یادداشت های جنبش کارگری:
دو ماه پایانی سال 1404 ماه های انقلاب و جنگ در ایران هستند. دی ماه شاهد انقلاب مردم تحت ستم علیه جمهوری اسلامی بود، و اسفند ماه شاهد جنگ ارتجاعی امریکا و اسراییل از یکسو و جمهوری اسلامی از سوی دیگر است. بهم پیوستگی این دو ماه بطرز نمادینی نشانگر بهم پیوستگی دو سیاست کلان در جمهوری اسلامی است: سیاست ستمگرانه داخلی علیه مردم، و سیاست خارجی توسعه طلبانه علیه کشورهای دیگر. این دو سیاست با طی نمودن مسیری خونبار و ویرانگر در طول نزدیک به نیم قرن گذشته اکنون به پایان برگشت ناپذیر خود رسیده اند.
انقلاب
خیزش انقلابی که از 7 دی ماه 1404 آغاز شد و بسرعت سراسر ایران را فرا گرفت و در 18 و 19 دی ماه به اوج خود رسید و سپس با دستگاه کشتار رژیم مواجه گشت، تا روز قبل از آغاز جنگ در 9 اسفند، همچنان پُر غرور و سربلند به راه خود برای بزیر کشیدن جمهوری اسلامی ادامه می داد. کشتار بی سابقه و شقاوتمند رژیم علیه مردم و ترامای عظیم وارده بر آنان هیچیک بر خواست و اراده مردم برای بزیر کشیدن جمهوری اسلامی از اریکه قدرت خللی وارد نکرد. برعکس مردم مصمم تر از قبل برای نبرد در صحنه بودند. مراسم های انقلابی خاکسپاری و چهلم عزیزان جانباخته و مبارزات دانشجویان همه گویای تداوم خیزش انقلابی مردم و گام نهادن آن در مرحله ای سرنوشت ساز بود.
تداوم این خیزش انقلابی، آنهم پس از کشتار وسیع و سبعانه دی ماه، گویای ژرفای عمیق و گسترش وسیع شرایط انقلابی در ایران است که با فراز و نشیب هایی اما در سیری صعودی در حرکت است. برخلاف موارد پیشینی تاریخی که مفهوم “شرایط انقلابی” به تک قیام ها و تک انقلاب ها در دوره های کوتاه چند روزه و چند هفته و یا حداکثر چند ماهه اطلاق می شد، سیر تحولات معاصر در ایران نشان می دهد که لازم است این مفهوم را در دوره های بلند تر و چند ساله نیز مد نظر قرار داد. این شرایط انقلابی در حقیقت با خیزش انقلابی دی ماه 1396 نمایان شد. آنچه آن خیزش را از همه اعتراضات قبل از آن متمایز می کرد طرح هژمونیک دو شعار “مرگ بر جمهوری اسلامی” و “اصلاح طلب، اصولگرا، دیگه تمومه ماجرا” بود. خیزش دی ماه 1396 اعلام پایان هرگونه توهمی به اصلاح شرایط و انتظار تغییرات مثبت در جمهوری اسلامی به نفع مردم تحت ستم بود. در همان حال نیز آن خیزش بیان اثباتی این امر بود که انجام هر گونه تغییر مثبتی به نفع مردم در اولین گام در گرو بزیر کشیدن جمهوری اسلامی از قدرت است.
از این منظر سیر تحولات معاصر ایران به دو دوره قبل و بعد از دی ماه 1396 تقسیم می شود. از آن خیزش به اینسو شاهد ریزش فزاینده مشارکت مردم در انتخابات های رژیم، و گسترش فزاینده اعتراضات در همه عرصه های اجتماعی، و وقوع خیزش های انقلابی آبان 1398 و تشنگان خوزستان 1400، “زن، زندگی، آزادی” در 1401، و اکنون دی ماه 1404 هستیم. بنیاد سیاسی این اعتراضات و مبارزات و خیزش ها، در این دوره هشت ساله، ضدیت مردمی علیه کلیت رژیم و بیان اراده همگانی برای بزیر کشیدن جمهوری اسلامی بود. مردم تحت ستم در تمام این دوره نشان دادند که نه می خواهند و نه می توانند به شیوه تاکنونی تحت سیطره جمهوری اسلامی زندگی کنند.
