طنزی تفکربرانگیز از سایت
اخبار جزیره معمولی:[1]
خرابکاریهای افبیآی داره کار رو برای وانمود کردن به قبول مردن اپستاین[2] واقعاً سخت میکنه.
دوشنبه ۹ فوریه ۲۰۲۶، ۲۰ بهمنماه ۱۴۰۴
برگردان به فارسی از نادر ثانی
جفری اپستاین و گیزلین مکسول
آنقدر ماجرای اپستاین عجیب غریب شده که حتی روزنامهنگارهای عاقلی مثه من دارن میگن “ظاهراً خودکشی کرده”. دیگه واقعاً قاطی کردیم! به نظر میرسه اینم یه نمونهی دیگهست که ما خوشباورها قبول میکنیم، بعد میفهمیم بهمون دروغ گفتن. آدم فکر میکنه که تا حالا باید یه چیزی یاد گرفته باشیم، مگه نه؟
بیانصافی نیست اگه بگیم که ۲۴ ساعت گذشته واقعاً گیجکننده بوده. ”گیزلین مکسول”[3] همه رو شگفتزده کرد: اون تو سلولش خودکشی نکرده. و به نظر میرسه دوستپسرش هم احتمالاً خودکشی نکرده باشه. حالا من موندم یه دوراهی: برم توی کارپوشوندن ماجرا بمونم، یا برای یه بارم شده راستشو بگم؟
بذار فکر کنم…
آشکاره که اگه اپستاین خودشو نکشته باشه، یعنی یا کشتنش یا فراریاش دادن. ولی نمیفهمم برای چی، چون رئیسجمهور ترامپ[4] معلومه که چیزی برای پنهان کردن نداره و کاش پاتل[5] هم آدمی به همین درستکاریه. شاید هیلاری کلینتون[6] براش صحنهسازی کرده که نذاره حقیقت رو درباره یوفوها[7] فاش کنه. توضیح معقول دیگهای وجود نداره…
دلم میخواد ولش کنم برم بخوابم، اما حیف که یه چیزایی هست که به هیلاری نمیچسبه، چیزایی که فکر نکنم بشه به زُهران ممدانی[8] هم چسبوند؛ اونم که مسلمونه.
مثلاً: پروندههای اپستاین نشون میده یه نفر از وزارت دادگستری[9] بیانیه مرگ اپستاین رو ۲۴ ساعت پیش از خودکشیِ ادعایی اون نوشته بوده. حالا این شاید یه توضیح ساده داشته باشه. مثلاً یه جور فناوری که توسط شرکت نرمافزار پالانتیر[10] ساخته شده که میتونه آینده رو ببینه. یا شاید غلط تایپی بوده. من دیگه دارم کودنبازی درمیآرم.
اگه همهچیز اینقدر راحت توجیه میشد…
تصاویر جدیدی که افشا شدن یه نورِ حرکتی رو نشون میدن که از جلوی دوربین مییاد، چیزی که قبلاً اعلام نکرده بودن. اینم اضافه کن به اون همه عجایب قبلی، مثل اینکه وزارت دادگستری دسامبر سال گذشته اشتباهی یه ویدیوی جعلی منتشر کرد و سریع پاکش کرد، و بعد ویدیوی رسمی رو با بخشهای حذفشده منتشر کرد. حتی من دیگه نمیتونم برای این چرندیات بهونه بیارم. این کثافتهای بیخاصیت چه کسایی هستن؟
انگار اینا به اندازهی کافی برای مخفی کردن سخت نبودن، وزارت دادگستری اعتراف کرد ـ حقیقتاً اعتراف کرد ـ که جعبهها رو ملافه پیچیدن و به جای جسد اپستاین عرضه کردن. میگن این یه فریب برای گول زدن رسانهها بوده که جسد واقعی رو قایمکی ببرن بیرون. این چرندیات رو قاطی کن با اعترافشون که هارد دیسک دوربینها خراب شده بوده و بعد از مرگ اپستاین پاکشون کردن و عوضشون کردن، میبینی که چه سوژهی شاهکاری برای تئوریهای توطئه ساخته شده!
