بهرام رحمانی
«همه انسانها برابر آفریده شدهاند و آفریننده جهان به آنها حقوقی انتقالناپذیر بخشوده که از آن جمله: زندگی، آزادی و جستجوی خوشبختی است.»
این یک شعار حزبی و سیاسی یا بخشی از مرام کمونیستی و نظام سوسیالیستی نیست بلکه نص صریح بیانیه استقلال آمریکا(۴ ژوئیه ۱۷۷۶ میلادی برابر با ۱۱۶۸ شمسی) است.
جشن ۲۵۰ سالگی آمریکا
«اعلامیه استقلال» آمریکا بهنظر عموم مورخین، یکی از پیشروترین و مهمترین اسناد تاریخی در دوران معاصر است.
آمریکاییها همه ساله روز چهارم ژوئیه را جشن میگیرند. امسال، دویست و پنجاهمین سالگرد بنیانگذاری ایالات متحده آمریکاست. روز استقلال آمریکا که از مهمترین تعطیلات ملی در تقویم این کشور است، با مهمانی و ضیافت و آتشبازی جشن گرفته میشود.
این رویداد مربوط به امضای اعلامیه استقلال آمریکا توسط بنیانگذاران ایالات متحده(پدران بنیانگذار) در روز چهارم ژوئیه سال ۱۷۷۶ است. با امضای این اعلامیه -توماس جفرسون و بنجامین فرانکلین- در میان سایرین، حکومت امپراطوری بریتانیا را رد کرده و مستعمرههای آمریکای شمالی را ایالاتی آزاد خواندند و بدین ترتیب بود که یک ابرقدرت جدید متولد شد.
در زمان حکومت الیزابت اول، ملکه انگلستان، سِر والتر رَلی برای نخستینبار چندین آبادی آمریکایینشین در ساحل شرقی آمریکا ایجاد کرد که نتیجه آن در سالهای بعد حضور پرقدرت امپراطوری بریتانیا در «دنیای جدید» شد.
در قرن هجدهم، آمریکای شمالی با سیزده مستعمره از لندن اداره میشد. این سیزده مستعمره عبارت بودند از: دلاور، پنسیلوانیا، نیوجرسی، جورجیا، کانتیکات، ماساچوست بِی، مریلند، کارولینای جنوبی، نیوهمپشایر، ویرجینیا، نیویورک، کارولینای شمالی و رُد آیلند و آبادیهای اروپایینشین آن.
منابع این سیزده مستعمره که عمدتا زمینهای کشاورزی بودند و به ویژه مزارع تنباکوی آن مورد بهرهبرداری حکمرانان امپراطوری بریتانیا بود.
هرچند در ابتدا روابط میان مهاجران اروپایی و دولت بریتانیا دوستانه بود، اما تنش میان آنها با مخالفت مهاجران برای اعمال مالیاتها و قوانین بریتانیا از جمله «لایحه استمپ» در آمریکا بالا گرفت و روح ناسیونالیسم در میان کسانی که در مستعمرهها متولد شده بودند، گسترش یافت.
تا سال ۱۷۶۵، آمریکاییها به تدریج خواهان پایان گرفتن قانون «مالیات بدون نمایندگی» و شنیده شدن صدایشان در پارلمان بریتانیا شده بودند.
به دنبال آن، حرکات اعتراضآمیز به ویژه از طرف حزب «تی پارتی» شهر بوستون و جنبش اعتراضی علیه لایحه چای آغاز شد. در جریان این حرکت گروه موسوم به «پسران آزادی» در لباس بومیان آمریکا که به انحصار چای توسط کمپانی هند شرقی اعتراض داشتند، تمام محموله وارداتی چای بریتانیا را در بندر شهر بوستون خالی کردند.
این تظاهرات، هم تمسخر علاقه وافر قشر حاکمه بریتانیا به نوشیدن چای به عنوان نوشابه ملی بود و هم مبارزهطلبی علیه فساد و حس برتری امپراطوری بریتانیا.
بنیانگذاران آمریکا ساختاری برای حکومت ایجاد کردند که شامل تفکیک قوا، نمایندگی مردمی توسط دولت و ایجاد قوه قضاییه مستقل بود تا از استبداد جلوگیری شود.
پس از تایید متن اعلامیه در ۴ ژوئیه، کنگره اعلامیه استقلال را به طرق مختلفی منتشر کرد. در ابتدا تعدادی نسخه از آن را به چاپ رساند که به صورت گسترده توزیع شدند و برای عموم مردم خوانده شدند.
مشهورترین نسخه اعلامیه استقلال، رونوشت امضاءشدهای است که اغلب بهعنوان اعلامیه استقلال در نظر گرفته میشود و در دفتر ملی بایگانی آمریکا در واشینگتن دیسی به نمایش گذارده شدهاست.
لوایح «زور و تهدید» که در میان شهروندان آمریکایی به «لوایح عدم تحمل» موسوم است، موقعیت ماساچوست به عنوان یک مستعمره نیمه خودمختار را به منظور مجازات اقدام تحقیرآمیز «تی پارتی» لغو کرد.
دو کنگره قارهای، نمایندگان سیزده مستعمره آمریکا را گردهم آورد. در دومین کنگره در شهر فیلادلفیا در سال ۱۷۷۵، اعلامیه استقلال امضاء و جنگ استقلال آمریکا اعلام شد. نبردی که در آوریل همان سال در «کنکورد» و ماساچوست درگرفت به مدت هشت سال و تا سال ۱۷۸۳ که طرفین معاهده پاریس را امضاء کردند، ادامه یافت.
پیشنویس اعلامیه استقلال آمریکا توسط یک کمیته پنج نفره متشکل از جفرسون، فرانکلین، جان آدامز، راجر شرمن و رابرت لیوینگستون تدوین شد. در این اعلامیه در مورد «حقوق حقه» شهروند گفته شده که «همه آحاد بشر مساوی» و دارای حق «زندگی، آزادی و جستوجو برای خوشبختی» هستند.
پیشنویس اعلامیه استقلال در روز ۲۸ ژوئن سال ۱۷۷۶ تسلیم کنگره شد، در روز دوم ژوئیه قانونی و در چهارم ژوئیه رسما تصویب شد. متن این اعلامیه دو روز بعد برای نخستین بار در روزنامه «ایوینینگ پست» پنسیلوانیا منتشر شد. چهارم ژوئیه تاریخی است که از آن هنگام همه ساله شهروندان آمریکایی آن را جشن گرفتهاند.
نخستین قطعه موسیقی که بهمناسبت روز استقلال نوشته شد، «سرود شادی» بود که در سال ۱۷۸۳ توسط یوهان فردریش پیتر اهل شهر «سِیلِم» در کارولینای شمالی نوشته شد.
کنگره آمریکا در سال ۱۸۷۰ جهارم ژوئیه را روز تعطیل عمومی بدون دستمزد اعلام کرد اما از سال ۱۹۳۸ روز استقلال تعطیلات ملی با حفظ دستمزد بوده است.
این سند شامل سه بخش اصلی است: بیانیه اصول بنیادین مانند برابری انسانها و حق حاکمیت مردم، فهرستی از اقدامات ستمگرانه پادشاه بریتانیا که جرقه انقلاب بود، اعلام رسمی جدایی و تاسیس کشور آمریکا، همراه با سوگند وفاداری به این اصول.
