کنش سیاسی چیست؟ آیا انسان بدون کنش سیاسی وجود دارد؟
ژینا سنندجی
زندانی و کنشگرسیاسی
مقدمه
کنش سیاسی یکی از بنیادیترین مفاهیم علوم سیاسی، فلسفه و جامعهشناسی است. بسیاری از مردم تصور میکنند سیاست تنها به دولت، انتخابات، احزاب یا سیاستمداران مربوط است؛ اما فیلسوفان سیاسی نشان دادهاند که سیاست بسیار فراتر از حکومت و قدرت رسمی است و بخش بزرگی از زندگی روزمره انسان را در بر میگیرد. از این منظر، پرسش مهمی مطرح میشود، آیا انسان میتواند کاملاً غیرسیاسی باشد؟ آیا ممکن است فردی هیچ کنش سیاسی نداشته باشد؟
برای پاسخ به این پرسش، باید نخست مفهوم کنش سیاسی را بررسی کنیم.
کنش سیاسی چیست؟-کنش سیاسی به هر رفتار، گفتار یا اقدامی گفته میشود که به نحوی بر روابط قدرت، تصمیمگیری جمعی، توزیع منابع، حقوق شهروندان یا نظم اجتماعی تأثیر بگذارد یا از آن تأثیر بپذیرد.
کنش سیاسی در اشکال مختلفی نظیر شرکت در انتخابات، عضویت در احزاب یا سازمانهای مدنی ،اعتراض و تظاهرات ،نوشتن مقاله یا انتشار نظر سیاسی ،حمایت یا مخالفت با یک سیاست عمومی ،سکوت آگاهانه در برابر یک رویداد سیاسی ،تحریم کالاها یا نهادهای خاص یا فعالیت جهت دار سیاسی در شبکههای اجتماعی ظهور می کند.بنابراین سیاست تنها در پارلمان یا دولت رخ نمیدهد، بلکه در زندگی روزمره شهروندان نیز حضور دارد.نمونه سکوت آگاهانه همراهی ورزشکاران تیم ملی بعداز جنبش( زن – زندگی -آزادی) در میادین ورزشی با نخواندن سرود جمهوری اسلامی و یا سکوت در برابربرافراشتن پرچم جهوری اسلامی بود .برای رژیم های توتالیتر مهم ترین موضوع ترک میدان و عرصه های عمومی توسط مردم و سپردن میدان و عرصه های عمومی به حامیان حکومت است لذا مردم و کنشگران سیاسی باید آگاه باشند که ترک عرصه های عمومی اصلی از رسانه ها ، مدارس ، دانشگاه ، محافل ورزشی و هنری ، نهادهای سندیکائی و کانون های تجمعاتی و یا سازمان های مردم نهاد (سمن) ، ویا عرصه های عمومی فرعی (کانون های زنان ، فومیت ها و..) ، یعنی واگذاری قدرت به دشمن و خالی کردن سنگر مبارزاتی مردم.
هانا آرنت و مفهوم کنش سیاسی -هانا آرنت (Hannah Arendt ) یکی از مهمترین نظریهپردازان قرن بیستم درباره کنش سیاسی است. آرنت در کتاب( The Human Condition) سه فعالیت اساسی انسانی یعنی کار (Labor) ، ساختن یا تولید (Work) و کنش (Action) را از یکدیگر متمایز میکند:
از نظر آرنت، «کنش» عالیترین شکل فعالیت انسانی است. کنش زمانی رخ میدهد که انسانها در فضای عمومی با یکدیگر سخن بگویند، تصمیم بگیرند و برای ساختن جهان مشترک وارد عمل شوند. به باور او انسان زمانی واقعاً آزاد است که در عرصه عمومی ظاهر شود و با دیگران درباره امور مشترک عمل کند. آرنت سیاست را نه صرفاً ابزار حکومت، بلکه عرصه ظهور آزادی انسان میدانست.
آیا از دیدگاه آرنت انسان غیرسیاسی وجود دارد؟ -آرنت معتقد بود انسان ذاتاً موجودی اجتماعی و عمومی است. کسی که از عرصه عمومی کنار میکشد، ممکن است از فعالیت سیاسی مستقیم فاصله بگیرد، اما نمیتواند کاملاً بیرون از جهان سیاسی زندگی کند. حتی بیتفاوتی سیاسی نیز نوعی موضع سیاسی است؛ زیرا به تداوم یا تغییر نظم موجود کمک میکند.
ارسطو و انسان سیاسی- ارسطو (Aristotle ) در کتاب(سیاست- Politics ) انسان را «حیوان سیاسی» (Zoon Politikon) مینامد.از نظر ارسطو کسی که خارج از جامعه سیاسی زندگی کند یا حیوان است یا خدا.او معتقد بود انسان تنها در اجتماع و مشارکت در امور عمومی میتواند به کمال برسد.بنابراین در اندیشه ارسطو، انسان کاملاً غیرسیاسی اساساً قابل تصور نیست.
ماکس وبر و سیاست – ماکس وبر ( Max Weber)اندیشمند و جامعه شناس ، سیاست را فعالیتی میدانست که با قدرت و تأثیرگذاری بر توزیع قدرت در جامعه ارتباط دارد. از نگاه وبر، حتی کسانی که مستقیماً وارد سیاست نمیشوند، تحت تأثیر ساختارهای قدرت قرار دارند. بنابراین هیچ فردی کاملاً خارج از قلمرو سیاست نیست.