وای خدایا، تئوریسینهای توطئه دیگه غیرقابل تحمل میشن چون هرچی بیشتر نگاه میکنم، این مزخرفات بدتر میشن…
یادتونه اون یارو از سایت کارتونی ۴چن[11] رو که ۳۸ دقیقه پیش از اعلام مرگ اپستاین پست گذاشته بود؟ اونی که گفت نگهبان زندانه و اپستاین رو فراری دادن و جسد عوض کردن؟ خب، پروندههای اپستاین تأیید میکنه افبیآی تحقیق کرده و اون یارو واقعاً نگهبان زندان بوده و زمانی که دربارهاش حرف زده زمان شیفت کاریش بوده.
شک دارم بذارن اینم بندازم گردن زُهران. پس اگه شما هم مثل من عاشق ترامپی هستین، فقط داد بزنین “اون یارو ۴چنی دروغگوئه!” چاره دیگهای نیست؟ یعنی راستش یه عکس از جسد اپستاین منتشر کردن که خالکوبی رو بازوش نیست. واقعاً یادشون رفته رو اون مقتولِ شبیهسازیشده یه خالکوبی جعلی بکشن! عجب…
اپستاین تو یه جلسه بازپرسی ۲۰۱۷ تأیید کرده بود از ۱۸ سالگی اون خالکوبی رو داشته. خالکوبی سیمخاردار تو پروندهها هست. حالا ما داریم میگیم تو دو سال بین بازپرسی و مرگش پاکش کرده. امیدوارم این چرندیات رو باور کنین، چون من دیگه دارم کلافه میشم…
و حالا برسیم به این که اپستاین دو هفته قبل از مرگش تقریباً با خفگی/حلقآویز مرده بوده. اول انداخته بود گردن همسلولیاش، بعد گفته گیج بودم یادم نمییاد چی شد، ولی با این وجود بعدش خواسته با همون همسلولی بمونه. به روانشناس زندان گفته اپستاین اهل خودکشی نیست و برای آسیب زدن به خودش زیادی ترسوئه. خیلیا که اپستاین رو میشناختن، از برادرش تا پیشخدمتش، گفتن خودکشی نمیکنه. حتی گیزلین گفته باور نمیکنه خودشو کشته باشه.
بعدش این قضیه دستوپاگیر که یکی با پهپاد رفته بالای جزیره اپستاین و شاید زنده گیرش انداخته. اپستاین شاید واقعاً اولین یهودی باشه که پس از عیسی از بین مردهها برگشته، هرچند به گُردهی قبلیش نمیرسه. اما من که باز هم از عیسی متنفرترم، چون به مردم درمان همگانی داد. کمونیست لعنتی.
خلاصه، این همه ماجرا من رو چنان خسته کرده که دیگه نمیتونم توی لاک خودم بمونم. اگه اجازه بدین، برم با “لیتیشف ۱”[12] یک دست فورتنایت[13] بازی کنم. نپرسین اون کیه…
[1] Normal Island News
[2] Epstein
[3] Ghislaine Maxwell
[4] Donald Trump
[5] Kash Patel
[6] Hilary Clinton
[7] UFO
[8] Zohran Mamdani
[9] Department of Justice (DOJ)
[10] Palantir
[11] 4Chen
[12] littlestjeff1
[13] Fortnite
یانه بنگتسُن[1]:
پل روبسون[2]، هنرمندی که علیه نژادپرستی ایستاد و برای سوسیالیسم مبارزه کرد.
جمعه ۲۳ ژانویه ۲۰۲۶
برگردان به فارسی و تنظیم از نادر ثانی
https://proletaren.se/artikel/38887/
پال روبسون در حال خواندن برای کارگران کشتیسازی مور[3] در اوکلند[4]، کالیفرنیا، سال ۱۹۴۲.
