وقتی قاتلان به هم میگویند “کمی آرامتر بکش”

در حاشیه رویدادهای هفته: علی جوادی

وقتی قاتلان به هم میگویند “کمی آرامتر بکش”

در این روزها جهان صحنه یکی از طنزهای سیاه تاریخ شده است. طنزی که بی تردید باید در حاشیه تاریخ ثبت شود. امپراتوری ای که بمبهایش مدرسه و بیمارستان و زندگی را با خاک یکسان میکند، به متحدش پیام میفرستد که “کمی آرامتر بزن، زیرساختها را نزن”. گویی میان دو ماشین کشتار ناگهان دغدغه اخلاقی پیدا شده است.

آمریکا، همان قدرتی که عراق را با “شوک و وحشت” درهم کوبید و افغانستان را زیر باران بمب دفن کرد، همان قدرتی که در نخستین ساعات این جنگ در کنار اسرائیل آسمان ایران را به میدان آزمایش موشکها تبدیل کرد، اکنون به اسرائیل هشدار میدهد که “شبکه برق را نزن”.و تاریخ با تمسخر پاسخ میدهد: شما که مدرسه را زدید، حالا نگران کابل برق شده‌اید؟

میناب: جایی که الفبا زیر آوار موشک دفن شد
چهره واقعی جنگی که نامش را “نقطه زنی” گذاشته اند: میناب هنوز بوی خون میدهد. مدرسه دخترانه ای که قرار بود صدای الفبا در آن بپیچد، زیر آوار موشک دفن شد. کودکانی که جنگ را فقط در کتاب تاریخ دیده بودند، اکنون خود به حاشیه همان کتاب تبدیل شده اند. آنان نه ژنرال بودند، نه سیاستمدار، نه عضو سپاه، آنان فقط کودک بودند، کودکانی که تنها جرمشان زندگی در میدان جنگ قدرتها بود. اما جنایت به میناب محدود نیست. در تهران و شهرهای دیگر زیرساختهای حیاتی هدف قرار گرفته اند. پالایشگاهها، مراکز صنعتی و شریانهای اقتصادی. در اسرائیل نیز موشکها بر شهرها فرود آمده و مردم عادی قربانی شده اند. هر دو طرف یک واژه مشترک برای بزک کردن جنایت دارند: “نقطه زنی”.

اما وقتی هزاران تن بمب بر سر یک جامعه فرو میریزد، این دیگر “نقطه زنی” نیست؛ “بمباران فرشی” است. در چنین صحنه ای ادعای انساندوستی شبیه قاتلی است که پس از شلیک به قلب قربانی نگران تمیزی کفشهایش شده باشد. این جنگ، اگر پرده تبلیغات کنار رود، نبرد هیچ آرمان انسانی نیست.

هدف اسرائیل آزادی مردم ایران نیست. هدف آن فرسودن جامعه و درهم شکستن پایه های اقتصادی آن است، همان سناریویی که در سوریه و عراق دیده ایم: کشوری فرسوده، جامعه ای فروپاشیده و نسلی که میان آوار بزرگ میشود. هدف ترامپ نیز رهایی مردم ایران نیست. آنچه در واشنگتن طراحی میشود بیشتر به سناریوی ونزوئلا شبیه است: حذف چند چهره در رأس حکومت، تشدید فشار نظامی و اقتصادی و امید به بیرون آمدن نظمی مطلوب برای منافع ژئوپلیتیک آمریکا.

در سوی دیگر جمهوری آدمکشان اسلامی ایستاده است. رژیمی که سالهاست نشان داده برای بقای خود آماده است جامعه ای کامل را گروگان بگیرد و نابود کند. و کیست که نداند برای این حکومت بقای قدرت از زندگی مردم مهمتر است. نتیجه روشن است: سه نیروی ارتجاعی با پروژه های خود، و مردمی که میان آنان خرد میشوند.

وقاحت سلطنت طلبان
جشنی بر ویرانه های جامعه و رویای تاج بر خاکستر، اما در این میان صحنه ای حتی رسواتر نیز وجود دارد: جریان سلطنت طلب.

