| کمیته عمل سازماندۀ کارگری |
در این مطلب به بهانه به راه افتادن دوباره ماشین کشتار جمعی اسرائیل، فهممان از مسأله فلسطین را توضیح دادهایم. از طبقاتی بودن تاریخ ستم بر یهود و ریشههای شکلگیری صهیونیسم گفتهایم. از تاریخ مقاومت ضداستعماری فلسطین که از ابتدا صحنه حضور نیروهای متخاصم طبقاتی بود و قصه خدمتها و خیانتهایشان گفتهایم. همچنین از پیوند ارگانیک بنیادگرایی اسلامی (و مولود متأخرش در فلسطین یعنی حماس) با امپریالیسم و کارکردش برای پروژه صهیونیسم گفتهایم.
در نهایت درباره بیثمر بودن راهکار دو دولت و ناممکن بودن راهکار «یک دولتی» در چهارچوب سرمایهداری حاکم (به تبعش سراب بودن پروژه «نرمال» کردن سرمایهداری قومگرای اسرائیل) گفتهایم و در آخر مسیری را ترسیم کردهایم که به زعم ما حل مسأله فلسطین به آن گره خورده است.
درباره «صهیونیسم»
دهههاست که واژه «صهیونیسم» در زبان فارسی به کلیدواژهای مهجور و مختص «حکومتیها» بدل شده و چنان کاریکاتوریزه گشته که جز در پیوند با تئوریهای توطئه و یا تقلید طنزآمیز از ادبیات آخوندی راه به ادبیات عامه باز نمیکند. جای تعجب ندارد که برای بسیاری از همین مردم، «اسرائیل» جدای از «صهیونیسم» و به مثابه یک دولت «نرمال» فهمیده میشود و گاه حتی پسوند «دموکراتیک» هم به آن الصاق میشود. اسرائیل را اما بدون «صهیونیسم» به مثابه هویت و بنیان اصلیاش نمیتوان فهمید.
از سدههای میانه و به موازات قدرت گرفتن کلیسا در اروپا، یهودیان این قاره به عنوان جمعیتی مطرود با تفتیش عقاید، اخراج سرزمینی، کشتار و سوزانده شدن، تخریب خانهها، آوارگی و رانده شدن به گتوها (زاغهنشینی میان دیوارهای محصور شهر) روبهرو میشدند. سیاستهای آپارتایدی اروپای مسیحی نسبت به یهودیان، موانعی مادی در برابر ادغام جمعیت یهود اروپا فراهم میکرد و نتیجهاش تقویت درونگرایی گروهی میان آنها بود که البته با تعلیمات پیشینی مذهبی (یعنی نهی ازدواج با غیریهود) تقویت هم میشد.
عدم مالکیت ارضی یهود و فقدان پیوندهای فئودالی-مسیحی، باعث شده بود که این جمعیت به دور از اقتصاد کشاورزی و با تمرکز بر اقتصاد شهری زیستش را سامان دهد؛ هرچند گتوها اقتصادی بسته و مالامال از فقر و لابه برای اکثریت تودههای یهود داشتند، اما برای اقلیتی که متمرکز بر تجارت دور بود وضعیت تفاوت داشت. به طوریکه در پایان سدههای میانه شاهد ظهور لایهای متمول از یهودیان بودیم که از پی سالها تمرکز بر تجارت و نزولگیری توانسته بود خود را تا بالاترین سطح دربارهای اروپایی بالا بکشد؛ خواه در جایگاه مُقرِض، شریک یا مشاور تجاری. در واقع ورود به عصر سرمایهداری تجاری اروپا (مرکانتیلیسم)، این قشر متمول از سرمایهداران تجاری یهود را کاملاً در ماشین استعماری اروپا ادغام کرد. به طوریکه رد پای این قشر در تجارت برده به برزیل در سدههای ۱۶ و ۱۷ میلادی یا ایجاد کلونیهای کوچک استعماری با تکیه بر نیروی کار بردگان در سورینام و کوراسائو کاملاً پررنگ است و کارکردش به عنوان جزوی از ماشین استعماری اروپا بارز. این درحالی است که تا سه قرن بعد (نیمه قرن ۱۹)، اکثریت تودههای یهود اروپا همچنان «ناشهروند» باقی مانده بودند. پس به عبارتی در تاریخ ستم بر یهود، جایگاه طبقاتی تعیینکننده بود: اکثریت یهودی که گتوئیزه میشدند و ناشهروند بودند و اقلیتی که خود در گتوسازی (اروپا و مستعمرات ورای آن) نقش ایفا میکردند.
