جنون فاشیستی و جنون «مردم بیدار»: یک «دو منسوخ» جدید

باب آواکیان درباره

 

 

۱۰ مه ۲۰۲۱

 

چند سال پیش، با الهام از عنوان کتابی از بنجامین باربر، به یکی از رویارویی‌های اصلی که در جهان در حال وقوع است، به‌عنوان جهاد در مقابل مک‌ورلد/مک‌صلیبی(“McWorld/McCrusade”) اشاره کردم. («جهاد» در اینجا به تروریسم بنیادگرای اسلامی و «مک‌ورلد/مک‌صلیبی» به امپریالیسم غربیِ به‌طور فزاینده جهانی‌شده اشاره دارد که با احساس مسموم «برتری تمدن مسیحی غربی» آمیخته شده است.) همان‌طور که در آن زمان نوشتم:

آنچه در اینجا در رقابت با جهاد از یک‌سو و مک‌ورلد/مک‌صلیبی از سوی دیگر می‌بینیم، اقشار ازنظر تاریخی منسوخ‌شده در میان بشریت استعمارشده و ستمدیده در برابر اقشار حاکم ازنظر تاریخی منسوخ‌شده سیستم امپریالیستی هستند. این دو قطب ارتجاعی، حتی درحالی‌که با یکدیگر مخالف هستند، یکدیگر را تقویت می‌کنند. اگر شما از هر یک از این «منسوخ»ها طرفداری کنید، درنهایت هر دو را تقویت می‌کنید.

 

درحالی‌که این‌یک فرمول‌بندی بسیار مهم است و برای درک بسیاری از پویایی‌های محرک جهان در این دوره حیاتی است، درعین‌حال باید در مورد اینکه کدام‌یک از این «منسوخ»های تاریخی آسیب بیشتری وارد کرده و تهدید بزرگ‌تری برای بشریت است، شفاف باشیم: این «طبقه حاکم تاریخاً منسوخ‌شده نظام امپریالیستی» و به‌ویژه امپریالیست‌های ایالات‌متحده آمریکا است.۱

 

 

امروزه، این «دو منسوخ» هنوز اهمیت واقعی دارند، اما باید گفت که علاوه بر این، نوع جدیدی از «دو منسوخ» وجود دارد که به‌ویژه در ایالات‌متحده آمریکا برجسته است: دیوانگی فاشیستی و جنون «مردم بیدار»[1].

 

من به‌طور گسترده در مورد تحریف وحشیانه و ضد علمی واقعیت و حقیقت که فاشیسم را به‌عنوان نیرویی قدرتمند برای قدرت معرفی می‌کند، نوشته و صحبت کرده‌ام- نیرویی که هدفش ایجاد یک دیکتاتوری سرمایه‌داری خشن‌تر و آشکارتر است، دیکتاتوری‌ای که حاکمیت قانون را از بین می‌برد، حقوق توده‌های مردم را به طرز وحشیانه‌ای سرکوب می‌کند و روابط استثمارگرانه و ستمگرانه این سیستم سرمایه‌داری-امپریالیسم و ​​تهدید موجودیت انسان از طریق تخریب محیط‌زیست و خطر جنگ هسته‌ای را به افراط‌های (منتهادرجه) بیشتری سوق می‌دهد.

 

اما نوع دیگری از جنون وجود دارد که در حال تبدیل‌شدن به یک نیروی مخرب اصلی در سیاست و جامعه است: حرکت فزاینده برای از بین بردن هر چیز و هرکسی که «آزموندن» شکنجه‌بار، ضد تاریخی و ضد علمی انطباق با استانداردهای اغلب خودسرانه «بیداری» را برآورده نمی‌کند و نمی‌تواند، انجام دهد. موارد متعدد و فزاینده‌ای ازاین‌دست وجود دارد- ازجمله، برای مثال، موقعیت‌هایی که کسی (مثلاً یک هنرمند) که سفیدپوست است، کاری قدرتمند برای افشای ظلم به سیاه‌پوستان انجام می‌دهد… و به‌جای اینکه از این کار به خاطر سهمش در درک و مبارزه با این ظلم قدردانی شود، به آن شخص به اتهام «استعمار فرهنگی» (ظاهراً «اختصاص» افشای این ظلم و مبارزه علیه آن) حمله می‌شود. این دیوانگی است، و بدتر از دیوانگی. همان‌طور که دیگران اشاره‌کرده‌اند، این نوع بیداری «سیاست هویتی» (“identity politics” wokeness)- با اصرار بر اینکه فقط افرادی که مستقیماً چیزی را تجربه می‌کنند می‌توانند به‌طور مشروع در مورد آن چیزی بگویند- اگر به حد نهایی منطقی خود برسد، در میان سایر جرائم، به ادبیات و هنر پایان می‌دهد، یا حداقل آن را به‌طورجدی محدود و بی‌اعتبار می‌کند. و در کل، این به مبارزه علیه ظلم و نوع جامعه‌ای که باید بخواهیم در آن زندگی کنیم آسیب بزرگی می‌رساند. بااین‌حال، مانند یک ویروس خارج از کنترل، این جنون به‌طور مداوم در حال گسترش دامنه خود و جهش در اشکال خاص خود است، زیرا بیشتر و بیشتر افراطی می‌شود و بیشتر و بیشتر از رویکرد عاقلانه به واقعیت منحرف می‌شود.

