عزت دارابی -تجربیات تاریخی و تلخ جنبش های ملی و ناسیونالیست در کردستان!

تجربیات تاریخی و تلخ جنبش های ملی و ناسیونالیست در کردستان!

ملت کُرد و تاریخ مبارزات آن برای رهایی از یوغ ستم کشی و اجحاف ناسیونالیسم ملت بالا دست و تشکیل یک دولت مستقل تنها به توافق نامه ١٠١ سال پیش پیمان سایکس – پیکو که در روز نهم ماه مه ١٩١۶ طبق توافقی سری میان بریتانیا و فرانسه منعقد گردید و تغییر ژئوپلیتیک  منطقه را در بر داشت مربوط نمی شود. اما بزرگترین نتایج مخرب این پیمان نامه برای کُردها این بود، که طبق این توافق نامه و تقسیم منطقه ای ، مناطق کُردنشین عملا روی چهار دولت (ایران، عراق، سوریه و ترکیه) تقسیم شد و سرکوب آنها هم توسط این چهار دولت با پشتیبانی و توافق دولت های قدرتمند و توسعه طلب جهانی تا به امروز ادامه دارد. مبارزه مردم و ملت کُرد و تاریخ آن به سده پانزده و شانزده میلادی بر می گردد، یعنی زمانی که خلافت تُرک عثمانی و کشور گشایی آن ها مرزهای اروپا را در هم شکسته و کشوری بعد از دیگری به تصرف و انضمام امپراتوری عثمانی در می آمد.

ناگفته نماند که تا آنزمان دولت های سوریه و عراق وجود نداشتند و بخشی از امپراتوری عثمانی به شمار می آمدند و این دو دولت فقط بعد از جنگ جهانی اول و شکست امپراتوری عثمانی که عراق به قیمومیت بریتانیا و سوریه به قیمومیت فرانسه در آمدند در سال ١٩٢٠میلادی (١٢٩٩ هجری) تشکیل شدند. در آنزمان کردستان بطور کلی بین سلطه عثمانی و ایران قرار داشت و نخستین جنبش ها و قیام های ملی کُرد در اوایل قرن نوزده در همین بخش از کردستان به وقوع پیوستند.

تاریخ روابط امپراتوری عثمانی و کُرد به اوایل قرن شانزدهم میلادی بر می گردد. در آنزمان ساختار اجتماعی کُردها از امرا و امیرنشین ها تشکیل می شد که دائماً در حال جنگ با ایران بودند، زیرا ایران قصد داشت که آنها را به قلمرو سلطنتی خود ضمیمه نماید.

در سال ١۵١۴ میلادی جنگ سختی میان ترک های عثمانی (سلطان سلیم اول) و حکومت صفوی ایران (شاه اسماعێل اول) که به جنگ (چالدران) معروف است در شمال غربی ایران و نزدیک خوی در گرفت. امرا و امیر نشین های کُرد در این جنگ کنار سلطان سلیم عثمانی بر علیه شاه اسماعیل صفوی قرار گرفتند و در این جنگ کُردها رول و نقش عمده ای بازی کردند که نتیجه اش با پیروزی سلطان عثمانی  به پایان رسید.

به همین خاطر سلطان سلیم با امرای اصلی کُرد پیمانی بست که طبق آن کردستان به ١۶ امیرنشین مستقل و ۵٠ تیول (سنجق) وابسته به حکومت عثمانی تقسیم شد. در واقع امیرنشین های قدرتمند کُرد حقی شبیه استقلال کسب کردند و از یک حق حاکمیت برخوردار گشتند. آنها به نام خود سکه می زدند و خطبه ی نماز جمعه به نام آنان خوانده می شد و به سلطان عثمانی هم مالیاتی پرداخت نمی کردند. تنها مسئله مهمی که به آن متعهد شدند این بود که علیه “باب عالی” سر به شورش و مخالفت و جنگ نپردازند و برای احترام به مرزهای امیرنشین همسایه از تغیر و توسعه مرزهای خود اجتناب ورزند.

اما بخش های که به نام تیول شناخته شدند در دست بیگ(خان)ها که معمولا روسای عشایر بودند می بایستی به دولت عثمانی سواره نظام و باج و خراج بدهند. این تیول یا (سنجق)ها در مناطق شمال کردستان همچو دیاربکر، ماردین، خارپوت و جلگه ی دجله و فرات قرار داشتند که کلا این ها تابع مقررات کلی و عمومی امپراتوری عثمانی بودند. این تقسیم بندی و شبه استقلال امیر نشین های قدرتمند و وابستگی تیول ها تا اوایل قرن نوزدهم از سوی هر دو طرف رعایت می شد و ادامه داشت. در این پروسه تاریخی، ادبیات و فرهنگ و تمدن رشد کرد و شکوفا شد.بعضی از شهرهای کردستان مانند (بتلیس، جزیره و هـَکاری ) که پایتخت قدرتمندترین امیرنشین های کُرد بودند بصورت مراکز بزرگ روشنفکری و تجاری در آمدند و شعرا و موسیقی دانان و روشنفکران مورد حمایت و تشویق قرار می گرفتند.

در زمینه ی ادبیات می توان به تمایلات عرفانی (جزیری- بایزیدی)، میهن پرستانه (خانی) و انقلابی (فقیه طیران) اشاره نمود. این دوره را می توان دوره رستاخیز فرهنگی و قرن طلایی فئودالیته ی کرُد به شمار آورد.

در این دوران طولانی و تاریخی جا دارد که به دو مسئله مهم اشاره کرد: گرچه این دوران همراه بود با نوعی استقلال و خودمختاری برای سران قدرتمند و امرای کرُد، اما یک ذره از شداید و سختی های روزگار برای طبقات و فشرهای پائینی جامعه کردستان همچو دهقانان، دامداران و کسبه و پیشه وران کاسته نشد. این اقشار و صنف های مختلف جامعه در زیر یوغ و ستمگری امرا و فئودال و بیگ های  قدرتمند، محتوم و مجبور به دادن باج و خراج و بیگاری و دادن قسمت زیادی از درآمد خود و ساختن قصر و دربارهای مجلل برای امرای خود می شدند.

مسئله ای دیگری که بعدا تاج و تخت و حکمروایی اُمرا و حاکمان کردستان را یکی بعد از دیگری به زمین انداخت همانا دید تنگ و محدود آنها به همان محدوده حکمرانی بود. آنها هرگز نکوشیدند که خود را در جبهه ای واحد سازماندهی و متشکل کنند و اعلان یک حکومت مقتدر و مستقل به نام کردستان بنمایند و تماس و روابط خود را با دنیای خارج از خود گسترش دهند. منازعات ناشی از سلطه طلبی و تفوق خواهی این امرا آنها را پیوسته در برابر هم قرار می داد و به جنگ و نبرد با هم می پرداختند و همدیگر را تضعیف می کردند. درست مسئله ای که حاکمان ترُک عثمانی خواهان آن بودند و آتش اختلافات و رقابت های آنها را تیزتر می کردند. اصلا سیاست زیره کانه و هنر ترُک های عثمانی در همین بود که کرُدها را به ایالت و تیول های مختلف تقسیم کرده بودند، زیرا و بدینوسیله هم کرُدها را بخش بخش کرده بودند و هر بخش و امیرنشینی بفکر منافع شخصی و طایفه ای خود بود و هم برایشان آسان تر بود که آنها را به جان هم انداخته وشَر آنها را از سر خود دور کننند.

در واقع علاوه بر منازعات و سلطه جویی هر یک از امرا، روحیات شخصی و تاثیر و تمایلات عمیق مذهب یکی از عوامل مهم عدم نطفه بندی شعور ملی کرُدها که قاعدتاً خمیر مایه تمایل به ایجاد یک حکومت ملی کُرد و در واقع ساختمان و ساختار ویژه ی اجتماعی – اقتصادی کردستان در آن مقطع خاص تاریخی بوده است.

قرن نوزدهم : گرچه در قرن ١٧ و ١٨ به خاطر دادن امتیازات نیمچه مستقل توسط امپراتوری عثمانی به امیرنشین ها و نیمچه آزادی ای به تیول و بیگ های  کرُد، کلاً مردم شاهد آرامش نسبی و بدون جنگ و خونریزی بزرگ بوده اند، اما در قرن نوزدهم جنبش های مختلف و فراوانی از طرف کرُد ها و امیرنشین های مستقل همچو حکومت های سوران، هَکاری، بادینان ، بۆتان و بابان ها هستیم. علت بروز این جنبش ها در واقع هزیمت هر چه بیشتر امپراتوری عثمانی در کشور گشایی و جنگ های اروپا و دخالت خلفای عثمانی در امور مربوط به امیرنشین های کرُد بود. یعنی هر چه بیشتر امپراتوری عثمانی در جنگ و تسخیر کشورهای اروپایی دچار شکست و آمپاس و هزیمت می شد، به همان اندازه و مقیاس احتیاج به نیروی تازه نفس و منابع مالی و افراد جنگجو پیدا می کرد. به همین سبب ناچار می خواست که خسران جنگ را از طریق امیرنشین ها و عشایر کرُد تامین و تضمین کرده و بدینوسیله تسلط و سلطه خود را حفظ نماید.

جنگ های پیوسته میان روس و ترُک ها در این قرن هم یکی دیگر از فشارهای بود که به امپراتوری عثمانی وارد آمده و باعث غارت و چپاول و خرابی های فراوانی در مناطق کرُدنشین شده و در بین آنها روحیه ای به جان آمدگی و مخالفت در برابر خلفای عثمانی پدید می آورد. زیرا که امیرنشین ها کرُد به خاطراز دست دادن امتیازات به ارث رسیده و از دست دادن افراد عشیره از طریق دادن سرباز به سران عثمانی و پرداخت باج و خراج جنگی ،آنها را وادار به مقاومت و شورش کرده و این عوامل کلاً موتوری بود که موجبات حدود بیش از پنجاه قیام و جنبش توسط امرا و فئودال های مقتدر کرُد در قرن نوزدهم را سبب گردید.

گر چه مشخصه ی اصلی این جنبش ها دفاع از دست آوردهای خود و ایجاد رهایی از جور و ستم امپراتوری عثمانی و تشکیل یک کردستان باب دل آنها بود، اما باید دانست که  رهبری این جنبش ها کلاً در دست فئودال و بیگ های مقتدری بود “که قبل از هر حق و حقوقی برای شهروندان و جامعه ستمدیده و قشر و طبقات پائین جامعه، “بدست آوردن و حفظ و گسترش امتیازات و علائق خودشان بود”. غیر از این، مسأله اصلی که خود پایه پیروزی هر جنبشی است آنها فاقد آن بودند: از جمله نداشتن یک حزب سیاسی با برنامه و تجربه سیاسی و استراتژی نظامی و تکیه روی خود مردم و سازماندهی منظم آنها و کوشش برای یک پشتبانی جهانی هم رنج می بردند. ایدئولوژی فئودالی و عشیره ای که خود موجبات عمیق اختلافات و خیانت های بی شماری است، همراه با عدم اتحاد بین امرا و سران کُرد و به شیوه متفرق وارد کارزار جنگ شدن  وهن و عوامل اصلی دیگری است که سرانجام کلیه این شورش و قیام ها را به شکست کشاند.

بلبشو وبی نظمی میان جرگه و زعامت پیشوایان و سران کُرد، یکی دیگر از عواملی بود که دشمن بتواند در میان آنها تفرقه ایجاد کرده و آن ها را به جای مبارزه برای رهایی از یوغ و ستم اربابان عثمانی به جان هم بیندازد و لاجرم نهضت و جنبش و قیام آنها را به شکست بکشاند. همین مسئله همراه با ایدئولوژی عشیره ای در میان احزاب و سازمان و دستجات ناسیونالیست کُرد تا کنون موجود و به عمر خود ادامه داده و دترمینیسم و زمینه ی سیاسی و نظامی شکست قیام و شورش های پیاپی ملت کُرد را فراهم کرده است. من بعداً بیشتر به این مسئله که واقعاً در جنبش و مقاومت های ملت کُرد تاثیر بسزایی داشته است خواهم پرداخت.

جنبش امیرنشین بابان: در قرن نوزدهم و در سال ١٨٠۶ در امیرنشین بابان که شامل نواحی کردستان جنوبی (کردستان عراق امروزی) و بخشی از کردستان ایران را شامل می شد جنبشی به رهبری عبدالرحمن پاشا صورت گرفت. این امیرنشین در زمان سلطان سلیمان و در نیمه قرن شانزدهم میلادی تاسیس شده بود و به مدت دویست سال زیر نظر والی عثمانی بغداد بصورت خودمختار و نیمچه مستقل بر مناطقی از کردستان عراق حکمرانی کرده و در کشمکش و رقابت های امپراتوری عثمانی و دولت ایران نقش بزرگی ایفا می کردند.

مرکز خاندان بابان اول در قلعه چوالان و بعدا و زمانی که ابراهیم پاشا شهر سلیمانیه را در سال ١٧٨١ در دهکده ملکندی  بنیاد نهاد به آنجا نقل مکان کردند.

بابان ها عشیره ای جنگجو و جاه طلب بودند و مناطق حکمروایی خود را در درون مناطق عثمانی و ایران توسعه داده و به معماری و تاسیس مدارس علاقه فراوان داشتند. مقامات عثمانی که از قدرت روزافزون بابان ها نگران شده بودند پس از مرگ ابراهیم پاشا بانی سلیمانیه ، شخصی به نام خالد پاشا که یکی از عشایر رقیب عشیره بابان بود را به امارت بابان منصوب کردند.

عبدالرحمن پاشا برادرزاده ابراهیم پاشا که خود را مورد ظلم و ستم می دید به مبارزه با نیروی عثمانی که عشایر کُرد رقیب بابان ها را هم در کنار خود داشتند دست زدند. سرانجام و بعد از سه سال جنگ و گریز در سال ١٨٠٩ شکست خوردند و ناچار به ترک کردستان عراق شده و به ایران پناه بردند. بعد از این شکست، سپاهیان عثمانی به غارت و چپاولگری و ظلم و ستم بر مردم منطقه پرداختند.

قیام میر محمد :  بعد از امرای بابان نوبت به میر محمــد حکمران امیر نشین “سوران” که در مناطق بین زاب بزرگ و مرزهای ایران بود می رسد. پایتخت آنها “رواندوز” بود. ایشان می خواست با بهره گیری از جنگ میان قوای روسیه و امپراتوری عثمانی از یک طرف و درگیری عثمانی ها با نیروهای محمد علی پاشا در مصر بتواند یک کردستان مستقل ایجاد نمایند. محمد علی به تاسیس کارگاه های اسلحه سازی از تفنگ و مهمات تا توپ و ایجاد یک ارتش منظم و تعلیم دیده همت گماشت. بعد از انجام این کارهای مقدماتی در سال ١٨٣٣ شروع به فتح کردستان کرد و منطقه سوران، بادینان و موصل را زیر کنترل خود گرفت. ایشان آرزو داشت که  همه امرای کُرد ناراضی از امپراتوری عثمانی را به دور خود جمع کند و در همین رابطه به امیر بوتان “بدرخان بیگ” که مردی قدرتمند بود پیشنهاد پیمان سیاسی بر علیه عثمانی را داد، اما بدر خان این پیشنهاد را رد کرد. ایشان در همین رابطه نماینده گانی را پیش کُردهای ایران فرستاد.

این فعالیت های میر محمد، دربار عثمانی را آشفته کرد و آنها به فرمانده خود رشید بیگ در سیواس ماموریت دادند که با استفاده و کمک نیروهای مستقر در ولایت موصل و بغداد به فعالیت های  میر محمد خاتمه دهند. جنگ خونین و شدیدی میان سپاهیان عثمانی و نیروهای میر محمد در ماهای تابستان ١٨٣۴ در گرفت، اما در این جنگ نیروهای میر محمد قهرمانانه نیروهای عثمانی را در هم کوبیده و آنها را مجبور به عقب نشینی کردند.

سپس در سال ١٨٣۵ دست به حمله جهت آزاد کردن کردستان ایران زد. در آنجا هم قوای دولتی را شکست داده و از طریق سلدوز تا مراغه و تبریز را آزاد نمود. قابل توجه است که کُردهای ایران به میر محمد به عنوان یک نجات دهنده از سپاهیان او استقبال گرمی کردند. محمد شاه قاجار که توان دفاع را نداشت به حامی خود دولت روسیه تزاری پناه برد. هنگامیکه میر محمد مشغول جنگ با ایران بود تُرک های عثمانی خود را برای رویاروی با او آماده می کردند. میر محمد که می دانست جنگ در دو جبهه برایش گران تمام می شود با جمعی از سپاهیان خود به “رواندوز” بر گشت.

جنگ میان نیروهای میر محمد و سپاه عثمانی در سال ١٨٣۶ برای بار دوم آغاز گردید و در این جنگ دوباره لشکر عثمانی شکست خورد. فرمانده عثمانی وقتی دید از راه زور نمی تواند لشکر میر محمد را شکست دهد، ناچار به حیله مذهبی متوصل شده و شروع به تحریک احساسات مذهبی مردم و خود “امیر” نمود تا جنگ متوقف و به اصطلاح بین برادران مسلمان آشتی بر قرار گردد.

این حیله مذهبی، ملاها و افراد متعصب مذهبی اطراف میر محمد را تحت تاثیر قرار داد و ملایی به نام مُلا “خه تی” فتوا داد که هر کس با سپاهیان عثمانی بجنگد کافر به حساب می آید. نتیجه این تحریکات مذهبی دوری گرفتن سپاهیان میر محمد از او بود و ایشان تقریبا تنها ماند و به ناچار خود را تسلیم نیروهای عثمانی ها کرد و آنها او را همراه خانواده اش به استانبول فرستادند و شش ماه بعد در راه بازگشت به کردستان توسط عُمال سلطان عثمانی کشته شد.

بعد از میر محمد قیام و مقاومت دیگر امرا و بیگ های کُرد نه تنها خاموش نشد بلکه  یکی بعد از دیگری سر به شورش می گذاشتند ، از آنجمله دو نفر از سران مشهور کُرد به نام “رجب بیگ” و “تیمور بیگ” در مناطق غرب رواندوز قیامی را به راه انداختند که سرانجام منجر به دستگیری و به دارآویختن آنها شد.

در سال ١٨٣٧ عشایر “رشکوتان” و “بکران” در منطقه “پاسور” که جزء استان دیاربکر است جنگ های شدیدی را با قوای عثمانی شروع کردند. همزمان با این ها در کردستان جنوبی احمد بیگ رواندوزی برادر میر محمد و سعید بیگ بادینانی در عمادیه دست به قیام زده بودند.

قیام بدر خان و سپس یزدانشیر: در سال ١٨٣٩ “بدر خان” که اهل جزیره “سوریه” و یکی از قدرتمندترین فئودالهای کُرد بود و بر عشیره “بوختی” فرمان می راند در ابتدا جنگجوترین عشایر امیر نشین خود را در یک ارتش منظم و با انضباط گرد آورد و با دیگر امرای کُرد همچو نورالله بیگ (امیر هَکاری) و محمود خان امیر(موکوس و وان) روابط دوستانه ای بر قرار کرد. در همین سال که نیروهای عثمانی که از ابراهیم پاشا در نصیبین “سوریه” شکست بزرگی خورده بود، ایشان هم قیامی را شروع کرد که تا اواخر سال ١٨۴٠ بخش های زیادی از مرزهای ایران تا دیاربکر، وان و موصل را زیر کنترل خود در آورد.