بردهداری و اعلامیه
مهمترین تاثیری که اعلامیه از خود بر جای گذاشت، بر روی مباحث مربوط به بردهداری بود. هنگامی که اعلامیه برای نخستین بار منتشر شد، تناقض موجود بین ادعای «همه انسانها برابر آفریده شدهاند» و وجود بردهداری در آمریکا انتقاد منتقدان را برانگیخت. اگرچه جفرسون در پیشنویس اولیهاش از اعلامیه پاراگرافی را درباره نقش بریتانیا در تجارت برده در آمریکا گنجانده بود، اما این پاراگراف از نسخه نهایی حذف شد. جفرسون خود صدها برده داشت و بردهداری بزرگ در ویرجینیا بهشمار میآمد. توماس دی، نویسنده انگلیسی و حامی الغای بردهداری، در سال ۱۷۷۶ با اشاره به این تناقض در نامهای نوشت، «مضحکترین چیزی که در جهان وجود دارد، بیشک آمریکاییان میهنپرستاند که با یک دست قطعنامههای استقلال را امضا میکنند و با دستی دیگر بر روی بردگان وحشتزده تازیانه میکشند.» در قرن نوزدهم اعلامیه نقشی کلیدی در جنبش الغای بردهداری ایفا کرد. برترام وایت-برون، مورخ آمریکایی، در این باره مینویسد «حامیان الغای بردهداری تمایل داشتند که اعلامیه استقلال را افزون بر سندی سیاسی، سندی مذهبی نیز جلوه دهند.» بنجامین لاندی و ویلیام لوید گریسون، دو تن از رهبران جنبش الغای بردهداری، «زوجِ کتاب مقدس و اعلامیه استقلال» را مبنای نظریات خود قرار داده بودند. به اعتقاد گریسون «مادامی که تنها یک نسخه از اعلامیه استقلال یا کتاب مقدس بر روی زمین وجود داشته باشد، نومید نخواهیم شد» و از آرمانهایمان چشم نخواهیم پوشید. برای دگراندیشی چون گریسون، مهمترین قسمت اعلامیه تاکید آن بر حق انقلاب بود. گریسون بنا بر قانون اساسی خواهان انحلال دولت و تشکیل دولتی جدید منحصرا بر پایه اصول اعلامیه بود.
موضوع مناقشهبرانگیز الحاق یا عدم الحاق ایالات بردهدار جدید به ایالات متحده همزمان شد با دورهای که دوباره همه توجهها به سوی اعلامیه جلب شده بود. نخستین مناظره عمومی مهم درباره بردهداری و اعلامیه استقلال طی جنجال میزوری در خلال سالهای ۱۸۱۹ تا ۱۸۲۱ روی داد. مخالفان بردهداری در کنگره استدلال میکردند که لحن و کلام اعلامیه نشاندهنده آن است که پیدارن بنیادگذر ایالات متحده با اصول بردهداری مخالفت وزیدهاند و ایالات بردهدار جدید نباید به انضمام کشور در بیایند. موافقان بردهداری در کنگره نیز به رهبری سناتور نتانیل مسیکان از کارولینای شمالی، استدلال میکردند که چون اعلامیه جزئی از قانون اساسی نیست، ربطی به این موضوع ندارد.
با قوت گرفتن جنبش الغای بردهداری، مدافعان بردهداری چون جان راندولف و جان سی. کالهوم لازم دانستند که ادعای اعلامیه مبنی بر «برابر آفریده شدن همه انسانها» را زیر سئوال ببرند یا دستکم اطلاق آن بر سیاهپوستان را انکار کنند. بهعنوان مثال، به هنگامی که در سال ۱۸۵۳ مذاکرات بر روی مصوبه کانزاس – نبراسکا در جریان بود، سناتور جان پیت، نماینده ایندیانا، «برابر آفریده شدن همه انسانها» را به جای آنکه «حقیقی بدیهی» فرض کند، «دروغی آشکار» خواند. مخالفان مصوبه کانزاس–نبراسکا، از جمله سالمون پی.چیس و بنجامین وید، از اعلامیه استقلال و به زعم خودشان اصول ضد بردهداری آن، دفاع کردند.
لینکلن و اعلامیه
آبراهام لینکن در سال ۱۸۵۴، پیگیر رابطه اعلامیه با بردهداری شد. در آن هنگام، لینکن از اعضای سابق و نه چندان مشهور کنگره به حساب میآمد که از پدران بنیانگذار برای خود بت ساخته بود. لینکلن عقیده داشت که اعلامیه استقلال، والاترین اصول و ارزشهای انقلاب آمریکا را تبیین کردهاست و پدران بنیانگذار تنها بدین امید که بردهداری در نهایت از میان خواهد رفت، آن را تحمل کردهاند. به باور لینکلن، ایالات متحده با مشروعیت بخشیدن به گسترش بردهداری در مصوبه کانزاس–نبراسکا، در راه محقق ساختن آرمانهای انقلابیاش، سیر قهقرایی را پیموده بود. در سال ۱۸۵۴ لینکلن در نطق پیوریا گفت:
تقریبا هشتاد سال پیش، با اعلام آنکه همه انسانها برابر آفریده شدهاند این کشور را بنیان گذاشتیم؛ اما اکنون از آن آغاز باشکوه به چنین وضعیتی تنزل پیدا کردهایم که اعلام کنیم که این «حق مقدس» برخی از انسانهاست که دیگران را به بردگی بگیرند… ردای جمهوریتخواه ما آلوده شده و بر روی خاک کشیده شدهاست. بیایید تا دوباره منزهش کنیم… بیایید تا دوباره اعلامیه استقلال را ارج نهیم و همراه آن، رسوم و تدابیری را که با آن هماهنگی دارند به کار گیریم… اگر چنین کنیم، نه تنها اتحادیه را حفظ کردهایم بلکه آن را برای همیشه لایق حفظ کردن کردهایم.
در مناظرههای مشهور بین لینکلن و استفان داگلاس در سال ۱۸۵۸ چندین و چند بار بر روی معنا و مفهوم راستین اعلامیه بحث درگرفت. داگلاس استدلال میکرد که «برابر آفریده شدن همه انسانها» در اعلامیه تنها معنای مردان سفید را افاده میکند. به عقیده او مقصود از صدور اعلامیه تنها و تنها توجیه استقلالطلبی ایالات متحده از بریتانیا بوده است و نه برابر قرار دادن هر «نژاد پست و دون شأنی» با نژاد سفید. اما به عقیده لینکلن بیان و لحن اعلامیه به گونهای بود که آن را الزاما جهانشمول میساخت و ارزشهای اخلاقی والایی را مطرح کرده بود که رسیدن به آنها بایستی آماج تلاشهای جمهوری آمریکا قرار گیرد. در همین رابطه لینکلن اظهار میکرد «گمان میکنم که اعلامیه اصلاح و بهبود روزافزون وضعیت همه انسانها در سرتاسر جهان را مد نظر داشته است.» به عقیده پائولین مایر، تفسیر داگلاس از اعلامیه از نظر تاریخی صحیحتر بوده است اما دیدگاه لینکن سرانجام بر دیدگاه داگلاس غالب گشت. مایر مینویسد «بهدست لینکن بود که اعلامیه استقلال به سندی زنده بدل گشت؛ با اهدافی معین که با گذشت زمان محقق شدند.»
هیچ دلیلی وجود ندارد که چرا سیاهپوستان مستحق برخورداری از حقوق طبیعیای نباشد که در اعلامیه استقلال ذکر شده است: حق زندگی، آزادی، و جستوجوی خوشبختی. معتقدم که آنها نیز به همان اندازه سفیدپوستان مستحق برخورداری از این حقوقاند.
دیدگاه لینکلن مبنی بر در نظر گرفتن اعلامیه استقلال به عنوان راهنمایی اخلاقی برای تفسیر قانون اساسی تاثیری عمیق بر دیگران گذاشت. گری ویلس در سال ۱۹۹۲ نوشتهاست: «اکنون برای اکثر مردم، اعلامیه استقلال به همان معنایی است که لینکلن میخواست باشد، روشی برای اصلاح قانون اساسی بدون برهم زدنش.» تحسینکنندگان لینکلن، همچون هری وی. جافا، این اقدام لینکلن را مورد تمجید قرار دادند.
حق رای زنان و اعلامیه
اولین همایش درباره حقوق زنان در ژوئیه ۱۸۴۸ در سنکا فالس نیویورک برگزار شد. الیزابت کدی استانتون، لوکرتیا وات، مری آن مککلینتاک، مارتا وایت، و جین هانت مسئولیت برگزاری این همایش را بر عهده گرفتند. در پایان همایش، شرکتکنندگان با صدور «اعلامیه احساسات» که از اعلامیه استقلال الگوبرداری شده بود، خواهان برابری سیاسی و اجتماعی زنان و مردان شدند. شعار آنان «همه مردان و زنان برابر آفریده شدهاند» بود و اعضای مجمع خواهان اعطای حق رای به زنان شدند. جنبش حق رأی برای زنان را ویلیام لوید گریسون و فردریک داگلاس پشتیبانی کردند.