 

مبارزه واقعی علیه بی‌عدالتی و ظلم، و انحراف مسموم «لغو فرهنگی»[2]

در کتاب «قیام زیبا: درست و غلط، روش‌ها و اصول»، در بررسی روندهای مختلفی که در شورش گسترده علیه ترور پلیس و نژادپرستی نهادی تابستان گذشته[3] مشهود بود، بر این نکات اساسی روش و اصل تأکید کردم:

 

شناسایی آنچه در هر پدیده معین (یک سیستم، یک جنبش، یک شخص)، چیز اصلی (جنبه اصلی) است که جوهره آن پدیده را در هر زمان معین و به‌طورکلی تعریف می‌کند، بسیار مهم است. به‌عنوان‌مثال، هم نات ترنر و هم جان براون، که شورش‌های قهرمانانه (اگرچه درنهایت شکست خورد) علیه برده‌داری را رهبری کردند، بسیار مذهبی بودند- و اشتباه نیست که هر یک از آن‌ها را نوعی متعصب مذهبی بدانیم. اما تعصب مذهبی آن‌ها در خدمت مبارزه با (برجسته‌ترین) شکل استثمار و ظلم آن زمان- برده‌داری- بود. ما نمی‌توانیم نات ترنر یا جان براون را محکوم کنیم زیرا آن‌ها تشخیص ندادند که برای رهبری مبارزه برای از بین بردن هرگونه ظلم و ستم، لازم است قیدوبندهای ذهنی مذهب را کنار گذاشت و یک روش و رویکرد علمی منسجم را در پیش گرفت- همان‌طور که نمی‌توانیم آن‌ها را به خاطر عدم مبارزه با آنچه امروزه سیستم اصلی استثمار و ستم است و توده‌های بشریت را در معرض رنج وحشتناک قرار می‌دهد، یعنی سیستم سرمایه‌داری-امپریالیسم، محکوم کنیم، زیرا در زمان آن‌ها، تعیین‌کننده‌ترین مسئله فوری (هنوز) لغو سیستم سرمایه‌داری-امپریالیستی و پایان دادن به همه روابط استثمار و ستم نبود، بلکه لغو سیستم برده‌داری آشکار بود. این تضاد اصلی (اصلی) بود که با آن روبرو می‌شدیم. و جنبه عمده(اصلی) کاری که آن‌ها در قیام علیه برده‌داری انجام دادند، به طرز چشمگیری مثبت بود، حتی باوجود برخی کاستی‌های ثانویه مشخص (ازجمله این واقعیت که در شورش به رهبری نات ترنر، آن‌ها نه‌تنها بزرگسالان، بلکه کودکان خانواده‌های برده‌دار را نیز کشتند).۲

 

“لغو فرهنگی” سرطانی که به نام “بیداری” انجام شد، این روش‌ها و اصول حیاتی را زیر پا می‌گذارد. در “قیام زیبا” به این واقعیت اشاره کردم که در برخی موارد، درواقع، درست و غلط- چیزهایی که باید حفظ شوند و چیزهایی (مانند بناهای کنفدراسیون) که باید رد و حذف شوند- کاملاً واضح است، درحالی‌که در بسیاری از موارد وضعیت پیچیده‌تر است. اما «لغو فرهنگی مردمی بیدار» تمایز بین آنچه فوراً واضح‌تر است و آنچه پیچیده‌تر است را رد می‌کند- و گفتمان منطقی و کاوش جدی و علمی در مورد سوا لاتی که درواقع ممکن است پیچیده باشند را رد می‌کند و این را با واکنش‌های ناخودآگاه، مطابق با هر آنچه به الزامات لحظه‌ای «سیاست‌های هویت بیداری » تبدیل شده است، جایگزین می‌کند. همان‌طور که در «امید برای بشریت بر پایه علمی» تأکید کردم:

درجایی که افراد مرتکب جنایات و جنایات واقعی شده‌اند، باید پاسخگو باشند؛ اما همچنین نیاز به بررسی قوس زندگی افراد و جنبه اصلی و تعیین‌کننده زندگی آن‌ها وجود دارد. آیا اشتباهاتی است که مرتکب شده‌اند، یا حتی کار واقعاً وحشتناکی که در مقطعی انجام داده‌اند؟ آیا این جنبه اساسی زندگی آن‌هاست و چه چیزی آن را تعریف می‌کند؟ یا زندگی آن‌ها شامل تحول واقعی بوده است، جایی که آنچه آن‌ها را تعریف می‌کند، کارهای مثبتی است که انجام داده‌اند و مسیر مثبت زندگی آن‌ها به‌طورکلی است؟

 

آنچه در اینجا مطرح است، رویکردی بسیار اشتباه و مضر برای «حذف» افراد- متهم کردن آن‌ها (در حوزه افکار عمومی، اگرنه به‌صورت قانونی) و حذف آن‌ها- است که با پاسخگو دانستن افراد به خاطر اعمال ظلم جدی یا سایر جنایاتی که مرتکب شده‌اند و سپس بررسی کل قوس و محتوای اصلی زندگی آن‌ها متفاوت است. (و این موضوع با این واقعیت که اغلب از طریق «محاکمه در رسانه‌ها و رسانه‌های اجتماعی» تشدید می‌شود، بدون هیچ چشم‌اندازی و حتی هیچ تظاهری به روند قانونی یا هیچ تلاش واقعی برای رسیدن به حقیقت، با این تصور خطرناک که صرف یک ادعا برای محکوم کردن کسی و منفور کردن دائمی او کافی است، و با امتناع از اعمال هرگونه معیار متناسب، برای ایجاد تمایز بین انواع و درجات مختلف خطا، تشدید می‌شود، بدتر هم می‌شود.)۳

 

باید گفت-و نمی‌توان اغراق کرد- که در جهان امروز، بدون حاکمیت قانون، جامعه‌ای عادلانه نمی‌تواند وجود داشته باشد؛ بدون طی مراحل قانونی، حاکمیت قانون نمی‌تواند وجود داشته باشد؛ و بدون فرض برائت، روند قانونی نمی‌تواند وجود داشته باشد (و این فرض برائت باید واقعی باشد- و نه یک نمایش مضحک، همان‌طور که در این جامعه هست). به همین دلیل است که در کمونیسم نوین، ازجمله به‌طور خاص قانون اساسی جمهوری سوسیالیستی نوین در آمریکای شمالی، که من آن را نوشته‌ام، تأکید زیادی بر این اصول می‌شود.۴

 

همچنین باید گفت که درجایی که «محاکمه در رسانه‌ها و رسانه‌های اجتماعی» معادل یا جایگزین روند قانونی تلقی شود، عدالتی نمی‌تواند وجود داشته باشد و آسیب بزرگی وارد خواهد شد- و این به‌ویژه زمانی صادق است که اتهامات نه علیه نمایندگان قدرت دولتی، مانند پلیس، بلکه علیه «مردم عادی»، حتی افراد ثروتمند و/یا برجسته، مطرح باشد. بااین‌حال، «محاکمه در رسانه‌ها و رسانه‌های اجتماعی»- جایی که صرفاً اتهامات به‌عنوان مدرک جرم تلقی می‌شوند و فقدان تناسب قابل‌توجهی وجود دارد (و گاهی حتی امتناع از به رسمیت شناختن یا پذیرش نتیجه تحقیقات جدی و روند قانونی واقعی)- این همان چیزی است که با « لغو فرهنگی مردم بیداریِ» سرطانی مورد سروصدا و اجرا قرار می‌گیرد. این فقط نسخه دیگری از این مفهوم بسیار مضر است که «هدف وسیله را توجیه می‌کند» (اینکه هر وسیله‌ای اگر هدف عادلانه باشد یا اعلام شود که عادلانه است، توجیه می‌شود)، چیزی که به‌شدت توسط کمونیسم نوین رد می‌شود و باید توسط هرکسی که آرزوی یک جامعه واقعاً عادلانه را دارد، رد شود.