میشل فوکو (Michel Foucault)و همهجاحاضر بودن قدرت- مفهوم سیاست
بی تفاوتی سیاسی از نگاه بسیاری از متفکران علوم اجتماعی و فلسفه سیاسی نهتنها یک فضیلت احتمالی، بلکه گاهی یک موضع مسئلهدار و حتی خطرناک تلقی شده است. اگرچه هر یک از این اندیشمندان معنای متفاوتی از «بیطرفی» را نقد میکنند.فوکو باوردارد چون قدرت در همه عرصه های عمومی و اجتماعی حضوردارد ، کنشگران سیاسی نیز باید در همه این عرصه ها حاضرباشند تا با گفتگو و تعامل با یکدیگر ، بتوانند با قدرت حاکمیت مقابله و آنرا مهارکنند .
اگربخواهیم فقط پنج نفر را بهعنوان اثرگذارترین نظریهپردازان اجتماعی-سیاسی معاصر انتخاب کنیم، بیشتر دانشگاهیان احتمالاً این فهرست را میپذیرند که شامل ماکس وبر(Max Weber )- میشل فوکو(Michel Foucault) – یورگن هابرماس(Jürgen Habermas)-پیر بوردیو (Pierre Bourdieu ) و آنتونی گیدنز(Anthony Giddens) می باشند.
این پنج نفر تقریباً بر همه مباحث اساسی جامعه شناسی سیاسی مثل کنش سیاسی، مسئولیت اجتماعی، قدرت، جامعه مدنی، مشارکت شهروندی، بیتفاوتی سیاسی و دموکراسی—تأثیر عمیق گذاشتهاند. هریک از آنها زاویهای متفاوت برای فهم رابطه فرد و جامعه ارائه میکنند: وبر از مشروعیت و قدرت، فوکو از شبکههای قدرت، هابرماس از گفتوگو، بوردیو از سرمایه و نابرابری، و گیدنز از تعامل ساختار و عاملیت.
اگر بخواهیم دیدگاه پنج متفکر بزرگ معاصر یعنی Max Weber، Michel Foucault، Jürgen Habermas، Pierre Bourdieu و Anthony Giddens را درباره «کنش سیاسی و اجتماعی»، «بیتفاوتی شهروندان» و «مواجهه با قدرت و دیکتاتوری» مقایسه کنیم، به نتایج جالبی میرسیم.
۱. ماکس وبر: مسئولیت در برابر نتایج اعمال -وبر معتقد بود قدرت بخشی اجتنابناپذیر از زندگی اجتماعی است. از نظر او شهروند مسئول نباید فقط براساس آرمانها عمل کند، بلکه باید پیامدهای عمل خود را نیز بسنجد.او در باره کنش ساسی باور داشت شهروند باید در امور عمومی مشارکت کند، اما با عقلانیت و مسئولیت.و معتقد بود بیتفاوتی سیاسی خطرناک است، زیرا راه را برای سلطه بوروکراسی و اقتدارگرایی باز میکند.وبر هشدار میداد که اطاعت کورکورانه از دولت و دستگاه اداری میتواند آزادی را از بین ببرد.
۲. میشل فوکو: مقاومت در برابر قدرت-فوکو معتقد بود قدرت فقط در دولت نیست. قدرت در مدرسه، رسانه، دانشگاه، زندان، خانواده و حتی زبان حضور دارد.او می گفت کنش سیاسی فقط رأی دادن یا عضویت در حزب نیست و هرگونه مقاومت در برابر سلطه، کنش سیاسی است.وی بیتفاوتی را به معنای پذیرش سازوکارهای قدرت می دانست و باورداشت کسی که قدرت را نقد نمیکند، عملاً به بازتولید آن کمک میکند. در درباره دیکتاتوری ، فوکو بیشتر نگران «دیکتاتوری پنهان» بود؛ یعنی نظامهایی که بدون خشونت آشکار، از طریق نظارت، آموزش و رسانه انسانها را مطیع میکنند.
۳. یورگن هابرماس: گفتوگو و مشارکت عمومی -هابرماس معتقد بود دموکراسی زمانی زنده است که شهروندان در حوزه عمومی فعال باشند.کنش سیاسی مطلوب از نظر او گفتوگو، نقد و مشارکت مدنی است.هابرماس بیتفاوتی را بزرگترین دشمن دموکراسی می دانست. و می گفت وقتی مردم از مشارکت دست بکشند، قدرت در دست نخبگان و گروههای محدود متمرکز میشود.او درباره دیکتاتوری هم معتقدبود دیکتاتوری زمانی شکل میگیرد که گفتوگوی آزاد و نقد عمومی از بین برود.
۴. پیر بوردیو: مبارزه با سلطه نمادین -بوردیو معتقد بود بسیاری از مردم حتی نمیدانند چگونه تحت سلطه قرار گرفتهاند. او این وضعیت را «خشونت نمادین» مینامید. درباره کنش سیاسی نیز براین اعتقادبود که کنش سیاسی یعنی آگاه شدن از سازوکارهای پنهان نابرابری و مقابله با آنها و بیتفاوتی را اغلب نتیجه ناآگاهی و سلطه فرهنگی می دانست و می گفت بسیاری از مردم تصور میکنند وضع موجود طبیعی است.بوردیو بیان داشت که دیکتاتوری فقط با پلیس و ارتش حفظ نمیشود؛ بلکه از طریق آموزش، رسانه و فرهنگ نیز بازتولید میشود.