رژیم نیز در کل حیاتش و بویژه در هشت سال گذشته پیوسته ثابت نموده که نه می خواهد و نه می تواند چیزی غیر آنچه تاکنون بوده باشد. به دلایل متعدد طبقاتی و ایدئولوژیک این ماهیت ثابت و غیر قابل تغییر جمهوری اسلامی ناشی از این واقعیت است که بطور در هم تنیده ای از یکسو حاکمیت استبدادی یک سرمایه داری فوق استثمارگر و فوق ستمگر است، و از سوی دیگر متکی به ایدئولوژی دینی شیعه و تماما تبعیض آمیز و امتیاز ورز و چپاولگر و تجاوزگر است. جمهوری اسلامی همزمان حاکمیت سرمایه داران علیه کارگران و زحمتکشان، حاکمیت اقلیت کوچک “خودی ها” علیه اکثریت عظیم مردم، و حاکمیت دزدان و غارتگران علیه اکثریت تولید کنندگان واقعی ثروت در ایران است. بر پایه همین ماهیت ثابت و غیرقابل تغییر رژیم است که بحران های جمهوری اسلامی پیوسته عمق و گسترش می یابد. جمهوری اسلامی سالهاست که نه می تواند به شیوه تاکنونی اش ادامه دهد، و نه می تواند با شیوه ای دیگر ادامه دهد. افقی اجتماعی که جمهوری اسلامی با آن زاده شد خیلی وقت است که مرده است، و هم ذاتی جمهوری اسلامی با آن افق امکان ایجاد هر افق متمایزی را برای همیشه از آن سلب نمود.
بنابراین از دی ماه 1396 تاکنون هم مردم نه خواستند و نه توانستند بشیوه جاری زندگی کنند، و هم رژیم نه خواست و نه توانست به شیوه همیشگی و یا به شیوه ای متفاوت حکومت کند. این تعریف بیانگر بنیاد شرایط انقلابی ای است که طی هشت سال گذشته هر بار خیزش های انقلابی قوی تر از قبل را از خود بیرون داده است. از اینرو ایران مدت هاست آبستن انقلابی عظیم است. تاخیر در تولد آن تنها از آن روست که بنا به این گفته آشنای گرامشی «کهنه روبه مرگ است و نو ناتوان از زاده شدن.» اگر جنگ جاری، که امیدواریم کوتاه باشد، رخ نمی داد و این روند انقلابی را قیچی نمی کرد بی تردید بزودی شاهد خیزش انقلابی عظیم تری می بودیم.
جنگ
جنگ کنونی بین امریکا و اسرائیل از یکسو و جمهوری اسلامی از سوی دیگر، مستقل از ابعاد گسترده و پیچیده و سرعت عملیاتی اش، و مستقل از ویرانی و تباهی و توحش و سبعیت همراه آن، اما به لحاظ علل سیاسی و ماهیت ارتجاعی اش پدیده جدیدی نیست.
روندی که نهایتا به جنگ کنونی رسید با انقلاب بهمن 57 آغاز شد. جمهوری اسلامی حاصل معامله ای بزرگ بین غرب به رهبری امریکا و جریان اسلامی خمینی بود. معامله ای که در آن امریکا در مقابل تسهیل خروج شاه و کنار رفتن بختیار و حمایت ارتش از خمینی، تضمین کنترل اوضاع ایران و پر کردن خلا قدرت و تامین جریان صدور نفت و جلوگیری از رشد کمونیسم در ایران را از خمینی دریافت کرد. تصور اولیه امریکا و غرب این بود که این معامله به رابطه ای قابل اتکا و پایدار با حاکمان جدید و تامین و حفظ منافع امریکا و غرب در ایران خواهد انجامید. اما خیلی زود در آبان 1358 با اشغال سفارت امریکا در تهران توسط «دانشجویان پیرو خط امام» ورق کاملا برگشت. به اینترتیب 9 ماه پس از انقلاب، رژیم جدید بدنبال استقرار و تثبیت اولیه، خلق الساعه «ضد امریکایی» و «ضد اسرائیلی» شد. سفارت امریکا که هنوز 9 ماه پس از انقلاب در ایران همچنان دایر و به امور اداری معمول مشغول بود و جریان اسلامی هم با آن مشکلی نداشت به یکباره توسط حامیان رژیم اشغال شد و به نماد تغییر جهت سیاسی آن بدل گشت.
