخاطره بدون «خواست«، اراده و فداکاری بیدریغ امیر حسین احمدیان اساسا امکانپذیر نبود و از سوی دیگر تداوم نتایج این فرار و حفظ این رفقا از پلیس سیاسی رژیم شاه که تا روزهای پایانیاش همچنان به دنبال مرده و یا زنده آنان بود، بدون وجود تشکیلات سازمان مجاهدین خلق ایران امکان نداشت، همانگونه که حسین عزتی بدون تشکیلاتی که از او حمایت کند چند روزی بیشتر دوام نیاورد و متاسفانه دستگیر و به شهادت رسید. چنانکه از اطلاعیه سیاسی نظامی شماره 15 سازمان مجاهدین خلق بر میآید این عملیات فرار کاملا با برنامهریزی سازمان و از 4 ماه پیشتر آغاز شده بود. رفیق احمدیان در ادامه شرح فرار گفته است:
«در زمان فرار، ما طبق قرارمان به اسلحهخانه زندان هم رفتيم، در آنجا علاوه بر برداشتن بيست اسلحه كمرى، تقى با ديدن مقدار زيادى اسلحه برنو و M1 مىخواست كه تعدادى از آنها را هم بردارد، در واقع وى از ديدن آن همه اسلحه به وجد آمده بود.
من كه از وضعيت عدم برنامهريزى براى نگهدارى آن همه اسلحه اطلاع داشتم، با قاطعيت و عصبانيت مانع تقى شدم، حقيقت اين بود كه با وضعيت در حال فرار ما حمل اين اسلحهها كه هر كدام تقريبا در حدود يك متر طول داشتند، اساسا غيرمنطقى و به لحاظ امنيتى درست نبود. از سوى ديگر ما با برداشتن دستگاه بيسيم و راديو زندان كه يك وسيله سازمانى شهربانى و ساواك بود، تا بعدها نمىدانستيم كه چه وسيله بارزشى را براى سازمان به ارمغان مىبرديم، سازمان بعدها از اين وسيله با تغييراتى كه در آن داد براى شنود نيروهاى ساواك و شهربانى استفاده مىكرد و بسيارى از حركتهاى نيروهاى رژيم را پيشاپيش متوجه مىشد. روى بدنه اين دستگاه نوشته بود كه در اسراييل ساخته شده است. بعدها، اگر کپی از اين دستگاه در هر خانه تيمىاى بود هميشه فردى براى شنود حضور داشت و بيست و چهار ساعته شنيده مىشد. از این دستگاههای شنود به رفقای فدایی هم داده شد.
طبق اطلاعى كه من بعدها از يكى از افسران زندان شنيدم، پس از فرار ما از زندان ماموران شيفت در صبح روز بعد، كه به سر كار مىآيند متوجه مىشوند كه درب بزرگ زندان باز است و هيچ نگهبانى در سر پستهايش نيست. در حالت عادى، براى عبور از درب بزرگ زندان، مراجعهكننده، بايستى در ابتدا، زنگى را به صدا در آورد و سپس مامورى در پشت درب و دريچه آن ظاهر شده و در صورت اين كه مراجعهكننده، اجازه داشته باشد درب را باز كند. ديوارهاى بلند زندان دو تا دور، ساختمان اصلى زندان را با فاصلهاى احاطه كرده بودند. در هر حال افراد شيفت بعد، پس از اين كه زنگ مىزنند و كسى جواب نمىدهد، درب را هل مىدهند و متوجه باز بودن آن مىشوند. پس از اينكه به درون محوطه زندان وارد مىشوند، متوجه مىگردند كه تمام دربهاى ساختمان اصلى زندان قفل شده و هيچ كليدى براى باز كردن آنها نيست و افسران و نگهبانان در محلهاى خود قرار ندارند. در اين ميان هيچكس در برج هاى نگهبانى هم حضور نداشت. ما تمام كليدها را با خود برده، من تمام نگهبانان را با اين بهانه كه قرار است فرار از زندان صورت بگيرد به داخل ساختمان اصلى زندان آورده بودم. در محوطه بين ديوار بيرونى و ساختمان اصلى، حتى سگهاى ولگرد هم پرسه مىزدند، كه در حالت عادى امرى بسيار غيرممكن بود. افرد شيفت بعد، مىتوانستند در اطراف محوطه زندان قدم بزنند و با نگهبانان داخل ساختمان اصلى زندان از طريق پنجرهها صحبت كنند. آنها بلافاصله با مسئولين شهربانى تماس مىگيرند و مامورين شهربانى و ساواك در آنجا حضور مىيابند.
