به سايت مبارزين کمونيست خوش آمديد

 


آرشيو نوشته هاى "  مجيد حسينى "

September 12, 2008

ارزیابی از انشعابات و مصاف های کمونیسم کارگری در ایران ,

 قسمت اول

 قسمت دوم

توضیح: همانطوریکه ملاحظه میکنید، قسمت دوم این نوشته بعلت تعطیلی تابستانی و پاره ای از مشکلات دیگر با تاخیر زیادی منتشر میشود. به همین خاطر از علاقه مندان به این مباحث عذر میخواهم.

در قسمت اول، بطور مستدلی نشان دادم که روایت های احزاب موسوم به کمونیسم کارگری از آن انشعابات و منتسب کردن خودشان به کمونیسم منصور حکمت بی اساس است. این روایتها جزئی از پروسه اختلافات برای جعل تاریخ حزب قبلی و تاریخ کمونیسم در ایران است. این جریانات میخواهند پایان یکدوره از جنبش کمونیستی و حزب آن را بر روی خود نیاورند تا جنبش دیگر و احزاب دیگری را بر ویرانه های آن پایه گذارند. این احزاب هر چه هستند و بهر طریقی خود را معرفی میکنند، نباید آن را به حساب منصور حکمت نوشت و این حداقل توقع از موافقان و مخالفان جدی و منصف است. منصور حکمت از دوره حزب کمونیست ایران و کومه له و در دوره حزب کمونیست کارگری ایران بر جدائی خط خود در تمام این جریات تاکید داشته و در این باره کتابها دارد و آن کسی جدی است که چشم را بر این واقعیات نبندد. در طول این نوشته از همان ابتدا با دو مشکل روبرو بوده ام. اول، اصرار مشترک احزاب موسوم به کمونیسم کارگری و مخالفان سیاسی منصور حکمت در جا زدن این احزاب بنام کمونیسم منصور حکمت می باشد. این روشی است که بدنبال شکست انقلاب اکتبر در میان جریانات رواج یافته و از طرف ایدئولوگهای بورژوائی بدرون چپ ها سرایت داده شد. بعد از لنین و منصور حکمت مسئولیت اعمال و سياست هاى حزب بلشویک و احزاب کمونیسم کارگری ايران بر عهده آنها نیست. مشکل دیگر این است که، اتکا به اسناد و فاکت از منصور حکمت برای رد کردن این وارونگی حساسیت آنچنانی در درون احزاب موسوم به کمونیسم کارگری بر نمی انگیزد. در هر صورت لازم میدانم که با سند و فاکت و استدلال تفاوت خط و متد منصورحکمت با این جریانات را نشان دهم و مسیر دیگری را جلو کمونیست ها باز کنم.

در انتهای این قسمت نامه ای از منصور حکمت را که با شروع مریضی خود و در دوره قبل از جناح بندی در حزب خطاب به رهبری حزب نوشته است ضمیمه کرده ام. این نامه بطور فشرده ای نقد مواضع کمیته مرکزی را در خود دارد و در این بخش از نوشته مورد استناد است. 


عوامل اصلی انشعاب


١- مرگ منصور حکمت!

اگر منصور حکمت ازدست نمی رفت، نه چنین انشعابی روی میداد و نه موقعیت اجتماعی کمونیسم کارگری و حزب آن در جامعه اینگونه بود و نه این بحثها ضرورتی پیدا میکرد. منصور حکمت تئوریسین و سیاست گذار کمونیسم معاصر و رهبر جنبش سیاسی آن بود. تمام گوشه وزوایای کمونیسم کارگری، اتحاد درونی حزب، تئوری، سیاست،آرزوهای پیشرو و انسانی طبقه کارگر و راه نجات بشریت در شخصیت او متبلور بود. اینها تکرار تعریف و تمجید به روال چپ فرقه ای و مذهبی از این رهبر بزرگ و انقلابی نیست.

این موقعیت حاصل پراتیک طولانی و مستندی است که هر رقم از آنها برای ثبت کردن نام او بعنوان رهبر سیاسی و متفکر بزرگ جنبش کمونیستی زمانه کافی است. ازجدل با پوپولیسم و کمونیسم ملی، جنگ با جمهوری اسلامی، نقش او در پس زدن تعرض نیروهای بوژوائی کرد به کمونیسم در کردستان، بر افراشتن پرچم کمونیسم در صحنه سیاسی جامعه ایران، دفاع از کمونیسم و مارکسسیم درشرایط فروپاشی بلوک شرق و دیوار برلین و هجوم بورژوازی به ایده های برابری طلبانه در جهان، جدل سازش ناپذیر با ناسیونالیسم کرد و ایرانی، دفاع از حقوق مردم زحمتکش، زنان، کودکان و مبارزه علیه فرهنگ شرقی و عقب ماندگیهای آن و شاخه های گوناگون اپوزسیون ملی اسلامی رژیم بنام دو خرداد و ترسیم جهان پس از ١١ سپتامبر و بسیاری دیگر از آن جمله اند.

آثار منصور حکمت راجع به اقتصاد، دولت، در باره حزب، حزب و قدرت سیاسی، حزب و جامعه، هنر، مذهب، تئوری، دمکراسی، زنان، کودکان، سقط جنین، برنامه حزبی جنبش کمونیسم کارگری معاصر، مجموعه ای است که سیستم کامل و رگه دیگری از کمونیسم را بیان میکند که با کمونیسم های موجود از بنیاد تفاوت دارد و به مارکس و انگلس و متد لنین بر می گردد.

این پراتیک از او رهبری سیاسی و اجتماعی ساخته بود و انعکاس وزن سیاسی او در جامعه به حزب منتقل میشد و بر تغییر حزب و پراتیکش اثر میگذاشت. فشار از بیرون رهبری آنوقت حزب و کادرها را بیشتر از پیش متوجه شخصیت و جایگاه او میکرد.  با این وجود یک دهم لیدر لیدر کردن امروز این احزاب به او لیدر و رهبر گفته نشد.

منصور حکمت با آن تصویر خشن و عبوث و فقر زده از کمونیسم که بورژوازی بدنبال مرگ لنین و شکست انقلاب بلشویکی بدنیا میداد، در افتاده بود و پرچم "اساس سوسیالیسم انسان است. سوسیالیسم جنبش باز گرداندن اختیار به انسان است" را رو دوش خود حمل میکرد. بسیاری از مخالفین و موافقین امروزی او، زندگی امروز خود و جان بدر بردن از تند پیچهای سیاسی در دوره های کشتار و اعدام مردم معترض و کمونیستها در سالهای شصت ایران و در جنگ با جمهوری اسلامی و جنگ با حزب دمکرات در کردستان را مدیون سیاست های انسانی و مسئولانه او میدانند. کمونیسم او باغ آباد و سر سبزی بود که زیبائی و طراوت آن توجه همگان را بخود جلب کرده بود.

 منصور حکمت در هر حزبی بود آن حزب بشاش، سر زنده و فعال و در مرکز توجه مردم و جریانات سیاسی قرار میگرفت. در کومه له، در حزب کمونیست ایران، در حزب کمونیست کارگری ایران، این واقعیت های انکار ناپذیر  روی داد و با نبودن او تمام این تشکیلاتها بدون استثناء به ویرانه بدل شدند. هر پست تشکیلاتی در این احزاب داشت، سیاست گذار و مرجع نهائی قضاوت منصفانه بود، جای خالی منصور حکمت در این دنیا برای کوبیدن پرچم رهائی بشریت در صف اول جدل های طبقاتی و اجتماعی واقعا خالی است. مرگ او سر آغاز تحولات مهم سیاسی و شروع دوره دیگری در جنبش کمونیستی در ایران است. او از جمله معدود بزرگانی است که بتوان از تمام نوشته و نامه ها و صحبت و سخنرانی هایش در جلسات رسمی و غیر رسمی در طول فعالیت ٢٥ ساله اش که بیش از ٢٠ هزار صفحه است، بدونه تردید دفاع کرد.

مرگ به او اجازه نداد جنبش خود را در ابعاد اجتماعی به محک بزند، انجام این وظیفه سنگین و بزرگ برای کمونیست ها بجا مانده است. کمونیسم معاصر می تواند با اتکا به گنجینه ای که منصور حکمت برای ما بجا گذاشته و جوابی که برای معضلات مختلف اجتماعی دارد، حزب ایجاد کند و این پرچم را بر افراشته نگاهدارد.           