***
طنز تلخ آنجایی است که حاکمیت ایالات متحده آمریکا، نه تنها مردم سایر کشورها حتی مردم کشور خودشان را هم «برابر» نمیدانند چه آنکه وحشیگری پلیس این کشور در قبال جامعه سیاهپوستان و مسلمانان دلیل این ادعاست و تلاش برای «برابری» حتی داخل آمریکا، سرنوشت «مالکوم ایکس»ها و «مارتین لوتر کینگ»ها را تداعی میکند.
مقامات آمریکا، به خصوص امروز، نه تنها بزرگترین ناقضان حقوق بشر که در صدر فهرست جنایتکاران علیه بشریت قرار دارند. این گزارهای است مقرون به واقعیات و مستندات تاریخی بیشمار.
کشتار ۳۰۰ هزار نفر فقط در سه روز توسط آمریکاییها
با آمدن نام دو شهر «هیروشیما» و «ناکازاکی» اذهان جهانیان ناخودآگاه به سمت جنایتپیشگی آمریکاییها معطوف میشود.
از ۶ تا ۹ آگوست ۱۹۴۵، بمبافکنهای آمریکایی با دستور «هری ترومن» رییسجمهور وقت این کشور، بر فراز دو شهر «هیروشیما» و «ناکازاکی» ژاپن به پرواز درآمدند و دو بمب اتمی را بر روی ساکنان این دو شهر انداختند و آنها را با خاک یکسان کردند.
در همان لحظه وقوع این جنایت، صد هزار انسان غیرنظامی، درجا کشته شدند. ۲۰۰ هزار نفر دیگر نیز از ساکنان دو شهر «هیروشیما» و «ناکازاکی» تا پایان سال ۱۹۴۵ به سبب اثرات مخرب تشعشعات رادیواکتیو ناشی از بمبهای اتمی آمریکا جان خود را از دست دادند.
به بیان دیگر، آمریکاییها فقط در سه روز (۷۲ ساعت)، ۳۰۰ هزار انسان بیگناه را کشتند. تاریخ بشر چنین جنایتی را حتی در تاریکترین اعصار توحش غربیها در قرون وسطی هم سراغ ندارد. نکته قابل تامل آنکه، «وسلی کروز» فرمانده این عملیات جنایتکارانه از سوی «هری ترومن» رییس جمهور آمریکا، مدال افتخار دریافت کرد.
مقامات حکومتی که ظرف فقط سه روز، ۳۰۰ هزار انسان بیگناه را کشتهاند، آیا در زمره جنایتکاران علیه بشریت قلمداد نمیشوند؟ آیا سیاستمداران چنین حاکمیتی، وجاهتی برای اتهامزنی به سایر کشورها در امر حقوق بشر دارند؟
افتخار مقامات آمریکایی به کشتن ۵۰۰ هزار کودک عراقی
در میانههای دهه ۹۰ میلادی، آمریکا اقدام به تحریم عراق کرد. در جریان این تحریم بنا به اعتراف منابع آمریکایی، ۵۰۰ هزار کودک عراقی کشته شدند.
در سال ۱۹۹۶ میلادی خبرنگار شبکه سیبیاس آمریکا از «مادلین آلبرایت» وزیر خارجه وقت آمریکا پرسید که آیا ارزش داشت که برای تنبیه عراق، نیم میلیون کودک عراقی را به کام مرگ بفرستید؟
جواب وزیر خارجه آمریکا به این سئوال، عمق ددمنشی و جنایتکاری سردمداران رژیم آمریکا را نشان داد؛ آلبرایت گفت: بله؛ ارزش داشت که نیم میلیون کودک عراقی کشته شوند!
فروش تسلیحات شیمیایی به حکومت صدام حسین توسط آمریکا
در آگوست سال ۲۰۱۳(مرداد 13۹۲)، اسناد جدیدی از حملات شیمیایی حکومت صدام ضد مردم ایران و همکاری رژیم آمریکا با حکمت بعث عراق در انجام این حملات هولناک فاش شد.
افشاء اسناد مزبور همزمان شده بود با تلاش دولت وقت آمریکا برای حمله به سوریه به بهانه استفاده دمشق از سلاح شیمیایی. در همین رابطه نشریه فارین پالیسی، نوشت: آمریکا در حالی در فکر حمله نظامی به سوریه در واکنش به وقوع حمله شیمیایی در این کشور است که چندین سال پیش در برابر حملات صدام با گاز اعصاب علیه ایران سکوت کرده و هیچ اقدامی برای جلوگیری از آن انجام نداده بود.
اشاره نشریه آمریکایی به اسناد سازمان سیا بود که در سال ۲۰۱۳ از طبقه بندی محرمانه خارج شد و نشان میداد واشنگتن از آغاز سال ۱۹۸۳(سال ۱۳۶۱) نسبت به استفاده حکومت صدام حسین از تسلیحات شیمیایی اطمینان کامل یافته بود، اما نه تنها برای متوقف کردن این دولت کاری نکرد بلکه دست شرکتهای آمریکایی را هم برای صادرات مواد شیمیایی بیشتر به عراق بازگذاشت و همچنین در جلسه مارس ۱۹۸۶(فروردین ۱۳۶۴) شورای امنیت سازمان ملل نیز به قطعنامه ناظر بر محکومیت حکومت بعث عراق در استفاده پیاپی از تسلیحات شیمیایی علیه مردم ایران، رای منفی داد.
حمله آمریکا به هواپیمای مسافربری ایرانی و کشتن ۲۹۰ مسافر
در دوازدهم تیرماه ۱۳۶۷ شمسی برابر با سوم ژوئیه ۱۹۸۸ میلادی، هواپیمای مسافری ایرباس ایران که از بندرعباس عازم دُبی بود، بر فراز آبهای خلیج فارس و در نزدیکی جزیره «هنگام» مورد هجوم یگانهای دریایی متجاوز آمریکایی مستقر در آبهای خلیج فارس قرار گرفت و سقوط کرد.
این هواپیما در زمانی که ایران و عراق در حال جنگ بودند با موشک ناو جنگی وینسنس مورد حمله نیروهای تجاوزگر آمریکایی در منطقه قرار گرفت. هواپیما حامل ۲۹۰ مسافر و خدمه بود که تمامی آنها اعم از مرد و زن و کودک و نوجوان و کهنسال با این جنایت فجیع به قتل رسیدند.
در میان سرنشینان این هواپیمای مسافربری، ۶۶ کودک زیر ۱۳ سال، ۵۳ زن و ۴۶ تن تبعه کشورهای خارجی نیز بودند که کشته شدند.
نگهداری ۲۵۰۰ کودک در قفس به دستور کاخ سفید!
دونالد ترامپ رییسجمهور آمریکا در ادامه سیاستهای مهاجرستیزانهاش به ماموران مرزی آمریکا دستور داد تا کودکان پناهجویان و مهاجرین را از والدینشان جدا کنند. والدین روانه زندان شوند و کودکان در قفس نگهداری شوند!
بر همین اساس از ۵ مه(۱۵ اردیبهشت) تا ۹ ژوئن(۱۹ خرداد)، حدود ۲۵۰۰ کودک عمدتا اهل آمریکای مرکزی و جنوبی که به همراه خانوادههایشان از مرز مکزیک قصد ورود به آمریکا را داشتند توسط ماموران مرزی آمریکایی از والدینشان جدا شده و برای نگهداری به قفسهای تعبیه شده منتقل شدند. از این تعداد بیش از ۱۰۰ کودک، کمتر از ۴ سال سن داشتند.