پیشگفتار برگرداننده متن:
روز ۲۳ ژانویه ۲۰۲۶ (سوم بهمنماه ۱۴۰۴) پنجاهمین سالگرد درگذشت پل روبسون، یکی از برجستهترین خوانندگان باس جهان، و همچنین مبارزی استوار برای سوسیالیسم و برابری نژادی بود. در این نوشته که بر پایه نوشتهای از «یانه بنگتسُن)» که در نشریه “پرولتَرِن[5]” ارگان حزب کمونیست سوئد[6]، تهیه شده است تصویری از یکی از انقلابیترین هنرمندان ایالات متحده آمریکا در زمانه خود ترسیم میشود.
“چرا اگر اینقدر از آمریکا متنفرید، به روسیه نمیروید؟” این نسخه مدرن طعنههایی است که اینروزها از دهان اراذل و اوباش با گرایشهای راست افراطی همانند وابستگان به حزب “دموکراتهای سوئد[7]” بیرون میآید، کسانی که تفاوت بین روسیه امروزی و آنچه روزگاری اتحاد جماهیر شوروی بود را درک نمیکنند.
پل روبسون با صراحت بیشتری با این پرسش زمانی که در ۱۲ ژوئن ۱۹۵۶، نمایندگان کنگره ریچارد آرنس[8] و گوردون شرر[9] در واشنگتن، در جریان بازجویی از روبسون در کمیته بدنام فعالیتهای غیرآمریکایی سناتور جوزف مککارتی [10](کمیتهای در مجلس نمایندگان ایالات متحده آمریکا که نام کمیته مجلس نمایندگان در مورد فعالیتهای غیرآمریکایی HUAC را بر خود داشت[11]) این پرسش را مطرح کردند مواجه شد:
«شما که اتحاد جماهیر شوروی را اینقدر تحسین میکنید و در آنجا بودید، چرا همانجا نماندید؟»
روبسون از جای برخاسته و با آرامش پاسخ داد:
«در اتحاد جماهیر شوروی برای اولین بار احساس کردم یک انسان کامل هستم. هیچ پیشداوری نسبت به رنگ پوستم به آنگونه که در کرانه میسیسیپی با آن روبرو هستم، هیچ پیشداوری در مورد من مانند آنچه در واشنگتن نسبت به من بارز است وجود نداشت. اولین بار بود که احساس کردم یک انسان هستم. در آنجا فشار داشتن رنگ پوست متفاوت را، آنگونه که امروز در این کمیته احساس میکنم، احساس نکردم.»
روبسون در ادامه اینگونه گفت:
«پدرم یک برده بود و سیاهپوستانی مانند من برای ساختن این کشور جان باختند. من در اینجا خواهم ماند و درست مانند شما سهمی از آن را خواهم گرفت. و هیچ انسان فاشیستمزاجی مرا از اینجا نخواهد راند. آیا واضح است؟ من طرفدار صلح با اتحاد جماهیر شوروی هستم، و طرفدار صلح با چین هستم، اما طرفدار صلح یا دوستی با فاشیست فرانکو نیستم، و طرفدار صلح با آلمانیهای فاشیست نازی نیستم. من طرفدار صلح با انسانهای شرافتمند هستم.».
پال لروی باستیل رابسون[12] در ۹ آوریل ۱۸۹۸ (۲۰ فروردینماه ۱۲۷۷) در شهر پرینستون[13] در ایالت نیوجرسی[14] در ایالات متحده آمریکا به دنیا آمد. پدرش ویلیام رابسون[15] یک برده فراری و مادرش ماریا باستیل[16] یک آموزگار بود. پدرش پس از فرار و رساندن خود به نیوجرسی آغاز به سوادآموزی و پس از آن تحصیل الهیات کرده و توانسته بود کشیش یکی از کلیساهای پروتستان شود. پال با وجود شرایط نامناسب پیرامون، تحصیلات خود را در “دانشگاه روتگر”[17] در نیوجرسی را آغاز کرده و همزمان از سویی به ورزش (بسکتبال، بیسبال و فوتبال آمریکائی) روی آورده و از سویی دیگر به فعالیتهای دانشجویی روی آورد. چند سال بازی در فوتبال حرفهای، درآمدی را تضمین کرد که توانست هزینه تحصیل در “دانشگاه کلمبیا”[18] در نیویورک[19] را پرداخته و دوران تحصیل خود را در این دانشگاه به پایان رساند. روبسون در خلال این سالها در رشته حقوق قضایی تحصیل کرد و به عنوان وکیل فارغالتحصیل شد. در همین دوره بود که در گروهی که در محله هارلم[20] در نیویورک مشغول به فعالیت در زمینه تئاتر آماتور بودند فعال شد. موفقیتهای او به گونهای بود که از سویی امروز او را یکی از بهترین بازیکنان فوتبال آمریکایی در سطح داشگاهی به شمار میآورند.