بعد با بیگ های قارص در انتهای شمال کردستان و همچنین امیر اردلان در کردستان ایران پیمان اتحاد بست. طبق نوشته “سفرستیان” ارمنی، بدر خان با کلیه اقوام دیگر همچو آشوری ها، کلدانی ها، مسیحیان و بقیه اقوام موجود در قلمرو خود با عدالت و مهربانی رفتار می کرد و برای ادیان آنها احترام قائل بود، که این مسئله باعث شده بود که توده وسیع مردم از او پشتیبانی کنند. او با این سبک کار و شیوه برخورد با کلیه ملت های موجود در قلمرو خود توانسته بود تا اندازه ای اختلافات و افتراق میان جوامع گوناگون کُردها را از بین ببرد.

اما باید دانست که در نهایت با این شیوه حکمرانی نسبتاً عادلانه هم نمی شود که بر اختلافات و رقابت های درون جامعه فئودالی پیروز شد. جنگ میان نیروی بدر خان با نیروهای عثمانی تا سال ١٨۴٧ بدون وقفه ادامه داشت. سرانجام دربا عثمانی توانستند توسط میسیونرهای مسیحی انگلیسی و آمریکایی مستقر در کردستان، عشایر مسیحی کردستان را علیه بدر خان بشورانند و آنها هم از کمک و یاری و مالیات دادن به بدر خان خودداری کردند. بدر خان هم مجبور شد که آنها را شدیدا سرکوب و تنبیه کند. دولت های فرانسه و انگلستان در اینمورد به دولت عثمانی اعتراض کردند.این اعتراض به خاطر این بود که دولت عثمانی را وادار کنند که هر چه زودتر قیام کُردها را سرکوب کند.

در حالیکه بدر خان سرگرم فتح قسمتی از کردستان ایران (اورمیه و دور و بر آن) بود، عثمان پاشا توانست یزدانشیر برادرزاده بدر خان که مسئول و فرمانده جناح شرقی نیروهای کًرد بود را فریب و برعلیه بدر خان بشوراند. این عمل بدرخان را ناچار کرد که از مناطق کردستان ایران به پایتخت خود “جزیره” در سوریه برگردد. اما نتوانست کار چندانی از پیش ببرد، زیرا با خیانت کردن برادرزاده اش ” یزدانشیر” بخش زیادی از نیروهایش را از دست داده بود. ناچار “جزیره” را ترک و به قلعه  محکمی که دفاع از آن آسانتر بود پناه برد. اما در آنجا محاصره گردید و به علت نرسیدن آذوقه و خواربار سرانجام شکست خورد. ابتدا با خانواده اش آنها را به “وارنا” و سپس به “جزیره کرت” تبعید کردند و پس از مدتی آنها را به دمشق باز گرداندند و بدرخان در همانجا در سال ١٨۶٨ در گذشت.

پس از پایان شورش بدر خان، از سوی حکومت عثمانی یزدانشیر حاکم “هَکاری” گردید و به جای شریف بیگ امیر بتلیس که کُرد بود یک والی تُرک را به جای او منصوب کردند و بدینوسیله آخرین امیر نشین های مستقل کُرد به دربار عثمانی ضمیمه شدند. کلاً جنگ و مقاومت کُردها در برابر غول امپراتوری عثمانی برای رهایی و ایجاد یک کردستان مستقل بیش از چندین دهه طول کشید، یعنی بیشتر از هشت دهه تمام دولت جهل و استبداد اسلامی عثمانی با تمام امکانات،  جنگ های خونینی با مردم و امرا و بیگ های کُرد براه انداخت تا بتواند برامیرنشین ها تسلط پیدا کرده و خواست دولت ملی آنها را در هم بشکند.

ترس و وحشت از نفوذ یزدانشیر که حاکم “هَکاری” بود باعث شد که در سال ١٨۵٠ او را از این پُست معزول کنند . در سال ١٨۵٣ جنگی میان دولت عثمانی و روسیه تزاری شروع شد. این جنگ زیر لوای “جهاد” و از طرف سلطان عثمانی اعلان گردید. اما بخش زیادی از کُردها از شرکت در آن خودداری کردند. از طرف دیگر روس ها هم  با خرج کردن پول زیادی می خواستند که کُردها را به طرف خود جلب کرده و بر علیه دولت عثمانی بکار گیرند، اما اکثریت آنها از قبول آن هم خودداری نمودند.

به هنگام شروع جنگ میان دولت عثمانی و روسیه “یزدانشیر” فرصت را غنیمت شمرده و برای جهت دادن به افکار عمومی مردم و ایجاد یک حکومت ملی به رهبری خودش دست به کار شد. به همین منظور در سال ١٨۵۵ جنگ را از “بتلیس” آغاز نمود و این شهر را تسخیر کرد. حاکم تُرک را از آنجا بیرون و یک نفر کُرد را به جای آن منصوب کرد و سپس شهر “موصل” را هم بدون جنگ سختی تصرف کرد و اسلحه و مهمات زیادی را بدست آورد و با استفاده از آنها به سرعت به طرف “سیرت” که مرکز اصلی عثمانی ها در کردستان بود یورش برد و موفق شد. خلاصه در مدت چند ماه از بغداد تا شهر “وان” و “دیاربکر” را زیر کنترل خود در آورد.

این پیروزی ها امید زیادی را در مردم بوجود آورد و باعث شد که مردم زیادی اسلحه بدست گیرند و آرزوی دیرینه خود را به ثمر برسانند. با نزدیک شدن زمستان روس ها مجبور شدند که به مراکز زمستانی بخزند و این مسأله به سلطان عثمانی فرصت داد که بیشتر به کردستان بپردازد.

از آنجا که دولت های فرانسه و بریتانیا ضد روسیه می جنگیدند (جنگ کریمه)، مخالف ایجاد یک کردستان مستقل بودند. زیرا بیم داشتند که حکومت مستقل کردستان زیر نفوذ روسیه قرار گیرد. از اینرو انگلستان نماینده ای بنام “نمرود رسام” را با مقدار قابل توجهی پول نزد یزدانشیر فرستاد، گویا می خواهد میان کُردها و دولت عثمانی میانجیگیری کند و یزدانشیر را قانع کند که دست از خواست استقلال بردارد و یا آن را از طریق دربار عثمانی حل کند. از طرفی هم بسیاری از رؤسای عشایر را با پول و هدایا تطمیع کرد و آنها را از ادامه ی جنگ منصرف کرد.

باید گفت متاسفانه ضعف سیاسی امرای کُرد و ماهیت و دید بی نهایت عقب افتاده فئودالی و عشایری آنها همراه و همزمان با خیانت و پشت کردن عده ای از سران عشایر کُرد در طول دوران تاریخ تا کنون عواملی بوده اند در به شکست کشاندن جنبش و قیام های مردم بر علیه دولت های ستمگر و ارتجاعی منطقه برای حل مسئله ملی و ایجاد یک کردستان مستقل.

جناب یزدانشیر هم با وصف آنکه مردی شجیع و متهوری بود، اما به علت ضعف سیاسی و فقدان قدرت تجزیه و تحلیل مراحل و موقعیت نیروهای خود و مردم کُردستان از طرفی و موقعیت دولت عثمانی و جنگ ارتجاعی آنها با روسیه و همزمان جنگ روسیه با انگلستان و فرانسه  نتوانست که ازاین شرایط و موقعیت زمانی استفاده کند، درعوض سهل و ساده در ازای مقداری پول و هدیه گول یک نماینده انگلستان را خورد و به ایشان باور کرد. بعلاوه به خاطر جریاناتی که در آنزمان در مصر و یونان رخ داده بود یزدانشیر معتقد بود که بدون پشتیبانی یک قدرت اروپایی نمی شود که حق حاکمیت کُردها را بدست آورد. با این عقاید و تفاسیر ایشان همراه نمایند انگلستان و برای مذاکره به دربار عثمانی رفت. اما به محض رسیدن به آنجا او را دستگیر و زندانی کردند و لشکریان او هم بعد از مدتی سرگردانی در کوهستانها سرانجام متفرق شدند.

قیام و شورش شیخ عبیدالله شمزینان

آخرین حرکت و جنبش مهم کُردها علیه امپراتوری عثمانی و ایران در قرن نوزدهم در سال ١٨٨٠ میلادی و به رهبری “شیخ عبیدالله شمزینان” صورت گرفت. ایشان یک رهبر روحانی و مذهبی با نفوذی به حساب می آمد. او در منطقه “هَکاری” و بخش شمزینان و روستای “نهری” می زیست که این منطقه بین ایران و بخش های “ترگور” و “مرگور” در جنوب غربی اورمیه وبا عراق امروزی هم مرز است و این باعث نفوذ شیخ در میان بخشی از کُردهای ایران بود.

در سال ١٨٧٢ دولت ایران به مردم منطقه ترگور و مرگور فشار آورد که باید مالیات بپردازند، اما آنها از این کار خودداری کرده و اظهار داشتند که فقط به شیخ مالیات پرداخت خواهند کرد، زیرا این حق را شیخ طه پدر شیخ عبیدالله از (محمد شاه قاجار در سال ١٨۴۶) گرفته بود. در برابر این سرپیچی ایران نیرو اعزام داشت و آنها را تحت فشار و مجبور به دادن مالیات کرد. شیخ که قدرت خود را در خطر می دید و برای جلب پشتیبانی دولت عثمانی در جنگ بین عثمانی و روسیه در کردستان شمالی و در سال ١٨٧٧ تا ١٨٨٨ شرکت کرد. این مسئله باعث شد که پس از اعلان “جهاد” از سوی خلیفه عثمانی بر علیه روسیه، شیخ هم می بایست از عشایر کُرد ایران دعوت می کرد که در جنگ علیه روسیه شرکت کنند.

اما این جنگ ها موجب کشتار و خرابی های فراوانی در کردستان گردید و قحطی ای به بار آورد که در طول چند قرن سابقه نداشت. نیروهای عثمانی دست به چپاول و غارت و غصب سرمایه و آذوقه مردم کردند که کل این فشارها باعث قیام های متعددی در درسیم، ماردین، هَکاری و بادینان و غیره شد. از جمله می توان به قیامی به رهبری عثمان بیگ و حسین بیگ از فرزندان بدرخان اشاره کرد.

در این اوضاع و احوال شیخ عبیدالله به فکر یک قیام بزرگ بر علیه امپراتوری عثمانی شد. از طرفی به جمع آوری نیرو از دو طرف مرز پرداخت و از طرف دیگر برای جلب توجه و گرفتن کمک پیام های به شریف مکه و خدیو مصر و نماینده کنسول روس در ارزروم و وان فرستاد. روسیه تمایلی به پیام ایشان نداشت اما معاون کنسول انگلستان در شهر “وان” در سال  ١٨٧٩ تماس های با شیخ عبیدالله برقرار کرد و قول ارسال اسلحه و مهمات زیر پوشش کمک به مناطق قحطی زده را به او داد.

اما این هم یک توطئه و نیرنگ بود و دولت عثمانی و انگلستان زیر به زیر می خواستند با تجهیز شیخ از طریق غیر مستقیم لبه تیز حمله ی او را متوجه ایران کنند. حتی در سال ١٨٨٠ یکی از فرزندان بدرخان به نام “بحری بیگ ” که آجودان سلطان عبدالحمید بود به نزد شیخ آمد و سپس به ایران رفت و عشایر منگور، مامش و پیران را که بین پیرانشهر و نقده قرار داشتند با هم آشتی داد و آنان را با اسلحه انگلیسی مجهز نمود.

در اواخر سال ١٨٧٩ شیخ اجتماعی از رؤسا و عشایر و شیوخ مناطق کردستان برای یک طرح جنگی و تبادل نظر در روستای “نهری” تشکیل داد. بیشتر کسانی که در این اجتماع شرکت کرده بودند خواستار این بودند که همزمان هم با عثمانی و هم با ایران جنگ را شروع کنند. اما شیخ جنگ در دو جبهه را رد کرد و سرانجام توافق شد که اول به ایران حمله کنند. این حمله در مهر ماه ١٨٨٠ در دو جبهه شروع شد که در نتیجه توانستند میاندوآب، مراغه و مهاباد را تصرف کنند. نیروهای شیخ از این پیروزی سرمست و مغرور شدند و به جای پیشروی و تصرف مناطق دیگر به غارت و چپاول پرداختند.

حکومت ایران برای مقابله با شیخ عبیدالله از کُردهای جلالی ساکن در منطقه ماکو نیروی عظیمی تحت فرماندهی تیمورخان جلالی گرد آورد، که این نیرو توانست نیروهای شیخ را شکست بدهند. ناصرالدین شاه قاجار که دچار وحشت شده بود دربار عثمانی را تحت فشار قرار داد که به فعالیت های شیخ خاتمه دهد. اما پیشروی های سریع نیروهای شیخ در مناطق جنوب نگرانی مقامات عثمانی را به همراه داشت. که نتیجتاً عثمانی ها که تا آنموقع سعی داشتند که ازقدرت شیخ بر علیه ایران استفاده کنند، خود دست به محاصره نیروهای شیخ کردند و این عمل باعث شد که شیخ با نیروهایش ایران را ترک کند و سرانجام در اثر فشار و توطئه ی عثمانی ها در سال ١٨٨٢مجبور به فرار به مکه شد و یک سال بعد همانجا در گذشت. با شکست قیام و در گذشت شیخ عبیدالله قیام های بزرگ فئودال و سران عشایر و شیوخ در قرن نوزده به پایان رسید.

شکست این قیام هم مثل قیام های پیش از خود در نتیجه فریب خوردن شیخ توسط انگلیسی ها و خیانت کردن بخشی از کُردهای ایران و در پیش نگرفتن سیاستی درست همراه با آگاهی و شناخت واقعی دوست و دشمن بود.

وضعیت سیاسی و اجتماعی کُردها در قرن بیستم

همانطور که در بالا گرچه بطور مختصر به مبارزات و قیام های متعدد کُردها و پیروزی و شکست آنها در چند قرن اشاراتی شد اکنون جا دارد که ببینیم که وضعیت سیاسی و اجتماعی آنها در قرن بیستم به کجا می رسد. در اواخر قرن نوزدهم و شروع قرن بیستم خلیفه عثمانی روش و تاکتیک خود را نسبت به سران و امرای کُرد عوض کرد و در واقع به منظور خنثی کردن رول و نقش آنها در برپایی قیام و مبارزات بر علیه خلفای عثمانی، تاکتیک دادن پُست ومقام و شغل و هدایا را به جلو می آورد.

شعار و تبلیغات “پان اسلامیسم” از طرف سلطان عبدالحمید، تمام فئودال و بیگ های کُرد را به سوی خود جذب کرد و با کمال خشنودی تمام انعام ، پُست و امتیازاتی را که به آنها می دادند پذیرا می شدند. بحری بیگ یکی از فرزندان بدرخان و اعضای خانواده عبدالرحمن پاشای بابان و شیخ عبدالقادر فرزند شیخ عبیدالله شمزینان به مقام های همچو آجودان سلطان و رئیس مجلس سنای عثمانی و مقامات عالی دیگر منصوب و دست به کار شدند. حتی رؤسا و عشایر کوچکتر هم با گرفتن املاک و پُست های در ادارات دولت از این مزایا برخوردار گشتند. مثلاً نورالله بیگ یکی از اقوام شیخ عبیدالله رئیس عشایر کُرد “هَکاری” شد.

گرچه ساختمان اداری و سیاسی و خصلت طبقاتی و ایده و بینش فئودال و عشیره ها نمی تواند غیر از این باشد، آنها این مزایا را نشانه “بزرگی” خود می دانستند، غافل از اینکه چنین روابطی در واقع و از یک طرف پایه سیستم امپراتوری عثمانی را متمرکزتر و با ثبات تر و از طرف دیگر دولت عثمانی می توانست که از جنگاوران کُرد به راحترین شیوه در جنگ های ارتجاعی و توسعه طلبانه اش بر علیه مبارزات مردم و ملیت های دیگر همچو ارمنی ها، عرب ها و آلبان ها و حتی خود کُردها  نهایت استفاده را کرده و قشر پائینی و زحمت کش کُرد را هم مورد استثمار مالیاتی، بیگاری اجباری و همچنین به خدمت سربازی وادار و در نهایت آنها را در راه توسعه طلبی کثیف “پان اسلامیسم” به کشتن دهد.

همینطور هم شد و دولت عثمانی از کُردها واحدهای سواره ویژه زیر فرماندهی افسران تُرک تشکیل داد و رؤسای عشایر به خاطر شرکت در این واحدها عناوین افسری و پاشایی و مزایای قابل توجهی دریافت می کردند و از همین طریق آنها هم سلطه خود را بر دهقانان و دامداران و زحمتکشان کُرد گسترش می دادند. این افسران در نزد مردم زحمتکش مظهر قدرت بودند زیرا پشتیبانی سلطان حکومت و مذهب را پشت سر خود داشتند.

این سپاه سواره نظام و پیاده که از کُردها و همکاری دلسوزانه فئودال و عشیره ها با فرماندهی  افسران تُرک ها تشکیل شده بودند نام “حمیدیه” را بر آن گذاشته بودند. این سپاه سواره نظام اولین خدمت ضد انسانی ای را که به دولت عثمانی نشان دادند، قتل و عام ده ها هزار ارمنی بود. همین عمل شنیع را هم در مورد ناسیونالیست های عرب و خود کُردهای “درسیم” و کردستان جنوبی انجام دادند.

علاوه بر این سپاه، آنها دو مدرسه عشیره ای مهم را برای بچه و نوجوانان کُرد و عرب جهت تحمیق و تربیت آنها از همان دوران کودکی به اصول وفاداری نسبت به خلیفه عثمانی در استانبول و بغداد دایر کردند.

بدینوسیله خلیفه عثمانی در سیاست خود نسبت به کُردها کاملاً موفقیت آمیز بود و از این طریق توانست نه تنها فکر قیام و شورش و استقلال کردستان را از فکر و ذهن امرا و امیرنشین های کُرد به در کند، بلکه و از همه مهمتر توانست که از نیروی رزمنده و جنگجو کُردها در سرکوب قیام و شورش ملت های ستمدیده دیگر نهایت استفاده را کرده و در واقع آنها را شریک جرم توسعه طلبی و جنایات بی شرمانه خلفای عثمانی بنماید. عبدالحمید خلیفه عثمانی که در سال ١٨٧۶ با وعده بهبود اقتصادی و تغیر و تحول در امور دمکراسی سر کار آمد، بعد از چند سال با تعطیل کردن پارلمان و تعلیق قانون اساسی هر چه بیشتر بسوی استبدای گام نهاد تا جائیکه در تاریخ عثمانی حکومت او به حکومت”ظلم” معروف شد.

تحولات سیاسی و پیشرفت و توسعه و گسترش نظام سرمایه داری در دنیای آن روز باعث بوجود آمدن جریان و سازمان های سیاسی در ترکیه هم شد. جمعیت یا “کمیته ی اتحاد و ترقی” از روشنفکران درس خوانده و افسران جوان تشکیل شده بود که نمایند به جلو سوق دادن بورژوازی تُرکیه ‌بودند. این کمیته در سال ١٩٠٨ کنگره ای با همه ی سازمان و گروهای سیاسی مخالف با امپراتوری عثمانی که کُردها هم در آن شرکت داشتند در پاریس تشکیل دادند.

در این کنگره کمیته اتحاد که آنها را (تُرک های جوان) هم میگفتند با اصل خودمختاری سیاسی و فرهنگی اقلیت و ملت های غیره تُرک در صورت بدست گرفتن قدرت موافقت کردند. ترک های جوان در سال ١٩٠٨ دست به قیامی زدند و سلطان عبدالحمید وادار به سازش شد و اختیارات او محدود گردید و قانون اساسی اعاده گشت و انتخابات عمومی آغاز گردید. و سلطان همچنین مجبور به دادن فرامینی شد که طبق آنها مطبوعات، اجتماعات، بیان و سانسور لغو شد و برای زندانیان عفو صادر گردید.

این یک پیروزی مقدماتی “تُرک های جوان” بود که شور و شوق و هیجان فراوانی را هم در بین ملیت های دیگر ساکن امپراتوری عثمانی به بار آورد و کُرد و ارمنی و یونانی و بلغاری و تُرک همگی برادروارانه همدیگر را بغل می کردند. تُرک های جوان در بین مردم می گشتند و رسماً اعلام می کردند که مسیحی، مسلمان و یهودی همه برادرند و هیچ اختلاف نژادی و مذهبی بین مردم ساکن عثمانی وجود ندارد.

سلطان عثمانی از این عمل تُرک های جوان ناخشنود بود و در سال ١٩٠٩با پشتیبانی روحانیون مسلمان و داردسته فئودال ها و گارد دربار دست به شبه کودتای برای سرکوب تُرک های جوان زد، ولی آنها به سرعت کودتا را در هم شکستند و عبدالحمید را بر کنار و برادرش “رشاد” ملقب به (محمد پنجم) را به جای او بر گزیدند.

این هات و پوت تُرک های جوان زیاد طول نکشید و ماهیت و سیاست واقعی آنها بر ملا گشت و پس از رسیدن به قدرت از توده ها بریده و به خاطر سیاست ملی و نژادپرستانه آنها که کاملاً ارتجاعی بود به دامن انحراف و فساد افتاده و تمام وعده و عید های کنگره ١٩٠٧ پاریس را پس گرفته و با افکار و ایدئولوژی شووینیستی “پان تورانیسم” به تُرک کردن  اجباری مسلمانان و حتی قتل و عام ملیت های غیره مسلمان همچو ارمنی ها پرداختند.

در سال ١٩١۴ جنگ اول جهانی از بالکان شروع شد. در این جنگ که تا سال ١٩١٨ ادامه داشت دولت عثمانی در کنار آلمان علیه روسیه و فرانسه و انگلستان وارد جنگ شد ولی به سختی شکست خورد و همین جنگ کل امپراتوری عثمانی را تجزیه و حتی استقلال خود ترکیه را در معرض خطر قرار داد تا سرانجام در سال ١٩٢٣ یکی از افسران مشهور تُرک های جوان به نام مصطفی کمال آتاتورک توانست با در دست گرفتن قدرت،  جمهوری ترکیه را جایگزین امپراتوری عثمانی سابق کند.

در این قرن شاید بتوان گفت که فاصله میان ١٩١٨ و سال ١٩١٩ بهترین فرصت بود که کُردها یک حکومت ملی را اعلام کنند، زیرا امپراتوری عثمانی توسط نیروهای متفقین انگلستان، فرانسه، یونان و ایتالیا در هم کوبیده شده بود و ارتش آن متلاشی شده و اتحاد طلبان هم در صحنه نمانده بودند و نفوذ سلطان هم از محدوده پایتخت فراتر نمی رفت. از سوی دیگر روسیه تزاری هم توسط انقلاب کارگران و بلشویک ها به گور سپرده شده و بلشویک ها به کلیه جاه طلبی های مستعمراتی روسیه تزاری پشت پا زدند. وضع دولت و ارتش ایران هم از وضع ارتش عثمانی بهتر نبود.

به دلایل بالا یک خلاء قدرت در منطقه بوجود آمده بود که کُردها می توانستند بهترین استفاده را از آن بنمایند. اما در بین کُردها و رهبران آن زمان چنین آمادگی ای وجود نداشت، زیرا همانطوریکه در بالا شرح آن گذشت حکومت عثمانی توانسته بود که امرا و سران کُرد را تطمیع کرده و آنها (در واقع خود را به دولت عثمانی فروخته بودند) را در جهت و راستای منافع امپراتوری عثمانی بکار گیرند. مسئله دیگر این بود که به علت شکست قیام امیرنشین های قدرتمند کُرد در قرن نوزده، قدرت سیاسی محلی بسیار ضعیف و قطعه قطعه شده بود و هر رئیس عشیره ای فقط بخش کوچکی از این قدرت را در اختیار داشت.

اما و در همین زمان انگلستان و فرانسه  با توجه به منافع امپریالیستی خویش دولت های نظیر عراق، سوریه، لبنان و اردن و غیره را به وجود آوردند، ولی باید گفت که آنها در چنان شرایطی وجود یک دولت مستقل کُرد را احساس نمی کردند تا در تشکیل آن نقش داشته باشند، و آن وزنه قدرتمند امرای کُرد قرن نوزدهم هم نمانده بود که بتواند در این معاملات سیاسی و تقسیمات ژئوپلیتیکی نقشی ایفاء کند.

اما قرن بیست همراه بود با رشد و گسترش سرمایه داری در اقصی نقاط جهان و ترکیه هم نمی توانست که از آن خارج باشد. همگام با گسترش سرمایه داری و کنار رفتن تدریجی نظام و آداب و سنت کهن فئودالیسم دانش و علم و مدارس و تکنولوژی هم بسط یافت. روشنفکران و دانشجویان زیادی پا به عرصه حیات اجتماعی و سیاسی نهادند. گرچه این ها بیشتر از خانواده فئودال ها و سران عشایر و طبقه های بالا جامعه بودند، اما توانستند در سیر حرکات اجتماعی و سیاسی نقش ایفاء کنند. بعد از متارکه جنگ ، در کل ترکیه و همچنین کردستان سازمان و گروه و جمعیت و کلوب های سیاسی و مدنی یکی بعد از دیگری تأسیس شدند، که می توان به “استخلاص کردستان” توسط سید عبدالله فرزند شیخ عبدالقادر شمزینان ، “جمعیت استقلال کُرد” در قاهره و توسط ثریا بدر خان و “جمعیت تعالی کردستان ” اشاره نمود.

تأسیس این سازمان و جمعیت ها در مقایسه با گذشته گامی به پیش بود. مثلاً جمعیت استقلال کردستان بعدها نقش بزرگی در به راه انداختن قیام های بزرگ در جمهوری ترکیه بازی کند و یا جمعیت تعالی  کردستان هدفش این بود که ملت کُرد را از بیانات و اصول اعلام شده “ویلسون” رئیس جمهور آمریکا که برای سه ملت کُرد، ارمنی و عرب حق تعیین سرنوشت قائل بود برخوردار سازد.

در اولین گنگره ای که این جمعیت تشکیل داد، شیخ عبدالقادر را به ریاست و امین علی بیگ فرزند بدرجان و ژنرال فواد پاشا را به معاونت و ژنرال حمدی پاشا را به دبیرکلی بر گزیدند. اعضای اصلی و معروف جمعیت عبارت بودن از رمزی بیگ، اکرم بیگ جمیل پاشا، نجمه الدین حسین ، ممدوح سلیم و دکتر شکری محمد امین.

آنها هیأتی را پیش کمیسیرهای آمریکا، فرانسه و بریتانیا مقیم پایتخت عثمانی فرستادن و نقطه نظرات خود را به اطلاع آنها رسانند. اما این جمعیت دارای دو دید و نظر فکری بود. اعضاء و کادرهای جوان از استقلال کامل کُردستان پشتیبانی می کردند، در صورتیکه اقشار میانه و سالمدان خواستار خودمختاری در چارچوب کشور عثمانی بودند. چارچوبی که در آن سال ها نامعلوم و نامشخص بود. ژنرال شریف پاشا نماینده کُردها در کنفرانس صلح پاریس در ٣٠ آبان ١٩١٩ قراردادی با نماینده ارمنی ها “بوغوس پاشا” امضاء نمود که در آن اعلام شده بود که دو ملت کُرد و ارمنی هر دو آریایی و دارا علایق و اهداف و دید مشترکی هستند که آزادی و استقلال، سرزمین های آنها را شامل می شود.

اما حکومت عثمانی از این حرکات به خشم آمد و به تبلیغات گسترده ای علیه خواست کُردها دست زد و حتی حمزه بیگ مدیر روزنامه “ژین” حیات را به خاطر آنکه در ماردین گفته بود که کُردها باید خود را آزاد سازند محاکمه و اعدام کرد. در سال ١٩٢٠ اختلافات میان رهبران طرفدار استقلال و و خودمختاری شدت یافت و سرانجام آنها تجزیه شدند و هر یک به تأسیس جمعیت ویژه خود پرداختند.

امین علی بیگ “جمعیت تشکیلاتی – اجتماعی کُرد” را به دبیری “ممدوح سلیم” تأسیس کرد و شیخ عبدالقادر هم “جمعیت کُرد و کردستان” را بنیاد نهاد.فعالیت این جمعیت و کلوب ها همچنان ادامه داشت تا بلاخره در پیمان صلح پاریس در سال ١٩٢٠ میلادی (نوزدهم مردادماه ١٢٩٩ شمسی)که به پیمان “سـور” معروف است  قرارهای را در باره مسـأله ی کُرد صادر نمود.

گرچه این قرارها از مجموعه ای ماده و تبصره و غیره تشکیل شده بود، تشکیل کردستان را مشروط به شرایطی کرده بود: از جمله مردم کردستان باید به شورای جامعه ی ملل مراجعه کنند و ثابت کنند که اکثریت آنها متمایل به استقلال هستند. این شروط هم کافی نبود و می بایست خود شورای جامعه ی ملل آنها را لایق و صالح استقلال تشخیص می داد و در غیر این اعمال می بایستی کُردها از انگلستان بخواهد (خواهش کند) که لطف و عنایت به خرج داده و آنان را تحت سرپرستی و قیمومیت خود بگیرد!

عجب قرار و لطفی که متفقین در حق به ملتی به آن پهناوری و بزرگی ابزار و روا داشته اند! مشکل اساسی دیگری که در آن سال ها موجود بود این بود که به علت تقسیم امپراتوری عثمانی هر تکه و بخشی از مجموع کل جغرافیای کردستان بین دولت های متفقین تقسیم شده بود و در بحث استقلال کردستان هیچ کدام از آنها حاضر نبود که بخش خود را جُزو کردستان به حساب آورد و آنرا به چند شهر در ترکیه و عراق خلاصه کرده بودند و آن شروط بی محتوا و ظالمانه را هم برایش گذاشته بودند. اما صاف و ساده این یعنی قبول نکردن کردستانی مستقل، اما در زیرلفافه قرارداد دولت های متفقین و قانون شورای جامعه ی ملل.

در نهایت پیمان “سور” به اجراء در نیامد و نهایتاً بر طبق پیمان “لوزان” بلاخره کردستان بین سه حکومت تازه تأسیس ترکیه، عراق و سوریه تقسیم گردید. پیمان “لوزان” پیمان صلحی بود که بعد از جنگ جهانی اول بین نیروهای متفقین و متحدین در تاریخ ٢۴ژوئیه ١٩٢٣ میلادی (یکم مردادماه ١٣٠٢ شمسی) در شهر لوزان (سوئیس) برگزار شد و امضاء کنندگان این پیمان عبارت بودند از: فرانسه، بریتانیا، ژاپن، ایتالیا، یونان، رومانی و پادشاهی یوگسلاوی.

بر سر شهر موصل که حاوی ذخایر نفتی زیادی بود از یک سو اختلافات شدیدی میان فرانسه و بریتانیا و امریکا و از سوی دیگر میان این سه کشور و دولت تازه تاسیس ترکیه به رهبری کمال مصطفی آتاتورک بروز کرد. که در نهایت ترکیه از ادعای حاکمیت موصل در ازای بخش اعظم کردستان به ترکیه عقب نشینی کرد. البته در بخش سوم پیمان مواد ٢٧ تا ۴۴ مطالبی در مورد لزوم حفظ حقوق اقلیت ها و استفاده آزاد اتباع ترکیه از هر نوع زبانی چه در روابط خصوصی و تجاری و چه در امور مذهبی و مطبوعاتی و انتشاراتی و به زبان مادری در دادگاه ها سخن گفتن نباید هیچگونه محدودیتی ایجاد گردد به اضافه  موارد دیگری آمده بود.

اما در اینجا هم مقامات ترکیه به بهانه پوشالی و فریبکارانه و ادعای اینکه  کُردها بمانند تُرک ها و همسان با آنان در حکومت شرکت دارند از شامل شدن امتیازات اقلیت ها  به کُردها خودداری کردند. بدین ترتیب در فاصله چند سال ملت کُرد در ترکیه از ملتی “شریک و متساوی الحقوق ” به ملتی بدون هیچگونه امتیازات سیاسی، حقوقی، انسانی و اجتماعی مبدل گشتند.

حوادث و وقایع بعد از جنگ جهانی اول و مسأله ی کُردها

همانطوریکه در بالا در مورد جنگ جهانی اول و شکست امپراتوری عثمانی و تغیر و تقسیم ژئوپلیتیک منطقه خاورمیانه و تأسیس کشورهای جدید همچو سوریه، عراق، اردن ، لبنان و غیره بحث شد، دیدیم که کردستان هم قطعه قطعه شد و هر بخشی از آن جُزو سلطه دولتی قرار گرفت. اکنون جا دارد که جنبش های ملی و مبارزه کُردها را در هر یک از این کشورها دنبال کنیم.

پس از قیام شیخ عبیدالله شمزینی در سال ١٨٨٠ که شرح آن مختصراً در بالا گذشت، دیگر هیچ قیام و شورش قابل توجه که نشانگر فعالیت برای بدست آوردن حقوق ملی کُردها باشد بجُز جنب و جوش اسماعیل آقا شکاک معروف به سمکو در ایران رخ نداد. البته در مناطق مرکزی و جنوبی شورش های روی داد، اما به خاطراینکه  فاقد ویژگی های یک قیام عمومی و ملی بودند و بیشتر جنبه تمرد و یاغیگری های عشیره ای بودند نمی توان آنها را به حساب قیام ملی نوشت.

سمکو پسر محمد آقا و از ایل شکاک در شمال کردستان که حدود مرزهای ترکیه است می باشد. ایشان به علت ضعف حکومت قاجار بیشتر به صورت خودمختار زندگی می کرد. در اواخر سلطنت مظفرالدین شاه قاجار،  جعفر آقا برادر بزرگ سمکو در آن منطقه نفوذ و قدرت قابل توجه ای به دست آورده و موجبات نگرانی حکومت تهران و حکمران آذربایجان در تبریز شد. اما با دسیسه حاکم آذربایجان همراه هفت تن دیگر از یارانش اورا به تبریز دعوت می کنند که بعدا طبق یک توطئه همگی را به قتل رساندند. این واقعه سبب شد که محمد آقا همراه فرزند دیگرش “سمکو” بطور علنی به نافرمانی علیه حکومت مرکزی بپردازند.

در سال ١٩١١ نیروهای روسیه وارد آذربایجان شدند و کلاً اوضاع ایران ناآرام بود. سمکو به تقویت و جمع آوری سپاه پرداخت و با قوای روسیه تزاری روابط دوستانه ای برقرار نمود. در طی جنگ جهانی اول رویه ی بی طرفانه ای اتخاذ نمود و با هر یک از قوات دو دولت متخاصم روس و عثمانی که متناوباً بر منطقه مسلط می شدند روابط بر قرار می کرد، بدون آنکه عملا قوات خود را به سود هیچکدام به کار ببرد. فضای جنگ جهانی همراه با  فعالیت های سیاسی و نظامی در منطقه و تاثیر جمعیت های سیاسی کُرد ترکیه  کلا باعث شد که ایشان با افکار آزادیخواهی و ملی آشنا شود، و بدینوسیله ایشان فعالیت های خود را تحت عنوان مبارزه در راه خودمختاری و گاه استقلال کُردها ادامه داد.

سال های ١٩٢١ و ١٩٢٢ قدرت و نفوذ سمکو به اوج خود رسید و از شهر خوی در شمال تا حدود شهر بانه در جنوب گسترش یافت. دولت مرکزی پانصد نفر از شورشیان سابق گیلان را به فرماندهی “عمو قربان” که اهل کرمانشاه بود و در گیلان همچو کارگر کشاورزی کار می کرد را به میاندوآب و جنگ با سمکو فرستاد که قوات سمکو آنها را در هم شکست و عمو قربان هم کشته شد. دیگر دولت قواتی برای سرکوبی ایشان نفرستاد تا سرانجام رضا شاه که آنموقع نخست وزیر بود ارتش را سر و سامان داد و یک نیروی ارتش که بالغ بر هشت هزار نفر بود با توپخانه و تجهیزات کامل را با فرماندهی ژنرال جهانبانی که تعلیمات نظامی را در روسیه تزاری دیده بود به مقابله ی سمکو فرستاد.

درگیری در اطراف سلماس شروع و نیروهای سمکو مقاومت سرسختانه ای کردند اما به دلیل برتری توپخانه و تجهیزات جنگی دشمن نیروهای سمکو شکست خوردند و افراد او پراکنده شدند و قوات دولتی بعد از تقریبا ۴ سال ارومیه را مجدداً به تصرف خود در آوردند و سمکو را تا مرکز اقامت خود در “چهریق” بیرون رانده و پس از جنگ های شدید به ترکیه پناه برد. در آنجا افراد او توسط نیروهای ترکیه خلع سلاح شدند و سمکو هم تحت نظر قرار گرفت.

ولی بعد از چند ماه سمکو به عراق رفت به امید اینکه حمایت انگلیسی ها را جلب کند، اما سودی نداشت و نزد شیخ محمود برزنجی در سلیمانیه رفت که در آنجا مورد استقبال گرم قرار گرفت. سرانجام سمکو در سال ١٩٢۴ به ترکیه بازگشت و از آنجا به ایران رفت و امان نامه گرفت که در “چهریق” اقامت گزیند. سمکو بعد از یک سال (١٩٢۵) به نزد رضا خان که رسماً شاه ایران شده بود رفت و سوگند وفاداری یاد کرد.

یک سال بعد ١٩٢۶ مجدداً سر به شورش برداشت و دشت سلماس را تصرف کرد، ولی از قوات دولتی شکست خورد و دوباره به ترکیه و از آنجا به عراق رفت. ایران از عراق خواست که او را تسلیم کند اما دولت عراق ضمن خودداری کردن از تسلیم کردن او، از ایران خواست که او را ببخشد. رضا شاه هم قول داد که او را فرماندار اشنویه کند اما هنگام بازگشت به ایران با یک توطئه قبلی در مسیر راه (سال ١٩٣٠) به قتل رسید.

