|
|
||
|
به سايت مبارزين کمونيست خوش آمديد |
||
|
آرشيو نوشته هاى " محمود قزوینی " March 3, 2009انقلاب پوپولیستی و وظائف پوپولیستهانقد کمونیستی بر استراتژی پوپولیستی - قسمت سوم نقد کمونیستی بر استراتژی پوپولیستی بخش اول نقد کمونیستی بر استراتژی پوپولیستی ( بخش اول- قسمت دوم) شیوه چپ سنتی در “تعیین کاراکتر انقلاب” پرچم” جنبش سرنگونی” و پرچم جنبش کارگری و سوسیالیستی سردرگمیهای پوپولیستی سیاست پوپولیستی در شرائط “گسترش سرمایه داری در چهارچوب اسلام” با تحولات دگرگون کننده یکسال اخیر در جهان و با بحران اقتصادی فراگیر و عمق یابنده سرمایه داری جهانی، این امکان به طور عینی بوجود آمده است که مبارزه طبقه کارگر و جنبش سوسیالیستی طبقه به جایگاه واقعی اش در جامعه و به بستر اصلی سیاست در سطح جهانی باز گردد. سالهای آینده دوره اوج گیری جنبش طبقه کارگر و احزاب سوسیالیستی آن در کشورهای بزرگ سرمایه داری جهان است. این روند بر روند جریانات سیاسی در ایران نیز تاثیر مستقیم میگذارد. بخصوص اینکه در ایران رژیم جمهوری اسلامی از قبل نه تنها با بحران بلکه با بن بست اقتصادی و سیاسی و فرهنگی عمیقی روبروست و جنبش اعتراضی مردم نیز آن را به چالش کشیده است و فی الحال جریان چپ و کمونیستی در جامعه عرض اندام کرده است و به عنوان یک نیرو مطرح است. دوره سالهای اینده در ایران و جهان، دوره پیشروی جنبش سوسیالیستی طبقه کارگر و احزاب آن و قدرت گیری آن میباشد. در متن این اوضاع احزاب سیاسی که واقعا و به معنای واقعی حزب طبقه کارگر باشند، فرصت پیشروی دارند. احزاب چپ رادیکال نمیتوانند از حاشیه جامعه بیرون آیند. یک حزب کارگری که واقعا بخش قابل ملاحظه ای از رهبران و فعالین سوسیالیست طبقه کارگر را در خود جای داده باشد میتواند بر متن شرائط سیاسی ایران، یعنی بن بست اقتصادی و سیاسی و فرهنگی رژیم اسلامی و مبارزه مردم برای به زیر کشیدن رژیم اسلامی و بر متن این اوضاع جهانی، پیروزی آلترناتیو سوسیالیستی و قدرت گیری حزب طبقه کارگر را ممکن سازد . احزابی میتوانند در این شرائط نقش بازی کنند که از نظر سیاسی و عملی ملزومات آن را فراهم ساخته باشند و یا در جهت درستی برای فراهم ساختن آن حرکت کنند، متد و سنت کمونیسم کارگری را در خود هضم کرده باشند. استراتژی عملی و سیاستها و تاکتیکهای آنها بیانگر آن باشد. دوره چند ساله گذشته ماتریال کافی برای بررسی احزاب سیاسی بدست داده است. به نظر من تئوریها، سیاستها و پراتیک تاکنونی غالب بر حزب حکمتیست، این حزب را در جرگه احزاب چپ رادیکال قرار میدهد و این حزب نمیتواند بدون تغییرات اساسی آلترناتیو سوسیالیستی طبقه را فراهم سازد.
در این قسمت نقدم را به تئوریها و مشی رفیق کورش مدرسی درحزب حکمتیست دنبال میکنم. حزب حکمتیست بدون نقد صریح این دیدگاهها و سیاستها و سنتها و پشت سر گذاردن آنها و اتخاذ سیاستها و تاکتیکهای کارگری و کمونیستی در این زمینه های کلیدی و مهم نمیتواند به یک حزب واقعی طبقه کارگر تبدیل شود. سیاستها و تاکتیکهایی که کنار گذاردن آن از طرف رهبری حزب به معنای ” اره کردن” پایه های حزب تلقی شده است. شکی نیست که پیشروی نسبی حزب حکمتیست در برخی از عرصه ها نتیجه اتخاذ برخی از سیاستهای کمونیستی مانند اشاعه آثار منصور حکمت و نقد و سد بستن در مقابل جنبشهای ارتجاعی ناسیونالیستی و قومی و ارتجاعی بوده است، در این موارد رفیق کورش مدرسی نیز نقش پیشروئی بازی کرده است. اما اینها به هیچ وجه یک حزب را به یک حزب واقعی کارگری نزدیک نمیسازد. اینها جنبه های از حرکت جنبش کمونیستی است، اما خود آن جنبش در کلیت وجودیش نیست. پوپولیسم افراطی تر در حزب کمونیست کارگری که حزب را به یک دستگاه پروپاگاند صرف تبدیل کرده است و در دوره گذشته به نام انقلاب بدنبال حرکتهای ارتجاعی مانند حرکت قومی در تبریز و خوزستان براه افتاد و سازمان دادن حرکت ارتجاعی اکس مسلم از طرف آن حزب و… موجب میشود تا پوپولیسم حزب حکمتیست زیاد به چشم نزند.
تئوریها و مشی غالب بر حزب حکمتیست از دو منظر اساسی از یک حزب کارگری کمونیستی فاصله میگیرد. ١- فراموشی وظیفه قدیمی جریان کمونیسم کارگری یعنی تغییر مکان اجتماعی حزب به میان طبقه کارگر، فراموشی عضویت کارگری …. و توجیه وضع موجود. حزبی که مشغول سازماندهی سوسیالیستی کارگران نباشد، نمیتواند حزب واقعی کمونیستی طبقه کارگر باشد. حزب حکمتیست بر روی این معضل و تغییر آن خم نشد. محور سیاست سازماندهی و تبلیغی حزب در میان کارگران تلاش برای تازاندن جنبش کارگری به مرحله سرنگونی بوده است. جنبش کارگری به معنای زیر مجموعه یک جنبش همگانی “جنبش سرنگونی” برای حزب حکمتیست معنی داشته است. سیاست غالب بر حزب حکمتیست به جای سیاست متحد و متشکل کردن جنبش جاری کارگران، مبارزه اقتصادی جاری کارگران، مبارزه و اعتراض روزمره کارگران را مبارزه ای سندیکالیستی قلمداد میکرد و مدعی بود این رهبران کارگران هستند که نمیگذارند کارگران متحد شوند و بیایند رژیم را سرنگون کنند. به جای تلاش برای نزدیک ساختن رهبران و محافل کارگری به حزب و عضویت آنها در حزب، به جای تلاش برای تشکل یابی کارگران در مبارزه جاریشان، رهبران کارگری میبایست بدون لشکر کارگریشان، به ” جنبش سرنگونی” بپیوندند. جنبشی که از نظر این حزب افق و هژمونی راست پرو غرب بر آن حاکم بود و توسط آنها نمایندگی میشد.
مشی حزب حکمتیست در بسیاری از زمینه ها خودبخود مانع پیوستن کارگران به این حزب است. حزب حکمتیست یکی از جریاناتی است که کمترین مواجهه را با محافل و فعالین کارگری داشته است. آنهم در دوره پر تلاطم کنونی که شاخص آن تحرکات کارگری و جنبشهای اجتماعی دیگر است. از این نقطه نظر حزب حکمتیست فاصله زیادی با یک حزب سیاسی طبقه کارگر دارد. به این معضل، چرائی آن و تئوریهای پشت آن در بخش چهارم خواهم پرداخت.
٢- سیاستها، تاکتیکها، نقشه ها و سنت های مشی حاکم بر حزب حکمتیست مانعی بر سر تبدیل این حزب به یک حزب واقعی اجتماعی طبقه کارگر که بتواند در تغییر و تحولات جامعه و زندگی مردم نقش بازی کند، است. یک وجه این خط مشی تصور یک رویداد و شرائط سیاسی در آینده و سازماندهی مردم بر اساسا آن شرائط سیاسی است که در گارد ازادی بیان شده است. این یعنی مشغول بودن به فعالیتی بی ثمر و غیر محال در حال حاضر. وجه دیگر این خط مشی وظیفه جنبش کمونیستی کارگری را به ثمر رساندن و پیروزی یک جنبش همگانی به نام جنبش سرنگونی تعریف کرده بود. به جای پیروزی جنبش کمونیستی کارگری در روند سرنگونی جمهوری اسلامی، به جای سازماندهی کارگران در مبارزه روزمره خود و متشکل کردن یک رهبری کمونیستی در راس این مبارزات و رهبر شدن در جنبش اعتراضی مردم، حزب حکمتیست به ثمر رساندن یک جنبش دیگر ” جنبش سرنگونی” را هدف این حزب قرار داده بود. به جای قرار گرفتن جنبش کارگری و کمونیستی بر راس جنبش اعتراضی مردم و تامین پیروزی آن، پیروزی یک جنبش دیگر به عنوان یک هدف در خود پذیرفته شد. به جای رفتن به سمت گرایش کمونیستی درون طبقه کارگر، به جای سازمان دادن کارگران و زنان و …. با تصویر ساختگی کلی در باره جهان و صحبت از جنگهای نامتقارن و دعوای اپوزیسیون با اپوزیسیون به سازمان گارد ازادی روی آورد که محور بسیاری از فعالیتها آنهم بیشتر در شکل تبلیغی آن قرار گرفت. هر چند کل پراتیک این حزب با این بینش و بینشی که بر نوشته هایی مانند ” انقلاب ایران و وظائف کمونیستها” و قطعنامه های همراه آن رقم نمیخورد، اما در کل این بینش بر حزب حکمتیست حاکم بوده است. پیشرویهای حزب حکمتیست حاصل این بینش نبود اما از نظر تبلیغاتی تلاش شده است تا حتی هر نوع پیشروی حزب حکمتیست به نام این بینش و به نام این تئوریها رقم زده شود. حزب حکمتیست به درجه ای که این بینش را به خود گرفت، به همان درجه از افق و خط مشی کمونیسم کارگری دور شد. در این قسمت ابتدا به تئوریهای تا دیروز این حزب نگاهی میاندازم. حزب حکمتیست نمیتواند بدون نقد آشکار خط مشی و سیاستهای تاکنونیش و بدون نقد کمونیستی آن بر روی ریل جدیدی قرار گیرد. تبلیغ تاکتیکی انقلاب کارگری به جای تبلیغ منشور سرنگونی و انقلاب جاری، به این بهانه که سرنگونی در دستور روز نیست و یا اینکه حالا که ” جنبش سرنگونی” در کار نیست حزب باید به طرف مبارزه اقتصادی طبقه کارگر برود، خود بیان نگرش طرفداری تاکتیکی از مبارزه طبقه کارگر و انقلاب کارگری میباشد.