از سویی دیگر نویسنده سرشناس یوجین اونیل[21] از او دعوت کرد که در دو نمایشنامه نوشته او به ایفای نقش بپردازد. شرکت پال در این تئاترها به آن منجر شد که در سال ۱۹۳۳ از او برای ایفای نقش در فیلمی که بر اساس یکی از این نمایشنامهها، امپراطور جونز، تهیه میشد دعوت به عمل آید. در این دوران بود که پال رابسون در کنار فعالیتهای هنری خود، خوانندگی را نیز آغاز کرد. او صدای باس فوقالعادهای داشت و در با بهرهگیری از همین صدای فوقالعاده بود که چندی بعد ترانه فراموشنشدنی “رودخانه پیر[22]” را از خود به جای گذاشت.
در همین دوران بود که پال روبسون با نویسنده مشهور “یوجین اونیل” (۱۹۵۳-۱۸۸۸) که فیلمنامه چندین نمایشنامه از جمله «سفر طولانی روز به درون شب»[23] را نوشته بود، دوست صمیمی شده بود. اونیل در سال ۱۹۲۱ نمایش «امپراتور جونز»[24] و در سال ۱۹۲۴ «همه بچههای خداوند بال دارند»[25] را نوشته بود.
در سال ۱۹۳۶، اونیل به خاطر «نمایشنامههای سرشار از قدرت، صداقت و احساس شدید و درک مستقل و تراژیک» برنده جایزه نوبل ادبیات شد. در همان سال، روبسون نیز بر صحنههای بزرگ سینمایی ظاهر شده و در نقش جو[26] کارگر بندری، یکی از نقشهای اصلی را در نسخه سینمایی “قایق نمایشی”[27] بازی کرد. روبسون در این فیلم با صدای باس خود، سه بار ترانه “رودخانه پیر” را با موسیقی “جروم کرن”[28] و اشعار “اسکار هامرشتاین دوم”[29] اجرا کرد – و این یک منجر به یک موفقیت جهانی شد.
شرایط زندگی سیاهپوستان در ایالات متحده آمریکا در این دوران به گونهای بود که بخش بزرگی از سیاهپوستان روی به فعالیتهای اجتماعی و سیاسی میآوردند. پال نیز وارد فعالیتهای سوسیالیستی شده و هر چه بیشتر به حزب کمونیست ایلات متحده[30] نزدیک شد. روبسون که به خوبی متوجه شده بود که از شهرتی بینالمللی برخوردار شده است، برای نشان دادن همبستگی خود با تودههای تحت ستم جهان فعالیتهای انترناسیونالیستی خود را آغاز کرده و شروع به سفرهای آگاهگرانه نمود.
پال روبسون در سال ۱۹۳۴ سفری به اتحاد جماهیر شوروی نمود و در آنجا هرچه بیشتر به این واقعیت باور آورد که اندیشه کمونیستی راه گذار از جامعهای تحت کنترل سرمایه و مملو از نژادپرستی به جامعهای آزاد و برابر میباشد.
رابسون در خاطرات خود نوشته است که مبارزه علیه فاشیسم در طول جنگ داخلی اسپانیا نقطه عطفی بود که او را بیش از پیش به یک فعال سیاسی تبدیل کرد. او از کنسرتهایش برای حمایت از جمهوریخواهان اسپانیا که علیه فاشیستها میجنگیدند استفاده کرده و در سال ۱۹۳۸ برای حمایت فعال از انقلابیون اسپانیایی به اسپانیا سفر کرد.
