ناصر پایدار-بابک احمدی، درس آموزی از انقلاب اکتبر!! و نقد مارکس!!

بابک احمدی، درس آموزی از انقلاب اکتبر!! و نقد مارکس!!

هر سال با فرا رسیدن اکتبر، بازار مارکس پژوهی، کالبدشکافی تجربه شوروی و نسخه پیچی های نوین برای رهایی بشر داغ می گردد. امسال، صدمین سالگرد انقلاب اکتبر بر حدت و شدت این داغی افزود. آدم های زیادی در چهار گوشه دنیا بحث در باره اکتبر، بلشویسم، «مارکسیسم»!! و نظرات مارکس را موضوع سخنوری، اندیشه فروشی و ادای دین ولایت و ناجی گری خویش ساختند. بابک احمدی نیز یکی از این افراد بود. ترجیع بند کلام احمدی از آغاز تا پایان یک چیز است. بلشویک ها دموکرات نبودند، لنین به دموکراسی وقعی نگذاشت، مارکس هم اهمیت و اعتبار دموکراسی را نمی فهمید!!. انقلاب اکتبر شکست خورد زیرا رهبران، بانیان و عاملانش مرزبانان متعهدی برای دموکراسی نبودند!!. این انقلاب فاجعه بار آورد زیرا کمونیسم روسی با دموکراسی سر ستیز داشت!!، انقلاب اکتبر باید درس عبرت گردد و این درس سوای درک اعجاز و قدرت ساحره دموکراسی هیچ چیز دیگر نیست!!، آیندگان باید باور خود به سوسیالیسم را پاس دارند اما فقط نوعی از سوسیالیسم که محصول زاد و ولد دموکراسی باشد!!!

به نکته، نکته حرفهای بابک احمدی خواهیم پرداخت، از دادخواست او علیه دیکتاتوری گرایی مارکس و نظریه مارکسی دیکتاتوری پرولتاریا آغاز می کنیم. « «دیکتاتوری پرولتاریا دومین ایده خطرناکی بود که بلشویک ها به آن دامن زدند، ریشه اش در خود مارکس است. این مفهوم را کارل مارکس ساخت و هرگز نمی شود فهمید که معنای دقیقش چیست. اگر پرولتاریا اکثریت است، چه نیازی به دیکتاتوری است. بعلاوه دیکتاتوری اکثریت نیز مذموم است. آزادی و شأن انسانی و دموکراسی یعنی اقلیت حق داشته باشد. دموکراسی فقط حکومت نیست، بلکه حق اقلیت برای رسیدن به قدرت و اجرا کردن برنامه هایش است. دیکتاتوری پرولتاریا مفهومی منحط و نادرست است….»

ترجیع بند کلام احمدی این است که ریشه مشکل در مارکس بود، کل مصیبت های قرن بیستم از بطن بی مهری بلشویسم به دموکراسی سر بیرون آورد، همه از دموکراسی گریزی و دیکتاتوری نشأت گرفت و ریشه دیکتاتوری هم در گفته ها و نظرات و راهبردهای مارکس بود. او بود که گفتگوی دیکتاتوری پرولتاریا را پیش کشید و با این کار خود جواز اعمال دیکتاتوری را در اختیار کمونیست ها و جنبش های کارگری جهان نهاد!!! این حرف احمدی سالیان متمادی است که در سراسر دنیا توسط دولتهای سرمایه داری و نمایندگان سیاسی، فکری، فیلسوف سرمایه مطرح می شود و کل تریبون های غول پیکر بورژوازی آن را تکرار و تبلیغ می کنند. یک چیز صریح و عریان است. بابک احمدی و کل این تریبون ها، تمامی بربریت ها، حمام خون ها، جنایت ها و شرارت های بورژوازی یا احزاب اردوگاهی بورژوازی را به حساب پرولتاریا و به عنوان دیکتاتوری طبقه کارگر جار می زنند!!. اما ببینیم که واقعیت چیست و ماجرا از چه قرار است. خیلی ها در مواجهه با هجوم سراسری ماشین های تحمیق و شستشوی مغزی سرمایه برای کشیدن مارکس بر صلیب اتهام جانبداری از دیکتاتوری!! و تحقیر دموکراسی دست به کار ورق زدن لغتنامه ها و دایره المعارف ها شده اند تا به جستجوی ریشه های واقعی این واژه پردازند، تا نشان دهند که معنای دیکتاتوری به هیچ وجه فشار و اختناق و استبداد و آزادی کشی و زندان نیست!!. گروهی معنای رایج  و کاربرد جاری این لفظ در دوره های مختلف تاریخی از روم باستان تا عصر حاضر را می کاوند. عده ای سوگند پشت سر سوگند ردیف می کنند که مارکس و کمونیست های واقعی ارج گذاران وفادار دموکراسی بوده و هستند. دیکتاتوری پرولتاریا هم به خلوص کامل دموکراتیک آراسته است!! کسانی نیز دفاعیه های مفصل  آکنده از مباحث بسیار عمیق!! ایدئولوژیک و فلسفی تنظیم نموده یا می نمایند تا ثابت کنند که پرولتاریا اصلا اهل دیکتاتوری نیست!! در همین جا باید اعتراف کنم که نویسنده این سطور نیز در گذشته ها، کم یا بیش برخی از همین کارها را انجام داده است. واقعیت این است که هیچ شکل این توضیحات، توجیهات و دفاعیه پردازی ها هیچ ربطی به مبارزه طبقاتی ندارد و لاجرم هیچ چیز را هم در باره معنا و مفهوم دیکتاتوری پرولتاریا یا مراد مارکس از این دیکتاتوری روشن نمی سازد. هیچ چیز بی معنی تر از این نیست که برای درک موضوعات و مفاهیم مربوط به مبارزه طبقاتی راه ورق زدن دانشنامه ها و فرهنگ های لغات را پیش گیریم. زبان کارزار طبقاتی را واقعیت جنگ جاری طبقات و تضادهای سرکش و سلسله جنبان درون پایه های مادی این جنگ می سازد و می نویسد. در اینجا همه واژه ها و اصطلاحات بار خود را از قعر هستی طبقاتی و تضادهای خروشان غیرقابل حل میان نیروهای اجتماعی متضاد و متخاصم و در حال جنگ می گیرند. برای درک معنای دیکتاتوری پرولتاریای مورد نظر مارکس باید به اینجا و نه دانشنامه ها رجوع نمود. رابطه میان طبقه کارگر و طبقه سرمایه دار، اساسا و ماهیتاً بر ضرورت اعمال دیکتاتوری و تأکید می کنم، بر اجتناب ناپذیری دیکتاتوری استوار است. مبارزه طبقاتی جاری میان این دو طبقه در سرشت خود،اعمال دیکتاتوری بر همدیگر است. بحث بر سر اثبات دیکتاتوری یک طبقه و نفی آن در مورد دیگری نیست. همه حرف ها بر سر بنمایه، هدف، شیوه و به صورت ویژه نتیجه ها و آثار اجتماعی و انسانی و تاریخی هر کدام این دیکتاتوری ها است. کسانی که این را تعمق نمی کنند، آنان که این واقعیت را نمی فهمند، آنها که در مقابل تهاجم بورژوازی برای نشاندن مارکس و پرولتاریا بر کرسی اتهام دیکتاتوری به دفاع ابتذال آمیز ار دموکراسی می پردازند اساسا معنای مبارزه طبقاتی را درک نمی کنند. همه آنها بر خلاف ادعاهای غلیظ خود پیرامون پای بندی به جدال بنیادی میان طبقات عملا بر طبل سازش طبقاتی می کوبند. برای فهم اجتناب ناپذیری دیکتاتوری در مناسبات میان دو طبقه اساسی جامعه سرمایه داری باید مقدم بر هر چیز سرشت این مناسبات را بکاویم.

رابطه سرمایه، رابطه خرید و فروش نیروی کار در ذات خود رابطه قهر، دیکتاتوری، جنایت، سبعیت و بربریت طبقه سرمایه دار علیه طبقه فروشنده نیروی کار است. بابک احمدی ها و طیف وسیع شیفتگان سینه چاک دموکراسی، در بهترین حالت، وقتی که حتی علم و کتل فریب آزادی دوستی!! یا ستیز با خفقان و استبداد و قهر راه می اندازند!!، کل دیکتاتوری را در بگیر و ببند، زندان، شکنجه یا تعطیل چند روزنامه و جلوگیری از تظاهرات این یا آن حزب بورژوازی توسط شرکای حاکم آنها خلاصه می کنند!!! طول و عرض اعتراض آنها به دیکتاتوری نیز همین اندازه است. اما رابطه سرمایه از بنیاد و در سرشت خود رابطه اعمال قهر و دیکتاتوری و به زنجیر کشیدن و به صلیب آویختن و به قداره بستن توده های کارگر در کلیه پهنه های زندگی و تمامی حوزه های حیات اجتماعی است. این فقط دولت های فاشیست، نازیست، توتالیتر دینی یا نژادپرست بورژوازی نیستند که با توده های کارگر چنین می کنند، پرشکوه ترین، زلال ترین، تکامل یافته ترین و متعالی ترین دموکراسی ها هم دقیقا همین کار را انجام می دهد. طبیعت سرمایه این است. هستی سرمایه در گرو آنست که  کارگر به طور کامل از کار خود جدا باشد، برای ارتزاق خود سوای نیروی کارش به صورت یک کالا هیچ چیز دیگر نداشته باشد، بنیاد کل دیکتاتوری ها اینجا است. اگر نفس این کار، نفس جدایی کارگر از کار و محصول کارش، نفس اجبار او به فروش نیروی کار به مثابه یک کالا وحشیانه ترین، ضد انسانی ترین و جنایت آمیزترین نوع دیکتاتوری و قهر نیست پس چیست؟؟!! ماجرا اما از اینجا فقط آغاز می گردد. کارگر زیر فشار قهر و دیکتاتوری سبعیت آمیز سرمایه باید خورد و خوراک و پوشاک و جای خواب و دارو و درمان خویش را با مزد حاصل از فروش نیروی کار خود تعیین کند. میزان این مزد را یعنی سیری یا گرسنگی، داشتن لباس یا برهنگی، یافتن سرپناه یا مردن از سرما، داشتن دارو یا مرگ از بیماری کارگر و فرزندانش را سرمایه و بازار سرمایه داری تعیین می کند. اگر این، رعب انگیزترین دیکتاتوری ها نیست پس چیست؟ کارگر فقط به شرطی قادر به تهیه غذای خود و خانواده اش می گردد که نیروی کارش به فروش رسد اما در مورد اینکه بتواند یا نتواند این کار را انجام دهد صرفا سرمایه داران و طبقه سرمایه دار و در یک کلام سرمایه است که تصمیم می گیرد. آیا، این وحشیانه ترین دیکتاتوری ها نیست. کارگر تمامی عمر و توده های کارگر نسل بعد از نسل شب و روز کار می کنند. اما حاصل کار و تولید آنها یکراست سرمایه های غول پیکر و کهکشان آسای سرمایه داران می شود، آیا این مخوف ترین نوع دیکتاتوری نیست. سرمایه با پمپاژ لحظه به لحظه افکار، باورها، فرهنگ، ایدئولوژی، اخلاق، عادات، حقوق، مدنیت و همه سمومات پاسدار بقای خود به فضای اندیشه و آموزش توده های کارگر، با سیستم آموزشی خود  و با همه ساز و کارهای دیگر، برای چگونه اندیشیدن، به چه باور داشتن و تمامی چند و چون شعور و شناخت کارگران نسخه می نویسد و بساط مهندسی پهن می کند. آیا این دهشتناک ترین دیکتاتوری ها نیست. این رشته سر دراز دارد. دیکتاتوری سرمایه علیه طبقه کارگر در گلوله باران اعتصاب ها، حمام خون اعتراض ها، در زندانی ساختن معترضان، در جلوگیری از وقوع مبارزات و راه پیمایی ها قابل توصیف نیست. آنان که فقط به این ها می پردازند، آگاهانه برای استتار دیکتاتوری جنایت آمیز سرشتی سرمایه به هر فریب کاری و جنایتی دست می زنند. دیکتاتوری و قهر بورژوازی در سلول، سلول نظم اقتصادی، سیاسی، حقوقی، مدنی و فرهنگی جامعه سرمایه داری بر طبقه کارگر تحمیل می شود.