صهیونیسم (به معنی پروژه تشکیل یک دولت-ملت ویژه یهود)، مشخصاً پروژه این اقلیت از سرمایهداران بزرگ یهود با همکاری و حمایت دولتهای استعماری اروپا بود. اسناد متقن تاریخی نشان میدهد که ایده اولیه صهیونیسم (یعنی اسکان جمعیت یهود در یک منطقه خارج از اروپا -به ویژه فلسطین- و واگذاری یک حاکمیت خودگردان به آنان) پیش از آنکه از درون خود یهودیان زاده شود[۱]، ابتکار دولتهای استعمارگر اروپایی بوده است. بدین ترتیب در اوج رقابت دولتهای استعماری اروپا در قرن ۱۹ و به ویژه با استراژیک شدن کانال سوئز (به عنوان مهمترین گلوگاه دریایی تجارت کالا و نیروی کار در مستعمرات شرقی)، برای اولین بار ایده استعمار شام و فلسطین با ابزار «اسکان جمعیت» (یهودی) در سخنان و مکاتبات و جراید این دولتها ظاهر میشود[۲] (توجه کنید که قدمت این اسناد به نیم قرن پیش از تأسیس اولین کنگره صهیونیسم برمیگردد). هرچند این پروژهها در حد ایده باقی ماندند، اما تا اواخر قرن -و با افول قدرت عثمانی- شرایط بیش از پیش برای اجرای آن مهیا شده بود و به قول یکی از پدران کنگره جهانی صهیونیسم، حالا دیگر وقت آن رسیده بود که «اگر صهیونیسم هم ابداع نشده بود، بریتانیای کبیر ابداعش کند»[۳]. بدین ترتیب در سال ۱۸۹۷ اولین کنگره جهانی صهیونیسم با محوریت ایجاد یک دولت-ملت یهود برگزار شد و به فاصله اندکی دیگر بازوهای تشکیلاتی و مالیاش مثل «آژانس یهود»، «تراست مستعمراتی یهود» و «صندوق ملی یهود» هم شکل گرفتند که ربطی به بهبود وضعیت یهودیان نداشتند و فقط متمرکز بر پروژه صهیونیسم (ایجاد یک دولت یهودی) بودند. اگرچه این نهادها نقش مهمی در جلب حمایت مالیِ تجار و بانکداران بزرگ یهودی از سرتاسر دنیا داشتند، اما ایده تشکیل یک دولت-ملت یهود فقط با منابع مالی و حمایت دولتهای استعماری به تنهایی قابل تحقق نبود؛ این ایده نیازمند قانع کردن میلیونها یهودی به رها کردن خانه و کاشانهشان به قصد مهاجرت و اسکان در یک سرزمین جدید بود. به عبارتی صهیونیسم نیازمند آن بود که از یک «ایده» به یک «ایدئولوژی بسیجکننده تودهای» تبدیل شود.
از آنجا که ایده ملتسازی یهود نه نتیجه یک فرایند تاریخی ارگانیک برای مردمانی با خاستگاه سرزمینی واحد، بلکه نوعی پروژه مهندسی اجتماعی بود، بنابراین صهیونیسم نیاز داشت تا «یهودیت» را از امری «دینی» به امری «ملی» استحاله دهد؛ صهیونیسم این خلأ را با تزریق کردن مفاهیم «نژادی» به «یهودیت» حل کرد. بسیاری از بنیانگذاران صهیونیسم نه فقط به اتکای متون قدسی بلکه با استدلالهای شِبهعلمی و نوعی داروینیسم تحریفشده، یهودیان را نژاد متمایز (برتر) از دیگر مردمان تعریف میکردند که برای تحقق ظرفیت واقعیشان نیازمند سرزمین ویژه خود هستند (توجه کنید که نوشتههای نژادمحور بنیانگذاران صهیونیسم درباره «نژاد یهود» مربوط به دههها پیش از ظهور نازیسم است؛ اما به لحاظ محتوایی شباهت خیرهکنندهای به آن دارد).