انقلاب پوپولیستی و وظائف پوپولیستها
تا آنجائی که به دوره سرنگونی بر میگردد. حزب حکمتیست مانند حزب کمونیست کارگری این تصور را پرورش میداده است که گویا جنبش اعتراضی مردم وارد نبردهای آخر بر سر سرنگونی رژیم که توسط آنها انقلاب نام گرفته بود، شده بود. و وقتی اختلافات جناحی کمی بسته شد و امکان مانور مردم محدودتر شد و تعداد اعتراضات کاهش پیدا کرد، حزب کمونیست کارگری همچنان بر دوره انقلاب خود کوبیده و حزب حکمتیست اعلام کرده است که نه تنها دوره انقلاب و سرنگونی تمام شده است، بلکه دوره متعارف شدن رژیم و رشد سرمایه داری در چهارچوب اسلام آغاز شده است. حزب حکمتیست و حزب کمونیست کارگری هر دو شرائط سیاسی ایران را بر مبنای انقلاب جاری توضیح میدادند. حزب کمونیست کارگری نتیجه گیری درستی از این مبنا کرده و شرائط سیاسی را نیز شرائط انقلابی عنوان میکرد. اما حزب حکمتیست انقلاب در جریان خود را بدون شرائط انقلابی تصویر کرده بود! انقلاب بدون وجود اعتلا و شرائط انقلابی! واقعیت این است که سرنگونی طلبی در ایران قوی است، اما جنبشی شکل گرفته به نام جنبش سرنگونی که بر سر هست و نیست رژیم وارد میدان شده باشد، اغراقی است که در باره جنبش اعتراضی جاری صورت گرفته است. به جز روزهای ١٨ تیر ما شاهد حرکتی که وارد نبرد بر سر سرنگونی رژیم شده باشد نداشته ایم. ضمن اینکه هر اعتراضی، حتی اعتراضات بسیار محدود در ایران، اعتراضی سرنگونی طلبانه اند، اما این اعتراضات به مرحله ای نرسیده بودند که بر سر هست و نیست رژیم به نبرد کشیده شده باشند و جنبشی با این زمینه شکل گرفته باشد. از این نظر توضیح اوضاع سیاسی ایران بر اساس پدیده ” جنبش سرنگونی” اشتباه است. هرچند حتی با پذیرش چنین پدیده ای، برخورد حزب حکمتیست به آن از نقطه نظر مارکسیستی غلط بوده است. جنبش اعتراضی کارگران و مردم نه آنقدر قوی بود که پوپولیستهای ما از آن ساخته اند و نه مبارزه ای است که در چهارچوب جمهوری اسلامی جای گیرد. جنبش اعتراضی کارگران و مردم بر متن بن بست اقتصادی و سیاسی و فرهنگی جمهوری اسلامی نمیتواند خصلتی سرنگونی طلبانه نداشته باشد. در قسمت قبلی به این پرداختم که تئوری پردازی بر اساس “انقلاب جنبش سرنگونی” یک توهم پوچ است. آن چیزی که جنبش سرنگونی در ایران نام گرفت نه قابل تبدیل شدن به انقلاب همگانی بوده است که حزب حکمتیست بدنبال آن است و نه قابل تبدیل شدن به انقلاب سوسیالیستی که حزب کمونیست کارگری بدنبال آن است. بکار بردن مقوله انقلاب برای این جنبش که از طرف تئورپردازی پوپولیستی انجام میگیرد و اتخاذ تاکتیک و استراتژی بر اساس آن یک توهم تمام خلقی آشکار است. یک انقلاب پیروزمند در ایران نمیتواند انقلابی به جز انقلاب کارگری باشد. و در مقالات مختلف توضیح دادم که کسب قدرت سیاسی که چیزی جز تشکیل دولت موقت در دوره انقلابی نیست، این امکان را به ما میدهد که انقلاب را از بالا سازماندهی کنیم و پیش ببریم. تجربه انقلاب اکتبر خود نمونه درخشانی از این متد است. اما حزب حکمتیست که من در زمان نقد حمید تقوایی و حککا فکر میکردم تصور مشترک و درستی از مسئله نزد عموم رهبری حزب وجود دارد، تئوریها و تاکتیکهایی را در دستور روز خود گذاشت که از جنبه هائی پوپولیسمش از پوپولیسم حزب کمونیست کارگری کمتر نیست. دیدگاه ” انقلاب جاری” در حزب کمونیست کارگری دارای سابقه ای دیرپاست که به مناسبتهای مختلف توسط منصور حکمت مورد نقد قرار گرفته است. رفیق کورش مدرسی که نوشته ” انقلاب ایران و وظایف کمونیستها” را بر مبنای “انقلاب جاری” نوشته است قبلا هم در حزب کمونیست کارگری دارای همین دیدگاه بوده است که زیر عنوان خلاء استراتزیک، استراتژی شرکت در دولتهای ارتجاعی را به عنوان تاکتیک حزب کمونیست کارگری برای شرکت در “انقلاب جاری” ارائه کرده بود. او “انقلاب در جریان” خود را در مقالات و مصاحبه های مختلف اینطور بیان کرده است. ” دیگر همه دارند از یک انقلاب در ایران حرف میزنند، …..مردم دارند از انقلابی که به حرکت در آمده است حرف میزنند و به اعتراضشان به سادگی نام انقلاب داده اند. اما شاخصتر شاید این است که اپوزیسیون راست که به ایده انقلاب آنچنان آلرژیک بود….از انقلاب مردم حرف میزند و میخواهد با آن عکس بگیرد و این باید روند آخر جنگ مردم با جمهوری اسلامی باشه.” ” چگونه باید جمهوری اسلامی را انداخت، نشریه انترناسیونال” البته گوینده این حرفها که میگفت اپوزیسیون راست با انقلاب عکس میگیرد، نمیدانست فردا خواهد گفت که همین اپوزیسیون راست مبارزه مردم را در طول عمر جمهوری اسلامی و از جمله در دورانی که نویسنده دارد سخن از انقلاب میزند، نمایندگی کرده است و با شکست آن اپوزیسیون، “انقلاب در جریان” هم شکست خورد. نمیدانست فردا خواهد گفت که این اپوزیسیون راست نبود که با انقلاب عکس میگرفت، بلکه این انقلاب بود که با اپوزیسیون راست عکس میگرفت. در این قسمت به نوشته “انقلاب ایران و وظائف کمونیستهاست” نگاهی میداندازم و تقابل متدلوژیک آن را با متد مارکسیستی نشان میدهم. “انقلاب ایران و وظائف کمونیستها” نوشته ای در باره انقلاب آتی در ایران و وظائف کمونیستها نیست، نوشته ای کلی در باره وظایف کمونیستها نسبت به انقلابها و در دوره انقلابی نیست، بلکه نوشته ای در باره آنچه که نویسنده ” انقلاب جاری” در ایران نامیده است میباشد. اما وقتی که انقلابی در جریان نباشد، آنوقت تعیین وظائف کمونیستها در قبال آن بی معنا و عبث جلوه میکند، حتی اگر وظائف بر اساس کلی مارکسیستی درست تعیین شده باشد. تمام مفروضات جزوه ” انقلاب ایران و وظائف کمونیستها” غلط و وظائف تعیین شده در آن وظائف کمونیست و کارگر در ایران امروز نبوده و نیست و مارکسیستی نیز نمیباشد. ” انقلاب ایران و وظائف کمونیستها” یک گسست از وظائف کمونیستی است که در خط مشی حزب کمونیست کارگری توسط منصور حکمت تعیین شده بود.همه مفروضات نویسنده جزوه غلط است. نه انقلابی در ایران در جریان بوده است، نه دوران انقلابی به معنای اخص کلمه وجود داشته است، نه اگر انقلابی در ایران شروع شود، انقلابی همگانی است و نه وظائف کمونیستها حتی با فرض یک انقلاب همگانی درست حلاجی و تعیین شده است. حزب حکمتیست در یک پلاتفرم مهمش یعنی منشور سرنگونی، نابودی ماشین دولتی سرمایه داری در ایران را از یک انقلاب همگانی و یک جنبش همگانی انتظار دارد و این پایه پوپولیسم این حزب در تعیین تاکتیک و استراتژی در همه زمینه ها میباشد. کنار گذاشتن تاکتیکی این پلاتفرم در متد و بینش این حزب تاثیری ندارد. البته حزب حکمتیست معنای در هم شکستن ماشین دولتی را سرنگونی تعریف میکند و از سرنگونی بطور کلی انتظار در هم شکستن ماشین دولتی که چیزی جز نابودی دستگاه دولتی سرمایه نیست را دارد. منشور سرنگونی این حزب که منشور یک انقلاب همگانی است، از انقلاب همگانی انتظار نابودی کل دستگاه دولتی سرمایه در ایران دارد. این همان دیدگاه قدیمی سازمانهای پوپولیستی در ایران است که نابودی سرمایه داری وابسته را از نیروی خلق انتظار میکشیدند. حزب حکمتیست حتی انتظار داشته است که جریانات بورژوازی راست و ارتجاعی به این انقلاب همگانیش بپیوندند و منشور سرنگونی که برنامه و پرچم انقلاب همگانی حزب حکمتیست است را امضاء بزنند و با آن همراهی کنند. این حزب از بورژوازی سرتاپا ارتجاعی انتظار داشت که بیاید و ماشین دولتی سرمایه را نابود سازد. از نظر حزب حکمتیست در این انقلاب و جنبش همگانی از طبقه کارگر تا راست ترین جناحهای بورژوازی شرکت دارند، بورژوازی راست ارتجاعی در این انقلاب ناپیگیر است و انقلاب را به پیروزی کامل نمیرساند اما طبقه کارگر نیروی پیگیر این انقلاب است که انقلاب را به پیروزی میرساند و ماشین دولتی را نابود میسازد، کورش مدرسی در توضیح این تاکتیک مینویسد. ” در نتیجه قدم اول در بحث انقلاب ایران و وظایف کمونیستها تعریف پیروزی انقلاب معین و جاری در ایران است. باید سوال کرد که پیروزی این انقلاب از زاویه منفعت سوسیالیستی و از زاویه منفعت طبقه کارگر چگونه است؟ پیروزی این انقلاب از زاویه منفعت بورژوازی چگونه است.”( انقلاب ایران و وظائف کمونیستها). تصور انقلاب همگانی در ایران و تصور اینکه این انقلاب همگانی دستگاه دولتی از ارتش تا بوروکراسی را نابود سازد، فقط میتواند رویاهای شیرین خرده بورزوازی باشد. یک خصوصیات خرده بورژوازی داشتن اوهام است. خرده بورژوازی واقعا آرزوی ازادی و برابری دارد، اما ذهنش در باره این ازادی و برابری مغشوش است. در تصور او ماشین دولتی از ارتش و سپاه تا بوروکراسی دولت و کل ماشین دولتی بورژوازی که واقعا هم خرده بورژوا از دست آنها عاصی است، توسط یک انقلاب همگانی نابود میشود. خرده بورژوا که بر فراز سر طبقات سیر میکند، کار و وظیفه انقلاب کارگری را از سرنگونی( انقلاب همگانیش ) انتظار میکشد. تعیین تاکتیک بر اساس اینکه انقلابی در ایران در جریان است قبلا مفصلا در مناسبتهای مختلف توسط منصور حکمت به نقد کشیده شد. از جمله منصور حکمت در نامه ای به حمید تقوایی در این مورد نوشت: ” اینکه انقلابى در ایران شروع شده و در شرف وقوع است، اینکه حزب کمونیست کارگری با اتخاذ این شعار انقلاب را محتوم اعلام کرده است. اینکه از این پس میتوان نیروها را به اردوی انقلاب و ضد انقلاب تقسیم کرد. اینکه این انقلاب یک انقلاب همگانى است. اینکه منظور از انقلاب، انقلاب علیه رژیم اسلامى است و با سرنگونى رژیم انقلاب هم پیروز میشود. این مفروضات همه بنظر من جای سؤال دارد.” همه این مفروضات که از نظر منصور حکمت جای سوال داشته است در سیاست استراتژیک حزب حکمتیست جای گرفت. انقلاب جاری فرض گرفته شد، همگانی تعریف شد و با سرنگونی رژیم انقلاب هم پیروز فرض شد. کورش مدرسی و حمید تقوایی هر دو بر مبنای اینکه انقلابی در ایران شروع شده و جاری است به سراغ وظائف کمونیستها رفتند. یکی انقلاب جاری در ایران را همگانی فرض گرفت و دیگری سوسیالیستی. کورش مدرسی هر تغییر و تحول سیاسی را انقلاب تعریف میکند و به سراغ دو تاکتیک لنین میرود و با برداشت نادرست از آن برای انقلاب مورد نظرش تاکتیک و استراتژی تعیین میکند و حمید تقوایی جنبش جاری در ایران را انقلاب تعریف میکند که با سرنگونی رژیم این انقلاب به پیروزی میرسد و آن را بدون شک انقلابی کارگری و سوسیالیستی میداند.