در مقابل دیکتاتوری سرمایه به معنا و مفهوم عینی و زمینی که گفته شد طبقه کارگر نیز سوای اعمال هر چه وسیع تر، آگاهانه تر، مؤثرتر و ژرف تر دیکتاتوری هیچ راه دیگری ندارد. دیکتاتوری پرولتاریا به این معنی اصلا مسأله ای مربوط به روزهای بعد از سرنگونی قدرت سیاسی بورژوازی نیست. بالعکس امر حیاتی مبارزه طبقاتی کارگران در تمامی پیچ و خم ها و فراز و فرودهای این کارزار است. نفی دیکتاتوری در اینجا سوای جایگزینی صریح و عریان مبارزه طبقاتی با سازش طبقاتی هیچ معنای دیگری ندارد. کارگر در تمامی میدان ها و عرصه ها که بالاتر نام بردیم باید دیکتاتوری و قهر عمیقا انسانی، رادیکال، انقلابی و رهایی آفرین خویش را علیه دیکتاتوری و قهر ضد انسانی، ارتجاعی، منحط و وحشت آفرین سرمایه داری به کار گیرد. در غیر این صورت چیزی به نام مبارزه طبقاتی وجود نخواهد داشت و وجود پیدا نخواهد کرد. سرمایه داران با تمامی قدرت قهر اقتصادی، پلیسی، نظامی، فرهنگی، ایدئولوژیک، سیاسی، مدنی خود و با توسل به کل زرادخانه های قهر و سرکوب و دیکتاتوری طبقاتی خود می کوشند تا بهای نیروی کار کارگران را در نازل ترین سطح نگه دارند، توده کارگر برای داشتن خورد و خوراک خود مجبور به پیکار، مجبور به اعتصاب و مجبور به از کار انداختن چرخه تولید سرمایه است. این دقیقا اعمال دیکتاتوری است. پرولتاریا در اینجا باید و حتما باید اعمال قدرت کند، باید دیکتاتوری بورژوازی را با دیکتاتوری خود در هم شکند. دیکتاتوری طبقه سرمایه دار پاسدار رابطه گرسنه سازی و پرتاب انسان های کارگر به ورطه فقر و فلاکت و بیماری و بی داروئی و بی آموزشی و همه اشکال سیه روزی است. پرولتاریا با قدرت روز خود و به میزان این قدرت لاشه شوم این دیکتاتوری را به عقب می راند، اعتصاب می کند، اعمال قدرت می نماید، مجاری تولید اضافه ارزش و سرمایه را مسدود می سازد، این دیکتاتوری درست در نقطه متضاد اولی، دیکتاتوری ضد گرسنه ساختن انسان ها، ضد فقر و نداری و بی بهداشتی و آوارگی و کارتن خوابی و در گور خوابیدن آدم ها است. دیکتاتوری نخست تا مغز استخوان ارتجاعی، انسان ستیزانه، پلید و منحط است. دیکتاتوری دوم رهائی بخش، در اوج تعالی انسانی، شرافتمندانه و بسیار مقدس است. طبقه سرمایه دار با مشاهده یک ریال کاهش نرخ سود خود فوج، فوج و هزار، هزار کارگران را راهی برهوت گرسنگی و مرگ ناشی از نداری می سازد. پرولتاریا در مقابل این جنایت مقاومت می کند، قدرت خود را وارد میدان می نماید، این قدرت را مشروط به اینکه در گورستان رفرمیسم و اتحادیه گرایی و سندیکا سازی و مبارزه قانونی دفن نکرده باشد، علیه تصمیم صاحبان سرمایه اعمال می کند، چرخ تولید سرمایه را متوقف می سازد، دیکتاتوری را با دیکتاتوری پاسخ می گوید. جنس این دیکتاتوری ها حامل بنیادی ترین ضدیت ها است. نقش اولی قتل عام خورد و خوراک و آزادی ها و حقوق انسان ها و سوزاندن آدم ها در کوره های فقر و آوارگی است. دومی بالعکس تضمین کننده حیات و بقا و شرف و حیثیت شریف ترین انسانها است. پرولتاریا خواستار متحد نمودن و متشکل ساختن قدرت پیکار ضد سرمایه داری خود است. بورژوازی در مقابل این خواست طبقه کارگر یا توپخانه های عظیم نظامی خویش را راه می اندازد، یا ارتش ارتجاعی اتحادیه آفرینی و سندیکا سازی را به سراغ توده های کارگر می فرستد، پرولتاریا برای دفع این خطرآفرینی های سرمایه مجبور به اعمال دیکتاتوری است. او دست به کار برپایی شوراهای ضد سرمایه داری می شود و از درون این شوراها قدرت خود را هر چه وسیع تر علیه سرمایه داران و دولت آن ها به کار می گیرد. هر دو سوی ماجرا در حال اعمال دیکتاتوری هستند، یکی این دیکتاتوری را برای حمام خون هر چه آزادی و حقوق انسانی  است می خواهد، دیگری آن را سلاح دفع و رفع این حمام خون می بیند.