٢ – پرچمی که رو زمین ماند
 
معمول این است که انشعاب در احزاب و رویدادهای بزرگ در آنها را، بویژه در جریانات چپ و کمونیستی، اکثرا به تحرک گرایشات دیگر نسبت میدهند. این گفته اگر درست باشد، نیمی از حقیقت را منعکس میکند، نیمه دیگر آن نادیده گرفتن علل تحرک گرایشات دیگر در این احزاب است. تنها به دلیل صرف تحرک گرایشات نمی توان انشعاب در حزب کمونیست کارگری ایران را توضیح داد. وجود گرایشات در احزاب  و تحرک آنها فرض است و مسئله این است که چرا این گرایشات قبلا امکانش را نداشتند و چگون این امکان را پیدا کرده اند؟ در رابطه با هر انشعابی باید بطور مشخص این نکته را مورد نظر و بررسی قرار داد تا به جواب درست رسید.

 تحرک گرایشات عامل اصلی انشعاب در حزب کمونیست کارگری ایران نبود، انشعاب و تحرک این گرایشات نتیجه ول کردن پرچم کمونیسم منصور حکمت و بر زمین انداختن آن در حزب بود. این پرچم در حزب وجود داشت، صاحب نداشت. رهبری حزب آلترناتیو دیگری را چسبید، برنامه و سیاست و تئوری و استراتژی کسب قدرت توسط حزب را چاره ساز نمی دانست و در نتیجه راه جلو آوردن و زنده کردن آلترناتیوی چپ رادیکال در حزب باز شد.

اگر علت انشعاب را به تحرک گرایشان محدود کنیم، جنگ فرقه ای بین شاخه های منشعب از آن اجتناب ناپذیر است و سر به هوا میکشد. هر جریانی تقصیر را به گردن دیگری می اندازد و محق بودن خود را فرض می گیرد و طرف مقابل را مستخق نثار هر بد و بیراه و انگی میداند. این ماجرائی است که در روابطه مابین احزاب منشعب از حزب کمونیست کارگری جریان دارد.

زمان مرگ منصور حکمت، حزب، حزبی سر حال و معتبر و صاحب اتوریته اجتماعی بود. در این حزب چند نفر که هیچی، حتی یک نفر هم پیدا نشد پرچم جنبش او را بدست گیرد. اگر اینکار از طرف کسانی از رهبری  یا تعدادی از کادرها انجام میگرفت، دلیلی نداشت که کادرهای حزب بدور آن دوجناح گرد آیند و حزب و سیاست هایش را ول کنند. کل رهبری حزب، در حال و هوائی بود که در نامه 14 ژوئن 2001 منصور حکمت با برجستگی تمام منعکس است. محتویات این نامه را بعنوان توضیح و استد لالهای این بخش از نوشته کافی میدانم و برای جلوگیری از تکرار و طولانی شدن مطلب آن نامه را ضمیمه کرده ام. علاوه بر این، در بخش تحرک جنبش چپ، جوانب دیگری از این قسمت را بطور ریز تر و دقیق تری مورد بررسی قرار خواهم داد.

سه دلیل عمده، مرگ منصور حکمت، رها کردن پرچم کمونیسم از طرف رهبری و تحرک جنبش چپ  دلایل اصلی آن انشعاب هستند. اما اصلی ترین آن رو زمین ماندن آلترناتیو کمونیستی است. چرا، چون وجود گرایشات در حزب را نمی شود ریشه کن کرد و جلو مرگ منصور حکمت را نمی شد گرفت و مبارزه طبقاتی با مرگ رهبران متوقف نمی شود. شکی نیست اگر رهبر جنبش کمونیسم کارگری از بین نمی رفت ماجرا به این شکل روی نمی داد و حزب قادر بود هر تلاطمی را پشت سر بگذارد. نکته مهم این است که بعد از اتفاق این ضایعه بزرگ باز هم حزب ظرفیت عبور از این دوره را داشت،  شرط نخست آن، حلقه زدن رهبری بدور حزب و سیاست هایش و به جا آوردن وصیت منصور حکمت برای نگاهداری حزب بود. وقتیکه موجودیت حزب زیر حمله قرار گرفت راه برای هجوم به همه جوانب آن برای چپ هموار گردید.
 
