سقوط بلوک اسلام سیاسی و شوروی سابق: تشابهات و تفاوتها بخش اول و دوم

تفاوتها در سیر فروپاشی دو بلوک

در بخش اول این نوشته، به زمینه های فروپاشی دو بلوک: شوروی سابق و بلوک اسلام سیاسی اشاره کردم.

به نظر میرسد که بلوک اسلام سیاسی و دیوار “نامرئی” پان اسلامیسم در آستانه فروپاشی و سقوط است.

اما آیا دوران “پسا فروپاشی” این دو بلوک در یک بستر اجتماعی مشابه شکل خواهد گرفت؟

به نظر من نه، این تفاوت و مسیر جداگانه پسا فروپاشی را قدری باز میکنم:

شاید اشاره به نحوه شکل گیری بلوک موسوم به “پیمان ورشو”، این تمایزات را نشان بدهند:

آن بلوک پس از پیروزی ارتش “سرخ” در شکست نهائی آلمان هیتلری شکل گرفت. کشورهای اروپای شرقی به عنوان “غنیمت جنگی” به بلوک “اردوگاه سوسیالیسم” موجود مُنَضم شدند. صرفنظر و مستقل از اینکه برای مثال “بلغارستان” و “کروات” تا آخرین لحظات پایانی از متحدان آلمان هیتلری و ایتالیای موسولینی بودند، و گاه جنایات آن دولتها در یونان و برپائی کوره های آتش سوزی مرز توحش فاشیستها را پشت سر گذاشت، اما پس از الحاق بدون اینکه کوچکترین تغییر در بافت سیاسی و اقتصادی و نظامی آنها بوجود آید، “اردوگاه سوسیالیسم” موجود نام گرفتند. غرب و آمریکا- اساسا آمریکا و انگلستان- در چنان شرایطی نبودند که ناظر ناتوان در “قرنطینه” قرار گرفتن یک بازار وسیع برای سرمایه باشند. به تقسیم برلین از سر ناچاری و ناتوانی رضایت دادند و با صرفنظر کردن از سرنوشت کشورهای اروپای شرقی، تمام تمرکز خود را بر جلوگیری از آن امتیاز طلبی شوروی پیروز بر فاشیسم، در دیگر نقاط جهان گذاشتند. مفاد “پیمان تهران” و “یالتا”، شوروی دوره استالین را متعهد کرده بود که از دست درازی به مناطق تحت نفوذ و در حوزه تقسیم بازار غرب، از جمله مهمترین این کشورها، ایران، دست بردارد. و این یکی از آن “تفاوت” های مهم در دوران پسا فروپاشی است.

ایران، برخلاف کشورهای اروپای شرقی مجموعه ای از چند “کشور” و یا حتی یک کشور متشکل از ایالات “خودمختار” قومیت ها و ملیت های مختلف نبود و کماکان نیست. طبق موازین توافق شده در آن دو کنفرانس، “تمامیت ارضی” ایران، نمی بایست از طرف “همسایه شمالی” تهدید شود. بر این بستر عمومی و بین المللی در توازن قوا، معلوم بود که هر تلاش برای “تجزیه” ایران تحت هر عنوان، با شکست قطعی روبرو خواهد شد.