 

 

اما این نوع دیوانگی زمانی اتفاق می‌افتد که تنگ‌نظری و بدبینی خرده‌بورژوایی- که با خشم (واقعی، یا مصنوعی و مد روز) نسبت به موارد بی‌عدالتی اجتماعی اما درعین‌حال با رد یا انکار آشکار هرگونه تلاش واقعی برای ایجاد یک جامعه واقعاً عادلانه مشخص می‌شود و اغلب توسط نیروهای بورژوازی حاکم قالب‌ریزی و دست‌کاری می‌شود- به افراط‌گرایی متعصبانه کشیده می‌شود، که از یک روش و رویکرد منطقی و علمی جداشده و در تضاد با آن است. و این امر با نفوذ قدرتمند فردگرایی افراطی که در سراسر این جامعه ترویج می‌شود، با مؤلفه سمی آن‌که دائماً در تلاش برای «تخریب» (لغو) دیگران است (که به یک «ورزش ملی» منحرف تبدیل شده است)، بدتر هم می‌شود.

 

و، در میان چیزهای دیگر، «لغو فرهنگی»، که در درجه اول افراد را هدف قرار می‌دهد، رویکردی است که تمایل به نادیده گرفتن، کم‌اهمیت جلوه دادن و عدم مبارزه واقعی با نهادها و کل سیستمی دارد که ریشه و منبع عمیق‌تر این خشم‌ها را تشکیل می‌دهند. به‌ندرت، اگر نگوییم هرگز، این رویکرد هدف «لغو» کل سیستم را دنبال می‌کند!

 

همه این‌ها همچنین بیانگر «کارآفرینی بیدار» است: این نوع کارآفرینی، ظلم و مخالفت با ظلم را به‌عنوان «سرمایه» تلقی می‌کند- و به‌جای مبارزه برای از بین بردن ظلم، به دنبال «مالکیت» و «بهره‌برداری» از آن است.

 

حال، همانند «دو منسوخ» اصلی، مهم است که درک مشخصی از این داشته باشیم که کدام‌یک از این «دو منسوخ» جدید، خطر بیشتری را نشان می‌دهد و آسیب بیشتری وارد می‌کند. واضح است که این جنون فاشیستی است و نه جنون «مردم بیدار». اما، درعین‌حال، همانند «دو منسوخ» اصلی، این «دو منسوخ» جدید حتی درحالی‌که با یکدیگر مخالف هستند، یکدیگر را تقویت می‌کنند و این نیز دینامیکی است که باید با رد و مخالفت با هردوی این «دو منسوخ» جدید، از آن گسسته شود. (و کسانی که انکار می‌کنند جنون «بیداری مردم» و «لغو فرهنگی» یک مشکل واقعی و جدی است- و در عوض اصرار دارند که آنچه مطرح است صرفاً پاسخگو نگه‌داشتن مردم در قبال اعمال نادرست است- از نگاه کردن به واقعیت امتناع می‌کنند یا به‌طورجدی آن را تحریف می‌کنند. آن‌ها شبیه آن «چپ‌گرایان» قلابی هستند که سعی کرده‌اند تروریسم بنیادگرای اسلامی را با توصیف آن به‌عنوان «اسلام سیاسی» زیبا جلوه دهند و حتی در برخی موارد سعی کرده‌اند آن را به‌عنوان نیرویی مثبت علیه امپریالیسم غرب به تصویر بکشند.)

 

این «دو منسوخ» جدید- دردهای مرگ‌بار این سیستم روبه‌زوال- و انقلابی که برای سرنگونی این سیستم به‌شدت موردنیاز است.

 

در بیانیه سال نوی خود (سال نو، نیاز مبرم به جهانی اساساً نوین – برای رهایی تمام بشریت)، به این واقعیت اشاره کردم که اگرچه فاشیست‌ها و مدافعان بیداری «سیاست هویت» اهداف سیاسی بسیار متفاوتی را دنبال می‌کنند، اما ازنظر معرفت‌شناسی (رویکردشان به دانش و حقیقت) اشتراکات زیادی دارند. هر دو «حقیقت» را چیزی می‌دانند که با تمایلات و تعصبات ذهنی مطابقت دارد، نه با واقعیت عینی.۵ و باید گفت که جنون «مردم بیدار» در تأثیر اجتماعی خود، درواقع به تقویت و تحکیم نیروهای فاشیستی کمک می‌کند، که کاملاً قادرند از آشکارترین جلوه‌های این «بیداری» نه‌تنها برای تمسخر و استهزای مردم «بیدار» بلکه برای انکار ستم بسیار واقعی و جلوگیری از مبارزه علیه آن استفاده کنند، درحالی‌که به‌طورکلی، این جنون «مردم بیدار» انحراف و طفره رفتن از مبارزه علیه ستم و استثمار توده‌های مردم، در اینجا و در سراسر جهان، و نیاز به انقلاب برای لغو و ریشه‌کن کردن پایه‌های این ستم و استثمار است- و درواقع به آن آسیب زیادی می‌رساند.