کل روابط میان دو طبقه اساسی جامعه سرمایه داری این گونه است. بورژوازی هر کجا سخن از آزادی و حق می گوید کشتار واقعی آزادی ها و حقوق انسانی کارگران را دیکته و اعمال می کند. کارگر بودن را، برده مزدی بودن را عین آزادی، حق و کمال اختیار آدم ها می بیند، پرولتاریا روایت خود را از حق و آزادی دارد. رهائی از شر کار مزدی را حیاتی ترین شرط آزادی و حق بدیهی و انسانی خود می داند. طبقه سرمایه دار وجود سرمایه داری را با وحشیانه ترین دیکتاتوری ها بر توده های کارگر تحمیل می کند و کارگران برای خلاصی از این جهنم سوای به کارگیری قدرت متشکل شورایی ضد سرمایه داری خود و اعمال آن بر سرمایه راه دیگری ندارد. کل این مناسبات پهنه آرایش قوای طبقاتی، جنگ طبقاتی، اعمال قدرت طبقاتی و لاجرم دیکتاتوری طبقاتی در مقابل همدیگر است. سرنگونی دولت بورژوازی و انقلاب تنها لحظه ای از این فرایند است. پرولتاریا سرنگونی ماشین دولتی سرمایه را دستور کار می کند تا موجودیت تاریخی سرمایه داری را در هم پیچد، تا برنامه ریزی شورائی سوسیالیستی کار و تولید و لغو کار مزدی را جایگزین وضع موجود کند. این کار با مقاومت سرتاسری و تا پای جان کل بورژوازی مواجه خواهد بود. پیداست که توده های کارگر نیز سوای اعمال قدرت، اعمال دیکتاتوری ضد کار مزدی، شورش علیه دیکتاتوری خواستار بقای کار مزدی چاره ای نخواهند داشت. دیکتاتوری پرولتاریا دیکتاتوری علیه وجود مناسبات سرمایه داری، علیه مقاومت مالکان سرمایه برای حفظ مالکیت خویش، علیه تمامی اشکال تلاش سرمایه داران برای پاسداری از رابطه خرید و فروش نیروی کار است. طبقه کارگر هیچ نوع دیکتاتوری علیه هیچ انسانی به جرم اینکه سرمایه دار بوده است، به جرم اینکه خواستار بقای سرمایه داری است، به جرم اینکه دولتمرد سرمایه بوده است، به جرم تقدیس مالکیت خصوصی، به جرم تبلیغ و ترویج و اشاعه افکار مدافع سرمایه داری، به جرم برپایی تظاهرات و راهپیمایی در حمایت از مناسبات کار مزدی، به جرم پای بندی شدید ایدئولوژیک، سیاسی و مرامی به قداست سرمایه داری و به هیچ جرم مشابه دیگر اعمال نمی کند. در هیچ کدام این عرصه ها، نه فقط به هیچ دیکتاتوری روی نمی نهد که هیچ کدام آن ها را اساسا جرم نمی داند و مصداق لفظ جرم نمی پندارد. دیکتاتوری پرولتاریا نظم انسانی جامعه ای است که شالوده آن بر دخالت گری گسترده، سراسری، آزاد، آگاه، اثرگذار، خلاق و نافذ کلیه آحاد اهالی در کلیه مسائل مربوط به کار و تولید و زندگی اجتماعی، در چه تولید شود و چه تولید نشود، به چه میزان تولید گردد و سرنوشت این تولید چه باشد، استوار است. این دیکتاتوری پدید می آید تا به نیازهای گسترش، تثبیت، تعمیق، شکوفایی و تحقق هر چه کامل تر این دخالت گری های آزاد انسانی در همه این پهنه ها پاسخ گوید. تا نظم جاری جامعه ای باشد که سنگ بنای آن پیوند زدن رشد آزاد کل انسان ها به رشد آزاد هر انسان است. مضحک ترین و مبتذل ترین سخن این خواهد بود که عده ای پندارند چنین جامعه و چنین نظمی را می توان با زندان، خفقان، دستگیری و اعدام سرمایه داران به وجود آورد و حاکم ساخت. شعور آنها که دست به این فریب کاری ها می زنند، شعور بابک احمدی ها، توان دریافت تضاد ژرف ماهیتی میان دیکتاتوری طبقه کارگر و طبقه سرمایه دار را ندارد. معنای واقعی دیکتاتوری پرولتاریا در شناخت و شعور مارکس و همه فعالان کمونیسم لغو کار مزدی طبقه کارگر آنست که در بالا گفتیم. برای فهم دقیق واقعیت این پدیده در نگاه مارکس باید به تحلیل ها، داوری ها و نظرات او در باره «کمون پاریس» رجوع نمود. کمون جلوه مستعجل اما بسیار خیره کننده ای از درخشش دیکتاتوری پرولتاریا بر کرانه های زندگی بشر بود. کمون ماشین دولتی سرمایه را در هم شکست و تصمیم گیری در امور اقتصادی و سیاسی و اجتماعی اهالی را به « یک نیروی اجرایی و عمل کننده یعنی اجرایی و قانونگذار» متشکل از نمایندگان توده وسیع کارگر سپرد. کمون بساط ماشین دولتی بالای سر جامعه و کارگران را جمع کرد، بر جدایی سیاست گذاری از تولید، جدائی قانون گذاری از فعالیت روزمره برای تولید مایحتاج معیشتی و رفاهی مهر باطل کوبید. برنامه ریزی و رتق و فتق امور اجتماعی را کاری در کنار همه کارهای روزمره اعلام نمود. سهم عناصر دخیل در این فعالیت ها و مأموریت ها را بر اساس میانگین سهم سایر توده های کارگر تعیین کرد. کمون تصریح نمود که کل نمایندگان مأمور اجرای این امور در هر لحظه و هر زمان با تصمیم جمعی توده کارگر قابل عزل فوری هستند. ارتش و پلیس رسمی را از میان برداشت، تمامی امتیازات را لغو کرد. در کنار انحلال کل نیروهای سرکوب فیزیکی، ماشین سرکوب فکری سرمایه، دستگاه کلیسا و کشیشان را دور ریخت و پرداخت هر ریال حاصل کار توده های کارگر به آنان را ممنوع ساخت. ورود تمامی آحاد اهالی به مؤسسات آموزشی را به طور کامل رایگان نمود. « نه تنها آموزش را در دسترس همگان قرار داد، که علم را نیز از قید زنجیرهای اسارت پیشداوری های طبقاتی و قدرت حکومتی آزاد ساخت» همه هیأت های دادرسی، حقوقی و قاضیان را به صف کارگران عادی راند و آنها را در برابر توده کارگر پاسخگو کرد. کمون حکومت مستقیم توده های تولید کننده شد. برای اولین بار زنان را به صورت فعال و اثرگذار و نافذ در کنار مردان وارد حوزه تصمیم گیری، سیاست گذاری و رتق و فتق امور نمود. کموناردها همه این کارها را ظرف چند هفته انجام دادند و در مقابل چشمان خیره استثمار شوندگان و فرودستان دنیا افق تازه ای برای چگونه زندگی کردن باز ساختند. کمون پاریس رخساره تابناک شکل حاکمیت و به قدرت رسیدن توده های کارگر بود. مارکس بارها تصریح کرد که شیوه استقرار حاکمیت و اعمال قدرت کارگران را از کموناردها آموخت. آنچه کارگران پاریس در روزهای حیات کمون انجام دادند، به طور قطع دیکتاتوری علیه اساس سرمایه داری بود، اما آنها این دیکتاتوری را علیه هیچ انسانی به جرم اینکه سرمایه دار بوده است اعمال نکردند. « راز حقیقی کمون این بود. این اساسا حکومتی بود از آن طبقه کارگر، زائیده نبرد طبقاتی تولید کننده بر ضد طبقات بهره مند از تملک، کمون شکل سیاسی سرانجام به دست آمده ای بود که رهایی اقتصادی کار از قید سرمایه توسط آن ممکن و محقق می شد» بابک احمدی با بی شرمی خاص یک نماینده فریب کار ارتجاع بورژوازی از « منحط بودن دیکتاتوری پرولتاریا» می گوید، او دیکتاتوری بورژوازی، دیکتاتوری همه احزاب چپ نمای طبقه سرمایه دار، دیکتاتوری بورژوازی اردوگاهی را با شناعت تمام دیکتاتوری پرولتاریا می خواند!!!. آنچه را ارتجاع بورژوازی زیر نام چپ، کارگر و کمونیسم علیه طبقه کارگر دنیا اعمال کرده است، الگوی مارکسی دیکتاتوری پرولتاریا القاء می کند تا از این طریق رسم خدمت گذاری به آستان سرمایه به جا آرد و برای ماندگاری نظام بردگی مزدی ایفای نقش کند.

جلوه های ظهور و نطفه بندی دیکتاتوری پرولتاریای در منظر مارکس را تا جایی که به روزهای پس از سقوط قدرت سیاسی بورژوازی مربوط است می توان در لا به لای اقدامات و کارهای خیره کننده انسانی کموناردها دید. سخن مارکس در باره دیکتاتوری پرولتاریا را باید در تعریف او از خود پرولتاریا فهمید. «طبقه ای با قید و بندهای اساسی که اضمحلال همه طبقات است. عرصه ای که به علت رنج همگانی اش از خصلت همگانی برخوردار است، که طالب حق ویژه ای نیست زیرا ناحقی که بر او روا می شود نه یک ناحقی ویژه بلکه ناحقی عمومی است. عرصه ای از جامعه که دیگر نمی تواند خواهان عنوانی تاریخی باشد مگر اینکه این عنوان، عنوانی انسانی باشد… و بالاخره عرصه ای که نمی تواند خود را رها کند مگر اینکه خود را و در نتیجه سایر عرصه های جامعه را رها کند. در یک کلام عرصه ای که ضایع شدن کامل انسانیت است و در نتیجه تنها می تواند با احیاء کامل انسانیت خود را احیاء کند. این انحلال جامعه به مثابه یک طبقه، ویژه پرولتاریا است» بابک احمدی هزاران بار این عبارات مارکس را خوانده است اما هیچ گاه و در هیچ لحظه ای به فکرش که فکر ارتجاع بورژوازی است خطور ننموده است که طبقه ای با این هستی اجتماعی، دیکتاتوری را برای چه می خواهد و معنای دیکتاتوری او چه می تواند باشد. طبقه ای که رهایی او از شر استثمار و دیکتاتوری و بی حقوقی، در گرو محو وجود طبقات، در گرو امحاء هر گونه ناحقی و بی حقوقی، در گرو محو کامل دولت و هر قدرت بالای سر انسانها، در گرو رها ساختن کامل کل بشریت، در گرو محو کامل جدائی انسانها از کار و محصول کار خود، در گرو پایان دادن به هر میزان جدائی هر انسان از پویه تعیین سرنوشت زندگی خویش است، چنین طبقه ای دیکتاتوری را برای چه می خواهد؟ اگر این دیکتاتوری ساز و کار برپایی جامعه ای با این شاخص ها است چه کسانی از آن وحشت دارند؟. جواب روشن است. این فقط بابک احمدی ها و کل ارتجاع درنده بورژوازی است که قلبشان از کینه و نفرت نسبت به مارکس، پرولتاریا و نقش و قدرت و میدان داری کارگران مالامال است.