این شیوه از «نژادینه کردن» هویت جمعی یهودیان -به این معنا که یهودیان نه یک جمعیت فرهنگی-مذهبی، بلکه گروهی نژادی با اشتراکات دودمانی و بیولوژیکی مشترک هستند- در قلب ایدئولوژی صهیونیسم جای داشت. اگر در اعصار گذشته یهودیان با توجیهات مذهبی از اختلاط و ازدواجهای خارجگروهی با «غیریهودیان» نهی میشدند، صهیونیسمِ قرن بیستم برای توجیه پروژه (استعماری) دولت-ملتسازیاش، ضرورت جداسازی «یهود» از «غیریهود» را با توسل به تئوریهای خلوص نژادی توجیه میکرد. اینکه جناحی از رهبران صهیونیسم در دهه ۲۰ و ۳۰ میلادی با ایدئولوگهای فاشیسم ارتباط مستمری برقرار کرده بودند و برخی صراحتاً حکومت موسولینی را الگویی برای دولت صهیونیستی آینده میدانستند[۴]، بخشاً مرهون شباهت ماهوی این دو ایدئولوژی در «نژادی کردن» مسأله «ملتسازی» به عنوان پیشدرآمد برتریجویی اتنیکی بود. مهم است به یاد داشته باشیم که بنیان صهیونیسم (به عنوان نژادپرستی معکوس) به سه دهه پیش از وقوع هولوکاست برمیگردد.
آرتور روپن یکی از پدران صهیونیسم (از بنیانگذاران شهر تل آویو) که نقش مهمی در تجمیع اراضی و ایجاد سکونتگاهها و کیبوتصهای اسرائیلی داشت، در نوشتههایش صهیونیسم را به عنوان تنها راه رسیدن به «خلوص نژادی» یهود و پاکسازی ناخالصیهایش از اختلاط با «دیگر نژادها» طرح میکند. در این نوع نژادگرایی، فقط «عرب» نیست که موضوع استعمار است، بلکه یهود هم با یهود برابر نیست! روپن با تأسی از روش کار دانشمندان نژادگرایی که بعداً به خدمت نازیسم درآمدند، سلسلهمراتبی از گونههای یهودیان را ترسیم میکند که در آن یهودیان اشکنازی (با خاستگاه اروپایی و پوست روشنتر) برتر و «مرغوبتر» و یهودیان سِفاردی و سپس مِزراحی (شرقی-خاورمیانهای با پوست تیرهتر) به لحاظ نژادی پستتر و مناسب کارهای یدی بودند و یهودیان سیاه[۵] در کف این هرم قرار میگرفتند. نژادگرایی روپن به قول خودش «مبنای تئوریک فعالیتهای عملیاش» در ساخت سکونتگاههای صهیونیستی در فلسطین بوده است[۶]. به خاطر جایگاه مهم او در تصمیمگیری امور مربوط به مهاجران، راهاندازی سکونتگاهها و زمینهای کشاورزی، تقسیم کار و نظارت بر شرایط نیروی کار، پروژه مهندسی اجتماعی صهیونیستیای که او بنا کرد (و در حقیقت جنینِ جامعه کنونی اسرائیل محسوب میشود) از آغاز دارای یک نظم طبقاتی مبتنی بر خطوط نژادی و اتنیکی بود. استفاده از مهاجران یهود یمنی به عنوان نیروی کار یدی و نگهداریشان در شرایط رقتباری که میزان مرگ و میر در آنها گاه تا ۵۰% نیز میرسید[۷]، همچنین جلوگیری از ورود یهودیان سیاه (از اتیوپی) در سال ۱۹۳۴ با این استدلال که آنها در هزارههای قبل با زور شمشیر به یهودیت گرویدهاند و -به دلیل عدم پیوند خونی- سزاوار سکونت در اسرائیل نیستند و امثالهم، جزوی از کارنامه این معمار صهیونیستی اسرائیل بود.
