منشور حمید تقوایی؛ همنشینی تلخ با قومپرستان و فدرالیستها
علی جوادی
چندی پیش اعلام شد که حزب موسوم به “کمونیست کارگری ایران” به رهبری حمید تقوایی با “کنگره جمهوریخواهان دموکرات و فدرال دموکرات” منشور همکاری امضا کرده است. در ظاهر، متن چیزی جز چند بند عمومی درباره آزادیهای سیاسی، سکولاریسم، برابری حقوقی، آموزش به زبان مادری و تشکیل مجلس موسسان نیست. سندی که اگر از فاصلهای دور نگاه کنید شاید بنظر برخی معقول به نظر برسد.
اما سیاست را با واژهها نمیسنجند، با مضمون اجتماعی و تعلق جنبشی و طبقاتی آن میسنجند. آنچه در اینجا رخ داده یک تاکتیک موقت یا لغزش سیاسی نیست. این سند نتیجه یک چرخش اجتماعی و جنبشی به اردوی راست جامعه است.
احزاب سیاسی معمولا ابتدا برنامههای خود را عوض نمیکنند، ابتدا “دوستان خود را عوض میکنند”. ائتلافهای تازه اغلب اولین علامت تغییر اردوگاه اجتماعی یک جریان است. وقتی حزبی که زمانی خود را نماینده سوسیالیسم طبقه کارگر معرفی میکرد به جای اتحاد با نیروهای کارگری به ائتلاف با جمهوریخواهان بورژوا و فدرالیستهای قومی روی میآورد، این دیگر “تاکتیک” نیست. از نتایج تغییر ریل سیاسی و اجتماعی است. و از اینجا باید وارد نقد شد.
توهمی به نام “همکاری”
نخستین توهمی که در دفاع از این سیاست مطرح میشود، ساده است: مگر همکاری نیروهای سیاسی چه ایرادی دارد؟ این پرسش ظاهرا بیطرفانه است اما دقیقا در همین ظاهر بیطرف فریب نهفته است. همکاری در سیاست امری خنثی نیست. همکاری اساسا میان نیروهایی شکل میگیرد که به جنبش اجتماعی معین و واحدی تعلق دارند.
کمونیسم کارگری نماینده جنبش اجتماعی طبقه کارگر است. جنبشی که افق آن پایان دادن به سلطه سرمایه و برپایی جامعهای آزاد و سوسیالیستی است. در مقابل نیروهایی که زیر عنوان “جمهوریخواه دموکرات” و “فدرال دموکرات” گرد آمدهاند به جنبشهای دیگری تعلق دارند: به طیفهای گوناگون بورژوازی، از نیروهای راست پروغربی و سکولار گرفته تا ناسیونالیستها قومی و فدرالیستها. در چنین شرایطی همکاری میان این دو اردو نه تنها مفید نیست بلکه در بسیاری شرایط مضر است. زیرا به معنای حل شدن جنبش سوسیالیستی در جنبشهای سیاسی طبقات استثمارگر جامعه است.
کمونیسم کارگری برای آیندهای متفاوت میجنگد. آیندهای که در آن جامعه از بنیاد دگرگون میشود. نیروهای جمهوریخواه بورژوایی برای بازآرایی قدرت در همان چهارچوب سرمایهداری تلاش میکنند. ائتلاف میان این دو اردو یعنی دفن آینده سوسیالیستی در گورستان سیاست بورژوایی.
“همه با هم” – اما همیشه با راست
دومین ستون این سیاست همان تز کهنه و فوق ارتجاعی “همه با هم” است. این تز در تاریخ معاصر ایران یک بار به آزمون گذاشته شد. در سالهای انقلاب ۱۳۵۷ نیز گفته میشد که همه نیروهای مخالف شاه باید متحد شوند. نتیجه چه شد؟ در سایه همین اتحاد، جنبش اسلام سیاسی به رهبری خمینی توانست هژمونی خود را بر تحولات انقلابی به کمک غرب حاکم کند و توانست یکی از خونینترین رژیمهای تاریخ معاصر ایران را بنا کند. “همه با هم” یعنی کنار گذاشتن استقلال سیاسی طبقه کارگر و حل شدن در اردوگاههای بورژوایی. یعنی به خاک سپردن آرمان آزادی و برابری و رهایی انسان در پای اتحاد با نیروهایی که دقیقا نماینده نظم نابرابر و استثمارگر موجودند.
