پاک‌سازی قومی

 

نویسنده: محمدزمان سیرت

جامعه هزاره، یک اقلیت قومی متمایز و همچنان باورهای دینی شیعه مذهب، سنی مذهب، عسیوی و خداناباور در افغانستان، در طول تاریخ با تبعیض، به حاشیه رانده شدن و خشونت سیستماتیک مواجه بوده است. آزار و اذیت آنها، به ویژه در چارچوب نسل‌کشی در هر دو زمینه تاریخی و معاصر، نه تنها یک تراژدی حقوق بشر، بلکه یک مطالعه موردی جامعه‌شناختی از چگونگی تلاقی ساختارهای قومی، مذهبی، قدرت و دولتی برای تولید چرخه‌های خشونت است. جامعه‌شناسی نسل‌کشی هزاره شامل تجزیه و تحلیل علل آن در قشربندی قومی، مداخله نخبگان سیاسی، برساخت «غیریت» و پیامدهای کلی خشونت نمادین و خشونت ساختاری است. در این مقاله، این فرآیندها با استفاده از توضیحات جامعه‌شناختی قومیت، نسل‌کشی و قشربندی اجتماعی مورد بحث قرار می‌گیرند تا تجربه هزاره‌ها در چارچوب اجتماعی-سیاسی افغانستان روشن گردد.

زمینه تاریخی به حاشیه رانده شدن هزاره‌ها

هزاره‌ها ریشه‌های خود را به آسیای مرکزی و مغول‌ها می‌رسانند که از نظر فیزیکی و فرهنگی آنها را از سایر گروه‌های قومی افغانستان مانند پشتون‌ها، تاجیک‌ها، ازبک‌ها و… متمایز می‌کند. هویت مذهبی عمدتاً شیعه آنها، وضعیت اقلیت بودن آنها را در کشوری که عمدتاً سنی مذهب است، بیشتر برجسته می‌کند. در اواخر قرن نوزدهم، امیر عبدالرحمان خان (1880-1901) قتل عام‌های تحت حمایت دولت، سلب مالکیت زمین و اخراج اجباری هزاره‌ها را آغاز کرد که اولین کمپین سیستماتیک پاکسازی قومی در افغانستان معاصر بود. اهمیت جامعه‌شناختی این دوره در شیوه‌هایی است که قدرت دولتی برای استانداردسازی هویت ملی حول برتری پشتون‌های سنی استفاده شد و سلسله مراتب طولانی مدت مذهب و قومیت را ایجاد کرد.

روایت فرودستی فرهنگی در مورد مردم هزاره از طریق جداسازی مکانی، کلیشه‌های فرهنگی و محرومیت اقتصادی در فرهنگ افغانستان عادی‌سازی شد. این زمینه تاریخی، زمینه را برای موج‌های بعدی خشونت در قالب قتل عام توسط طالبان در اواخر دهه 1990 و همچنین هدف قرار دادن سیستماتیک جوامع هزاره توسط داعش خراسان در قرن بیست و یکم فراهم کرد.

چارچوب‌های نظری

از نظر جامعه‌شناسی، برای درک نسل‌کشی هزاره، چندین رویکرد نظری وجود دارد:

  1. نظریه قشربندی قومی: این نظریه توضیح می‌دهد که چگونه جوامع سلسله مراتب قومی را با گروه‌های پیشرو که منابع و کنترل سیاسی را در دست دارند، حفظ می‌کنند. هزاره‌ها در رده پایین‌تر سلسله مراتب قومی افغانستان قرار داشته‌اند.
  2. نظریه تضاد: در یک تحلیل مارکسیستی، نخبگان از اختلافات قومی و فرقه‌ای برای تثبیت قدرت خود و منحرف کردن توجه از نابرابری‌های طبقاتی استفاده می‌کنند. هدف قرار دادن هزاره‌ها معمولاً باعث اتحاد سایر گروه‌ها تحت برنامه‌های ملی‌گرایانه یا مذهبی می‌شود.
  3. دیگرسازی و خشونت نمادین (بوردیو): اصطلاحات «بیگانه»، «کافر» و «فرودست» که برای توصیف هزاره‌ها استفاده می‌شود، به خشونت نمادینی می‌انجامد که خشونت فیزیکی را تقدیس می‌کند.
  4. مطالعات نسل‌کشی: تعریف رافائل لمکین از نسل‌کشی و برداشت‌های جامعه‌شناختی از این اصطلاح، هر دو بر نابودی فیزیکی یک گروه و تلاش برای نابودی فرهنگی وجود آن تأکید دارند.

