عباس گویا
٢٦ ژانویه ٢٠٢٦
سؤالِ طرحشده در بالا، بیتردید برای هر سوسیالیستی که در نزدیک به نیم قرن گذشته در تقابل با جمهوری اسلامی زیسته و مبارزه کرده، مطرح بوده است. اگر نه برای همه، دستکم برای اکثریت ما. برای این اکثریت، شواهد عینی ــ از تشدید غیرقابلتحمل فشارهای اقتصادی تا ناتوانی در تأمین حداقلترین سطح معیشت ــ و نیز بروز خیزشی فراگیر که ظرف تنها ده روز از جویباری چندصدنفره به اقیانوسی میلیونی بدل شد، شهر و روستا را به هم پیوند زد و کلیت حاکمیت سیاسی را نشانه گرفت، پدیدهای غیرمنتظره نبود.
امروز بسیاری از ما با اتکا به تحلیلهای پیشین خود، مدعی میشویم که «میدانستیم مردم به پا خواهند خاست». اما این ارزیابی، در بهترین حالت، از پیشبینی درستِ یک واقعه فراتر نمیرود؛ پیشبینیای که هیچ نشانی از راهگشایی عملی خیزش، نه در عرصه سیاسی و نه در حوزه سازماندهی، در خود ندارد. مهمتر از آن، این ارزیابی دچار یک خطای فاحش محاسباتی بود: ما سوی دیگر معادله را، با فرمولبندیِ «جمهوری اسلامی نمیتواند سرکوب کند»، اگر نه نادیده گرفتیم، دستکم بیاثر فرض کردیم.
ما بارها و بارها بر فقدان تشکلهای مستقل کارگری، ضعف جنبشهای مدنی ــ از برابری حقوق زن و مرد گرفته تا حقوق کودک، سالمندان، معلولان، تنفروشان و … ــ و نیز فقدان رهبری سوسیالیستی در جنبش عمومیِ ضدحکومتی تأکید کردهایم و برای جبران این کمبودها کوشیدهایم. اما تمام این تلاشها، ناگزیر، به سینه سرکوب عریان و وحشیانه برخورد کرده است. در هر خیزش و هر تنش، به نقطهای رسیدهایم که بهجای پیشروی، به شمارش قربانیان مشغول شدهایم؛ عزادار شدهایم، کمپین به راه انداختهایم تا زندانیانمان آزاد شوند، و دوباره وعده دادهایم که «ماشین سرکوب دولتی در برابر حضور میلیونی مردم در خیابانها از کار میافتد».
اما ۱۸ و ۱۹ دیماه ۱۴۰۴ از راه رسید و بطلانِ این ارزیابی ــ «نمیتوانند سرکوب کنند» ــ را بهطور عینی اثبات کرد. گرهگاهِ هر تحرک سیاسی، چه سازمانیافته و چه تودهای، در ایران ماشین سرکوب دولتی است؛ دستگاهی جهنمی که دستکمگرفتنِ آن ما را ضعیفتر کرده و بهای سنگینی از ما گرفته است. از ۳۰ خرداد ۶۰ تا امروز، هر تجمع و هر نهاد ــ خواه دو نفره، خواه دو میلیونی ــ با همین ماشین خونخوار مواجه شده است.
جمهوری اسلامی نه فقط بهدلیل سرشت مذهبیاش، بلکه بهعنوان رأس جنبش ارتجاعیِ اسلام سیاسی، همچون یک سِکت عمل میکند. با وجود گردابی از بحرانهای اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و ایدئولوژیک، و در عین انزوای فزاینده در جهان پیرامون، لاشه سیاسی خود را بر دوش ماشینِ بهغایت وحشیِ سرکوبش میکشد. جمهوری اسلامی، بهاحتمال قوی، در یک عرصه از تمامی دولتمردان جهان پیشی گرفته است: خلق ماشینی پیچیده و کارآمد برای سرکوب، متشکل از ارتشهای موازی، بسیج، لباسشخصیها، سازمانهای متعدد اطلاعاتی، شوراهای اسلامی [و دستگاههای ایدئولوژیک هرچند ناکارآمد].
مشکل جنبش کارگری در ایجاد تشکلهای مستقل، نه فقدان خواست است، نه ناآگاهی، و نه ناتوانی سیاسی؛ گرهگاه اصلی و فوری همان ماشین سرکوب است. تشکلهای سیاسی ــ چه رسد به نهادهای تودهای ــ از دهه ۶۰ تا امروز در نطفه خفه شدهاند؛ فعالانشان در خارج از کشور ترور شدهاند، ربوده شدهاند، به ایران بازگردانده شدهاند و اعدام شدهاند.
ممکن است بهدرستی گفته شود که جمهوری اسلامی عقبنشینیهایی را نیز متحمل شده است: اینترنت (جز در دورههای سرکوب خونین) بهعنوان سوپاپ اطمینان باز مانده؛ سنگسار عملاً لغو شده؛ و آزادی پوشش زنان، بهرغم هزینههای سنگین، بهصورت دوفاکتو تحمیل شده است. تجربه نزدیک به نیم قرن نشان میدهد جمهوری اسلامی دلیل این عقبنشینیها را «خط قرمزِ بقا» نمیداند. جمهوری اسلامی تنها در دو عرصه هرگز عقبنشینی نمیکند و خط قرمز بقا دارد:
۱) غارت اقتصادی؛ کشتار بیش از ۱۵۰۰ نفر در آبان ۹۸، بهویژه در ماهشهر، نمونهای سمبلیک از توحش جمهوری اسلامی در برابر تهدید منبع غارتگریاش بود.