به سراغ بخش دیگری از بحث بابک احمدی برویم. به آنچه که او آن را داروی همه دردهای بی درمان، نقطه شروع، رجوع و ختم هر جنبش خواستار بهبود زندگی بشر یا کلید تمامی قفل های بسته تاریخ نامیده است!! به دموکراسی پردازیم. دموکراسی چیست؟ آنچه با این نام شناخته شده و مستقل از این یا آن تعبیر، مستقل از صور ساخته رؤیاها، لباس واقعیت پوشیده است، چگونه توصیف می شود و با کدام مؤلفه ها قابل تعریف و تشریح است. دموکراسی در دوردست ترین ستیغ تعالی خود شکلی و فقط شکلی از برنامه ریزی نظم سیاسی، حقوقی، مدنی، ایدئولوژیک و اخلاقی نظام بردگی مزدی است. دموکراسی پاسدار فریبکار، چند چهره و افسونگر این نظام است. بنیاد آن بر حق رأی «آزاد» از همه لحاظ دروغین شهروندان استوار است. شهروندانی که اکثریت غالب آنها فروشنده نیروی کارند و سوای این کالا هیچ وسیله، ساز و کار یا تضمینی برای هیچ روز بقای عمر خود ندارند. پیام دموکراسی به توده های کارگر دنیا که در شرایط روز قریب ۷۵ درصد سکنه کره زمین را تشکیل می دهند آنست که پای صندوق های رأی آیید و در کمال «آزادی» نمایندگان «بر حق» و «شایسته» خود را «انتخاب» کنید!!. آزادی در اینجا هم تحریف و هم بمباران آزادی واقعی کارگر، مسخ و محو بنیاد آزاد بودن واقعی انسان است. در قلمرو یا زیر بیرق این «آزادی»!! کارگر مجبور است که تمامی امکان ایفای نقش، کل ظرفیت دخالت گری و همه قدرت تأثیر گذاری خود در تعیین سرنوشت کار و تولید و زندگی اجتماعی خود را به سرمایه واگذار کند، کل این آزادی ها و حقوق را بسیار «آزادانه»،«برحق» و با کمال میل و رضا!! تسلیم طبقه سرمایه دار نماید. او با رأی بسیار «آزاد»!! خود احزاب یا افرادی را بر اریکه قدرت و سیاستگذاری و تصمیم گیری و برنامه ریزی می نشاند و خود بسیار «راضی»!! و «آزاد»!! به رابطه خرید و فروش نیروی کار، رابطه تولید اضافه ارزش، رابطه جدائی خود از کار خویش، رابطه سقوط کامل خود از هر نوع دخالت گری و اعمال اراده بر پویه تعیین سرنوشت کار و تولید و زندگی باز می گردد. کارگر در جریان وقوع انتخابات بسیار « آزاد» و دموکراتیک «نمایندگان» خود را انتخاب می کند و نمایندگان وی از همان لحظه «انتخاب» با اتکاء به آراء حاصل از «انتخابات» دموکراتیک  شروع به ایفای نقش و ادای دین می نمایند اما نقش و رسالت و موضوع نمایندگی آنها چیست؟ پاسخ بسیار روشن تر است. حتی بابک احمدی هم آن را خوب می داند، هر چند که رسالت و اهتمام طبقاتی او انداختن پرده بر این جواب بسیار عیان است. « نمایندگان منتخب» محصول انتخابات «آزاد» و دموکراتیک باید نظم اقتصادی، سیاسی، مدنی، حقوقی، فرهنگی، دیپلوماتیک، پلیسی، امنیتی و همه چیز چرخه تولید و ارزش افزایی سرمایه اجتماعی کشور را برنامه ریزی کنند و پاسدار آهنین عزم اعمال این نظم ضد انسانی بر شرایط کار و استثمار و زندگی توده های کارگر باشند. همان توده هایی که با فراخوان دموکراسی و با دخیل بستن به امام زاده فریب دموکراسی پای صندوق های رأی رفته اند و خیلی « آزاد» و دموکراتیک «نمایندگان «راستین» خویش را انتخاب کرده اند!!! پرسش بعدی این است که تأثیر و موضوعیت کار این نمایندگان «منتخب» در زندگی انتخاب کنندگان کارگر چه خواهد بود. جواب این سؤال از اولی هم روشن تر است و کارگران دنیا نسل بعد از نسل، واقعیت آن را با گوشت و پوست و استخوان، به اندازه کافی لمس کرده اند. کل گرسنگی، فقر، آوارگی، جنگ، بی داروئی و بی درمانی، بی آموزشی، کارتن خوابی، فلاکت، ستم، اعتیاد، فحشاء، قتل عام ها و بربریت های مولود وجود سرمایه داری را بر زندگی خود و هم زنجیران بار بینند. معنای دموکراسی این است و دموکراسی در رفیع ترین قله توسعه و تکامل و زلالیت «انسانی» خود سوای این هیچ چیز دیگر نیست. سایر ستون های دموکراسی را آزادی مطبوعات و بیان، حق تشکیل حزب و سندیکا و انجمن و اتحادیه، حق برگزاری تظاهرات خیابانی و اجتماعات اعتراضی، حق اعتصاب و دست کشیدن از کار تشکیل می دهد. کلیه این حقوق و آزادی ها بنیاد وجود و مشروعیت خود را از سلب ریشه ای و هویتی آزادی ها و حقوق واقعی توده های کارگر و استثمار شونده و فرودست می گیرند. کارگران «حق دارند» و «آزادند» که حزب تأسیس نمایند و اتحادیه بر پای دارند، اما فقط برای اینکه نمایندگان خود را راهی پارلمان سازند، برای اینکه با سرمایه داران بر سر حدود بهای نیروی کار، بر سر پای بندی بی قید و شرط به برده مزدی بودن، بر سر چگونگی تداوم این بردگی ذلت بار، بر سر شیوه و شکل امرار معاش در سیطره حاکمیت سرمایه، بر سر نوع این مسائل وارد گفتگو گردند. آن ها حق دارند و کاملا آزاد هستند!! که متشکل شوند، صرفا به این خاطر و با این شرط که تشکل خویش را محل کفن و دفن کامل هر میزان قدرت ضد سرمایه داری خود سازند. حق دارند و آزاد هستند که حزب بسازند و اتحادیه به وجود آورند اما فقط در این راستا که کل قدرت طبقاتی آنها به قانون سرمایه، قانون ارزش، قانون تولید اضافه ارزش، قانون حاکمیت و جاودانگی سرمایه، قانون جدایی کامل کارگر از کار و محصول کار و پویه تعیین سرنوشت زندگی خود قفل و زنجیر شود. دموکراسی این است و در کل تاریخ سرمایه داری، در هر نقطه جهان که مستقر شده است و مقام نظم سرمایه را احراز کرده است فقط چنین بوده است. حتما گفته خواهد شد که بالاخره در برخی ممالک موسوم به جوامع دموکراتیک و به طور مثال چند کشور اروپای شمالی و غربی کارگران به برخی امکانات رفاهی و سطح معینی از خورد و خوراک و پوشاک و مسکن و بهداشت و آموزش و درمان دست یافته اند. دستاوردهایی که در ممالک زیر مهمیز دیکتاتوری های عریان بورژوازی نصیب کارگران نگردیده است. این حرف واقعیت دارد اما واقعیتی که مالامال از وارونه پردازی، دروغ، تحمیق و شستشوی مغزی انسان ها است. من در این مورد به مناسبت های مختلف مطالبی را گفته یا نوشته ام. در اینجا به هیچ وجه قصد تکرار آن ها را ندارم. فقط به یادآوری چند نکته کوتاه بسنده می کنم.

  1. آنچه کارگران چند کشور اروپایی در طول قرن بیستم در قیاس با توده های کارگر سایر جاهای دنیا کسب کرده اند هیچ ربطی به بود و نبود دموکراسی در این جوامع نداشته است. درست همان گونه که هر نوع انتساب و ارجاع آنها به رشد غول آسای صنعتی این بخش جهان سوای فریب و تحمیق هیچ چیز دیگر نیست. ماجرا بالعکس است. هم سطح معین رفاه اجتماعی و هم آزادی ها و حق و حقوق مدنی رایج در این کشورها در دوره مورد گفتگو، محصول مستقیم تعرضات، سرکشی ها و فتوحات جنبش کارگری، محصول «گشت و گذار شبح کمونیسم» در بالای سر بورژوازی اروپا در قرن نوزدهم، محصول خیزش عظیم تاریخی و تاریخ ساز کموناردها، دستاورد سترگ انترناسیونال سازی طبقه کارگر، نتیجه قهری نقش آفرینی های کارگران فرانسه در انقلاب ژوئن، محصول همه اینها و بالاخره حاصل رعب و وحشت بسیار خرد کننده دیرپایی بود که جنبش کارگری روسیه به رغم فشار فاجعه بار راه حل های سرمایه سالار لنینی بر گرده طبقه سرمایه دار جهانی بار کرده بود. نه فقط برای نمایندگان ارتجاع بورژوازی از جنس بابک احمدی که حتی برای اکثریت قریب به اتفاق فعالین امروز جنبش کارگری جهانی نیز دشوار است که وحشت و دهشت غیرقابل توصیف بورژوازی فرانسه در روزهای پرشکوه میدان داری کموناردها، یا طول و عرض هراس و یأس دولتهای سرمایه داری دنیا در زمان وقوع انقلاب اکتبر نسبت به بقای بردگی مزدی را به حساب آورند. بورژوازی اروپا زیر فشار سنگین این وحشت ها چاره کار را عقب نشینی در مقابل جنبش کارگری دید. نوعی عقب نشینی که قبول سطح معینی از معیشت و رفاه کارگران چند کشور اروپایی غرامت قهری آن بود. نکته دیگری هم در همین جا نیازمند گفتن است. سرمایه داران اروپا در شرایطی به این عقب نشینی تن دادند که سوای استثمار بربرمنشانه و سبعانه طبقه کارگر کشورهایشان رودهای خروشان اضافه ارزش های حاصل استثمار کارگران دنیا نیز به حوزه ارزش افزائی سرمایه های آنان سرریز می شد.
  2. طبقه کارگر اروپا غرامت میدان داری کموناردها، انترناسیونال اول، سایر فتوحات قرن نوزدهمی خود، غرامت تاخت و تاز ضد سرمایه داری توده کارگر روسیه را گرفت و متعاقب آن در نهایت گمراهی و تسلیم پذیری به امام زاده دموکراسی دخیل بست. قدرت پیکار طبقاتی خود را در قبرستان رفرمیسم و راهبردهای سوسیال دموکراسی دفن کرد. غرامت مبارزه طبقاتی کموناردها و نسل پیش خود را گرفت و طومار مبارزه طبقاتی خود را در هم بست. حادثه سیاهی که روند تاریخ را دستخوش تغییر نمود، به بقای سرمایه داری مجال و به طبقه سرمایه دار جهانی امکان داد تا کل سبعیت ها و بربریت های ذاتی نظام بردگی مزدی را در طول قرن بیستم و سال های مدید بعد از آن بر سر توده های کارگر کل جهان آوار سازد. بابک احمدی حق دارد که این گونه مداح و ثناخوان دموکراسی باشد. دخیل بندی پرولتاریای اروپا به دموکراسی، برای طبقه ایشان حبل المتین هستی و کلید ساحره قفل بقا بوده است.
  3. جنبش کارگری اروپا با بستن دخیل به دموکراسی، دفن قدرت طبقاتی خود در برهوت آفرینی های سوسیال دموکراسی و رفرمیسم اتحادیه ای، تمامی توان خود برای حراست از همان غرامت ها را هم از دست داد. بورژوازی با وقوع هر بحران، با مشاهده هر میزان کاهش نرخ سود خود رعب انگیزترین تهاجمات را علیه زندگی کارگران سازمان داد و هر روز سازمان می دهد. سوئد مظهر تکامل یافته ترین شکل دموکراسی مورد منقبت بابک احمدی است. طبقه کارگر همین جامعه در طول ۲۵ سال اخیر بیش از یک سوم مدارس خود را از دست داده است!!. خورد و خوراک، پوشاک و مسکن او به کرات سلاخی شده است. دارو، درمان، رفاه و آنچه روزی به یمن دهشت بورژوازی از کمون پاریس ها و برپایی انترناسیونال اول ها به دست آورده بود، اینک در نهایت زبونی از دست داده است و در حال از دست دادن است.
  4. آنچه در بالا پیرامون دموکراسی گفتیم، واقعیت این شکل نظم سیاسی و حکومتی، در متعالی ترین حالت خود، در پیشرفته ترین و تکامل یافته ترین دموکراسی ها است. تکلیف دموکراسی بابک احمدی بسیار روشن است و همگان آن را می دانند. احمدی مداح و ستایش گر دموکراسی اسلامی حسن روحانی، محمد خاتمی و اصلاح طلبان حکومتی است. او ثناگوی نوعی از دموکراسی وحشت و دهشت دینی بورژوازی است که امامان و قافله سالاران اصلاح طلبش شریک مستقیم و صاحب نقش کشتار وحشیانه هفت هزار انسان در طول دو روز در سال ۶۷ و کل کشتارهای دولت اسلامی سرمایه اند. او ستایش گر بی شرم آن دموکراسی است که نظریه پردازان و بانیانش، در زمره پیش قراولان واقعی بنیانگذاری یکی از درنده ترین، جنایتکارترین و بشرستزترین رژیم های تاریخ سرمایه داری هستند. بابک احمدی بارها حتی حسن روحانی را به خاطر پاسداری از حریم دموکراسی مورد ستایش قرار داده است!!!. در سناریوهای مضحک انتخاباتی به دفاع از یک بخش درنده بورژوازی در مقابل بخش درنده دیگر برخاسته است و در این راستا به تمامی فریب کارها و شیاد منشی ها دست یازیده است. بابک احمدی مدیحه سرای دفاع روحانی از حقوق زنان!!! است و با بیشترین شناعت و بی شرمی این جرثومه شوم آپارتاید جنسی، زن ستیزی و زن کشی را قهرمان ضد تبعیضات جنسی نامیده است، روایت وی از حقوق زن و برابری جنسی روایت مراجع دینی اصلاح طلب بورژوازی است.