کاخ سفید پیش از اجرای این سیاست که از آن با عنوان «مدارای حداقلی» نام برده میشود، اعلام کرده بود که حتی در قبال مهاجرین و پناهجویانی که خطر مرگ هم آنها را تهدید میکند از سیاستهای سختگیرانهاش کوتاه نخواهد آمد.
گوانتانامو؛ سند غیرانسانیترین شکنجهها به دست ماموران سیا
زندان گوانتانامو پس از حمله آمریکا به افغانستان و اشغال این کشور در سال ۲۰۰۱ ایجاد شد و به مکانی برای بازداشت و شکنجه افرادی تبدیل شد که در نقاط مختلف جهان به ظن ارتباط با اقدامات تروریستی و تروریستها دستگیر میشوند. البته از آنجایی که خود آمریکا بزرگترین تروریست و تروریستپرور است، طبیعی است که اکثر بازداشتیهای گوانتانامو را افرادی تشکیل دهند که یا در اقدام تروریستی با آمریکا همراهی نکردهاند و یا خودسرانه و بدون مجوز سردسته تروریستها یعنی رژیم آمریکا اقدام به عمل تروریستی کردهاند.
شهرت گوانتانامو فقط یک دلیل دارد و آن هم عبارت است از انجام غیرانسانیترین نوع شکنجهها در این بازداشتگاه مخوف؛ از «آزارهای بدنی» و «خشونت جنسی» تا «غرق مصنوعی» و «اعدامهای ساختگی» و «ممنوعیت از خواب» و «شوکهای الکتریکی» و …
در ژوئن ۲۰۱۵ روزنامه آمریکایی «نیویورکتایمز» گزارشی از وضعیت یکی از زندانیان آزادشده از شکنجهگاه گوانتانامو منتشر کرد؛ فردی به نام «مجید خان» که بازجویان گوانتانامو دو مرتبه او را در معرض غرق مصنوعی قرار داده بودند. در این روش روی صورت فرد زندانی که ثابت نگاه داشته شده، آب ریخته میشود تا در وی احساس غرقشدگی ایجاد شود.
البته غرق مصنوعی، تنها شکنجه انجام شده بر روی «مجیدخان» نبوده است بلکه یکبار نیز او را در حالت عریان به مدت سه روز از یک میله چوبی آویزان نگه داشته و پس از آن فورا به حمام یخ منتقل کرده بودند.
«ای کاش بهجای شکنجه مرا میکشتند»؛ این جملهای است که نیویورک تایمز به نقل از «مجید خان» با فونت بزرگ منتشر کرده بود و اشارهای داشت به شدت شکنجههای ماموران و بازجویان آمریکایی گوانتانامو که موجب میشود زندانی آرزوی مرگ کند.
در کتاب «خاطرات در گوانتانامو» نوشته «محمد صلاحی» موریتانیایی که از سال ۲۰۰۱ تا ۲۰۰۶ در شکنجهگاه مخوف گوانتانامو به سر میبرد، آمده است «در گوانتانامو خواب وجود نداشت و زندانی باید همیشه بیدار میماند؛ باید محل ادرار خود را با لباسمان کاملا خشک میکردیم؛ یک زندانی در گوانتانامو فقط ۳۰ ثانیه وقت غذا خوردن دارد؛ در گوانتانامو زندانیان اهل مناطق گرمسیر دنیا در اتاقهای یخ قرار میگیرند تا بدنشان بیحس شود.»
جنایات نیروهای آمریکایی در زندان «ابوغریب»
نام زندان «ابوغریب»، تداعیگر «مرگ» است. زندانی واقع در غرب بغداد پایتخت عراق که توسط آمریکاییها اداره میشد و در آن با مرگبارترین شکنجهها از زندانیان عمدتا بیگناه پذیرایی میشد. شدت شکنجه زندانیان ابوغریب به حدی بود که هر از چندگاهی که اسنادی از آن در رسانههای غربی انتشار مییافت، به مثابه زلزلهای جوامع غربی را تکان میداد و خود غربیها را از اوج بیرحمی و شقاوت افسران آمریکایی انگشت به دهان میکرد.
جنایات صورت گرفته توسط آمریکاییها در زندان ابوغریب به قدری شنیع و فجیع است که شاید پرداختن به همه آن جنایات و مواردیکه زندانیان جان سالم به در برده از این زندان روایت کردهاند، به لحاظ اصول اخلاقی قابلیت پرداخت و انتشار نداشته باشد.
«لیندی اینگلند»، سرجوخه آمریکایی که جزء ماموران و شکنجهگران ابوغریب بود و در یکی از تصاویر منتشره از فاجعه ابوغریب، در حال کشیدن یک زندانی بر روی زمین با طناب است، بعدها طی مصاحبهای اعلام کرد که «به ما گفته شده بود وضعیت را برای زندانیان ابوغریب به صورت جهنم درآوریم تا آنها هنگام بازجویی اعتراف کنند.»
حمایت دولت آمریکا از «کشتارهای کور با سلاحهای گرم»
آمار کشتارهای کور با سلاحهای گرمِ شخصی در آمریکا چیزی بیش از فاجعه است؛ مراجع ذیربط آمریکایی از ثبت و ارائه آمار دقیق جان باختگان حوادث تیراندازی در این کشور طفره میروند، اما یک جستجوی ساده اینترنتی، جستجوگر را به انبوهی از آمارهای حیرتآور میرساند. از جمله آنکه «سالانه حدود ۳۰ هزار نفر در آمریکا با شلیک یک سلاح کشته میشوند.
براساس یک پروژه بینالمللی تحقیقاتی با عنوان «بررسی سلاحهای سبک»، بین سالهای ۲۰۱۰ تا ۲۰۱۵ بهطور متوسط در هر سال ۸ هزار و ۵۹۲ قتل با سلاح گرم در آمریکا رخ داده است؛ یعنی بهطور تقریبی به ازای هر ۱۰۰ هزار نفر در آمریکا، ۸ نفر به ضرب گلوله کشته شدهاند.
سال ۲۰۱۶ نیز سالی وحشتناک برای آمریکاییها به لحاظ وقوع قتل با سلاحهای گرم شخصی بود. در این سال بیش از ۱۵ هزار تن در آمریکا در نتیجه بیش از ۵۸ هزار حادثه تیراندازی به کام مرگ کشانده شدند.
روزنامه آمریکایی «یو اسای تودی»، سال ۲۰۱۷ را مرگبارترین سال برای آمریکا از نظر قتل افراد با سلاحهای گرمِ شخصی در یک دهه اخیر نامیده است. فقط در ۴ ماه نخست این سال، بیش از ۴ هزار نفر در آمریکا در نتیجه بیش از ۱۷ هزار تیراندازی با سلاحهای گرم شخصی که قاتلان به صورت کاملا آزادانه از فروشگاههای این کشور خریداری کردهاند، به قتل رسیدهاند.
سیاهپوستانی که قربانی نژادپرستی پلیس آمریکا میشوند
«ماموران پلیس آمریکا یک مرد سیاهپوست غیر مسلح را پس از آنکه به اشتباه فکر کردند سلاحی به همراه دارد، به ضرب گلوله کشتند»؛ این عنوان خبری متداولی است که هر از چندگاهی بر روی خروجی رسانههای آمریکا و سایر نقاط دنیا قرار میگیرد؛ این اتفاق ناگوار و این جنایت ارتکابی توسط ماموران رژیم آمریکا به قدری رایج شده که از ضریب حساسیت آن کاسته شده است و اذهان عمومی در داخل آمریکا و افکار عمومی جهانیان گویی با این جنایتکاری ماموران آمریکایی کنار آمدهاند!
نهم آگوست ۲۰۱۴(۱۸ مرداد ۱۳۹۳)، یک جوان سیاهپوست ۱۸ ساله به نام «مایکل براون» در شهر «فرگوسن» ایالت «میزوری» به ضرب گلوله پلیس آمریکا کشته شد. این اتفاق جنایتبار تبعات گستردهای برای دولت آمریکا داشت و موجب شعله ورشدن آتش خشم سیاهپوستان و رنگین پوستان آمریکایی شد که دهههاست به رفتار نژادپرستانه و آپارتاید دولت آمریکا اعتراض دارند.