٢) قدرت سیاسی؛ هرجا حیات سیاسی خود را در خطر ببیند، بیمحابا تمامی چنگالهای خونینش را به کار میگیرد و حتی از اعلام علنی آن نیز ابایی ندارد.
راهگشایی چیست؟
هدف از برجستهکردن این گرهگاه ــ که همگی آن را بهخوبی میشناسیم ــ دعوت به همفکری جمعی برای یافتن راهی عملی است. نسخههای پیشین ما کارآیی نداشتهاند. اغلب، بهجای مواجهه مستقیم با این معضل، به کلیگویی پناه بردهایم: «نمیتوانند سرکوب کنند»، «در برابر جمعیت میلیونی خنثی میشوند». یا ترجیح دادهایم خود را صرفاً مشغول این پرسش کنیم که «چگونه طبقه کارگر، زنان، جوانان و … را متشکل کنیم؟»؛ پرسشی که حتی در این عرصهها نیز یا ناکام ماندهایم یا دستاوردهای محدودمان بهسرعت با سرکوب خاموش شده است. زمزمههایی درباره فراخوان به سربازان برای جدایی از نیروهای سرکوب نیز شنیده میشود، اما این هم فعلاً فراتر از زمزمه نرفته است.
پس راهحل ریشهای چیست؟
آنچه در ادامه میآید، ادعای قطعیت ندارد. صرفاً تلاشی است برای بازکردن سرِ قرقره بحث. نقدش کنید، نقاط ضعف و قوتش را جدا کنید و هرچه لازم میدانید به آن بیفزایید؛ به امید شکلگیری دیالوگی واقعی برای یافتن راهحل.
برای درهمشکستن ماشین سرکوب دولتی، دو مسیر کلی قابل تصور است: فروپاشی درونی یا مقابله بیرونی و رودررو. اولی تا امروز یا رخ نداده، یا اگر شده، چشمگیر و تعیینکننده نبوده است. با وجود ضرورتِ دائمیِ فراخوان به جدایی نیروهای سرکوب، به نظر میرسد راهحل اصلی در نهایت به مواجهه رودررو گره میخورد. اما کدام نیرو قادر است چنین دستگاه جهنمیای را درهم بشکند؟
دو گزینه ــ یا ترکیبی از آنها ــ قابل تصور است: توده مردم و/یا دولتهای دیگر. تجربه نشان داده که ماشین سرکوب جمهوری اسلامی در برابر ظرفیت دولتهای دیگر بهشدت آسیبپذیر است؛ نفوذ اسرائیل در ساختار نظامی–اطلاعاتی و ضرباتی که اسرائیل و آمریکا، چه از درون و چه از بیرون، در جنگ دوازدهروزه وارد کردند، شاهد این مدعاست. با این حال، دخالت این دولتها، از آنجا که با منافع تودههای زحمتکش همراستا نیست، نهتنها کمکی به رهایی نمیکند، بلکه با خانهنشینکردن مردم میتواند به تثبیت جمهوری اسلامی بینجامد. در جنگ ۱۲روزه، جز رضا پهلویِ نشسته در جیب نتانیاهو، هیچ فراخوانی برای قیام داده نشد. اگر بسیج جاری نظامی آمریکا به اقدام نظامی گسترده و حتی به سقوط جمهوری اسلامی منجر شود، ما قافله را برای چند نسل باختهایم. قهرمان چنین سناریویی نه آزادیخواهی و برابریطلبی، بلکه غلبه سیاستهای عریاناً راستگرایانه است، فارغ از ترکیب حاکمیت آینده.
مسئله، رد مطلق دخالت دولتهای دیگر نیست؛ پرسش این است: کدام دولت و با چه هدفی؟ مادام که دخالت دولتی همجهت با منافع تودههای زحمتکش نباشد، آنها را از صحنه مبارزه خارج کند و بدون توافق با اپوزیسیون پیشرو صورت گیرد، نه راهگشاست و نه رهاییبخش. واقعیت این است که پس از فروپاشی بلوک شرق، چنین دولتی را در هیچکجای جهان نمیتوان یافت.
میماند امکان درگیری مستقیم مردم با دستگاه سرکوب. در غیاب فروپاشی درونی و بدون وجود یک قدرت دولتی جایگزین با مشخصات پیشگفته، تسلیح تودهها ناگزیر به محافل و مناطق خاص ــ کردستان، بلوچستان و … ــ محدود میشود؛ مسیری که یا به سرکوب خونین میانجامد یا کشور را به صحنه جنگ داخلی میکشاند، جنگی با پایانی نامعلوم. جنگ چریکی، در هر شکل و شمایلی، در نهایت مذموم است، چرا که تودهها را خانهنشین میکند.
راهحل سوم: الگوی جنگ داخلی اسپانیا؛ فراخوانی جهانی به تمام سوسیالیستها و آزادیخواهان برای مقابله با جمهوری اسلامی. بدیهی است که چنین گزینهای نیازمند زمینهسازی گسترده و همزمانی با یک خیزش تودهای واقعی است.
میدانم که این نوشته در حد سرفصل مبحث است. لطفاً نقد کنید؛ کوبنده و بیملاحظه. یا مستقل از این چارچوب، نظر خود را طرح کنید. مهم این است که اولاً گرهگاه را ببینیم و سر برنگردانیم، و ثانیاً بهسوی یک راهگشایی عملی حرکت کنیم.
**
بحثهای مربوط
مبارزان کمونیست