اینجا دو مرکز بالقوه تهدیدِ تمامیت ارضی در سالهای اولیه بعد از پایان جنگ جهانی دوم، بروز علنی یافته بودند: جمهوری “مهاباد” قاضی محمد در کردستان؛ و  اعلام حکومت “فرقه آذربایجان” پیشه وری. با اینحال بین این دو مرکز تهدید، تفاوتهای محتوائی جدی وجود داشت. جمهوری مهاباد محصول یک توهم سران عشایر و فئودالها و روحانیون کردستان بود که گویا خواهند توانست با اتکاء به رابطه با آذربایجان شوروی و حضور نیروهای ارتش شوروی در ایران، حکومت محلی را تشکیل بدهند و باقی بمانند. قاضی محمد بطور غیرعلنی به باکو سفر کرد و با میرجعفر باقروف، “صدر حزب کمونیست جمهوری آذربایجان شوروی” ملاقات کرد. اما این وعده لفظی از جانب باقراف، آن هم در یک سفر پنهانی قاضی محمد به باکو، فقط به ادامه توهمات دامن زد، زیرا که ۲ سال قبل از پایان جنگ و در “کنفرانس تهران” و چند ماه قبل از همان تاریخ در “کنفرانس یالتا” بین شخص استالین، روزولت و چرچیل توافق شده بود که “تمامیت ارضی ایران” باید با خروج قوای شوروی از ایران تماما ضمانت شود. به نظر می رسید به دلیل حضور نیروهای شوروی در مناطق شمالی و شمال غربی ایران، ظاهرا آن قراردادها و پیمانها بین روسای طراز اول شوروی، آمریکا و بریتانیا با یک وعده شفاهی بین باقراف و قاضی محمد، بی اثر و خنثی شده بودند و “فقط حرف” بودند! این ساده لوحی سیاسی به ادامه توهمات دامن زد. سرود: “استالین پێشەۆاێە   بۆ کۆردان ۆەک باب ۆاێە”(استالین پیشوا است و برای کردها مثل پدر است) ورد زبانها شد. اما این وسوسه ها  و خودفریبی ها دیری نپائید.

حکومت پیشه وری در آذربایجان اما، بر توهم کاملا متفاوتی بنا شد. پیشه وری سنت بلشویکها را تعقیب میکرد و بر این تصور بود که میتواند در شرایط مساعد و وجود “حلقه ضعیف”، “حکومت شوراها” را در آذربایجان  مستقر کند. در چند ماهه حکومت “اصلاحات ارضی” شد و تا حدود زیادی قدر و حرمت “زحمتکشان”، بویژه دهقانان ارتقاء یافت و ارزشهای فئودالی تحقیر شدند. در حالی که حکومت قاضی محمد و “ارتش ملی” کُرد عمدتا توسط سران عشایر و فئودال ها رهبری میشد. در آذربایجان، مساله ناسیونالیسم تُرک و یا آذری مطرح نبود، و یا حتی اگر مطرح بود، فرقه دمکرات از آن در جهت قدرت کارگری استفاده کردند. از این نظر دلایل فروپاشی این دو “جمهوری” از اساس متفاوت بود. یکی از اشتباهات جدی چپ موجود در ایران، نگاه از خاستگاه و با متد ناسیونالیستی به سرنوشت و ماهیت آن دو جمهوری بود و به نظر من هنوز هم چنین است. این موضوع را باید بیشتر شکافت.

در هر حال چه حکومت ناسیونالیسم متوهم فثودالی  کُرد و یا حاکمیت بلشویک های فرقه دمکرات آذربایجان مبتنی بر دورنمای سطحی، در بستر آن توازن قوای بین المللی، محکوم به شکست و هزیمت بودند. تفاوت این بود که رژیم ایران در “نجات آذربایجان” با مقاومت روبرو شد و پس از کشتار بی رحمانه و گسیل ارتش آذربایجان “آزاد” شد و حاکمیت متزلزل طبقات استثمارگر اعاده شد. در حالی که در جریان تسلیم شخص قاضی محمد، کمترین مقاومتی صورت نگرفت و ضرورتی برای بکار گرفتن ارتش وجود نداشت.

و اینجا یک بار دیگر تفاوتها در سیر فروپاشی بین دو بلوک نامبرده آشکار تر است. در ایران، برخلاف اروپای شرقی، نه “دولت”ها و نه اشکال نوعی حاکمیت “خودمختار” منتسب به ملیتها، موضوعیت ندارند.  اگر از یک منظر عمومی و در ارتفاع بالاتری به این صحنه ها نگاه کنیم، معلوم است که پروژه “بازگرداندن استقلال” کشورهای به غنیمت گرفته پیشین؛ و اعاده “حق حاکمیت خلق” های اروپای شرقی، در مورد ایران بی پایه است. غیر محتمل است که “ناتو”، بلگراد ایران را بمباران کند و تا فروپاشی بلوک، بر تاخت و تاز و پاکسازیهای متقابل قومی مابه ازاء ایرانی “ارتش های آزدایبخش” خلقهائی مثل کوسوو  و مقدونی و “صرب” چشم فرو ببندد.