۵. آنتونی گیدنز: شهروند فعال در عصر مدرن -گیدنز بر رابطه متقابل فرد و ساختار اجتماعی تأکید میکرد. او معتقد بود مردم صرفاً قربانی ساختارها نیستند؛ آنها میتوانند ساختارها را تغییر دهند. درباره کنش سیاسی نیز می گفت هر شهروند در شکل دادن به جامعه نقش دارد و حتی تصمیمهای روزمره میتوانند پیامدهای سیاسی داشته باشند. او بیتفاوتی را به معنای واگذار کردن سرنوشت جامعه به دیگران می دانست. و تاکیدداشت هرچه مشارکت مدنی و آگاهی شهروندان بیشتر باشد، احتمال ظهور اقتدارگرایی کمتر میشود.
خلاصه آن که اگر این پنج متفکر را کنار هم قرار دهیم، یک نتیجه مشترک به دست میآید. از نظر آنها وظیفه شهروند مسئولیتپذیری در عمل سیاسی ، نقد دائمی قدرت ،مشارکت در گفتوگوی عمومی، افشای سلطه پنهان و مشارکت فعال در تغییر جامعه بود.
نکته قابل توجه این است که هیچیک از این پنج متفکر، «بیتفاوتی سیاسی» را فضیلت نمیدانند. تفاوت آنها در این است که وبر بر مسئولیت، فوکو بر مقاومت، هابرماس بر گفتوگو، بوردیو بر آگاهی از سلطه و گیدنز بر عاملیت شهروندان تأکید میکند.
در میان این پنج نفر، دیدگاههای هانا آرنت و یورگن هابرماس بیش از همه به این ایده نزدیکاند که شهروند خوب کسی نیست که صرفاً مطیع قانون باشد، بلکه کسی است که در برابر قدرت، داوری مستقل داشته باشد و در امور عمومی مشارکت کند. اینجاست که مسئولیت اجتماعی به کنش سیاسی تبدیل میشود. درواقع پیچیدگی شرایط قدرت در جهان امروز که در اشکال( (Deep Stateبه معنی دولت پنهان یا ساختارهای دائمی قدرت مبتنی بر (Technocracy) یا حکومت تکنوکراتها و متخصصان و (Oligarchy) یا حکومت گروه کوچکی از ثروتمندان و قدرتمندان که درعمل ضامن (Authoritarianism) یعنی اقتدار گرایی هستند ، شهروندان را در چندراهی اختیارومسئولیت ، اراده و عمل کرائی ، کنش و انفعال سرگردان کرده است.
در میان اندیش ورزان معاصرایرانی نیز رامین جهانبگلو (Ramin Jahanbegloo ) یکی از مهمترین متفکران ایرانی معاصر در حوزه دموکراسی، جامعه مدنی، خشونتپرهیزی، مسئولیت شهروندی و گفتوگو است. او تحت تأثیر اندیشههای هانا آرنت ، گاندی ، کارل پوپر و ایزابرلین قرارداشت .
شاکله نظرات چهانبگلو – او بر مسئولیت شهروندی تاکیدداشت و معتقد است شهروند نباید صرفاً «رعیت» یا «تابع دولت» باشد.از نظر او شهروند کسی است که نسبت به سرنوشت جامعه خود احساس مسئولیت کند.
او بارها تأکید کرده است که دموکراسی فقط صندوق رأی نیست؛ بلکه نیازمند شهروندانی آگاه، مسئول و مشارکتجو است. جهانبگلو بیتفاوتی را یکی از خطرناکترین بیماریهای جوامع میداند. به عقیده او،
استبداد فقط با زور حکومتها دوام نمیآوردبلکه انفعال و سکوت شهروندان نیز در بقای آن نقش دارد. او در این زمینه به هانا آرنت نزدیک است. آرنت از «ابتذال شر» سخن میگفت و جهانبگلو نیز معتقد است که بسیاری از بیعدالتیها نتیجه سکوت انسانهای عادی است. از طرفی یکی از مهمترین مفاهیم در آثار جهانبگلو، جامعه مدنی است. جامعه مدنی موردنظراو شامل انجمنهای مستقل ، رسانههای آزاد ،نهادهای داوطلبانه، اتحادیهها و تشکلهای فرهنگی است. او معتقد است هرچه جامعه مدنی قویتر باشد، احتمال استبداد کمتر خواهد شد. جهانبگلو استبداد را فقط یک نظام سیاسی نمیداند بلکه استبداد میتواند به یک فرهنگ تبدیل شود. به این معنا که افراد تحمل شنیدن نظر مخالف را نداشته باشند.گفتوگو را کنار بگذارند و حقیقت را در انحصار خود بدانند. از این منظر، مبارزه با استبداد فقط مبارزه با حکومت نیست؛ بلکه مبارزه با روحیه استبدادی در جامعه و حتی در درون خود انسان نیز هست. در حقیقت یکی از محوریترین ایدههای جهانبگلو «فرهنگ گفتوگو» است.او تحت تأثیر هابرماس معتقد است اختلافات اجتماعی باید از طریق گفتوگو حل شوند، نه خشونت. از نظر او دموکراسی پیش از آنکه یک نظام سیاسی باشد، یک شیوه زندگی و گفتوگو است. جهانبگلو از شناختهشدهترین مروجان اندیشه خشونتپرهیزی در ایران است. او با الهام از گاندی معتقد است