البته تاریخنگاری تبلیغاتی صهیونیسم (به ویژه جناح چپش)، روایتی رومانتیزه، تحریفشده، مشارکتی و «از پایین» از نحوه ایجاد اولین سکونتگاههای صهیونیستی (به ویژه کیبوتصها) در فلسطین ارائه میدهد؛ حال آنکه در واقعیت امر، سرمایهداری یهود این سکونتگاهها را به ویژه در سالهای اولیهاش بر دوش ضعیفترین تودههای مهاجر یهود که تاسرحد مرگ استثمار میشدند و با استفاده از یک نظم تبعیضآمیز نژادی و اتنیکی بالا برد؛ نظمی که با تار و پود جامعه کنونی اسرائیل همچنان درهم آمیخته است.
یکی از حربههای تبلیغاتی صهیونیسم آن است که برای پنهان کردن این تاریخچه و ماهیت فاشیستیاش، بر تمایزگذاری میان جناحبندیهای صهیونیستی (به طور کلی جناح چپ و راست) تأکید کند. حال آنکه اگر بنا به تمایزگذاری باشد، صهیونیسم چپ را باید خطرناکتر از صهیونیسم راست دانست. چون همانطور که گفتیم ایدئولوژی صهیونیسم (که مشخصاً پروژه سرمایهداران بزرگ یهود بود) برای آنکه وجههای جنبشی پیدا کند، نیاز به بسیج تودههای یهود داشت. گفتارهای اتنیکی به تنهایی قادر به انجام این هدف نبود؛ آن هم در دورانی که مبارزات طبقاتیِ قرن ۲۰، اروپا و مستعمراتش را درنوردیده بود. بنابراین صهیونیسم چپ[۸] با چنین کارکردی وارد عمل شد تا میلیونها کارگر یهود را (که بخش مهمی از جنبشهای کارگری اروپا و روسیه را شکل میدادند) از مشارکت در مبارزه طبقاتی کشورهای محل سکونتشان باز دارد و در عوض آنان را با این وعده که صهیونیسم با تأسیس یک دولت-ملت جدید تمام مشکلات رفاهیشان را حل خواهد کرد، منفعل و جذب پروژه صهیونیسم سازد. دشمنی ذاتیای که جناج چپ صهیونیسم با انترناسیونالیسم و اتحاد طبقاتی فراملیتی دارد و نقش آن در جابجا کردن نوک پیکان مبارزه کارگران یهود از «سرمایهداری یهود» به سوی حذف یا استثمار بیشتر «کارگر عرب»، آن را به مراتب خطرناکتر از جناح راستش میکند.
برای مثال در سالهای اولیه شکلگیری سکونتگاههای صهیونیستی، مالکان جدید، دهقانان عرب بیکارشده را به عنوان کارگران ارزانقیمتِ مزدبگیر در این اراضی به کار میگرفتند و بنابراین هنوز مسأله ادغام و همزیستی یهود و عرب بنیانی مادی داشت. در حقیقت تنها پس از فشارهایی که صهیونیسم چپ برای عربزدایی از نیروی کار[۹] وارد آورد، آپارتاید و تفکیک فیزیکی یهود و عرب شکلی مادی به خود گرفت. فشار صهیونیسم چپ (در دهه بیست میلادی) به حدی بود که گاه حتی شایعه استخدام یک کارگر عرب از سوی یک مغازهدار خردهپای یهود هم منجر به ایجاد تظاهرات، بایکوت و حمله به آن مغازه میشد. به علاوه مسلحانه کردن تقابل با دهقانان بیکارشده عرب هم مرهون تلاشهای صهیونیسم چپ بود. گروهک هاشومیر (به عنوان هسته اصلی میلیشیای بدنامی که بعدها هاگانا نام گرفت و خود پایه اصلی ارتش رسمی دولت اسرائیل شد) در سال ۱۹۰۹ با پیشنهاد جناح چپ صهیونیسم و از دل نگهبانان مسلحی شکل گرفت که برای مقابله با اعتراضات دهقانان و کارگران بیکارشده عرب سازمان داده بودند. در تمام این نمونهها کارکرد صهیونیسم چپ آن بود که کارگر یا دهقان فقیر یهودی را که هم در اروپا و هم حالا در فلسطین مورد استثمار قرار میگرفت، از مبارزه طبقاتی منحرف و به سربازپیاده پروژه استعماری صهیونیسم بدل کند.