 

این انقلاب-یک انقلاب واقعی، برای سرنگونی و نابودی کامل این سیستم سرمایه‌داری-امپریالیسم و ​​ایجاد یک جامعه کاملاً متفاوت و بسیار بهتر، بر پایه‌ای کاملاً متفاوت- است که باید فوراً و از طریق به‌کارگیری روش علمی و اصول علمی کمونیسم نوین، در مخالفت با هر چیزی که در خدمت تقویت و تحکیم این سیستم سرمایه‌داری-امپریالیسم است، ساخته شود. این سیستم مظهر وحشتناک‌ترین ستم است و به‌طور فزاینده‌ای تهدیدی وجودی برای هستی بشریت محسوب می‌شود.

 

پانویس‌ها:

۱. بحث در مورد این «دو منسوخ» (جهاد و مک‌ورلد/مک‌صلیبی) را می‌توان در تعدادی از آثار باب آواکیان، ازجمله «به‌پیش بردن راهی دیگر» که در مجموعه آثار باب آواکیان موجود است، در لینک زیر قابل دسترسی است.

https://revcom.us/en/bob_avakian/collected-works

۲. مقاله باب آواکیان در مورد «یک قیام زیبا: درست و غلط، روش‌ها و اصول» نیز در revcom.us موجود است.

۳. امید برای بشریت بر پایه علمی، گسست از فردگرایی، انگل‌پرستی و شوونیسم آمریکایی در مجموعه آثار BA موجود است.

https://revcom.us/en/bob_avakian/collected-works

۴. قانون اساسی جمهوری سوسیالیستی نوین در آمریکای شمالی در revcom.us موجود است.

۵. بیانیه سال نو باب آواکیان، سال نو، نیاز مبرم به جهانی اساساً نوین – برای رهایی تمام بشریت، در revcom.us موجود است.

 

 

لینک این نوشته باب آواکیان به زبان انگلیسی:

https://revcom.us/en/bob_avakian/bob-avakian-onfascist-lunacy-and-woke-folk-insanity-new-two-outmodeds

 

۷ دی ۱۴۰۴

ترجمه و تکثیر توسط:

گروه کمونیست‌های انقلابی سنتز نوین کمونیسم در ایران

کانال کمونیسم نوین

https://t.me/New_Communism/3360

 

 

[1] “woke folk”– مردم بیدار.

[2]  – “Cancel Culture”- فرهنگ کنسل، یا لغو فرهنگی (Cancel Culture): یکی از پیامدهای منفی فرهنگ بیداری، پدیدهای به نام لغو فرهنگی (Cancel Culture  ) است که در آن افرادی که نظرات مخالف یا اشتباه بیان می‌کنند، در فضای اجتماعی طرد می‌شوند. اصطلاح لغو فرهنگی تداعی‌های عمدتاً منفی دارد و در بحث ازجمله بر سر؛عدالت، نژادپرستی، آزادی بیان و سانسور مورداستفاده قرار می‌گیرد.- این توضیح از گروه مترجمین است.

 

[3]  -« قیام زیبایی که علیه نژادپرستی نهادینه‌شده، وحشیگری پلیس و قتل که با قتل جورج فلوید توسط پلیس آغاز شد، با موج‌های اعتراض و شورش‌های مختلف، «نظم مستقر» و «سنت» ریشه‌دار را به چالش می‌کشد. در پاسخ، کسانی که مصمم به حفظ، تقویت و پیشبرد افراطی‌گری‌های شنیع‌تر برتری سفیدپوستان هستند که از ابتدای این کشور در این سیستم نهادینه‌شده است، هم‌زمان تا آنجا پیش می‌روند که وجود این برتری سفیدپوستان را انکار می‌کنند، درحالی‌که به‌شدت از آن حمایت می‌کنند و گرایش‌های منفی ثانویه در جریان علیه آن را به چنگ می‌آورند و کاملاً بیش‌ازحد بزرگ می‌کنند.» مترجم برای توضیح این جنبش نقل‌قولی از همان نوشته رفیق آواکیان آورده است.