فقط یک احتمال، و البته تهدید بسیار جدی ممکن است که این پروسه را تا مدتی به تعویق اندازد و یا آن را قیچی کند. این احتمال، مقاومت سرسختانه پایه اسلام سیاسی در مواجهه با حذف از قدرت دولتی است. اما این ظرفیت مقاومت و ایستادگی بشدت محدود است. از طرفی توان و قدرت پان اسلامیسم در منطقه تنزل کرده است و از طرف دیگر، و مهمتر، اینکه این لایه پایه اسلام سیاسی، فی الحال و در طول دوران چهل ساله حاکمیت در ایران، در پروسه سرمایه داری هضم شده اند. تصور میکنم که خود این پایه، متوجه شده است که باید خود را از “اسلامیت” رژیم کنار بکشد تا در تحول پسا فروپاشی، به شرایطی چون اقشار خرده بورژوا در دولتهای پس از سقوط دیوار برلین، رضایت بدهند. اینها میدانند که اگر دستشان از قدرت دولتی کوتاه شود، در پیش گرفتن یک حرفه و شغل شرافتمندانه برای بقاء از مشغله های ایام “مستضعفی” به عنوان رمال، دعانویس، پا انداز، روضه خوان، و مداح، لومپن بازی و… واقعی تر است. خود همین دورنما، خطر تهدید آن مقاومت و دست زدن به “جنگ آخر زمان” این لایه را بسیار کم میکند. یک دلیل دیگر ترس این لایه از مواجهه با جامعه و وحشت از فوران “حس انتقام” در ایام شُل شدن کمربندهاست. میدانند که “دانه درشت” ها از قبل “مهاجرت” به غرب را رزرو کرده اند و اینها را بی پشت و پناه در مقابل جامعه رها کرده اند.

و اینجا یک تفاوت دیگر برجسته است. دوره پسا فروپاشی اسلام سیاسی، در جامعه ایران با این پویائی چندین ساله که اصلا به خاموشی و سکون مبارزه طبقاتی در بلوک شوروی سابق شباهت ندارد، متفاوت خواهد بود.

جامعه ایران از چنین ظرفیتی برخوردار است که در دوران فروپاشی و سقوط اسلام سیاسی، طبقات و مبارزه طبقاتی را برجسته و فعال سازد.

از منظر نیروهای بورژوائی و ژورنالیسم رایج، و از منظر چپ سطحی، شبه سکولار و “تکثرگرا”، امواج اعماق جامعه ایران به سطح سقوط حکومت یک مشت، “توتالیتر”، “دیکتاتور” و دشمن “دمکراسی”، و پایمال کنندگان حقوق خلقها و اتنیسیته های اقلیت تفسیر شده است. گویا قرار است یک جریان دمکرات و یا متعهد به “رای” مردم و ایران”چند ملیتی”، با انتخابات آزاد “قانون اساسی” جدیدی را تصویب کنند. گویا قرار است  با، یا بدون حمایت خارجی، با یا بدون دخالت نظامی، بالاخره دمکراسی را به مردم”اعطا” کنند. به نظر من دوایر غرب و چه بسا دوایری از ارکان جمهوری اسلامی در جریان “واگذاری” قدرت، فی الحال به مهندسی چنین ذهنیت سیاسی در میان مردم مشغول اند. این پیچیدگیها و سناریوهای چند لایه و بسیار توهم برانگیز را باید شناخت و افشاء کرد.