جمعبندی:
به طور خلاصه صهیونیسم یک جنبش خودانگیخته از پایین در واکنش به یهودستیزی اروپا نبود، صهیونیسم یک پروژه استعماری بود که به کمک سرمایهداران بزرگ یهود و با حمایت امپریالیسم بنا شد. تودههای مطرود و عاصی از یهودستیزی اروپایی، در این پروژه همچون ابزار استعمار (اهرم اسکان جمعیت) در فلسطین مورد استفاده قرار گرفتند، با اینحال جامعه صهیونیستی از بدو امر بر مبنای یک نظم طبقاتی-نژادی بنیان گرفت که در آن هم عرب و هم یهودیان غیرسفید، موضوع استعمار و استثمار بودند. همانطور که قدرتگیری راست نوین مسیحی در آمریکا شدیداً وابسته به سرمایه شرکتهای نفتی ایالات جنوبی است و همانطور که بنیادگرایی اسلامیِ حداقل نیم قرن اخیرِ خاورمیانه تا حد زیادی مرهون تغذیه از دلارهای نفتی سعودی بوده و از تخم آن انواع فرقههای سلفی سربرآورده، به همین سیاق نیز بنیان صهیونیسم از آغاز وابسته به سرمایهداران بزرگ یهود بود و بدون کمک آن امکان حیات نمییافت.
این سرمایهداری صهیونیستی به دلیل خاستگاه تاریخی و روند تکوینش خصلتی چندملیتی و بینالمللی دارد و به ویژه از آغاز در آمریکا پایگاه بزرگی داشته است. بازوهای رسانهای، حقوقی، گروههای لابی و فشار عدیده آنها به خدمت این درآمده که ماهیت ارتجاعی، نژادپرست، آپارتایدی، بنیادگرا و استعماری صهیونیسم را «نرمال» جلوه دهند و تصویر یک «اسرائیل دموکراتیک» را به افکار عمومی دنیا بفروشند. از مهمترین حربههای آنان برای خاموش کردن صدای مخالف، برابر جلوه دادن «صهیونیسمستیزی» با «یهودیستیزی» است؛ به نحوی که کمتر رسانه، تشکل، حزب و حتی شخصیتی جرأت کند صراحتاً علیه صهیونیسم کمپین کند. بنا به این دلایل است که مبارزه با صهیونیسم، هرگز نمیتواند از موضعی فرقهای، دینی یا حتی ملی صورت گیرد و الزاماً باید از مسیر یک اتحاد طبقاتی فراملی، انترناسیونالیستی و به ویژه با مشارکت نیروهای مترقی از یهودیان ضدصهیونیست[۱۰] صورت گیرد. در بخش آخر مقاله بیشتر به این موضوع خواهیم پرداخت.
مبارزه فلسطین: تاریخ نیروهای متخاصم طبقاتی
در اوایل قرن بیستم، فلسطین یک جامعه اغلب دهقانی بود و طبقه کارگر شهری بزرگی نداشت. دهقانان بیزمین در فلسطین، اولین قربانیان و به نوعی هم اولین نیروی مقاومت در مقابل صهیونیسم بودند. اغلب این دهقانان به شکل اجارهای بر اراضی زمینداران بزرگ عرب کار میکردند. بخش اصلی این زمینداران بزرگ، غیرفلسطینی و ساکن خارج فلسطین بودند. شکلگیری این طبقه از مالکان غیربومی، مرهون استعمار عثمانی بود که از نیمه دوم قرن ۱۹ فروش اراضی مستعمراتش را به عنوان روشی برای تأمین مالی توسعهطلبیهای نظامیاش به کار میبرد. برخلاف اسطوره رایج درباره فروش اراضی از سوی «مردم فلسطین»، اسناد تاریخی[۱۱] نشان میدهد که بخش عمده اراضی معاملهشده با صهیونیستها مربوط به این زمینداران بزرگ (اغلب غیرفلسطینی[۱۲]) بوده است. دهقانان عربی که نسل اندر نسل بر روی این زمینها کشت و کار کرده بودند، بدون اطلاع از این معاملات، اغلب به شکلی ناگهانی متوجه تغییر مالکیت و خبر بیکاری و اخراجشان از این اراضی میشدند، در نتیجه بروز مقاومت در میان آنها پیشبینیپذیر بود. با اینحال خشونت پلیس عثمانی دامنه این اعتراضات را کوتاه و موقتی باقی میگذاشت. همانطور که گفتیم در سالهای اولیه، مالکان صهیونیست تا حدودی این دهقانان عرب را به عنوان کارگران ارزانقیمت مزدبگیر در این اراضی به کار میگرفتند و بنابراین هنوز مسأله ادغام و همزیستی یهود و عرب، بنیانی مادی داشت؛ فشار صهیونیسم چپ اما این معادله را تغییر داد.