در سال ۱۹۴۹ پل روبسون در جریان یک سفر طولانی به اروپا بار دیگر از اتحاد جماهیر شوروی دیدار کرد. سفری که او را در هفته آخر آوریل به سوئد نیز برد. در اول ماه مه، روبسون همراه با “فریچُف لاگر”[31] نماینده کمونیست در مجلس سوئد ابتدا در راهپیمایی اول ماه مه حزب کمونیست سوئد در استکهلم راهپیمایی کرد. راهپیمایی، که از جمله بسیاری از مبارزان کمونیست اسپانیا و بخش پرشماری از اتحادیه کارگران سوئد در آن حضور داشتند، این تظاهرات ۸۰۰۰ نفر را گرد آورد. و میتینگ پس از آن در منطقه “یَردت”[32] در استکهلم بیش از ۴۰ هزار نفر را جمع کرد. در در مراسم اول ماه مه ریکارد آرنس[33]، بخشی از سخنان روبسون را به اینگونه نقل کرد:
«من یک ثانیه هم تردید نمیکنم که صریح و روشن بگویم: من متعلق به جنبش مقاومت آمریکا هستم که علیه امپریالیسم آمریکایی مبارزه میکند، درست به همانگونه که جنبش مقاومت علیه هیتلر مبارزه کرد. اگر محرکان جنگ آمریکایی فکر میکنند که میتوانند میلیونها سیاهپوست آمریکا را برای جنگی علیه این کشورها (یعنی اتحاد جماهیر شوروی و دموکراسیهای مردمی) به دست آورند، پس باید بدانند که این هرگز اتفاق نخواهد افتاد. چرا سیاهپوستان باید علیه تنها ملتهای جهان بجنگند که در آن تبعیض نژادی ممنوع است و مردم میتوانند آزادانه زندگی کنند؟ هرگز! من به شما اطمینان میدهم، آنان هرگز نه علیه اتحاد جماهیر شوروی و نه علیه دموکراسیهای مردمی نخواهند جنگید.». سپس آرنس رو به روبسون کرده و از او پرسید: “آیا شما این اظهارات را کردهاید؟”
روبسون در پاسخ با خونسردی کامل گفت:
«دقیقاً چنین سخنانی را به خاطر نمیآورم. اما آنچه امروز کاملاً روشن است این است که نهصد میلیون انسان رنگینپوست دیگر به شما گفتهاند که چنین نخواهند کرد. چهارصد میلیون نفر در هند، و میلیونها نفر دیگر در همه جا، به شما گفتهاند که مردم رنگینپوست برای هیچکس دیگر نخواهند مرد: اما آنان آمادهاند که برای استقلال خود جان خود را از دست بدهند. ما با پانزده میلیون انسان رنگینپوست سر و کار نداریم، ما با صدها میلیون نفر سر و کار داریم.».
پل روبسون هنگامی که در سال ۱۹۴۹ از سوئد دیدار کرد، در راهپیمایی اول ماه مه حزب کمونیست سوئد شرکت کرد. در گردهمآیی پس از آن ۴۰ هزار نفر در یَردت استکهلم جمع شدند.
روزنامه نی داگ[34]، ارگان حزب کمونیست سوئد[35] در آن دوران، درباره گردهمآیی یادشده در بالا اینگونه نوشت:
«حضور رکوردشکن در گردهمآیی اول ماه مه کمونیستها. تظاهرات قدرتمند در سراسر کشور برای صلح […] تحت شعارهای صلح، آزادی، سوسیالیسم.»