اگر تاریخ روزی نمایشگاهی از وقاحت سیاسی برپا کند، بدون تردید بخشی از آن به این جریان اختصاص خواهد یافت، کسانی که در برابر ویرانی یک جامعه نه با شرم، بلکه با شادی ظاهر میشوند. در حالی که کودک در مدرسه کشته میشود، بیمارستانها زیر فشار مجروحان خم شده اند و زیرساختهای یک جامعه در حال فروپاشی است، این جماعت با پرچم و شعار در شبکه های اجتماعی جشن میگیرند. حتی زحمت پنهان کردن این ابتذال اخلاقی را نیز به خود نمیدهند. برخی از آنان با وقاحتی حیرت آور میگویند: “این بهایی است که باید پرداخت.” اما چه کسی باید این بها را بپردازد؟ کارگری که زندگی اش نابود شده؟ کودکی که مدرسه اش زیر آوار دفن شده؟ مادری که در بیمارستان به دنبال فرزندش میگردد؟

در منطق این جریان مردم نه شهروند بلکه سوخت پروژه قدرت اند. آنان وارث سنتی هستند که در آن شاه “سایه خدا” است و مردم رعیت. در چنین سنتی جان انسان ارزشی ندارد، مهم فقط تاج است. برای آنان بمباران فاجعه نیست، فرصت است. خیالشان ساده است: اگر کشور به اندازه کافی ویران شود و جامعه به اندازه کافی ضعیف گردد، روزی از میان دود و خاکستر بیرون خواهند آمد و تاجی بر سر خواهند گذاشت.

اما تاریخ بارها این خیال را مسخره کرده است. جامعه ای با زیرساختهای نابود و اقتصادی فروپاشیده صحنه تاجگذاری نیست، صحنه ویرانی اجتماعی است. کسانی که برای چنین ویرانی ای کف میزنند نه مدعی آزادی، بلکه شریکان سیاسی جنایت اند. آنان شاید امروز جشن بگیرند، اما تاریخ درباره آنان داوری ساده ای خواهد داشت: نه به عنوان “آلترناتیو”، بلکه به عنوان جریانی که برای بمباران و کشتار مردم هورا کشید.

جنگ آنها، مرگ مردم
تنها پاسخ انسانی توقف فوری این جنگ ارتجاعی! در برابر این صحنه یک حقیقت ساده وجود دارد: این جنگ، جنگ مردم نیست.این جنگ، جنگ تروریسم دولتی از هر سو است. از یک سو رژیمی که با مذهب و سرکوب و استثمار بر جامعه حاکم است. از سوی دیگر قدرتهایی که با بمب و موشک نظم مطلوب خود را میسازند. و میان آنان انسانهای عادی ایستاده اند: کارگرانی که کارخانه هایشان زیر آتش است، کودکانی که مدرسه هایشان ویران شده و مادرانی که در بیمارستانها به دنبال فرزندانشان میگردند.

اگر نیرویی انسانی در این صحنه وجود داشته باشد، آن نیرو نه در کاخهای قدرت بلکه در جامعه است. اهرم واقعی نه موشک است و نه تحریم. اهرم واقعی جنبش اجتماعی ضد جنگ و ضد جمهوری اسلامی است. جنبشی که دو حقیقت را همزمان میبیند: نه بمباران آزادی میآورد و نه جمهوری اسلامی آینده ای برای جامعه باقی گذاشته است.

تاریخ نشان داده است قدرتهای بزرگ میتوانند شهرها را ویران کنند، اما آزادی نمی توانند بسازند. آزادی از آسمان نمی آید، آزادی از دل جامعه می آید. به همین دلیل در میان این طوفان موشکها یک خواست انسانی بیش از هر زمان روشن است: این جنگ باید فورا متوقف شود. زیرا هر روز ادامه آن انسانهای بیشتری را به خاک میسپارد. و اگر تمدن معاصر هنوز معنایی داشته باشد، باید از همینجا آغاز شود: از ایستادن در برابر جنگی که نام واقعی آن چیزی جز کشتار سازمان یافته انسانها نیست.