٣- تحرک جنبش چپ در حزب و نامه فراموش شده

 با گرفتار شدن منصور حکمت به بیماری سرطان و شروع دور اول معالجاتش، بحث چگونگی اداره حزب در دستور کمیته مرکزی قرار گرفت. آن زمان خبری از جناح بندی در درون رهبری حزب نبود و فضای بشدت عاطفی و نگرانی از سلامتی منصور حکمت، ظاهرا همه را با هم متحد تر و نزدیک تر کرده بود. آذر مدرسی در نامه ای ١۴ ژوئن٢۰۰١  به منصور حکمت در مورد، ١- در باره پلنوم و امکان شرکت او در پلنوم چهاردهم ٢- مسئله لیدری و ماندن و یا نماندنش در پست دبیر کمیته مرکزی از او سوال کرده بود. منصور حکمت در جوابیه ١۵ ژوئن ٢۰۰١خطاب به آذر مدرسی، رونوشت به کمیته مرکزی و مشاورین، جواب دو پرسش فوق را میدهد. در این جوابیه کوتاه خطوط اصلی نظر خود در مورد برنامه فعالیت سیاسی آتی اش، اهمیت حزب، لیدری و نظرش راجع به ماهیت سیاسی و جایگاه مباحثات جاری درون کمیته مرکزی در رابطه با غیبت زمان معالجاتش را بروشنی بیان کرد و چنین نوشت:
" از نظر سياسى به نظر من کميته مرکزى حزب، عليرغم همه ابراز نگرانى‌هاى جدى، هنوز صورت مسأله سرنوشت حزب در غياب نادر را هم بدرستى براى خود طرح نکرده است. همه دارند تشکيلاتى فکر ميکنند. اينکه کدام فرد يا ترکيب افراد ميتواند پست ليدر را تحويل بگيرد. سؤال اما اينست که در غياب نادر چه کارى و چه مشخصات و ابعادى از وجود حزب و جنبش ما لطمه ميخورد و به خطر ميافتد و چطور ميشود اين حفره‌ها را پُر کرد. کسى، تا آنجا من ميفهمم، هنوز در يک بُعد سياسى و در قامت رهبر يک حزب و يک جنبش به نقطه عطف مهمى که حزب ممکن است با حذف نادر در آن قرار بگيرد فکر نکرده و در جستجوى پاسخى نيست. تشکيلاتى ديدن سياست و جايگزين کردن "اداره" حزب بجاى "رهبرى" کردن آن يک مشکل قديمى رفقاى مسئول ماست و اين "بحران پزشکى"، که باز همه را بجاى يافتن پاسخهاى واقعى به مسائل عميقا سياسى و اجتماعى، دنبال راه حل اساسنامه‌اى و "آرايش بالا"يى فرستاده است تصويرى بينهايت مأيوس کننده از عمق اين تشکيلاتچى‌گرى در سطوح بالاى حزب ما ميدهد." خط تاکیدها از من است.
این نامه و هشدارهای جدی و بموقع در آن نتوانست کمیته مرکزی را متوجه مخاطرات و "حفره ها"ئی  که حزب با آن روبرو بود بنماید. این جوابیه منصور حکمت، به اضافه دستور جلسات مکرر و مباحثات داخلی کشدار آن زمان درون رهبری در باره سرنوشت حزب تحت عناوین، آرایش رهبری، مسئله رهبری، حزب و مریضی منصور حکمت، رهبری و آرایش آن، رهبری حزب و روش و استانداردها و غیره، فاکت و اسنادی اند در اثبات چند نکته بسیار مهم.
اول اینکه، نقد دیدگاه و روش کمیته مرکزی برای رهبری حزب در غیاب منصور حکمت و شروع بحث آن در رهبری به زمان قبل از شکل گیری جناح بندی در حزب و قبل از مرگ منصور حکمت بر میگردد. این مباحثات همزمان با آغاز مریضی و دور اول معالجاتش آغاز شد. احزاب فعلی دوست دارند ایندوره زمانی و نامه مربوط به آنرا فاکتور گیرند و بفراموشی بسپارند. دوست دارند شروع ماجرا را به بعد از مرگ منصورحکمت و بعد از پلنوم چهاردهم منتقل نمایند و به مباحث "دولت موقت" و بحث لیدرشیپ فردی و دیگر موارد اساسنامه ای گره بزنند. چرا؟ چون این اسناد سر نخ تحرک اولیه جنبش مشترکی در سطح عموم کمیته مرکزی حزب در مقابل جنبش کمونیسم کارگری را بدست میدهد که کل کمیته مرکزی حزب در آن سهم دارند و مورد نقد منصور حکمت قرار گرفت.
دوم اینکه، نقدها در نامه خطابش به کلیت کمیته مرکزی و دفتر سیاسی وقت بود، خطاب به جناح خاصی نیست و اصلا در آندوره خبری از جناح بندی نبود تا بشود آنرا به جناحی نسبت داد. رهبران حزب در اوج اتحاد و هم نظریشان،"تشکیلاتی فکر" میکردند، ذهنشان برای بدر بردن حزب از دایره لیدر فردی و جمعی فراتر نمی رفت و کسی" در بعد سیاسی و در قامت رهبر یک حزب و یک جنبش به نقطه عطف مهمی که حزب" با آن درگیر بود فکر نمی کرد. مرکزیت حزب صورت مسئله عوضی، بهتر است بگوئیم اولویتها و راه چارهای جنبش خود را در دستود خود قرار داده بود، کمترین توجهی به "مسائل عمیقا سیاسی و اجتماعی" که حزب و جنبش کمونیسم کارگری در غیاب منصور حکمت با آن درگیر بود نمی کرد.
سوم، این نامه بروشنی نشان میدهد که، در این دوره کمیته مرکزی نمایندگی حزب و جنبش کمونیسم کارگری را نکرد و این مسئله "تصویری بینهایت مایوس کننده" ای از"عمق" تشکیلاتچی گری در سطوح بالای حزب" را به نمایش گذاشت. طبیعی است که طرح عوضی صورت مسئله ره به مقصد عوضی سیاسی و تشکیلاتی خواهد برد و در ادامه خود جرقه های اولیه شکل گیری جناح بندی و جنگ قدرت درون مرکزیت حزب را استارت زد. 
چهارم و مهم تر اینکه، جناح بندیها در رهبری حزب بر مبنای درک و چهار چوب بینش واحد سیاسی از معضلاتی که جلو روی حزب قرار داشت شروع گردید. جناح بندیها بر اساس افق های متفاوت سیاسی در حزب شکل نگرفت و پایه حرکت هر دو جناح بر سیاست و بستر مشترکی راجع به اداره حزب و رهبری جنبش کمونیستی استوار بود. رهبری حزب در چهار چوب تفکر و سنت چپ رادیکال(خط حمید تقوائی) بازی جناحی خود را شروع کرد و سیاست و نقطه حرکت اولیه یکی بود و این سیاست نه حزب و اتحاد آن را نمایندگی کرد و نه جنبش کمونیسم کارگری را. این نامه تاکید دیگری بر سر خط  نبودن کل رهبری و نشان دادن تفاوت و فاصله بینش کمونیسم کارگری با کلیت رهبری حزب است. در گذشته حزب سر خط نبود، به طبع آن بعدا هر دو جناح و اکنون احزاب موسوم به کمونیسم کارگری نیستند و دارند جنبش خود را باد میزنند. این احزاب در بفراموشی سپردن این مقطع زمانی از حیات سیاسی مشترکشان و نامه ١۵ ژوئیه ٢۰۰١منصور حکمت در آن حزب ذینفعند تا منکر خویشاوندی جنبشی خود با هم شوند و بازار جنگ فرقه ای و بد و بیراه گفتن به همدیگر را گرم نگهدارند. 
 بعدا، بهبودی نسبی منصور حکمت و حضور او در پلنوم چهاردهم روند این مباحثات در مرکزیت حزب را موقتا قطع کرد. در این پلنوم رهبری جمعی برای حزب انتخاب شد. با عود کردن مجدد مریضی او و مرگش کمیته مرکزی دوباره به همان سیاست و همان مباحثات باز گشت، ولی این بار تفاوتی با گذشته داشت و آن اینکه همه واقف بودند که رهبر جنبش کمونیسم کارگری دیگر باز نخواهد گشت. در چنین شرایط و وضعیتی مجادلات درون رهبری برای اداره حزب و حل مشکلاتش از سر گرفته شد و روند مباحثات و دسته بندیها  شدت و دامنه بیشتری بخود گرفت.
باز تعریف بنیادهای حزب و تغیر تصویر اجتماعی آن
با مرگ منصور حکمت، کمیته مرکزی حزبی بزرگ و با نفوذی را به ارث برده بود. در این حزب شناخت و ذهنیتی از خط چپ رادیکال و سابقه آن وجود داشت. همین ذهنیت باعث نوعی دوری و بی اعتمادی نسبتا زیادی به حمید تقوائی و خط اش و سمپاتی خود بخودی از کورش مدرسی بدلیل سابقه عضویت در کانون کمونیسم کارگری و ناشناخته بودن خط اش، در حزب بوجود آورده بود. ذهنیت های موجود بدور این دو، بعبارت دقیق تر در حزب، زمینه و نطفه های شکل گیری دو جناح در حزب را سرعت داد. طی پروسه خیلی کوتاهی دو جناح حول این اشخاص عملا شکل گرفتند و سرنوشت حزب و یکپارچگی آن بطور جدی به مخاطره افتاد. منشاء و سنت سیاسی این جناحها یکی بود، آلترتاتیو و راه حل آنها در جواب به معضلات حزب و جنبش کمونیسم کارگری تفاوتهائی داشت و اما بر بستر و سنت مشترکی که قبلا بحثش را کردیم سوار بودند.