خشونت ساختاری و تبعیض روزمره

نسل‌کشی هزاره‌ها چیزی بیش از نمونه‌های خشونت جمعی است، بلکه خشونت ساختاری نیز هست: سلب حساب‌شده حقوق، فرصت‌ها و به رسمیت شناخته شدن خشونت. خشونت ساختاری در موارد زیر ظاهر می‌شود:

  1. به حاشیه راندن اقتصادی: هزاره‌ها به طور سنتی به کارهای پست مانند خدمات خانگی، گله‌داری و کار یدی گمارده می‌شدند. تصرف زمین در دوران عبدالرحمان خان، فقر آنها را رسمیت بخشید.
  2. جداسازی مکانی: هزاره‌ها به ارتفاعات مرکزی (هزاره‌جات) آواره شده‌اند و دسترسی به شریان‌های تجاری و مناطق حاصلخیز را محدود کرده‌اند. محله‌های شهری هزاره‌نشین معمولاً فاقد زیرساخت‌ها و خدمات هستند.
  3. محرومیت آموزشی: در حالی که هزاره‌ها از سال ۲۰۰۱ به آموزش دسترسی پیدا کرده‌اند، اما همچنان در نهادهای عالی دولتی و رهبری، حضور کمرنگی داشته و دارند. نمونه بارز آن اخراج گروهی استادان هزاره از دانشگاه‌های دولتی توسط طالبان.
  4. عدم حضور سیاسی: با وجود تنوع جمعیتی افغانستان، هزاره‌ها عمدتاً از نقش‌های تصمیم‌گیری مرکزی محروم هستند که نشان‌دهنده‌ی طبقه‌بندی قومی در حکومت است.

این عدم تعادل‌های ساختاری، موقعیت‌هایی را ایجاد کرد که در آن موارد خشونت جمعی می‌توانست توسط صاحبان قدرت مشروعیت یابد و حتی عادی‌سازی شود.

چرخه‌های خشونت: طالبان و داعش خراسان

ظهور مجدد طالبان در دهه ۱۹۹۰، خشونت علیه هزاره‌ها را افزایش داد. نکته‌ی قابل توجه این است که در سال ۱۹۹۸، طالبان هزاران هزاره را در مزار شریف به عنوان تلافی به دلایل قومی و مذهبی کشتند. این اقدامات با تعاریف جامعه‌شناختی نسل‌کشی مطابقت دارند، زیرا برای از بین بردن جامعه‌ای انجام شدند که گمان می‌رفت با ایدئولوژی طالبان ناسازگار است. در دوران پس از ۲۰۰۱، اگرچه جوامع هزاره آزادی‌های نسبی به دست آوردند، اما هدف بمب‌گذاری‌های انتحاری، حملات به مدارس و ترورهای داعش خراسان قرار گرفتند. این حملات به طور خاص مراسم مذهبی شیعیان، هزاره‌ها و… را هدف قرار داد. حمله‌های در غرب کابل و مؤسسات آموزشی، نمادی از تلاش برای حذف حضور هزاره‌ها از زندگی عمومی است.

تداوم خشونت نشان می‌دهد که ایدئولوژی‌های افراطی چگونه به ساختارهای عمیق‌تر تبعیض وابسته هستند. همچنین نشان می‌دهد که دولت افغانستان در حفاظت از اقلیت‌ها چقدر ضعیف بوده است، و همدستی یا غفلت دولت معمولاً این چرخه‌های خشونت را مجاز ساخته است.