آنچه که برای شناخت ماهیت اختلاف جمهوری اسلامی با امریکا و اسرائیل که به جنگ کنونی منتهی شده بسیار مهم است توجه به ماهیت واقعی «ضد امریکایی» گری و «ضد اسرائیلی» گری جمهوری اسلامی میباشد. اگر در فضای سیاسی دهه شصت که هنوز در امتداد جنبش های رهایی بخش ملی پس از جنگ جهانی دوم قرار داشت، «ضد امپریالیسم» و «ضد صهیمونیسم» بعضا از محتوایی آزادیخواهانه و مترقی و سکولار و متمایل به چپ برخوردار بودند، اما «ضد امریکایی» و « ضد اسرائیلی» شدن جمهوری اسلامی از ابتدا فاقد این خصوصیات مثبت و نیز یکسره آزادی کش و انسان ستیز و ضد کارگر و ضد زن و ضد هرگونه ترقی خواهی بود. این مفاهیم نزد حکومت جدید صرفا دستاویزی ایدولوژیک بود تا از یکسو سلطه انسان ستیزانه خود را بر جامعه تثبیت کند، و از سوی دیگر با نشستن بر امواج نارضایتی بر حق مردمی از سیاست های امریکا و اسرائیل در کشورهای منطقه حوزه نفوذ خود در خارج از ایران را توسعه دهد. به این ترتیب جمهوری اسلامی نه تنها به مثابه قدرتی ستمگرانه و فوق ارتجاعی بر جامعه ایران مسلط شد، همزمان نیز به عنوان نیرویی مداخله گر و توسعه طلب که بدنبال برتری هژمونیک در منطقه بود بدل گشت و همین مبنای سیاست خارجی رژیم شد. سیاستی که ماهیتا خصمانه و توسعه طلبانه و نظامی گرانه و جنگ طلبانه بود.
در همه حیات جمهوری اسلامی تهدید ساختگی «دشمنان» و آمادگی برای جنگ با آنان اساس ماهیت جمهوری اسلامی و چسب انسجام صفوف آن و ابزار سرکوب مردم و اعمال سلطه بر جامعه و توجیه گر سیاست توسعه طلبانه و سلطه طلبانه آن در منطقه بود. از اینرو جنگ و جنگ طلبی به انحاء مختلف، از تبلیغ و رجزخوانی و شانتاژ و فضا سازی و نمایش و تهدید و توطئه تا تولید و توسعه و انباشت انواع سلاح و تا ایجاد سپاه نظامی خارج از مرز و جوخه های ترور بین المللی و نیروهای نیابتی و جنگ های نیابتی، به راز بقای جمهوری اسلامی بدل گشت. در سیاست خارجی رژیم دیپلماسی صرفا ردایی بود برای پوشش نظامی گری و جنگ طلبی واقعی که به تهدیدی واقعی علیه کشورهای منطقه و بعضا جهان بدل گشت. لذا وقوع جنگ همیشه احتمالی ممکن و یک نگرانی دایمی در جامعه ایران بود که اکنون تمام عیار در جریان است.
در آنطرف این جنگ امریکا و اسرائیل قرار دارند که هر دو از برجسته ترین حاملین سیاست های ضد انسانی و توسعه طلبانه و جنگ طلبانه و هژمونی طلبانه در منطقه و امریکا نیز در کل جهان هستند. امریکا و اسرائیل و کشورهای حامی شان بیش از دو سال است که در غزه در حال کامل نمودن یکی دیگر از نسل کشی های انسانی در برابر جهان اند. نسل کشی ای که توسط منادیان «دمکراسی» و «حقوق بشر» و آنهم در دورانی که وعده رفاه و صلح و آسایش توسط «پیروزی سرمایه داری لیبرال» به جهانیان داده شده بود انجام می گیرد. دلایل و ادعاهای امریکا و اسرائیل برای جنگ هایشان هرچه که باشد اما ماهیت سیاست و افقی که در برابر جهان عرضه می کنند از جنس همین نسل کشی در غزه است.