افراد شيفت بعد كه از ورود به داخل ساختمان اصلى زندان بهصورت معمول ناتوان شده بودند، دستگاههاى جوشكارى و برش آهن مىآورند و درب ها را يكى بعد از ديگرى مىبرند و وارد مىشوند. همان روز صبح افسران زندان به خانه ما مراجعه مىكنند و سراغ مرا مىگيرند. پدر و مادر من هم از من اظهار بىاطلاعى مىكنند. افسران زندان هم بدون هيچ مسئلهاى خانه ما را ترك مىكنند، كمى بعد مامورين ساواك مىآيند و همه اعضاى خانواده جز مادرم را با خود مىبرند و مورد بازجويى و شكنجه قرار مىدهند. من البته تصور نمىكردم كه فرار ما موجب اذيت و آزار افراد خانوادهام شود. ساواك حتى برادران دانشجوى مرا از تهران هم دستگير مىكنند، آن برادر دانشجوى من كه دوست ابوذر ورداسبى بود را تا يك سال و نيم در زندان نگاه مىدارند. همين برادرم و يكى ديگر را كه كارگر بود، بسيار شكنجه كردند. اعضاى خانوادهام را پس از چند ماه زندان و شكنجه، جز آن برادر دانشجويم، يكى پس از ديگرى آزاد مىكنند. همين برادرم كه پس از يك سال و نيم به خانه بازگشت، آنقدر در زندان شكنجه شده و زير فشار قرار داشت كه قيافهاش تغيير كرده بود و افراد محل او را نمىشناختند. وى بعدها برايم گفت كه در بندى كه بوده، خسرو گلسرخى هم حضور داشته، بسيار از نظر روحى به وى كمك كرده است. گلسرخى هميشه راهنمايىاش مىكرده كه به كمتر كسى اعتماد كند و مراقب حقههاى بازجويان باشد.
فرار من براى خانوادهام بسيار سنگين بود و آنها هميشه در اضطراب شنيدن خبر دستگيرى و يا كشته شدنم بودند. از چند هفته پيش از فرار، كه طرح آن به تاييد هرسه نفر ما هم رسيده بود، به خانوادهام مىگفتم كه ممكن است در آينده نزديك به ماموريتى بروم و نتوانم به شما اطلاع دهم و يا با شما تماس بگيرم، پيش از اين هم انتقال ناگهانى من از كلانترى به زندان، اين توهم را براى خانوادهام بهوجود آورده بود كه بهخاطر شغلم، ممكن است يكباره به جايى ديگر منتقل شوم. شب فرار، در چهارهم ارديبهشت 1352، كه براى تعويض اتوموبيل به خانهمان رفتيم، از مادرم كه در خانه تنها بود، خداحافظى كردم و گفتم كه ممكن است براى مدتى طولانى آنها را نبينم. مدتها پس از فرار در سال 1355 و از خارج از كشور، براى اولين بار با آنها تلفنى صحبت كردم و خبر سلامتىام را به آنها دادم. در تمام مدتى كه مخفى بودم، مىدانستم كه تماس گرفتن با خانواده حتى بهصورت غيرمستقيم نيز موجب گرفتارى آنها مىشود، اين مهم را، سازمان هم به من متذكر مىشد. پس از انقلاب هم به خانه پدريم نرفتم و بهخاطر تداوم فعاليتم، امكان رفتن به آنجا هيچگاه برايم فراهم نشد. البته بعد از انقلاب كه مادرم را ديدم، وى به من گفت كه همان شب كه از او خداحافظى مىكردم وى اين احساس را داشته كه ممكن است هيچگاه ديگر مرا نبيند و اين را صبح روز بعد به پدرم هم گفته بود.
ما تصميم داشتيم كه هر چه زودتر به تهران برسيم و پيشبينى همه مسائل را هم كرده بوديم، با وجودى كه آن شب بارانى هم بود اما موفق شديم كه زود برسيم. بعدها فهميديم كه از ساعت هشت صبح در تمام پاسگاههاى پليس راه، جاده را بسته، جلو اتومبيلها را مىگرفتند و ايست و بازرسى را انجام مىدادند. پس از ورود به تهران در ساعت شش و نيم صبح روز بعد، به محله تهران پارس رسيديم، در اينجا رفیق حسين عزتى با برداشتن دو اسلحه كمرى و مقدارى فشنگ از ما جدا شد.»