ماجرای دموکراسی از جمله دموکراسی نسخه پیچی بابک احمدی را در همین جا رها کنیم و به سراغ بحث های تخصصی!! ایشان در پهنه بازشناسی انقلاب اکتبر، مسائل مختلف مربوط به آن و کجراهه آفرینی های نیروهای سیاسی، اجتماعی مستولی بر رخدادهای آن دوره رویم. احمدی می گوید:

« سه انحراف از بدو تسخیر قدرت توسط بلشویک ها پدید آمد و نابودش کرد. سه ایده و رویکرد عملی استوار بر این، به واقع گسست از اندیشه های رادیکال قرن ۱۹ و فکرهای مارکس بود و در نهایت نتیجه ای تراژیک به بار آورد، زیرا امیدها و آرزوهای زیادی بر باد رفت و نسل هایی در این راه در زندان شکنجه و اعدام شدند»

بابک احمدی سپس به شرح این سه انحراف مهلک می پردازد. جایگزینی نقش توده ها با رهبران در کار آزاد سازی طبقه کارگر، دیکتاتوری پرولتاریا و بالاخره سوسیالیسم در یک کشور موضوعاتی هستند که سه ضلع مثلت انحراف را از دید وی می سازند. او از مسأله « آزادی طبقه کارگر به دست کیست» و چگونه باید صورت  گیرد، شروع می نماید، به مشاجرات میان لنین و منشویکها بر سر مسأله ای به نام «سانترالیسم دموکراتیک» رجوع می کند. حرف های لنین در باره «اهمیت انتقال تجربه های پیکار از سلول های حزبی به رهبری»، «نقش ویژه رهبران در تبدیل این تجارب به راهبرد»، «اساسی بودن نقش حزب در موزون سازی ناموزونی های طبقه»!! را مورد تأیید قرار می دهد. نتیجه می گیرد که تمامی این ها خوب و درست  بودند اما وقتی به شرایط سازمان دهی رسیدند، نادرست شدند و اصل آزادی طبقه کارگر به دست خود طبقه را زیر سؤال بردند!!!

« این ایده درست است، انطباق آن به شرایط سازماندهی خطرناک بود. بالاخره می توانست  تصمیماتی بگیرد که اساسا بر پائین استوار نباشد. خطر بزرگتر این بود که حزب نقش بسیار بزرگی پیدا می کرد، زیرا خود را معرف پیشروترین بخش طبقه می دانست و بر این باور بود که بخش های دیگر باید خود را به یاری حزب بکشند. اما ایراد  اصلی این جا پیدا شد که چه کسی معرف این پیشرفته ترین بخش حزب است؟ لنین می گفت خودش و بلشویک ها یعنی کسانی که اکثریت را در کنگره ۱۹۰۳ در لندن و بروکسل آوردند و کلمه بلشویک نیز در روسی یعنی اکثریت اما ایده خطرناکی را دنبال می کرد. برخی احزاب پیشروند و صدای پیشگامان طبقه اند»!!!

احمدی در ادامه، به صورت ضمنی اشاره می کند که جناحهای مختلف حزب سوسیال دموکرات روسیه اهمیت تکالیف و اهداف بورژوائی انقلاب ۱۹۰۵ را بسیار خوب درک کردند!! ایراد کار در این گذر نیز فقط بی مهری لنین به اعجاز دموکراسی و تقلیل نقش توده ها بود!!. این نکته گفتنی است که گوینده این حرف ها در گذشته های دور، در سال های رونق دیکتاتوری ستیزی و «ضد امپریالیسم» ناسیونالیستی کنفدراسیونی، مرید تروتسکی بوده است، اما امروز در شرایط کسادی آن بازار و رواج دموکراسی خواهی، بر مراد سابق خود نیز خرده می گیرد که ناروا به یک «فرض سست» آویخت و خواستار جایگزینی نقش بورژوازی با طبقه کارگر در پیشبرد تکالیف انقلاب دموکراتیک شد!!!

«انقلاب ۱۷۸۹ فرانسه صد سال بعد منجر به یک جمهوری پایدار شد. هیچ انقلاب بورژوا دموکراتیکی نیست که تمام تکالیفش بلافاصله برآورده شود. روسیه نیز چنین بود. بنا بر این نمی توان از آن نتیجه گرفت که برآوردن این تکالیف به عهده طبقه دیگری یعنی طبقه کارگر است که باید قدرت سیاسی را بگیرد. وقتی ۱۹۱۷ انقلاب روسیه به ثمر رسید قدرت سیاسی در دست بلشویک ها بود که حالا تروتسکی نیز به آنها پیوسته بود، اما تکلیف حل نشد…» ضلع دوم مثلث انحراف بلشویسم، لنین و انقلاب اکتبر در محاسبات بابک احمدی ایده «مخوف» دیکتاتوری پرولتاریا است!!! و بالاخره سومین ضلع مثلث او ایده برقراری «سوسیالیسم در یک کشور» است. ایده ظاهرا مهلک و مخربی که در کنار دو ایده دیگر، بلشویک ها و لنینیست ها را وا داشت تا دست به جنایت زنند، حمام خون راه اندازند، دموکراسی را قتل عام کنند، تاریخ را تباه سازند و روزگار بشریت را سیاه نمایند!!! بابک احمدی به دنبال بازشناسی ماجرای اکتبر و نقش بلشویسم، بار دیگر به مارکس بر می گردد. این بار کار را تمام کند. مارکس را به جرم تقلیل ابهت و اهمیت دموکراسی و به جرم طرح دیکتاتوری پرولتاریا، بر صلیب «نقد» خود آونگ می کند!! « وظیفه ما این است که نه از دیدگاه ارتجاعی و لیبرالی و نه از دیدگاه مدافع سرمایه داری و دیدگاه منافع آدم های دزد و چپاول گر، بلکه از دیدگاه منافع توده ها بار دیگر این تجربه را بازخوانی کنیم. اگر قرار است جامعه ای بهتر، انسانی و جامعه ای با آزادی برای همه مردم بسازیم باید درس بگیریم. بلشویکها دموکراسی را نفهمیدند. مارکس هم نمی فهمید و معتقد بود که مزخرفات و مهملات پارلمانتاریستی ذهن توده ها را عقب انداخته است»

این ها حرف های بابک احمدی در پهنه بازکاوی انقلاب اکتبر و نقش نیروهای اجتماعی و طبقاتی دخیل در آن است. اگر بنا شود میان آشفته گویان و تناقض بافان دنیا مسابقه ای بر گزار شود، بعید است که فردی قادر به گرفتن سبقت از گوینده مطالب بالا باشد. منظور من از آشفته فکری در اینجا مطلقا بنمایه ارتجاعی و عمیقا سرمایه سالار درک ایشان از گفته های مارکس یا شناخت او از نقش بلشویک ها و حوادث پیش و پس انقلاب اکتبر نیست. در باره بنمایه طبقاتی تحلیل ها و نقدهای وی توضیح خواهم داد. واژه آشفته گوئی را در رابطه با کوه تناقضات آوار در حرفهایش، در همین سخنرانی کوتاه به کار می برم. ایشان راستی، راستی باور دارد که ریشه کل آنچه در روسیه سال های ۱۹۰۰ تا وقوع انقلاب اکتبر رخ داد، ریشه شکست انقلاب و حوادث بعد از آن، ریشه استیلای کمونیسم اردوگاهی بر بخش عظیم جنبش کارگری جهانی، ریشه کل فاجعه های ناشی از شکست اکتبر در طول قرن بیستم و بعد آن، ریشه تمامی اینها فقط در یک چیز بوده است. در بی اعتنایی لنین به دموکراسی و اینکه او، یاران و جانشینانش به حق رأی آزاد و دموکراتیک توده ها، وقع لازم را نگذاشتند!! صدر و ذیل ریشه بینی ها و ریشه یابی های احمدی این است!!. لنین حقیقت را در جیب خود می دید، به جای همه تصمیم می گرفت، دموکراسی را پاس نمی داشت، خودش را کمونیست و مابقی را بورژوازی می خواند و همین صفات مذموم و خلقیات نادرست منشأ و موجد تمامی فاجعه ها گردید!!!! بعید به نظر می رسد که هیچ نیازی بحث پیرامون ابتذال و متافیزیکی بودن این نوع «تحلیل ها» باشد. اما آوار تناقضات موجود در این به اصطلاح «تحلیل» به این حد محدود نیست. احمدی در همین سخنرانی دو ضلع مهم مثلث ابداعی خود پیرامون  انحرافات بلشویکها را فاصله گیری از نظرات مارکس و راهبردهای مارکسی مبارزه می داند، سرسختی لنین در تحمیل ایده سانترالیسم دموکراتیک و بسط آن به مسأله تشکیلات را پشت کردن به سخن مارکس در باره نقش طبقه کارگر در رها سازی خود می یابد. ایده «سوسیالیسم در یک کشور» را هم طبیعتا نقض نظرات مارکس می پندارد. با همه اینها و به رغم تأکید بر افتراق میان بلشویک ها و گفته های مارکس در مورد نقش طبقه کارگر، به رغم دعوی باور!! به فرار مارکس از قبول تقدم رأی نخبگان حزبی بر نقش کارگران درگیر پیکار، به رغم همه این ها، فقط چند سطر این طرف تر ریشه تمامی فاجعه ها را در وجود مارکس می یابد!!! کاربرد لفظ دیکتاتوری پرولتاریا توسط مارکس را سرچشمه واقعی همه رخدادهای شوم قرن بیستم می نامد!!!. بحث تناقضات را تمام کنیم و به حلقه های اصلی « تحلیل های» بابک احمدی، به بنمایه طبقاتی عمیقا ارتجاعی تحلیل های او نظر اندازیم.