هدف خوب را نمیتوان با ابزار بد به دست آورد.خشونت معمولاً خشونت بیشتری تولید میکند و تغییر پایدار از مسیر مشارکت مدنی و نافرمانی مدنی حاصل میشود.البته او میان آشوب و نافرمانی مدنی تفاوت میگذارد.نافرمانی مدنی از دید او آگاهانه ، اخلاقی ، غیرخشونتآمیزو برای دفاع از عدالت انجام میشود.او در این زمینه به گاندی و مارتین لوترکینگ استناد میکند. جهانبگلو معتقد است روشنفکر نباید ابزار قدرت شود. وظیفه روشنفکر از نظر او پرسشگری ، نقد قدرت ،دفاع از آزادیو گسترش فرهنگ مدارا
است.البته امروزه ودر شرایط ایران بسیاری از کسانی که روش هاس خشونت پرهیز را تبیلغ می کردند با یک بن بست نظری مواجه شده اند که قادر به بازفهم قدرت جمهوری اسلامی نیستند. ازمنظر سیاست ورزان آگاه بیتفاوتی سیاسی یعنی «سیاست برایم مهم نیست.» و یا درمقابل اعمال سیاست توسط قدرت مسلط «صدایم در نمی آید و فقط نظاره گر خواهم بود». این واژه با انفعالی سیاسی معنی پیدا می کند. البته هستند کسانی که بی تفاوتی سیاسی را با بی طرفی سیاسی فرق می گذارند و معتقدند ، بیطرفی سیاسی یعنی «سیاست را میشناسم، اما جانب هیچ گروهی را نمیگیرم.». بنابراین، فرد بیطرف لزوماً بیتفاوت نیست؛ اتفاقاً ممکن است بسیار آگاه و فعال باشد، اما از موضعی مستقل و غیرجانبدارانه به مسائل سیاسی نگاه کند.بنظر می رسد اندیشمندان قائل به تفاوت بر بی طرفی و بی تفاوتی عمدتا در حوزه علم واندیشه و تحقیقات نظرارند تا در حوزه سیاست و قدرت زیرا مرز بین این دومفهوم در بسیاری مواقع بسیارکم و عملابه ویژه در شرایطی خاص نظیر ایران حامل یک معنی ومفهوم هستند.
بررسی آرای هانا آرنت در تحلیل از نظامهای توتالیتر، بهویژه در کتاب(خاستگاههای توتالیتاریسم یا ریشههای توتالیتاریسم ) ، نشان داده که انفعال سیاسی و کنارهگیری شهروندان از عرصه عمومی میتواند زمینه را برای رشد استبداد فراهم کند.از نظر او «سیاست عرصه کنش و مشارکت شهروندان است». وقتی افراد به نام «بیطرفی» یا «عدم دخالت» از مسئولیت سیاسی خود کنار میکشند، فضای عمومی ضعیف میشود. شرّ سیاسی اغلب نه از افراد شیطانی، بلکه از انسانهای عادی و بیتفاوت ناشی میشود.
آرنت در بحث «آیشمن در اورشلیم- گزارشی درباره ابتذال شر» درباره آدولف آیشمن نشان میدهد که اطاعت منفعلانه و پرهیز از داوری اخلاقی میتواند پیامدهای فاجعهباری داشته باشد.
چرا بیطرفی سیاسی میتواند خطرناک باشد؟-
بیطرفی سیاسی معمولاً بهعنوان فضیلتی مدنی معرفی میشود. بسیاری تصور میکنند که دوری از منازعات سیاسی نشانه عقلانیت، اعتدال یا استقلال فکری است. اما آیا در جهانی که هر نهاد، رسانه، قانون، نظام آموزشی، روایت تاریخی و حتی زبان حامل نوعی ارزش و موضع است، واقعاً میتوان بیطرف بود؟ و اگر چنین بیطرفی ممکن باشد، چه پیامدهایی دارد؟
بسیاری از متفکران بزرگ قرن بیستم، از هانا آرنت و میشل فوکو گرفته تا کارل مارکس، آنتونیو گرامشی و برتولت برشت، معتقد بودند که بیطرفی سیاسی نهتنها اغلب یک توهم است، بلکه در شرایط خاص میتواند به سود ساختارهای سلطه و حکومتهای اقتدارگرا عمل کند.
افسانه بیتفاوتی و بی طرفی –
هیچ جامعهای در خلأ ارزشی زندگی نمیکند. هر نظام سیاسی بر پایه مجموعهای از ارزشها، منافع و اولویتها بنا شده است. حتی انتخاب نکردن نیز نوعی انتخاب است. هنگامی که فردی در برابر تبعیض، سانسور، سرکوب یا نقض حقوق انسانی سکوت میکند، این سکوت بیاثر نیست؛ بلکه بخشی از واقعیت سیاسی موجود را بازتولید میکند.
کارل مارکس معتقد بود که در جوامع طبقاتی، ایده «بیطرفی» اغلب پوششی برای منافع گروههای مسلط است. از نظر او، نظم اجتماعی موجود خود حاصل روابط قدرت است و کسی که در برابر آن موضع نمیگیرد، ناخواسته به تداوم آن کمک میکند. در واقع انسان ها با بی طرفی و بی تفاوتی و عملکرد بی تفاوتی که نشانه آن سکوت در مقابل وضع موجوداست ، عملااز نظم موجود طرفداری می کند.
سکوت؛ متحد پنهان قدرت –
قدرتهای استبدادی بیش از آنکه از مخالفان فعال هراس داشته باشند، از بیداری عمومی میترسند. حکومتهای توتالیتر زمانی نیرومند میشوند که اکثریت مردم به این نتیجه برسند که سیاست به آنها مربوط نیست.
هانا آرنت در بررسی ظهور فاشیسم و نازیسم نشان داد که استبداد تنها محصول اراده دیکتاتورها نیست؛ بلکه نتیجه انفعال میلیونها انسانی است که از مسئولیت سیاسی خود کناره گرفتهاند. از نگاه آرنت، هنگامی که شهروندان عرصه عمومی را ترک میکنند، میدان برای نیروهای اقتدارگرا خالی میشود.