حکمرانی شیخ محمود برزنجی

بعد از خاتمه جنگ جهانی در سال ١٩١٨ قوات انگلیس کرکوک و سلیمانیه را به تصرف خود در آوردند، ولی چون نمی توانستند در آنجا بمانند خیلی سریع یک نیمچه دولت کُرد به ریاست شیخ محمود برزنجی اما تحت نظارت خود تشکیل دادند و خود آنجا را موقتاً ترک نمودند. با رفتن آنها تُرک ها از فرصت استفاده کردند و با یاری شیخ محمود دوباره به آنجا باز گشتند. اما پس از اشغال موصل قوای انگلسیی بار دیگر به کرکوک و سلیمانیه باز گشتند و برای اداره کردستان با سران کًرد وارد مذاکره شدند. نهایتاً به خاطر اینکه شیخ محمود از نفوذ بیشتری برخوردار بود او را به فرماندار نواحی کًردنشین بر گزیدند.

شیخ محمود از طایفه ی سادات برزنجه و نوه ی کاک احمد شیخ رهبر مذهبی منطقه بود. هواداران او از میان طایفه خود و عشایر “هموند” و بخشی از عشیره جاف بود. اما بابان های سلیمانیه و جاف های حلبجه و غیره مخالف او بودند. مرکز حکمروایی او شهر سلیمانیه بود و قلمرو و نفوذش تا نواحی رانیه و کوی سنجق ادامه داشت.  بریتانیا یک افسر بسیار ورزیده به نام “نوئل” را به عنوان مشاور و راهنما نزد شیخ فرستاد. علاوه بر این انگلیسی ها مشاورانی برای رانیه، کوی سنجق و رواندوز انتخاب کردند.

یعنی در واقع شیخ فقط سمبلی بود و این مشاوران عملاً از وی اطاعت نمی کردند و کارو بار منطقه در اختیار این ها بود. انگلیسی ها همچنین قصد داشتند که کنترل دهوک، عمادیه و زاخو که به ولایت موصل مربوط می شدند را زیر کنترل مستقیم خود داشته و آنها را از نفوذ شیخ دور نگه دارند.

در نهایت کُل این مسائل سازش شیخ و انگلیسی ها را به هم زد و شیخ استقلال خود را رسماً اعلام کرد و با کمک جعفر سان اورامی، اول سلیمانیه و بعدا حلبجه را تصرف کرد و قوات انگلیسی ها را از آنجا بیرون کرد. سرانجام انگلیسی ها نیروی مجهزی به سوی سلیمانیه گسیل داشتند و شیخ محمود در “تنگه” ی “بازیان” با نیرویی در حدود هزار نفر به مقابله آن ها پرداخت. اما طی جنگی که روی داد شکست خورد و شیخ  زخمی و دستگیر شد و او را به جزیره ی “اندامان” در هندوستان تبعید کردند.

انگلیسی ها بعد از آنکه  به علت پاره ای مسائل از کُردها ناامید شدند، نظر خود را بیشتر معطوف تثبیت  حکومت عراق و الحاق نواحی کردنشین به آن کردند. سر انجام در تاریخ بیست و سوم اوت سال ١٩٢١ به دنبال یک رفراندوم ساختگی فیصل فرزند شریف حسین که توسط فرانسوی ها از سوریه رانده شده بود را به پادشاه عراق بر گزیدند و نقشه مند به تقویت ایشان پرداختند و بعدا نواحی کُردنشین را به آن الحاق کردند. از طرفی هم هر چه کمالیست های ترکیه خود را قویتر می دیدند به همان اندازه به انگلستان و عراق برای تصرف مناطق کُردنشین فشار می آوردند .

فشار و هجوم نیروهای کماندویی ترکیه به رواندوز و تصرف آنجا و پیشروی به سوی مناطق دیگر، انگلیسی ها را وادار کرد که برای جلوگیری از پیشروی کمالیست ها شیخ محمود را در شهریور ماه  ١٩٢٢از تبعید به سلیمانیه باز گردانند. ایشان هم برای نشان دادن قدرت خود کابینه ای مرکب از هشت وزیر را تشکیل داد و بعد از یک ماه خود را رسماً پادشاه کردستان نامید و به انتشار روزنامه “ڕۆژی کردستان” خورشید کردستان در مقابله با روزنامه های بغداد نمود. یکی از موارد اختلاف شیخ با انگلیسی ها مسأله ی کرکوک و اربیل بود.

فشار های ترکیه برای تصرف مناطق کُردنشین از یک طرف و فشار کُردها از طرف دیگر سرانجام ملک فیصل و بریتانیا را مجبور نمود که در سال ١٩٢٢ اعلامیه مشترکی صادر و در آن بر شناسایی یک دولت کُرد در چاچوب جغرافیا و مرزهای عراق تاکید شد. اما این یک نوع خودمختاری محلی بود که قصد داشتند از این طریق  ولایت سلیمانیه و موصل را در داخل فرمانروایی ملک فیصل و عراق بگنجانند. این یک نیرنگ و فریب بود و هدف آنها فرونشاندن موقتی اذهان مردم و خرید وقت بیشتر برای ایجاد مستحکم کردن موقعیت خودشان بود.

در سال ١٩٢٣ بریتانیا سلیمانیه را بمباران کرد و شیخ محمود مجبور به ترک آنجا و استقرار در مرزهای ایران شد و در آنجا علیه انگلستان اعلان “جهاد” کرد و بعدا با عقب نشینی انگلیسی ها شیخ به سلیمانیه باز گشت. تهدید و بمباران از طرف انگلیسی ها گاه به گاه ادامه داشت و مخالفت با پیمان “لوزان” که هیچ حقی برای کُردها در بر نداشت  در سال ١٩٢۴به اوج خود رسید. انگلیسی ها دوباره به شدت سلیمانیه را بمباران کردند و شیخ دوباره به مرز ایران گریخت. سال بعد ١٩٢۵که موصل رسماً ضمیمه ی خاک عراق شد، انگلیسی ها شیخ را تعقب کرده و او به ناچار به منطقه مریوان در ایران پناه برد و در آنجا به کمک کُردهای ایران حملات خود را به نیروهای عراقی تا سال ١٩٢٧ادامه داد.

شیخ محمود به علت همکاری با عشایر منطقه مریوان زیر فشار ایران هم قرار گرفت و این مسأله باعث شد در اواخر ١٩٢٧ شیخ وارد مذاکره با دولت عراق بشود و اجازه یافت در جای دیگری دور از کردستان اقامت گزیند ولی مبارزات به شیوه تشکیل جمعیت های مخفی همچو جمعیت “ترقی” ادامه داشت تا اینکه در سال ١٩٣٠ یک پیمان تازه میان انگلیسی ها و دولت عراق منعقد گردید و به قیمومیت انگلستان بر عراق خاتمه داد، اما در این پیمان هم هیچگونه اشاره ای به حقوق کُردها نشده بود و این امر باعث نارضایتی های شدید از جانب کُردها گردید که سرانجام به صورت قیام در سلیمانیه ظاهر شد. دولت عراق به شدت قیام را سرکوب کرد و عده زیادی کشته و زخمی گردیدند. شیخ که به ناصریه تبعید شده بود در آنجا ماندگار و در بهار سال ١٩۵۶ در یک بیمارستان در گذشت.

قیام شیخ احمد بارزانی

اولین قیام بارزانی ها در واقع در سال ١٩٠٩ میلادی رخ داد. “تُرک های جوان” که با یک شبه کودتا در سال ١٩٠٩علیه سلطان عبدالحمید توانستند همه اهرم های قدرت را در ترکیه به دست گیرند بر خلاف  وعده وعید های قبلی خود، کم کم فشار بر ملیت های غیره تُرک را شدت بخشیدند و فعالیت ملی گرائی کُردها را ممنوع کردند. چند ماهی بعد شیخ عبدالسلام بارزانی قیامی را بر پا نمود و در اولین زدو خورد میان سپاهیان او و ترکیه، شکست سختی به آنها داد و دامنه قیام کم کم تا بتلیس گسترش یافت. در سال ١٩١٠ نیروهای عثمانی منطقه ی بارزان را ترک کرده و بارزانی ها در منطقه خود باقی ماندند. در همین ایام عثمانی ها توانستند قیام “بتلیس” را سرکوب کنند.

دولت عثمانی در سال ١٩١٣ به بهانه توطئه علیه حکومت عده زیادی از کُردها را دستگیر و بازداشت کردند و نام شیخ عبدالسلام هم به میان آمد. شیخ به ایران فرار کرد ولی در منطقه عشایر “شکاک” توسط شخصی با حیله دستگیر و به مقامات عثمانی تحویل داده شد و در سال ١٩١۴ او را در موصل به دار آویختند.

شیخ عبدالسلام دارای چهار برادر به نام احمد، بابو، مصطفی و صدیق بود. بعد از او شیخ احمد ریاست بارزانی ها را به عهده گرفت و در بین عشیره خود اعتبار بزرگی کسب کرد. درسال ١٩٣٠ قیام آرارات در ترکیه بر پا شد و شیخ احمد نزدیک به ٣٠٠ نفر از افراد خود را به کمک آنها فرستاد که سبب اعتراض دولت ترکیه شد. کمک های شیخ به کُردهای ترکیه وپناه دادن به عده ای از آنها باعث گردید که دولت ترکیه از عراق خواست که برای سرکوب آنها به نیروهای ترکیه اجازه بدهد که وارد خاک عراق شوند اما این درخواست رد شد.

همانطوریکه گفته شد در سال ١٩٣٠ قیمومیت انگلستان بر عراق خاتمه یافت و در سال ١٩٣٢ کشور عراق رسماً همچو کشور مستقلی به عضویت جامعه ی سازمان ملل متحد در آمد. در این سال ها چند واقعه مهم روی داد. دولت رضا خان توانست قیام “سمکو” در شمال و “جعفرسلطان اورامی” در جنوب را سرکوب کند. همچنین ایران برای سرکوب جنبش آرارات که کُردهای جلالی در منطقه شمال کردستان را هم شامل می شد با ترکیه همکاری کرد.

عراق هم توانست به مبارزه مسلحانه چندین ساله شیخ محمود برزنجی خاتمه داده و جنب و جوشهای بعد از آنرا هم سرکوب کند و در نهایت ترکیه هم جنبش کًردهای آرارات را در هم شکست. یعنی در واقع در این مدت زمان کوتاه کُردها زیر منگنه و فشار شدید دولت های ترکیه، ایران و عراق قرار گرفته و برای شکست جنبش کُردها این دولت های مرتجع و دست نشانده با وجود اختلافات عمیقی که با هم داشتند همیشه متحد و همآهنگ بوده اند.

در این اوضاع و احوال دولت عراق برای تثبیت موقعیت خود و راه یافتن به جامعه سازمان ملل لازم بود که به ناآرامی درون عراق و شورش کُردها به رهبری شیخ احمد در منطقه بارزان خاتمه دهد. از اینرو در اواخر پائیز ١٩٣١ و اواسط زمستان همان سال  حملاتی را با کمک نیروی هوایی و افسران بریتانیا به منطقه بارزان آغاز کرد، اما هر بار نیروهای دولتی شکست خورده و مجبور به عقب نشینی می شدند و یک هواپیمای جنگی بریتانیا را هم سرنگون شده و خلبانان آن به اسارت بارزانی ها در آمد.

به بهانه آزاد کردن خلبابان، انگلیسی ها مذاکراتی را با شیخ احمد آغاز کرده  و اعلام آتش بس نمودند. دولت عراق از فضای آتش بس سواستفاده کرده و به تقویت نیرو و استحکام مواضع خود پرداخت، تا سرانجام در اواخر خرداد ماه ارتش عراق با کمک بی دریغ نیروی  هوایی و زمینی بریتانیا حمله نهایی و شدید خود را آغاز کردند. نیروهای شیخ احمد بعد از جنگی سخت تاب مقاومت نیاورده و شیخ با نزدیک به چهار صد نفر از اطرافیان خود از مرز گذشته و خود را تسلیم مقامات ترکیه کردند. (از ترس دشمنی به دشمن کثیف تری پناه بردند).

تُرک ها هم شیخ و جماعتی از همراهانش را اول به استانبول و بعداً به “اردنه” در مرز بلغارستان فرستادند و عده ای زیادی از آنها را هم به بهانه شرکت در قیام آرارات اعدام نمودند. بدینوسیله نقشه و توطئه مشترک عراق و ترکیه برای نابودی کُردها با همکاری بی دریغ بریتانیای توسعه طلب به پیروزی رسید و آخرین جنبش مسلحانه اکراد درعراق قبل از شروع جنگ جهانی دوم به پایان رسید. اما بعداً و در اواخر سال ١٩٣٢ دولت ترکیه شیخ احمد را همراه با عده ای از همراهانش و دو برادر کوچکترش “مُلا مصطفی و شیخ محمد صدیق” را آزاد کردند. آنها هم فوراً به منطقه بارزان باز گشته و با اسلحه های که در کوه های آنجا مخفی کرده بودند جماعتی رزمنده تشکیل داده و در بهار ١٩٣٣ جنگ جدیدی را علیه نیروهای عراق به راه انداختند، ولی به علت بی برنامه گی و نداشتن هیچگونه استراتژی ناکام ماندند و در بهار ١٩٣۴ برادران بارزانی همراه تقریباً هشتاد نفری خود را تسلیم دولت عراق کردند که اول آنها را به شهر “ناصریه” و بعداً به شهر “سلیمانیه ” تبعید کردند.

مُلا مصطفی که کاملاً بی سواد بود در سلیمانیه پیش یکی از رهبران مذهبی چند ماهی به فرا گرفتن خواندن و نوشتن پرداخت و از سلیمانیه فرار کرده و دوباره به منطقه بارزان رفت و جنبش دیگری را به راه انداخت که بعداً به آن خواهم پرداخت.

ترکیه و جنبش ملی کُردها

همانطوریکه در ابتدا به آن اشاره شد در سال ١٩٠٨سازمان “ترک های جوان” با کودتای علیه سلطان عبدالحمید عملاً دولت را به دست گرفتند. ژنرال مصطفی کمال (آتاتورک) که عضو این سازمان بود به خاطر شرکت در بسیاری از جنگ ها توانسته بود نام و جایگاهی برای خود کسب کند. ایشان بعد از جنگ جهانی اول توانست با برپایی و رهبری یک جنبش نالسیونالیستی نیروهای خارجی را از ترکیه بیرون کرده و بلاخره در سال ١٩٢٣ میلادی بطور رسمی جمهوری ترکیه را تاسیس و آنرا جانشین خلافت و سیستم عثمانی کرد.

تُرک های جوان بر خلاف ادعای اولیه خود که قول داده بودند در صورت پیروزی حق اقلیت های غیره تُرک زبان را به رسمیت بشناسند و جلوی مطبوعات آزاد و فعالیت های اجتماعی و سیاسی کلیه اقلیت و مردم ترکیه را نگیرند، خیلی زود تغیر موضع و سیاست دادند و به طرف شووینیسم و ناسیونالیست متعصب و خشک تُرک روی آوردند. مصطفی کمال از نخستین کسانی بود که در راه رسیدن به این اهداف شووینیستی و ناسیونالیستی قدم برداشت. یک جنگ آزادیبخش برای رهایی میهن به راه انداخت و مقدمات این کار را از طریق کردستان می دید و از همین راه دست به کار شد.

اما سوال این است که چرا کُردها از جنبش ناسیونالیستی و شووینیستی مصطفی کمال پشتیبانی کردند؟

خشونت و بدرفتاری جمهوری ارمنستان نسبت به کُردهای “قارص” و همچنین  شایعه الحاق مناطق و ولایت کُردها ی ارزنجان، بتلیس، موش، وان، ارزروم و قارص به ارمنستان ترس و بیمی را در کُردها بوجود آورده بود و آنها را به فکر مسلح شدن انداخته بود.

ارمنی ها هنوز کینه و نفرت  نسل کشی و ژنوساید و تبعید ارمنی ها را به دست خلفای عثمانی و همکاری بعضی از عشایر کُرد وابسته به خلافت عثمانی را در دل داشتند و می خواستند انتقام خود را بگیرند. به همین خاطر کُردها به هیچ شیوه ای حاضر نبودند که آنها زیر سلطه جمهوری ارمنستان بروند. دلیل دیگر مذهبی بود، زیرا ارمنی ها “مسیحی” و کُردها اسلام سنی مذهب بودند از اینرو کُردها با داشتن مذهب سنی خود را بیشتر به تُرک ها سنی مذهب نزدیک تر می دیدند .

مصطفی کمال برای جلب کُردها با دقت فراوان از به میان آوردن واژه ملت تُرک خودداری می کرد و بیشتر از برادری تُرک ها و کُردها و یا واژه  ملت عثمانی استفاده می کرد. ایشان همچنین از شعارهای نباید “ولایت مسلمان به ولایت غیره مسلمان” الحاق شود و باید برای “آزادی سرزمین مسلمانان که توسط کفار” آلوده شده  جلوگیری و مبارزه کرد. با این تبلیغات و شعارهای ارتجاعی – مذهبی و ناسیونالیستی ایشان توانست که کُردها را زیر فرماندهی کادرهای نظامی تُرک سازمان و آموزش دهد.

این نیروها اول علیه حزب ناسیونالیست ارمنی و گرجی های منشویک  به جنگ پرداختند و سپس متوجه آزاد کردن آناتولی (ترک نشین) شدند و نخستین موفقیت را در جنگ های استقلال ترکیه به دست آوردند. در آنموقع شهر استانبول زیر تسلط اشغالگران خارجی قرار داشت که بعد از مدتی بین دولت استانبول و مصطفی کمال مذاکراتی به عمل آمد که منجر به عهدنامه “آماسیا” گردید. در این عهدنامه علاوه بر مسائل گوناگون مسأله ملی هم در آن گنجانده شده بود  و مسأله ملی و شناسایی حقوق کُرد هم در آن ذکر شده بود که آنرا به اطلاع سران کُرد رسانده بودند. اما بعداً خواهیم دید که تمام اینها به خاطر عقب افتادگی سیاسی و دیپلوماتیک واجتماعی سران کُرد و مردم، ترفندی بیش نبود و فقط جهت سواستفاده از ملت کُرد و به کشتن دادن آنها در جنگ های ارتجاعی و توسعه طلبانه دولت ترکیه بر علیه همسایگان خود بود و بس.

جنگ استقلال ترکیه در اواخر سال ١٩٢٢ میلادی با شکست وهزیمت نیروهای یونانی که توسط انگلیسی ها مسلح و تجهیز شده بودند و به مدت سه سال بخشهای وسیعی از ناحیه ی اژه و آناتولی را به اشغال خود درآورده بودند به مرحله نهایی خود رسید. کنفرانس “لوزان” که تقریبا دو ماه ونیم بعد از این پیروزی بزرگ نظامی  میان ترکیه و بریتانیا، فرانسه و ایتالیا و چند کشور دیگر بر گزار شد در سطح بین المللی بر این پیروزی صحه گذاشت.

جنگ استقلال ترکیه در واقع از سال ١٩٠٨ توسط “اتحاد طلبان” شروع و سرانجام جنبش کمالیست توانست که کلیه بقایای آنها را زیر یک چتر گرد آورده و آنرا به پیروزی برساند. بلاخره این جنبش توانست در ٢٩ اکتبر سال ١٩٢٣ میلادی جمهوری ترکیه را به ریاست مصطفی کمال رسماً اعلام کند و در تاریخ  سوم مارس ١٩٢۴ خلافت عثمانی هم رسماً لغو و برچیده شد.