ابعاد جامعه‌شناختی نسل‌کشی

  1. هویت قومی و مرزهای اجتماعی: هویت هزاره به طور سنتی با نشانگرهای فنوتیپی آشکار (مثلاً ظاهر فیزیکی آسیای شرقی) مشخص شده است که آنها را بلافاصله به عنوان یک “دیگری” قابل تشخیص کرده است. در افغانستان، این تفاوت آشکار، انگ زدن، کلیشه‌سازی و فرآیندهای هدف قرار دادن را ممکن ساخته است.
  2. دین به عنوان نشانگر تفرقه: هویت شیعه هزاره‌ها در آزار و اذیت آنها نقش اساسی داشته است. گروه‌های افراطی سنی آنها را به عنوان مرتد معرفی می‌کنند و گفتمان مذهبی را برای مشروعیت بخشیدن به خشونت بسیج می‌کنند. این با نظریه‌های وبری در مورد گروه‌های منزلتی همسو است، جایی که دین به مبنایی برای طرد اجتماعی تبدیل می‌شود.

۳. حافظه جمعی و آسیب‌های روحی: نسل‌کشی هزاره‌ها در حافظه جمعی ثبت شده و بر هویت هزاره‌ها و بسیج دیاسپورا تأثیر گذاشته است. کنشگری فراملی از طریق آسیب‌های روحی جمعی ترویج شده است، زیرا جوامع هزاره در خارج از کشور جنایات را ثبت خواهد کرد، با نهادهای بین‌المللی لابی خواهد کرد و از طریق ادبیات و رسانه‌ها خاطرات را حفظ کرده‌اند.

۴. خشونت جنسیتی: زنان هزاره از خشونت‌های جنسیتی مانند ازدواج‌های اجباری و بردگی جنسی، به ویژه به دست طالبان، رنج برده‌اند. خشونت جنسیتی کارکرد سلطه‌گری دارد که نه تنها به دنبال تحقیر جامعه، بلکه به دنبال نابودی بافت اجتماعی آن نیز هست.

نقش دولت و جامعه بین‌المللی

دولت افغانستان به طور سنتی به عنوان عامل و تسهیل‌کننده آزار و اذیت هزاره‌ها عمل کرده است. در دوران امارت‌ها و سلطنت‌ها، تمرکزگرایی مبتنی بر سرکوب خودمختاری و آزادی هزاره‌ها بود. در دوران معاصر، ظرفیت ضعیف دولت و سیستم‌های قومی-سیاسی مبتنی بر حمایت، هزاره‌ها را در معرض آسیب‌پذیری قرار داده است. جامعه جهانی، به ویژه در طول مداخله به رهبری ایالات متحده (2001-2021)، به اندازه کافی با ناامنی هزاره‌ها مقابله نکرد. در حالی که نمایندگی هزاره‌ها به صورت نمادین افزایش یافت، خشونت علیه جوامع آنها در رسانه‌های جهانی و مداخلات سیاسی، که منعکس کننده سلسله مراتب جهانی قربانی بودن بود، نادیده گرفته شد.

 

مقاومت، عاملیت و تغییر اجتماعی

با وجود سرکوب سیستماتیک، هزاره‌ها مقاوم و عاملیت داشته‌اند. جوانان هزاره از سال 2001 در آموزش، جامعه مدنی، رسانه‌هاهاها و فعالیت آنلاین برجسته بوده‌اند. «جنبش روشنایی» در سال 2016 نمونه بارزی از مقاومت سازمان‌یافته هزاره‌ها است که خواستار حقوق برابر و اعتراض به تبعیض در پروژه‌های توسعه دولتی است. اگرچه خود این جنبش مورد حمله خشونت‌آمیز قرار گرفت، اما توانایی جامعه را برای بسیج اجتماعی-سیاسی به تصویر کشید.

دیاسپورای هزاره همچنین در شنیده شدن صدای بازماندگان، ایجاد تحقیقات و حمایت از به رسمیت شناختن بین‌المللی نسل‌کشی نقش مهمی داشته است. رسانه‌های اجتماعی به عنوان ضدگفتمان برای مقابله با روایت‌های ملی‌گرایانه غالب افغانستان که هزاره‌ها را طرد می‌کنند، مورد استفاده قرار گرفته‌اند.