در اوایل حمید تقوائی (جناح او) بدلیل نقدهای گذشته کمونیسم کارگری از آن، اعتماد بخود لازم برای رهبری حزب را نداشت و این ادعا را نمی کرد. این جناح به وضع موجود رضایت داده بود و تعرض از طرف جناح دیگر با ارائه طرح لیدر فردی که آلترناتیو کورش مدرسی بود آغاز گردید. موضع دفاعی جناح مقابل در قالب صبر کنید، بعدا با طرح لیدر شیپ جمعی بیان شد و به جائی نرسید و عاقبت در پلنوم ١۷ بتاریخ یکم مارس ٢۰۰٣کورش مدرسی لیدر شد. در ادامه و طی پروسه ای ضد حمله این جناح موضع دفاعی آنرا به تعرض تبدیل کرد، اینبار لیدر و جناحش به موضع دفاعی افتادند. عاقبت در کنگره چهارم بتاریخ 12 دسامبر همان سال مجبور شدند لیدری را به جناحی که قبلا رهبری جمعی را میخواست و نه فردی، تحویل دهند و عقب به نشینند. مدافعین لیدر جمعی و فردی در نهایت و محتوای خود انعکاسی از قدرت و تناسب قوای بین جناحهای مختلف در مقابل هم و برای خارج کردن همدیگر از میدان بود و نه هیچ چیز دیگری.
کشمکش شدید هر دو جناح حول، قرار در باره شوراها، لیدرشیپی جمعی و فردی، تشکیل حوزه در تشکیلات خارج کشور، جامعه مدنی و بحث در باره حزب و قدرت سیاسی دور میزد. وقیتکه حزب دو تکه شد بجز مورد لیدری که علتش قابل توضیح است، هیچکدام از موارد بالا از طرف این احزاب پی گرفته نشدند، هیچکدام از این موارد بدان صورتی که طرح شدند سیاست آنها نشد. خاصیت ابزاری این سیاست ها در آن جنگ با دو تکه شدن حزب به پایان رسید و این احزاب سرگرم امور معمولی خود شدند.
همانطوریکه گفتیم در دوره قبل از مرگ منصور حکمت و قبل از پلنوم چهاردهم، کمیته مرکزی بمثابه یک جبهه و یک جناح واحد بر چگونگی آرایش رهبری حزب متمرکز بود و در آن دوره هنوز سیاست و دیدگاه پشت راه حل های تشکیلاتی رو نیامده بودند. با شدت گرفتن این اختلافات در دوره بعد از این پلنوم و بعد از مرگ منصورحکمت، سیاست ها رو آمدند و هر دو جناح حرف خود را سر راست زدند و بدین ترتیب سنت و روشهای دیگر سیاسی و تشکیلاتی در دالانهای حزب به جولان در آمد.
حزب از نظر سنت و روش فعالیت سیاسی رو خط حمید تقوائی بود، جناح او بر سنت این چپ در حزب لم داده بود، جناح کورش مدرسی میبایست تکلیف خود را روشن نماید و خط و پرچم سیاسی خود را بلند کند. این جناح دو راه در برابر خود داشت، باید انتخاب میکرد، یکی پرچم دفاع از وحدت حزب و نمایندگی کردن توصیه منصور حکمت در مورد حزب و دفاع از اصول و سیاست و مبانی آن بود. دوم، ارائه آلترناتیو سیاسی جداگانه خود در برابر رقیب بود. بالاخره این جناح راه دوم را انتخاب نمود و به میدان بازی جناح رقیب پای نهاد. هر دو جناح دفاع از سیاست های رسمی حزب، سیاست حفظ حزب وحدت آن را جوابی به طرف مقابل و راه موئثری برای پس راندن رقیب خود نمی دانستند. در نتیجه روند باز تعریف از حزب و بنیادهای آن از هر سو شروع شد و سرعت گرفت تا از این طریق در برابر رقیب خود دست بالا پیدا کنند. در این دوره بود که سیاست پشت آلترناتیو های تشکیلاتی هر دو جناح رو آمدند و هر دو طرف با روش و منش مستقل خود وارد آن چنان رقابتی با هم شدند که مرزهای سیاسی و پرنسیپ های حزبی و احترام متقابل را زیر پا نهادند و خرد کردند.
 بدین ترتیب حزب بین دو جناح درون خود تنها ماند، از طرف هر دو جناح بنام دفاع از آن موجودیت و تاریخ و مبانی آن زیر حمله قرار گرفت. اول حزب را بر زمین کوبیدند تا خود از زمین بر خیزند. چرا، چون هیچکدام از آن جناح ها توان تصرف حزب با آن شکوه و هیبت را نداشتند، نه بینش سیاسی و افق و نه اتوریته تشکیلاتی آنها گنجایش هضم آن حزب را داشت. نفس وجود حزب، اتحاد کادرهایش، انسجامش، سیاست هایش، ضوابط آن، موانعی بر سر راه شکل گرفتن این جناحها بودند. در نتیجه همه این ستونهائی که حزب بر روی آنها بند بود از طرف هر دو جناح زیر ضرب قرار گرفتند و تخریب شدند. حزب ابزار جنبش و افق دیگری بود و بدرد این جناحها و جنبش آنها نمی خورد و هر یک از آنها حزب متناسب با بینش و معیارهای خود را میخواستند. مجبور به ساختن حزب دیگر در قالب آن حزب و یا از طریق جدائی از آن بودند. در آن وضعیت هیچ فردی و هیچ جناحی مورد قبول کل حزب نبود، اما رهبری حزب بود، مصیبت اینجا بود که دو جناحی بودن این رهبری حزب را بکلی خلع سلاح کرد و با دست خالی به میدان این جنگ فرستاد. در آن شرایط خط دفاع از حزب فقط می توانست خط ثالثی باشد خارج از این دو جناح و جنگ و هیاهوی آنها. اگر آن روز پرچم دفاع از حزب که تنها شاخص سیاسی بودن و دورنگری و خویشاوندی آن با کمونیسم کارگری بود، از طرف فردی و یا اقلیتی از کادرها بلند می شد و از "منزوی" بودن مقطعی نمی هراسید، بدون شک امروز نیروی مطرح و جدی در سطح جامعه بود و امکان اینکه اکنون این پرچم اکثریت باشد بسیار زیاد بود. در غیاب این خط ثالث همه کادرها در جبهه های این دو جناح جانانه شمشیر زدند و عرق ریختند. حزب به کشتی شبیه بود که سرنشینانش بر سر تصاحب آن و سهم شان با هم درگیر بودند و متوجه نزدیک شدن کشتی به لبه پرتگاهی که همه را در کام خود غرق میکرد نبودند و این اتفاق افتاد.
در این ماجرا حمید تقوائی رو خط خود، مارکسیم انقلابی و چپ دوره انقلاب ٥٧ با رنگ و بوئی از مباحث کمونیسم کارگری باقی ماند. کورش مدرسی در همین سنت چپ نیرو گرفت و جریان چپی بر اساس الگوبرداری از تجربه انقلاب اکتبر و التقاطی از جنبش کمونیسم کارگری را در تقابل کامل با کمونیسم منصور حکمت بنیاد نهاد. او باز تعریف از حزب، افق، استراتژی آن، بنیادهای حزب و سیاستهایش را در جواب به ضروریات جنبش خود و علم کردن پرچمی در مقابل رقیب را شروع نمود. این حزب تا رسیدن به قطع کامل از کمونیسم کارگری مجبور به ادامه این روش و خلق در افزوده ها است. بنا به روال معمول تاریخی در اینگونه موارد، بنام حکمتیسم حمله به حکمتیسم را آغاز نمود و این خط کم کم در میان تعدادی از کادرها جا باز کرد.
برای مستدل کردن موارد فوق از دو نامه کورش مدرسی در نشریه "حکمت" شماره یک این حزب آغاز میکنیم. این نامه ها مربوط  به ابتدای جدال جناح ها در دوره بعد از مرگ منصور حکمت است. در این قسمت از نوشته قصد استناد به اسناد ایندوره را نداشتم و از آنجائیکه بعد از تشکیل حزب حکمتیست این نامه ها از طرف نویسنده اش دو باره در نشریه آن حزب تجدید چاپ و مورد تائید قرار گرفته اند مورد استناد من هستند. نامه ها با برجستگی تمام جنسیت سیاسی حککح از همان روز تولد و دوره نوزادیش را به ما نشان میدهد.
این دو نامه خطاب به هیات دایر حزب کمونیست کارگری ایران است، تحت عناوین،١- " سقوط جمهوری اسلامی و نقش حزب کمونیست کارگری ایران" ٢- "بحث را کجا باید متمرکز کرد؟" در صفحات ٢٠٠ و ٢١٢ شماره اول نشریه حکمت به تاریخهای ٢٤ اوت و ١١ سپتامبر ٢٠٠٢ نوشته شده اند. از صریح ترین نقل قولها راجع به استراتژی حزب در نامه شماره ٢ صفحه ٢١٢ شروع میکنم و برای جلو گیری از تکرار مکرر آدرس بقیه فاکت ها را در اختیار خوانندگان قرار خواهم داد و چنین نوشته است.
"من در پلنوم، هم در نوشته ها و هم در بحث هیات دائیم یک نکته را مورد تاکید قرار داده ام و آنهم این بود که بحث من دو پایه دارد یا من دو بحث را مطرح میکنم. یک بحث، بحث خلاء استراتژیک ماست و دیگری تصویری است که از سیر محتمل اوضاع داریم و آمادگی که باید برای آن پیدا کنیم."