ناسیونالیسم کرد: پیاده نظام ناکام جنگ و مضحکه ترامپ
در سیاست لحظه هایی وجود دارد که یک جریان نه فقط ماهیت خود، بلکه تمام حقارت تاریخی خود را یکجا آشکار میکند. ماجرای اخیر دستجات ناسیونالیسم کرد، از حزب دمکرات تا باند زحمتکشان مهتدی و پژاک و …، از همین جنس است. تازه دود بمباران شهرها و روستاها شروع شده بود، هنوز خون مردم عادی از زیر آوار تازه بود، با واشنگتن و متحدانش وارد گفتگو شدند تا ببینند چگونه میتوانند در غرب ایران جبهه زمینی باز کنند و به پیاده نظام ارتش آمریکا تبدیل شوند. گویی این مرحله غایی ناسیونالیسم کرد در سیاست است، دریوزگی در بارگاه ابر قدرت آمریکا و فاشیسم اسرائیل.

در اینجا ما با یک اختلاف تاکتیکی روبرو نیستیم. این لحظه برهنه شدن یک سیاست است. جریانی که موجودیت سیاسی خود را نه از نیروی مردم، نه از همبستگی کارگران و زحمتکشان، بلکه درست در نقطه مقابل آن، از بمب افکنهای آمریکا و اسرائیل طلب میکند. چنین جریاناتی دیگر حزب سیاسی به معنای متعارف کلمه نیستند. دلالان میدان جنگ اند. این جریانات عملا اعلام کردند که آماده اند به بخش زمینی سناریویی تبدیل شوند که از آسمان با موشک و بمباران بر سر مردم فرود آمده است. نیروی یک سناریوی سیاه برای جامعه ای ۹۰ میلیونی.

آماده برای جنگی که هرگز آغاز نشد
طنز ماجرا در اینجاست که آنان با شوق شاگردی در کلاس جنگ و کشتار حاضر شدند، اما استادان جنایت حتی زحمت ندادند سر وقت به امتحانشان برسند. ترامپ در مقطعی از چنین حمله ای استقبال لفظی کرد، اما چند روز بعد لحن خود را تغییر داد و گفت نمیخواهد “نیروهای کرد” وارد ایران شوند. تماسهای او با رهبران اقلیم کردستان نیز گزارش شد، اما هیچ طرح روشن و عملی برای تبدیل این جریانات به نیروی زمینی جنگ ارائه نشد. خلاصه ماجرا روشن است: آنان لباس خریدند، کفشهایشان را واکس زدند، آماده شدند تا نقش “چکمه های روی زمین” را بازی کنند، اما حتی اربابان جنگ نیز از سپردن چنین نقشی به آنان مطمئن نبودند. از بخت بد این جریانات، بازی قدرتهای منطقه ای نیز به سودشان پیش نرفت. ترکیه نسبت به تحرکات گروههای مسلح “کردی” هشدار داد، حکومت اقلیم کردستان نیز هرگونه مشارکت رسمی در طرح اعزام نیرو به داخل ایران را تکذیب کرد، و در نتیجه این سناریو پیش از آنکه به اجرا برسد متوقف شد. به زبان ساده تر: آنان آماده شدند، اما بازی حتی آغاز نشد.

با این حال شاید همین ناکامی، برای نیروهای بدنه این جریان که قرار بود در این ماجراجویی شرکت کنند، نوعی خوش شانسی بود. اگر چنین سناریویی اجرا میشد، احتمال بسیار بالایی وجود داشت که همین نیروها در مرزها قربانی یک قمار کثیف منطقه ای و در گیری با نیروهای رژیم آدمکشان اسلامی شوند. تاریخ این منطقه بارها نشان داده است که در چنین بازیهایی، کسانی که به عنوان “نیروی زمینی” اجیر میشوند، اغلب نخستین قربانیان همان سیاستی هستند که رهبرانشان به نام “آزادی” تبلیغ میکنند.