بحث دستمزد کارگر، مساله بازسازی زیربنای فروپاشیده اقتصادی جامعه، رابطه جامعه ایران با تمدن  غرب، اعاده حرمت میلیونها انسان که سرنوشت شان در سایه سیاه ارتجاع اسلامی به تباهی کشیده شده است، سرنوشت کودکان کار و خیابان و هزاران انسان بی مسکن، تن فروشان بی پناه و در معرض تعرض دلالان و واسطه ها، انسانهای بی شمار غرق در گرداب اعتیاد و کاهش باور نکردنی سن معتادان به انواع مواد مخدر آلوده و شیمیائی، رواج بی سابقه جرائم و تبه کاری های اجتماعی، له شدن حرمت و حقوق جهانشمول شهروندان و انکار رسمی برابری زن و مرد، مهمترین چالشها در دوران پسا فروپاشی بلوک اسلام سیاسی است. این معضلات “زندگی” در عمق جامعه با انتخاب شدن یک شخصیت بی مایه و یا یک جریان طرفدار “رای” مردم، قابل حذف نیستند. اعاده ایام رعیت و ندیمه سازی از شهروندان محترم جامعه ایران، فقط بلاهت یک مشت سلطنت طلب نوکر منش نیست، ندیدن تاطم امواج کوبنده در اعماق و بی تفاوتی مطلق به نفس یک حیات شایسته انسان است.

باید  در مقابل سقوط جامعه به مهلکه  یک “خودفریبی دسته جمعی” دیگر، قاطعانه و بی تخفیف ایستاد.

ایرج فرزاد

iraj.farzad@gmail.com

۹ فوریه ۲۰۲۶

خامنه ای سرکوب اعتراضات اخیر در ایران را “شکست یک کودتا” نامید. اشاره به “کودتا” در حالی که همه میدانند پوچ و بی معنی است، اما ما را با یک تصویر

در مقدمات و زمینه های “فروپاشی” یک بلوک سیاسی، در اینجا اسلام سیاسی، و تشابهاتی در سیر فروپاشی بلوک  شوری سابق مواجه میکند.

در ۱۸ اوت سال ۱۹۹۱، در غیاب گورباچف، که برای استراحت به کریمه رفته بود، یک کمیته ۸ نفره از جمله “گنادی یانایف”، معاون رئیس جمهور و “ولادیمیر کریوچکوف”، رئیس سازمان امنیت شوروی(K.G.B) یک کودتا را رهبری کردند. اما متعاقب آن، پارلمان دوما که تحت سیطره جناح مقابل بود، به توپ بسته شد. اینجا ظاهرا بطور ناگهان، “یلتسین” روی یکی از تانکهای مستقر در خیابان مسکو پرید و خطابه ای دال بر لزوم تغییرات اساسی در راستای “دمکراسی” ایراد کرد. دولتهای غرب و آمریکا که تا آن لحظات “گوربی”(گورباچف) را چون “مرد سال” در مجلات و روزنامه های خود به آسمان برده بودند، در عمل بدیل واقعی خود را بر عناصری چون یلتسین سرمایه گزاری کرده بودند. پس از فقط ۴ ماه از آن “کودتا”، بلوک شوروی فروپاشید. یک نکته دیگر را اضافه کنم: جناح یلتسین پس از به توپ بستن دوما، همه اعضاء کلیدی جناح مقابل را دستگیر کردند. اما بازپرس پرونده بازداشت شدگان گفت: “اینها همه فرزندان روسیه اند”.

اشاره خامنه ای به کودتا، شاید تحرّکات احتمالی پشت پرده جناح پان اسلامیست باشد. این مشخص نیست، اما یلتسین ها و السیسی های جمهوری اسلامی از مجرای دستور پزشکیان  در “اقدامی بی نظیر برای تنویر افکار عمومی” آمار شماری از جان باختگان حوداث اخیر، حدود ۳۱۱۷ نفر، را همراه با اسامی منتشر کردند. نکته این است که اینجا هم تاکید شده است که همه “جانباختگان” حوادث اخیر “فرزندان ایران” هستند.