حزب حکمتیست اساس تاکتیک خود را بر انقلاب خواندن جنبش سرنگونی و یا تبدیل جنبش سرنگونی به انقلاب همگانی قرار داده بود. پیروزی جنبش سرنگونی از نظر حزب حکمتیست یعنی انقلاب همگانی. حزب حکمتیست با یکی دانستن انقلاب و سرنگونی، سرنگونی رژیم را انقلاب و انقلاب را مساوی سرنگونی رژیم قلمداد کرده بود. منشور سرنگونی به عنوان منشور یک انقلاب ارائه داده شد. از سرنگونی حرف زده میشد و به دلیل عدم درک و تفاوت آن با انقلاب در باره انقلاب جاری سخنوری میشد و در باره ” انقلاب ایران و وظائف کمونیستها” تئوری بافی میشده است. به جای بحث در باره سرنگونی در باره “خصلت و کاراکتر امروز انقلاب” تحقیق وموشکافی میشد و میشود. برای ” تعریف پیروزی جنبش سرنگونی” مورد نظرشان نوشتند در نتیجه قدم اول در بحث انقلاب ایران و وظائف کمونیستها تعریف پیروزی انقلاب معین و جاری در ایران است و این حرف بی پایه را مهمتر از آرزوی خواستن سوسیالیسم دانستند. نویسنده جزوه ” انقلاب ایران و وظائف کمونیستها” هم از تفاوت سرنگونی و انقلاب درک روشنی ندارد و هم از خود مسئله انقلاب. سرنگونی، انقلاب تعریف میشود و صحبت از این میشود که پیروزی این انقلاب از زاویه منفعت بورژوازی چگونه است؟ در روسیه ١٩٠٥ که کورش مدرسی اینهمه دوست دارد به آن رجوع کند، بورژوازی مخالف پیروزی انقلاب بوده است، حالا در ایران سال ٢٠٠٨ صحبت از پیروزی انقلاب از زاویه منفعت بورژوازی میشود. همین نشان میدهد که او نه تنها درک روشنی از تفاوت سرنگونی و انقلاب ندارد، بلکه درک روشنی از خود انقلاب و انقلاب پیروزمند ندارد. در تاریخ عصر حاضر از انقلابات ١٨٤٨ تاکنون بورژوازی مخالف پیروزی انقلاب قلمداد میشده است و همیشه هم اینطور عمل کرده است. درانقلاب روسیه و چین و مشروطه ایران و ….اینطور بوده است. اگر صحبت از انقلاب در یک کشور معین بوده باشد، آنوقت وقتی صحبت از پیروزی آن انقلاب میشد، بورژوازی بدون استثناء مخالف به پیروزی رسیدن آن انقلاب بوده است. این تازه صحبت از دوره ای است که بورژوازی در مجموع در صف نیروهای انقلاب بر علیه نظام فئودالی مبارزه میکرد. امروز که دیگر نمیتواند صحبت از انقلابی باشد که بورژوازی در آن نیروی شرکت کننده باشد و در شکست آن انقلاب منافع خود را جستجو کند. چه رسد به اینکه صحبت از پیروزی انقلاب از زاویه منفعت بورزوازی شود. این هم خود نشان میدهد که تئوری پرداز حزب حکمتیست چه درکی از انقلاب و نیروهای طبقاتی شرکت کننده در آن دارد. وقتی سرنگونی انقلاب تعریف شود، آنوقت میتوان صحبت از یک انقلاب پیروزمند برای بورژوازی هم کرد. این دیگر فقط قاطی کردن مقوله جنبش سرنگونی و انقلاب نیست، بلکه عدم درک از ابتدائی ترین مقولات مارکسیستی است. در مقابل تزهایی مبنی بر” این انقلاب معین در ایران” ” و این “تحول انقلابی” و به جای این تحلیلها و تئوریهای پوپولیستی، منصور حکمت در اوج جنبش سرنگونی یعنی ١٨ تیر که مطبوعات معتبر و شناخته شده دنیا از انقلاب دیگری در ایران حرف میزدند، نوشت: “آنچه الآن در جريان است يک انقلاب نيست. ميتواند شروع يک انقلاب باشد، و ميتواند نباشد. بنظر من عدم تشابه ميان اوضاع اين دوران با انقلاب ٥٧ به مراتب بر تشابهات آنها ميچربد. آنچه ما شاهديم شروع جنبش تودهاى مردم براى سرنگونى رژيم اسلامى است. من ترديدى ندارم که اين جنبش پيروز ميشود. يعنى رژيم در ادامه جنبش جارى برکنار ميشود و جاى خود را به چيز ديگرى ميدهد. اما بکار بردن مقوله انقلاب براى اين جنبش اين اِشکال را دارد که تصاوير و معادلات انقلاب ٥٧ را در اذهان فعالين امروز زنده کند و لاجرم ديناميسمهاى متفاوت دوره کنونى را از چشم پوشيده بدارد. بنظر من ايران ميتواند در آستانه يک انقلاب باشد، اما چه بسا اين انقلاب تازه با سرنگونى رژيم اسلامى، يا لااقل با فلج کردن آن، به معنى واقعى کلمه شروع بشود. بعبارت ديگر من جنبش مردم براى سرنگونى را، با همه خيزشها و قيامها و نبردهايى که در بر خواهد داشت، از انقلابى که ميتواند از دل اين جنبش عروج کند متمايز ميکنم. جنبش سرنگونىطلبى ميتواند پيروز شود بى آنکه لزوما کل ماشين دولتى را هدف گرفته باشد و يا در هم کوبيده باشد، بى آنکه يک تک قيام پيروزمند عليه حاکميت صورت گرفته باشد. رژيم اسلامى ميتواند زير فشار مردم تجزيه شود، متلاشى شود، جايگزين شود. ميتواند در نتيجه يک قيام شهرى در تهران سقوط کند. ميتواند با يک کودتا از بين برود. اما رفتن رژيم اسلامى بنظر من به احتمال قويتر، نقطهاى در اوائل سير انقلاب آتى خواهد بود و نه اواخر آن. انقلاب ايران يک انقلاب همگانى و يک جنبش “همه با هم” نخواهد بود. انقلاب ايران انقلابى کارگرى خواهد بود با هدف اثباتى ايجاد يک حکومت کارگرى، يک جمهورى سوسياليستی است.” حالا حزب حکمتیست انقلابی همگانی را در ایران کشف کرده است که طبقه کارگر در آن در رقابت با بورژوازی ( رقابت!) بر سر “نوع سرنگونی” است و منشور سرنگونی پرچم طبقه کارگر در این رقابت نوشته شده است. جالب است که در دنیای مبارزه طبقاتی و سیاسی صحبت از رقابت بر سر سرنگونی میان دو طبقه میشود. تازه این تاکتیک یک قدم بسیار بزرگ و رادیکال به نسبت تاکتیکی است که بر مبنای شرکت در هیئت دولتهای موقت ارتجاعی استوار بوده است که بر اساس فانتزی قرار بود با شکست و فرار جناح راست توسط دو خردادیها در ضرب اول دولت موقت تشکیل شود و سپس دولتهای موقت دیگری تحت فشار آمریکا بیایند و حزب کمونیست کارگری هم با عرضه چند مطالبه در آنها شرکت کند. تاکتیکی که صدها قدم از شرکت منشویکها در دولت کرنسکی هم عقب تر و راست تر بود. منشویکها هیچگاه قبل از فوریه چنین طرحهایی نداده بودند. کورش مدرسی خودش بحث منشور سرنگونیش را ادامه بحثش در پلنوم ١٦ میداند. او در “انقلاب ایران و کمونیستها” مینویسد: ” این تغییر در صحنه سیاست ایران محور بحثهای ما از پلنوم ١٦ حزب کمونیست کارگری ایران است. هشدار دادیم که اوضاع تغییر کرده است، کمونیستها با مسائل جدیدی روبرو هستند.” و همه میدانند که زیر عنوان خلاء استراتژیک در حزب کمونیست کارگری، کورش مدرسی چه تاکتیکی را در دستور حزب قرار داده بود. اگر برای حزب حکمتیست منشور سرنگونی ادامه بحثهای پلنوم شانزده نبوده است، برای کورش مدرسی این در دامه مباحثش در پلنوم شانزده بوده است. وقتی حزبی انقلابی همگانی در ذهن خود خلق کند و آن انقلاب را در دستور روز خود قرار دهد، وظایف آن حزب نمیتواند کمونیستی تعریف شود. حزب حکمتیست اعلام کرده است که جنبش اعتراضی سرنگونی طلبانه مردم به دلیل شکست ناسیونالیسم پرو غرب که آن را نمایندگی میکرده است، شکست خورده است , و دوره گسترش سرمایه داری در چهارچوب اسلام شروع شده است. البته از هر طرفدار تز “انقلاب جاری” باید پذیرفت که انقلاب جاریش، انقلاب ساخته شده در ذهنش شکست خورده است. آنهم بسیار قبل از شکست ناسیونالیسم پرو غرب و اساسا چنین ” انقلاب جاری” وجود نداشته است که شکست بخورد. اما حرکت سرنگونی طلبانه مردم سرجایش باقی است و با افزوده شدن بحران اقتصادی جهانی به آن تشدید نیز شده است. بینشی که سرنگونی رژیم و انقلاب علیه آن و پیروزی آن انقلاب را در پیچ بعدی میدید و با اغراق مفرط در آن، رژیم را حتی نابود شده فرض میگرفت و اعلام میکرد کسی نیست آن را جمع کند، معلوم است با خوردن این ذهنیت به سنگ، تئوری عکس آن که البته به همان اندازه از بینش پوپولیستی سهم برده است اختراع میکند. (به این مبحث در قسمت پنجم مقاله ام خواهم پرداخت)
شیوه پوپولیستی “تعیین کاراکتر انقلاب”