در ادامه چند سطر پائین تر در توضیح بحث اول، یعنی "خلاء استراتژیک" حزب نوشته:
"بحث اول، یعنی خلاء موجود در استراتژی حزب، مربوط به امروز نیست. چهار سال قبل هم این خلاء وجود داشت و میبایست به آن جواب بدهیم."  خط تاکیدها در هر دو نقل قول از من است.
نقل قولها با صراحت تمام حزب منصور حکمت را حزبی بدون استراتژی و بی افق تعریف میکند و مدعی است که از چهار سال قبل، یعنی بسیار پیش از کنگره سوم، درست در اوج سالهای شکوفائی و رشد حزب، حزب بدون استراتژی بوده است.! داشتن چنین نظری در مورد حزب جرم نیست، اما خوانندگان این سطور حق دارند بپرسند که چرا در آن چهار سال سکوت کرده اید؟ چرا بفاصله یکماه و چند روزی در نامه اولی و دو ماه بعد از مرگ منصور حکمت در نامه دومی، بحث خلاء استراتژیک حزب را پیش می آورید؟ آیا کورش مدرسی در مدت این دو ماه متوجه این "خلاء" شده است یا از چهار سال پیش؟ اگر ایشان چهار سال است این نظر را دارد باید همراه با جریان مستعفیون در آوریل ١٩٩٩ میرفت و آنها همین نظر را داشتند و با صراحت حرفشان را زدند و رفتند. در هر حال چون کورش مدرسی تصریح نکرده از چه زمانی به این نظر رسیده است این جنبه از قضیه را به حال خود میگذاریم و مقطع زمانی نگارش نامه ها را مبنای رسیدن به این نظر به حساب میآوریم.
فکر نمیکنم در چهار سال پیش، یعنی در دوره مستعفیون، کورش مدرسی همین نظر را داشته و در آن سالها از سر حسابگری و اپورتونیسم اش سکوت کرده است. واقعیت این است که با مرگ رهبر جنبش کمونیسم کارگری، در شرایط نبودن هژمونی این جنبش بر حزب، هنر ایشان در سیاست و سنت و روشهائی که با آن آشنائی داشت بکار افتاد و چپ رادیکال در حزب پرو بال گرفت. استعداد ها و ابتکارات چپ درون حزب در قالب جناحهای رقیب به حرکت در آمدند. قضاوت امروزش راجع به گذشته و امروز حزب حاصل این موقعیت جدید است و از این سر آن را به چهار سال گذشته حزب تسری میدهد. من به قبول دارم های کورش مدرسی و کادرهای حزب در دوره منصور حکمت باور کامل دارم و باید حساب آن زمان را از دوره غیبت منصور حکمت تماما جدا کرد.
 در این دو نامه کوتاه بیش هشت بار و در نامه دیگری بنام"در باره قطعنامه و بیانیه" در هیمن نشریه صفحه ٢٢۰ یکبار دیگر به خلاء استراتژی حزب اشاره کرده است. اما طرح "خلاء استراتژیک"حزب در نامه شماره یک با دوم تفاوت دارد. درشروع، بحث را بعنوان جزئی  و یا مکملی از "گذار مسالمت آمیز" در فردای سرنگونی جمهوری اسلامی و بعنوان استراتژی حزب برای ایندوره طرح می کند و در نامه دوم صراحت بیشتری بخرج میدهد (نقل قول بالا) و این دو سطح بحث را از هم جدا و مستقل مینماید. نوشته" بحث من دو پایه دارد یا من دو بحث را مطرح میکنم."، "خلاء استراتژیک " و "تصویر" احتمالات بعد از سقوط جمهوری اسلامی. ما هم این سطوح بحث را، استراتژی و خلاء استراتژی بعد از سرنگونی جمهوری اسلامی و سیر محتمل اوضاع بعد از سرنگونی رژیم را پی میگیریم.
آیا حزب کمونیست کارگری دوره منصور حکمت استراتژی نداشت یا اینکه استرتژی آن مورد حمله راست و بویژه جریانات موسوم به چپ قرار گرفته بود؟ برنامه حزب و اهداف روشن آن استراتژی نبود، جمهوری سوسیالیستی و نظام شورائی نبود، عزم جزم کردن حزب برای سرنگونی جمهوری اسلامی هم نبود و بالاخره استراتژی "کفر آلود" کسب قدرت سیاسی توسط حزب چه شد؟ تا این زمان انواع نقد و حمله به حزب و استراتژی آن از طرف نیروهای جپ و راست را شنییده بودیم، ولی قلمداد کردن حزب به بی افقی ونداشتن استراتژی، آنهم توسط اعضای رهبریش تازگی داشت. نکته قابل توجه این است که هنگام طرح این بحثها کمتر از دو ماه از مرگ رهبر حزب نگذشته بود، در آن زمان نه تنها استراتژی حزب، بلکه سیاست های مربوط به امور روزمره سیاست در ایران، دوره اشان بسر نرسیده بود، کهنه نشده بودند و برای حزب و پراتیک آن اعتبار تمام داشتند.
 کشف "خلاء استراتژیک" در حزب و خاصیت آن در این فاصله کوتاه زمانی برای چه بود؟ هر چه بود ذره ای به تدوین استراتژیک و نیاز حزب به آن ربط نداشت، بلکه، حرکتی بود برای رو کم کردن استراتژی حزب و جواب به فشارهایی که از طرف نیروهای چپ و راست به حزب وارد میشد. حزب برنامه داشت، استراتژی جمهوری سوسیالیستی داشت و پیش از اینها کسب قدرت سیاسی توسط حزب را که در آن مقطع زمانی شاخص بر جسته معرف حزب و فاصله آن با دیگر جریانات بود در دستور داشت. این بحثها با این تصاویر عمومی از حزب در افتاد و چراغ سبزی بود به نیروهای چپ و راست. این نظرات بیش از آنکه به استراتژی و تدوین آن مربوط باشد، به سیاست و نیازهای احیای جنبش چپ مربوط هستند. در طرح بحث ظاهرا و بطور مستقیمی به استراتژی حزب حمله نمی شود، این حمله با تعدیل تصویری که حزب در نتیجه فعالیت دوازده ساله اش از خود و استراتژی اش بدست داده بود انجام میگردد. این عقب گرد از سطح موجود در حزب با حمله به بنیادهای پایه ای آن انجام شد. در جمله زیربه استراتژی مورد نظر نویسنده و صراحت کلام روشن تر او میرسیم و نوشته است:
"ح- حزب کمونیست کارگری فاقد یک طرح و یا تصویری از یک پروسه گذار مسالمت آمیز و متمدن که طی آن احزاب سیاسی امکان فعالیت خواهند داشت و مردم میتوانند آزادانه نوع حکومت آتی را تعیین کنند است. این یک خلا جدی در استراتژی حزب برای رسیدن به قدرت و رهبری مردم است."
 از نامه شماره یک صفحه ٢۰٢همان نشریه و در صفحه ٢١۴ از نامه شماره دو آمده است که:
"۶- طرح یک راه متمدنانه و دمکراتیک برای تعیین سرنوشت آینده نظام جامعه و تلاش پیگیر و بی توهم برای تحقق آن حزب کمونیست کارگری را در کشمکش تصرف قدرت سیاسی در موضعی کاملا تعرضی قرار میدهد."
بعد از بحثی که در مورد "خلاء استراتژیک" شد در اینجا گام دیگری برای تکمیل حرکت خود بر می دارد. در نقل قولهای بالا و در این دو نامه بارها به"گذار مسالمت آمیز" و " متمدنانه و دمکراتیک" و ضرورت "استراتژی" برای هم چون "گذار"ی اشاره شده است. در پناه آن به توضیحات بیموردی در نامه شماره 2، در باره قیام و توضیح واضحاتی در مورد اینکه قیام، " هویت ما نیست" و این "خشونت" یعنی قیام را بورژوازی به ما تحمیل نموده پرداخته است. به قیام بعنوان "خشونت"حمله کرده است تا به مخاطبین خود، که نمیدانم نیروهای راست در دولت موقت مورد نظرایشان است یا مردم، بقبولاند که حزب بی گناه است، ناچار به شرکت در این "خشونت" است که توسط مردم جان به لب رسیده از دست جمهوری اسلامی انجام میگیرد و این حزب "دمکراتیک" و "متمدن" بی تقصیر است.! از بحث در باره قیام و روشن کردن این نظرات "متمدنانه و دمکراتیک" در پیشگاه "دولت موقت"، در واقع جریانات راست، بخاطر جلو گیری از طولانی شدن مطلب میگذرم. اما لازم است تاکید کنم که قیام خشونت نیست، این نظر طبقات دارا و بورژوا راجع به قیام است که به روشنفکران چپ و دموکراتیک ما سرایت کرده است. حمله به قیام برای رفع نگرانی این طبقات است، قیام عکس العمل مردم به خشونت دولتی و طبقات حاکم است و هر "خشونتی" در جریان آن روی دهد معرف خصلت این پدیده اجتماعی عادلانه و ضد خشونت که به ندرت در تاریخ روی میدهد نیست .