حمله هفت اکتبر 2023 حماس به اسرائیل فرصت بی نظیری بود که اسرائیل سالها در انتظارش بود. آن حمله بهانه ای شد تا اسراییل به هدف قدیمی اش که حذف کامل مساله فلسطین بود جامه عمل بپوشاند. نسل کشی مردم غزه و ویران نمودن فیزیکی این شهر، و گسترش شهرک سازی ها در کرانه باختری و بی تاثیر نمودن بیش از پیش دولت خودگردان فلسطینی همه در جهت آن هدف انجام شد و تا حد زیادی به نتیجه رسید. نسل کشی و ویرانی غزه با بربریتی دهشتناک و با حمایت امریکا و کشورهای متحد و حامی اش کامل شد. امروز مساله فلسطین در ضعیف ترین موقعیت خود قرار داشته و در سیاست و افکار عمومی جهان در حاشیه ای دور قرار گرفته است. در جریان جنگ غزه اسرائیل بتدریج متوجه توانایی های نظامی خود و ضعف های طرف مقابل اش در کل “محور مقاومت”، از حماس و حزب الله تا حوثی ها و جمهوری اسلامی و دیگر نیابتی هایش در عراق شد. با شکست «محور مقاومت» در خارج از ایران، و با حمایت دولت ترامپ و طرح “صلح ابراهیم»، اسرائیل هدف دومی را برای خود تعریف نمود که همانا تبدیل شدن به یک قدرت فائق و هژمون در منطقه است. کسب این هدف اما بدون فائق آمدن بر جمهوری اسلامی که خود دنبال نقش هژمون در منطقه بود ممکن نبود. از اینرو جنگ علیه جمهوری اسلامی با هدف شکست و تضعیف و تحقیر وسیع آن در دستور نظامی اسراییل قرار گرفت. تنها باید فرصت لازم برای اقدام عملی فراهم می شد که با همراهی امریکا در جنگ دوازده روزه و در جنگ کنونی فراهم شد.
شکست امریکا در عراق و بویژه شکست آن در افغانستان و بقدرت رساندن مجدد طالبان در 2021 بروشنی بیانگر شکست نقش هژمونیک امریکا در خاورمیانه بود. این شکست منطقه ای که در جهان چند قطبی پس از جنگ سرد و عروج جهانی چین رخ داد با به چالش کشیده شدن قدرت برتر و یگانه امریکا در جهان همراه شد. لذا استراتژی امریکا بسمت نقش هرچه کمتر در خاورمیانه و تمرکز بیشتر در شرق آسیا و مصاف با قدرت رشد یابنده چین تغییر جهت داد. فرود تحریک آمیز نانسی پلوسی در تایوان، تقریبا همزمان با خروج امریکا از افغانستان، بیان سمبلیک این تغییر جهت استراتژیک بود.
اما با دور دوم ریاست ترامپ دولت وی خیلی زود متوجه شد که فعلا توان رویاروی با چین و نیز روسیه را ندارد و بهتر است با آنها کنار بیاد و پایه های این امپراتوری بهم ریخته و رو به زوال را ابتدا در مناطق دیگری محکم کند. از اینرو ابتدا با روسیه در مورد اوکراین و موارد دیگر سازش کرد. سپس احیای سلطه قدیمی امریکا در «نیمکره غربی» و بویژ امریکای لاتین را دستور کار قرار داد. این استراتژی اکنون با احیای دکترین کولونیالیستی «مونرو»، و تلاش برای شکست دادن موج بلند چپ گرایی که با فراز و نشیب هایی همچنان در این منطقه فعال است، بویژه شکست دادن ونزوئلا و کوبا و نیکارگوئه، و تقویت جریانات و دولت های راستگرا و فاشیستی، و نیز تضعیف نفوذ رشد یابنده چین در این نیمکره در جریان است.
بموازت پیشروی این استراتژی جدید در «نیمکره غربی»، و پیشروی های چشمگیر اسرائیل علیه «محور مقاومت» و اسلام میلیتانت و انزوای جمهوری اسلامی، فرصتی تازه ای برای آمریکا باز شد تا بتواند موقعیت هژمونیک از دست رفته خود در خاورمیانه را مجددا احیا و بموازات پیشروی در نیمکره غربی اینجا نیز جای پای خود را محکم کند. اما این هدف نیز مستلزم رام نمودن و یا حذف نمودن جمهوری اسلامی بود. جمهوری اسلامی به مثابه «دولت سرکش» همیشه تهدیدی جدی علیه اسرائیل بود و هم با در دست پرچم «ضد امریکایی» گری به خصومت با امریکا دامن می زد تا برای سیاست توسعه طلبانه و سلطه طبانه خود در منطقه جا باز کند. جنگ کنونی با جمهوری اسلامی آن نقطه و هدف مشخصی است که امریکا و اسراییل با دو انگیزه متمایز، اولی برای احیای هژمونی رو بزوال جهانی اش از طریق تقویت هژمونی منطقه ای و دومی برای کسب هژمونی منطقه ای در زیر سایه امریکا، علیه جمهوری اسلامی در هم فشرده شدند و قدرتی عظیم و بلامنازع و ویرانگر را بکار انداختند. به اینها باید اینرا نیز افزود که کشور های اروپا بویژه، آلمان و فرانسه و انگلیس، در این جنگ به دلایل خود ذی نفع اند و آشکار و پنهان از آن حمایت می کنند. لذا کاملا مشهود است یک اجماع امریکایی – اروپایی در این مورد که دوران اسلام میلیتانت، که در انقلاب 57 و توسط خود آنها برای مقابله با کمونیسم به قدرت رسانده شد، به پایان رسیده و مرکز اصلی این جریان یعنی جمهوری اسلامی یا باید مطیع شود و یا باید برود.