شالوده نقد احمدی بر بلشویسم، بر آنچه در روسیه ۱۹۰۲ به بعد رخ داد، بر راهبردهای لنینی مبارزه طبقاتی، بر قدرت سیاسی میراث دار انقلاب اکتبر، بر کمونیسم بورژوایی اردوگاهی، بر همه این ها فقط یک چیز است. اینکه دموکراسی دچار کم و کسر بوده است!!! نقد دموکراتیک «لنینیسم» و قدرت سیاسی محصول اکتبر از همان روزهای انقلاب و حتی سال ها پیش از وقوع آن، در نقاط مختلف دنیا و بیش از همه در اروپا شروع به شکل گیری و بالیدن کرد. هیچ کدام این منتقدین از رزالوکزامبورگ و پانه کوک و شرودر و کرش گرفته تا پل متیک و هنری سیمون تا اخلاف امروزی آنها از نگاهی مارکسی و سرمایه ستیز به بررسی گمراهه های فاجعه بار مستولی بر جنبش کارگری روسیه و روند وقوع انقلاب اکتبر نپرداختند، همگی از زیج دموکراسی به رصد رخدادها روی نمودند اما بی انصافی بسیار دهشتناکی خواهد بود اگر نقدها، کالبدشکافی ها و حرف های افراد بالا را از جنس نقد امثال بابک احمدی به حساب آریم!!! خیل کثیر منتقدین مذکور تا نقد رادیکال مارکسی و سرمایه ستیز بلشویسم، لنین و رخدادهای قبل و بعد انقلاب اکتبر پیش نرفتند، اما آنها عموما انسانهای رادیکال، منادی قهر علیه سرمایه داری و پای بند آرمان رهائی بشر از شر این نظام بودند. نقد آنها زیر فشار آمیزه های باور به امام زاده بی اعجاز دموکراسی، توان کمک به هموار سازی بهتر راه پیکار طبقاتی توده های کارگر را کسب نکرد، اما آنان  در جستجوی یافتن این راه بودند و برای این کار می کوشیدند. در مورد بابک احمدی و همگنان همه چیز معکوس است. نقد احمدی بر لنین نه تنها هیچ شباهتی به هیچ میزان نقد سرمایه ستیز طبقه کارگر ندارد که فقط بازتاب وحشت و هراس ارتجاع بورژوازی از هر اندازه اعمال قدرت طبقه کارگر علیه پویه خودگستری، استقرار و بقای سرمایه داری است. برای درک بنمایه ارتجاعی انتقادات، تحلیل ها و اندیشه پردازی های ایشان باید دید که اولا رویکرد لنینی مبارزه طبقاتی عملاً و به طور واقعی چه بود و چه بر سر جنبش کارگری آورد، ثانیا بابک احمدی چه شناختی از «لنینیسم» دارد و از کدامین منظر به نقد آن می پردازد. نگاه بسیار کوتاهی به جنبش کارگری روسیه و نقش لنین و بلشویک ها در این جنبش، در شروع قرن بیستم بنمائیم.

طبقه کارگر روسیه سال ها، پیش از آن تاریخ پروسه پیکار خود علیه استثمار سرمایه داری، علیه سبعیت و ستم و جنایت صاحبان سرمایه و علیه استبداد مطلقه تزار را آغاز کرده بود. کارگران در همه شهرهای بزرگ و کوچک در حال مبارزه و اعتراض بودند، بانی و باعث گرسنگی ها، بدبختی و نکبت خود را هم فشار استثمار و بربریت سرمایه داران می دیدند و البته به حکم هستی اجتماعی و موقعیت معین طبقاتی خود، بیشتر از همه اقشار و طبقات دیگر تازیانه های مرگبار استبداد، خفقان، فقدان آزادیهای سیاسی یا کل محرومیت های سیاسی و اجتماعی را تحمل می کردند. توده های کارگر تنها دغدغه ای که نداشتند و تنها کاستی و کمبودی که احساس نمی کردند، رشد این گونه یا آن گونه، اروپایی یا یونکری، «کمتر موزون یا بیشتر متوازن»!! کند یا پرشتاب سرمایه داری بود!. آنها به هیچ کدام این مسائل نمی اندیشیدند و هیچ حساسیتی نداشتند به این دلیل بسیار ساده و روشن که از سرمایه سوای گرسنگی و نداری، بیماری و بدبختی و فلاکت هیچ چیز دیگری ندیده و هیچ نصیب دیگری نبرده بودند. وضع کارگران این گونه بود، اما طبقه کارگر تنها نیروی درگیر کارزار در پهنه فعل و انفعالات جاری درون جامعه را تعیین نمی نمود. روسیه سرزمین بسیار وسیعی بود که از کرانه های غربی اقیانوس آرام شروع و تا مرز غربی فنلاند امروز ادامه می یافت. کل این مناطق پهناور به رغم همه تفاوت ها و تمایزات اقتصادی، فرهنگی، قومی، اجتماعی از فشار نظام فئودال رنج می کشید. سرمایه داری در سراسر این سرزمین گسترده روند انکشاف می پیمود و بورژوازی روس برای پیشبرد این پروسه، برای وادار ساختن رژیم فئودال به گشایش راه توسعه هر چه عظیم تر و سریع تر انباشت سرمایه، برای بسط هر چه بیشتر رابطه خرید و فروش نیروی کار، برای برداشتن سدها، موانع و معضلات فئودالی سر راه این انکشاف، در یک کلام برای توسعه هر چه گسترده تر و شتابان تر سرمایه داری به هر تلاش، چاره گری و مبارزه ای روی می آورد. در اینجا یادآوری یک مؤلفه مهم تاریخی ضرورت دارد. در روزهای مورد گفتگوی ما حدود ۵۰ سال از تاریخ صدور مانیفست کمونیسم،۴۰ سال از زمان تأسیس انترناسیونال اول و سی و چند سال از رخداد عظیم و پرشکوه کمون پاریس می گذشت. در طول این مدت جنبش کارگری در نقاطی از دنیا به ویژه اروپا با حاصل جمع پیروزی ها و شکست های خود، کل بورژوازی جهانی را به گونه ای غیرقابل گریز، مسحور قدرت جا به جا سازی، نقش بازی و معادله آفرینی خود ساخته بود. طبقه سرمایه دار جهانی دیگر خوب و از ژرفنای هستی خود خروش قهر توده عظیم فروشنده نیروی کار را درک می کرد. این صدا تمامی استخوان و گوشت و خونش را به لرزه می انداخت و تحت هیچ شرایطی هیچ راهی برای چشم پوشی بر نقش این طبقه در معادلات جاری اجتماعی، تاریخی و جهانی نمی دید. این واقعیتی بود که هستی سرمایه داران را به درد می آورد اما واکنش تاکتیکی یا حتی استراتژیک لایه ها و بخش های مختلف بورژوازی در مقابل این واقعیت، نمی توانست یکسان باشد. کل طبقه طبیعتاً در یک چیز وحدت بنیادی داشت. این که سرمایه داری باید به تمام و کمال از خطر جنبش کارگری در امان ماند، هیچ خدشه ای، از هیچ نوع نباید بر هستی تاریخی این نظام وارد گردد اما حتی این وحدت ریشه ای و ذاتی هم تعارض و تمایز میان رویکردهای مختلف بورژوازی را دچار تقلیل و فنا نمی ساخت. تکلیف بخش های فوقانی و مستولی طبقه سرمایه دار از همه لحاظ روشن بود. سرکوب فیزیکی و فکری، حمام خون و در هم کوبیدن بی قید و شرط جنبش کارگری، تنها نسخه ای بود که توسط این لایه ها و جناحها پیچیده می شد. رویکردها و قشرهای دیگر این طبقه، اما دورنماها و نقشه های دیگری را پیش روی خود می دیدند. این قشرها و گرایشات با بخش فوق اختلافاتی داشتند. سهم آنها در مالکیت سرمایه ها حقیر به نظر می آمد، بدترین شرایط تولیدی را برای پیش ریز سرمایه های خود به دست می آوردند و کمترین سودها را تصاحب می کردند، در قدرت سیاسی سهمی نداشتند، از این بدتر همه جا فشار دیکتاتوری و خفقان و قهر رقبا یا رژیم های حاکم پاسدار منافع رقیبان را هم تحمل می نمودند. مشکل در همین حد محدود نمی ماند، گروهها و جمعیت های وسیعی از همین بخش بورژوازی هنوز در یک موقعیت برزخی میان شرکای طبقاتی خود و توده های کارگر به سر می بردند. چشم انداز دستیابی آنها به سهام دلخواه مالکیت و قدرت و سود سرمایه چندان روشن نبود، هیچ تضمینی برای مشارکت مؤثر آنها در پویه برنامه ریزی نظم اقتصادی و سیاسی و مدنی و حقوقی و فرهنگی سرمایه وجود نداشت. از همه این ها بدتر، شاید همه چیز برایشان معکوس می شد و راهی بازار فروش نیروی کار می گردیدند.