سه هفته پیش از جنایت فرگوسن، پلیس آمریکا جنایت مشابهی را اینبار در نیویورک علیه یک شهروند سیاهپوست این کشور مرتکب شده بود.
در روز ۱۷ جولای ۲۰۱۴(۲۶ تیر ۱۳۹۳)؛ ۴ مامورعظیمالجثه پلیس شهر نیویورک به «اریک گارنر» سیاهپوست به جرم فروش سیگار! حمله کردند و او را کشتند. البته بعدها مشخص شد که «اریک گارنر» اصلا سیگار فروش نبود بلکه مامور محافظت از فضاهای تفریحی و پدر ۶ کودک بود.
دیوان کیفری بینالمللی علیه رهبران اسرائیل و حماس حکم جلب صادر کرد
قضات دیوان کیفری بینالمللی روز پنجشنبه ١ آذر 1404، حکم بازداشت بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، یوآو گالانت، وزیر دفاع پیشین اسرائیل، و همچنین ابراهیم المصری، از رهبران سازمان حماس، را به اتهام ارتکاب «جنایات جنگی» و «جنایت علیه بشریت» صادر کردند.
کریم خان، دادستان دیوان کیفری بینالمللی، روز ٣١ اردیبهشت سال جاری گفته بود که به دنبال صدور احکام بازداشت در ارتباط با حمله ۱۵ مهر ۱۴۰۲ علیه اسرائیل و پاسخ نظامی اسرائیل در غزه است.
هم نتانیاهو و هم گالانت در صورت سفر به هر کدام از ۱۲۰ کشور عضو دیوان ممکن است بازداشت شوند.
اسرائیل صلاحیت دیوان کیفری بینالمللی و ارتکاب جنایات جنگی در غزه را رد میکند.
همزمان اسرائیل اعلام کرده خالد المصری را که با اسم محمد ضیف نیز شناخته میشود، در حملات خود علیه حماس کشته است.
سناتور لیندزی گراهام، عضو جمهوریخواه مجلس سنای آمریکا، روز پنجشنبه اول آذر، در واکنش به صدور حکم بازداشت بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، و یوآو گالانت، وزیر دفاع پیشین اسرائیل، از سوی دیوان کیفری بینالمللی، این نهاد بینالمللی را به فساد متهم کرد و گفت که این دادگاه با صدور این احکام بازداشت به «پوچترین و غیرمسئولانهترین شکل ممکن عمل کرد.»
او در شبکه اجتماعی «ایکس» با اشاره به اینکه ابهامات جدی در مورد کریمخان، دادستان دیوان کیفری بینالمللی، وجود دارد، افزود که این دادگاه «یک شوخی خطرناک» است.
سناتور گراهام تاکید کرد: «اکنون زمان آن فرا رسیده است که سنای ایالات متحده وارد عمل شود و در قانونی دو حزبی این نهاد غیرمسئول را تحریم کند.» او همچنین خواستار امضای این قانون توسط جو بایدن، رییس جمهوری وقت ایالات متحده، شد.
این سناتور جمهوریخواه ایالات متحده، اشاره کرد که دیوان کیفری بینالمللی هر گونه درک و مفهوم از انصاف را به چالش کشیده و به اقدامات یک «دادستان فاسد» مشروعیت داده است.
جان فترمن، سناتور دموکرات ایالت پنسیلوانیا، نیز با اعتراض شدید به حکم صادره، دیوان کیفری بینالمللی را «فاقد صلاحیت، بیارتباط، و بدون قابلیت اجرایی» توصیف کرد.
دفتر بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، با انتشار بیانیهای حکم صادره از سوی دیوان کیفری بینالمللی برای بازداشت او و یوآف گالانت، وزیر دفاع پیشین این کشور، را «یهودستیزانه» خواند.
دفتر نتانیاهو در این بیانیه دیوان را یک «نهاد سیاسی مغرض و تبعیضآمیز» و اتهامات آن را «نادرست و پوچ» توصیف کرد.
دفتر نخستوزیر اسرائیل در پایان این بیانیه تاکید کرد که نتانیاهو زیر بار هیچ فشاری تسلیم نخواهد شد و به تلاشهایش در راستای تحقق کل اهداف جنگی علیه حماس و محور تروریستی جمهوری اسلامی ایران ادامه خواهد داد.
همچنین اسحاق هرتزوگ، رییسجمهوری اسرائیل، در واکنش به حکم دیوان کیفری بینالمللی، آن را «انتخاب تروریسم و شیطان به جای دموکراسی و آزادی» دانست که «سیستم قضایی بینالمللی را به سپر انسانی جنایات حماس علیه بشریت تبدیل کرد.»
نفتالی بنت، نخستوزیر اسبق اسرائیل، نیز صدور حکم بازداشت برای نتانیاهو و گالانت از سوی دیوان کیفری بینالمللی را یک «داغ ننگ» برای این نهاد قضایی بینالمللی خواند.
یسرائیل کاتز، وزیر دفاع اسرائیل، هم با انتقاد شدید از رای دیوان کیفری بینالمللی در لاهه برای صدور حکم جلب علیه نتانیاهو و گالانت، آن را «مایه شرمساری اخلاقی که کاملا به یهودستیزی آلوده است و نظام قضایی بینالمللی را به پایینترین درجه تنزل میدهد» توصیف کرد.
گیدئون ساعر، وزیر امور خارجه اسرائیل، صدور حکم مزبور از سوی دیوان را حمله به حق اسرائیل برای دفاع از خود و هدیهای برای «محور شرارت» خواند.
بنی گانتز، وزیر دفاع اسبق اسرائیل و از مخالفان نتانیاهو، حکم دیوان کیفری بینالمللی را «کوری اخلاقی و لکه ننگین با ابعاد تاریخی» خواند که «هرگز فراموش نخواهد شد.»
یائیر لاپید، نخستوزیر پیشین اسرائیل و از مخالفان نتانیاهو، نیز ضمن محکوم کردن حکم دیوان کیفری بینالمللی یادآور شد که اسرائیل برای دفاع از خود علیه سازمانهایی تروریستی میجنگد که با حمله به شهروندان اسرائیلی اقدام به قتل و تجاوزجنسی علیه آنها کردند و اینکه صدور احکام بازداشت علیه رهبران اسرائیل «پاداشی برای تروریسم» است.
به گزارش خبرگزاری رویترز، جوزپ بورل، مسئول سیاست خارجی اتحادیه اروپا، گفت که حکم دیوان کیفری بینالمللی به توصیف او «سیاسی نیست، باید به آن احترام گذاشت و این احکام را اجرا کرد.»
همچنین کاسپر ولدکمپ، وزیر خارجه هلند، در سخنانی که خبرگزاری «ایانپی» این کشور نقل قول کرد، از آمادگی هلند برای اجرای حکم بازداشت نتانیاهو در صورت نیاز خبر داد.
سخنگوی وزارت خارجه فرانسه هم گفت که واکنش این کشور به این حکم «بر اساس قوانین دیوان بینالمللی کیفری» خواهد بود.
از سویی، فرانچسکا آلبانیز، گزارشگر ویژه حقوق بشر سازمان ملل در مناطق فلسطینی، در شبکه اجتماعی «ایکس» نوشت: همانگونه که جامعه جهانی برای عواقب احتمالی این حکم آماده میشود، باید با یکدیگر کار کنیم تا «شعله مسئولیتپذیری را روشن نگه داریم.» او ابراز امیدواری کرد که «در این زمان تاریکی، ندای عدالت قوی تر شود.»
دولت آمریکا از اسرائیل در برابر اتهام نسلکشی در غزه دفاع کرد
دولت ایالات متحده روز دوشنبه از رهبری اسرائیل در برابر اتهام نسلکشی فلسطینیان در جنگ نوار غزه دفاع کرد اما در عین حال بر مخالفت خود با عملیات نظامی گسترده اسرائیل در شهر رفح تاکید داشت.