اما مسأله ملی و حقوق و استقلال کُردها طبق روال معمول و سیر تاریخی آن، هم از طرف مصطفی کمال و هم در پیمان “لوزان” که در سال ١٩٢٣ به امضاء رسیده بود (با وصف آنکه بخش اعظم کردستان جزو خاک ترکیه شناخته شده بود) نادیده گرفته شد. آش همان آش و کاسه همان کاسه. قیام ، شکست، مورد سواستفاده قرار گرفتن و ناکامی، مبارزه و گول خوردن و نتیجه پیروزی برای دیگران . تبلیغات و حرف های پوچ (برادری تُرک و کُرد) مصطفی کمال و شرکت گسترده نیروی نظامی کُردها در جنگ با مردم ارمنی و گرجی ها در شرق و شرکت فعال علیه یونانی ها در غرب و دادن هزاران قربانی در این راه برای کدام اهداف و حقوق سیاسی و اجتماعی و استقلال ؟ غیر از سر کار آمدن کثیف ترین شووینیست و ناسیونالیست تُرک؟ مصطفی کمال فقط سه هفته از پیروزی بر یونانی ها و بریتانیای ها نگذشته بود که در تریبون مجلس اعلام کرد، حکومتی که تازه تشکیل شده یک حکومت تُرک است!  کو نتیجه پروپاگنده و فریبکارانه مصطفی کمال که می گفت تُرک و کُرد چون دو برادر با کلیه حقوق متساوی با هم زندگی خواهند کرد؟

جنبش ناسیونالیستی و کاملا شووینیستی مصطفی کمال در نهایت برای استحکام موقعیت یک (ملت صرفاً تُرک) به فکر افتادند که با هر توطئه و نیرنگ و قیمتی شده ملت ارمنی و کُردها را از صحنه سیاسی ترکیه خارج و آنها را در بین تُرک ها حل و به تحلیل ببرند. در روز سوم مارس ١٩٢۴ میلادی طبق فرامینی خلافت عثمانی لغو شد همچنین در همین فرمان علاوه بر تکیه های مذهبی، فرقه ها و مدارس مذهبی ، کلیه مدارس، جمعیت ها و نشریات و کلوب کُردها هم تعطیل و ممنوع اعلام گردید و بدینوسیله کمالیست ها امکان سازش و (برادری) ملت کُرد و  تُرک را غیره ممکن و به یأس تبدیل کردند. ملت کُرد بار دیگر قربانی عدم یک رهبری سیاسی روشن بین و دوراندیش گردید.

سرزمین و نواحی کُردنشین از سال ١٩٢۵ تا تقریباً سال ١٩۴٠ میلادی صحنه ی قیام و طغیان های مدوام و و پراکنده بود که همگی آنها در نهایت شقاوت و بی رحمی از طرف ارتش کمالیست های فاشیست سرکوب گردیدند. (از جمله می توان به قیام شیخ سعید پیران، شورش رامان و رشکوتان، قیام مردم هینی، وارتو، سولحان، بینگول، گنج، قیام های ساسون، قوزلوق، پراودی و جنبش های بزرگ و کمی سازمان یافته تر آرارات و قیام مردم قهرمان منطقه کوهستانی درسیم را در این سال ها اشاره کرد.

مسبب تمام این قیام و شورش ها که توسط کُردها به راه افتادند و ده ها هزار انسان بی گناه را قربانی نمود همگی درنتیجه دکترین مطلق العنان و ایده شووینیستی مقامات تُرک و مبرز شمردن ملت تُرک نسبت به ملت های موجود درون خاک ترکیه و تبین ناسیونالیستی و توتالیتاریستی آنها و به رسمیت نشناختن هیچگونه حق و حقوق ملی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی برای ملیت های غیر از تُرک بود.

و یکی دیگر از عوامل شکست تمام این قیام وشورش ها در واقع  از عقب افتادگی سیاسی و عدم وجود یک حزب و رهبری سیاسی سازمانده و سازمان یافته و بینش ارتجاعی سران عشایر و رهبری کنندگان این قیام ها بود. عقب افتادگی سیاسی که خود کُل مسائل منفی دیگری همچو عدم توانایی تجزیه و تحلیل شرایط و اوضاع  مشخص و برآورد کردن امکانات و افراد نیرو دشمن و نیروهای خودی و فریب خوردن و اعتماد و زود باوری نسبت به نیروهای خارجی وغیره خودی و عدم اعتماد به خود و توانایی سترگ مردم در صحنه سیاسی را به دنبال می آورد ، بزرگترین وهن و کمبود کلیه این قیام های پی در پی بود.

بعد از سرکوب خونین قیام زود هنگام و بی برنامه و بدون سازماندهی شیخ سعید پیران توسط ارتش کمالیست فاشیست با همکاری فرانسه که آنموقع در خاک سوریه بودند، برای به اصطلاح برقراری نظم در کردستان قانون ارتجاعی ای را به نام “تقریرسکون” به تصویب رسانند که بر طبق آن قوه اجرایی ترکیه اختیار تام داشت تا کلیه سازمان ها، جنبش ها، تمایلات و نشریاتی را که از “نظر فاشیست های تُرک” می توانست موجب بر هم زدن امنیت و آرامش نظم اجتماعی در کشور گردد و ایجاد مقاومت و شورش کند کلاً ممنوع کند.

قوه اجرایی هم از این قانون ارتجاعی به وسیعترین شیوه بهره برداری کرده و همه جمعیت و گروه و نشریات چپ متمایل به کمونیست ها و جمعیت های کارگری و حتی (حزب جمهوریت ترقی پرور) که سازمانی بورژوایی ولی مخالف سیاست های سرکوب و قتل و عام  بی محابای کمالیست ها بودند را تعطیل و غیره قانونی اعلام نموده تا بدینوسیله  خود را از شَرعده ای از تُرک های سرشناس و قیام کُردها خلاص کنند. “درست همان سیاستی که چندین سال است توسط رئیس جمهوری ترکیه اردوغان و حزب اسلامی فاشیست او در ترکیه به پیش می برند”.

“آرمسترانگ” وابسته نظامی آنزمان بریتانیا در ترکیه در این باره می نویسد : کردستان سراسر طعمه آتش شد و از دم تیغ گذشت، مردان شکنجه و به قتل رسیدند، روستاها به آتش کشیده شدند، محصولات نابود گشتند و زنان و کودکان را یا ربودند یا کشتند. بر طبق حتی آمار ناقص ٢٣٠ روستا به کلی ویران شدند و ٨٧٠٠ خانه را آتش زدند و نزدیک به ١۵٠٠٠ نفر زن و کودک و پیر در محل اقامت خود به قتل رسیدند و هزاران نفر هم در اثر تبعید دسته جمعی به نقاط خیلی دور و سرد هرگز به مقصد نرسیدند. این هم دمکراسی مصطفی کمال وحشی و فاشیست بود که ایشان را سُمبل دمکراسی و آزادی می پنداشتند.

انحلال چند جمعیت و سازمان و ادغام آنها به عنوان یک سازمان واحد (استقلال)

بعد از شکست قیام شیخ سعید پیران و قتل و عام شنیع کُردها از سوی کمالیست ها سرانجام در مرداد سال ١٩٢٧ در لبنان گنگره ای با شرکت معروف ترین رهبران کُرد و نماینده گانی از طرف جمعیت و سازمان ها سیاسی کُرد نظیر: حزب ملت کردستان، کمیته استقلال کرد، جمعیت تعالی کردستان و کمیته اجتماعی کردستان تشکیل شد.

در این کنگره تصمیم گرفته شد که همه این جمعیت و سازمان ها منحل شود و به جای آن یک سازمان واحد به نام خویبون (استقلال) با هدف نهایی آزاد کردن کردستان ترکیه تشکیل گردد. سازمان استقلال در واقع از افراد روشنفکر عشایر و فئودال های بزرگ همچو جلادت، کامران و ثریا ی بدر خان و امیر علی بدر خان و جمیل پاشازاده و احسان نوری پاشا و غیره بودند.

هدف این ها گویا درس گرفتن از تجربیات تلخ  شکست های گذشته و جمع کردن رؤسای عشایر و نماینده جریانات گوناگون اجتماعی، سیاسی و فکری کردستان حول یک برنامه مرتب و واحد بود. هدف آنها این بود از یک سو به فعالیت سیاسی همه جانبه در سطح بین المللی و از سوی دیگر با استفاده اسلحه مدرن و آموزش و فنون جنگی به ایجاد یک کانون انقلابی و یک منطقه آزاد بپردازند و به تدریج ژاندارم های تُرک را از مناطق کُردنشین بیرون کنند.

استقلالیون برای جلوگیری از حساسیت دولت های همجوار ترکیه که کُردها در آنها زندگی می کردند خواهان هیچگونه حق و حقوقی نبودند و فقط به حقوق پیش بینی شده  برای آنها بر طبق قیمومیت راضی بودند. با ایران خواستار بهترین رابطه دوستی بودند و با فرانسه و بریتانیا خواستار پرهیز از خصومت بودند و با ملت ارمنی خواستار رفع سؤتفاهم فی مابین بودند. در این کنگره “پاپازیان” از رهبران حزب ناسیونالیست ارمنی “داشناک ” هم شرکت داشت.

قابل ذکر است که گفته شود که حزب ناسیونالیست ارمنی “داشناک” تا اندازه ای از پشتیبانی قدرت های غربی برخوردار بود زیر از طرفی آنها مسیحی بودند و از طرف دیگر خواهان استقلال ارمنستان ترکیه و همچنین آزاد سازی ارمنستان شوری بودند که با رقابت غرب با شوروی سازگار بود، اما کُردها از پشتیبانی و “لطف و مرحمت” هیچ کشور غربی برخوردار نبودند زیرا فرانسه با ترکیه به روابط خوب و حسنه ای رسیده بود و بریتانیا هم بر موصل و مناطق نفت خیز منطقه تسلط پیدا کرده بود و دیگر لازم نمی دیدند که حتی برای فشار هم بوده از کُردها پشتیبانی کنند.

مسأله ی دیگر این بود، که بعد از سرکوب قیام شیخ سعید پیران در سال های ١٩٢۵ تا ١٩٢٨ میلادی و دستگیری و اعدام شمار زیادی از رهبران کُرد و سوزاندن خیلی از روستاها و قتل و عام عده بیشماری از مردم بی گناه و تبعید کردن هزاران نفر به مکان ها خیلی دور و سرد در حقیقت مردم کردستان دچار یک ژنوساید حقیقی گردیده بودند و مردم زنده مانده و به جا مانده حقیقتاً در وضعیت اسفباری به سر می بردند و درست در هنگام تشکیل کنگره “استقلال” همه کردستان در حال التهاب و ناامنی و یاس و دلهرگی بودند.

استقلالیون بلاخره منطقه آرارات را برای مرکز جنبش تعیین کردند، زیرا از لحاظ سوق الجیشی از موقعیت مناسبی برخوردار و از طرفی هم در مجاورت ارمنستان شوروی قرار داشت و با ایران هم مرز بود و شهر تبریز هم اساساً در آنموقع مرکز فعالیت حزب “داشناک” بود و آنها از آنجا خوبتر می توانستند که به قیام کننده گان اسلحه و تجهیزات برسانند.

در سال های ١٩٢٧ میلادی (١٣٠۶) شمسی تازه رضا شاه به سلطنت رسیده بود و با انگلیسی ها که او را در به قدرت رسیدن کمک کرده بودند روابط خوبی داشت و این امر سبب شده بود که ایران از سوی با حزب “داشناک” با ملایمت رفتار کند و از سوی دیگر به خاطر ترس و تهدید از سوی ترکیه با کُردها هم احساس همدردی کند.

ایران قول همکاری غیره مستقیم و از طریق “داشناک ” را به جنبش آرارات داد و از این کار چند هدف را دنبال می کرد: یکی اینکه کُردهای خودی را دلخوش کرده (فریب داده) که دیگر به فکر قیام نیافتند و دیگری به لحاظ سیاسی راضی کردن بریتانیا در رابطه با ترکیه و شوروی و هدف سوم کنترل و نظارت بر جنبش آرارات و معامله گری با آن در رابطه با دولت ترکیه. یعنی تمام دولت های همسایه و خارجی ملت کُرد را همچو کالایی به حساب می آوردند که این دولت ها به خاطر سوداگری و معاملات فیمابین خود گاهی آنرا ارزان و گاهی آنرا گران به فروش می رساندند. مدت زمانی ترکیه و عراق آنها را گول می دهند و مورد سواستفاده قرار می دهند و زمانی ایران. مدت زمانی مورد سواستفاده روسیه قرار می گیرند و مدت زمانی فرانسه و بریتانیا و آمریکا. خلاصه ملت کُرد در دوران مختلف تاریخی تا به امروز آلتی بوده در دست دشمنان قسم خورده و کالایی بوده که آنها توانسته اند توسط این کالا بزرگترین منفعت را به سود خود کسب کنند.

بدینوسیله جنبش آرارات بتدریج گسترش یافت و در سال ١٩٢٩ میلادی (١٣٠٨ شمسی) از آرارات تا نواحی “وان” و “بتلیس” پیشروی و به تصرف خود در آوردند. این عمل باعث نگرانی سران تُرک شد و آنها در قدم اول خواستند که آنرا با وعده و وعید “دروغێن و فریبکارانه” و مذاکره حل کنند، اما در هیچ وعده و مذاکره با تُرک ها، نشانه ای از دادن حق ملی کُردها دیده نمی شد. بلاخره حکومت ترکیه متوجه شد که گذشت زمان به نفع کُردهاست،  تا اینکه در سال ١٩٣٠ میلادی با سپاه بزرگ و تعداد زیادی هواپیما و با فرماندهی صالح پاشا ژنرال معروف تُرک به اطراف آرارات در شمال ماکو حمله ور شدند.

فرمانده نیروهای کُرد احسان نوری با همکاری محمود بیگ یکی از افسران سابق ترکیه و ابراهیم آقا رئیس عشایر جلالی به شدت در مقابل نیروهای ترکیه به جنگ پرداختند و جبهه جنگ از آرارات در شمال تا شرق دریاچه وان  به طول ١۵٠ کیلومتر ادامه داشت. اما برتری نیروی انسانی و تجهیزات جنگی باعث شد که نیروهای کُرد شکست خورده و به طرف ایران و کوه آرارات عقب نشینی بکنند.

ترک ها قصد داشتند که مرکز کُردها در آرارات را در محاصره قرار داده و آنها را تار و مار کنند. اما برای رفتن به آنجا می بایستی از خاک ایران استفاده کنند و در اینجاست که خیانت و بند و بست دولت های تشنه به خون کُردها از نو سر برون آورده و طی مذاکراتی زیر به زیر میان ایران و ترکیه سرانجام  ایران به نیروهای ترکیه اجازه داد که برای سرکوب کُردها از خاک ایران عبور کرده و نیروهای کُرد را از پشت محاصره کنند.

ایران نه تنها کمک های جًزیی خود را از کُردها قطع کرد بلکه نیروی هم به منطقه فرستاد تا از پناهنده شدن آنها به ایران هم جلوگیری کنند. به این شیوه نیروهای ترکیه ارتفاعات “سردار بلاغ ” که رابط  بین آرارات بزرگ و کوچک است را تصرف نموده و نهایتاً جنبش آرارات با توطئه و معامله گری میان دشمنان کُرد شکست خورد.

نتیجه این شکست هم ویران کردن کلیه روستاها و قتل و عام وحشیانه و تبعید بسیاری از مردم نواحی منطقه آرارات را به دست فاشیست های تُرک به دنبال داشت و برای بعضی نواحی تکلم به زبان کُردی را ممنوع کرده و خیلی از مردم کُرد را به نواحی ترک نشین انتقال دادند تا بدینوسیله در میان مردم تُرک به تحلیل بروند. در سال ١٩٣١ میلادی (١٣١٠ شمسی) ترکیه هم به ایران در سرکوب کُردهای جلالی که ترکیبی از کُردهای ایرانی و ترکیه بودند کمک زیادی کرد که سرانجام  قیام آنها را هم شکست دادند.

ابعاد جنایات و دشمنی تُرک ها نسبت به مردم زجر کشیده کُرد آنقدر وحشتناک است که قابل توصیف نیست. به بیان و گفته ی “آدموندز” انگلیسی که به طور استثنایی در آنموقع اجازه یافته بود که از بعضی نواحی کًردنشین دیدار کند توجه کنید: از شهر (بتلیس) با جمعیتی حدود ۴٠٠٠٠ نفر به جُز مقداری خرابه و حدود ۵٠٠٠ نفر و از شهر (موش) با جمعیتی نزدیک به ٣٠٠٠٠ نفر فقط جمعیتی نزدیک به سه هزار نفر باقی نمانده بود. و همچنین عده زیادی از روشنفکران و نویسندگان کُرد را زنده در گونی های سربسته به دریاچه (وان) انداختند.

کمالیست های فاشیست قانونی را تصویب کرده بودند که از ٢٠ ژوئن ١٩٣٠ تا ١٠ دسامبر همان سال هر نوع عمل مرتکبه از طرف ژاندارم و ارتش ترکیه به هنگام تعقیب و قلع و قمع شورشیان کُرد .. از تعقیب قضایی معاف است. این قانون علاوه بر نهایت درجه وحشیگری و فاشیستی و نژادی خفته در ماهیت درونی آن ، دست همه افراد ارتش ترکیه را باز نگه داشته بود که به هیچ انسان کُرد از بچه گهواره تا پیر صد ساله تا سوزاندن خانه و کاشانه و زنده به دریا انداختن آنها کوچکترین ترحمی نمی شد. عصمت اینونو نخست وزیرآنموقع اعلام کرد بود که تنها ” …ملت تُرک می تواند در این کشور خواستار حقوق ملی و نژادی باشد” و همچنین وزیر دادگستری ترکیه اعلام کرده بود که فقط تُرک ها صاحب اختیار این کشور هستند و اقلیت ها ی غیره تُرک از این بیشتر حقی ندارند (جُز بندگی و بردگی).

این همان روش و مُتد و بینشی است که هم اکنون و در قرن بیست و یکم همچنان توسط جناب اردوغان همراه با هم مسلکان اسلامی خویش بیش از یک دهه تمام است برای پیاده کردن و قانونی کردن آن صدها هزار انسان مبارز و سڤیل کُرد و اپوزیسیون داخلی ترکیه را کشته و یا در بدترین حالت در زندان های خوفناک و قرون وسطایی با اعمال شکنجه های غیره انسانی نگه داشته اند.

وقتی انسان به تاریخ پیدایش دولت های ترکیه نگاه می کند آنچنان تصوری به مغز انسان خطور می کند که این ها انسان های جدا بافته و غیره معمولی هستند که از روز پیدایش تا کنون زیر سایه قوانین اسلام و نژاد و خلافت همچو حیوانات خون آشام  فقط تشنه خون انسان های دیگر و خونریزی و جنگ و نابودی ملت های غیره تُرک  بوده وهستند. تاریخ این ها مالامال پُر است از جنگ، قتل و عام، کشتار و ویران کردن روستا و شهرک ها و انفال و قلع و قمع و ژنوساید کردن ملت های غیره تُرک و انسان های روشنفکر و مبارز.