مدافعان جناح “اسلام تمامیت خواه”، اعتراض کرده اند و از جمله آنها مسئولان سایت “رجا نیوز” نوشته است یعنی چه؟

آیا کسی که چادر از سر ناموس مردم می‌کشد، گلو می‌برد و مسجد آتش می‌زند، «فرزند ایران» است؟ آقای پزشکیان! این چه «پدری» است که قاتل فرزند مظلومش را هم در آغوش می‌گیرد و او را «عزیز» خطاب می‌کند؟

جناح یلسین السیسی جمهوری اسلامی در ادامه “تنویر افکار عمومی”، اعلام کردند زهرا بهروز آذر، معاون امور زنان و خانواده رئیس دولت چهاردهم، عصر روز پنج‌شنبه ۹ دی‌ماه با حضور در زندان زنان استان تهران (قرچک)، از زنانی بازدید کرد که در جریان اغتشاشات ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه توسط نیروهای امنیتی بازداشت شده‌اند.

پاتک جناح مقابل این بود:

“زهرا  بهروز آذر در حالی به بازدید از زندان زنان حاضر در اغتشاشات می‌پردازد که تاکنون هیچ دیداری با خانواده‌های شهدای فتنه اخیر نداشته است.”

با برداشت من، اشاره خامنه ای به “کودتا”، نه از روی “بی سوادی” و یا “بی خبری” مقام معظم نیست. به گمان من، شخص خامنه ای در جریان سناریو “تغییر رفتار” و تدارک فروپاشی راس بلوک اسلام سیاسی قرار دارد.

او در ظاهر عبارت پردازیها و تحریک احساسات عقب مانده همیشگی گفته است که: “آمریکائی ها بدانند که اگر ایندفعه جنگ راه بیاندازند، جنگ منطقه ای خواهد بود.”

فقط این هم نیست:

دیگر نیازی به “کشف رمز” از سفر “ناگهانی” وزیر خارجه قطر به تهران که  به گفته “نجاح محمد علی” روزنامه‌نگار عراقی و “کارشناس مسائل ایران و جهان عرب”، “حامل پیام ترامپ به خامنه ای” بود، نیست. و لزومی هم به کندو کاو در مورد اظهارات “معنی دار” لاریجانی در باره “مذاکره با آمریکا” و یا “تماس تلفنی” پزشکیان با السیسی که هر دو  تهدید جنگ را خطری نه فقط برای ایران بلکه منطقه نیز ارزیابی کردند،  وجود ندارد:

قرار است مقام‌های ارشد آمریکا و ایران روز جمعه ۶ فوریه در استانبول دیداری برگزار کنند.

“تحلیلگران” مسائل ایران، به شیوه خود به مهندسی پرسوناژ ایرانی پلتسین، پوتین- السیسی پرداخته اند. دوره تدارک فروپاشی بلوک اسلام سیاسی، که برای شوروی سابق چهار ماه پس از کودتای مذکور طول کشید، در مورد ایران قدری پیچیده تر است. جوهر این سناریو در این عبارات ظاهر میشود:

جنگی بعید؛ مذاکره ای پرهزینه

“نزدیک بودن جنگ”، و از نگاه من مقاومت و ایستادگی پایه اسلام سیاسی در ایران، در تعابیر یک مفسر جمهوری اسلامی چنین فرمول بندی شده است:

جنگ تمام عیار گزینه مسلط نیست، زیرا هزینه های اقتصادی و امنیتی آن برای همه بازیگران سنگین و غیرقابل پیشبینی است، اما حذف کامل احتمال درگیری نیز واقع بینانه نیست. تعیین کننده نهایی نه صرف برتری نظامی است و نه تمایل لفظی به مذاکره، بلکه توان بازیگران در حفظ کانالهای ارتباطی، کنترل هیجانهای داخلی و جلوگیری از خطاهای محاسباتی است. آینده این تنش بیش از آنکه در تصمیمهای بزرگ رقم بخورد، در مجموعه ای از  انتخابهای کوچک و حساب شده شکل میگیرد؛ انتخاب هایی که میتوانند بحران را به سوی مهار تدریجی هدایت کنند یا در صورت بی دقتی، آن را از کنترل خارج سازند.”