به جز دهقانان عرب بیکارشده و تقابلهای خودانگیختهای که با مالکان جدید صهیونیست میکردند (چریکیسم دهقانی عزالدین قسام در دهه ۳۰ میلادی زائیده این فضا و تلاشی برای مسلحکردن این دهقانان بود)، در سوی دیگر معادله اما دستهای از زمینداران بزرگ عرب فلسطینی بودند که دههها همدست و کارگزار محلی امپریالیسم محسوب میشدند (در دورهای کارگزار استعمار عثمانی و سپس کارگزار بریتانیا). اینان با صهیونیسم که بازیگر و سهمخواه جدیدی در صحنه سیاسی و اقتصادی فلسطین بود مخالفت میکردند (خواه در لوای ملیگرایی و خواه اسلامگرایی)، اما در واقعیت به خاطر جایگاه و منافع طبقاتیشان سهم مهمی در تثبیت و تقویت آن داشتند؛ دو خاندان متمول الحسینیها و النشاشیبیها نمایندگان سیاسی این طیف بودند. اولی با سلطه بر نهادهای بزرگ مذهبی (مثل مجلس علیای اسلامی که متولی اوقاف و مجری شریعت در فلسطین بود) مخالفتش را با صهیونیسم با گفتارهای غلیظ اسلامگرایانه (و گاه ضدیهود) ابراز میکرد و دومی با گفتارهای ناسیونالیستی.
به جز این دو گروه، فلسطین از دهه ۲۰ تا نیمه دهه ۴۰ میلادی شاهد ظهور یک طبقه کارگر نوپای شهری بود. هرچند صهیونیسم چپ توانسته بود اخراج و تحریم استخدام کارگران عرب را رقم بزند و موانع جدی در راه ایجاد طبقه کارگر فلسطین ایجاد کند. با این همه سرمایه استعماری بریتانیا، کماکان تابعی از «منطق سود» بود و بنابراین کارگران ارزان عرب در ساخت و سازهای راهآهن و بنادر و پالایشگاه به کار گرفته میشدند. «انجمن کارگران عرب فلسطین[۱۳]» مهمترین اتحادیه کارگری بود که از سال ۱۹۳۰ با برگزاری اولین کنگرهاش به نمایندگی از سه هزار عضو شروع به فعالیت کرد؛ هرچند که این اتحادیه یک کنفدراسیون سراسری بود، اما کارگران حیفا به عنوان صنعتیترین شهر فلسطین در آن دوره، پایه اصلیاش را تشکیل میدادند. این اتحادیه نه فقط با سازماندهی کارگران شاغل، بلکه همچنین با تأسیس صندوقهای مالی برای کمک به کارگران بیمار و از کارافتاده و تأسیس مدارس سوادآموزی کارگری (برای آموزش به کارگر- دهقانان رانده از زمینهای کشاورزی)، دامنه نفوذ اجتماعیاش را تا روستاها هم گستراند و به عنوان یک نیروی مترقی ضداستعماری و ضدصهیونیستی جایش را در صحنه سیاسی فلسطین باز کرد. در حقیقت موتور محرکه خیزش مردمی فلسطینِ دهه ۳۰ را همین کارگران روشن کردند. آنها به خاطر جایگاه استراتژیکشان در کنترل زیرساختها، با پریایی یک اعتصاب عمومی نامحدود در سال ۱۹۳۶، به هدف مخالفت با پروژه صهیونیسم و به رسمیت شناختن دولت مستقل فلسطینی، گلوگاههای استعمار بریتانیا (به ویژه راهآهن، بنادر و خط لولههای انتقال نفت) را بستند و دومینوی اعتراضات بزرگتری را به کار انداختند. بلافاصله بعد از شروع این اعتصاب عمومی که با ابتکار کارگران صورت گرفته بود، طبقه زمینداران بزرگ که بالاتر به آن اشاره کردیم، با تشکیل یک جبهه سیاسی (به نام «شورای عالی عرب فلسطین»)، سعی کرد در نقش اپوزیسیون و رهبر خودخواندۀ این اعتراضات وارد میدان شود و خودش را به مثابه نماینده سیاسی این اعتراضات مردمی معرفی کند. این شورا ترکیبی بود از نمایندگان زمینداران بزرگ، سرمایهداران نوپای عرب و تشکیلات مذهبی حامی آنها. در آن زمان (و چنانکه خواهیم دید بعدها هم)، این پرسش کلیدی و تکرارشونده جلوی روی کارگران فلسطینی و سایر نیروهای مترقی فلسطین قرار گرفته بود که آیا برای مقابله با استعمار بریتانیا و صهیونیسم باید دست به اتحاد با نیروهای متخاصم طبقاتی بزنند یا صف مستقل خود را حفظ کنند؟
این سؤال، رهبری انجمن کارگران فلسطینی را دوپاره کرد. جناحی که به شورای مذکور پیوست[۱۴]، بعدها بهای این اتحادش را با ریخته شدن خونش به دستور همانها پرداخت. چنانکه انتظار میرفت طولی نگذشت که شورای مذکور کارکرد واقعیاش را ایفا کرد و با گذشت شش ماه از اعتصاب عمومی، به کمک حکام منطقه و بریتانیا، اهرم فشاری شد برای پایان دادن به اعتصاب تا به زعمشان «نیات خوب دوستمان انگلستان، چنانکه وعده داده، عدالت را به ارمغان آورد[۱۵]»! در طول ماهها و سالهای بعدی که خیزش ضداستعماری در فلسطین ادامه یافت، جناح «ملیگرای» این شورا رسماً در سرکوب مسلحانه مردم عرب به بریتانیا کمک میکرد (النشاشیبی و حزب دفاع میهنیاش) و جناح اسلامگرای این شورا پس از سالها خدمتش به بریتانیا، متحد سابقش را رها کرد و دست اتحاد به آلمان نازی و ایتالیای موسولینی داد (به رهبری حاج امین الحسینی).
تجربه خدمت و خیانت این نیروهای متخاصم طبقاتی، نه یک استثنا که الگویی تکرارشونده بود که یک قرن پس از آن هم ادامه یافت. به هرحال تأسیس دولت اسرائیل در ۱۹۴۸ و جنگی که در پی آن شکل گرفت، بندهای سازمانیافتگی طبقه کارگر فلسطین را از هم فروپاشاند و آنان را زیر سایه یک حکومت نظامی و پلیسی برد. بعد از جنگ ۱۹۶۷ و آوارگی نسل دیگری از فلسطینیان، کمپهای پناهندگی در اردن و بعدتر لبنان و تونس و غیره به محل اصلی سازماندهی فلسطینیان بدل شدند. جدا افتادگی این کمپها از سرزمین اصلی فلسطین، عدم امکان سازمانیابی از درون و اثرپذیری از مبارزات آمریکای لاتین، چریکیسم را به مشی غالب و ترور را به تاکتیک اصلی گروههای سیاسی فعال در این کمپها بدل کرد. گرچه بین این گروهکهای فلسطینی گرایشهای متنوعی از ملیگرا تا چپگرا قرار داشتند، اما خصایص مشترکی بین آنان بود که فارغ از اختلافات ایدئولوژیک، سبک فعالیت و حتی افق سیاسیشان را مشابه هم میکرد:
۱- مرکز ثقل مبارزه تا دههها کمپهای پناهندگی فلسطینیان در کشورهای همسایه باقی ماند و نه خود فلسطین.
۲- با اتخاذ تاکتیک ترور، تنها اقلیتی از افراد مسلح درگیر مبارزه میشدند و نه تودههای وسیع فلسطینی.