به همین دلیل است که بسیاری از رژیمهای استبدادی ترجیح میدهند شهروندان «بیطرف» باشند تا منتقد. شهروند بیطرف کمتر سؤال میپرسد، کمتر اعتراض میکند و کمتر خواهان پاسخگویی قدرت میشود.
بیطرفی و پنهان شدن روابط قدرت –
میشل فوکو گام دیگری فراتر میگذارد. او معتقد بود آنچه اغلب «خنثی» یا «بیطرف» نامیده میشود، در واقع شکلی از قدرت است که خود را پنهان کرده است. از نظر فوکو، دانش، آموزش، رسانه و نهادهای اجتماعی هرگز کاملاً بیطرف نیستند؛ آنها همواره در شبکهای از روابط قدرت عمل میکنند.
در چنین شرایطی، ادعای بیطرفی میتواند خطرناک باشد، زیرا ساختارهای سلطه را نامرئی میکند. اگر قدرت دیده نشود، نقد آن نیز دشوار خواهد شد.
بیطرفی به سود چه کسی است؟-
آنتونیو گرامشی معتقد بود که طبقات حاکم تنها از طریق زور حکومت نمیکنند؛ آنها از طریق رضایت و پذیرش عمومی نیز سلطه خود را حفظ میکنند. هنگامی که اکثریت جامعه نسبت به مسائل سیاسی بیتفاوت شوند، هژمونی قدرت آسانتر بازتولید میشود.
برتولت برشت نیز بارها هشدار داد که سکوت در برابر بیعدالتی، موضعی خنثی نیست. وقتی ظلم وجود دارد، سکوت معمولاً به سود ظالم تمام میشود، نه قربانی. از این منظر، بیطرفی میان سرکوبگر و سرکوبشونده، در عمل نوعی جانبداری از وضعیت موجود است.
توتالیتاریسم و شهروندان بیتفاوت –
حکومتهای توتالیتر به مشارکت انتقادی شهروندان نیاز ندارند؛ آنها به اطاعت، بیتفاوتی و انفعال نیاز دارند. هرچه تعداد بیشتری از مردم سیاست را امری بیفایده یا بیارتباط به زندگی خود بدانند، امکان تمرکز قدرت بیشتر میشود.
تاریخ قرن بیستم نشان داده است که بسیاری از فجایع سیاسی نه فقط به دلیل حضور رهبران مستبد، بلکه به دلیل غیبت شهروندان مسئول رخ دادهاند. آزادی تنها زمانی پایدار میماند که افراد از آن دفاع کنند. هنگامی که جامعه به تماشاگر تبدیل شود، قدرت بدون مانع رشد میکند.
دفاع از بیطرفی سیاسی و نقدهای وارد بر آن-چرا برخی از متفکران از بیطرفی دفاع میکنند؟
مدافعان بیطرفی سیاسی معتقدند که اگر هر فرد یا نهاد خود را موظف به جانبداری دائمی از یک موضع سیاسی بداند، جامعه به میدان جنگ ایدئولوژیها تبدیل خواهد شد. از نظر آنان، بیطرفی میتواند مانعی در برابر تعصب، افراطگرایی و خشونت سیاسی باشد.
جان رالز بیطرفی را عامل همزیستی مسالمت آمیز می دانست. او معتقد بود که در جوامع مدرن، مردم دارای باورهای دینی، اخلاقی و سیاسی بسیار متفاوتی هستند. دولت نباید یکی از این دیدگاهها را بر دیگران تحمیل کند. از این رو، دولت باید تا حد امکان نسبت به جهانبینیهای رقیب بیطرف بماند و از حقوق برابر همه شهروندان محافظت کند. از دید رالز، بیطرفی به معنای بیتفاوتی نیست؛ بلکه به معنای رعایت انصاف و برابری میان شهروندان است.
از طرف دیگر ماکس وبر معتقد به بیطرفی در پژوهش بود. او استدلال میکرد که دانشمند باید میان تحلیل علمی و داوری ارزشی تمایز قائل شود. پژوهشگری که از ابتدا نتیجه سیاسی مطلوب خود را انتخاب کرده باشد، ممکن است واقعیت را تحریف کند. از این منظر، بیطرفی روشی برای نزدیک شدن به حقیقت است، نه ابزاری برای فرار از مسئولیت.
کارل پوپربا بیان این که خطر یقین ایدئولوژیک خظرناک است هشدار میداد که بسیاری از حکومتهای توتالیتر از این باور آغاز شدند که یک گروه یا حزب حقیقت مطلق را در اختیار دارد. بنابراین، تردید، نقد و فاصله گرفتن از تعصب سیاسی برای حفظ جامعه باز ضروری است. او معتقد بود که شهروندان باید از قدرت انتقاد کنند، اما نباید خود را اسیر یقینهای ایدئولوژیک کنند.
اما منتقدان بی طرفی سیاسی با تکیه به بررسی های تاریخی و تجربه بشریت تصریح کرده اند بیطرفی سیاسی در جهانی که سرشار از منافع، ارزشها و روابط قدرت است، اغلب بیش از آنکه یک موقعیت واقعی باشد، یک توهم است. هر فرد، خواه آگاهانه و خواه ناآگاهانه، در ساختن یا حفظ نظم اجتماعی سهم دارد. از این رو بسیاری از متفکران مدرن هشدار دادهاند که بیطرفی در برابر مسائل بنیادی عدالت، آزادی و حقوق انسانی میتواند به تقویت ساختارهای سلطه بینجامد.
