سرکوب چپ و چتر حفاظتی برای ناسیونالیسم؛ از آبیدر سنندج تا بازی‌های سیاسی در کردستان

صلاح بزرگی
مشاهده مرگ سه جوان سنندجی در جریان مهار آتش‌سوزی در آبیدر، نه فقط یک تراژدی انسانی، بلکه آینه‌ای بود که لایه‌های پنهان مناسبات سیاسی و ایدئولوژیک در کردستان را آشکار کرد. آنچه پس از مرگ آن‌ها دیدیم، نه صرفاً سوگواری مردم، بلکه بازتولید روایت‌هایی بود که در نهایت به نفع ناسیونالیسم کرد و به زیان هرگونه کنشگری چپ و طبقاتی تمام می‌شد. رسانه‌ها، فعالان ناسیونالیست و حتی بخشی از نهادهای رسمی، با ساختن چتر حفاظتی بر سر ناسیونالیست‌ها، این واقعه را به گونه‌ای قاب‌بندی کردند که حضور و گفتمان نیروهای چپ به حاشیه رانده شود.این روند تازه نیست. ناسیونالیسم کرد در کردستان، همسو با تغییرات جهانی و در تقابل با آرمان‌های چپ، طی دهه‌های اخیر تغییر مسیر داده است. نمونه بارز آن را در ترکیه دیدیم: حاشیه‌نشینی تدریجی پ.ک.ک و عقب‌نشینی از شعارهای استقلال‌طلبانه، که نهایتاً به نزدیکی به دولت عدالت و توسعه و رجب طیب اردوغان منجر شد. جریانی که روزگاری از “کردستان مستقل” سخن می‌گفت، به بازیگری در چارچوب نظم سرمایه‌داری منطقه‌ای تبدیل شد. آن‌هم نظمی که خود، بر مبنای منافع جهانی قدرت‌های سرمایه‌داری و تقسیم‌بندی‌های استراتژیک‌شان شکل گرفته است.در ایران، جریان‌های ناسیونالیست کرد همواره در مواضعشان نسبت به اسرائیل و آمریکا حساسیت‌های «حُرمت‌گذارانه» نشان داده‌اند، و در بسیاری مواقع نقش نیروهای نیابتی برای سرمایه‌داری جهانی و حتی به‌طور غیرمستقیم برای جمهوری اسلامی را ایفا کرده‌اند. این حضور، نه تنها در عرصه‌های فرهنگی بلکه در ساختارهای رسمی نیز قابل مشاهده است: شرکت در شوراهای اسلامی شهر، کاندیداتوری برای مجلس، و بهره‌گیری از امکان فعالیت‌های اجتماعی با عنوان آموزش زبان کردی، برگزاری کلاس‌های رقص یا نمایش لباس سنتی زنان کرد.این فعالیت‌ها اگرچه ظاهراً با نام «حفظ فرهنگ و هویت» پیش می‌روند، اما در واقع بخشی از استراتژی ناسیونالیسم‌اند که با حذف یا به حاشیه راندن مبارزات طبقاتی و خواست‌های کارگری، خود را به عنوان نیروی مشروع و قابل پذیرش برای حاکمیت و قدرت‌های جهانی معرفی می‌کنند. حتی کارگرانی که هیچ منفعت واقعی در پیوند با ناسیونالیسم ندارند، متأسفانه گاهی در چارچوب همین مناسک «وطن، لباس، زبان و کلتور» جذب این پروژه می‌شوند.در چنین شرایطی، ناسیونالیسم نه تنها به بازتولید نظم موجود کمک می‌کند، بلکه به شکلی فعال، مانع شکل‌گیری بدیل‌های چپ و ضدسرمایه‌داری می‌شود. مرگ سه جوان در آبیدر، که می‌توانست جرقه‌ای برای طرح پرسش‌های ریشه‌ای درباره فقر، بی‌امکاناتی و بی‌عدالتی ساختاری باشد، در قاب ناسیونالیستی بازنمایی شد؛ جایی که همه‌چیز به «غرور ملی» و «فداکاری قومی» تقلیل یافت و بحث بر سر مناسبات طبقاتی و نقش نظام سرمایه‌داری، عملاً حذف شد.در نهایت، آنچه امروز شاهدیم، تکرار یک الگوست: سرکوب مستقیم یا غیرمستقیم جریان‌های چپ، همراه با ساختن چتر حفاظتی برای ناسیونالیسم، که از یک سو امکان نقد ریشه‌ای قدرت و سرمایه را مسدود می‌کند، و از سوی دیگر با رنگ‌وبوی فرهنگی و هویتی، خود را همسو با سیاست‌های جهانی و منافع قدرت‌های منطقه‌ای و حتی حکومت مرکزی قرار می‌دهد. نتیجه، تداوم همان ساختارهای نابرابر و استثماری است که قربانیانش – از آبیدر سنندج تا کارگاه‌ها و کارخانه‌های بی‌نام – همچنان بی‌صدا باقی می‌مانند.
درس‌هایی که باید از فاجعه‌ی آبیدر گرفت
۱. ضرورت سازمان‌یابی مستقل و رادیکال
بدون ساختارهای مستقل مردمی و چپ، صدای اعتراض و نقد ساختاری همیشه حذف می‌شود. همان‌طور که دیدیم، نیروهای امنیتی با روایت قومی یا مذهبی مشکلی نداشتند، اما روایت طبقاتی و سوسیالیستی را ممنوع و جرم‌انگاری کردند. این یعنی اگر نیرویی برای حفاظت از روایت عدالت‌خواه وجود نداشته باشد، مرگ حتی شجاع‌ترین انسان‌ها هم در خدمت قدرت‌های دیگر مصادره می‌شود.