تا پس از فرار نیز سازمان و رفیق شهرام هنوز به ستوان احمدیان اعتماد کامل نداشتند و احتمال این که همه این فرار یک توطئه ساواک برای نفوذ به سازمان باشد را میدادند. برای جلوگیری از هرگونه احتمال خطری آنها دو هفته در خانهای و در میان خانواده یکی از دوستان و یا همبندان سابق تقى مخفی شدند. کاملا واضح بود که در این رابطه هیچ موردی با ستوان احمدیان در میان گذارده نشود. پس از دو هفته این دو به سازمان وصل شده و مستقیما به خانه مركزیت سازمان منتقل مىگردند. رفقا پس از جدا شدن ار رفیق حسین عزتی در ابتدا به خانهای که قرار بود در آنجا بمانند میروند و سپس برای رد گم کردن اتومبیل کرایهای را در محله یی بسیار دورتر رها میکنند. محلى كه رفقا شهرام و احمدیان اتوموبیل شان را پارك مىكنند، در خیابان خورشید و بدون این که بدانند، در نزدیكى محل زندگى خانواده حسین عزتى قرار داشت و از نظر امنیتى اشتباه بود. اما خبر این فرار هنوز به تهران و پلیس امنیتی رژیم نرسیده بود. رفیق شهرام رانندگی اتومبیل نمیدانست و ستوان احمدیان هم که راننده بود، تسلط خوبى نداشت.
احمدیان در این باره میگوید:
«آنگونه كه تقى شهرام و حسين عزتى به من گفته بودند، آنها تا پيش از فرار ما هيچكس را حتى اعضاى نزديك خانوادشان و يا به طريقى رفقاى هم سازمانيشان را از اين كار مطلع نكرده بودند و به من هم مرتب متذكر مىشدند كه به هيچوجه و تحت هيچ شرايطى و حتى بهصورت اشاره و تلويحى نيز در مورد با كسى صحبت نكنم. در هر حال آنگونه كه بعد از جدا شدن حسين عزتى از ما، تقى برايم گفت، وى در آن مقطع هيچ ارتباطى با سازمان نداشت، که البته واقعیت هم نداشت. بهنظر من با توجه به اين كه تقى شهرام تا آخرين لحظات همچنان به من مشكوك بود و كل اين ماجرا را توطئه ساواك احتمال مىداد، پيشتر با سازمان در ارتباط بوده، مسئله فرار را هم از قبل با سازمان در ميان گذارده بود. بعدها من از یکی از بستگان تقى شهرام به نقل از تقى، مطلع شدم كه حسين عزتى خواهرش را در جريان فرار و كمكهايى كه بعد از فرار ممكن است احتياج داشته باشد، قرار داده بود. تقى شهرام در سالهاى بعد در يادآورى ماجراى فرارمان، به من گفت كه در آن زمان وى و سازمان مجاهدين بهخاطر تجربيات تلخ گذشته از نفوذ ساواك بدرون تشكيلات، به هيچوجه به من اعتماد نداشتند.
من و تقى دوباره به راه خودمان ادامه داديم و به خانه يكى از همبندان مجاهد تقى در شمال شهر تهران رفتيم، بهخاطر اين كه پسر خانواده به اتهام مجاهدين در زندان بود، رفتن به آنجا از نظر من بسيار غيرمطمئن و پرخطر بود، اما تقى چنين تصميمى گرفته بود. در هر حال پس از مراجعه به اين خانه كه دو برادر و خواهر جوان بههمراه مادرشان در آن زندگى مىكردند، همه محموله خودمان را در آنجا تخليه كرديم و اتوموبيل را در خيابان خورشيد در حوالى ميدان ژاله رها كرديم و از آنجا دور شديم، ساواك پس از چند روز اتوموبيل را پيدا كرد. من و تقى بهخاطر ناامنى محل هر شب به نوبت مسلحانه نگهبانى مىداديم. اعضاى خانواده بسيار از ما استقبال كردند و مهربانانه از ما پذيرايى مىنمودند. مادر خانواده البته بسيار از حضور ما وحشت داشت اما برادرها و خواهر خانواده بسيار از بودن ما در آنجا خوشحال بودند و بسيار به ما در يافتن رفقاى سازمان كمك كردند. در همان زمان كه در آن خانه بوديم، راديو ميهنپرستان، درباره فرار ما گزارش داد، اگر چه اطلاعاتشان زياد دقيق نبود و اسامى ما را به اشتباه گفتند. بعدها من از افراد سازمان شنيدم كه پس از فرار ما، تمام شهر شاهى بهخاطر حضور بسيار مامورين ساواك و شهربانى در جريان قرار گرفتند. رژيم البته به مدت سه روز با هلىكوپتر تمام نواحى جنگلى را نيز زير نظر گرفته بود و مامورين روى زمين نيز به جستوجوى ما مىپرداختند. البته در هيچ كدام از رسانههاى رژيم در اين مورد چيزى نوشته و گفته نشد. تقريبا دوازده روز پس از فرار، توانستيم با سازمان تماس بگيريم و وصل شويم.