این بخش بورژوازی خود را در چنین وضعی می دید و درست از زیج همین موقعیت، همین تنگناها، همین مشکلات و چالش ها، طبقه کارگر و جنبش کارگری را هم رصد می کرد. نمایندگان فکری و سیاسی و اقتصاددان و فیلسوف این لایه ها، در ممالک مختلف اروپایی، در بیشتر مراکز علمی و دانشگاهی دو قاره امریکا و اروپا، در پیچ و خم حوادث جاری جهان به اندازه کافی حضور داشتند، بسیار بیشتر و چه بسا میلیون ها بار افزون تر از توده کارگر، حرف های مارکس را شنیده و در لا به لای آثار او چرخ خورده بودند. درست همان گونه که بدبختانه و میلیون ها بار بدبختانه بابک احمدی های اهل تحریف و وارونه سازی حرف های مارکس، میلیون ها بار بیش از هر کارگر فعال جنبش خود و نیازمند آشنایی با نقد مارکسی سرمایه داری، امکان چرخیدن در میان سطر، سطر گفته های مارکس را دارند. باید آن شرایط را، دنیای آن روز را، صدر و ذیل واقعیت سرمایه داری در آن تاریخ را، فراز و فرود مبارزه طبقاتی جاری در آن زمان را، موقعیت جنبش کارگری ایام در کشورهای مختلف را، همه این ها را با نگاهی مارکسی کاوید تا روشن شود که چه حوادثی می توانست به وقوع پیوندد و وقوع آنها چه فاجعه های بزرگی می توانست بار آرد. ایدئولوگ ها، فیلسوفان، اقتصاد خوانده ها، افاضل و دانشگاه دیده ها، سیاستمداران و رهبران این بخش بورژوازی هم گفته های مارکس را در آرشیو مغز خود به اندازه کافی ذخیره داشتند و هم قدرت طوفان جنبش کارگری را خوب درک می کردند و به حساب می آوردند. این سخن مارکس را هم به خاطر آریم که اندیشه ها زندگی و جنبش ها را نمی سازند، بالعکس زندگی است که افکار، جهت گیری ها و خیزش ها را می سازد، محتوا می بخشد، چکش می زند و صاف کاری می کند. بحث مطلقا بر سر توطئه و دسیسه پردازی نیست. هر نوع تلقی توطئه گری از آنچه رخ می داد و در شرف وقوع بود شمشیر کشیدن بر روی تبیین رادیکال ماتریالیستی و مارکسی تاریخ است. شرایط تاریخی مورد گفتگوی ما فریاد بلند همان سخن بالای مارکس شد. متفکران، درس خوانده ها، دانشوران و دانش آموخته های لایه های پایینی بورژوازی در پاسخ به ندای ملتهب و در حال جوش و خروش طبقاتی خود، بدون اینکه هیچ بحث دسیسه پردازی در میان باشد، به گونه ای بسیار طبیعی راه زندگی و مبارزه خود را در این یافتند که گفته های مارکس را «مارکسیسم» و طوفان جنبش کارگری را ساز و کار راه اندازی آسیاب های تسویه حساب میان خود و رقبا و شرکای نیرومند طبقاتی سازند. نقد مارکسی اقتصاد سیاسی بورژوازی، آناتومی ژرف و رادیکال مارکسی سرمایه داری و کالبدشکافی انقلابی مارکس از تاریخ تکامل جوامع انسانی را که چراغ راه پیکار ضد سرمایه داری توده های کارگر بودند، مذهبی برای دخیل بستن کارگران دنیا به این و آن شکل حاکمیت بردگی مزدی بنمایند. جنجال مارکسیسم، «مارکسیسم» راه اندازند، بیرق «مارکسیسم» افرازند و زیر این بیرق یغما رفته، بدترین محموله ها را جا به جا نمایند. طبقه کارگر کشورها را یا به دار آرایش و پیرایش و دموکراتیک کردن و « انسانی نمودن»!! نظام گند و خون سرمایه داری آویزند یا عمله و اکره هموار سازی راه انکشاف و استیلای سرمایه داری بر اساس منشور، نسخه پیچی و مصوبات کنگره حزبی خود کنند. آنها بسیار مسلط و ماهر این کار را انجام دادند. رسالت ایفای نقش نخست را احزاب سوسیال دموکرات اروپای غربی به دوش گرفتند و وظیفه دوم را بلشویک ها، لنینیست ها و احزاب لنینی و اردوگاهی تقبل کردند!! حزب سوسیال دموکرات روسیه در سال ۱۹۰۲ میلادی دقیقا از ژرفنای نقش بازی، اندیشه ورزی، ابتکار و سیاست پردازی های این بخش بورژوازی سر بیرون آورد. رهبران هر دو نیروی اصلی تشکیل دهنده حزب سوای چگونگی رشد سرمایه داری، شیوه برداشتن سدها و موانع سر راه انکشاف سرمایه داری، توسعه کم هزینه تر و بدون درد سر سرمایه داری، راههای تسخیر قدرت سیاسی، الگوی آتی استقرار سرمایه داری و شکل و شمایل ماشین دولتی بالای سر کارگران، ساز و کار برنامه ریزی نظم اقتصادی، مدنی، سیاسی، حقوقی، فرهنگی و عقیدتی سرمایه، سوای اینها دغدغه، مشکل یا چالش دیگری نداشتند. هر چه می کردند، هر سیاستی را پیش روی قرار می دادند، به هر راهبرد و راهکاری که می آویختند، همه و همه در این راستا بود، تحقق این هدف و حل مشکلات طی این مسیر را می جستند. روی نهادن به کار در میان توده های کارگر، کوبیدن بر طبل پرولتاریا و انقلاب و سوسیالیسم، طرح تشکیل حزب، فریاد مارکسیسم، مارکسیسم، تئوری انقلاب دموکراتیک، همه اختلافات و مشاجرات میان گرایشات در باره این انقلاب، الگوی سوسیالیسم!!، محتوا و جهت «فعالیت های آگاه گرانه سوسیالیستی»!! روایت رژیم ستیزی و سرنگونی طلبی، نسخه پیچی مطالبات جاری طبقه کارگر و لیست طولانی مسائل دیگر، همه و همه از همین هدف  و راههای حصول آن تبعیت می کرد.