۲. شفاف‌سازی دوگانگی برخورد حکومت با نمادها و شعارها
وقتی شعارهای «شهید وطن زنده است» و «ای رقیب» آزاد، ولی «زنده باد سوسیالیسم» جرم تلقی می‌شود، این فقط یک سلیقه‌ی امنیتی داخلی نیست؛ بخشی از یک مهندسی سیاسی آگاهانه است. ضدیت جمهوری اسلامی با جنبش سوسیالیستی و طبقه‌ی کارگر، در پیوند با برنامه‌ریزی سرمایه‌داری جهانی و نظم بازار جهانی عمل می‌کند. حکومت، تمام امکانات و شرایط را – چه در قالب بورژوازی محلی و چه در سطح بورژوازی سراسری – برای بازتولید قدرت این طبقه فراهم می‌آورد. در این چارچوب، برجسته‌کردن ناسیونالیسم و وطن‌پرستی نیز یک پروژه‌ی هماهنگ‌شده است؛ پروژه‌ای که ریشه در سرمایه‌ی جهانی دارد و هدفش به حاشیه راندن کمونیست‌ها، خاموش‌کردن صدای کارگران و حذف روایت طبقاتی از صحنه است.
این روند، نه فقط سرکوب امروز را توضیح می‌دهد، بلکه بخشی از نقشه‌ی مهندسی‌شده‌ی جمهوری اسلامی برای آینده و برای گذار کنترل‌شده از این حکومت است تا مبادا نیروهای رادیکال و ضدسرمایه‌داری جایگزین آن شوند.
۳. لزوم مستندسازی دقیق فجایع
فقط روایت عاطفی کافی نیست؛ باید تمام جزئیات قصور حکومتی، بی‌عملی نهادهای مسئول، تهدید فعالین، و روند مصادره‌ی سیاسی ثبت و منتشر شود. این اسناد، بعدها می‌توانند ابزار فشار حقوقی و سیاسی شوند.
۴. مرزبندی روشن با مصادره‌گران
هر جریان سیاسی که به‌جای طرح علت‌ها، تنها «شهادت» و «وطن» را تکرار می‌کند، بخشی از مشکل است. حتی اگر نیت آن‌ها مثبت باشد، حذف نقد ساختاری، یعنی حفظ وضع موجود.
۵. پیوند مبارزه‌ی محیط‌زیستی با مبارزه‌ی اجتماعی و طبقاتی
آتش‌سوزی آبیدر فقط یک حادثه‌ی طبیعی نبود؛ نتیجه‌ی بی‌برنامگی، بی‌تفاوتی و فساد ساختاری حکومتی بود. این‌جا مسئله‌ی محیط زیست مستقیماً به مسئله عدالت اجتماعی، فساد ساختاری و اقتدارگرایی گره می‌خورد.
در گروه‌های زیست‌محیطی و کوهنوردی همیشه دو طیف اجتماعی متفاوت حضور دارند که نگاه‌ها و منافعشان به شکل چشمگیری متفاوت است:
طیفی از طبقه متوسط به بالا که نگاهشان به مبارزه‌ی محیط‌زیستی اغلب نگاهی لوکس و بورژوایی است و بیشتر بر مسائل ناسیونالیستی و وطن‌پرستانه متمرکز است. این نگاه در جریان اتفاق آبیدر به روشنی دیده می‌شد، جایی که نمادها و شعارها حول محور هویت‌های قومی و ملی شکل گرفت.
طیف دیگر که از طبقات پایین‌تر جامعه، به ویژه کارگران و خانواده‌هایشان تشکیل شده و بیشتر در محلات حاشیه‌ای شهرها زندگی می‌کنند، نگاهی انسانی‌تر، طبقاتی‌تر و اجتماعی‌تر به محیط زیست دارند. این گروه‌ها به خوبی درک می‌کنند که تخریب طبیعت و بحران‌های زیست‌محیطی مستقیماً بر زندگی و معیشت آنها تاثیر می‌گذارد و مبارزه برای حفظ محیط زیست بخشی جدایی‌ناپذیر از مبارزه‌ی کلی برای عدالت اجتماعی و اقتصادی است.
برای نمونه، در خاموشی آتش در آبیدر، سه نفر از جان‌باختگان از خانواده‌های کارگری و ساکن محلات حاشیه‌ای بودند که ارتباط عمیقی با این نگاه طبقاتی و انسانی به طبیعت دارند.
این تفاوت‌ها نشان می‌دهد که مبارزه‌ی واقعی برای محیط زیست بدون در نظر گرفتن عدالت اجتماعی و مبارزه‌ی طبقاتی ناقص خواهد بود. پیوند این دو مبارزه تضمین می‌کند که صدای همه‌ی گروه‌ها شنیده شود و اهداف واقعی حفظ طبیعت و زندگی مردم به‌طور هم‌زمان دنبال شود.
۶. آماده‌سازی مردمی برای مقابله با فجایع
در شرایطی که حکومت وظایف خود را انجام نمی‌دهد، باید شبکه‌های داوطلب آموزش‌دیده و مجهز شکل بگیرند که هم بتوانند جان مردم را حفظ کنند، هم روایت خود را مستقل نگه دارند.
۷. مراقبت از نمادها و جلوگیری از ابزارسازی
همان‌طور که روسری در گفتمان دینی و جامانه در گفتمان قومی ابزار قدرت شدند، هر نمادی در خطر مصادره است. باید همیشه پرسید: این نماد از آنِ کیست، به سود کی کار می‌کند، و چه روایتی را پنهان می‌کند.