پیدا کردن خصلت انقلاب نامرئی جاری هم با متد بسیار بدیع و بی سابقه ای نزد کورش مدرسی انجام میگیرد. او برای تعیین خصلت انقلاب مورد نظرش از صفبندی طبقات حول مطالبات شروع میکند، اما آن را به صف بندی احزاب تقلیل میدهد و مینویسد ” اشاره کردم تا هنگامی که احزاب بورژوائی میتوانند ، به لحاظ اجتماعی در صف اپوزیسیون باشند، انقلاب کاراکتر سوسیالیستی پیدا نمیکند” انقلاب ایران و وظائف کمونیستها” اما برخلاف نظر کورش مدرسی به لحاظ اجتماعی همیشه میتوان احزاب بورژوائی در اپوزیسیون یافت که مطالبات اصلاح طلبانه را در چهارچوب سرمایه داری پیش میکشند . بخصوص در دوره سرنگونی و انقلاب و در دورانی که مسئله سرنگونی و انقلاب در دستور روز جامعه و احزاب قرار میگیرد، بر تعداد این احزاب افزوده نیز میشود. با این حکم بی پایه فقط میتوان خصلت انقلاب بی پایه ای را کشف کرد. در کشورهای استبدادی بدون استثناء اینطور است. در مارکسیسم اگر جائی راجع به کاراکتر انقلاب صحبت میشود از سر وجود احزاب در صف اپوزیسیون نیست، بلکه از سر وجود طبقاتی است که خواهان تغییرات ریشه ای در نظام سیاسی و اجتماعی موجود میباشند، وگرنه همیشه و همه جا میتوان احزاب بورژوائی را در اپوزیسیون یافت که خواهان تغییراتی اصلاح طلبانه هستند. در مارکسیسم خصلت یک انقلاب غیر کارگری را نه از وجود احزاب در اپوزیسیون، بلکه از وجود طبقاتی به جز طبقه کارگر که به دلیل کاملا مادی قادرند انقلاب را به پیروزی نهائی برسانند صحبت شده است. تاکید میکنم از وجود طبقاتی که قادرند انقلاب را به پیروزی برسانند و نه طبقاتی که در انقلاب شرکت میکنند و نه طبقات و جنبشهائی که قادرند سرنگونی را به سرانجام برسانند. برای همین اگر انقلاب جاری به جز انقلاب کارگری در دستور روز جامعه ای باشد، مارکسیستها تاکتیک انقلاب پیروزمند را در تاکتیک و سیاست روز خود میگنجانند. پیروزی که نتیجه اش تشکیل حکومت انقلابی طبقات شرکت کننده در انقلاب میباشد. در دو تاکتیک که یک اثر درخشان مارکسیستی در باره شرکت کمونیستها در یک انقلاب دموکراتیک است، لنین صحبت از این میکند که فقط کارگران و دهقانان در روسیه قادرند پیروزی قطعی بر تزاریسم را تامین کنند. اگر چنین وضعیتی وجود نداشت به صرف وجود حزب بورژوازی کادت در اپوزیسیون صحبت از انقلاب و انقلاب دیگری از حرف منشویکها هم زائد تر بود و تاکتیکهای اتخاذ شده بر اساس آن از منشویکها هم راست تر. لنین مینویسد: ” معنای پیروزی قطعی بر تزاریسم چیست؟ ما دیدیم نوایسکرائیهای هنگام استعمال این عبارت حتی نزدیکترین معنای سیاسی آن را نیز درک نمیکنند. در باره مضمون طبقاتی این مفهوم عدم درک آنها از این هم بیشتر است………..ما باید پیش خود حلاجی نماییم که آن نیروهایی اجتماعی واقعا موجودی که در مقابل تزاریسم قرار گرفته اند و به نیل پیروزی قطعی بر آن قادرند، کدامند…….خیر نیروئی که قادر است که به پیروزی قطعی بر تزاریسم نائل گردد، فقط ممکن است مردم یعنی پرولتاریا و دهقانان باشند….( از دو تاکتیک در انقلاب سوسیال دموکراسی) و لنین تنها بر این اساس حکومت بر آمده از قیام کارگران و دهقانان را کمونهای انقلابی و یا دیکتاتوری کارگران و دهقانان مینامد. مارکسیستها تاکتیک کمونیستی خود را در مقابل چنین انقلابات عمیق غیر کارگری و تشکیل چنین دولتهایی تعیین میکردند و نه از صحبتهای سطحی من درآوردی در باره وجود احزاب بورژوازی، آنهم احزابی تا مغز استخوان ارتجاعی در اپوزیسیون. این حرف یعنی ” تعیین خصلت انقلاب بر اساس وجود احزاب بورزوا در اپوزیسیون” از هیچ منظری درست نیست. حتی در جریان یک انقلاب سوسیالیستی هم احزاب بورژوائی در اپوزیسیون یافت میشوند. در جریان انقلاب اکتبر که سوسیال رولوسیونرهای چپ نه تنها قبل از انقلاب اکتبر در اپوزیسیون نزدیک به بلشویکها بودند بلکه پس از انقلاب در مقطعی وارد دولت نیز شده بودند. یعنی یک حزب بورژوائی وارد دولت کارگری شده بود. آنچه که انقلاب اکتبر را یک انقلاب کارگری و سوسیالیستی کرد، چیزی جز مسئله کسب قدرت سیاسی توسط حزب بلشویک نبود. صف بندی طبقاتی منجر به قدرت گیری حزب بلشویک شد و همین و فقط همین ماهیت انقلاب را تعیین کرد. چون بلشویکها میخواستند سرمایه داری را در روسیه براندازند و سوسیالیسم را برقرار کنند، چون طبقه کارگر برای برقراری سوسیالیسم قدرت را گرفت، انقلاب اکتبر سوسیالیستی بوده است. کورش مدرسی در همین جزوه یاد شده میگوید انقلاب اکتبر سوسیالیستی بود چون حزب بورژوائی در اپوزیسیون نبود و حل مسئله صلح و زمین بدوش طبقه کارگر و حزبش حزب بلشویک قرار گرفت. هر دوی این حکم غلط است. احزاب بورژوائی در اپوزیسیون برای حل مسئله زمین و صلح وجود داشتند و حل مسئله زمین بدست طبقه کارگر اتفاقا نشان خصلت بورژوائی انقلاب اکتبر بوده است. برخلاف نظر کورش مدرسی این صفبندی طبقاتی حول مطالباتی مانند زمین وصلح نبود که ماهیت و خصلت انقلاب اکتبر را تعیین کرد.بلکه صفبندی حول مسئله دولت و قدرت سیاسی که در دوران انقلابات خود “دولت” به یک مطالبه مبدل میشود، خصلت انقلاب اکتبر را تعیین کرد. کورش مدرسی مینویسد: ” …مطالبه از انقلاب دموکراتیک تا سوسیالیستی میتواند تغییر نکند، اما صف بندی احزاب تحقق همان مطالبات را از دید جامعه، تحقق آنها توسط پرولتاریا علیه بورژوازی ببیند.” ( انقلاب ایران و وظائف کمونیستها) و در این مورد حل مسئله زمین و صلح را درانقلاب اکتبر روسیه را به عنوان مثال ذکر میکند. عجب احکام سوسیالیستی! صف بندی احزاب موجب میشود تا حل مسئله زمین، اقدام پرولتاریا علیه بورژوازی تلقی شود! و انقلاب دموکراتیک به انقلاب سوسیالیستی تبدیل شود. وقتی با درک چپ سنتی تلاش کنیم تا مسئله ای را از زاویه کمونیسم کارگری توضیح دهیم، به چنین مغلق گوئی نیز دچار میشویم. برخلاف این نظر پوپولیستی حل مسئله زمین و صلح بدست طبقه کارگر در مقابل بورژوازی، خصوصیت یک انقلاب را کارگری نمیکند، بلکه برعکس عنصر بورزوائی را وارد انقلاب پرولتری میکند. اینکه بلشویکها شعار زمین به همه دهقانان را برداشتند، نشانه وجود خصلت بورژوائی در انقلاب اکتبر بود و نه خصوصیت سوسیالیستی آن. چون مجری مسئله زمین در روسیه نه احزاب بورژوائی بلکه حزب سوسیالیستی طبقه کارگر شد، خصلت و کاراکتر انقلاب اکتبر را سوسیالیستی نکرد. حل مسئله زمین برای حزب بلشویک و طبقه کارگر سازشی با دهقانان برای قدرت گیری طبقه کارگر بود و نه چیز دیگری. با اینکه انقلاب اکتبر یک انقلاب کارگری بود و حزب کارگری کمونیستی قدرت را در روسیه بدست گرفته بود، تا آنجا که به روستا بر میگشت، انقلاب یک انقلاب بورژوائی بود و فقط با یک وقفه چند ماهه بود که در چارچوب سازمان دولت مبارزه طبقاتی در روستا سازمان داده شد و کمیته های دهقانان فقیر و نیمه پرولترها در روستاها تشکیل شده بود و مبارزه بر علیه بورژوازی در روستا شروع شد. لنین در سخنرانی افتتاحیه اش در کنگره اول انترناسیونال کمونیستی بدین معنا انقلاب اکتبر را یک انقلاب بورژوازی میخواند ” …ما چون در انقلاب اکتبر ١٩١٧ در کنار دهقانان و همه دهقانان راه میپیمودیم، پیروزیمان اساتر شد. انقلاب ما در آن زمان و بدین معنا، یک انقلاب بورژوائی بود.” لنین کسی که با رهبریش انقلاب سوسیالیستی اکتبر را به پیروزی رساند، انقلاب اکتبر را از منظر اینکه همه دهقانان برای زمین در آن شرکت داشتند، بورژوائی میخواند. با تئوریهای کورش مدرسی انقلاب اکتبر میبایست با متد و شیوه منشویکها انقلاب همگانی تعریف میشد. چون هم احزاب اپوزیسیون در آن یافت میشد و هم مطالبات همگانی و هم طبقات مختلف شرکت کننده. متد و شیوه منشویکی در برخورد به پدیده ها، به نفی تزهای آوریل و متد انقلاب اکتبر نیز میرسد. پایه تز انقلاب همگانی در ایران که در نوشته “انقلاب ایران و وظائف کمونیستها” آمده است بر این تئوریها و فرضیات غلط استوار است. بحث حزب و قدرت سیاسی منصور حکمت با تزهای آوریل لنین و متدی که پیروزی انقلاب اکتبر را ممکن کرد تطابق دارد، اما تز انقلاب همگانی و تخته پرشی آن با تزهای آوریل و متد انقلاب اکتبری بیگانه است. پوپولیستهایی که قادر به درک این مسائل نیستند با عنوان اینکه احزاب سیاسی دیگری در اپوزیسیون هستند و یا اینکه مطالبات همگانی در جامعه موجود است، انقلاب همگانی در جامعه کشف میکنند که معلوم نیست وحدت اراده طبقاتی که میتوانند انقلاب را به پیروزی برسانند و دولتی از نوع کمونهای انقلابی ( دیکتاتوری کارگران و زحمتکشان) را تشکیل دهند کدامند و بر چه مبنائی قرار میگیرد. و یا حتی در صورت پیشروی صف کارگران و قدرت گیری حزب کمونیستی، هنوز بدنبال خصلت و مرحله انقلاب همگانیشان میگردند.