جیک سالیوان، مشاور امنیت ملی کاخ سفید، اظهار داشت: «ما اعتقاد نداریم که آنچه در غزه رخ میدهد نسلکشی است. ما قاطعانه چنین ادعایی را رد میکنیم.»
حمله هوایی به مدرسه شجره طیبه میناب
در روز ۹ اسفند ۱۴۰۴، در نخستین ساعات جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران، دبستان و پیشدبستانی غیرانتفاعی دخترانه و پسرانه شجره طیبه در میناب مورد حمله قرار گرفت. بر اساس روایت شاهدان عینی که با تحلیلهای مبتنی بر تصاویر ماهوارهای تایید شدهاند، این مدرسه در سه نوبت جداگانه هدف اصابت قرار گرفت. سقف مدرسه بر روی دانشآموزان فرو ریخت. در این حمله ۱۵۶ غیرنظامی کشته شدند که ۱۲۰ نفر از آنها دانشآموز بودند. تا ۱۵ مارس ۲۰۲۶، این حمله مرگبارترین رویداد از نظر تلفات غیرنظامیان در جنگ جاری محسوب میشد. چندین تحقیق مستقل نتیجه گرفتند که ایالات متحده مسئول این حمله بوده است.
منابع مرتبط با تحقیقات داخلی ارتش آمریکا در این حادثه نیز تایید کردند که این حمله بهاحتمال زیاد توسط ایالات متحده انجام شده است، هرچند بررسی داخلی هنوز به نتیجه نهایی نرسیده بود. این حمله از سوی یونسکو و سایر سازمانها و فعالان حقوق بشری بینالمللی بهعنوان نقض حقوق بشردوستانه بینالمللی محکوم شد.
مدرسه شجره طیبه در فاصله زمانی میان ساعت ۱۰ تا ۱۰:۴۵ صبح هدف قرار گرفت. در زمانی که کلاسهای درس در حال تغییر زنگ بودند. شدت انفجار بیش از نیمی از ساختمان مدرسه را تخریب کرد، دیوارها را فرو ریخت و موجب فروریختن سقف شد و شماری از افراد زیر آوار گرفتار شدند. تصاویر منتشرشده نیز اجساد برخی قربانیان را نشان میدهد که بخشی از بدن آنها زیر آوار مانده است. در نتیجه این انفجار، دستکم نیمی از ساختمان دو طبقه مدرسه ویران شد.
بر اساس گزارش دو امدادگر هلال اهمر و یکی از والدین قربانیان که به میدل ایست آی ارائه شده، پس از حمله نخست به مدرسه، حمله دومی بهصورت «حمله دوتایی» انجام شد. یکی از امدادگران روایت کرده است که پس از حمله نخست، مدیر مدرسه گروهی از دانشآموزان را به نمازخانه منتقل کرده و با والدین تماس گرفته بود تا برای بردن فرزندانشان به مدرسه بیایند؛ اما همان محل اندکی بعد هدف حمله دوم قرار گرفت و بیشتر افرادی که در آنجا پناه گرفته بودند کشته شدند. یکی از والدین نیز این روایت را تایید کرده و گفته است که پس از تماس مدرسه درباره حمله نخست، که دخترش از آن جان سالم به در برده بود، در راه رسیدن به مدرسه بود که حمله دوم رخ داد و دخترش کشته شد. به گفته شهردار میناب و وزارت آم.وزش و پرورش ایران، این مدرسه در مجموع سه بار هدف حمله قرار گرفت.
قربانیان
در حمله هوایی به مدرسه شجره طیبه ۱۵۶ نفر کشته شدند؛ قربانیان شامل ۱۲۰ دانشآموز(۷۳ پسر و ۴۷ دختر)، ۲۶ معلم(که همگی زن بودند)، هفت نفر از والدین دانشآموزان (چهار مرد و سه زن)، یک راننده سرویس مدرسه، یک تکنسین داروخانه از درمانگاه مجاور و یک جنین ششماهه بودند.
در بعدازظهر روز حمله تعداد کشتهشدگان ۶۴ نفر و زخمیها ۹۲ نفر اعلام شد. در همان روز رئیس دانشگاه علوم پزشکی هرمزگان برآورد کرد که بیش از ۱۰۰ نفر در این حمله(به مدرسه و درمانگاه) کشته شده باشند. در ادامه مقامهای ایرانی اعلام کردند که در این حمله ۱۶۸ تا ۱۸۶ نفر کشته و حدود ۹۵ نفر زخمی شدند. بیشتر کشتهشدگان دانشآموزان بودند، اما معلمان نیز در میان قربانیان بودند. بسیاری از قربانیان دختران دانشآموز ۷ تا ۱۲ ساله بودند که برخی از آنان زیر آوار گرفتار شدند. به گفته یکی از مقامهای محلی، علاوه بر دانشآموزان، شماری از والدین آنان و کارکنان مدرسه نیز در میان کشتهشدگان بودند.
براساس گزارش خبرگزاری رویترز به نقل از دو مقام آمریکایی، تحقیق اولیه نهایی نشده ارتش آمریکا نشان میدهد که «احتمالا» نیروهای آمریکایی مسئول حمله به این مدرسه بودهاند. منابع تایید کردند که مدرسه شجره طیبه میناب با یک موشک تاماهاوک که در این جنگ فقط ارتش آمریکا از آن استفاده میکند هدف قرار گرفت.
***
نمایندگان سیزده مستعمره شمالی بریتانیا، در چهارم ماه جولای سال ۱۷۷۶، یک قطعنامهای را تصویب کردند که «این مستعمرات متحده، بر اساس حق خود، باید آزاد و مستقل باشند…» این سیزده ایالت مستقل، در نهایت تبدیل به یک ملت، یعنی ایالات متحده آمریکا شد.
وظیفه تهیه اعلامیه استقلال آمریکا، به تاموس جفرسن، دهقان سی و سه ساله از ویرجینیا، محول شد. تاموس جفرسن، با زبان واضح و مختصر، علل انقلاب آمریکا و اصولی را که دولت جدید به آنها متعهد بود، بیان کرد: «ما این حقایق را بدیهی میدانیم که همه مردم مساوی خلق شدهاند، که آنها از جانب خالق خود با حقوقی که غیرقابل انتقال است برخوردارند و حق زندگی، آزادی و دنبال کردن خوشبختی جز آن است. برای تضمین این حقوق، دولتها در میان مردم تأسیس شده و قدرت های عادلانه خود را از رضایت مردم اخذ میکند.»
با پذیرش این حقیقت که حکومت قانونی تنها بر اساس اراده یک ملت آزاد بنا شده است، تاموس جفرسن، به حق و وظیفه تمام مردم برای سرنگونی «استبداد مطلق» و برقراری حکومتهایی که به حقوق بشر احترام میگذارند، تاکید کرد.
بیشتر بخش های اعلامیه استقلال، به توصیف دقیق حقوق مدنی که آمریکاییها به آن اهمیت میدهند، و همچنان به محدودیتهای این حقوق از سوی مقامات بریتانیایی، اختصاص داده شده است.
در اعلامیه آمده است که مقامات بریتانیایی «نیروهای نظامی را مستقل و بالاتر از قدرت مدنی» در امریکا قرار داده بودند. آمریکاییها تحت مالیات و قوانینی قرار گرفتند که در آن از نمایندگی برخوردار نبودند.
کسانی که در برابر حکومت استعمارگر مخالفت میکردند، با بازداشت روبهرو شده و از حق محاکمه با موجودیت هیات منصفه محروم شدند. محاصره اقتصادی به منظور وادار کردن مردم آمریکا به تسلیم، برقرار شد.
جفرسن نوشت که آمریکاییها هر گزینه صلحآمیز برای جبران این مسئله را به مصرف رسانیدهاند؛ اما درخواستهای آنها تنها با سرکوب بیشتر مواجه شده است. با توجه به انتخاب بین انقلاب و تسلیم به استبداد، آمریکاییها جنگ را انتخاب کردند.