شایان توجه است که تمام بلیات و قلع و قمع و کشتارو فجایعی که توسط تُرک ها نسبت به ملت کُرد و ارمنی و بقیه اقلیت های کوچک در قرن بیست تا کنون انجام می گیرد واقعاً زیر نظر و حتی همکاری دول اروپایی مثل بریتانیا، فرانسه، آلمان و آمریکا رخ داده و می دهد و همیشه همین مدعیان دروغین “دموکراسی و آزادی” از این جنایات وحشی و غیره انسانی دولت های ترکیه چشم پوشی و در بیشتر مواقع هم یاری دهنده و شریک جرم آنها بوده اند.

جنبش و مقاومت تاریخی مردم شجیع منطقه درسیم

بعد از شکست جنبش آرارات که شرح آن گذست جنبش ها و مقاومت های دیگری در منطقه “درسیم” در سال های ١٩٣۶ تا ١٩٣٨ میلادی رخ داد. منطقه درسیم به علت کوهستانی بودن و صعب و العبور بودن نقاط مختلف آن همیشه از نظر سوق الجیشی منطقه حائز اهمیتی برای جنگ های پارتیزانی و استقرار پایگاه جنبش های مختلف ملی در کردستان به حساب آمده است. منطقه درسیم از سال ١٩٢۵ یکی از مراکز اصلی جنبش های مسلحانه در کردستان ترکیه بوده است. دولت ترکیه در ادامه تحلیل بردن کُردها و بر طبق قانون ١٩٣٢ ترکیه، درسیم جُزو منطقه ی چهار به حساب می آمد که می بایستی بکلی از سکنه خالی گردد. در همین رابطه در سال ١٩٣۶ با اعلام حکومت نظامی در درسیم (همچو حکومت نظامی های اردوغان فاشیست) در بیشتر مناطق کُردنشین به ایجاد استقرار نیرو و ایجاد پادگان و پایگاه نظامی پرداخت.

سپس اعلامیه ای صادر کردند و با به پرواز در آمدن دایمی هواپیما و هلیکوپتر از مردم منطقه درسیم خواستند که باید ٢٠٠ هزار قبضه اسلحه را تحویل مقامات نظامی ترکیه بدهند. مردم درسیم هم که به خوبی از سرنوشت بقیه مناطق کردستان با خبر بودند و کاملاً واقف بودند که تسلیم شدنشان همراه خواهد بود با اعدام های دسته جمعی، تبعید و انفال دسته جمعی و اعزام آنها به اردوگاه های کار اجباری جهت ایجاد راه و ساختن بناهای نظامی در واقع به جای اینها تصمیم به مقاومت و مبارزه تا آخرین نفر گرفتند.

رهبر این مقاومت دسته جمعی را شیخ رضا از عشیره ی “شیخ حسنان” واقع در غرب درسیم به عهده گرفت. اما به علت سختی زمستان حمله تا بهار سال ١٩٣٧ میلادی به عقب افتاد. اما به هنگام آب شدن برف ها، نیروهای فاشیست تُرک همراه با بعضی “عشایر خائن کُرد” مشترکاً به مردم زحمتکش منطقه درسیم حمله ور شدند. جنگ و زد و خورد بسیارسخت و نابرابری روی داد و مردم درسیم قهرمانانه و متهورانه در مقابل این همه نیرو “جاش” و “جیش” با آن همه امکانات زمینی و هوایی و گازهای سمی و توپخانه چنان جنگیدند که افسانه این قهرمانی و دلیری آنها تا کنون بر سر زبان ها ست.

فاشیست های تُرک که از هجوم زمینی و هوایی ناامید شده بودند طبق تجربه همیشگی خود به حیله و توطئه و تفرقه انداختن و ترور میان عشایر و قبایل کُرد روی آورد و در این تاکتیک خود موفقیت های بزرگی هم کسب کردند. یکی از این عملکرد سخیفانه این بود که “علی شیر” که سیاستمدار و ادیب و شاعر و مغز نظامی جنبش و همکار سید رضا بود را توسط برادرزاده سید رضا به نام “رهبر” که زیر به زیر به مزدور تُرک ها در آمده بود به قتل رساندند که این عمل جنایتکارانه نیروی خودی در واقع ضربه مهلک و خسران جبران ناپذیری به جنبش مقاومت درسیم زد.

بعد از این ترور زشت، مقاومت مردم غیور درسیم همچنان به سختی ادامه یافت تا اینکه خود سید رضا همراه با پنج نفر دیگر از سران عشایر درسیم به طور مرموزی دستگیر گردیدند و در آبان ماه ١٩٣٧ به  بهانه همکاری با شوروی که بهانه ای پوچ و بدور از واقعیت بود به دار آویخته شدند. دولت های ارتجاعی و شووینیست همیشه مخالفان سیاسی خود را به تهمت ارتباط با یکی از دولت های خارجی که از نظر بیشتر مردم خودی مورد انزجارو تنفر است نسبت می دهند تا بدیوسیله اعمال کثیف و ضد انسانی خود را همچو به دارآویختن و اعدام و غیره توجیه نموده و خود را حق به جانب و تطهیر قلمداد کنند.

همین نهج و لاطایلات و تاکتیک مستهجن صدها سال است که تا به امروز در میان خیلی از کشورهای دنیا بخصوص کشورهای آسیایی رواج دارد. ایران و ترکیه و عراق سال هاست که همراه و همسو  با جنگ و کشتار عریان، برای سرکوب جوانان مبارز و کمونیست و روشنفکران داخلی خود از این عمل مستهجن و قبیح سؤاستفاده کرده و صدها هزار انسان شرافتمند و مبارز را دستگیر و به بهانه همکاری با آمریکا، اسرائیل، بریتانیا و غیره به جوخه اعدام و یا زندانی طویل المدت همراه با شکنجه وحشیانه سپرده اند. به دارآویختن سید رضا و همراهانش هم یکی از نمونه های دیرینه این اعمال ارتجاعی است.

بعد از اعدام سید رضا و همراهانش سرکوب وحشیانه کُردها درسیم از سوی تُرک های فاشیست ابعاد بی سابقه ای به خود گرفت. مردم درسیم را از کودک و جوان و پیر را در غارهای متعدد کوهستانی محبوس کرده و پس از بستن راه های خروجی همه آنها را زنده زنده در آتش سوزاندند و یا در دود خفه کردند.همچنین تعداد زیادی از زنان و دختران جوان کُرد به خاطر اینکه به دست سربازان وحشی تُرک نیافتند دسته جمعی خود را در ردوخانه “مونزور” و دریاچه های منطقه انداخته تا بمیرند. در کُل قربانیان منطقه درسیم بر ۴٠٠٠٠ نفر تخمین زده شد. این هولوکاست ترکیه در حق به ملت زحمتکش درسیم در روز روشن و جلو چشم نمایندگان سخیف سفارت بریتانیا و فرانسه و آمریکا انجام گرفت و حتی یک کلمه اعتراض از سوی آنها نسبت به این جنایات وحشتناک نازیست های تُرک ابراز نگردید.

جنبش و مقاومت درسیم آخرین جنبش مسلحانه چشمگیر کُردها در جمهوری ترکیه به حساب می آید زیرا به علت شدت عمل وحشیانه تُرک ها عملاً امکان برپایی جنبش مسلحانه دیگری امکان ناپذیر بود. طبق برآورد “حزب کمونیست ترکیه” نزدیک به ١،۵ یک و نیم میلیون کُرد در جریان حدود سیزده سال مقاومت و جنبش مسلحانه کُردها در بین سال های (١٩٢۵- ١٩٣٨) میلادی در کردستان ترکیه یا بطور فجیعی به قتل رسیدند و یا به نقاط دور دست و سرد تبعید گشتند. حکومت فاشیست ترکیه تا سال ١٩۵٠ میلادی در سراسر کردستان ترکیه حکومت نظامی دائمی بر قرار کرد و دیدار از تمام مناطقی که جرائم وحشتناک و هولوکاست توسط تُرک ها انجام گرفته بود تا سال ١٩۶۵ برای کلیه خارجیان هم ممنوع اعلام شده بود.

 از آن به بعد، کلمات کُرد و کردستان از فرهنگ و کتاب های تاریخی کاملاً حذف گردیدند و به جای کُردها اصطلاح و عبارت “تُرک های کوه نشین” معمول گردید. استفاده از زبان کُردی در مکان های بسیار خصوصی هم ممنوع اعلام گردید و تکلم به آن می توانست مجازات سنگین به همراه داشته باشد. اما با وصف این همه فشار و اعمال وحشیانه مردم کردستان ترکیه سنن و زبان و فرهنگ خود را همچنان حفظ کردند.

قاضی محمد و “جمهوری” مهاباد

طغیان عشایر و فئودال های  صاحب قدرت کُرد در کردستان ایران همچو محمد رشید خان بانه، محمود خان کانی سانانی در مریوان و حسن خان دزلی و کریم سلطان در پاوه و نوسود از شهریور ماه ١٣٢٠ شمسی شروع شد. این طغیان ها مصادف بود با اشغال جنوب و مرکز ایران توسط بریتانیا و منطقه شمال و غرب توسط شوروی در جنگ جهانی دوم. ایران اشغال شده بود و حکومت مرکزی در حال انتقال و ضعف بود و چنین اوضاع و احوالی برای فئودال های قدرتمند وضعیت مناسبی بود تا آنها از طریق گسترش قلمرو تحت نفوذ خود، به زیر ستم کشیدن روستا و دهقانان بیشتری همت بگمارند. اما شورش و طغیان اینها چون علاقه ای به زندگی و احقاق حقوق مردم زحمتکش وبهتر کردن سرنوشت و وضعیت آنها نداشت و درست در جهت کسب اقتدار بیشتر مالکان و فئودال ها بود از پشتیبانی مردم و دهقانان بر خوردار نگردید و بعد از مدت کوتاهی یکی بعد از دیگری شکست خورد و سران آنها هم فراری گشتند.

سرانجام در اثر جنگ و رقابت بریتانیا و شوروی بر سر منطقه نفوذ بیشتر و بدست گرفتن پترول و چاه های نفت ایران، شوروی دست به اقداماتی  جهت زیر فشار گذاشتن دولت ایران برای کسب امتیازات و سهم بیشتر نمود از جمله : به ایجاد و تشکیل گرو و سازمان های همچو فرقه دمکرات آذربایجان به رهبری جعفر پیشه وری در روز ١٢ شهریور ١٣٢۴ در تبریز و تحریک کردن فرقه (ک.ژ.ک ) که در تاریخ ٢ آبان ١٣٢۴ توسط قاضی محمد و عده ای از همفکرانش به حزب دموکرات کردستان تغیر نام یافته بود پرداخت.

نا گفته نماند که بعد از تغییر نام “ک.ژ.ک” به  ‘حدکا” چند روزی نگذشت که کنگره “حدکا” منعقد گردید و پس از مدتی در روز ٢ بهمن ١٣٢۴ برابر با ٢٢ ژانویه  ١٩۴۶میلادی جمهوری خودمختار مهاباد اعلام موجودیت کرد. این جمهوری از سران فئودال و عشایر قدرتمند منطقه مهاباد و بوکان و سقز تشکیل شده بود و دامنه آن هم به همان منطقه محدود گردید و فاقد پشتیبانی مردم کردستان بود زیرا بخش عظیم مردم کردستان از آن بی خبر و بی اطلاع بودند.

پشتیبانی شوروی از این اقدام قاضی محمد نه به خاطر رهایی مردم کردستان، بلکه موقتاً و به خاطڕ تحت فشار گذاشتن دولت مرکزی ایران و انگلیس جهت کسب امتیازات بیشتر برای خود بود. همینکه شوروی با ایران به مذاکره و بند و بست پرداخت عملاً جنبش پیشه وری در آذربایجان و جنبش قاضی محمد در مهاباد نتوانستند به مبارزه خود ادامه دهند.

اگر چه این شورش به دلیل اتکا به قدرت دولت خارجی “شوروی” پا به عرصه حیات سیاسی گذاشت و فاقد مبرمیت و ضرورت تاریخی و اصالت بود، ولی خود مبین ناسازگاری و ناکامیهای رژیم آنموقع ایران در عرصه سیاست داخلی و خارجی نیز بود. هرج و مرج و انفعال حکومت همیشه یکی از شرایط بوجود آورنده و ایجاد فرصت برای به میدان آمدن نیروهای گریز ازمرکز و مخالفان سیاسی برعلیه خود حکومت بیمار و ناتوان است.  طول عمر این جمهوری هم  فقط ١١ ماه طول کشید، یعنی در تاریخ ١۶ آذر ١٣٢۵که سرانجام پس از خروج ارتش شوروی از ایران این جنبش هم توسط ارتش ایران سرکوب و قاضی محمد و جمعی از یارانش به اعدام محکوم شدند و در میدان چوارچراغ  مهاباد به دار آویخته شدند.

قابل توجه! خیلی ها تصور می کنند که ملا مصطفی در آن مقطع تاریخی برای کمک به قاضی محمد به مهاباد رفته در صورتیکه بارزانی بعد از شکست سخت از ارتش عراق و بریتانیا با عده ای از مسلحین و خانواده هایشان فرار کرده و به قاضی محمد پناه بردند. قاضی اول به آنها روی خوشی نشان نداد و ملا مصطفی هم خیلی ناامید شده بود و نامه ای به ابراهیم احمد نوشته تا بلکه حکومت عراق را قانع کنند که آنها را عفو کرده تا بتوانند به عراق بازگردند. اما ابراهیم احمد و شیخ لطیف به جای اینکار، نامه ای به نام مردم و خیلی از رئیس عشایر و انسان های سرشناس مورد اعتماد کردستان عراق می نویسند و یادآوری می کنند که بارزانی هنوز رهبر ملت کُرد است و از قاضی محمد تقاضا می کنند که به ایشان پناه بدهد و احترام بگذارد.

قاضی محمد بعد از دریافت این نامه به آنها پناه داده و افراد مسلح همراه ایشان را هم سازماندهی می کنند. بعد از شکست جمهوری مهاباد دولت ایران از بارزانی می خواهد یا تسلیم شوند و در اطراف همدان به کشت و زرع بپردازند یا اینکه بدون تأخیر خاک ایران را ترک کنند. سرانجام بعد از کمی زد و خورد میان مسلحین بارزانی و نیروهای ایران در مرز، ناچاراً آنها خاک ایران را ترک کردند و دوباره به دولت عراق پیشنهاد می کنند که آنها را عفو کنند و اگر عفو هم نمی کنند خاضرند به زندان بروند اما آنها را اعدام نکنند. اما دولت عراق این پیشنهاد را نپذیرفت ولی با وجود رد این پیشنهاد از طرف دولت عراق باز هم شیخ احمد برادر بزرگ ملا مصطفی با جمع زیادی از خانواده و مسلحین، خودشان را تسلیم دولت عراق کردند و ملا مصطفی هم با تعدادی نزدیک به پانصد نفر از طریق مرز ایران و ترکیه و بعد از پنجاه و دو روز پیاده روی خود را به مرز شوروی رساندند و خود را تسلیم مقامات شوروی کردند و ملا مصطفی تا یازده سال تمام  بدون هیچگونه ارتباطی با شورش کردستان در آنجا زندگی کرد.

اما چرا این جمهوری نتوانست حتی یک سال هم دوام بیاورد خود جای بحث است!

اولاً: رهبران این شورش هیچگونه زمینه سازی سیاسی و نظامی و تشکیلاتی ای در مناطق مختلف و در میان مردم کردستان نکرده بودند. ثانیاً: رهبری این جنبش هم همچو جنبش های ماقبل خود در دست یک عده فئودال و سران عشیره بود و هیچ ربطی به مردم و منافع کارگران، دهقانان و زحمتکشان کردستان نداشت. ثالثاً: این جنبش کاملا ً وابسته  به شوروی و کمک و تحریک آنها بر پا شد، نه اینکه از روی ضرورتی تاریخی و انقلابی و آمادگی مردم برای رهایی از جور و ستم  حکومت مرکزی. این حرکت مردم ستمدیده و زحمتکشی نبود که توسط حزبی آگاه سازماندهی و رهبری شده باشد. “ک ژ ک ” خود سازمان آنچنانی نبود که صاحب یک برنامه مترقی و استراتژی معلوم و مشخصی باشد و وقتی توسط قاضی محمد و جمعی از یارانش یک روزه به حزب دموکرات کردستان تغیر نام یافت چند روز بعدش جمهوری مهاباد را اعلام کرد. این جمهوری  نه مردم از آن مطلع بودند و نه سر سوزن به منافع مردم ستمدیده و احقاق حقوق آنها ربط داشت.

این جمهوری توسط قاضی محمد و جمعی از سران فئودال قدرتمند مهاباد و بوکان و سقز با تحریک شوروی اعلام شد و فاقد پشتیبانی مردم کردستان بود، حتی سران عشایر منگور وشکاک ها و امیراسعد رئیس یکی از بزرگترین ایل های مکریان یعنی دهُبکری ها در بوکان و سایر شهرهای اطراف این جمهوری را قبول نداشتند. اصلاً انتخاب کردن نام “جمهوری” برای چنین شورشی که به عده محدودی از سران عشایر و مردم ناآگاه در چارچوب یک منطقه محدود بدون هیچگونه زمینه و زیر ساخت سیاسی، اقتصادی و حتی نظامی و نهادهای ضروری برای یک جمهوری خود نه تنها بحث بر انگیز است بلکه جای سوال بزرگی است، زیرا با هیچ معیار و سنجش سیاسی نمی گنجد و استفاده از این واژه “جمهوری” بدون انجام یک رفراندوم سراسری در سطح کردستان و گرفتن جواب پوزیتیف، خود به معنای بستن همه درها بر روی یک مصالحه نهایی با حکومت مرکزی و جدایی طلبی و تجزیه طلبی صرف و بدون زمینه تعبیر می شود که نتایج آن هم به همان راه منتهی می شود که شد. از طرفی “حدکا” در بیانیه تاسیس حزب و در نخستین کنگره خود “خودمختاری در چارچوب مرزهای ایران” را گنجانده است نه تاسیس و اعلام یک “جمهوری”.

دلیل شاید مهمتر شکست آن این بود که چنین جنبشی بنا به ضروت زمان و شرایط و آمادگی مردم برای چنین کاری انجام نشد، بلکه اعلام این جمهوری و شبیه آن در آذڕبایجان به رهبری پیشه وری با فریب و نیرنگ شوروی انجام گرفت و هدف آن هم نه برآورد کردن خواست و رهایی مردم کردستان و آذربایجان، بلکه تنها هدف شوروی از پشتیبانی این جنبش ها موقتی و فقط برای آن بود تا از این طریق بریتانیا و ایران را زیر فشار گذاشته و در تقسیمات استعماری سهم بیشتری را بدست آورد. و به همین خاطر بود بعد از مذاکرات و بند و بست مقامات شوروی و ایران و توافق بر سر بیرون رفتن ارتش شوروی همه چند هفته طول نکشید که جمهوری مهاباد و آذربایجان هم سقوط کرد.

