برگرفته از جامعە زنان آزاد شرق کردستان KJAR
در میانِ شعلههای جنگ ارتجاعی ــ که زنان، نخستین و بیدفاعترین قربانیانِ بیصدا و همیشگی آناند ــ هشدار میدهیم- هشداری از سر اضطرار و تندبادِ نگرانی:
جانِ زینب جلالیان در خطر است.
او، که دیرپاترین اسیرِ دیارِ اسارت در میان زنان زندانی سیاسی است، بسان شمعی در گذارِ غریبِ روزها و شبها، قطرهقطره ذوب میشود. نزدیک به دو دهه از عمر عزیز او در سلولها و دخمههای تاریکِ زندانهای حکومت مرگ در گروگان است؛ از زندان خوی به قرچک ورامین، از زندان کرمان به دیزلآباد کرمانشاه، و سرانجام تا زندان یزد.
این جابهجاییها، تبعیدها و انتقالهای پیدرپی، همگی جلوههایی از یک راهبردِ فرساینده برای درهمشکستن اراده و امیدِ زندانی سیاسی است. با این حال، اگرچه زخمهای این جابهجاییها بر پیکر او فریاد میزند، شکستِ این سیاست در صخرهی استوارِ ایستادگیاش آشکارتر از پیش خودنمایی میکند.
زندان برای جمهوری اسلامی تنها اسارتگاه نیست؛ آزمایشگاه مرگ تدریجی است. حبس در این رویکرد، نه فقط به معنای سلب آزادی، بلکه بستری برای فرسایش تدریجیِ اراده و شکنجهی ممتد است. از این رو، نگرانی عمیقی بر دل هر انسان آزادیخواهی سنگینی میکند؛ نگرانی برای زنی که سالیان دراز در بندِ احکام ضد بشری، حصارهای نفوذناپذیر، شکنجههای پنهان و آشکار، و مرگ تدریجی گرفتار مانده است.
زینب، با تنی خونبار از شکجنه اما قامتی برافراشته، در زندان یزد، شبانهروز با بیماری و زخمهای حبس در پیکار است. هجوم بیماری بر جانش را با دریغداشتن از حق درمان پاسخ دادهاند، و دسترسی او به مراقبتهای پزشکی، درمان، و تماس با خانه و خانوادهاش را مشروط به نگارش ندامتنامه ساختهاند. این، تجسمِ رنجی چندلایه است: رنج تن، رنج روان، رنج خانواده، رنج یک جامعهی انسانی، و شکنجهی ممتدِ انتظاری که میکوشد صدای او را در سکوت کویر در خاک کند.
زینب جلالیان تنها یک نام نیست؛ تنها یک زن نیست؛ تنها یک زن کُرد نیست- زنی است از جهانِ زنان، و جهانی از زن- نمادی از شکوه و ایستادگی که تاریخ را در زندان به نمایش میگذارد: تاریخِ اسارت، تاریخِ مالکیت کالایی و ابزاری بر تن و جان زن، و همزمان تاریخِ مبارزهی جان و پیکر زن علیه بردگی.
این حکومت مرگپرور، انتقام خود را از زنی میگیرد که «نه» میگوید؛ زنی که تن نمیسپارد، ندامتنامه نمینویسد، سر خم نمیکند و در برابر انکار تاریخی زن میایستد. زینب جلالیان، در زندان، زنده مانده است تا «زن، زندگی، آزادی» را با شکوه، در اسارت و تنهایی، زندگی کند و در سپهر جهان پژواک دهد.
هر آنکس که نام زینب را شنیده، نگران است؛ هر آنکس که دانسته است این زن چگونه در چنگال گروگانگیران حکومت اسلامی گرفتار مانده، اما دشوار است دریابد که او چه کشیده و چه میکشد: با پیکری زیر پنجههای خونین شکنجهگران، در چنگال قاضیان مرگ، در میان دیوارهایی که برای خاموشی ساخته شدهاند، اما خود به پژواکخانهی مقاومت بدل گشتهاند.