روز چهارم جولای، مردم آمریکا، تولد سندی را جشن میگیرند که نه تنها زیربنای این کشور، بلکه الهامبخش جهانیان نیز بوده است. بیانیه استقلال آمریکا که در پایان جنگ انقلابیون با پادشاه انگلستان، فرمانده قدرتمندترین ارتش جهان، نگاشته شد، برای حقوقی مثل برابری، حیات، آزادی و جستوجوی خوشبختی، سرچشمهای طبیعی قائل میشود و آن را حقوقی واضح و مبرهن میشمارد.
در این بیانیه، اعلام شده است که دولت برای حراست از حقوق انسانها تشکیل میشود، نه برعکس آن، و دولت، به نظارت و انضباط مداوم نیاز دارد. در این بیانیه، استبداد در مقابل آزادی فردی قرار میگیرد. یکی، فرد را حقیر، بیتوان، وابسته و متکی بار میآورد، در حالیکه دیگری، فرد را حاکم زندگی خود میشمارد که آزاد است کامیاب شود، یا شکست بخورد.
نبرد برای آزادی از دولتهای استبدادگر و برابری انسانها که در اعلامیه استقلال روز چهارم جولای ۱۷۷۶ بر آنها تاکید میشود، پایه و اساس کشور آمریکا را تشکیل میدهند.
بنیاد آمریکا، نه هنگامی که نمایندگان ایالات بر سر شکل و ساختار دولت توافق کردند، بلکه هنگامی شکل گرفت که همگان تعهد خود را نسبت به «زندگی، آزادی، و جستوجوی خوشبختی» اعلام کردند.
با این حال، پیشروی آمریکا بهسوی برابری میان انسانها به کندی صورت گرفته است. رای دیوانعالی کشور که تبعیض نژادی را برانداخت، هنوز هم گاهی اینجا و آنجا تبعیض در برخی ایالتهای آمریکا مسئلهساز میگردد.
چهارم جولای را میتوان مهمترین روز در تقویم ملی آمریکا دانست. روزی که 13 ایالت این کشور استقلال خود از امپراتوری بریتانیا را اعلام کردند تا بعدها با عنوان «روز استقلال» بر علیه «پادشاهان» به تعطیل رسمی تبدیل شود.
جالب این جاست که جان آدامز و توماس جفرسون، تنها امضاءکنندگان اعلامیه استقلال که بعدها به ریاست جمهوری رسیدند، در یک روز درگذشتند: چهارم جولای 1826، مصادف با پنجاهمین سال امضای اعلامیه. جیمز مونرو، دیگر رییس جمهوری است که بهعنوان یکی از «پدران بنیانگذار» آمریکا شناخته میشود و در روز استقلال سال 1872 زندگی را وداع گفت.
***
جامعه آمریکا در عمل بهطور کامل به اهداف بیانیه استقلال در رابطه با آزادی و برابری دست نیافته است. در حالی که این بیانیه آرمانهایی نظیر حقوق برابر و جستوجوی خوشبختی را مطرح کرده، تاریخ آمریکا نشاندهنده شکاف عمیق میان این اصول بنیادین و واقعیتهای اجتماعی بوده است.
وضعیت دستیابی به این آرمانها در ابعاد مختلف به شرح زیر است:
برابری انسانها: در زمان نگارش بیانیه، بسیاری از نویسندگان آن از جمله توماس جفرسون خود بردهدار بودند. لغو بردهداری، اعطای حق رای به زنان و تصویب قوانین حقوق مدنی در دهههای بعد گامهای بزرگی بودند، اما چالشهای سیستماتیک مانند نژادپرستی و تبعیضهای ساختاری همچنان در این جامعه وجود دارند.
آزادی: اگرچه تا حدودی آزادیهای فردی و اجتماعی در آمریکا تضمین شده، اما مسائلی چون نابرابریهای عمیق اقتصادی، تضییع حقوق اقلیتها و شکافهای سیاسی موجب شده تا این آزادی برای همه گروههای اجتماعی به یک میزان در دسترس نباشد.
جستوجوی خوشبختی: این حق طبیعی برای بسیاری در قالب «رویای آمریکایی» تعبیر شده است. با این حال، بحرانهای اقتصادی، هزینههای سنگین بهداشت و درمان و توزیع نابرابر ثروت موجب شده است که دستیابی به امنیت و خوشبختی برای بخشهای زیادی از جامعه با دشواری همراه باشد.
حقوق زنان و آزادیهای فردی: در سالهای اخیر، تغییرات قانونی مهم، از جمله در سطح ایالتی، دسترسی به مراقبتهای بهداشتی باروری را محدود کرده و بحثهای داغی را درباره آزادیهای فردی و استقلال بر بدن ایجاد نموده است.
نهادهای دموکراتیک: نهادهای سیاسی آمریکا به دلیل قطبیشدن شدید جامعه، چالشهایی را در حفظ اعتماد عمومی تجربه کردهاند، بهطوری که برخی ناظران بینالمللی این دوره را زمان آزمونی برای انسجام ارزشهای دموکراتیک میدانند.
۲۵۰ سال پیش، گروهی از انقلابیون علیه پادشاهی اعلام استقلال کردند. بنیانگذاران آمریکا قدرت متمرکز را رد کردند. آنان ارتشهای دائمی را مردود میدانستند. نسبت به پنهانکاری دولت بیاعتماد بودند. برای رهایی از حاکمی که میتوانست بدون رضایت مالیات بگیرد، بدون پاسخگویی جنگ به راه بیندازد و بدون محدودیت موثر حکومت کند، جان خود را به خطر انداختند.
۲۵ سال پیش، پس از حملات ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱، آمریکا مسیر کاملا متفاوتی را آغاز کرد. دولت فدرال اختیارات اضطراری بیسابقهای را ادعا کرد. نظارت گستردهتر شد. جنگها افزایش یافت. قدرت اجرایی گسترش پیدا کرد. تضمینهای قانون اساسی به نام امنیت تضعیف شدند.
اکنون نیز، در حالی که آمریکا خود را برای جشن ۲۵۰ سال استقلال آماده میکند، دولت آمریکا در حال نقض همان اصولی است که انقلاب آمریکا را توجیه میکرد. فساد، رانت و سوءاستفاده. جنگهای بیپایان. سودجویی. تریلیونها دلار که در خارج از کشور هدر میرود، در حالی که کشور در داخل با بدهی عمیقتر فرو میرود.
دولتی که هرچه بیشتر با فرمانهای اجرایی و اعلام وضعیت اضطراری حکومت میکند. دولتی که پول مالیاتدهندگان را بدون پاسخگویی هدر میدهد، وفاداری سیاسی را بر پایبندی قانون اساسی ترجیح میدهد، افراد وفادار را در جایگاههای عمومی میگمارد، سازوکارهای نظارت بر فساد را تضعیف میکند، افراد درونسیستم را از شفافیت مصون میسازد و پاسخگویی را مزاحمت تلقی میکند.
وضعیتهای اضطراری ملی که ظاهرا هرگز پایان نمییابند. تلاش برای بیاثر کردن تضمینهای قانون اساسی مانند حق تابعیت از تولد. گسترش اختیارات مجازات اعدام. تمایل فزاینده برای دور زدن کنگره، نادیده گرفتن محدودیتهای قانون اساسی و حکومت با حکم و فرمان.
اقدامات نظامی در جهان، حتی بدون مجوز کنگره. استقرار گارد ملی که مرز میان دولت غیرنظامی و قدرت نظامی را مبهم میکند. نظامیسازی پلیس. بازداشت افراد توسط ماموران فدرال در دادگاهها. برخورد با معترضان بهعنوان تهدید امنیتی. تهدید ساکنان قانونی به اخراج صرفا به دلیل سخنان یا ارتباطات سیاسی. مهاجران و پناهجویان که در یورشها بازداشت، اخراج یا در یک پیچوخم بوروکراتیک ناپدید میشوند، پیش از آنکه دادگاهها بتوانند قانونی بودن اقدامات را بررسی کنند.