البته این به معنای تعصب کور یا جانبداری حزبی نیست. مسئله اصلی، مسئولیتپذیری مدنی و اخلاقی است. جامعهای که شهروندان آن پرسش میکنند، نقد میکنند و در امور عمومی مشارکت دارند، کمتر در معرض استبداد قرار میگیرد. در مقابل، جامعهای که بیطرفی را به معنای سکوت و کنارهگیری از مسئولیت سیاسی بفهمد، ناخواسته راه را برای گسترش قدرتهای اقتدارگرا هموار میکند. منتقدان بی طرفی سیاسی می گویند مشکل اصلی این است که بیطرفی در عمل کمتر از آنچه در نظریه تصور میشود قابل تحقق است.
فوکو و بسیاری از نظریهپردازان انتقادی استدلال میکنند که هر نظام حقوقی، آموزشی و سیاسی بر مجموعهای از ارزشها استوار است. بنابراین ادعای بیطرفی کامل اغلب واقعیت روابط قدرت را پنهان میکند. به بیان دیگر، کسی که میگوید «من هیچ موضعی ندارم» ممکن است صرفاً موضع مسلط را طبیعی و بدیهی فرض کرده باشد. و بی طرفی یا سکوت او به سود قدرتمندان است. گرامشی، برشت و مارکس معتقد بودند که در شرایط نابرابر، بیطرفی معمولاً به نفع گروهی تمام میشود که از قبل قدرت بیشتری دارد.
برای مثال، اگر میان سانسورکننده و سانسورشونده، یا میان ستمگر و ستمدیده، فردی اعلام بیطرفی کند، نتیجه عملی این بیطرفی اغلب حفظ وضع موجود خواهد بود.
هاآرنت و باومن با اشاره به فجایع قرن بیستم استدلال میکنند که بسیاری از جنایات بزرگ توسط افرادی انجام شد که خود را صرفاً مجری قانون، کارمند یا ناظر بیطرف میدانستند. از این منظر، مسئولیت اخلاقی نباید قربانی اطاعت یا بیطرفی اداری شود.
پاسخ مدافعان بیطرفی به این نقدها –
مدافعان بیطرفی در پاسخ میگویند که منتقدان دو مفهوم متفاوت بیطرفی (Neutrality) و بیتفاوتی (Indifference) با یکدیگر خلط کرده اند. به باور آنان، یک فرد میتواند از حقوق بشر، آزادی و عدالت دفاع کند، اما در عین حال از وابستگی کورکورانه به احزاب و ایدئولوژیها پرهیز کند. آنها استدلال میکنند که مشکل اصلی، بیتفاوتی است نه بیطرفی.
اما حقیقت آن است که مناقشه بر سر بیطرفی سیاسی در واقع اختلافی عمیق درباره ماهیت قدرت و مسئولیت شهروندی است.استدلال مدافعان بی طرفی که معتقدند ، بیطرفی از تعصب جلوگیری و همزیستی در جوامع متکثر را ممکن و از تبدیل سیاست به جنگ عقیدتی جلوگیری میکند در طول تاریخ بارها مورد تعرض قدرتمندان و حاکمان شده است .زیرا در جوامع بشری بیطرفی کامل وجود ندارد و سکوت در برابر بیعدالتی به سود قدرت عمل میکند و حکومتهای اقتدارگرا از انفعال سیاسی شهروندان سود میبرند.
شاید بتوان گفت پرسش اصلی این نیست که «آیا باید بیطرف بود یا نه؟» بلکه این است که «در برابر چه چیزی میتوان بیطرف ماند و در برابر چه چیزی نمیتوان؟» بسیاری از متفکران قرن بیستم معتقد بودند که در برابر نقض آزادی، عدالت و کرامت انسانی، بیطرفی بهسختی قابل دفاع است.
زیگموند باومن نویسنده مشهور در کتاب (مدرنیته و هولوکاست) استدلال میکند که بیطرفی بوروکراتیک و فاصله گرفتن از مسئولیت اخلاقی، یکی از عوامل وقوع فجایع مدرن بوده است. از دید باومن ، کارگزاران اداری اغلب خود را «بیطرف» و صرفاً مجری قوانین میدانند که این بیطرفی میتواند مسئولیت اخلاقی را تضعیف کند.لذا انسانها باید فراتر از نقش سازمانی خود، پیامدهای اخلاقی اعمالشان را بسنجند.
میشل فوکو نسبت به ادعای بیطرفی دانش و نهادها بدبین بود. از نظر او قدرت و دانش به هم پیوستهاند.
بسیاری از نهادهایی که خود را بیطرف معرفی میکنند (دانشگاه، پزشکی، زندان، روانپزشکی)، در واقع حامل اشکال خاصی از قدرت هستند. او تاکیدداشت ادعای بیطرفی میتواند روابط قدرت را پنهان کند.
فوکودر آثارش مانند( نظارت و تنبیه: تولد زندان )نشان میدهد که چگونه سازوکارهای ظاهراً خنثی، افراد را نظمدهی و کنترل میکنند.
ماکس وبر دیدگاه پیچیدهتری داشت. او از «بیطرفی ارزشی» (Value Neutrality) در پژوهش علمی دفاع میکرد، اما نه به معنای بیطرفی سیاسی شهروندان.از نظر وبر،دانشمند باید هنگام تحقیق علمی بکوشد دادهها را از قضاوتهای شخصی جدا کند.