پل روبسون خود نیز در این گردهمآیی سخنرانی کرد (و در اینجا بخشی از این سخنرانی از “نی داگ” با همان زبان و واژگانی که خود روبسون استفاده کرد نقل شده است)، سخنرانی که بخشهای زیادی از آن به همان اندازه میتوانست امروز ایراد شود:
«مسئله به اصطلاح سیاهپوستان، در اصل یک مسئله کارگری است. ۹۵ درصد از مردم سیاهپوست در ایالات متحده آمریکا و سایر نقاط جهان، آفریقا و هند غربی، کارگر هستند. آنان حیوانات باربر جلوه داده میشوند. بنابراین، مبارزه سیاهپوستان کاملاً با مبارزه مردم کارگر منطبق است. امروز این مبارزه، مبارزهای برای صلح است. اقتصاد جنگی کنونی[36] با بارهایش بر دوش مردم کارگر، به معنای سودهای کلان برای ثروتمندان و دستمزدهای پایینتر برای کارگران است…
کشور من چگونه ساخته شد؟ دهها میلیون سیاهپوست از موطنشان ربوده شدند تا بر پشت خود بخشهای بزرگی از ایالات متحده آمریکا را بسازند. میلیونها اروپایی سفیدپوست از فقرای انگلیس، فقرای اروپای شرقی، اسکاتلند، اسکاندیناوی، زردپوستان از چین، قهوهایپوستان از آمریکای لاتین و هندوستان، رنج کشیدند و خون دادند تا ثروت عظیمی برای عدهای قلیل ایجاد کنند، در حالی که بسیاری از آنها خودشان هنوز در مرز گرسنگی زندگی میکنند. امروز بیش از یک سوم مردم آمریکا لباس نامناسب، مسکن نامناسب و تغذیه نامناسب دارند…».
پس از گردهمآیی در یَردت، روبسون کنسرتی در سالن اریکسدال[37] در استکهلم اجرا کرد. کنسرتی که رادیوی سوئد از پخش آن خودداری کرد و روزنامههای بزرگ روزانه از پذیرش آگهی برای آن امتناع کردند: روزنامه پُرتیراژ داگنز نیهتر[38] پس از اجرای این کنسرت نوشت:
«کنسرتی خطرناک برای ایالات متحده. روبسون در ابتدا “سرود جوخههای بینالمللی”[39] را به زبانهای اسپانیایی، انگلیسی و فرانسوی خواند و بعد سرود “گُردان تِلمان”[40] و “ترانهای برای جو هیل”[41] را خواند و با ترانه “رودخانه پیر”[42]، که تماشاگران او را مجبور کردند آنرا دوباره اجرا کند، به پایان رساند.».
نتیجه مستقیم فعالیت پل روبسون آن بود که به هنگام بازگشت به ایالات متحده پاسپورت او را گرفتند و در نتیجه او از فعالیت در خارج از کشور محروم شد. اما انتقام سیستم حاکم بر ایالات متحده به این امر محدود نگشت: او از امکان حضور در صحنه، تلویزیون و رادیو در ایالات متحده آمریکا نیز محروم شد. در سال ۱۹۵۶، او کاملاً در لیست سیاه قرار داشت و رسانههای گسترده کشور روبسون را به عنوان یک کمونیست تقریباً خونآشام و افراطی تصویر میکردند.
اما او هرگز کوتاه نیامد. به اصول خود پایبند ماند، در ایالات متحده برای کارگران اعتصابی و مبارز برنامه اجرا کرده، و فعالانه در کار علیه امپریالیسم تهاجمی ایالات متحده و برای جنبش صلح شرکت داشت.
در سراسر دوران زندگی پا به سن گذاشتهاش، پل روبسون به شکلی گسترده و سازماندهیشده با حزب کمونیست آمریکا (CPUSA) در ارتباط بود. در جزوه «سلام جوانان به پل روبسون»[43]، که در سال ۱۹۷۸ توسط “اتحادیه آزادیبخش کارگران جوان”[44] منتشر شد، جورج دبلیو. کروکت[45]، یکی از وکلای مدافع دوازده رهبر متهم حزب کمونیست در سال ۱۹۴۸، درباره نحوه عمل روبسون در ارتباط با آن دادگاه اینگونه توضیح داده است:
«روبسون گفت: من از کمونیستها نمیترسم. به هیچ وجه. از آنان دفاع میکنم همانگونه که آنها از ما سیاهپوستان دفاع میکنند. من در کنار بیل فاستر[46]، مردی که در تمام عمرش برای طبقه کارگر جنگیده، ایستادهام. من در کنار جین دنیس[47]، در کنار دوستانم بن دیویس[48]، هری وینستون[49]، گاس هال[50] ایستادهام. روبسون در ادامه دوازده رهبر کمونیست متهم را برشمرد و گفت: دوازده مبارز شجاع که برای آزادی من مبارزه کردهاند. مبارزه آنان مبارزه ماست.»