از همان روز ۲۰ اسفند ۱۳۶۰، از زادروزش، چون دختری از زاگرس تا امروز، و از سال ۱۳۸۶ تاکنون، مدام و بیمرخصی، در زندانهای جمهوری اسلامی، زیر شکنجه و تهدید، مانده است. در سال ۱۳۸۸ به اتهام «محاربه» و اتهام پیوند با پژاک به اعدام محکوم شد؛ حکمی زیر طناب دار، که در سال ۱۳۹۰ به حبس ابد کاهش یافت.
در سیمای زینب، تنها رنج یک زندانی سیاسی جلوه گرنیست، بلکه تاریخ بلند تبعیض و خشونت علیه زنان آشکار شده است. اما در همان پیکر زخمی، تاریخی نو ورق میخورد: تاریخِ «نه» گفتن، تاریخِ درخشیدن، و منشورِ زندگیِ آزاد.
سالها پیش، عفو بینالملل بارها نسبت به وضعیت وخیم جسمانی او هشدار داد که او در خطر از دست دادن کامل بینایی است و نیازمند درمان فوری. آسیب بینایی او پس از شکنجه آغاز شده بود. در زندان قرچک به کرونا دچار شد؛ برای اعتراض به وضعیت مرگبار زندان دست به اعتصاب غذا زد؛ و گزارشهایی از ناپدیدسازی قهری او منتشر شد.
اما زینب جلالیان، از پس این همه تاریکی و دیوار، سال گذشته، ندایی دیگر برمیآورد؛ فراخوانی علیه فراموشی، که از دیوارهای تودرتوی زندان کویری یزد گذشت و به خیابانهای جهان رسید:
«حالا مهم نیست مبارز کجا باشد، مهم نیست. من یک مبارزم. هیچوقت هم ناراحت نیستم. راهی که انتخاب کردم میدانم درست است و باید در آن بایستم. این تنها چیزی است که برای من مانده؛ هدف مقدسی که دارم.»
حکومت اسلامی، آتش انتقام خود را بر پیکر زن فرومیریزد؛ بر پیکر زنی که مرزها را درنوردیده، از دیوارهای سخت زندان کویری یزد فراتر رفته، و نه تنها فراموش نشده، بلکه دلها و چشمهای بسیاری در جهان نگران تندرستی اوست.
در نامهای از زندان یزد، زینب جلالیان از «زندهبهگور شدن» زندانیان سیاسی، از محرومیت از درمان، از تبعیض جنسیتی و ملیتی و آئینی، از فشار بر خانوادهها، و از رنج چندلایهی زنان زندانی سخن میگوید؛ اما این نامه فقط رنجنامه نیست، مقاومت نامه است. او خود و همرزمانش را بذری میداند که خواستند به خاکشان بسپارند، اما جوانه زدند.
در سیمای زینب، تنها رنج یک زندانی سیاسی دیده نمیشود؛ تاریخ دیرپای مالکیت کالایی و ابزاری بر تن زن، تاریخ انکار، تبعیض و خشونت علیه زن آشکار میشود. اما در همان پیکر زخمی، تاریخ دیگری نیز زاده میشود: تاریخ مقاومت زن، تاریخ «نه» گفتن، تاریخ درخشیدن، تاریخ زنانی که میخواهند «زن، زندگی، آزادی» را نه چون شعاری بر دیوار، بلکه چون منشور زندگیِ آزاد، در جان و جهان خود زندگی بخشند.
نامش زینب است؛
راهش زندگی آزاد؛
و خاستگاه و جایگاهش، زاگرس و در سمت روشن تاریخ.
زینب را دریابیم:
که تن زخمی او، پیکر زخمی همهی زنانی است که در برابر بردگی، مالکیت، انکار، تحقیر و سرکوب ایستادهاند.
با کارزاری بینالمللی، زینب را دریابیم؛ صدای او از زندان یزد، صدای همهی زنانی است که در زندانهای سراسر ایران و تاریکی ایستادهاند و زندگی و آفتاب را فریاد میزنند.
خواستههای فوری
-آزادی بیقید و شرط زینب جلالیان
– اعزام فوری و فراهمسازی درمان تخصصی و پزشکی
#آزادی_زینب_جلالیان
#ژن_ژیان_ئازادی
#FreeZeinabJalalian
https://t.me/kajarOfficialChannel
مبارزان کمونیست