هدف قرار دادن افشاگران، روزنامهنگاران، فعالان و منتقدان به دلیل سخن گفتن علیه قدرت. گسترش برچسبهای «افراطگرایی» که بهتدریج شامل سخن قانونی، مخالفت سیاسی و مخالفت ایدئولوژیک نیز میشود، نه صرفا رفتار مجرمانه.
انقلاب آمریکا با استعمارگران پادشاهی مخالفت کردند که میتوانست بدون رضایت حکومتشوندگان، نیرو اعزام کند، مالیات وضع کند، تفتیش انجام دهد، مخالفت را مجازات کند و جنگ به راه بیندازد. به همین دلیل، آنان نظام قانون اساسیای ایجاد کردند که در آن قدرت تقسیم شده بود. شاخههای حکومت باید یکدیگر را مهار میکردند. قرار نبود هیچ فردی بیش از حد قدرت در اختیار داشته باشد. اما تاریخ نشان داده است که چگونه در زمانهای ترس، محدودیتهای قانون اساسی بهسرعت تضعیف میشوند.
اکنون کاری که دونالد ترامپ انجام داده و یا انجام میدهد، آشکار کردن یک نقص مرگبار در سیستمی است که آمریکاییها پس از ۱۱ سپتامبر اجازه شکلگیری آن را دادند: زمانی که ابزارهای یک وضعیت اضطراری دائمی به دولت داده شود، تنها چیزی که باقی میماند این است که فرد «اشتباه» کنترل آن را در دست بگیرد.
در هر صورت همه شواهد نشان میدهند که امپریالیسم جهانی آمریکا در حال افول است. رابرت مالی، مشاور پیشینِ امورخاورمیانه بیل کلینتون و باراک اوباما، فرستاده ویژه جو بایدن درباره ایران و رئیس بازنششسته گروه بحران بینالمللی و مدیر برنامه خاورمیانه آن بنیاد، در مصاحبه ای با سیلوَن سیپِل و سارا گریرا از جمله میگوید: «به گمانِ من، افول ایالات متحده اجتنابناپذیر» است.
همچنین نظرسنجی جدید مرکز تحقیقات پیو که در ۳۶ کشور و روی بیش از ۴۲ هزار نفر انجام شده، نشان میدهد که تنها ۲۳ درصد از مردم جهان به ترامپ اعتماد دارند. این رقم در حالی ثبت شده که جنگ با ایران، بحران غزه و سیاستهای تعرفهای ترامپ، تصویر آمریکا را در سطح جهانی به شدت تخریب کرده است. با این حال، گروهی از کشورها از جمله اسرائیل، فیلیپین و نیجریه، همچنان حمایتهای بالایی از رئیس جمهور آمریکا نشان میدهند و در مقابل، ترکیه و سرزمینهای فلسطینی کمترین سطح اعتماد را به ترامپ دارند.
بیشترین حمایت از ترامپ در فیلیپین(۶۸ درصد)، اسرائیل (۶۶ درصد) و نیجریه(۶۵ درصد) مشاهده میشود. کنیا و غنا هم در ردههای بعدی قرار دارند. این حمایتها تصادفی نیست؛ اسرائیل همواره از حامیان سرسخت ترامپ بوده و سیاستهای او در قبال ایران و انتقال سفارت به قدس، جایگاه او را در این کشور تثبیت کرده است. در فیلیپین، تمایل به رهبری جسورانه آمریکا و مشارکتهای امنیتی، زمینهساز این حمایت بوده و در نیجریه و کنیا، شکافهای مذهبی و سیاسی داخلی، میانگین حمایت را بالا برده است.
در سوی دیگر، ترکیه و سرزمینهای فلسطینی با ارقام تکرقمی، کمترین اعتماد را به ترامپ دارند. این شکاف عمیق نشان میدهد که کشورهای مستقیما درگیر با سیاستهای خارجی آمریکا، بهویژه در مناطق درگیری، بیشترین تردید را نسبت به واشنگتن دارند. بهطور کلی، تصویر آمریکا در جهان هم با کاهش شدیدی روبهرو شده؛ بهطوری که ۵۷ درصد از مردم جهان دیدگاه نامطلوبی نسبت به ایالات متحده دارند و تنها ۳۷ درصد نگاه مثبتی به این کشور دارند.
یکی از نکات قابل توجه نظرسنجی، مقایسه اعتماد به ترامپ در دوره دوم با پایان دوره اول است. در کشورهای اروپای غربی مانند فرانسه، آلمان، اسپانیا و بریتانیا، اعتماد به ترامپ در حال حاضر کمی بالاتر از پایان دوره اول است؛ رقمی که در آن زمان به ۷ تا ۲۲ درصد کاهش یافته بود. این نشان میدهد که افکار عمومی در یک مسیر U شکل حرکت کرده: کاهش شدید در دوره اول، بهبود در دوره بایدن، و کاهش دوباره، اما نه به اندازه قبل. با این حال، اعتماد به آمریکا بهعنوان شریکی قابل اعتماد در کانادا از ۸۳ درصد در سال ۲۰۲۲ به ۳۵ درصد امروز سقوط کرده است.
سیاستهای خارجی ترامپ به طور مستقیم بر این ارقام تاثیر گذاشته است. بهطور میانگین، ۷۴ درصد از مردم جهان مدیریت ترامپ در قبال ایران را تایید نمیکنند، ۷۶ درصد با رویکرد او در غزه مخالفند، و ۷۷ درصد سیاستهای تعرفهای او را رد میکنند. تنها در مورد کمکهای بشردوستانه بین المللی، ۳۷ درصد از مردم جهان عملکرد ترامپ را تایید میکنند که عمدتا در کشورهای با درآمد متوسط مانند فیلیپین و کنیا دیده میشود. این دادهها نشان میدهد که اعتماد به ترامپ نه از سیاستهایش جدا، بلکه مستقیما توسط آنها شکل گرفته است.
فراتر از ارقام اعتماد، این نظرسنجی نشان دهنده فرسایش سیستماتیک در قدرت نرم آمریکا است. افراد کمتری معتقدند که آمریکا به صلح جهانی کمک میکند، کمتر کسی فکر میکند واشنگتن منافع سایر کشورها را در نظر میگیرد، و اعتماد به الگوی دموکراتیک آمریکا هم تضعیف شده است. اگر این روند ادامه یابد، ایالات متحده با چشماندازی قطبی شده روبهرو خواهد شد که در آن نفوذ جهانی، دیگر یک اعتماد گسترده و فراگیر نیست، بلکه به منطقه، موضوع و همسوییهای خاص بستگی خواهد داشت. این تغییر، چالشی جدی برای جایگاه آمریکا در نظم جهانی آینده محسوب میشود.
از دیدگاه کارل مارکس، بنیانگذار سوسیالیسم علمی، بیانیه استقلال آمریکا و انقلاب پس از آن، یک «انقلاب بورژوایی»(سرمایهداری) مترقی بود که طبقه متوسط و سرمایهدار نوپا را برای توسعه اقتصادی و رهایی از قیدوبندهای فئودالی و استعماری بریتانیا به قدرت رساند.
مارکس، با تحلیل شرایط آن زمان، جنبههای مختلف این رویداد را ارزیابی کرده است:
پیشرفت تاریخی: او این انقلاب را به دلیل سرنگونی سلطنت بریتانیا و ایجاد فضای پویاتر نسبت به نظامهای کهن اروپایی، گامی رو به جلو میدانست.
تضادهای درونی: مارکس منتقد این موضوع بود که ارزشهایی مانند آزادی و برابری اعلام شده در بیانیه، در عمل شامل سیاهپوستان، بومیان و کارگران نمیشد و تنها منافع نخبگان اقتصادی سفیدپوست را تامین میکرد.
گذر به مرحله بعدی: او باور داشت همانطور که جنگ استقلال آمریکا باعث قدرتگیری طبقه متوسط شد، جنگ داخلی آمریکا(برای لغو بردهداری) نیز زمینه را برای قدرتگیری و مبارزات طبقه کارگر فراهم خواهد کرد.
پنجشنبه یازدهم تیر 1405-دوم ژوئیه 2026
مبارزان کمونیست