خیزش انقلابی دی ماه و سرکوب خونبار آن که به کشته شدن و مجروح شدن دهها هزار نفر و اسارت دهها هزار نفر دیگر انجامید، علی رغم سوگ و اندوه بزرگی که بر جامعه مستولی نمود، تماما نشانگر شکست رژیم در برابر مردم تحت ستم و انعکاسی از وحشت سرنگونی در درون رژیم بود. به اینترتیب جمهوری اسلامی هم در سیاست منطقه ای شکست خورد و در انزوای بین المللی قرار داشت و هم در مقابل مردم منزوی و شکست خورده بود. امریکا و اسرائیل اینرا دیدند و به مثابه قرار گرفتن رژیم در ضعیف ترین موقعیت خود و نیز مناسب ترین شرایط ممکن برای فرود آوردن ضربه نهایی بر آن دریافتند و برای فرود آوردن چنین ضربه ای اقدام نمودند.
آغاز این جنگ بلافاصله بدنبال خیزش انقلابی دی ماه، و برخی از لفظی های سالوسانه ترامپ «در حمایت از مردم ایران» فرصت مغتنمی بود برای اپوزیسیون راست و جریان سلطنت طلب تا این جنگ ارتجاعی را بنوعی در امتداد انقلاب و برای کمک به مردم جا بزنند و به جامعه تحمیل کنند. اما این تنها فریبی بیش نبود. همانطور که بالاتر دیدم اهداف امریکا و اسرائیل در این جنگ مطلقا هیچ ربطی به نیازها و آرزوهای مردم تحت ستم و انقلاب آنان برای سرنگونی جمهوری اسلامی ندارد. این جنگ از هر دو سو انسان ستیزانه و ویرانگر و ارتجاعی است. لذا نامگذاری جنگ امریکا و اسرائیل در این میان به عنوان «مداخله بشر دوستانه» تنها افشاگر رذالت و دنائت پشت این نامگذاری است.
اهمیت تاکید بر این مساله اینست که بعضا گفته می شود: «می دانیم امریکا و اسرائیل اهداف و منافع خود را دنبال می کنند و ربطی به مردم ندارد، اما نتیجه این جنگ تضعیف یا حذف رژیم است و همین نتیجه به نفع مردم می باشد.» اگر این استدلال توسط صاحبان اصلی اش مهندسی فریب است، اما توسط توده های مردم که بدان امید بسته اند مخرب است. هر جنگی زمانی به نفع مردم است که اهداف و منافع آنان بطور واقعی و آشکار محرک جنگ باشد. در اینصورت آن جنگ، جنگ مردم است و خود آنان در هدایت جنگ بسمت منافع و اهداف خود نقش و حضور دارند. جنگ امریکا و اسرائیل با منافع مردم تحت ستم از بنیاد بیگانه است و از همه سو جنگی در حوزه رقابت های توسعه طلبانه و سلطه طلبانه نیروهای ضد مردمی است. این جنگ اگر چه ابتدا با حمله به رهبران و مراکز نظامی و امنیتی رژیم آغاز شد، اما به تناسبی که رژیم مقاومت کند و آنطور که مطالبه شده «بی قید و شرط تسلیم» نشود، این حملات بسمت زیر ساخت های اقتصادی و ارتباطی و خدماتی حرکت خواهد کرد و حتی به درهم کوبیدن مناطق مسکونی نیز تسری خواهد یافت. از اینرو امریکا و اسرائیل برای رسیدن به اهداف خود ابایی از غزه ای کردن ایران ندارند. لذا چنانچه جنگ در کوتاه مدت به هر نحوی، چه توسط پیروزی یکطرف، یا عقب نشینی و سازش طرفین، یا اعتراضات جهانی ضد جنگ، و یا انقلاب مردم در ایران، متوقف نشود و خاتمه نیابد آینده تیره و تاری را در برابر ایران ترسیم می کند. اگر موقعیت جنگ به همین حالت کنونی مقاومت ها و حملات متقابل ادامه یابد، یکی از نتایج کاملا محتمل این جنگ می تواند این باشد که جمهوری اسلامی نابود شود اما در همانحال نیز بخش مهمی از شرایط زندگی در ایران نیز برای سالها نابود شود.