ظهور و قیام بارزانی ها

شورش و مبارزه بارزانی ها را در واقع و بطور مشخص می توان از زمان شیخ عبدالسلام بارزانی دوم پسر شیخ محمد بارزانی و برادر بزرگ ملا مصطفی بارزانی به حساب آورد. شیخ محمد بارزانی پنج پسر داشته است به نام های : شیخ عبدالسلام (دوم) ، شیخ احمد، شیخ محمد صدیق، شیخ بابو و ملا مصطفی بارزانی. شیخ عبدالسلام بارزانی (دوم) در بین سال های ١٩٠٧ تا ١٩١۴ میلادی در منطقه بارزان علیه دولت عثمانی سر به شورش برداشت و بارها همراه با ایل بارزان در مقابل سپاه عثمانی جنگید. اما در نهایت سپاه عثمانی  با همکاری بعضی از سران عشایر کُرد منطقه و بخصوص فارس آغای زیباری که  با ایل بارزانی ها مخالفت عشیره ای داشتند  به منطقه بارزان هجوم برده  و طی یک زد وخورد نیروهای شیخ عبدالسلام شکست خورده و نهایتاً مجبور به فرار شدند. ایشان به کردستان ایران و به اسماعیل آقا سمکو پیوستند. اما در سال ١٩١۴ با توطئه و اعطای جایزه از طرف تُرک های عثمانی در منزلی توسط یک خانواده او را دستگیر و تحویل نیروهای عثمانی می کنند که در نهایت او را در شهر موصل به دار آویختند.

بعد از ایشان شیخ احمد برادرش که در میان عشیره بارزان از اعتبار و احترام دینی زیادی برخوردار بود جانشین او شد. شیخ احمد سواد نداشت و بلحاظ سیاسی هیچگونه اطلاعاتی در مورد کردستان و عراق و خارج نداشت. ایشان دوست نداشت که همراه عشیره اش در امور و کار سیاسی دخالتی داشته باشد. اما بعد از اعدام برادرش نظر او نسبت به حکومت  عراق و انگلیسی ها سلبی بود و به آنها باور نداشت.

شیخ  ضد آمدن دستگاه اداری دولتی و دایر کردن مدرسه و آمیزش و معاشرت دولتی در منطقه بارزان بود و به همین خاطر حتی از رفتن برادرهایش به مدرسه جلوگیری می کرد. بعد از آنکه دولت عراق به او فشار آورد که باید به دولت وفادار و تابع دولت مرکزی باشد او هم نافرمانی کرده و بر علیه سپاه عراق که از طرف انگلیسی ها پشتیبانی می شد به جنگ و زد وخورد پرداخت. در فاصله بین سال های ١٩٢٧ تا ١٩٣٢ میلادی جنگ های شدیدی میان نیروهای شیخ احمد و دولت مرکزی عراق رخ داد که سرانجام در فوریه ١٩٣٣ میلادی عراق طی بسیج نیروی بزرگی با پشتیبانی نیروی هوایی انگلیس به منطقه بارزان حمله ور شدند. در نتیجه نیروهای شیخ احمد شکست خوردند و منطقه بارزان به دست نیروهای عراق و انگلیس افتاد و شیخ احمد همراه با ۴٠٠ نفر از نزدیکان و نیروهایش به ترکیه پناه برد.

در همین ایام دولت ترکیه، عراق و بریتانیا برای روشن شدن وضعیت بارزانی ها به گفتگو پرداختند که در نتیجه دولت عراق در تاریخ ١٣ مای ١٩٣٣ یک عفو عمومی صادر کرد که بعد از آن ملا مصطفی همراه دویست تن از همراهانش خود را تحویل دولت عراق دادند و بعداً شیخ احمد هم از ترکیه باز گشت و به آنها پیوست. دولت عراق هم از ترس برپایی شورشی دیگر و عقیم گذاشتن آن، شیخ احمد و برادر و همراهان نزدیکش را تحت نظر در موصل اقامت داده و حقوق ناچیزی هم به آنها میدادند.

در سال ١٩٣۶ آنها را به بغداد و سپس به شهر ناصریه منتقل کردند. هنگامی که جنگ جهانی دوم در سال ١٩٣٩شروع شد بریتانیا می خواست که روش نرمتری نسبت به کُردها در پیش گیرد و به همین خاطر همه خانواده بارزانی را که با زن و بچه ٨٧ نفر بودند اجازه یافتند که به عنوان تبعید از ناصریه که شهری عربی بود به سلیمانیه بروند.

ملا مصطفی بارزانی برادر کوچک شیخ احمد هنگام تبعید در سلیمانیه در ١٢ اکتبر ١٩۴٣ میلادی با کمک شیخ لطیف حفید از سلیمانیه فرار و از طریق بانه، مهاباد، اشنویه و برادوست در روز ٢٨ اکتبر خود را به منطقه بارزان رساند و از آنجا پیامی برای دولت عراق فرستاد که ایشان به منطقه بارزان برگشته و نیاز هیچگونه خراب کاری و شورشی ندارد و حاضر است که با دولت از طریق مذاکره همه مسائل و مشکلات را حل و فصل کند، اما دولت مرکزی نه تنها اعتنایی به گفته های او نکرد دوباره شیخ احمد و بقیه خانواده را از سلیمانیه به شهر “حیلله” منتقل کرد.

ناگفته نماند که ملا مصطفی بی سواد بود و در بچگی به مدرسه نرفته بود و حتی پیش هیچ کس و مسجدی هم اجازه ملایتی نگرفته بود و پیشوند و لقب ملاء جُز ناز نامی بیش نبوده است. ملا مصطفی که متوجه شد که حکومت هیچ اعتنایی به گفته های او نمی کند به “جوله” و رفت و آمد در منطقه پرداخت و نیروی را به دور خود جمع کرد و از اینطریق می خواست که به حکومت فشار بیاورد و در این رابطه چندین پایگاه پلیس را در اطراف بارزان به تصرف درآورد.

در ماه سپتامبر ١٩۴٣میلادی ارتش عراق با کمک نیروی هوایی بریتانیا چندین بار به منطقه بارزان حمله کردند اما شکست خوردند. در واقع پیروزی نیروهای ملا مصطفی مدیون افسران کُرد به نام های عبدولرحمان قاضی، نوری ملا عارف، نوری احمد طه و نوری ملا حکیم  و نوری ملا مارف بود که در سپاه عراق مخفیانه به شورش ملا مصطفی کمک می کردند. سرانجام مذاکره بین بریتانیا و دولت عراق با ملا مصطفی شروع شد که خواست ملا مصطفی از نیازهای کوچک و محدود عشیره بارزان بیشتر نبود. به همین خاطر شیخ احمد و بقیه خانواده به منطقه بارزان بر گشته و مقداری آذوقه و وسایل معیشت هم برای آن ها تامین شد.

در این اوضاع و احوال حقیقتاً مردم و جنبش کردستان فاقد یک رهبری بود و شیخ محمود هم در تبعید بود و هم از سیاست دست کشیده بود، تنها حزبی که موجود بود “حزب هیوا”  بود. رفیق حیلمی که سرکرده حزب بود به علت نابسامانی درونی حزب، جایگاه و اتوریته آنچنانی در حزب نداشت و نفر دیگری هم که بتواند این خلاء رهبری سیاسی و به قول آن زمان (زعیم) را پُڕ کند و حرکت و مبارزات مردم را به شیوه ای صحیح رهبری و سازماندهی و هدایت کند موجود نبود. سرانجام افسران مبارز کُرد درون ارتش عراق همراه با حزب هیوا و روشنفکران آن زمان این رهبری “زعامت” را شایسته ملا مصطفی دانسته و به ایشان بیعت دادند.

اما خواست حزب هیوا و افسران کُرد از ملا مصطفی این بود که از خواست و دید تنگ عشیره ای و منطقه ای (بارزان) دست کشیده و به جای آن خواست ملی مردم کردستان را از حکومت مرکزی طلب کند. در آنموقع که هنوز موقعیت و نتایج جنگ جهانی روشن نبود بریتانیا در واقع نمی خواست که شاهد ناآرامی در عراق باشد، از اینرو به ملا مصطفی پیشنهاد کرد که دست از شورش بردارد و از طرف دیگر از دولت عراق خواست که اختلافات خود با کُردها را به شیوه ای مسالمت آمیز حل کند.

در این رابطه نوری سعید نخست وزیر آنموقع عراق نمایندگانی پیش شیخ احمد و سپس ملا مصطفی فرستاد و توافقاتی حاصل گردید که بر طبق آن و در سال ١٩۴۴چندین افسر کُرد که (بیشتر آنها عضو حزب هیوا) بودند به سمت پیوند سیاسی و تقسیم آذوقه که به علت جنگ جهانی جیره بندی شده بود و حل مسائل اجتماعی دیگر فی مابین طرفین انتخاب شدند. این افسران زیر نظر وزیر دولت ماجد مصطفی که آنهم کُرد بود و در شورش شیخ محمود نقش بزرگی داشت قرار داشتند.

ملا مصطفی در تاریخ ٢٢ فوریه ١٩۴۴ میلادی به بغداد رفت و با نوری سعید و سفیر بریتانیا و وزیر دولت و جمع دیگری از سیاستمداران ملاقات کرد. بی شک این سفر پیروزی بزرگی برای ملا مصطفی به حساب می آمد زیرا ایشان را از انسانی تنگ نظر و فردی عشیره ای و چشم براه کمی حقوق و خواربار در منطقه بارزان، به کسی همچو رهبر یک ملت ارتقاء داد.

افسران کُردی که برای پیوندی میان حکومت و بارزانی به مناطق شمالی آمده بودند بلحاظ سیاسی بسیار فعال بودند و ملا مصطفی برای جلب سران ایل و عشایر با نفوذ منطقه با عده ای از همین افسران به دیدار سران عشایر زیباری، سورچی، هه رکی خۆشناو، شقلاوا و دشت اربیل رفتند و در ضمن این گشت متصرف (حاکم) اربیل را هم ملاقات کردند.

این گشت و دیدار بارزانی و افسران، دولت مرکزی را مشکوک و بدبین کرد و آنها هم به جمع آوری نیروهای ارتش و پلیس پرداختند. در تاریخ ١۵ نوامبر ١٩۴۵ همین افسران سازمانی را بنام (هیئت آزادی) به رهبری ملا مصطفی تاسیس و اعلام کردند. این ها برنامه ای را هم بدین منظور تهیه کردند که خلاصه آن چنین بود: متحد کردن کلیه عشایر کُرد منطقه، آزاد کردن کردستان از طریق سیاسی و دیپلوماسی، ایجاد اتحاد و پیوند با سایر احزاب سیاسی کُرد، تقدیم کردن خواست های کُرد به نمایندگان دولت های خارجی، مبارزه و شورش ضد سیاست های استعماری عراق و آماده کاری برای مسلح کردن نیروی پیشمرگ.

برای اولین بار خواست عقب افتاده و کوچک عشایری و ایلی ملا مصطفی به کمک این افسران مبارز به خواستی سیاسی تبدیل شد و حتی دولت این خواست ها را از چشم همین افسران کُرد می دید. حزب هیوا هم نامه ای به امضاء رهبر حزب برای ملا مصطفی می فرستد و در آن یادآور می شوند که همه شورش های ملی اگر طبق یک برنامه منظم و سازمانیافته و با ریزه کاری شروع نشود بدون شک نتیجه اش جُز خانه خرابی، سرگردانی و شکست چیزی عایدش نخواهد شد. و همچنین شما می دانید که شورش ملی باید یک رهبر و دو دسته  قدرتمند سیاسی و نظامی را در بر گیرد.

این تغیرات سیاسی و عقیده تی حزب هیوا را دچار بحران درونی کرد و آنها را تقریباً به دو جناح تقسیم نمود. جناحی از آنها معتقد بودند یا باید از شورش بارزانی پشتیبانی شود یا اینکه از آن دور شد و جمعی هم معتقد بودند که کُرد باید برای به پیش بردن مسأله آزاد کردن کردستان به بریتانیا یا اتحاد جماهیر شوروی اتکاء کند.

در این موقعیت “هیئت آزادی” مشغول سازماندهی و برنامه ریزی برای یک قیام بود و حزب هیوا همگام با هیئت آزادی یادداشتی برای سفارت های بریتانیا، فرانسه، اتحاد شوروی و چین فرستاد و از طڕف دیگر به نام خود و “زعیم” و اتحاد جوانان نامه خطاب به مردم عراق و افسران ارتش و مردم کردستان قرائت کردند.

سرانجام در تاریخ ٨ آگوست ١٩۴۵ در پایگاه میرگه سور به خاطر شیوه تقسیم آذوقه درگیری ای میان نیروهای بارزانی و ژاندارم ها روی داد و یکی از نزدیکان ملا مصطفی به نام “وه لی به گ” کشته شد و آنها هم پایگاه را تصرف کردند و این اولین جرقه یک شورش سراسری در کردستان را به صدا در آورد. دولت از بارزانی خواست مسببین را تسلیم کند و خود هم همراه آنها حاضر شود، اما بارزانی این کار را نکرد و دولت هم خود را برای یک هجوم بزرگ آماده کرد و اولین درگیری در ٢۵ آگوست ١٩۴۵ در رواندوز شروع شد.

در چنین شرایطی ملا مصطفی تمام نیروی خود را همراه افسران ارتش در منطقه بارزان گرد آورد تا در صورت هجوم بزرگ منطقه بارزان را محافظت کند. یعنی و در واقع ملا مصطفی به جای اینکه نیروی خود را به چند بخش تقسیم کند و به مناطق دیگر کردستان بفرستد و نیروهای دولتی را در جبهه های مختلف سرگرم  کند و توجه مردم را بیشتر به شورش جلب نماید، برعکس تمام نیروهایش را در یک جا (منطقه بارزان)  و فقط برای حفظ این منطقه گرد آورد که در واقع و به لحاظ نظامی کار دولت را آسانتر و شکست خود را نزدیکتر کرد. همین طور هم شد و دولت با جمع آوری نیروی بزرگی با پشتیبانی هوایی بریتانیا به منطقه بارزان حمله ور شد و آنها را شکست داده که در نتیجه بارزانی به باقیمانده نیروهایش دستور دا که قبل باریدن برف زیاد و مسدود شدن راه ها ی کوهستانی به کردستان ایران عقب نشینی کنند. سرانجام بارزانی ها در منطقه شنو، “ته رگه وه ر”، “مه رگه وه ر” و نقده ساکن شدند. منطقه “بارزان و بارزانی ها” اولین و آخرین خواست ملی، سیاسی، فرهنگی و اقتصادی ملا مصطفی و تمام سران بارزانی بوده و هست.

درآنموقع کردستان ایران زیر نفوذ اتحاد شوروی بود و آنها نسبت به ملا مصطفی بدگمان بودند و تصور می کردند که به دسیسه بریتانیا به آنجا فرستاده شده تا موجب ناآرامی در کردستان ایران شود، بدین خاطر از او خواستند که مدتی خودش را مخفی کند و قاضی محمد و سران “حدکا” هم چنان روی خوشی به او ندادند و بارزانی هم به روستا میراوی سردشت رفته و در آنجا اقامت گزید.

بارزانی کم کم از مبارزه نا امید شده بود و در این رابطه دو نامه به ابراهیم احمد و بابا علی شیخ محمود می فرستد و در نامه بابا علی از( او خواسته بود که با دولت عراق گفتگو کند که آنها را عفو کنند تا بتوانند به عراق باز گردند، اگر هم راضی نه شدند که ما عفو کنند حاضریم که برگردیم و به زندان برویم به شرطیکه ما را اعدام نکنند). اما همانطوریکه در بالا به آن اشاره کردم ابراهیم احمد هم نامه را به بابا شیخ نمی دهد و به جای آن با شیخ لطیف حفید نامه ای می نویسند و آنرا به امضاء خیلی از سران عشایر و شخصیت های معروف کردستان می رسانند که گویا ملا مصطفی رهبر کُردهای عراق است و کمک کردن و احترام گرفتن از او احترام به کُرد های عراق است و آنرا برای قاضی محمد روانه می کنند. از آن ببعد قاضی محمد از ملا مصطفی دعوت می کند به مهاباد برود و بعداً بارزانی ها را هم به عنوان پیشمرگ قبول کرده و درجه “ژنرال” را هم به ملا می بخشند.

تشکیل حزب دمکرات کردستان عراق (حدکع)

در طول آن مدت که ملا و بارزانی ها در آنجا بودند، ملا مصطفی با افسران همراهش در رابطه با تجربه تشکیل “حدکا” تصمیم می گیرند که حزبی شبیه آنرا به جای همه جمعیت و سازمان های موجود در کردستان همچو: شورش، رزگاری و ژ- ک شاخه کردستان عراق را در یک حزب گرد آورند. بدین مناسبت در تاریخ ١۶ آگوست ١٩۴۶ میلادی اولین کنگره تاسیس (حزب دمکرات کُرد) گرفته می شود. در این کنگره برنامه ای به تصویب می رسد و کمیته مرکزی انتخاب می شود و ملا مصطفی را هم به عنوان رهبر آن انتخاب می کنند. ابراهیم احمد که رهبر (ژ- ک) بود هر چند خود در کنگره شرکت کرده بود اما در آن شرایط حاضر نبود که سازمان خود را ملغی کند و قاطی حزب دمکرات بشود.

بعد از شکست جمهوری مهاباد در تاریخ ٧ دسامبر ١٩۴۶ میلادی (١۶/٩/١٣٢۵) شمسی جماعت بارزانی تسلیم ایران نه شدند و به جای آن به گفتگو با رژیم ایران پرداختند و ملا مصطفی به تهران رفت و شاه و نخست وزیر و سران ارتش ایران و سفیر آمریکا را دید. از سفیر آمریکا خواست که خودش و همراهان عشیره اش را به عنوان پناهنده در آمریکا بپذیرند، اما سفیر آمریکا آنرا قبول نکرد. ایران این گروه مسلح را خطری برای خود محسوب می کرد و بهمین مناسبت از آنها خواست یا اسلحه اشان را زمین بگذارند و به منطقه همدان بروند و مشغول کشاورزی شوند یا اینکه هر چه زودتر به عراق بر گردند.اما ملا مصطفی به بهانه اینکه آخرین تصمیم در دست برادرش شیخ احمد است به میان بارزانی ها بر گشت.

برگشتن بارزانی ها به عراق

آنها بعد از چند زد و خورد با نیروهای ایران در آوریل ١٩۴٧به مرز عراق عقب نشینی کردند. در این هنگام افسران همراه بارزانی چند بار به ایشان خاطرنشان می کنند که نه در فکر تسلیم شدن باشد و نه در فکر پناه بردن به اتحاد شوروی، بلکه در فکر ادامه مبارزه و شورش باشد. اما ملا به حرف آنها گوش نداد و همراه پانصد نفر از همراهانش رفتن به اتحاد شوروی را انتخاب کرد و شیخ احمد و بقیه بارزانی ها که بیشتر از ٣٠٠٠ نفربودند بدون هیچ قید و شرطی در دو دسته خود را به دولت عراق تسلیم کردند. جمعی از آنها محکوم به زندان و شیخ احمد هم محکوم به اعدام شد. ملا مصطفی ٣ زن داشت، همه آنها همراه بچه هایشان به عراق باز گشتند و مدتی بازداشت شدند، اما زن سومش که دختر محمود آغای زیباری بود همراه پسرش مسعود بارزانی به خانه پدرش در موصل رفت. ناگفته نماند که محمود آغا زیباری در آنموقع “جاش” مزدور شناخته شده دولت عراق بود و در موصل زندگی می کرد.