این بار نیز نیز همان تز با ادبیاتی تازه بازتولید شده است: اتحاد همه نیروهای سرنگونی طلب. اما نیروهای سرنگونی طلب به یک اردو تعلق ندارند. از سلطنت طلبان تا ملی اسلامیها، از قوم گرایان تا سازمانهایی چون مجاهدین خلق ایران، هر یک نماینده منافع طبقاتی متفاوت و جنبش اجتماعی دیگری هستند. جمع کردن این نیروها زیر یک پرچم واحد نه سیاست رهایی بخش بلکه پروژهای ارتجاعی است که بارها در تاریخ مضرات خود را برای صفوف طبقه کارگر و کمونیسم جامعه نشان داده است.
و اینجا باید یک سؤال ساده اما گویا پرسید: اگر واقعا سیاست “همه با هم” است چرا در عمل این جریان، حزب موسوم به کمونیست کارگری، در دوران رهبری تقوایی هرگز به سمت چپ نمیچرخد؟ چرا هیچگاه شاهد آن نیستیم که این شعار به معنای ائتلاف گسترده با نیروهای کمونیست و چپ ترجمه شود؟ چرا “همه با هم” همیشه به معنای رفتن به سوی راست است؟ چرا این سیاست هیچگاه به اتحاد با نیروهای سوسیالیست و کارگری نمیانجامد اما بارها به نزدیکی با جمهوریخواهان بورژوایی، فدرالیستها یا حتی سلطنت طلبان ختم شده است؟ پاسخ روشن است. “همه با هم” در اینجا یک شعار خنثی نیست. جهت واقعی آن را نشان میدهد: ائتلاف با راست.
فدرالیسم قومی: کارخانه نفرت و در هم شکستن جامعه
اما خطرناکترین بخش این ائتلاف در جایی دیگر نهفته است: پذیرش همزیستی سیاسی با پروژه فدرالیسم قومی. منصور حکمت در نقد فدرالیسم هیچ ابهامی باقی نگذاشت. پروژه فدرالیسم در جامعهای مانند ایران نه راه حلی برای “دموکراتیزه” کردن جامعه بلکه پروژهای عمیقا ارتجاعی است که جامعه را از درون میشکند.
فدرالیسم قومی یعنی تبدیل شهروندان به “ملیتها”. یعنی جایگزین کردن هویت انسانی با هویتهای قبیلهای و قومی. یعنی به جای آنکه کارگر، زن، انسان و شهروند مبنای سیاست باشد قوم و خون و زبان به محور سیاست تبدیل شود. این سیاست بلافاصله یک سوال مسموم را به مرکز سیاست میبرد: سرزمین از آن چه قومی است؟ و همین سؤال آغاز فاجعه است. وقتی سیاست بر مبنای قومیت تعریف شود جامعه دیگر مجموعهای از شهروندان برابر نیست. تبدیل میشود به میدان رقابت “ملیتها” بر سر زمین و قدرت. تاریخ معاصر جهان نمونههای خونین این سیاست را کم ندارد. از بالکان تا قفقاز. در همه این موارد ناسیونالیسم قومی با شعار “حقوق ملی” آغاز شد و به نفرت قومی، پاکسازی قومی و جنگهای خونین بر سر سرزمین انجامید. فدرالیسم قومی دقیقا همین منطق را بازتولید میکند.
در این منطق هر قوم باید سرزمین خود را داشته باشد، دولت محلی خود را داشته باشد و قدرت سیاسی را در چارچوب مرزهای قومی تعریف کند. و بدبختی اینجاست که مردم منتسب به “ملتهای” مختلف ادعاهای مشترکی بر جغرافیای واحدی دارند. در شهرهایی زندگی میکنند که محل زندگی مردم مختلفی است. نتیجه نه برابری است نه آزادی بلکه بازار مکاره و خونینی از رقابت ناسیونالیستهای قومی که هر یک با پرچم هویت برای سهم خود از قدرت میجنگند.