به نظر من، فاکتور دامن زدن به “هیجان های داخلی”، اشاره غیرمستقیم به مقاومت سرسختانه نیروهای پایه اسلام سیاسی، نه فقط در ابعاد “داخلی”، بلکه منطقه ای نیز هست.

کاملا معلوم است که قدرت منطقه ای اسلام سیاسی سالهاست سیر رو به نزول طی کرده است و با تضعیف “هیجانهای داخلی”، یعنی کنترل فشار پایه اسلام سیاسی در ارکانهای قدرت و نیز در بافت اداری شوراهای اسلامی شهر و روستا و در میان “عشایر”، این سیر نزول به سقوط و شکست کامل منجر خواهد شد.

تصور میکنم اصرار ترامپ برای مخالفت با نخست وزیری “المالکی” به عنوان “دوست جمهوری اسلامی”، در این رابطه است، تصمیم قبلی برای خلع سلاح حزب الله جزء مهمی از تضعیف نفوذ منطقه ای اسلام سیاسی است.

به نظر میرسد، شاید حتی با اطلاع شخص خامنه ای، حرکاتی به منظور آرام کردن مردم و همراه ساختن آنان در راستای تعامل با آمریکا و غرب، صورت داده اند. اینکه همه “جان باختگان” را فرزندان ایران و نه پیاده نظام و شهدای پرچم شیر و خورشید و ادعاهای موهوم و نوستالژیک ایام دیکتاتوری آریامهری علنا اعلام کرده اند، بسیار معنی دارد. مردم ایران برخلاف تصورات ابلهانه طرفداران اعاده سلطنت، نه رعیت و ندیمه، که خود را شهروندان محترم و برخوردار از حقوق مدنی میدانند.

میخواهند بگویند در صورت عقب نشینی مردم از خیابان و جنگ خیابانی، و بهانه ندادن به دست نیروهای پشت “هیجانات داخلی”. یعنی همان پایه اسلام سیاسی، و عافیت طلبان و مفت چنگ های سلطنت طلب در “خارج”، راه برون رفتی از وضعیت بحرانی و فروپاشی اقتصادی جامعه میسر است. به نظر من بحث رابطه با آمریکا و گشایش یک فرجه برای “بهبود” اوضاع، عملا به معنی فروپاشی دیوار  برلین نامرئی بلوک اسلام سیاسی است. مردم ایران به نظر من، مشتاقانه خواهان این بهبود و  برچیدن دیوار اسلام سیاسی به دور جامعه ایران و نیز حول منطقه اند. به نظر من هر تک نفر این قشر وسیع، مستقل از اینکه از نظر اقتصادی از چه مزایائی برخوردار است، خود را صاحب ایران و طرف دولتها در رابطه با “جزایر سه گانه” میداند. اینها همان “مستضعفان” هستند که با “انقلاب اسلامی” در متن جنگ سرد، از “کوخ نشینی” به “کاخ نشینان” رسیدند.

آیا پایه اسلام سیاسی آمادگی دارد که در سیر “تغییر رفتار” جمهوری اسلامی هضم شود؟ یا در مواجهه با واگذاری قدرت دولتی که با “انقلاب اسلامی” برای این قشر وسیع در حاشیه تولید سرمایه داری ممکن و میسر شد، به “جنگ آخر زمان” دست خواهد زد؟ از این ظرفیت خون پاشیدن به جامعه در هر پروسه تغییر و یا بهبود اوضاع، نباید غافل ماند.

اگر فاصله “کودتا” در شوروی سابق تا آغاز فروپاشی، فقط ۴ ماه بود، سیر فروپاشی بلوک اسلام سیاسی در ایران در چه مسیرهائی محتمل است؟ به نظر من تفاوتهای زیادی در این زمینه وجود دارد که، جداگانه به آنها خواهم پرداخت.

ایرج فرزاد

iraj.farzad@gmail.com

چهارم فوریه ۲۰۲۶