۳- گرچه اغلب عملیاتهای ترور این گروهها متمرکز بر اهداف نظامی و سیاسی اسرائیل و بعضاً اجرای عملیاتهای سمبلیک مثل هواپیماربایی و غیره بود، اما به خاطر ضعف نظامی طرف فلسطینی و به ویژه نداشتن استراتژی روشن طبقاتی، گاهی هم اهداف ساده و در دسترسی مثل غیرنظامیان (در مواردی حتی کودکان) هدفِ حمله قرار میگرفتند که به آتش کینهتوزیهای شوونیستی دامن میزد.
۴- در نهایت، آوارگی و غیرقانونی بودن، عدم دسترسی به منابع و مهمتر از همه فقدان نگاه طبقاتی، روند وابستگی مالی گروههای چریکی فلسطینی به دولتهای حاکم منطقه را -به عنوان تنها راه تأمین سلاح و بقا- به بخش جداناپذیری از موجودیت آنان بدل کرد.
در این میان سازمان فتح (به ریاست عرفات) با شعار «عدم دخالت در امور داخلی کشورهای عرب»، بر ایزوله کردن مبارزه فلسطین از مبارزات سایر زحمتکشان منطقه نقش مهمی داشت؛ البته در بدو امر جناحهای چپ سازمان آزادیبخش فلسطین (ساف) موافق این سیاست نبودند و وقوع یک جنبش انقلابی در کل منطقه را به نفع فلسطین میدانستند؛ اما ماهیت ملیگرای فتح، به علاوه اتکایش بر جلب حمایت از دولتهای منطقه، باعث تبعیت ساف از چنین سیاستی شد و به تبعش این دولتها هم فتح را به عنوان «نماینده واقعی فلسطین» به رسمیت شناختند و مورد حمایت مالی و تبلیغاتی قرار دادند. با تغییر توازن قوا در جنگ سرد (از دهه هفتاد و هشتاد به بعد) روند وابستگی این گروهکها به دولتهای مستبد منطقه شتابی بیش از پیش گرفت و به بوروکراتیزاسیون، شرکتی شدن[۱۶] و استحالهشان به احزاب سرمایهداری جدید در فلسطین شتاب داد. فرقی نمیکرد حامی مالی، شیخ باشد یا شاه یا ژنرالی سلاخ که دستش به خون تودههای ستمدیده کشورش آلوده است؛ فیصل، ملک حسین، حافظ اسد، قذافی، صدام، خمینی و هر کسی که امکانات مالی برای آنان فراهم کند با او همعهد میشدند و به اتحاد تودههای تحت ستم منطقه با فلسطین خیانت میکردند. نشستن فتح پای میز صلح با اسرائیل و عقد اسلو، نتیجه گریزناپذیر نه فقط برنامه سیاسی این سازمان، بلکه مسیر و پروسهای بود که ساف با «پِترودُلاریزه کردن مقاومت» از دههها پیش از این طی کرده بود. وضعیت جناحهای چپ ساف هم بهتر از این نبود[۱۷].
در اواخر دهه هشتاد، رویداد انتفاضه ۱۹۸۷ معادلات را به کلی تغییر داد؛ جنبش ضداشغالگری، پس از حدود نیم قرن وقفه در فلسطین، دوباره شکلی تودهای به خود گرفت. «مردم فلسطین» که برای چند دهه سوژه «دفاع نیابتی» ارتشهای منطقه، روشنفکران نخبه یا اقلیتی از گروهکهای چریکی بودند، خود وارد میدان مبارزه شدند. تظاهرات و اعتصابات سراسری (کارگران و کسبه خُرد)، تشکیل کمیتههای دفاعی خودجوش در مقابل سربازان اسرائیلی (با هر ابزار ممکن از سنگ و چوب تا سلاح)، امتناع از پرداخت مالیات در مناطق تحت اشغال و غیره همگی دستاورد جنبش مردمی انتفاضه بود که صحنه «مقاومت» در فلسطین را عوض کرد و از چنگ حکام منطقه و نیروهای وابسته به آنها درآورد. اغراق نیست اگر بگوییم خطر بزرگ شدن این هیولای خفته، از عواملی بود که باعث شد اسرائیل سریعتر فتح را به رسمیت بشناسد و سعی کند با آن در اسلو به توافق برسد.
مبارزان کمونیست