کمونیسم کارگری در مقابل این منطق و این سیاست میایستد. برای کمونیسم کارگری انسان نه ترک است نه فارس نه کرد نه عرب. انسان است. حقوق انسان از قومیت او ناشی نمیشود بلکه از انسان بودن او ناشی میشود. انسان برابر، آزاد و متساوی الحقوق.
بهانهای به نام “نقاط مشترک”
مدافعان این ائتلاف میگویند همکاری بر اساس “نقاط مشترک” و نه تفاوتها صورت گرفته و در اینجا الزاما به معنای پذیرش فدرالیسم نیست. اما این استدلال چیزی جز یک توجیه پوچ نیست. چرا؟
در سنت کمونیسم کارگری سیاست در قبال این جریانات کاملا روشن بوده است. در اسناد و قطعنامههای حزب کمونیست کارگری در دوره رهبری منصور حکمت تاکید شده بود که کمونیستها در برابر ناسیونالیسم و قوم گرایی باید سیاست افشا، نقد و ایزوله کردن و نه همکاری با آنها را در پیش بگیرند. در آن اسناد به روشنی تصریح شده است که ناسیونالیسم قومی یکی از موانع اتحاد طبقاتی کارگران است و باید در جامعه افشا شود. وظیفه کمونیستها این نبود که با چنین جریاناتی بر سر حداقل مشترک بنشینند بلکه وظیفه شان این بود که جامعه را در برابر این پروژهها واکسینه کنند.
اما در اینجا دقیقا عکس آن اتفاق افتاده است. به جای نقد و افشا، همکاری. به جای طرد، مشروعیت دادن. به جای ایزوله کردن، امضای منشور مشترک. شرم آور است. و همین نشان میدهد که این سیاست نه ادامه سنت کمونیسم کارگری بلکه نتیجه و از تبعات گسست از آن است.
طبقه کارگری که در این منشور وجود ندارد
در تمام این منشور حتی یک بار هم نامی از طبقه کارگر برده نمیشود. گویی جامعه ایران بدون کارگران وجود دارد.
گویی آن دهها میلیون کارگری که چرخ اقتصاد این جامعه را میگردانند در سیاست جایی ندارند. گویی جامعه نه از کارخانه ها و معادن و کارگاه ها و بیمارستان ها و شبکه های حمل و نقل و خدمات شهری تشکیل شده است، بلکه صرفا از “شهروندان انتزاعی” و “جریانهای سیاسی” ساخته شده است.
این حذف ساده یک واژه نیست. این حذف یک طبقه اجتماعی است. در جامعه ای که اکثریت عظیم مردم آن مزد بگیرند، در جامعه ای که تولید ثروت، حرکت اقتصاد، گردش کالا، کار بیمارستان ها، مدارس، حمل و نقل و کل زندگی اجتماعی بر دوش کارگران قرار دارد، حذف طبقه کارگر از یک منشور سیاسی تصادفی نیست. این سکوت، سکوتی کاملا آگاهانه است.
وقتی از کارگر سخن گفته نشود، وقتی از مبارزه طبقاتی سخنی در میان نباشد، وقتی از استثمار و سلطه سرمایه نامی برده نشود، سیاست به سرعت به میدان رقابت جناحهای مختلف طبقه بورژوازی تبدیل میشود. در چنین متنی “مردم” وجود دارند، اما نه به عنوان طبقه ای که استثمار میشود و برای رهایی خود میجنگد، بلکه به عنوان جمعیتی بی شکل که قرار است در چارچوب نظم سرمایه داری “حقوق مدنی” دریافت کند. این همان جایی است که مرز میان کمونیسم کارگری و سیاست بورژوایی آشکار میشود. کمونیسم کارگری از طبقه کارگر و مبارزه طبقاتی آغاز میکند. از واقعیت استثمار. از این حقیقت ساده که جامعه سرمایه داری بر استثمار نیروی کار میلیونها کارگر بنا شده است.
اما در این منشور، طبقه کارگر نه نیروی اجتماعی تغییر است، نه موضوع سیاست است، و نه حتی موضوعی است که باید از آن نام برد. این منشور برنامه ای برای بازآرایی قدرت در همان چهارچوب نظم سرمایه داری است.