بسوی کدامین مسیر؟
برای پاسخ به این سوال انتخاب زیادی نداریم. اکنون جامعه انقلابی ایران در منگنه دو سوی یک جنگ ارتجاعی گیر افتاده است. یا انقلاب جنگ را کنار خواهد زد و دریچه ای بسوی آینده ای روشن خواهد گشود، و یا جنگ انقلاب را برای سالها به دور دست عقب رانده و امید به آینده ای روشن را برای سالها خاموش خواهد نمود. بنابراین انقلاب تنها مسیر ممکن و رهایی بخش در برابر مردم تحت ستم است. حتما که صحبت از انقلاب در زیر این بمبارانهای روزمره غیر واقعی و ساده انگارانه به نظر می آید. با این حال فراموش نکنیم موارد جنگ های ارتجاعی که خود سبب انقلاب شدند در تاریخ موجودند. اما اگر لحظه ای نگاهمان را به روزهای دو هفته قبل و پیش از 9 اسفند بچرخانیم گامهای همان انقلابی را می بینیم که تا آخرین لحظه پیش از پرتاب اولین بمب به پیش می تازید. امروز انقلاب فقط به زیر پوست فضای جنگی عقب نشسته است. انقلاب خاموش نشده، آنجاست و در مترصد فرصت مناسب است. از اینرو باید برای تداوم آن آماده شد. این دوره کوتاه انتظار فرصتی برای اندیشیدن در باره چه باید کردهای پیشبرد انقلاب و مخاطرات و مسایل مقابل آن است. در اینجا به برخی از این مخاطرات و مسایل اشاره می شود.
جنگ و صلح طرفین ضد انسانی و ویرانگر این جنگ هیچ منفعتی برای مردم تحت ستم در بر ندارد. جنگ آنان تباهی فزاینده و صلح شان نیز ارتجاعی متراکم شده را بهمراه خواهد داشت. این جنگ از همه سو بین نیروهای ویرانگری است که نهایتا برای کسب هر چه بیشتر قدرت و ثروت می جنگند و باید بی درنگ قطع شود. مهم نیست که به شکلی قطع شود، مهم اینست که باید فورا قطع شود. برای رسیدن به چنین هدفی جنبش ضد جنگ نمی تواند یکجانبه باشد، و نمی تواند بر اساس اینکه کدام طرف اول شروع کرده و یا کدام طرف قوی تر است عمل کند. جنبش ضد جنگ موظف است به بنیادی ترین اهداف و سیاست ها و منافع عمیقا ضد انسانی و ارتجاعی هر دو سوی جنگ بنگرد و علیه کلیت ارتجاعی آن باشد. این جنبش در خارج از ایران در حالی موثر است که با محکوم نمودن ماهیت ارتجاعی جنگ در هر دو سو فشار اصلی اش را علیه امریکا و اسرائیل متمرکز کند. در ایران جنبش ضد جنگ نیز، که طبعا جزئی از اعتراضات عمومی علیه وضع موجود و برای نفی جمهوری اسلامی و در تداوم خیزش انقلابی دی ماه خواهد بود، می باید با محکومیت جنگ در همه سو اما فشار اصلی اش برای قطع جنگ را بر جمهوری اسلامی متمرکز کند.
یکی از مخاطرات موجود خطر تبدیل شدن این جنگ به جنگ داخلی است. تداوم جنگ می تواند به سخت تر شدن زندگی روزمره و بن بست آن منجر شود. در اینصورت اعتراضات مردمی علیه این شرایط و علیه رژیم ضرورتا سر بر خواهد کشید. در صورت تداوم سرکوبگری رژیم علیه این اعتراضات، آنهم در شرایط کنونی که دستگاه سرکوب رژیم ضعیف تر از قبل و قابل مصاف شده، زمینه مبارزه مسلحانه تقویت گشته و اعتراضات می توانند از ریل سیاسی خارج شوند. چنین تغییری ایران را بسوی جنگ داخلی و ویرانی بیشتر سوق خواهد داد. از این خطر و وقوع جنگ داخلی باید قاطعانه اجتناب نمود. جنگ های داخلی، بویژه در دوران پس از جنگ سرد که جریانات سیاسی درگیر عموما حاملین سیاست های راست و بربریت هستند، و نیز در شهرهای معاصر که همه بزرگ و پُر جمعیت و انبوه و فشرده اند، به ویرانی های گسترده بافت شهری و تخریب امکانات زندگی انجامیده اند. جنگ داخلی به غیر از موارد مطلقا اجباری مانند دفاع کوبانی در برابر داعش، نمی تواند سیاستی رهایی بخشی برای طبقه کارگر و مردم تحت ستم باشد. باید توانست روش های سیاسی لازم برای پیشبرد انقلاب را در سخت ترین شرایط هم خلاقانه ابداع و اتخاذ نمود.