بهنظرم اين خانواده كه ما در خانه آنها ساكن بوديم ريشه در روستا داشتند، چرا كه بسيارى از نشانههاى زندگى در روستا و رابطه با زمين در آنجا ديده مىشد. آنها بسيار گرم و مهربانانه از ما پذيرايى مىكردند. شبها براى خواب رختخوابهاى بسيار بزرگ و عالى با ملافههاى بسيار تميز در اختيارمان مىگذاشتند، كه البته تقى از آنها استفاده نمىكرد و روى زمين مىخوابيد، او در جواب من كه چرا از اين وسايل راحتى استفاده نمىكند، مىگفت كه ما زندگى سختى در پيش خواهيم داشت كه بايستى همواره خودمان را آماده نگاه داريم، من البته در جواب مىگفتم كه هر زمانى كه مجبور شديم روى سنگ بخوابيم، حتما اين كار را مىكنيم، اما بهتر است كه حالا با وجود اين امكانات از آن استفاده كنيم، كه تقى مجددا در مخالفت با من به تشريح زندگى بسيار سخت اكثريت مردم اشاره مىكرد. من البته به او يادآورى مىكردم كه از خانواده بسيار فقير و زحمتكشى مىآيم و در واقع تمام عمرم را سختى كشيدهام و نيازى به آمادگى بيشتر ندارم، اما تو كه از خانواده متمولى بودهاى احتمالا نيازمند چنين سختىكشىهايى هستى. سرانجام وى نيز در روزهاى آخر و پيش از پيوستن به سازمان از وسايل راحتى و غذاهاى دلپذيرى كه خانواده در اختيارمان قرار مىداد استفاده مىكرد. تقى بسيار باز و خوش فكر بود و به هيچوجه دگم و كج فكر نبود.
در هر حال بنا بر گفته تقى در آن زمان، وى با سازمان در ارتباط مستقیم نبود، اما از سوى ديگر سازمان در جستوجوى ما بود. تقى چند محل قرار از قبل به ياد داشت كه آن دو برادر را هر روز به آنجا ها مىفرستاد تا مگر ردى از رفقا بيابد. پس از يازده يا دوازده روز، اين دو برادر ردى از محسن فاضل با نام مستعار عطا بهدست آوردند. شهرام بسيار در اين مورد فعال بود و هر روز به همراه آنها و با اتوموبيلشان به محل قرارها سر مىزدند و من در خانه مىماندم. پس از يافتن محسن فاضل، ما بلافاصله آن خانه را تخليه كرديم و به سازمان پيوستيم. در اين دوران سازمان از نظر امكانات بسيار در مضيقه بود. در ابتدا تقى بههمراه پسر آن خانواده و با اتومبيل به سر قرارى رفت و به سازمان پيوست، چند ساعت بعد، محسن فاضل به همان خانه آمد، كه احتمالا آشنايى قبلى داشت. آنها هنوز به من اطمينان نداشتند، چشم بسته و با رعايت مسائل كامل امنيتى به خانه تيمى رضا رضايى منتقل كردند كه من در آن موقع، نمىدانستم. فاضل، مرا با خود با اتوموبيل به جايى برد كه همواره چشمانم بسته بود، بعد از آن هم در حدود بيست دقيقه پيادهروى داشتيم كه مجبور بودم، براى اين كه جايى را نبينم، سرم پايين باشد و به همين دليل هم يكبار به سختى به زمين خوردم كه بعدا در خانه رضا، همه پس از نقل اين واقعه به آن مىخنديدم. وقتى به خانه رضا آمدم تقى هم آنجا بود و من نمىدانستم كه آنجا خانه تيمى رضا رضايى بود. تقى در اين خانه سعى مىكرد به من نماز ياد دهد و در اين مسئله پافشارى مىكرد.