شناخت بابک احمدی شناخت ارتجاع بورژوازی است. او قرار نیست هیچ چیزی را از منظر توده های کارگر نگاه کند. «لنین دیکتاتور صفت بود، بلشویک ها پای بند دموکراسی نبودند، بی مهری به دموکراسی فاجعه زائید و تاریخ قرن بیستم به تباهی افتاد»!! (نقل به مضمون) شعور بورژوازی وقتی که راه خانه تاریخ را می گیرد، چیز بیشتری نمی یابد، بابک احمدی و هیچ نماینده فکری ارتجاع بورژوازی هیچ رغبتی به دیدن رابطه انداموار، تنگاتنگ، اندرونی و ماهوی میان تمامی چاره پردازی ها، سیاست ها، راهکارها و استراتژی هر دو رویکرد درون حزب سوسیال دموکرات روسیه با دغدغه و مشغله تعیین سرنوشت انکشاف و استقرار و استیلای سرمایه داری در این جامعه ندارند. آنها فقط عزادار کسر و کمبود دموکراسی هستند، به صفحه، صفحه آثار لنین نگاه کنیم، پاسخ به نیازهای توسعه و تسلط سرمایه داری، تبدیل جنبش کارگری به اسب توانای حمل ارابه های این انکشاف و استیلا، جوهر دل مشغولی ها، راه حل جویی ها و اندیشه ها را تعیین می کند. باز هم تأکید و با همه توان تأکید می کنم که بحث دسیسه در میان نمی باشد، این منحط ترین و مبتذل ترین تحلیل است که تصور کنیم لنین از روی توطئه یا عامدانه می خواست مخصوصا توده های کارگر را قربانی رشد سرمایه داری سازد!!! مسلما و بدون هیچ تردید چنین نبود. او با همه وجود شیفته کارگران و خواستار نجات آنها و نجات همه انسان ها از تمامی مصیبت ها بود. لنین و خیل کثیری از همراهان و همرزمان در این گذر والاترین آدم ها بودند، معضل در جای دیگری قرار داشت. جایی که نه بابک احمدی چپ نمای سرمایه سالار، که هیچ بخش حتی با صداقت و انسان دوست چپ خارج از مدار پیکار ضد سرمایه داری هم حاضر به تعمق در آن نبوده و نیست. بنیاد مشکل آنجا بود که لنین و لنین ها و بلشویک ها زیر فشار گرد و غبار و مه آلودگی های فرا رسته از اعماق شرایط زندگی، نیازها، چالش ها، جهت گیری ها و کشمکش های بخش مورد بحث بورژوازی قرار داشتند، آنها حرف های مارکس را هم از این منظر می کاویدند، در همین راستا راه رهایی، کارگران، مصالح و صوابدیدهای جنبش کارگری، سوسیالیسم، کمونیسم و همه چیز را باژگونه می دیدند و پیش می کشیدند. لنین در همان سال ۱۹۰۲ دقیقا در نقطه متضاد با بنمایه نگاه و شناخت مارکس و در همدلی و همراهی با سران انترناسیونال دوم خطاب به کارگران اخطار می دهد که بنیاد کمونیسم در طبقه آنها، در جنبش آنها، در قعر هستی اجتماعی و طبقاتی آنها نیست!!!. بسیار  بی پرده و عریان اعلام می دارد که سرچشمه کمونیسم نه در جنبش کارگری که در قدرت اندیشه، اکتشاف و شعور دانشوران بورژوازی است. مارکس سرمایه ستیزی درون جوش و خودپوی کارگران را نطفه بالنده کمونیسم می دید. بسیار قاطع و شفاف تصریح می کرد که نطفه کمونیسم در اینجا است و محیط و بستر و فضای رشد، پرورش، بلوغ، قدرت یابی و همه چیز این کمونیسم نیز دقیقاً پروسه کارزار طبقه کارگر علیه اساس هستی سرمایه و علیه تمامی مظاهر و وجوه موجودیت سرمایه داری است. لنین به تبعیت از سران انترناسیونال دوم مسأله را از بیخ و بن متضاد می یابد. او  بر خلاف آنچه بابک احمدی ها می پندارند، حرف یا نظر حق را در جیب خود نمی بیند، با دیدن حق در جیب خود، حرمت دموکراسی را نقض نمی کند، او اساس مبارزه طبقه کارگر علیه سرمایه داری، کارزار طبقاتی توده های کارگر را آماج نفی، رفع و تعطیل قرار می دهد. نقطه عزیمت وی این نیست که کارگران حتما مطیع اراده اش باشند، مشکلش آنست که توده های کارگر راه چالش و تقابل خود با سرمایه داری را مطابق نسخه خاص پیچیده شده از جانب وی و بلشویسم انتخاب کنند و در پیش گیرند. حرف های بعدی او مسائلی است که در « دو تاکتیک…»، « یک گام به پیش…» و متون مشابه مطرح می سازد. «انقلاب روسیه دموکراتیک است، انقلاب دموکراتیک باید سرمایه داری را رشد و باز هم رشد دهد، این رشد باید هر چه عمیق تر و گسترده تر صورت گیرد، فکر تجسس راه نجات برای طبقه کارگر در چیزی غیر از ادامه تکامل سرمایه داری فکری ارتجاعی است. در روسیه آنقدر که طبقه کارگر از کافی نبودن تکامل سرمایه داری آسیب می بیند از سرمایه داری نمی بیند، انقلاب ما به هیچ وجه لطمه ای به سرمایه داری و بورژوازی وارد نمی کند و نباید وارد سازد، اصلاحات دموکراتیک در رژیم سیاسی و اصلاحات اجتماعی و اقتصادی اولاً بسیار مهم هستند، ثانیا نه فقط باعث اضمحلال سیادت طبقه سرمایه دار نمی شوند که بالعکس برای اولین بار همه زمینه های لازم برای تکامل وسیع و سریع و اروپایی و نه آسیایی سرمایه داری را فراهم می کنند و برای اولین بار سیادت بورژوازی را به مثابه یک طبقه میسر می سازند»!! سخن لنین با توده های کارگر روسیه اینها است. همه بحث بر سر این است که جدال جاری کارگران علیه سرمایه و سرمایه داران باید مو به مو و در همه تار و پود متضمن هموار سازی هر چه افزون تر راه انکشاف سرمایه داری، توسعه بدون رادع و مانع سرمایه داری، در خدمت استقرار تام و تمام مناسبات بردگی مزدی، عهده دار رساندن سرمایه داران به قدرت به مثابه یک طبقه و نوع این رخدادها باشد. فصل بعدی آموزش ها و نسخه پیچی های لنین یا بلشویسم دعوت کارگران به تبعیت از حرب است. در اینجا نیز دقیقا بر خلاف آنچه احمدی ها می پندارند، اساس کار هیچ ربطی به نقض دموکراسی، به اعمال دیکتاتوری، به شیفتگی نسبت به بگیر و ببند، به پایمال سازی حقوق دموکراتیک افراد ندارد. هر کارگر آگاه ضد سرمایه داری بسیار خوب می داند که پویه کارزار طبقاتی و سرمایه ستیز طبقه کارگر نمی تواند به اتحادیه سازی و حزب آفرینی و کمیته بازی دخیل بندد. معنای زمینی، مادی و واقعی این مبارزه، نشان وجود و جاری بودن این پیکار، آنست که سرمایه ستیزی درون جوش کارگران یا همان نطفه کمونیسم مارکسی طبقه کارگر را در پیچ و خم و فراز و فرود، خود، به یک قدرت طبقاتی ضد سرمایه داری بالنده و رو به بلوغ در قعر جهنم گند و خود بردگی مزدی ارتقاء دهد. مبارزه طبقاتی بستر پرورش، تغدیه، رشد، شکوفایی، بالندگی آگاهی، استخوان بندی و قدرت یابی کمونیسم به عنوان یک جنبش، یک قدرت تاریخ آفرین ضد سرمایه داری و رهایی بخش بشر است. برای آنکه این کمونیسم، این سرمایه ستیزی مراحل مختلف رشد و بلوغ را طی کند باید کل آحاد توده های کارگر یا شمار هر چه عظیم تر و کثیرتر آنان در درون کارزار جاری و روزمره طبقاتی به انسانهای آگاه، دخالت گر، اثرگذار، صاحب نقش، برنامه ریز، سیاست گذار و اندیشنده چاره گر تبدیل شوند. هیچ چیز مسخره تر از این نیست که آویختن کارگران به اتحادیه یا قفل شدن قدرت آن ها به اراده و افکار و راه حل پردازی های صدر نشینان این و آن حزب با نام و بیرق کارگری را ظرف تحقق این هدف و مسیر پیمودن این راه بدانیم!!!. لنین با کوبیدن بر طبل حزب و نقش حزب و اهمیت اقتداء توده کارگر به حزب، قصد بی حرمتی به دموکراسی ندارد، او راه ساختن سرمایه داری دولتی، راه استقرار شکلی از برنامه ریزی نظم سرمایه، راه جایگزینی شکلی از سرمایه داری با شکل دیگر را به کارگران دیکته می کند و نشان می دهد.

فصل بعدتر اندیشه پردازی های لنین و بلشویک ها اتفاقا ارائه الگو و نشان دادن همین شکل از نظام سرمایه داری و نوع نظم و برنامه ریزی آن زیر نام کمونیسم بود. هیچ کس به اندازه لنین در القاء مالکیت دولتی سرمایه اجتماعی به عنوان نماد بارز و مشخص اقتصاد سوسیالیستی!!، در معرفی بسیار صریح دفتر سیاسی و کمیته مرکزی چند نفره یک حزب بالای سر کارگران به عنوان الگوی ناب حاکمیت سوسیالیستی طبقه کارگر!!، در اطلاق صریح و بی پرده کمونیسم به مناسبات بردگی مزدی!!، در معادل قرار دادن بی هیچ قید و شرط برنامه ریزی دولتی سرمایه داری با کمونیسم و جامعه رها شده از وجود سرمایه!!، در نسخه پیچی کار مزدی و سیستم تایلور و حاکمیت یکتارئیسی مراکز کار به عنوان ساز و کارهای سوسیالیستی کردن اقتصاد!! پافشاری و سماجت و اندیشه پردازی ننموده است. در مورد روایت لنین از سرمایه داری، تضاد ماهوی این روایت با نقد مارکسی اقتصاد سیاسی و کالبدشکافی سرمایه داری، روایت وی از توسعه امپریالیستی سرمایه داری، از بحران سرمایه داری، ضدیت او با هر میزان سازمان یابی شورایی ضد سرمایه داری جنبش کارگری و فراوان مسائل دیگر هیچ نیازی به هیچ بحثی نمی بینم. این ها را من در جاهای دیگر مطابق وسع خود توضیح داده ام.

آنچه «لنینیسم» و بلشویسم بر سر طبقه کارگر و جنبش کارگری آوار کرد اینها بود. بابک احمدی زیر فشار اشک های جاری ناشی از ماتم برای دموکراسی توان دیدن ما به ازاء واقعی هیچ کلمه از حرف های لنین در رابطه با مبارزه طبقاتی توده های کارگر را ندارد. احمدی ها در این زمینه البته تنها نیستند، در طول سال های اخیر خیلی ها، از جمله حتی افراد مدعی تعلق به جنبش ضد سرمایه داری طبقه کارگر، زمین و زمان را از گرد و خاک نقد لنین آکنده اند. اما جالب است که آنان نیز در این کمپین «بسیار پرشور» به تنها چیزی که هیچ اشاره ای ندارند همین مسائل بالا است. افراد یا محافل اخیر، منتقد راهبردهای لنینی مبارزه طبقاتی نیستند، به آنچه که این راه حل ها بر سر جنبش کارگری آورد، اینکه راهبردهای مذکور از کدام هستی اجتماعی می جوشید و به انتظارات و آرمان های کدام طبقه پاسخ می داد، کاری ندارند. مشکل آنان بد فهمی های فلسفی لنین است. اگر بابک احمدی عزادار ظلم به دموکراسی است این عده برای ستمی که لنین به فلسفه روا داشته است بساط عزا پهن می کنند.

پیش از پایان بحث یک نکته دیگر را اشاره کنم. بابک احمدی ها می توانند برای همیشه ماتم دار ضعف دموکراسی باشند اما توده های کارگر دنیا باید بدانند که راه حصول هر میزان آزادی و حقوق انسانی نه در کوبیدن بر طبل دموکراسی که کاملا بالعکس در سپردن آگاهانه و بسیار صریح و قاطع دموکراسی به زباله دان تاریخ است. طبقه کارگر برای دستیابی به هر مقدار آزادی و حقوق انسانی فقط یک راه دارد، اینکه قدرت طبقاتی خود را هر چه آگاه تر، مصمم تر، سازمان یافته تر در تیر نماید و به قلب سرمایه شلیک کند. هر مقدار بهبود در شرایط معیشت، هر اندازه زندگی انسانی تر، هر میزان سلامتی و بهداشت و درمان و آموزش مطلوب تر، هر سطح آزادی و حقوق اجتماعی افزون تر، هر مقدار کاهش خفقان و ستم و بگیر و ببند و بربریت، بستن هر زندان، هر میزان تعالی جسمی و فکری و در یک کلام استیفای هر گونه و هر مقدار حق و حقوق انسانی واقعی را فقط، فقط و باز هم فقط از طریق اعمال قدرت سراسری تر و مؤثرتر و آگاه تر علیه سرمایه می توان تضمین کرد و به دست آورد. اگر لنین و لنینیست ها شوراها را تعطیل می کردند، اگر لنین و بلشویک ها به حرف توده های کارگر گوش نمی دادند، اگر قدرت سیاسی میراث خوار انقلاب اکتبر قتل عام آزادی های سیاسی راه می انداخت، هیچ کدام این ها هیچ ربطی به دموکراسی گریزی آنها نداشت. ریشه کل این ها در هستی سرمایه داری بود و آنها همه کارهای بالا را به این خاطر انجام می دادند که می خواستند و مصمم بودند تا از کیان سرمایه و مناسبات سرمایه داری دفاع کنند، تا شروط و قیود ارزش افزایی و سودآوری هر چه نجومی تر سرمایه را بر دوش کارگران بار سازند، تا کل بار بحران سرمایه داری را بر سفره خالی توده های کارگر سرشکن نمایند. بابک احمدی قادر به درک این واقعیت ها نیست.

ناصر پایدار

اکتبر ۲۰۱۷

 

نوشتن نظر



HOME