بین سالهای ۱۹۲۵ تا ۱۹۵۴، روبسون در ۱۶ فیلم حضور یافت. از جمله آنها «قایق نمایشی» (۱۹۳۶) و «دره مغرور» (۱۹۴۰) درباره یک دریانورد سیاهپوست که در جامعه کارگران معدن در ولز پذیرفته میشود، و همچنین «سرزمین مادری» (۱۹۴۲)، یک مستند دراماتیزه شده درباره مبارزه جنبش کارگری آمریکا.
تحت شرایط تازه دشمن فعالیت بینالمللی او را محدود کرده بود اما او به تلاشهای خود ادامه میداد: برای کارگران معدن اعتصابی در ولز و کارگران نساجی در منچستر از طریق تلفن (!) و برای ۳۰ هزار کارگر معدن و ذوبآهن کانادایی که در سمت کانادایی مرز ایستاده بودند تا به روبسون که در سمت آمریکایی ایستاده بود گوش دهند، برنامه اجرا کرده و آواز خواند.
و در اینجا بد نیست نگاهی به آن دو نماینده کنگره ایالات متحده که روبسون را در HUAC باز خواست می کردند بیندازیم: از نظر سیاسی آیندهای اسفناک در انتظار آنها بود: ریچارد آرنس در سال ۱۹۶۰ پس از افشای اینکه نوکر پولبگیر میلیونر نازیست، ویکلیف درپر[51]، بوده است – که بنیادش آشکارا از جداییطلبی نژادی حمایت میکرد و کمکهای مالی بزرگی به سازمانهایی میداد که سعی در استیلای برتری نژادی بر سیاهان داشتند – از کنگره اخراج شد. گوردون شرر نیز در سال ۱۹۵۷، هنگامی که کنگره قرار بود قانون حقوق مدنی را که رئیسجمهور آیزنهاور[52] ارائه کرده بود تصویب کند، رای مخالف داده و به اینگونه در ادامه نقطه پایانی بر فعالیت سیاسی خود نهاد.
در خاتمه نگاهی هم به کارهای هنری روبسون بیندازیم. ترانه “رودخانه پیر” درباره کارگران سیاهپوست بندری است که از صبح تا شب کار کزده و به ناچار سکوت میکنند تا «رئیس سفیدپوست» را عصبانی نکنند:
“رودخانه پیر
آن رودخانه پیر
باید بداند که چه خبر است
اما چیزی نگو
همینطور در جنب و جوش است
همینطور در جنب و جوش است
او علف نمیکارد
او پنبه نمیکارد
و آنهایی که میکارند
به زودی فراموش میشوند
اما رودخانه پیر
همینطور در جنب و جوش است
تو و من، ما عرق میکنیم و فشار میآوریم
بدن همه درد دارد و هر کسی از درد رنج میبرد
آن را با قایق حمل کن!
آن عدل را رها کن!
کمی مست شو
سرانجام جایت در زندان است
آه او خسته است
و از تلاش خسته شده است
آه از زندگی خسته شده است
و از مردن میترسد
اما رودخانه پیر
همینطور در جنب و جوش است
رنگینپوستان در میسیسیپی کار میکنند
رنگینپوستان کار میکنند در حالی که سفیدپوستان بازی میکنند
رنگینپوستان از طلوع تا غروب آفتاب قایقها را به اینسو و آنسو میکشند
تا روز قیامت استراحت نمیکنند
یا امکان ندارند که به موسیقی گوش کنند
به بالا نگاه نکن
و به پایین نگاه نکن
شما نباید اینگونه کنید
نکند که رئیس سفیدپوستتان اخم کند
زانوهایتان را خم کنید
و سرتان را پایین بیندازید
و آن طناب را بکشید
تا زمانی که بمیرید.