خطر جنگ داخلی از جنبه دیگری نیز مطرح است. در خبرها، و گاه ضد ونقیض، آمده که امریکا با رهبران احزاب کرد در عراق برای تسلیح و تشویق آنان برای ورود به داخل ایران تماس گرفته است. کاملا محتمل است که در صورت تداوم مقاومت جمهوری اسلامی، امریکا و اسرائیل به ایجاد نیروهای نیابتی و ایجاد جنگ زمینی در داخل ایران اقدام کنند. دست امریکا و اسرائیل برای چنین اقدامی باز است. مستقل از احزاب کرد، نیرو برای جنگ نیابتی بوفور از مجاهدین و گارد جاویدان تا الاحواز و النهضه و جیش العدل و سرمچار و انصار الفرقان تا جریانات پان ترکیسم گامح و جاماح موجود است. رجوع امریکا و اسرائیل به جنگ نیابتی ایران را به ورطه ویرانی بمراتب هولناک تر از سوریه و یمن و لیبی و سودان و هائیتی خواهد کشاند. با این سیاست باید بطور قاطع و همه جانبه ای مخالفت کرد. جنگ های نیابتی عاملیت سازنده مردمی و نقش تعیین کننده اعتراضات سیاسی را از بین برده و شهرها را به میدان جنگ مزدوران نیابتی و مزدوران رژیم تبدیل خواهد کرد.
تا آنجا که به کردستان مربوط می شود باید بیش از همه با چنین سیاستی قاطعانه مخالفت کرد. کردستان به لحاظ سیاسی پیشرو و فعال است و از جنبش های اجتماعی و تشکلات مردمی نیز برخوردار است. این کاملا محتمل است که بدنبال تضعیف فزاینده رژیم بزودی این جنبش ها در کردستان سربلند کنند. در شرایط کنونی فعال شدن عاملیت همین جنبش ها و تشکلات مردمی است که جامعه کردستان و کل ایران قویا بدان نیاز دارند. جنگ نیابتی این عاملیت را نابود خواهد کرد. در این وضعیت دو جریان حزب کمونیست ایران و سازمان کردستان شان کومله، و کمیته های کردستان دیگر احزاب کمونیست که دارای سیاست های سوسیالیستی و مسئولانه هستند باید بتوانند در هماهنگی باهم و با جنبش ها و تشکلات مردمی، و اتخاذ سیاست و تدابیری مدبرانه و مسئولانه و دلسوزانه خطر جنگ نیابتی و جنگ داخلی را از سر کردستان رفع کنند.
روند این جنگ و سیر تحولات سیاسی در ایران هر سرنوشتی که پیدا کند یک مساله با پیشرفتی که امریکا تاکنون در این جنگ بدست آورده قطعی و مسلم است، و آن زیر سوال رفتن مساله حق حاکمیت ایران (sovereneignty) است. این حق تاکنون در تصاحب جمهوری اسلامی است که در انقلاب 57 با حمایت امریکا و اروپا و سپس عمدتا بواسطه نزدیک به نیم قرن اعمال سلطه استبدادی خونبار بر مردم تحت ستم تصاحب کرد. اکنون با برتری جنگی بلامنازع امریکا بر جمهوری اسلامی، مساله اعمال سلطه سیاسی امریکا بر جمهوری اسلامی و نیز ایران به مثابه یک کشور وارد معادلات شده است. امریکا با اتکا به این برتری در مرحله رغم زدن سرنوشت سیاسی جمهوری اسلامی و سپس ایران قرار دارد. ادعای “رهبر آینده ایران باید مورد تایید ما باشد” از جنس خزعبلات ترامپی نیست. جمهوری اسلامی گزینه ای جز اینها ندارد که: یا به سازشی معنا دار با امریکا دست می یابد، یا مانند حکومت صدام قدرت را رها و فرار می کند، یا مقاومت می کند و ایران را به ویرانه ای بزرگ بدل می سازد، و یا به تسلیم پنهان و آبرومند گردن می گذارد، و یا به تسلیم آشکار و تحقیر شده تن می دهد. در همه این حالات جمهوری اسلامی در حال از دست دادن حق حاکمیت در ایران است و امریکا در حال تصاحب آن می باشد. اگر امریکا بیش از هفتاد سال پیش بواسطه کودتای 28 مرداد و نشاندن محمد رضا پهلوی بر تخت سلطنت، حق حاکمیت ایران را در پس