اما شهروند و سیاستمدار ناگزیر بر اساس ارزشها تصمیم میگیرند.وانمود کردن به اینکه تصمیمات سیاسی کاملاً خنثی و غیرارزشیاند، گمراهکننده است. از دیگرسو هابرماس معتقد بود دموکراسی به مشارکت فعال شهروندان در گفتوگوی عمومی نیاز دارد.از دید او ، کنارهگیری از حوزه عمومی میتواند به سلطه گروههای قدرتمند منجر شود و بیتفاوتی سیاسی مشروعیت دموکراتیک را تضعیف میکند.لذا شهروندان باید در نقد قدرت و گفتوگوی عمومی مشارکت کنند.
آنتونیو گرامشی موضعی بسیار صریح درباره بیطرفی سیاسی داشت. جمله مشهور او این است که: «از بیتفاوتها متنفرم» . به باور او بیطرفی در منازعات اجتماعی غالباً به نفع نیروهای مسلط تمام میشود و کسانی که از مشارکت سیاسی خودداری میکنند، عملاً به تداوم نظم موجود کمک میکنند.هر فرد در برابر جامعه مسئولیت سیاسی دارد.این متفکران با استدلالهای متفاوت خطرات بیطرفی سیاسی را « گسترش استبداد از طریق انفعال شهروندان ، فرار از مسئولیت اخلاقی در نظامهای بوروکراتیک ، پنهان شدن روابط قدرت پشت ادعای خنثی بودن ، توهم خنثی بودن تصمیمات سیاسی ، تضعیف مشارکت دموکراتیک و قویت نیروهای مسلط و حفظ وضع موجود» می دانند.
نکته مهم این است که بیشتر این متفکران «بیطرفی سیاسی» را با «بیتفاوتی سیاسی» یکسان نمیدانند. بسیاری از آنان از بیطرفی در پژوهش علمی یا داوری منصفانه دفاع میکنند، اما هشدار میدهند که بیتفاوتی نسبت به قدرت، عدالت و مسئولیت عمومی میتواند پیامدهای خطرناکی برای جامعه داشته باشد.
کارل مارکس اندیشمند برچسته نیز نسبت به مفهوم بیطرفی سیاسی بسیار بدبین بود. از نظر او، جامعه بر پایه تضاد منافع و کشمکش طبقاتی شکل گرفته است؛ بنابراین ادعای بیطرفی اغلب به پوشاندن این تضادها کمک میکند. نکات اصلی دیدگاه مارکس این بود که در جامعه طبقاتی، دولت، قانون و بسیاری از نهادها کاملاً خنثی نیستند و معمولاً منافع طبقه مسلط را بازتاب میدهند و کسی که در برابر بیعدالتی اجتماعی موضع نمیگیرد، عملاً به تداوم وضعیت موجود کمک میکند.او می گفت ایدئولوژیهای حاکم اغلب خود را «عقل سلیم» یا «بیطرف» معرفی میکنند، در حالی که ریشه در منافع اجتماعی مشخص دارند.
مارکس در کتاب ایدئولوژِی آلمانی و مانیفست استدلال میکند که آگاهی سیاسی مستلزم آشکار کردن منافع و روابط قدرت پنهان در پسِ ادعاهای بیطرفی است.
برتولت برشت نمایشنامه نویس مشهور جهان نیز که بیش از آنکه نظریهپرداز سیاسی باشد، هنرمند و روشنفکری متعهد بود. تاکیدداشت که هنر و روشنفکران نمیتوانند در برابر ستم و بیعدالتی صرفاً نظارهگر بمانند.یکی از مشهورترین جملات منسوب به او این مضمون را دارد:«کسی که حقیقت را نمیداند نادان است؛ اما کسی که حقیقت را میداند و آن را دروغ مینامد، جنایتکار است.»
در آثار برشت ، بیطرفی در شرایط ظلم و سرکوب اغلب به معنای جانبداری ضمنی از قدرت تلقی میشود.او می گفت :«سکوت روشنفکران میتواند به بقای نظامهای سرکوبگر کمک کند و هنر باید مخاطب را به تفکر انتقادی و کنش اجتماعی وادارد، نه اینکه صرفاً سرگرمکننده باشد. او در نمایشنامههایی مانند« زندگی گالیله» و «ننه دلاور » مسئله مسئولیت اخلاقی افراد در برابر قدرت و رویدادهای سیاسی بارها مطرح میشود.
وجه مشترک مارکس، برشت، گرامشی، آرنت و فوکو این است که «بیطرفی» را در بسیاری از موقعیتهای سیاسی نه یک وضعیت خنثی، بلکه موضعی میدانند که میتواند به نفع ساختارهای موجوداست.
برتولت برشت همچنین معتثد بود :«کسانی که خودشان را از سیاست به دور نگه میدارند، توسط احمقها اداره میشوند» . سواد سیاسی بعداز سواد زندگی، از ضروریات زندگی امروزی است و منجربه انتخاب سیاستمداران حرفهای برای اداره حکومت توسط شهروندان میشود. در صورت نا آشنایی شهروندان با دانش سیاسی، پوپولیستها بر عرصه قدرت رسوب میکنند و فقر و فساد را در جامعه حاکم مینمایند. «بدترین بیسواد، بیسواد سیاسی است زیرا بیسواد سیاسی کور و کر است، درک زندگی ندارد و نمیداند که هزینههای زندگی از قبیل قیمت نان، آزادی، مسکن، دارو و درمان همگی وابسته به تصمیمات سیاسی هستند. او حتی به جهالت سیاسی خود افتخار کرده، سینه جلو میاندازد و میگوید:««از سیاست بیزارم، من سیاسی نیستم!»
چنین آدم عوام و بیمسئولیتی نمیفهمد که بیتوجهی به سیاست است که زنان فاحشه و کودکان خیابانی میسازد، قتل و غارت را زیاد میکند و از همه بدتر بر فساد صاحبان قدرت میافزاید و استبداد را دامنگیر میکند!