اما پرسش مهم تر این است: چرا این مضحکه بار دیگر تکرار شد؟ مگر سرنوشت ناسیونالیسم کرد در سوریه و عراق و … قابل رویت نبود؟ پاسخ را باید در جوهر خود ناسیونالیسم قومی جستجو کرد. ناسیونالیسم قومی از همان نقطه آغاز، جامعه را نه به عنوان مجموعه ای از انسانهای برابر، بلکه به صورت اردوگاههای قومی میبیند. برای آن، انسان پیش از آنکه انسان باشد “کرد” است، “فارس” است، “عرب” است، “ترک” است. یعنی سیاست از همان لحظه نخست، بر مبنای تقسیم بندی قومی بنا میشود. این سیاست نه درمان ستم است و نه راه رهایی، خود بازتولید شکل دیگری از سلطه استبدادی و ارتجاعی است.

وقتی مبنای سیاست قومیت شد، نتیجه ناگزیر همان چیزی است که تاریخ بارها نشان داده است: مرزهای تازه، دولتهای تازه، ارتشهای تازه، زندانهای تازه و چوبه دارهای تازه. این همان منطق کثیفی است که در بالکان، در عراق، در سوریه و در بسیاری از نقاط جهان دیده ایم: هر قوم برای خود یک دولت، و هر دولت برای خود یک دستگاه سرکوب.

از این هم رسواتر، افقی است که برخی از این جریانات برای آینده وعده میدهند. آنچه از دل این سیاست بیرون می آید نه آزادی انسان، نه برابری و رفاه، بلکه سهم خواهی قومی در دستگاه قدرت و حکومتی فدرالی است که راه رسیدن به آن از جنگ داخلی و کشتار “قوم” رقیب میگذارد. یعنی نزاع بر سر این که چه کسی زندان را اداره کند، چه کسی مالیات بگیرد، چه کسی فرمان بدهد و چه کسی اعدام کند و چه کسی کنترل بر کدام منطقه داشته باشد. وقتی سخنگوی حزب دمکرات، خالد عزیزی، میگوید “ما میخواهیم کرد، کرد را اعدام کند”، آنچه آشکار میشود فقط ابتذال یک جمله نیست. ورشکستگی اخلاقی و سیاسی یک سنت است. در این افق، مساله نه لغو اعدام بلکه انحصار بر چوبه دار است.

و وقتی افق سیاست یک جریان نه رهایی انسان بلکه سهم قومی از قدرت باشد، نتیجه همان چیزی میشود که امروز میبینیم: آمادگی برای تبدیل شدن به پیاده نظام هر قدرتی که وعده مرز و قلمرو بدهد. بنابراین پرسش اصلی این نیست که چرا این جریانات چنین کردند. پرسش این است که چرا هنوز کسانی از آنها انتظار دیگری دارند. سیاست توهم زایی نسبت به این نیروها خود بخشی از همان مشکل است. این جریانات نه منحرف شده اند و نه بدفهمیده اند. ماهیتشان همین است: عمیقا ارتجاعی و عمیقا ضد انسانی.

بعلاوه، ناسیونالیسم قومی، هر قدر هم لباس “ستمدیدگی” بپوشد، در هر لحظه مبلغ سیاست تفرقه افکنانه و کور تبدیل میشود. جمهوری اسلامی جامعه را با مذهب و ناسیونالیسم رسمی تکه پاره میکند. ناسیونالیسم قومی همان کار را با پرچم دیگری ادامه میدهد. یکی عمامه و اسلام بر سر این تفرقه میگذارد، دیگری پرچم قومی. اما در هر دو حال، قربانی انسان است.

در پایان باید گفت: این جریانات در ماجرای اخیر نه به قدرت رسیدند و نه حتی به میدان جنگی که آرزویش را داشتند رفتند. تنها کاری که کردند این بود که یک بار دیگر ماهیت خود را آشکار کردند. آنان نشان دادند که افقشان نه رهایی انسان، بلکه اجاره دادن خود به پروژه های جنگی ارتشهای آدمکش جهان معاصر است. شاید جامعه و حتی نیروهای پایینی خودشان از این ناکامی سود بردند، زیرا این سناریو میتوانست به فاجعه ای بزرگتر منتهی شود. اما یک حقیقت همچنان باقی است: ناسیونالیسم قومی از تاریخ درس نمیگیرد، زیرا از انسان آغاز نمیکند. از پرچم آغاز میکند. و هر سیاستی که از پرچم آغاز کند، دیر یا زود به گورستان میرسد.

۱۲ مارس ۲۰۲۶