همراه و در پناه بحث "گذار مسالمت آمیز و متمدن" در دوره بعد از سقوط جمهوری اسلامی، شرکت "متمدنانه و دمکراتیک" حزب در دولت موقت، خشونت خواندن قیام، بحث "خلاء استراتژیک" حزب را رو میز میگذارد تا تصویر موجود از حزب را از این جهت هم زیر ضرب گیرد و با اطمینان خاطر دادن به نیروهای متشکل در دولت موقت راه شرکت حزب در آن دولت را با فشار "از بالا" فراهم آورد. اینجا جواب نگرانی نیروهای راست را با ارائه "استرتژیک" نازنین اش و به حراج گذاشتن رادیکالیسم کمونیستی حزب داده است و در ادامه با چسباندن کلمات "تصرف قدرت سیاسی" به دو نقل قول بالا، خواسته جواب نگرانی احتمالی درونی حزب را هم بدهد و وانمود کند که این نظرات در تداوم استراتژی تصرف قدرت توسط حزب است. در ادامه در بند ١۵ نامه اول در مقام فرد مصلحی حزب را نصیحت میکند و در توجیه استراتژی خود و بقدرت رساندن حزب دو باره روی خود را بطرف جریانات راست بر گردانده و نوشته است:
" ١۵ – در مورد سیاست حزب در قبال دولت جانشین جمهوری اسلامی. سیاست حزب تا کنون این بوده که با سرنگونی جمهوری اسلامی حزب باید به قدرت برسد یا ما میخواهیم برسد. این جواب درست است اما کافی نیست. درست است زیرا همانطور که در بند های قبل اشاره شد سیاست پایه ای حزب کمونیست کارگری در این دوره را منعکس میکند. ناکافی است زیرا تعادل قوای موجود در جامعه و در نتیجه سیر محتمل اوضاع را، در نظر نمیگیرد. بعلاوه تصویری که از نقش حزب در این دوره میدهد تصویر صرفا اپوزسیونی است که تنها از پائین فشار میاورد. نه نیروئی که میخواهد اوضاع را با توسل به همه اهرم های قدرت بسمت مورد نظر خود بچرخاند. فشار از پائین را با فشار از بالا توام میکند."
در متن بالا استراتژی کسب قدرت توسط حزب را "ناکافی" میداند، چون حزب نه تعادل قوا و نه "سیر محتمل اوضاع" سرش میشود و این حزب "تنها" به فشار از پائین متکی است و "فشار از بالا" حالیش نیست.! ایراد محتوائی به این نکات هر چه باشد، آن تصویر خام و مبتدی از حزب منصور حکمت و رهبریش که در این جملات موج میزند بیان موقعیت حزب آن دوران نیست و از حزب حریف پوشالی و ضعیف ساختن برای کوبیدن آن است. آیا واقعا حزب کمونیست کارگری آن زمان تا این درجه خام و غیر سیاسی بود که نمی فهمید اوضاع حزب و جامعه از چه قرار است و کجا باید فشارش را بیاورد؟ نه دوست و نه دشمن حزب را اینگونه نمی شناختند و به فاصله آن حزب با تمام جریانات دیگر و پیشتازی سیاسی آن حزب اذعان داشتند. حالا کسی پیدا شده و کشف فرموده که حزب تعادل قوا و اوضاع و فشار از بالا را نمی فهمد و باید شیر فهمش کند.! نتنها حزب، هر کادر متوسط آن، حتی هر کسی که تجربه اندکی در سیاست داشته باشد معنی "تعادل قوا" و "فشار از بالا" و "پائین" و بکار بردن آنها را می فهمد. مسئله این است که در این جملات "فشار از پائین" بنفع "فشار از بالا" به بهانه اینکه " تصویر صرفا اپوزسیونی" از حزب میدهد مورد حمله است و در ادامه به معنی "اهرم" فشار از بالا هم خواهیم رسید. اگر این گفته ها را از زمان و مکان و بدون ارتباط با حزب منصور حکمت در نظر بگیرید ظاهرا حکیمانه بنظر میایند، اما طرح آن در رابطه با آن حزب معین در امتداد خیزی است که گرایش غیر کمونیستی برای تغییر حزب و پاک کردن "اتهام" حزب مدعی کسب قدرت از چهره آن برداشته است. این تعاریف از حزب دو وجه دارد یکی تکرار نقد "دمکراتیک" چپها از سر سختی حزب و استراتژی کسب قدرت توسط آن و دیگری معرفی حزب مورد نظر این چپ از زبان کادر تازه به بازار آمده آنها. همین نقد به حزب را قبلا راه کارگر و کومه له و حزب توده و چریک ها و حزب دموکرات و امثال ایرج آذرین و رضا مقدم و رئیس دانا و .... کرده بودند. تفاوت در اشکال طرح نقد است و در اینجا تنزل دادن حزب و تصویر جدید از آن دروازه بازگشت به این صف پهناور در سیاست ایران است.
فرض کنیم حزب سر عقل آمد، با قبول "استراتژی" شرکت در دولت موقت و پر کردن این "خلاء"     و با "توام" کردن فشار از بالا با پائین توانست در دولت موقت مورد  بحث که در بند ٢۰و در بخش( د) از بند 21 نامه شماره یک صفحه ٢۰۶ آمده است شرکت کند. خوب شرکت در دولت موقتی که به خاطرش استرتژی کسب قدرت توسط حزب، کله شقی حزب، فشار از پائین، رادیکالیسم حزب و قیام مردم را در جلو پایش قربانی کرده باشند به چه درد کارگران و جوانان و زنان و مردم گرفتار آمده در چنگ جمهوری اسلامی میخورد؟ این سیاست، استراتژی نیست، پر کردن "خلا" ئی نیست، سیاست حاشیه ای کردن حزب و بریدن دست آن از وارد کردن فشار از بالا و از پائین و غیر ممکن نمودن شرکت حزب در دولت موقت از موضع کمونیستی است. وقتیکه شرکت حزب در دولت موقت بعد از جمهوری اسلامی استراتژی شد، نتیجه طبیعی اش فدا کردن حزب و مواضع کمونیستی به پای آن است. شرکت کردن و یا نکردن حزب در دولت موقت، استراتژی نیست، جزئی از استراتژی کسب قدرت توسط حزب می تواند باشد و در پرتو و چهار چوب استراتژی کسب قدرت حزب باید سیاست خود را در این باره تدقیق نماید. حزب در برخورد به چنین دولتی نقشه لازم دارد، اما "خلا استراتژی" ندارد، با بهانه شرکت در دولت موقت نمی توان دست رد به سینه استراتژی حزب زد و جزئی از استراتژی آنرا به جای کل اش بفروش رساند. حزبی که بقدرت چشم دارد باید بطور جدی از این  سیاستها دوری کند.
با همه اینها نفس تشکیل دولت موقت بدنبال سقوط رژیم امری حتمی نیست، اگر هم چنین دولتی تشکیل بشود شرکت حزب در آن بستگی زیادی به نوغ سرنگونی جمهوری اسلامی دارد. اگر جمهوری اسلامی با کودتا و یا دخالت دیگر کشورها در ایران ساقط شود، دخالت مردم در این پروسه را قیچی کنند، قیام صورت نگیرد، صورت مسئله برای حزب تماما فرق خواهد کرد. در بحث"خلا استراتژیک" به قیام هم روی خوشی نشان داده نشد و طرف بدنبال قیام غیر خشن سرگردان است. در هر حال در صورت سرنگونی رژیم و شرکت مردم در جریان سرنگونی آن و تعرض مردم به ارگانهای دولتی باز هم شرکت حزب در چنین دولتی تابع بسیاری فاکتورها است. حزب یک طرف قضیه در این ماجرا است و اگر شرکت در این دولت حزب را در جهت کسب قدرت به جلو ببرد و بنفع مردم باشد در آن شرکت می کند، در غیر اینصورت باید قاطعانه علیه آن به ایستد.
حال ببینیم این دولت موقت که حزب برای شرکت در آن باید سر و دست بشکند و خود را قربانی کند چه نوع دولتی است؟ آیا شرکت حزب در این دولت با سیاست حزب قبلی و استراتژیش جور در میآید و می تواند آنرا بقدرت نزدیک کند؟ در صفحه ٢۰٣ در معرفی این دولت چنین نوشته است:
"7 – سقوط جمهوری اسلامی در ظاهر و در مرحله اول میتواند شکل سقوط جناح راست را داشته باشد. بخش هائی از دوخرداد از هم اکنون دارند حساب خود را از جناح راست جدا میکنند."
در اینجا به تحولاتی که دوخرداد قبل از سقوط جمهوری اسلامی و بعد از سقوط آن از سر میگذراند چشم دوخته و چند سطر پائین تر در همین بند با صراحت بیشتری دولت موقت بعد از جمهوری اسلامی را معرفی میکند:
"این شانس {یعنی شانس اعلام دولت موقت} بیش از هر کسی شامل بخشی از خود دستگاه دولت جمهوری اسلامی میشود - اساسا بخشهائی از دو خرداد که قطعا تلاش خواهند کرد بر موج اعتراض مردم سوار شوند (حجاریان و غیره میتوانند تلاش کنند نقش یلتسین در کودتای ارتش را بازی کنند)." کلمات داخل کروشه و خط تاکید از من است.