سردرگمیهای پوپولیستی
“از سرمایه داری بودن جامعه نمیتوان یک راست به جنس انقلاب رسید. هزار جور انقلاب ممکن است. مثلا در کردستان عراق مردم می خواهند که صدام حسین برود. شورش مردم عراق در سلیمانیه سوسیالیستی ؟انقلاب ۵۷ ایران سوسیالیستی بود؟ انقلاب فوریه ۱۹۱۷ روسیه و انقلاب ۱۹۷۹ نیکاراگوئه سوسیالیستی بود؟ همین دوره جنبش سرنگونی را داشتیم. انقلاب یا جنبش سوسیالیستی بود؟” ( انقلاب ایران و وظائف کمونیستها) چرا نمیتوان در یک جامعه سرمایه داری یک راست به انقلاب سوسیالیستی رسید؟ اینکه کمونیستها در جنبشها و حرکتهای غیر کارگری شرکت میکنند، موجبی برای این نمیشود که جنبش خود را ضمیمه پیروزی جنبش دیگری قرار دهند. کمونیستها میتوانند با رهبری جنبشهای همگانی، جنبش ضد آپارتاید، جنبش ضد ستم ملی، جنبش سکولاریستی و ضد اسلامی و….قدرت سیاسی را کسب کنند، حکومت کارگری را برقرار کنند و از بالا جنبش طبقاتی خود را برای برقراری سوسیالیسم به میدان آورند. از اینکه در عمل در اینجا و آنجا مجبور به سازشهایی هم شوند، آنها را ملزم نمیکند که طرحهای ذهنی مبنی بر سازشهای عجیب و غریب عرضه کنند. اما کنار هم قرا ردادن جنبشهای ارتجاعی و انقلابی و سوسیالیستی در کنار یکدیگر و خواهان اتخاذ تاکتیک برخورد به جنبشهای غیر کارگری در برابر آنها شدن، یک شیوه غلط است. کسی که حرکت جنبش ناسیونالیستی در کردستان عراق را در کنار انقلاب فوریه و انقلاب ٥٧ ایران و جنبش سرنگونی طلبانه مردم ایران زیر عنوان جنبشهای غیرسوسیالیستی قرار میدهد، معلوم است نتوانسته است مسئله را آنطور که باید درست بگیرد. شورش مردم عراق در سال ٩١ از جنبه اساسی آن حرکتی پیشرو نبوده است. آیا چنین حرکتی را میتوان با انقلاب فوریه روسیه، انقلاب ٥٧ و حرکت سرنگونی طلبانه مردم در ایران امروز زیر عنوان حرکتهای غیر سوسیالیستی قرار داد ومدعی برخورد مارکسیستی با آنها شد؟ آنچه که شورش مردم عراق در سال ٩١ نامیده میشود حرکت ارتجاعی ناسیونالیستی در کردستان عراق و حرکت اسلامی در بقیه نقاط عراق بود و در زیر مجموعه برخورد به حرکتهای غیرسوسیالیستی مانند جنبش برای آزادیهای سیاسی، جنبش ضد استبدادی، جنبش ضد آپارتاید، جنبش رفع ستم ملی و… که کارگر سوسیالیست باید در آنها شرکت فعال کند قرار نمیگیرد. انقلاب ٥٧ و انقلاب فوریه ١٩١٧ انقلاباتی بودند که فقط یک حزب کمونیستی را در رهبریشان کم داشتند تا انقلابی مانند اکتبر رقم بخورد. در غیاب چنین حزبی جریانات بورژوازی توانستند رهبری حرکت را از آن خود کنند و در مورد ایران ضد انقلاب بر انقلاب سوار شد. اما در کردستان عراق اینطور نبود. اساس جنبش ایجاد شده در آنجا نه بر تاریخ از پیشی جنبش کارگران و مردم، بلکه با تاسی از ناسیونالیسم و در باد حمله آمریکا توسط جنبش ناسیونالیستی شکل گرفته بود. افق جنبش ضد سلطنتی در ایران ملی و اسلامی نبود، ملیون و اسلامیون توانستند انقلاب را مهار کنند، اما افق جنبش مردم در شورش سال ٩١ در عراق ناسیونالیستی و اسلامی بود. شروع و پایان شورش ناسیونالیستی در کردستان عراق با تشخیص احزاب ناسیونالیستی رقم خورد. ناسیونالیسم کرد در متن لشکرکشی آمریکا به عراق فرصتی یافت تا با آویزان شدن به ماشین جنگی آمریکا به سهم خواهی از ناسیونالیسم عرب بپردازد. جنبش ناسیونالیستی در کردستان عراق مردم را برای اهداف خود به یک قمار هست و نیست کشاند. اما انقلاب ٥٧ ایران، حرکتی برای آزادی و برابری بود. با تاسی از این و یا آن جنبش سیاسی خاص نبود. پیشرویهای آن برمبنای نیروی ساخته شده قبلی و سازمانیافتگی هر روزه امکان پذیر میشد. از اعماق جامعه برخاسته بود، مهر اعتصابات کارگری، مهر کارگران نفت و جریان چپ جامعه را بر خود داشت. دولتها و سازمانهای امنیتی امپریالیستی برای شکست این انقلاب با بند و بست و توطئه پشت پرده توانستند جریان اسلامی را بر انقلاب مردم سوار کنند. انقلاب ٥٧ ایران از حرکتهای کارگری و شورائی تا قیام و مطالباتش و…. در مقابل جریان اسلامی قرار داشت و جریان اسلامی فقط دو سال پس از به قدرت رسیدن موفق شد با سرکوب گسترده انقلاب را شکست دهد. انقلاب ٥٧ یک انقلاب و جنبش توده ای آزادیخواهانه و برابری طلبانه بود، برای انقلاب ٥٧ تاریخ شکست نخوردگان نوشته شده است. اما جنبش و شورش کردستان عراق در سال ٩١ اساسا زیر نگین ناسیونالیستها بود. جنبش سوسیالیستی و آزادیخواهانه هم در آن برهه به میدان آمده بود، اما نیرو و وزنه آن کمتر از آن بود که بتواند جنبش ارتجاعی ناسیونالیستی را از میدان بدر کند. کارگر سوسیالیست در عراق و در کردستان عراق در سال ٩١ میبایست آرزو کند که آن جنبش و شورش از تب و تاب بیفتد. در انقلاب ٥٧ پیروزی قیام بهمن و جنبش کارگران و مردم به معنی شکست طرح بند و بست امپریالیستی بوده است، اما در شورش عراق و جنبش کردستان عراق در سال ٩١ پیشروی جنبش آغاز شده، به معنای پیشروی ناسیونالیسم کرد بوده است. جنبشهای کارگری و ازادیخواهانه هم در آنجا به تحرک در آمده بودند، اما آنچه شورش و قیام را اساسا رقم زد، جنبش ناسیونالیستی بود. در انقلاب ٥٧ افق مردم و جنبش ضد سلطنتی اسلامی نبود، جریان اسلامی به دلیل ناشناخته بودن و پنهان کردن شعارها و اهداف خود و با برداشتن برخی از شعارها و مطالبات مردم و به دلیل سکوت جریانات چپ در مقابلشان و حتی حمایتشان، توانستند بر جنبش مردم سوار شوند. با این همه بدون بند و بست پشت پرده با غرب و ارتش ایران، جریان اسلامی نمیتوانست قدرت را در ایران بدست بگیرد، چون اهداف و افق جنبش مردم چیزی نبود که جنبش اسلامی بدنبالش باشد. برای همین انقلاب در مقابل جمهوری اسلامی در شکل جنبش وسیع کارگری که اشکال شورائی یافته بود و در شکل مسلحانه اش در کردستان و در مقطعی در ترکمن صحرا ادامه یافت. جمهوری اسلامی فقط با سرکوبگریهای پس از خرداد ٦٠ توانست انقلاب ایران را شکست دهد. در ایران سال ٥٧ وظیفه یک کمونیست، ایجاد صف مستقل کمونیستی، شرکت فعال در انقلاب و تلاش برای پیشروی آن، مبارزه بر علیه جریانات اسلامی و بند و بسطشان و کسب رهبری جنبش و انقلاب بود. اما در عراق و کردستان عراق، تلاش برای قرار گرفتن در راس جنبش آغاز شده نمیتوانست هدف کمونیستها بوده باشد. کمونیست عراقی نمیتوانست همانند کمونیست ایرانی در سال ٥٧ در جنبش جاری رهبر شود. بلکه میبایست به سازماندهی جنبش طبقاتی خود بپردازد و از آن حمایت کند و مردم را از جنبش ناسیونالیستی دور سازد. جنبش اعتراضی و سرنگونی طلبانه در ایران امروز نیز با تاسی از جنبش لیبرالیستی، ناسیونالیستی و یا کمونیستی به میدان نیامده بود که با شکست آنها از میدان خارج شود. اساسا نفوذ این جنبشهای سیاسی بر حرکت آغاز شده دوره کنونی در ایران ضعیفتر از آن بوده است که شکست و پیروزیشان مانند پیروزی و شکست ناسیونالیسم کرد در کردستان عراق بر جنبش اعتراضی مردم تاثیر تعیین کننده بگذارد. پیشروی و افول جنبش مردم به فاکتورهای دیگری بستگی دارد که قبلا در مقاله ام با عنوان “گامهایی به پس برای یک پرش بلند” به آن پرداخته ام و در مقاله جداگانه ای به آن بیشتر خواهم پرداخت. کورش مدرسی با الگوبرداری از جنبش کردستان عراق در سال ٩١ به سراغ جنبش سرنگونی طلبانه مردم ایران آمد و با حکم اینکه جنبش ناسیونالیسم پرو غرب جنبش مردم در ایران را در طول تاریخ جمهوری اسلامی نمایندگی کرده است به تحلیل اوضاع سیاسی پرداخته است و به این نتیجه رسیده است که ” دلیل این تغییر و تحول….دلیل آن شکست یک جنبش اصلی بود که جنبش مردم ایران در فاصله بعد از انقلاب ٥٧ را نمایندگی کرده است….”( شکست ناسیونالیسم پرو غرب و ملزومات عروج کمونیسم) کسی که با ذهنیت پوپولیستی از متد مارکسیستی برخورد به پدیده ها وام بگیرد و بخواهد متد مارکسیستی در برخورد به پدیده خیزش ناسیونالیستی و شکست آن در کردستان عراق در سال ٩١ را تعمیم دهد، به چنین نتایج شگفت انگیز من در آوردی نیز میرسد که ناسیونالیسم پرو غرب جنبش مردم ایران را در طول تاریخ جمهوری اسلامی نمایندگی کرده است وشکست آن مساوی از پا افتادن جنبش اعتراضی مردم قلمداد میشود. مثل اینکه کسی هم نیست بپرسد اگر سیطره جنبش ناسیونالیستی پرو غرب بر جنبش اعتراضی مردم آنچنان قوی بوده است که با رفتن آن، این جنبش به حضیض افتاده است، چرا شما به جای مبارزه با این جنبش و بیرون آوردن توده های مردم از زیر دست و پای جنبش ناسیونالیسم پرو غرب، مشغول سازماندهی همین جنبش بودید. چرا از قبل اعلام نکرده اید که ناسیونالیسم پرو غرب رهبری جنبش مردم را به دست دارد و باید طرد شود؟ چرا به جای تلاش برای شکست افق ناسیونالیسم پرو غرب، بدنبال امضاء منشور مشترک سرنگونی با آنها بوده اید؟ شکی نیست که ناسیونالیسم پرو غرب، ناسیونالیستهای قومی و…اینجا و آنجا توانستند مهر خود را بر برخی حرکتهای اعتراضی مردم بکوبند و یا مشخصا حرکتهایی را با افق و شعارهای خود راه بیاندازند، اما این تحرکات در مقابل کل جنبش اعتراضی موجود که دارای مطالبات و شعارهای روشن است، فرعی بوده است. علل فروکش کردن اعتراضات را باید قبل از هر چیز در این جستجو کرد که چرا درست پس از یکسره شدن مسئله جناحها و حذف جناح دو خرداد از ارکان قدرت، جنبش مردم هم فروکش کرد. افول جنبش اعتراضی مردم و دوره بگیر و ببند کوتاه مدت دلائل کاملا عینی دارد و ما هم هیچگاه فکر نمیکردیم که چنین دورانی در سیر حرکت مردم برای سرنگونی نداریم. البته برای طرفداران تئوری تز ” انقلاب جاری” مسلما این انقلاب تحت رهبری ناسیونالیسم پرو غرب بود که شکست خورده است. اگر یک مارکسیست افق و رهبری جنبش اعتراضی را از آن جنبش راست و ارتجاعی بداند، کارگران و مردم را به همراهی با آن افق دعوت نمیکند. بخصوص آنها را تحت رهبری دیگران به نبرد قطعی فرا نمیخواند. اگر افق جنبش مردم افق ناسیونالیسم پرو غرب بوده است و این ناسیونالیسم این جنبش را رهبری میکرده است، فراخوان کارگران و مردم برای شرکت در سرنگونی فوری رژیم، چیزی جز فراخوان به کارگران و مردم برای رفتن به زیر پرچم راست نبوده است. بر اساس حرفهای جدید حزب حکمتیست، کل جریان کمونیسم کارگری و حزب حکمتیست در طول چند سال گذشته مشغول فراخواندن مردم به زیر پرچم جنبش دیگری، جنبش ناسیونالیسم پرو غرب بوده اند. هر بار که تظاهراتی در تهران در میگرفت، این رهبران با این فراخوان میامدند که ای کارگران نفت بیایید کار را تمام کنید.