فرار ما از زندان و پيوستن من به عنوان يك افسر شهربانى از نظر تبليغاتى ارزش بسيار زيادى براى سازمان داشت و به همين دليل ما در محافظت شديد سازمان قرار داشتيم، خانه رضا هم از اين جهت كه خانه رهبرى اصلى سازمان بود، براى اقامت موقت ما در نظر گرفته شده بود. البته سازمان در آن زمان دچار تنگناهاى بسيارى هم بود. در اين خانه تيمى كه از خانههاى اصلى سازمان بود و بسيار از آن مراقبت مىشد، بهرام آرام، پوران بازرگان، محسن فاضل، تقى شهرام و من حضور داشتيم. البته من هيچكدام از اين رفقا را نمىديدم و نمىدانستم كه در آنجا هستند و بعدها متوجه شدم. تنها كسى كه از اتاق ديگر نزد من مىآمد، تقى شهرام بود. در هر حال كمى بيش از يك ماه بعد رضا رضايى در درگيرى با ساواك در بيست و پنجم خرداد ماه به شهادت رسيد. ما خبر اين درگيرى را روز بعد در روزنامهها خوانديم و بلافاصله مجبور به تخليه خانه بدون پاكسازى آن شديم. با توجه به وضعيت ما، اوضاع بسيار بحرانى و از نظر امنيتى، موقعيتى بسيار خطرناك ايجاد شده بود. بهرام آرام كه فردى كوچك اندام و ظريفى بود، اغلب لباس بسيار مرتبى از كت و شلوار مىپوشيد كه در جمع رفقاى مجاهد بسيار چشمگير و متفاوت بود. بهرام آرام در كار نقل و انتقال و ارتباطات بچهها كار مىكرد.»
پس از این فرار خانواده رفقا شهرام و احمدیان بهشدت مورد تعرض ساواک قرار گرفتند و ماهها در بازداشت و تحت تعقیب قرار داشتند. حتی صاحب هتلی که پدر شهرام چند شبی در ساری در آنجا گذارنده بود نیز زیر بازجویی شدید قرار گرفت. یکی از بستگان رفیق شهرام از تعرض ساواک به خانوادهاش چنین میگوید:
«در كمتر از یك هفته، پس از فرار آنها، خانواده ما در ساواك بازجویى میشد. تقى البته كمى پیش فرارش به مادرم گفته بود كه هر چیزى در مورد او وجود دارد را نابود كنیم. آنها عكسهاى این سه نفر، تقى، ستوان احمدیان و حسین عزتى را به ما نشان مىدادند، در همان زمان سربازجو وارد اتاق شد و با اشاره به عكسها، به بازجوی دیگر گفت كه عكس حسین عزتى را از تعقیب و مراقبت حذف كنید، چرا كه وى تمام شده است، بدین معنى كه كشته شده بود. این ماجرا در حدود سه یا چهار روز پس از فرار تقى بود كه خوب به یاد دارم.»
سازمان مجاهدین خلق در باره این فرار اطلاعیه سیاسی نظامی منتشر کرد و این فرار را جزیی از عملیاتهای برنامهریزی شده اعلام نمود. این اطلاعیه در اردیبهشت 1352 و پیش از اعدام انقلابی سرهنگ آمریکایی «لویس لی هاوکینز» که در کمتر از یک ماه بعد و با سلاحهای به غنیمت گرفته شده انجام گرفت، به قلم رضا رضایی منتشر شد.
این آخرین پیامی است كه ستوان احمدیان خطاب به افسران و درجهداران شرافتمند و آزادیخواه، قبل از فراری دادمن تقی شهرام، در دفتر یادداشت زندان ساری نوشت:
«میدانم راهی كه من انتخاب كردهام آیندهاش مرگ است اما من می روم و این لباس ننگین را ترك میگویم تا دیگر گرسنگان گرسنه نمانند.»
امیرحسین احمدیان از سال ۱۳۵۷ به گروه «نبرد برای رهایی طبقه کارگر» پیوست اما دیری نپایید که ناگزیر ایران را ترک کرد و از فعالیتهای تشکیلاتی دور شد. امیرحسین احمدیان در بامداد ۱۲ بهمن ۱۴۰۰ چشم از جهان فروبست.
یاد تقی شهرام و امیرحسین احمدیان و همه جانباختگان راه برابری و آزادی گرامی باد!
شنبه سوم خرداد 1405-بیست و پنجم یولی 2026
مبارزان کمونیست