احتمال سقوط رژیم به شکلی که در نقل قول بالا آمده است بدلیل سابقه و سرنوشت دوخرداد و در میدان بودن مردم ضعیف ترین احتمال است. اگر چنین سناریوئی هم روی دهد وظیفه هر حزب کمونیستی و هر انسان مبارز و انقلابی پرهیز و تقابل با تمام راههائی است که تز "خلا استراتژیک" در جلو آن قرار داده است. یکی از مبانی تحلیلی حزب راجع به جمهوری اسلامی، معرفی دوخرداد بعنوان بعنوان بخشی از جمهوری اسلامی و جناح "خوش خیم" اسلامی آن بود. حزب سر این مسئله یک تنه در مقابل تمام جریانات سیاسی ایران ایستاد، بخاطرش از طرف چپها و آیت الله ها فحش خورد، تلاش مشترک جمهوری اسلامی و کشورهای اروپائی را در کنفرانس برلین به شکست کشاند تا بقاء رژیم اسلامی بنام دولت دوخردادی و اصلاحات را غیر ممکن کند. مگر امکان دارد در سایه تز "خلاء استراتژی"، کوبیدن بر سر حزب، مهربانی به دوخرداد تار و مار شده، دل آن نیروهای چپی را که آندوره به حزب فحش دادند بجا آورد و داغ کنفرانس برلین را از دلشان بدر آورد؟ مگر کمونیستها از آن سیاست و دستاورد خود چشم می پوشند و راست ها آن را فراموش می نمایند؟ دوخرداد برای جمهوری اسلامی عمر خرید، توهم ایجاد کرد و در بقای حکومت اسلامی و سر کار آمدن دولت احمدی نژاد انجام وظیفه کرد و رفت پی کارش، چرا این حزب به قدرت رسیدن این جناح از رژیم را در بوق میکند و بدتر از آن برای شرکت در دولت موقت اسلامیش برنامه میریزید؟
با همه اینها دو حالت بسیار ضعیف را بررسی میکنیم که ممکن است دولت دوخردادی را سر کار بیاورد. یکی اینکه جناح احمدی نژاد نتوانند اوضاع را کنترل کند، مجبور به جمع آوری بقایای دوخرداد و به جلو هل دادن آنها برای نجات حکومت اسلامی شود و غرب هم برای جلوگیر از رشد چپ و کمونیسم به کمک این پروژه بشتابد و دولت دوخردادی سر کار بیاورند. بنام دولت موقت و تشکیل مجلس موسسان و غیره سر مردم را گرم کنند. در این حالت این دوخرداد و دولت آن، خود رژیم اسلامی و ادامه آن است. اگر چنین دولتی سرکار بیاید معلوم میشود، قیامی صورت نگرفته و مردم دخالت آنچنانی در جریان سقوط رژیم نداشته اند. یا اینکه مردم را با سرکوب و فریب آرام کرده اند و معنی آن این است که جناح دوخرداد موفق به سر انجام رساندن پروژه قدیمی نجات رژیم گشته و جای جناحهای آن عوض شده است. در هر صورتی باید با تمام قوا علیه این دولت دوخردادی اگر موقت هم باشد، قول اصلاحات و تشکیل مجلس موسسان و دولت مردمی را هم بدهد دست بکار شد. دوم اینکه اگر مردم در سقوط جمهوری اسلامی بصورت قیام و یا هر شکل دیگری شرکت داشته باشند ولی نتیجه اش سرکار آمدن دولت دوخردادی باشد، چرا مردم به چنین دولتی رضایت دهند و دست از تلاش و مبارزه برای ساقط کردن کامل حکومت اسلامی بردارند؟ مردمی که در میدان هستند و یا قیام کرده اند چگونه در اینجا و پشت دروازه دولت موقت متوقف میشوند و به بقای جمهوری اسلامی بنام موقت بودن رضایت میدهند؟ مردم در ایران حکومت اسلامی را در هیچ شکل و قواره ای نمی خواهند، حزب دوره منصور حکمت نمی خواست، چرا استراتژی حککح شرکت در چنین دولتی است؟ چرا سر کار آمدن دولت دوخردادی و شرکت در آن را فرض گرفته میشود؟ آنهم شرکت در دولتی که خودش میگوید" بخشی از خود دستگاه دولت جمهوری اسلامی است" و دوخردادی است. حقیقتا فرق این موضع با نظرات ایرج آذرین و رضا مقدم و کومه له و راه کارگر راجع به دوخرداد چیست؟ حالا معنی "چهار سال قبل هم  این خلاء وجود داشت و میبایست به آن جواب بدهیم" روشن میشود. این تاریخ بر میگردد به دوره برو بیای دوخرداد و ماجرای مستعفیون در حزب. آیا واقعا آن دوره کورش اینگونه فکر می کرد و سکوت کرد و لبهایش را جوید؟ واقعا نمیدانم خودش باید به این نکته جواب دهد.
 با توجه به سابقه بحث در مورد "دولت موقت" و "دولت حجاریانی" و غیره ممکن است این شبهه ایجاد شود که اینجا منظور، نقد شرکت در دولت موقت است، اما این اساس نقد من نیست، این نقد چپی است که تصور غیر واقعی از دولت موقت و ترکیب آن دارد. آن نقدهای سطحی از طرف حککا نمی توانست به نقد روند مشترکی که از دو سو برای تغییر بنیادهای حزب به حرکت درآمده است برسد. چپی که فکر میکند این نظرات راست از تز شرکت در دولت موقت بیرون آمده است، دعوای خودش با طرف مقابل را به همین میدان و دایره میبرد. مگر از دولت موقت ترکیب نیرو و شخصیت هایش چه انتظاری هست؟ مگر شرکت در دولت موقت برای کمونیست ها قدغن است؟ یا اگر امثال حجاریانی در آن نباشد شرکت کمونیستها در آن بلا مانع است؟
بحث این است که دولت دوخردادی و شرکت در آن با تحلیل و مبانی تحلیلی حزب راجع به جمهوری اسلامی و جناحهایش خوانائی ندارد، علیه آن است. این نظرات موضع و سیاست سرنگونی طلبی حزب راجع به جمهوری اسلامی و جناح هایش را رد کرده است و به سیاق نیروهای  چپ و راستی که مجذوب دوخرداد شدند به دوخرداد و در ادامه به تحولات درونی رژیم نظر دارد. تازه آنها دست برداشته اند، از دوخرداد نا امید شده اند و دوخردادی به معنای گذشته در صحنه نیست و حککح دست از سر این قضیه بر نمیدارد. قوام گرفتن این سیستم فکری و متد در آن حزب بیشتر از خود این نظرات علیه کمونیسم برد دارد و متاسفانه اکنون در تمام گوشه و زوایای این حزب خود را نشان میدهد. عقب گرد به دوخرداد با تز حزب "خلاءاستراتژیک" دارد، ابزار سیاسی و وسیله ندامت از عملکرد گذشته حزب در برابر دوخرداد و دست رد به سینه استراتژی آن، حزب و قدرت سیاسی است. حزب حکمتیست با این تزها و با تجدید تعریف از حزب و مجاهدت در راه تغیر چهره سیاسی آن متولد شد. این روند عمومی است در این حزب که در همه عرصه ها، حزب و حزبیت، جایگاه کادر، سیاست و تئوری ادامه دارد. نه دعوا با کومه له و نه با امثال ایرج آذرین نمی تواند بستر واحد و وجه مشترک حککح و این جریانات راجع به دوخرداد و حزب و قدرت سیاسی را از انظار مخفی کند. تفاوتی اگر باشد درشکل بیان و صراحت گوئی یکی و پیچیده کردن موضع از طرف دیگری است و الا سنت و گرایش یکی است. بحث ارزان فروشی و حراج کله شقی حزب کمونیست کارگری قبلی برای ایجاد حزب رام شده و "دمکراتیک" و "مسالمت" جو و تنزل آن به سطح چپ های موجود است.
تا اینجا شرکت در دولت موقت و محسنات آن از دید حککح مورد بحث بود و ببینیم سیاست حزب در قبال چنین دولتی را چگونه تعریف میکند و در صفحه ٢۰۶ آمده است:
"١۶ – بنظر من پایه سیاست حزب کموننیست کارگری ایران در قبال دولت موقت در این دوره باید بر چند اصل متکی باشد. منظورم از سیاست در قبال این دولت به معنی حمایت از آن نیست. چهار چوبی است که در آن حزب کمونیست کارگری خواهان سرنگونی قهرآمیز این حکومت نخواهد شد و قواعد مورد توافق را رعایت خواهد کرد و از دیگران خواهد خواست که این قاعده را رعایت کنند:"  خط تاکیده از من است.