برتولت برشت، میگوید: «این نوع از بیسوادی نه سن میشناسد، نه جنس، نه تحصیلات. میتوان تحصیلکردههای بیشماری یافت که دچار مشکل حاد بیسوادی سیاسی هستند و فقدان دادههای سیاسی در ذهنشان تمام قوای آنان را متمرکز بر “رجحان منافع فردی” کرده و آنانرا بیگانه با منفعت جمعی مینماید.
شعور سیاسی، حس مصالخ اجتماعی میآفریند و نبودش فرد را محصور در دایره تنگ منافع شخصی میکند.
سواد و شعور سیاسی، مدیریت کلان را برای دولتمردان و حاکمان پوپولیست سخت مینماید. از اینرو حکومتهای مستبد از رشد سواد سیاسی در جامعه جلوگیری میکنند و دشمن آزادی بیان و شفافیت سیاسی هستند. ولی بیشعوری سیاسی کار دولتمردان را سهل و بالطبع زندگی شهروندان را مشکل و طاقتفرسا مینماید.
شعور سیاسی در دنیای امروز نه اطلاعاتی فانتزی، بلکه یک نیاز اساسی است. برای راحت نفسکشیدن، در رفاه زندگیکردن و احساس شهروند مطالبهگر شدن، قدمگذاشتن به میدان سیاست عاری از دغلبازی، فریب و کاسبکاری معمولاً کار انسانهای از خودگذشته و بزرگ است که تنها به منافع و بهروزی جمع و به مردم و وطن خود میاندیشند. یک ملت غیرسیاسی و ناآگاه را به آسانی میتوان فریب داد و بههر راهی که سود طبقات ستمگر و مستبد در آن مثمر باشد، کشانید! به خصوص که فرد غیرسیاسی قادر نیست که رویدادهای جامعه را تحلیل نموده، عوامل پنهان در پس تبلیغات جاری را دریابد.
ماکیاول وقتی میگوید:«در جنگِ شرف، بیطرف بیشرف است»، منظورش ستایش خشونت نیست؛ او دارد درباره مسئولیت اخلاقی در لحظه بحران حرف میزند. در نگاه ماکیاول، بیطرفی همیشه نشانه خرد نیست؛ گاهی نشانه ترس از هزینه دادن است. وقتی حق و باطل، ظلم و عدالت، یا عزت و تحقیر روبهروی هم ایستادهاند، بی تفاوتی و کنار کشیدن یعنی واگذار کردن نتیجه به زورمندتر. ماکیاول واقعبین بود، نه آرمانگرا. او میدانست تاریخ را نه تماشاگران، بلکه تصمیمگیرندگان مینویسند. و کسی که در لحظه تعیینکننده «هیچ موضعی» ندارد،در عمل به نفع کسی کار میکند که قدرت بیشتری دارد. این بدان معنی است که شرف فقط در نیت نیست، در انتخاب است زیرا گاهی انتخاب نکردن،خودش غیراخلاقیترین انتخاب ممکن است.ماکیاول نمیگوید همیشه بجنگ؛میگوید وقتی پای شرف وسط است،پشتِ بیطرفی قایم نشوید ؟!
در خاتمه شاید نقل گقتار مارتین نیمولر کشیش پروتستان – و از مخالفان سرسخت هیتلر در آلمان بی مورد نباشد- بسیاری آن را اشتباها به برتولت برشت نسبت داده اند- کشیش مارتین نیمولر برای نشان دادن عواقب هولناک سکوت در برابر ظلم به دیگران یا بی طرفی و بی تفاوتی سیاسی نوشته شده است. نسخه اصلی و کامل این شعر تاریخی به شرح زیر است:
«اول به سراغ کمونیستها آمدند، سکوت کردم چون کمونیست نبودم.بعد به سراغ سوسیالیستها آمدند، سکوت کردم چون سوسیالیست نبودم.بعد به سراغ یهودیها آمدند، سکوت کردم چون یهودی نبودم.سرانجام به سراغ من آمدند، و دیگر کسی نمانده بود که برای اعتراض به پا خیزد.»
بازخوانی این گفتار تاریخی در ایران بعد انقلاب می تواند این عبارت باشد :
اول به سراغ سلطنت طلبان و بهائی ها رفتند ،سکوت کردم چون سلطنت طلب و بهائی نبودم. بعد به سراغ زنان بی حجاب رفتند سکوت کردم چون حجاب برایم مهم نبود ، بعد به سراغ مجاهدین و مارکسیست ها رفتند، سکوت کردم چون مجاهد و مارکسیست نبودم، بعد سراغ دگر اندیشان مذهبی رفتند ، سکوت کردم چون اساسا مذهبی نبودم ، سرانجام به سراغ من آمدند و دیگرکسی نمانده بود که برای اعتراض به پا خیزد».
درس گیری سیاسی –
امروز که جامعه در پسا پرده اعتراضات سال 1388 به بعد عموما سیاسی شده و مرز تعامل و تفاهم سیاسی با رژیم حاکم به خشونت و خون هزاران نفر آغشته شده همه اقشار جامعه که هریک به نوعی زهرجمهوری اسلامی را چشیده اند باید بر یک برنامه حداقل که می تواند« آزادی – دمکراسی – برابری سیاسی، اجتماعی ، قومیتی و جنسیتی» باشد توافق نمائیم تا بتوانیم این فیل زخم خورده را به زانو در آوریم که در غیراین صورت این فیل وحشی با ترمیم زخم های خود همگان را لگدمال خواهدکرد.
مبارزان کمونیست