مقام شکوهمند سلطنت بدست گرفت و پادشاه جوان بهمراه تاج سلطنتی از لقب “شاه سگ زنجیری امریکا” نیز برخوردار شد، امروز بار دیگر امریکا، نه با کودتا، که بواسطه بمبارانهای بی امان در حال کسب مجدد همان حق حاکمیت در ایران است. در این میان مردم تحت ستم و طبقه کارگر نباید ناظر خاموش جابجایی این حق بنیادین در جامعه ایران باشند. آنان باید همین امروز با صدای رسا اعلام دارند که حق حاکمیت در ایران نه متعلق به جمهوری اسلامی است، و نه متعلق به امریکا است، و نه متعلق به هیچ نیروی دیگری است. این حق تمام و کمال متعلق به همین میلیونها توده تحت ستم و طبقه کارگر است که تولید کنندگان همه ثروت موجود در ایران و صاحبان اصلی این سرزمین اند. استثمارگران و ستمگران و اشغالگران و چپاولگران و غارتگران و دزدان و آدمکشان داخلی و بین المللی هیچ حقی بر این سرزمین و بر این آب و خاک ندارند. اما ادعای این حق و کسب عملی آن در گرو فعال شدن عاملیت مردم تحت ستم و طبقه کارگر در اکنون و در تلاش برای تداوم انقلاب است.
جامعه ایران اکنون بر سر دوراهی سرنوشتی سهمگین قرار گرفته است. می توان این دوراهی را بسوی آینده ای سیاه یا سفید تشبیه نمود. دو آینده ای که بی هیچ اغراقی به همین اندازه متضاد و نافی یکدیگرند. یک راه بسوی آینده ای نه چندان دور است که کیفیت زندگی عادی بطور فزاینده ای کاهش می یابد و بسمت فروپاشی می رود، بافت جامعه بهم می ریزد، و قدرت سیاسی، با یا بدون جمهوری اسلامی، ناکارآمد و درمانده (failed state) می شود. راه دیگر، در جهت مخالف اولی، با حفاظت از زندگی در اکنون و تلاش برای بهبود آن، و اجتناب از راه اول و همه مخاطراتی که فی الحال دهان باز کرده اند، و دست یافتن به آن کیفیتی از قدرت سیاسی که هدف و مسئولیت آگاهانه و اعلام شده اش عبور با سلامت جامعه از میان این بحرانهای ویرانگر و رسیدن به آینده ای روشن است، می باشد.
تاریخ ایران در لحظه کنونی تعیین سرنوشت جامعه در بین این دوراهی را در دست این سه نیرو قرار داده است: جمهوری اسلامی با همه زیر مجموعه هایش، امریکا و متحدین اش و سلطنت طلبان ایرانی، و میلیونها توده تحت ستم و طبقه کارگر ایران.
جمهوری اسلامی و امریکا و سلطنت طلبان، با جنگ و صلح و شکست و پیروزی شان، جامعه را بسمت راه اول و بسمت سراشیبی و فروپاشی سوق می دهند. توده های تحت ستم و طبقه کارگر اما، همانطور که نقش سازنده شان در تولید ثروت جامعه و نیز مبارزات شان برای بهبود زندگی نشان می دهد همواره رهروان راه دوم و سازندگان آینده ای روشن هستند.
وظیفه تاریخی که اکنون در برابر همه نیروهای کمونیست و سوسیالیست و چپ و ترقی خواه و عدالت جو و انسان دوست قرار دارد اینست که چگونه می توان این توده میلیونی تحت ستم و طبقه کارگر را برای تداوم انقلاب به میدان آورد؟ بطور مشخص این مهمترین وظیفه و معنا بخش فعالیت های نیروهای کمونیست و سوسیالیست و چپ در این مقطع است که بتوانند در کوتاه ترین زمان و موثرترین شکل ممکن عاملیت طبقه کارگر در سطح کلان سیاست را فعال نموده و به صحنه بیاورند. غفلت در پاسخ به این امر یک شکست برای طبقه کارگر و سوسیالیسم در ایران خواهد بود. چرا که همه چیز اکنون به فعال شدن عاملیت طبقه کارگر در ایران گره خورده است.
امیر پیام
19 اسفند 1404
10 مارج 2026
amirpayam.wordpress.com
*************************
مبارزان کمونیست