قبلا استراتژی شرکت در دولت دو خردادی را جلو حزب قرار داد و اینجا از طرف حزب متعهد میشود که "خواهان سرنگونی قهر آمیز این حکومت نخواهد شد"  و "قواعد مورد توافق را رعایت" میکند و حتی "از دیگران خواهد خواست که این قاعده را رعایت کنند". دو خرداد چه شانسی دارد، کدام نیروی سیاسی دیگری، چپ ها نه، حتی جریانات راست در ایران حاضر به دادن این چک سفید به آن است؟ شانس این دولت دوخردادی ویژه است، چون حزبی که کنفرانس برلین را به شکست کشاند سر "عقل" آمده و پرچم پشیمانی و "عاقل" شدن را به هوا برده و در پناه آن عکس میگیرد و از مردم هم میخواهد که رعایت حالش را بکنند و خارج از "قاعده" دست از پا خطا نکنند. این نظر کورش مدرسی حزب را به حزب پرو رژیمی و مدافع جناحی از آن بدل کرده است. "خلاء استراتژیک" ایشان برای همین منظور بود؟ میخواهد در میان رقیبان دست بالا پیدا کند و یک شبه از هر دو خردادی دو خردادی تر بشود و این را بنام موضع کمونیستی به کارگر و جوانان و مردم قالب کند؟ در همان وقت آذر ماجدی مطلبی بنام " ملاحظاتی بر نوشته کورش در مورد سقوط جمهوری اسلامی و نقش ح ک ک ا " نوشت و به نکات جدی در این رابطه اشاره کرده است. وظیفه هر سازمان و جریان چپ و بویژه احزاب کمونیستی است که به بقاء و ماندگاری حکومت اسلامی در هر رنگ و بسته بندی موقت و غیر موقت رضایت ندهند، به همراه مردم این دولت را با قهر انقلابی سرنگون کنند و به هیچگونه توافقاتی از بالا و "قاعده" های مورد توافق با آن تن ندهند. مردم در دوره ریاست جمهوری خاتمی مبارزه و اعتراض علیه آن را  گسترش دادند و آنها هم بساط کشتار و اعدام را، دلیلی ندارد که در دوم روبروئی با این رژیم از ان تجربیات استفاده نکنند.
امتداد این متد حککح را در برخورد به نقش جمهوری اسلامی در عراق، بقول آنها، " شکست آمریکا" و "پیروزی" جمهوری اسلامی می بینیم. این "شکست" مدتها است که نقطه حرکت و مبنای ارزیابی و توضیح رویداهای منطقه از طرف این حزب است و جهت آنها بر جسته کردن نقش و قدرت محلی رژیم و خارج کردن آن از بطن روابط بین المللی و رقابت بین قدرتهای بزرگ میباشد. نقش ایران در منطقه ناشی از قدرت محلی آن نیست و ریشه آن در قطب بندی و رقابت قدرتها اصلی دنیا و موقعیت ژئوپولتیک ایران در خاورمیانه است. اگر دوخرداد جمعی از حزب را در سال ١۹۹۹ با خود برد، دولت احمدی نژاد حزب حکمتیست را هاج واج کرده و آوای متعارف شدن رژیم را سر داد. این آهنگ هم از بنیاد با نظرات پایه ای جنبش کمونیسم کارگری در مورد جمهوری اسلامی و حتی دوران مارکسیسم انقلابی در تضاد است. فرضا رژیم متعارف شد، که چی، مگر فعالیت کمونیستی و بحث حزب و قدرت سیاسی برای دوره های بحرانی است؟ متعارف بودن در فرهنگ سیاسی چپ مساوی است با عقب نشینی مردم و دوره آرام کار سیاسی تا پیدا شدن فرصت دیگری. مارکسیسم انقلابی با انتشار نوشته " دو جناح ضد انقلاب بورژوا امپریالیستی" در سال ١٣۵۹ ، و در ادامه جنبش کمونیسم کارگری با مقاله "بحران آخر: ریشه های سیاسی بن بست اقتصادی رژیم اسلامی" در سال ١٣۷٢، و با انتشار ده ها مطلب و قطعنامه در مورد اسلام سیاسی و دوخرداد که حجم آنها به چند جلد کتاب میرسد در اثبات نا ممکنی "متعارف" شدن رژیمی که هم مردم آن را نمی خواهند و هم بورژوازی محلی و بین المللی منتشر کرده است. دو نسل از کمونیستها این را پراتیک کردند تا کمونیسم را به صف اول سیاست در ایران بیاورند، حالا حزبی پیدا شده به این سادگی به همه اینها پشت پا بزند؟ بسیار به صلاح این حزب است که هر چه زودتر این "در افزوده" ها را جائی چال کند و زحمت وصله کردن و جنگ اعصاب سر آن را از سر رهبریش بر دارد.
ادامه این روش هر روز دسته گلی به آب میدهد. با طرح مستاصل شدن راست پرو غرب، ایجاد فرصتی برای قوی شدن چپ و کمونیسم در صحنه سیاسی ایران و براه انداختن حرکت خلاف جریانی را نتیجه نمی گیرند، در عوض مردم را تحویل راست می دهند، کمونیستها و حزبش را در این صف قرار میدهد و با پرچم مردم مایوس شده اند همراه با آن موج رژه میرود. راستی اگر حالا دوره اوج دو خرداد بود و قیل و قال جریانات چپ و راست بدور این حزب حلقه میزد، این حزب چه سیاستی می گرفت؟ آندوره مردم به دو خرداد امید محدودی داشتند، این جریانات جلو افتادند این امید را باد زدند، حزب علیه امید مردم و همه جریانات ایستاد و موج بر گشتی را بوجود آورد. اگر حزب در مقابل آن موج نمی ایستاد و "واقع بین" میشد و می گفت "زمین سیاسی ایران شخم خورده" و با این گونه توجیهات همراه با مردم و کل جریانات سیاسی راه می افتاد و آن موضع خلاف جریانی را نمی گرفت، صحنه سیاسی ایران چگونه میشد و کی حاصلش درو میکرد؟ آیا در این صورت آن حزب تماما به یک حزب دوخردادی بدل نمی شد و اکنون امثال ایرج آذرین و رضا مقدم رهبران برجسته اش نبودند؟ حالا بر گردید به آن تحلیل ها، تکرار ماجرا و سیاستی که حزب کمونیستی میبایست در این دوره میگرفت از بسیاری جهات شبیه بهم است. خوب، رژیم متعارف بشود، راست مستاصل شود و به بن بست برسد، مردم مایوس شوند، حزب کمونیستی چه نقشی دارد، چرا چنین دوره ای دوره افشا و شناسدن بیشتر راست به مردم و حرکت خلاف جریانی برای به جلو بردن کمونیستها و حزبش نیست؟ مگر حزب در ماجرای دو خرداد همین کار را نکرد؟ اگر هم مردم مایوس شده اند، چرا مایوس شدن را به کمونیستها و احزاب کمونیستی را نسبت میدهید و کجا است آن موضع کمونیستی و حزبش؟ کمونیست ها در هم چون تند پیچهائی می توانند و فرصت دارند با سرعت زیادی تفاوت خود با جریانات دیگر را نشان دهند و در صف اول مبارزه طبقاتی قرار گیرند، همان کاری که حزب پیشین کرد. آیا این تئوریها در بستر تلاش برای"متعارف" شدن جمهوری اسلامی قرار نمی گیرد و بوی سنت سیاسی توده ایستی از آن به مشام نمی رسد؟  اگر از بالا به این منظره نگاه کنید متوجه روند و سیر حرکت این حزب، از شرکت در دولت اسلامی دوخردادی، متعارف شدن رژیم، پیروزی در عراق و شکست آمریکا، مستاصل شدن راست و در نتیجه مردم و حتی کمونیستها و راه آمدن با آن میشوید. روشن میشود که چرا این حزب انواع تحلیل های ضد و نقیض با ارزش مصرف دوهفته ای از خود بیرون می دهد. با این دستمایه و"درایت" سیاسی، دانشجو جلو یباید یا عقب بنشیند، آمریکا پیروز شود یا شکست بخورد، جنگ کند یا نه، جمهوری اسلامی عربده بکشد، مبارزات مردم افت و خیز کند این حزب برایش تحلیلی در ذخیره دارد و از هیچی کم نمی آورد. چرا این حزب و رهبرانش در جریان دانشجویان به پشت سر هنرمند و شاعر ناسیونالیست به صف شدند و بعنوان دستاورد بیسابقه، در بوقش کردند. واقعا در سنت کمونیسم کارگری چنین کارهائی بیسابقه بود، اما باید قبول کرد که تجارب و سابقه راه کارگر در این زمینه ها بسیار طولانی تر و غنی تر است. نمونه ها زیاد است از جمله در مورد رویدادهای ١۸ تیر "قربانی توهمات خود" شد، دوره جدیدی را تعریف میکنند و بعدش با دیدن  حرکت ١۶ آذر دانشجویان دوره دیگری را. نمونه از این نوع در رابط با مسئله حزبیت، دوقطبی حزب و توده ها و غیره زیاد است. بریدن این حزب از جنبش کمونیسم کارگری، پیدا نکردن جا پای محکم در جبهه چپ، خلاص نشدن از آثار و عوارض کمونیسم منصور حکمت در این حزب مشکل بوجود آورده و این حزب هنوز سرگردان است، تناقض گو و عصبانی است و منزلگاهش معلوم نیست.
ادامه دارد
۵ سيپتامبر  ٢٠٠٨
مجید حسینی
majid.hosaini@gmail.com
mobarezan.kommunist@yahoo.se

٭٭٭٭٭



 
 

بازگشت به صفحه اول

Copyright © 2007 mobarez-k.com