دیدگاه مقایسه‌ای

مقایسه نسل‌کشی هزاره با سایر نسل‌کشی‌ها – ارمنی‌ها، رواندا یا ایزدی‌ها – ویژگی‌های جامعه‌شناختی مشترک را آشکار می‌کند: «دیگرسازی»، همدستی دولت و هدف قرار دادن اقلیت‌هایی که به عنوان تهدیدی برای خلوص ملی یا مذهبی تلقی می‌شوند. با این حال، برخلاف برخی از نسل‌کشی‌هایی که با مداخله قطعی جامعه بین‌المللی یا سرنگونی رژیم به پایان می‌رسند، نسل‌کشی هزاره در الگوهای چرخه‌ای تکرار شده است که نشان‌دهنده بی‌ثباتی بومی سیستم اجتماعی-سیاسی افغانستان است.

مطالعه جامعه‌شناختی نسل‌کشی هزاره تأکید می‌کند که سلسله مراتب قومی و مذهبی به صورت اجتماعی ساخته شده و به صورت نهادی پایدار هستند. اگرچه وحشیگری نسبت به هزاره‌ها معمولاً به عنوان ریشه در ایدئولوژی افراطی نشان داده می‌شود، اما تحقیقات جامعه‌شناختی ریشه‌های ساختاری عمیق‌تری را شناسایی می‌کند: نابرابری‌های اقتصادی، فرآیندهای دولت‌سازی و گفتمان فرهنگی طرد. مورد هزاره‌ها، مطالعات سنتی نسل‌کشی را که تمایل دارند بر نمونه‌های واحد و زمان‌مند کشتار جمعی تأکید کنند، پیچیده‌تر می‌کند. بلکه، آزار و اذیت هزاره‌ها یک «نسل‌کشی آهسته» است که در آن خشونت ساختاری و قتل عام‌های دوره‌ای با هم تلاقی می‌کنند تا بقای یک گروه را در طول نسل‌ها هدف قرار دهند. این ساختار جامعه‌شناختی، ضرورت گسترش مطالعات نسل‌کشی را از اعمال خشونت فیزیکی مستقیم به فرآیندهای حاشیه‌نشینی، خشونت نمادین و آسیب‌های بین نسلی برجسته می‌کند.

نتیجه‌گیری

نسل‌کشی هزاره‌ها در افغانستان یک عارضه جانبی تاسف‌بار جنگ نیست، بلکه یک فرآیند اساساً جامعه‌شناختی است که زیربنای طبقه‌بندی قومی، عدم تحمل مذهبی و قدرت دولتی است. بررسی آن از طریق نظریه‌های نابرابری اجتماعی، خشونت نمادین و مطالعات نسل‌کشی نشان می‌دهد که چگونه خشونت علیه هزاره‌ها در جامعه افغانستان عادی‌سازی شده

است. قربانی شدن مداوم هزاره‌ها توسط طالبان و داعش خراسان نشان می‌دهد که در غیاب تغییر ساختاری – در داخل افغانستان و در نحوه مداخله جامعه بین‌المللی – چرخه خشونت ناگزیر ادامه یافته و خواهد یافت.

شناسایی نسل‌کشی از نظر جامعه‌شناسی ما را مجبور می‌کند که آن را نه صرفاً به عنوان یک فوریت انسانی، بلکه به عنوان تجلی پویایی‌های بزرگ‌تر قدرت، طرد و هویت در کشورهای چندقومی ببینیم. برای هزاره‌ها، بقا مستلزم انعطاف‌پذیری، بسیج مهاجران و مقاومت بوده است، اما عدالت مستلزم تحول سیستماتیک در سیاست افغانستان و قدردانی بیشتر از سوی جامعه بین‌المللی است. بنابراین، جامعه‌شناسی نسل‌کشی هزاره، هم طول عمر غم‌انگیز خشونت قومی و هم مبارزه مداوم برای عزت و برابری از سوی گروه‌های به حاشیه رانده شده را روشن می‌کند.