وزن واقعی این ائتلاف
نکته مهم دیگر این است که این ائتلاف حتی در میان جمهوریخواهان نیز نیروی اصلی نیست. “کنگره جمهوریخواهان دموکرات و فدرال دموکرات” جریانی حاشیهای است. ترکیبی از گروههای کوچک، شبکههای قومی و فعالان پراکنده خارج از کشور. بخشی از عناصر و جریانات حاضر در آن حتی از سیاستهای جنگ طلبانه آمریکا و اسرائیل در مقابل رژیم آدمکشان اسلامی، جنگ تروریستها، دفاع میکنند. چنین جریانی نه پایگاه اجتماعی قابل توجهی دارد و نه در داخل جامعه ایران نیروی تعیین کنندهای است. اینکه حزبی که زمانی ادعای نمایندگی جنبش سوسیالیستی طبقه کارگر را داشت اکنون به چنین ائتلاف هایی پناه میبرد بیش از هر چیز نشانه درماندگی سیاسی و بی افقی آن است.
مجلس موسسان: بازتولید پارلمانتاریسم بورژوایی
یکی از نکات کلیدی این منشور تاکید بر تشکیل مجلس موسسان است. در ظاهر این طرح با شعار “حاکمیت مردم” عرضه میشود. اما در واقع چیزی جز بازتولید همان منطق پارلمانتاریسم بورژوایی نیست.
کمونیسم کارگری از ابتدا موضع متفاوتی داشته است. از نظر ما عالیترین ارگان قدرت سیاسی در جامعه نه پارلمان و نه مجلس موسسان بلکه “کنگره سراسری شوراهای نمایندگان مردم” است. شوراها شکل واقعی دخالت مستقیم مردم در سیاست هستند. شوراها ارگانهایی هستند که از دل محل کار، محل زندگی و مراکز واقعی حیات اجتماعی برمیخیزند. نمایندگان شوراها قابل عزل اند، پاسخگو هستند و مستقیما به توده وسیع مردم متکی اند.
در مقابل، مجلس موسسان همان منطق پارلمان را بازتولید میکند: نمایندگانی که پس از انتخاب عملا از کنترل مردم خارج میشوند و سیاست را به حرفه سیاستمداران تبدیل میکنند. تجربه انقلاب ۵۷ نیز دقیقا همین را نشان داد. آن زمان نیز گفته شد که “مجلس خبرگان” نماینده اراده مردم است. اما در عمل آن مجلس ابزار تثبیت قدرت اسلام سیاسی شد. مجلس موسسان مفروض هم در همین چارچوب قرار دارد. این نهاد به هیچ وجه نماینده دخالتگری واقعی تودههای مردم در تعیین سرنوشت جامعه نیست. نماینده نیرویی احتمالی راستی است که هژمونی سیاسی را در تغییر رژیم بدست آورده است.
از نظر کمونیسم کارگری حتی در دورهای که به آن “گذار” گفته میشود، اگر قرار است نمایندگان مردم انتخاب شوند تنها نهادی که مشروعیت دارد شوراهای مردم و کنگره سراسری نمایندگان شوراها است. این کنگره است که میتواند قانون اساسی را تعیین کند. این کنگره است که اراده واقعی مردم را نمایندگی میکند. پروژه مجلس موسسان در مقابل تلاشی است برای محدود کردن دخالت مستقیم مردم و انتقال قدرت به ساز و کارهای کلاسیک سیاست بورژوایی.
و طنز تلخ تاریخ اینجاست که همین تز زمانی در درون حزب کمونیست کارگری توسط کورش مدرسی مطرح شد و به یکی از مبانی شکاف عمیق در آن حزب تبدیل شد. در آن زمان حمید تقوایی در صف مخالفان این تز قرار داشت. امروز همان جریان نه تنها این سیاست را پذیرفته بلکه آن را در قالب یک ائتلاف رسمی امضا کرده است.
آموزش به زبان مادری و پروژه قوم گرایی
بند دیگر این منشور تاکید بر آموزش به زبان مادری است. کمونیسم کارگری همیشه از حق انسانها برای استفاده از زبان مادری دفاع کرده است. هیچ زبانی نباید تحمیل شود. هیچ زبانی نباید رسمی و اجباری باشد. اما تبدیل کردن آموزش به زبان مادری به مبنای سازماندهی سیستم آموزشی در مناطق قومی چیز دیگری است.