بگذار از میسیسیپی دور شوم
بگذار از رئیس سفیدپوست دور شوم؛
آن نهر را به من نشان بده که نامش رود اردن است
آن نهر قدیمی که آرزوی عبور از آن را دارم
آن رودخانه
آن رودخانه پیر
باید بداند که آب در چه حدی است
اما چیزی نگو
همینطور در جنب و جوش است
همینطور در جنب و جوش است
رودخانه طولانی برای همیشه در جنب و جوش است.
او پنبه نمیکارد
و آنهایی که میکارند به زودی فراموش میشوند
اما رودخانه پیر
همینطور در جنب و جوش است
رودخانه طویل همچنان آن آهنگ را میشنود
تو و من، ما عرق میکنیم و فشار میآوریم
تمامی بدنمان درد میکند و از درد رنج میبریم
آن قایق را ببرید!
آن عدل را زنده کن!
کمی مست شو
و به زندان میافتی.
آه، خستهام
از تلاش کردن خستهام
از زندگی کردن خستهام
و از مردن میترسم
اما رودخانهی پیر
به راهش ادامه میدهد”.
هنگامی که روبسون بعداً این ترانه را روی صحنه اجرا میکرد – و این کار را در سراسر جهان انجام داد – معمولاً بیت آخر را اینگونه تغییر میداد:
اما من همچنان میخندم،
به جای گریستن،
باید به جنگ ادامه دهم،
تا هنگام مرگم.
سرانجام در سال ۱۹۵۸، پس از آنکه ترس بیمارگونه و ماورای راست سناتور جو مککارتی از کمونیسم و کمونیستها توسط افرادی از جمله پل روبسون و مرد معروف تلویزیون ادوارد آر. مورو[53] (مشهور برای عبارت پایانی برنامهاش «شب بخیر و موفق باشید»[54]) افشا شد، روبسون پاسپورت خود را پس گرفت و توانست آمریکا را ترک کند. او به شوروی رفت و جایزه صلح لنین را که در سال ۱۹۵۲ به او اهدا شده بود، دریافت کرد.
او به اجرای کارهای هنریش ادامه داد تا اینکه سلامتیاش مانع شد. سالهای آخر عمر را در هارلم نیویورک زندگی کرد و در ۲۳ ژانویه ۱۹۷۶ در فیلادلفیا[55] درگذشت. پل روبسون هنگام مرگ ۷۷ سال داشت.
[1] Janne Bengtsson
[2] Paul Robeson
[3] Moore Shipyard
[4] Oakland
[5] Proletären
[6] Kommunistiska partiet (K)
[7] Sverigedemokraterna
[8] Richard Arens
[9] Gordon Scherer
[10] Joseph McCarty
[11] House of Representatives’ Committee on Un-American Activities, HUAC
[12] Paul Leroy Bustill Robeson
[13] Princeton
[14] New Jersey
[15] William Robeson
[16] Maria Bustill
[17] Rutgers University
[18] Columbia University
[19] New York
[20] Harlem
[21] Eugene O’Neill
[22] Ol’ Man River
[23] Long Day’s Journey Into Night
[24] The Emperor Jones
[25] All God’s Chillun Got Wings
[26] Joe
[27] Show Boat
[28] Jerome Kern
[29] Oscar Hammerstein II
[30] Communist Party in USA, CPUSA
[31] Fritjof Lager
[32] Gärdet
[33] Richard Arens
[34] Ny Dag
[35] Sveriges kommunistiska parti (SKP)
۳۶ در سالهای پس از جنگ جهالنی دوم
[37] Eriksdal
[38] Dagens Nyheter
[39] Internationella Brigadernas sång
[40] Thälmann-bataljonen
[41] Balladen om Joe Hill
[42] Ol’ Man River
[43] Youth Salute to Paul Robeson
[44] Young Workers Liberation League
[45] George W. Crocket
[46] Bill Foster
[47] Gene Dennis
[48] Ben Davis
[49] Harry Winston
[50] Gus Hall
[51] Wickliffe Draper
[52] Dwight D. Eisenhower
[53] Edward R. Murrow
[54] Good Night, and Good Luck
[55] Philadelphia
مبارزان کمونیست