پرچم” جنبش سرنگونی” و پرچم جنبش کارگری و سوسیالیستی
این را کسی نمیتواند انکار کند که حزب حکمتیست حداقل برای دوره ای هم شده پرچم “جنبش سرنگونی” را جایگزین پرچم جنبش سوسیالیستی کارگری کرده بود. منشور سرنگونی به عنوان پرچم “جنبش سرنگونی” تبلیغ شده بود و وظیفه کمونیستها نه پیروزی کارگر و کمونیسم، بلکه پیروزی جنبش دیگری بوده است. به جای اینکه حزب و جنبش سوسیالیستی افق و پرچم خود را به عنوان پرچم جنبش اعتراضی سرنگونی طلبانه مردم برافرازد، جنبشی تعیین یافته با عنوان جنبش سرنگونی کشف شد که کار کمونیستها دادن پرچم ” نوع سرنگونی” به دست این جنبش تعریف شده بود. یک سبک کار و روش که در دوره سرنگونی و انقلاب، باید جنبش مردم را روی سلب آن و شعارهای سلبی سازماندهی کرد به یک انقلاب همگانی و بحثهای کشاف در باره ” نوع سرنگونی” ارتقاء یافت و جای جنبش سوسیالیستی کارگری، با شعار انقلاب سوسیالیستی و جمهوری سوسیالیستی، که میبایست رهبری جنبش سلبی را در دست بگیرد و قدرت سیاسی را کسب کند، نشست. در ادبیات کمونیسم کارگری برای تعریف وجهی از حرکت سرنگونی طلبانه مردم، کلمه جنبش سرنگونی بکار رفته است. روشن است کلمه جنبش سرنگونی که مترادف کلمه جنبش اعتراضی مردم و یا حرکت سرنگونی طلبانه مردم بکار میرفته است، جنبش تعیین یافته با حدود و ثغور و اهداف معین نبوده است. جنبش ملی، جنبش خودمختاری، جنبش فدرالیستی، جنبش زنان، جنبش کارگری، جنبش سوسیالیستی، جنبش دهقانان برای زمین و…..، همه جنبشهایی تعیین یافته هستند که نیروهای تشکیل دهنده و اهداف نهائی آنها روشن است. اما در مورد جنبش اعتراضی توده ای که هنوز جنبش اثباتی و حزبی مهر خود را بر آن نکوبیده است و آن را تعیین یافته و بهم پیوسته نکرده است، اینطور نبوده است و نمیتوان “جنبش سرنگونی” را مبنای تعیین تاکتیک و استراتژی قرار داد. جنبش اعتراضی مردم یکجا بر سر آزادی سیاسی است، جای دیگر بر سر حجاب و ازادی پوشش، در مکان دیگر بر سر دستمزد و تشکل کارگری و…است. در همه این اعترتاضات، بدون اینکه حتی شعارهای سرنگونی طلبانه طرح شود، سرنگونی جمهوری اسلامی را در بتن خود دارند. جنبش اعتراضی سرنگونی طلبانه مانند جنبش اعتصابی، جنبش ضد حجاب اجباری، جنبش تشکل یابی کارگران، فقط حالت و یک وجه خاص یک مبارزه در حال جریان را بیان میکند. همانطوری که نوشتم علارغم اینکه جنبش اعتراضی مردم در ایران سرنگونی طلبانه است اما هیچگاه به مرحله یک جنبش توده ای پایدار برای سرنگونی نرسیده است. این دیدگاه مبنای نقد منصور حکمت در جلسات پلنوم و دفتر سیاسی و مباحثات مختلف بوده است. اما مقوله جنبش سرنگونی برای حزب حکمتیست یک جنبش تعیین یافته با جناحها و جنبشهای چپ و راست است که کل اوضاع سیاسی ١٠ سال گذشته بر اساس آن توضیح داده شده و استراتژی و تاکتیک بر اساس آن تعیین شده است. مقوله “جنبش سرنگونی” را از حزب حکمتیست بگیرید، برای این حزب حرفی برای زدن نمیماند. امروز هم که آن را کنار گذاشته است، هنوز روشن نیست چه میخواهد و چه میگوید. تاکتیک کمونیستی بر متن جنبش اعتراضی سرنگونی طلبانه مردم، با شعار سرنگونی جمهوری اسلامی و با دعوت مردم به اردوی سیاسی خود، اردوی کارگران، اردوی ازادی بی قید و شرط، اردوی آزادی زن، اردوی دولت شورائی و اردوی برقراری یک جمهوری سوسیالیستی و…جنبش سوسیالیستی و کارگری را قدرتمند میسازد و افق آن را بر جامعه حاکم میسازد. تاکتیک کمونیستی نمیتوانست بدنبال تعریف نوعی از سرنگونی و نوعی از انقلاب برای “جنبش سرنگونی” باشد. مارکسیستهای علاقه مند میتوانند بروند تمام قطعنامه ها و سخنرانی های کنگره ٢ و ٣ حزب کمونیست کارگری را نگاه و بررسی کنند. هیچ قطعنامه و هیچ سخنرانی بر مبنای وجود یک جنبش متعین به نام جنبش سرنگونی در آن پیدا نمیشود. حتی از کلمه “جنبش سرنگونی” در جائی در قطعنامه و یا سخنرانی استفاده نشده است. همه جا در باره اینکه چگونه کمونیسم کارگری در روند سرنگونی جمهوری اسلامی میتواند نقش بازی کند و قدرت را به دست بگیرد، صحبت شده است. در سخنرانی طولانی ” آیا کمونیسم در ایران پیروز میشود( توسط منصور حکمت)” حتی برای یکبار هم از عبارت ” جنبش سرنگونی” استفاده نشده است. اما متد و سیاست حزب حکمتیست بدون کاربرد این مقوله در دوره ١٠ ساله گذشته به فلج کامل میرسید.
منصور حکمت در نوشته هایی که از جنبش ازادی و یا جنبش اعتراضی و جنبش سرنگونی طلبی صحبت کرده است، از خود این جنبش به عنوان یک امر داده شده و عینی صحبت میکند و در همه جا برای تعیین سیاستها به سرعت به سراغ تقابل جنبشهای سیاسی و تقابل سه جنبش اساسی، جنبش کمونیسم کارگری، جنبش ناسیونالیسم پروغرب و جنبش ملی اسلامی میرود. منصور حکمت صحنه سیاسی ایران را با مقوله ” جنبش سرنگونی” و انقلاب همگانی نتیجه آن توضیح نمیداد. بلکه تاکید میکرد که ایران اینبار شاهد تقابل جنبشهای سیاسی است و انقلاب همگانی در کار نیست. روند سرنگونی جمهوری اسلامی و پس از آن ، روند تقابل جنبشهای سیاسی اصلی است. جنبش کمونیسم کارگری و حزب کارگری که بطور بالفعل در میان طبقه کارگر نفوذ داشته و بخشی از رهبران کارگری را با خود داشته باشد، میتواند آن مسئله محوری که جامعه در دستور خود قرار داده است را مبنایی برای پیشروی و قدرتگیری و کسب قدرت سیاسی خود قرار میدهد. در روسیه صلح و زمین و در ایران حکومت سکولار، ازادیهای سیاسی و مسئله زن و مسئله رفاه. اما حزب حکمتیست فکر میکند در مبارزه با سکولاریسم و آزادیهای سیاسی و…باید سهام دیگر جنبشها و طبقات را در نظر بگیرد. شکی نیست که کمونیستها برای مطالبه ای مانند زمین نمیتوانند به عنوان ناجی تمام جامعه ظاهر شوند، اما در مورد سکولاریسم و مسئله زن و رفاه میتوانند به عنوان ناجی کل جامعه ظاهر شوند. مساله زمین در تناقض با خواست پایه ای کمونیستها، یعنی نابودی مالکیت خصوصی بوده است، اما در مورد رفع ستم بر زنان، سکولاریسم و رفاه اینطور نیست. این مطالبات نه تنها هیچ تناقضی با این هدف طبقه کارگر که باید رهایش، رهایی کل جامعه باشد وجود ندارد، بلکه در راستای آن است. بخصوص اینکه بورژوازی در ایران و منطقه در مقابل امیال و مطالبات ازادیخواهانه و سکولاریستی کارگران و مردم قرار دارد. ”بنظر من بورژوازى منطقه فاقد يک دستور کار سکولاريستى و يا حتى توان يک موضعگيرى اينچنينى است. برقرارى يک نظام سکولار ديگر کار جنبشهاى سوسياليستى و کارگرى است. و اين بنظر من امرى است که پيروزى چپ در منطقه، و لااقل بفوريت در ايران، را به يک احتمال واقعى و مادى تبديل ميکند. مردم يک نظام سکولار ميخواهند، و در غياب يک اردوى سکولاريست راست، مردم حول پرچم چپ کمونيست که آماده يک مبارزه اساسى با حاکميت مذهب باشد گرد خواهند آمد.” (عروج و افول اسلام سیاسی، منصور حکمت) متد چپ سنتی در مقابل نفوذ حزب در میان کارگران و ساختن یک حزب واقعا کارگری شانه بالا میاندازد و اساسا سیاستهای آن نمیتواند کارگران را به حزب جلب کند و در مسئله قدرت سیاسی حزب را به بازی با چم و خم جنبش سرنگونی سرگرم میکند و با قرار دادن پرچم و افق جنبشهای دیگر، “پرچم جنبش سرنگونی”، افق و پرچم کمونیستی را در محاق فرو میبرد.
سیاست پوپولیستی در شرائط گسترش سرمایه داری در چهارچوب اسلام
تصور اینکه بن بست اقتصادی، سیاسی و فرهنگی جمهوری اسلامی میتواند پایان یابد و جمهوری اسلامی به دولت متعارف ایران و روبنای سیاسی آن تبدیل شود، بحران سیاسی ناشی از حکومت اسلامی در ایران پایان یابد و مردم ایران زندگی تحت حکومت اسلامی را پذیرا شوند، یک تصور قدیمی است. اگر حزبی شرائط ایران را اینطور ببیند، اشکال فعالیت و تاکتیکهایی که اتخاذ میکند، با حزبی که در شرائط بن بست اقتصادی و سیاسی و فرهنگی یک حکومت که با بی ثباتی آن همراه است، به سر میبرد بسیار متفاوت است. کسی که این تفاوت را ناچیز میبیند، از تاکتیک سیاسی روز چیزی نفهمیده است. اگر کسانی واقعا به این نتیجه برسند که بن بست اقتصادی و سیاسی و فرهنگی جمهوری اسلامی پایان یافته است و یا به سمت پایان یابی سیر میکند، باید در سیاستهای خود تغییرات اساسی وارد کنند. اما نتیجه گیری تاکتیکی از این تحلیل سیاسی در شرائط کنونی بسیار دشوارتر از بیان تحلیلی آن است. برای همین برخی از رهبران حزب حکمتیست با بیان اینکه این و یا آن تحلیل تاثیری در سیاست حزب آنها ندارد، شر مسئله را از سر خود دور میکنند. اگر اوضاع سیاسی ایران نه با روند سرنگونی، بلکه با روند انقلاب توضیح داده شود و اوضاع سیاسی ایران به معنای اخص کلمه انقلابی توصیف شود، آنوقت به جای دیدن یک روند که افت و خیز جنبش اعتراضی مردم در آن یک امر طبیعی است با این توصیف موجه میشویم که جنبش اعتراضی کنونی مردم در ایران دیگر خصوصیت سرنگونی طلبانه ندارد، بلکه در چهارچوب رژیم و برای تحمیل مطالبات و اصلاحاتی بر رژیم است. در چنین تحلیلی اعلام میشود که ” امروز دوره گسترش سرمایه داری در چهارچوب اسلام است. ….جمهوری اسلامی این قدرت را دارد که جامعه ایران را به یک سیستم بورژوازی متعارف تری سوق دهد و اسلامیت ش هم باقی بماند. مانند عربستان سعودی، پاکستان، دبی، امارات و… که دُوَل سرمایه داری اسلامی هستند. بنابراین جمهوری اسلامی می تواند با حفظ اسلامیت اش از این وضعیت به سمت متعارف شدن و متعارف تر کردن سرمایه داری در ایران عبور کند. …” (جمهوری اسلامی در مسیر جدید- مصاحبه با پرتو) بر اساس این تئوری وظیفه حزب حکمتیست در شرائط ” گسترش سرمایه داری در چهارچوب اسلام” چیست؟ میگویند وظیفه اش دیگر دادن پرچم به دست جنبش سرنگونی و ایجاد ” نوعی از سرنگونی” نیست، بلکه در این دوره حزب حکمتیست دیگر انقلاب کارگری را در دستور خود قرار داده است. چون این حزب دیگر نه با اسلام بلکه با سرمایه داری روبروست. چون تمرکز بر اسلام و “مسائل سطحی اخلاقی و فرهنگی” کار احزاب بورژواست. دوران سرنگونی نیز تمام شده است و مبارزه این دوره مبارزه بر سر تحمیل این و یا آن مطالبه به سرمایه در چهارچوب اسلام میباشد. اما این تحلیل آنقدر از واقعیت دور است که تقریبا همه سردمداران جمهوری اسلامی و نزدیکانشان تحلیلی مخالف این تحلیل را دارند و همیشه هم آن را در این و یا آن رابطه بیان کرده اند. صحبت از براندازی نرم یک تم دائم سران جمهوری اسلامی در برخورد به این و یا آن حرکت انتقادی اصلاح طلبانه درون خودشان است. جدیدا ابراهیم یزدی در تحلیل مفصلی بمناسبت سی سالگی انقلاب ایران ناگزیری دگرگونی جمهوری اسلامی را اینطور بیان کرده است” خلاصه اين تجربه اين است که راه حل قهر آميز، انتخاب يک گروه پيشتاز در يک جامعه نيست، بلکه نتيجه ناکامي و بي حاصلي خط مشي اصلاح طلبي است. هنگامي که تمام راه حل ها براي تغييرات مسالمت آميزآزمايش شد و نتيجه نداد، خود جامعه به جمع بندي جديد براي اتخاذ شيوه هاي جديد مبارزه براي تغيير خواهد رسيد. اين تجربه ايست که در مبارزات ضد استبدادي قبل از انقلاب هم به وقوع پيوست. هنگامي که مبارزات مسالمت آميز قانوني در سال هاي ۱۳۴۰به نتيجه نرسيد و کمترين اعتراضات با خشونت پاسخ داده شدودر ۱۵ خرداد۱۳۴۲ وحشت حاکمان و تزلزل دروني آنان منجر به قتل عام مردم شد، ناگهان همه گروه ها، چپ، راست، مذهبي يا غير مذهبي، مستقل از يکديگربه جمع بندي ضرورت جهاد مسلحانه رسيدند. در واقع اين تصلب و انحطاف ناپذيري حاکمان بود که مبارزه مسلحانه را بر کل جنبش تحميل کرد. اما به نظر من ايران به آن نقطه نمي رسد. هم به دليل تغيير گفتمان انقلاب به گفتمان اصلاحات در سطح جهاني وهم به علت شرايط مناسبات خاص قدرت در ايران. به نظر مي رسد مناسبات دروني نيروها، در درون وبيرون حاکميت به گونه ايست که دير يا زود تغييرات در ساختار حقيقي و حقوقي، ولو بطور نسبي پذيرفته خواهد شد. در اين راستا بر اين باورم که توجه به تجربه شوروي سابق، به عنوان يک حکومت توتاليتر با نيروي نظامي و سازمان امنيت بسيار مقتدر، مي تواند آموزنده باشد.” برای ابراهیم یزدی تغییر جمهوری اسلامی اجتناب ناپذیر است، او میخواهد این تغییر با شرکت گسترده توده ها و به شیوه انقلابی انجام نگیرد. و یا علی ربیعی از اعضای بلند پایه وزارت اطلاعات در دوره های زیادی از حیات جمهوری اسلامی به جناح احمدی نژاد گوشزد میکند “ ” آيا در كشور ما بناپارتيسم رشد میكند؟ و آيا منجیهای ناشناخته به وجود میآيند؟ اگر اين منجیها در مواقع غير از انتخابات به وجود بيايند نظام با آنها چگونه رفتار كند؟ اگر ۱۸ تير و كوی دانشگاه در اشل بزرگتر به وقع بپيوندد بايد با آن چگونه برخورد كرد؟ تحولات امروز اجتماعی ايران به سرعت سياستزده میشوند نگار در لايههای زيرين جامعه هنجارها و مسائلی در جريان است كه با لايههای بالايی و ارزشهای رسمی متفاوت است و دواليسم متعدد مشاهده میشود و ارزشهای رسمی و آنچه تبليغ میشود، تنها برای بخش كوچكي از جامعه پذيرفته است. تحولات امروز اجتماعی ايران و پديدههای اجتماعی به اقتضای مسائل فرهنگی به سرعت وارد عرصه سياسی شده و سياستزده میشوند.”
اگر جنبش اعتراضی در ایران به این شکل وسیع به میدان نیامده بود، میشد فرض کرد که یک امکان و یک شانس ضعیف، یعنی امکان دگرگونی رژیم از درون و یا استحاله رژیم بوده باشد، اما زمانی که جنبش اعتراضی مردم در میدان است، این شانس برای رژیم بسته است. مگر اینکه رژیم و کل بورژوازی در برابر مردم خود را ناچار به این استحاله ببیند. البته دگرگونی و استحاله رژیم از درون با متعارف شدن در چهارچوب اسلام و آنچه که کورش مدرسی تصویر میکند بسیار متفاوت است. دگرگونی و استحاله از درون چیزی جز دگرگونی رژیم اسلامی به یک رژیم غیر اسلامی نیست و منصور حکمت نیز اگر در جائی در باره امکان استحاله رژیم صحبت کرده است، منظورش چنین پدیده ای بوده است و نه تغییر رژیم اسلامی به یک رژیم اسلامی دیگر مانند عربستان و کویت در ایران. صحبت از رژیم متعارف سرمایه داری در چهارچوب اسلام در ایران حرفهایی بود که ایرج آذرین آنهم در باره سیاست دو خرداد میزد. منصور حکمت در مقاله سناریوی سیاه و سفید از امکان فروپاشی رژیم به دلیل بحران اقتصادی و سیاسی آن و بدلیل اینکه حلقه بعدی در حیات جمهوری اسلامی با وصله پینه اقتصادی و سیاسی وجود ندارد و حلقه بعدی یک دگرگونی تعیین کننده سیاسی است صحبت میکند. در همان مقاله او دگرگونی رژیم از درون و یا استحاله رژیم را نفی نمیکند. او در سال ١٩٩٥ یعنی زمانی که جنبش اعتراضی مردم در میدان نبود و این جنبش بر بحران وجودی رژیم اضافه نشده بود، یک امکان ضعیف را، امکان دگرگونی رژیم از رژیم اسلامی به رژیم غیر اسلامی را از درون و از طریق کودتا و قدرت گیری نظامیان میدانست. او قدرت گیری نظامیان را در ایران شروع پروسه ای در ایران که رژیم اسلامی در آن به یک رژیم غیر اسلامی دگرگون شود توصیف نمود و نه شروع پروسه ای که در آن سرمایه داری در چهارچوب اسلام پیشرفت کند. منصور حکمت نوشت “…. اين ميتواند بعنوان شروع يک پروسه استحاله عمل کند، به اين دليل که بجاى نهاد بى در و پيکر و غير قابل مهار و شير توشير “روحانيت” که زمين حاصلخيزى براى جدال جناحها است، ارتش ميايد که قابل شکل دادن است. اين مدل ميتواند با تصفيه و کودتا از درون به هر چيزى، از جمله به يک رژيم خالصا آمريکايى، تبديل شود. اين مدلى است که بخصوص غرب در کار کردن با آن استاد است و مکانيسم هاى آن را ميشناسد. چراغ سبزى که رفسنجانى نميتواند بى درد سر به غرب بدهد، فلان ژنرال سپاه يا ارتشى مسلمان به سادگى ميتواند بدهد. خود قلمرو سازماندهى نظامى و تسليحات و تجهيزات نظامى چنين حکومتى را از نزديک و بدور از ذره بين جناحهاى مزاحم در تماس روزمره با دول و بنيادهاى غربى قرار ميدهد. وقتى قدرت به اين شيوه به سمت ارتش و سپاه سوق داده شد، شکل گيرى مراحل بعدى استحاله رژيم از طريق دستکارى و تعويض و تغيير شخصيت هاى جلوى صحنه و کل کارآکتر اين نيرو عملى تر خواهد بود. رژيم نظامى اسلامى هم روز خودش احتمالا با يک کودتاى مهار شده به رژيم غير اسلامى تبديل ميشود و حلقه موجوديت رژيم اسلامى بسته ميشود” ( سناریوی سیاه و سفید. منصور حکمت) در تحلیل منصور حکمت رژیم اسلامی ایران بدلیل تضاد بنیادی خود با جامعه ایران، نمیتواند به رژیم متعارف ایران تبدیل شود. از امکان استحاله رژیم از درون به یک رژیم غیر مذهبی آنهم برای نجات کل سیستم حرف زده شده است. در شرائطی که جنبش مردم در میدان نبود به عنوان یک احتمال بسیار ضعیف امروز با تئوری و تحلیل ایرج آذرین به ما جواب میدهند که گویا گفتن اینکه هیچ رژیم اسلامی در ایران نمیتواند به رژیم متعارف ایران تبدیل شود اسطوره است. گویا کسانی که این را میگویند متوجه تضاد بنیادی کار و سرمایه نیستند. برای خرده بورژوائی که بطور عاریه ای به تضاد کار و سرمایه متوسل میشود و بدنبال جنبش سرنگونی و انقلاب در جریانش روان بوده است، میتواند چنین حرفهایی معنایی داشته باشد، اما برای کمونیستی که بدنبال تغییر جامعه است، ملحوظ داشتن شرائط مشخص جامعه اهمیت به سزائی در سیر حرکت و قدرت گیریش دارد. خرده بورژوائی که بدنبال حل جنبش کارگری و سوسیالیستی در جنبش سرنگونی عمومی خود ساخته اش بوده است، برای خرده بورژوائی که “نوع سرنگونی اش” میبایست پرچم همه طبقات باشد، مشی خرده بورژوائی که به جای تلاقی جنبشها در ایران، انقلاب همگانی را نشانده بود، البته رجوع عاریه ای به تضاد کار و سرمایه یک راه نجات برای بن بست تحلیلی و سیاسی است. اما برای کمونیست طبقه کارگر این مهم است که از نظر سیاسی جامعه در کجا قرار دارد و چه تغییری را از سر میگذراند. یک خرده بورزوا مانند همه چپهای حاشیه ای، برای بیان اینکه مخالف سرمایه داری نیز است باید کلمه سرمایه داری را به آخر جمهوری اسلامی اضافه کند، وگرنه فعالیت روزمره او، او را در میان نیروی همگانی حل میکند، اما برای یک کمونیست کاربرد کلماتی مانند، جمهوری اسلامی سرمایه داری که در ادبیات حزب حکمتیست کم و بیش باب شده است، مانند کلمه فاشیسم سرمایه داری، نازیسم سرمایه داری و یا آپارتاید سرمایه داری، فقط حاکی از وصلت عاریه ای یک نیروی خرده بورژوا به کارگر و تضاد کار و سرمایه است. به نظر میاید که در نظر کورش مدرسی رژیم غیر متعارف رژیم سرمایه داری نیست که حالا با متعارف شدن جنبه سرمایه داری بودن و مبارزه با سرمایه داری آن برجسته میشود. در رابطه با امارات و عربستان بر دول سرمایه داری اسلامی تاکید میشود. مثل اینکه اگر میگفت دول اسلامی، مردم متوجه سرمایه داری بودن آنها نمیشدند. این تاکیدات آنهم در متن یک تحلیل سیاسی، نه برای مردم بلکه برای دیدگاه چپ سنتی ضروری است. برای این چپ مبارزه کارگر با سرمایه دار و دولتش فقط در یک متن متعارف و معمولی معنی دارد. اصطلاح جمهوری اسلامی سرمایه داری و یا دول سرمایه داری اسلامی برای یک انسان و یا حزب سیاسی همانقدر معنی دارد که اصطلاح فاشیسم سرمایه داری و نازیسم سرمایه داری. چپ سنتی که مبارزه ضد سرمایه داری آن در زیر مبارزه خلقی مدفون شده است مجبور است با افزودن کلمه سرمایه داری به جلوی جمهوری اسلامی آن را جبران کند. اما در دیدگاه سیاسی احزاب و افراد ی که در بستر اصلی سیاست قرار دارند این کلمات بیگانه جلوه میکنند.