این دقیقا همان پروژهای است که ناسیونالیستهای قومی دنبال میکنند: تبدیل زبان به مرز سیاسی. در مقابل کمونیسم کارگری میگوید جامعه باید یک زبان اداری و آموزشی مشترک داشته باشد که از میان زبانهای رایج در جامعه انتخاب میشود و در کنار آن آموزش زبانهای دیگر آزاد باشد. از طرف دیگر ما بر ضرورت آموزش گسترده زبان انگلیسی از سنین پائین تاکید میکنیم تا جامعه بتواند در طی یک پروسه زمانی به این زبان هم مسلط شود و به این اعتبار به دانش جهانی دسترسی مستقیم و ساده تری داشته باشد.
لبخند نروژ: عکس یادگاری یک چرخش تاریخی
و سرانجام باید این واقعیت را نیز گفت: این مسیر در نهایت به جایی رسید که شاید از ابتدا قابل پیش بینی بود. حمید تقوایی در نهایت به عبدالله مهتدی رسید. آن لبخندهای مشهور در کنفرانس حقوق بشر در نروژ با عبدالله مهتدی تصادفی نبود. آن عکسها فقط یک لحظه دوستانه نبودند. آن لبخندها تصویر فشرده یک چرخش سیاسی کامل بودند.
در پس این ملاقاتها تلاش شد واژه های قدیمی ناسیونالیسم قومی کنار گذاشته شود و با اصطلاح شیک “اتنیک” جایگزین گردد. گویی با تغییر نام میتوان ماهیت ارتجاعی یک جریان را تغییر داد. گویی اگر باندهای قوم پرست را به جای “قوم گرا” “اتنیک” بنامیم ناگهان از یک پروژه ارتجاعی به یکباره به پروژه ای “دموکراتیک” تبدیل میشوند. این ساده لوحی سیاسی اگر خنده دار نبود باید گریه آور میبود.
زمانی منصور حکمت پس از چرخش به راست عبدالله مهتدی، در زمان جنگ آمریکا علیه عراق، از “فقط دو گام به پس” نام برد. اما اگر مهتدی فقط با دو گام به پس حرکت کرد و سرانجام به اینجا رسید که می بینیم و به پیاده نظام آمریکا و اسرائیل تبدیل شده است، رهبری کنونی حزب موسوم به کمونیست کارگری نه با دو گام بلکه با سرعتی سرگیجه آور به سمت راست چرخید و هر روز یک شاهکار جدید تولید میکند.
تاسف آور است. میتوانستند کمونیست بمانند. میتوانستند بر همان سیاستهای دوران منصور حکمت و برنامه “دنیای بهتر” باقی بمانند. اما نه. آن راه را ترک کردند. و اکنون سرانجام راهشان آنان را به جایی رسانده است که زمانی خودشان آن را نقد میکردند. تاریخ گاهی اینگونه بی رحمانه قضاوت میکند.
سخن پایانی
کمونیسم کارگری نامی پر افتخار در تاریخ مبارزه برای آزادی و برابری و رهایی سوسیالیستی در ایران است. اما احزاب با نامشان شناخته نمیشوند. با جایگاه طبقاتی و اجتماعی و جنبشی شان شناخته میشوند. نام “کمونیسم کارگری” را نمیتوان با خط مشی راست و با ائتلاف با بورژوازی حفظ کرد.
جریانی که به جای اتکا به جنبش سوسیالیستی طبقه کارگر به ائتلاف با نیروهای بورژوایی پناه میبرد دیگر هیچ تعلقی به کمونیسم ندارد. این جریان اکنون عملا به یک سوسیال دموکراسی درمانده و راست تبدیل شده است. و اگر هنوز در درون این حزب کسانی هستند که به سنت کمونیسم منصور حکمت باور دارند اکنون لحظه انتخاب است. یا باید در برابر این چرخش بایستند. یا از حزبی که تنها نام کمونیسم کارگری را حمل میکند عبور کنند، با این مسیر خداحافظی کنند و این حزب را ترک کرده به صفوف واقعی کمونیسم کارگری بپیوندند! زیرا تاریخ به نامها احترام نمیگذارد. به اردوگاه سیاسی و طبقاتی احترام میگذارد.
۱۲ مارس ۲۰۲۶
مبارزان کمونیست