واقعیت این است که جنبش اعتراضی در ایران بر متن بحران اقتصادی و سیاسی و بر متن بحران حکومتی در ایران، نمیتواند جنبشی در چهارچوب رژیم باقی بماند. هر حرکتی، از حرکت بر علیه اختناق و کسب ازادی سیاسی در دانشگاه و جامعه، حرکت کارگری در مبارزه برای تشکل و دفاع از معیشت و تامین خانواده، مقاومت زنان در مقابل حجاب اجباری و کل قوانین ستمگرانه و اسلامی بر علیه آنها، حرکت نسل جوان در مقابل حکومت اسلامی و…..حرکتی برای نفی و به زیر کشیدن رژیم اسلامی است. این نزد ما هیچگاه به معنای دیدن یک دوره انقلابی به معنای اخص کلمه نبوده است. اما هر کسی که به مبارزه و اعتراض جاری مردم نگاه کند و شعارهای مرگ بر دیکتاتور و حکومت اسلامی نمیخواهیم و وصل شدن هر مبارزه صنفی مردم با کارکرد سران دولت و حکومت را ببیند، اگردر بند تئوریهای عجیب و غریب نماند، نمیتواندروند سرنگونی را در جامعه نبیند. از اینکه جامعه یک دهه روی این پله مانده است موجب نمیشود، ما با تئوریهای غیر واقعی شرائط دیگری را خلق کنیم و بر اساس آن سیاست ببافیم. نزد یک کارگر وکمونیست محور قرار گرفتن مسئله سکولاریسم و زن در دستور جامعه، موجب فرعی شدن مبارزه کارگر و جنبش کارگری و سوسیالیستی نمیشود، بر عکس جنبش سوسیالیستی طبقه کارگر به آن مسئله محوری پاسخ میدهد و از طریق پاسخ به آن قدرت میگیرد. اما یک پوپولیست برای اینکه باصطلاح به سراغ کارگر و تضاد کار و سرمایه برود، باید آنچه که جامعه در دستور خود دارد را کنار بگذارد و برای خود وظایفی بیگانه از واقعیت تعریف کند. باید رژیم را متعارف تعریف کند تا به سراغ ” تضاد کار و سرمایه” برود. در سالهای ٥٧ تا ٦٠ جریانات چپ سنتی در مقابل برقراری رزیم اسلامی تقریبا بیتفاوت بودند. در مقابل قوانین اسلامی و مستقر شدن اسلام سد نبستند. همانطور که منصور حکمت در پلنوم چهارده تصویر کرده است نشریاتشان صفحاتی برای جنبش کارگری، صفحه ای مربوط به زنان، صفحه ای مربوط به خلقها و .. داشتند، اما مسئله محوری جامعه، یعنی استقرار حکومت و قوانین اسلامی و مقاومت در مقابل آن که میبایست مانند یک ریسمان از میان همه آن صفحات و جنبشها بگذرد و آنها را به یکدیگر ببافد و مرتبط سازد غایب بود. حالا بعد از چند سال تجربه کمونیسم کارگری و مباحث حزب و قدرت سیاسی دوباره به جای اول برگشتیم و بدتر از آن اوضاع سیاسی جامعه بنا به میل خود و بر مبنای اینکه چه تاکتیکی اتخاذ شود تحلیل میشود. رهبری حزب حکمتیست که گویا با اعلام ” دوره گسترش سرمایه داری در چهارچوب اسلام” بیشتر ” کارگری” شده است. برای دفع انتقادات به این تحلیل که موجبات موضع گیریهای راست روانه را فراهم میسازد، به این متوسل میشود که گویا منتقدین نمیتوانند سرمایه را عمیقا نقد کنند و معضل آنها فقط اسلامیت رژیم است. مشی غالب حزب حکمتیست معضل متدیک خود در برخورد به طبقات و سیاست را به همه تعمیم میدهد و فکر میکند همه مثل آنها زمانی بدنبال جنبش سرنگونی و انقلاب و جنبش دموکراتیک و انقلاب دموکراتیک در شکل شرکت در دولتهای ارتجاعی بوده اند و حالا با پایان یافتن آن دور مبارزه، باید بر سر دولت متعارف سرمایه متمرکز شد که مبارزه ای سوسیالیستی در نظر این حزب میباشد. اما به طور واقعی کسی که برخورد سیاسی و تاکتیکی یک حزب سیاسی به یک حکومت اسلامی و یا حکومت آپارتاید و یا فاشیسم را به مبارزه با یک حکومت معمولی تعویض میکند، اهداف خاصی را پشت این تئوری دنبال میکند. در دیدگاه پوپولیستی غالب بر حزب حکمتیست، طبقه کارگر وقتی با فاشیسم، نازیسم، اسلام سیاسی، حکومت نظامیان و غیره میجنگند، مبارزه اش غیر سوسیالیستی است و زمانی که مبارزه اش بر سر معیشت است سوسیالیستی است. اما نزد کمونیستهای طبقه کارگر اینطور نیست. طبقه کارگر اگر در مبارزه با فاشیسم و یا حکومت اسلامی قدرتمند شود و قدرت را بگیرد، قدرت خود و قدرت سیاسی را برای اجرای اهداف امروز و فردا و برنامه طبقه خود بکار میبرد. امروز همه ما حتما دوره تقویت کمونیسم در مبارزه با نازیسم وفاشیسم را خوانده ایم و به خاطر داریم. تصور ناکردنی است که در آن زمان حزبی یافت میشد که مبارزه با فاشیسم را با این عنوان که تضاد کار و سرمایه و مبارزه بر سر معیشت اصلی است فرعی اعلام کند. حزب کمونیستی که به طور عینی و واقعی طبقه کارگر را رهبری میکرد، طبقه کارگر و مردم را در مبارزه با فاشیسم نیز رهبری میکرد. اما مشی غالب برحزب حکمتیست که هیچ رابطه واقعی با طبقه کارگر ندارد، بیکباره وسط دعوا با رزیم اسلامی متوجه شده است که وجه اسلامی مبارزه با رژیم فرعی است و بورژواها برای اینکه نورافکن بر روی رابطه کار و سرمایه نیافتد وجه اسلامی را عمده میکنند. مثل اینکه این حزب تاکنون متوجه نبوده است که بورژواها هیچگاه نمیخواستند نورافکن روی رابطه کار و سرمایه نیافتد. حزب حکمتیست با این ژست که مبارزه ضد اسلامی، سوسیالیستی نیست و باید با سرمایه جنگید، نمیتواند قدمی از گذشته به جلو بردارد. محوری شدن مساله معیشت در جامعه، نمیتواند بر مبارزه برای ازادی سیاسی، سکولاریسم و زنان و …سایه بیندازد و آنها را فرعی کند. سیاست و تاکتیک پوپولیست ما در شرائط گسترش سرمایه داری در چهارچوب اسلام بر باصطلاح وجه سرمایه داری آن متمرکز شده است و میخواهد بدینوسیله بیشتر کارگری جلوه کند. اعلام شده است که تمرکز بر اسلامیت و حجاب و … انتقاد سطحی اخلاقی و فرهنگی است که بورژوازی بدنبال آن است. در دوره گسترش سرمایه داری در چهارچوب اسلام اعلام میشود که دیگر زنان بر سر حجاب با حکومت به یک سازش نسبی رسیده اند، اسلام با جامعه ایران به سازش رسیده است و این امکان فراهم شده است که مردم ایران در زیر حکومتی مانند عربستان سعودی به زندگی خود ادامه دهند. برخی از رهبران و کادرها که هر نوع کارگری شدن حزب را با تمسخر همراهی میکردند و مقالات طویل در نفی آن مینوشتند، امروز دارند با کپیه برداری از نوشته های منصور حکمت بحث “کارگری” میکنند تا در دوره “گسترش سرمایه داری در چهارچوب اسلام ” فعالیت کارگری کنند. اما کارگر کمونیست بازی الا کلنگ دوره مبارزه با اسلامیت و دوره مباره با سرمایه را نمیشناسد. کارگر کمونیست همیشه و همه حال که در مبارزه با سرمایه به سر میبرد، برای برانداختن حکومت اسلامی و برقراری جمهوری سوسیالیستی تلاش میکند. هیچ حزب سیاسی طبقه کارگر در شرائط مبارزه با فاشیسم و نازیسم، بناگاه یاد اینکه کارگر باید با سرمایه مبارزه کند و فاشیسم فرعی است نمیافتد. هیچ حزب سیاسی طبقه کارگر در شرائطی که حکومت اسلام برقرار است، بناگاه یاد این نمیافتد که اسلام فرعی است و باید به سراغ مبارزه با سرمایه رفت. مبارزه با سرمایه جزء هویت وجودی حزب سیاسی کارگری است و با آن تعریف میشود. عرصه مبارزه کارگری برای حزب کارگری مانند هر عرصه دیگر مبارزه نیست، بلکه جزء هویت وجودی حزب و طبقه اش میباشد. فقط پوپولیستها حاشیه ای که ربطی به مبارزه طبقه کارگر ندارند میتوانند یکروز از مبارزه کارگری دور شوند و فردا به نام فرعی شدن اسلامیت به سراغ کارگر بروند و به چنین بازیهایی روی آورند. تا زمانی که حکومت اسلامی برقرار است، برقراری حکومت سکولار، لغو آپارتاید جنسی و مدرنیسم یکی از محوری ترین خواستهای طبقه کارگر و تمام اقشار جامعه میباشد که یک حزب واقعا کارگری که با مبارزه کارگری چفت شده باشد، باید بر سر این مطالبه جامعه را پشت سر خود بسیج کند و قدرت را کسب کند. برخلاف پوپولیستهای ما مبارزه بر سر معیشت نمیتواند این خواستها را فرعی سازد. همانطور که مبارزه با فقر و گرسنگی در زیر حکومت نازیستی و حکومت نظامیان، نمیتوانست مبارزه با نازیسم و حکومت نظامیان را فرعی سازد. مبارزه بر سر معیشت نیز اگر در شکل وسیع و توده ای درگیرد به سرعت به مبارزه ای بر سر ازادی سیاسی و حکومت اسلامی و قوانین آن متمرکز میشود. همانطور که مطالبات سیاسی کارگران در سال ٥٧ بر سر ساواک و آزادی سیاسی و کل دستگاه استبدادی سلطنت خم شد. سیاست چپ سنتی در دوره ” گسترش سرمایه داری در چهارچوب اسلام” هنوز به بار ننشته است. وگرنه اگر دوره دوره متعارف شدن رژیم باشد، باید طرحهای عجیب و غریب مانند مسلح شدن مردم در محیط زیست و رهنمود مصادره انبارهای کالا توسط گارد آزادی، حمایت گارد ازادی از اعتراضات مردم و… کنار گذاشته شود. البته بنابر پیشگوئیهای جدیدتر در حزب حکمتیست، بحران اقتصادی جهانی مانعی بر سر ” رشد سرمایه داری در چهارچوب اسلام” شده است و فعلا آنها منتظر یک عصیان توده ای هستند تا بقول خودشان سرنگونی در دستور روز جامعه قرار گیرد. همانطوری که قبلا نوشتم حزب حکمتیست، روند سرنگونی را با اعتلای انقلابی و شرائط انقلابی یکی گرفته است و وقتی عصیان و شورش وسیع در جامعه نباشد، از نظر این حزب روند سرنگونی قطع شده تلقی میشود. اما روند و یا دوره سرنگونی مانند دوره ٢٠ تا ٣٢ در ایران ممکن است با افت و خیر مواجه شود، این یک دوره وروند است و با آمدن و رفتن عصیانها شروع و پایان نمییابد.
اگر کسانی مانند بهمن شفیق و ایرج آذرین در دوره شروع ٢ خرداد از ” دوره گسترش سرمایه داری در چهارچوب اسلام” صحبت میکردند، دلائل عینی و زمینی تری برای دیدگاهشان داشتند، اما امروز دست طرفداران این تز خالی است و فقط به تکرار حرفهای آنها با یک تاخیر چند ساله مبادرت میورزند. ادامه دارد ٣١ مارس ٢٠٠٩ محمود قزوینی |
||
|
Copyright © 2007 mobarez-k.com |
||