ملا مصطفی آنقدر از شورش و مبارزه بیزار و متنفر بود که به پیشنهادات افسران همراهش که “ادامه دادن به مبارزه بود” عمل نکرد و حاضر بود که دولت عراق خود او و همراهانش را زندانی کنند فقط به شرطیکه آنها را اعدام نکنند، اما قبول نکردن این خواست از جانب دولت قومی عراق ملا مصطفی را واداشت که به اتحاد شوروی پناه ببرد.

ایشان همراه پانصد نفر و بعد از ۵٢ شبانروز از طریق مرز ایران و ترکیه خود را به اتحاد شوروی رساندند. به محض رسیدن به آنجا خلع سلاح شده و همه آنها را در چند ایالت ساکن می کنند. گر چه در مورد زندگی خود ملا مصطفی اطلاعات خیلی کم است اما سران پارتی برای حفظ آبروی ایشان می گویند که او در آنجا در ارتش سرخ ژنرال بوده، اما طبق اخبارهای دیگر او تا مردن استالین در آنجا قصابی کرده و بعد از مرگ استالین وضع بارزانی ها کمی بهتر شده است.

شیخ احمد هم اعدام نشد و با حکم اعدام تا قیام ١۴ تموز(ژوئیه) ١٩۵٨ میلادی در زندان بصره بود، اما متاسفانه تمام افسران مبارزی که خود را همراه ایشان تسلیم کرده بودند به دار آویخته شدند.

رهبری حزب دمکرات کردستان (پارتی)

همانطوریکه  قبلا یادآور شدم در کنگره اول و تشکیل این حزب ملا به رهبری حزب انتخاب شد. واقعاً جای تعجب و جالب توجه است که در کنگره دوم (مارس١٩۵٠) در بغداد و کنگره سوم (کانون دوم ١٩۵٣ژانویه )  در کرکوک دوباره ملا را که اصلًا از این کنگره ها بی اطلاع و مشغول کار و قصابی خود در شوروی بود به رهبری بر گزیدند. ملا مصطفی از سال (١٩۴٧ تا سال ١٩۵٨) در اتحاد شوروی بود و هیچ ارتباط و پیوندی میان او و آنهایی که در کردستان بودند در بین نبود. راستی این مسأله نهایت فقدان و ضعف سیاسی و ایدئولوژی و بی شهامتی کلیه رهبران “پارتی” و بقیه سیاستمداران موجود در کردستان آنموقع را کاملاً به نمایش می گذارد که هیچ کس آنقدر به خود اعتماد نداشته که رهبری جنبش کردستان را بدست گیرد و همه را برای کسی بی سواد و عشایر و به همه لحاظ عقب افتاده و از جنبش و شورش بیزار و از دنیا بی خبر و دور از کردستان به جا گذاشته بودند.

نتیجه این بی لیاقتی فردی و سیاسی و سر سپردگی عشایری رهبران پارتی همچو (ابراهیم احمد و …) و بقیه روشفکران و سیاستمداران کُرد در آن مقطع زمانی ، شکست های خیلی بزرگتر و آوارگی و قتل و عام مردم زحمتکش کردستان را به همراه می آورد که در ادامه خواهید دید.

انقلاب ١۴ جولای١٩۵٨ در عراق و نقش حزب کمونیست عراق (شیوعی) و مسئله کُردها

 در١۴ جولای ١٩۵٨ افسران ارتش عراق طی کودتای، نظام سلطنتی را سرنگون و تشکیل نظام جمهوریت به رهبری عبدالکریم قاسم را اعلام نمودند. احزاب به اصطلاح چپ و کمونیست (شیوعی) در این کودتا نقش اصلی و اساسی را داشتند، زیرا بیشتر افسران و درجه داران ارتش و مردمی که از این کودتا پشتیبانی کردند عضو و هوادار حزب کمونیست (شیوعی) بودند. در کل حزب کمونیست از پایگاه و جایگاه تشکیلاتی بزرگی در میان مردم و بازاریان و افراد ارتش و کارگران عراق بر خوردار بود. این حزب خیلی راحت می توانست همین انقلاب را به نفع خود و کارگران و مردم زحمتکش عراق زیر سلطه خود در آورد. اما از آنجا که برنامه و استراتژی این حزب در دست گرفتن قدرت نبود سرانجام به عاملی پاسیف و نوکر منش برای خدمت به احزاب و سازمان های ناسیونال – شووینیست و قومی عراق درآمد که در نهایت زمینه سرکوب شدید خودشان را هم فراهم نمودند.

چنین احزابی که فقط اسم “کمونیست ” را یدک می کشند و فاقد دورنما و برنامه و استراتژی روشنی می باشند و اصلاً از گرفتن قدرت ترس و واهمه دارند و مسأله قدرت با سایکولوژی آنها در تضاد است به نظر من برای جامعه و کارگران و زحمتکشان خطرناکترین احزاب هستند. زیرا این ها بازدارندگان انقلاب و قیام مردم و کارگران هستند. دکترین این ها منحرفانه و اختلالگرانه و اوتیسم و در خود ماندگی می باشد که در نتیجه اولین قربانی این نوع سیاست زشت اعضاء و کادر و هواداران آنهاست و بعداً کارگران و زحمتکشان و روشنفکرانی که گول آن ها خورده اند. حزب توده در ایران و حزب شیوعی درعراق دو نمونه بارز و بر جسته این سیاست سخیف و ناکارآمد هستند.

انقلاب ١۴ جولای ١٩۵٩ میلادی برای تمام بارزانی ها چه آنهایی که در زندان بودند و چه آنهایی که پناهنده بودند عفو عمومی صادر کرد و این خود شانس دیگری به همه آن کُردها داد که در اثر روحیه تسلیم طلبی سرانشان در رژیم پیشین به زندان افتاده بودند. شیخ احمد و آن بارزانی های که در زندان بودند آزاد گردیدند. در میان مردم و روشنفکران (از دنیا و سیاست بی خبر) شیخ احمد همچو قهرمانی جلوه گر شد. روزنامه های کُردی در باره او گفتند، نوشتند و عکس او را چاپ و پخش کردند، اما خود شیخ هیچ علاقه ای به سیاست نشان نداد و در واقع سیاسی هم نبود. هدف و آرزوی او فقط این بود که دولت عراق به او اجازه دهد که به منطقه “بارزان” برگردد و مشغول کار دینی و عادی خود باشد.

ملا مصطفی که هنوز در اتحاد شوروی بود با شنیدن خبر کودتا وعفو عمومی دو بار از رهبری انقلاب ١۴ تموز(ژوئیه) خواست که او را عفو کرده و به او اجازه بدهند که به عراق باز گردد. اما سران دولت هیچگونه جوابی به او ندادند. ناچاراً و دوباره از طریق ابراهیم احمد که در آنموقع رهبر حزب دمکرات (پارتی) بود و ازطریق واسطه و آشنایی با کریم قره نی و تاهیر یحیا و سرانجام ابو احمد (عبدالسلام عارف) کار قانونی بر گشت ایشان را فراهم کردند. ملا مصطفی از روسیه به پراگ پایتخت چکوسلواکی می آید و ابراهیم احمد رهبر پارتی و نوری ط‌ه و صادق بارزانی هم به پراگ می روند و در آنجا همدیگر را می بینند و بعداً به سوی قاهیره پرواز کرده و از طریق فایق سامرائی سفیر عراق در مصر عبدولناصر را ملاقات می کنند و روز ۶ تشرین اول (اکتبر) ١٩۵٩ میلادی ملا و همراهانش به بغداد می رسند.

از ایشان همچو قهرمانی استقبال شد (باید پرسید کدام قهرمان، قهرمان تسلیم و فرار؟) و او در کاخ نوری سعید اسکان یافت و عبدولکریم قاسم دستور داد که  حقوق ماهانه ای معادل ۵٠٠ دینار برای ملا مصطفی  و١۵٠ دینار برای عبیدولا پسرش و ۵٠ دینار برای لقمان پرداخت کنند. و کمی بعد باز گشت ملا بقیه بارزانی های که همراهش به اتحاد شوروی رفته بودند باز گشتند و دولت عراق حقوقی معادل ٣۵ دینار برای مجردهای و ۵٠ دینار برای خانواده ها پرداخت می کرد. ضمناً برای حفاظت از خودشان نزدیک به ۶٠٠ اسلحه را هم به آنها داد.

بعد از بازگشت یکی از افسران بسیار فعال حزب هیوا به نام “میر حاج احمد” که قبلاً فرمانده یک تیپ از پیشمرگان بوده و همراه ملا مصطفی به اتحاد شوروی رفته بود هنگام باز گشت “پارتی” او را به عنوان یکی از اعضای کمیته مرکزی انتخاب کرد، اما ایشان نه تنها از آن خودداری کرد بلکه به خاطر رفتار تک روانه و دید عشایری بسیار عقب افتاده ملا مصطفی تا مردن از کار سیاسی با ملا مصطفی خودداری کرده و اظهار داشته بود که (اصلاً انجام دادن کار سیاسی با ملا مصطفی امکانپذیر نیست).

کنگره چهارم و پنجم پارتی و رویدادهای بعد از آن!

بعد از قیام چهاردهم  مرداد ١٣٣٧ (١۴ تموز”ژوئیه” ١٩۵٨) در عراق به خاطر جو و آتمسفر سیاسی ای که در نتیجه انقلاب بوجود آمده بود حزب شیوعی به طور چشمگیر و غیره منتظره ای رشد یافت. حمزه عبدالله رهبر آنموقع پارتی همراه با جمعی از همکارانش سمپاتی زیادی نسبت به حزب شیوعی داشتند. و به همین خاطر در روز یکم آگوست ١٩۵٩ میلادی خبات ارگان پارتی شعار (درود بر طبقه کارگرو پیشرو آن) را سر داد. اما منظور از پیشرو طبقه کارگر همان “شیوعی” بود. در این رابطه تمام اتحادیه های موجود همچو اتحاد جوانان، دانش آموزان، کارگران، دهقانان و زنان کردستان ملغی گردید و همگی به اتحادیه های سراسری که در زیر نفوذ حزب شیوعی بود رفتند. اما کسانیکه در میان پارتی هدفی جُز حل مسأله ملی کُرد نداشتند و تمام هم و غم شان فقط در چهارچوب اتونومی برای کردستان می چرخید (از آن جمله ملا مصطفی برای منطقه بارزان) نه تنها خوش آیند نبود بلکه در ضدیت تمام با این ایده و بینش قرار گرفتند.

این دو دید و بینش در پارتی نهایتاً در تقابل با همدیگر قرار گرفتند تا اینکه در ٣٠ سپتامبر ١٩۵٩ میلادی ملا مصطفی یک گروه مسلح را فرستاد و دفتر پارتی در بغداد را کنترل و حمزه عبدالله و رفقایش نژاد احمد و خسرو توفیقیان و چند نفر دیگر را به زور بیرون کرده و به جای آنها ابراهیم احمد و چند کس دیگر را انتخاب کرد. ناگفته نماند که این عملکرد ملا مصطفی کاملاً رفتاری کودتاگرایانه و عشایری و بدور از تمام پرنسیب و قانون مندی درون حزبی بود، که برای اولین بار توسط ملا مصطفی بکار گرفته شد و بعد از آن و درکنگره ۴ پارتی حمزه عبدالله و رفقایش را به کلی از پارتی بیرون کردند.

در این ایام پارتی از طرف دولت اجازه فعالیت قانونی را گرفته بود و به همین مناسبت کنگره ۵ پارتی در مارس ١٩۶٠ میلادی در بغداد و به صورت آشکار گرفته شد. ملا مصطفی نمی خواست در کنگره شرکت کند و به منطقه بارزان رفته بود. اما دسته ای از نمایندگان کنگره به آنجا رفته و با هزار خواهش و تمنا او را راضی کرده بودند که به کنگره بیاید. در کنگره هم اظهار داشته بود که (دوست دارم رهبر …. باشم و رهبر شماها نباشم) و یا گفته بود دلم می خواهد که به من بگویند ….. ولی دلم نمی خواهد که به من بگویند حزبی باش! به علت نهایت بی ادبی و رکیک بودن کلمات به جای آنها نقطه گذاشته ام.

متاسفاً مسئولان پارتی این همه اهانت و فحاشی ملا را قبول کرده و اعتراضی از دهان یکی از آنها بیرون نیامد و سرانجام با اکثریت قاطع او را برای چندمین بار به رهبری حزب “پارتی” بر گزیدند. در کنگره ملا اظهار داشت که من شخصاً ٣ نفر را انتخاب می کنم که باید در کمیته مرکزی باشند آنها هم عبارتند از : هاشم عقراوی، اسماعیل عارف و ناهیده شیخ سلام. این ها هم بدون مخالفت کسی در کنگره انتخاب شدند. قصد ملا مصطفی از این رفتارها اهانت به حزب و کمیته مرکزی بود.

ملا مصطفی خیلی کوشش کرد که دل عبدالکریم قاسم را از خود راضی نگه دارد و عملی انجام ندهد که او برنجد. به همین خاطر در جشن و مراسم اظهار خوشحالی مردم در میدان سرای سلیمانیه از نفری که عکس او را بلند کرده بود عصبانی شده و دستور داده بود که عکس او را پائین بیاورند و به مردم گفته بود من سرباز (زعیم عبدالکریمم) و همانطوریکه بهاالدین نوری در یادداشت های خود می گوید در مناسبتی دیگر ملا به قاسم گفته که “من بند کفش های تو هستم”. دوستی بین ملا و قاسم تا کشته شدن “احمد آغای زیباری” به فرمان ملا مصطفی ادامه داشت.

وقتی ملا مصطفی به عراق باز گشت و قاسم را ملاقات کرده بود، قاسم به ایشان گفته بود که باید از انتقام گرفتن شخصی و غرض ورزی گذشته  با عشیره های دیگر کردستان دست بردارد و به جای بکار بردن زور و انتقام گرفتن، آنها را آشتی دهد و به خانه همه آنها برود. اما ملا مصطفی نه  تنها این کار را نکرد بلکه احمد آغا را کشت و این رویداد باعث تنفر قاسم از ملا شد.

بعد از مدتی ملا مصطفی به بهانه ملاقات شیخ احمد برادرش بغداد را به سوی بارزان ترک کرد و دیگر به بغداد باز نگشت. به ظاهر وانمود می کرد که دیگر گوشه گیری را انتخاب کرده، اما در واقع اقدام به پیوند با بعضی سران عشایر و فئودال ها پرداخته و آنها را تحریک می کرد که خودشان را مسلح کرده و در جاده ها خود را ظاهر نمایند.

در این ایام تاب و حرارت انقلاب ١۴ تموز(ژوئیه) فروکش کرده بود و قدرت حزب شیوعی هم کمتر شده بود و در بعضی جاها با غضب قاسم روبرو شده بودند. در کردستان هم سران عشایر و فئودال ها داشتند به خود سرو سامانی می دادند و سرانجام نمایندگانی را انتخاب کرده و روانه بغداد کردند. هدف و قصد این بود که به قاسم بگویند که در قانون اصلاحات ارضی خود تغیراتی بدهد. ولی قاسم حاضر نبود با آن ها ملاقات کند و سرانجام نمایندگان فئودال ها بدون نتیجه به کردستان باز گشتند. در اینجا لازم است یادآوری کنم که قاسم به هنگام به دست گرفتن قدرت، اصلاحاتی را در زمینه آزادی احزاب و گروه ها، نشریات و اصلاحات ارضی و غیره انجام داده بود، که فئودال و سران عشایر کردستان و عراق در کل با قانون اصلاحات ارضی قاسم بشدت مخالف بودند و بدین مناسبت از قاسم بدبین و تنفر داشتند.

شورش ایلول (١١سپتامبر١٩۶١) و عواقب آن!

همانطوریکه در بالا به آن اشاره کردم به خاطر ترور احمد آغا زیباری توسط ملا مصطفی، قاسم از ایشان بدبین و متنفر شده بود. ملا هم برای اینکه قاسم را تحت فشار بگذارد که میانه اش را با او خوب کند دست به یک سری عملیات مخرب و ضد مردمی، همچو قطع خط تلفن و برق و خراب کردن جاده و پل ها زد و در همین روزها یک رئیس عشیره دیگری به نام “صدیق میران دانا ” را ترور کردند. همچنین دست به تبلیغات و پروپاگنده و تحریک رئیس عشایر و فئودال ها و تظاهرات علیه قاسم کرد.

در این ایام ملا مصطفی در منطقه و دره ای بود و دفتر سیاسی حزب هم در منطقه و دره دیگری پایگاه داشتند. دفتر سیاسی حزب که رئیس آن ابراهیم احمد بود همگی مخالف درگیری مسلحانه با رژیم قاسم بودند و آنرا کاری زیانبخش می دانستند. از طرفی هم نمی دانستند که پشت این اعمال مخرب و تظاهرات ملا مصطفی نشسته است و دفتر سیاسی پارتی همچو حزب شیوعی تصور می کردند که این کار امپریالیزم و ایران است برای بهم زدن آسایش عراق. د – س جلال طالبانی را مامور کرد که به شهرها سر زده و انگیزه این تظاهرات و مسلح شدن و غیره را جویا شود و در ضمن آنرا آرام کند. اما هنگامیکه مامجلال نیروی مسلح فئودال و عشایرها را در خیابان ها مشاهده کرد و همچنین “نامه ملا مصطفی به مامند آغای ئاکوی” را دید (از شادی در پوست خود نمی گنجید) واز مخالفت و بینش خود پشیمان شده و از باز گشتن به د- س و کمیته مرکزی امتناع کرده و پشتیبانی خود را از ملا مصطفی ابراز داشت. د- س این دفعه عمر مصطفی را برای همان ماموریت فرستاد، ایشان هم به شیوه مامجلال دنبال (هه ل هه له ی) مسلحین مرتجع و کهنه پرست سران فئودال و عشایر ظالم و زورگو افتاد.

این همان مامجلال است که به عنوان بزرگترین سیاستمدار و قهرمان خلق کُرد مردم یک تَن گُل بر سر مزارش ریختند!!!  این اعمال عشایری و غێره سیاسی و ضد مردمی ملا مصطفی به خاطر این بود که قاسم را بترساند که با او “سلام و علیکی ” بکند. اما قاسم در مورخه ٩ سپتامبر ١٩۶١ میلادی به ارتش فرمان داد که از جاده دربندیخان به سوی سلیمانیه پیشروی کنند. نیروهای عشایر بعد از کمی مقاومت پا به فرار گذاشتند و نیروهای “پارتی” هم که تمام امیدشان نیروهای عشایر بود، دیدند که آنها فرار می کنند اینها هم با گام های بلندتر شروع به فرار کردند. در این هرج و مرج  و اغتشاش که به فرمان ملا مصطفی تمام کردستان را فرا گرفته بود افراد  د- س و کمیته مرکزی مثل آرد درون خار هر یک از آنها به جای رفته بودند. ایراهیم احمد و نوری شاویس در بغداد، مامجلال در منطقه ریزان، عمر مصطفی در بیتواته، محمدی حاجی طاهیر در ماوت ، علی عسکری و احمد عبدالله در بادینان.. ..وعده ای دیگر از مسئولان در مناطق مختلف کردستان پخش شده بودند. در واقع شیرازه رهبری “پارتی” به کلی بهم خورده بود. نیروهای عراق سلیمانیه را تصرف و عده زیادی اعضاء و هوادار پارتی را دستگیر و زندانی کردند و بعداً منطقه بارزان را هم بمباران کردند.

حکومت عراق کم کم دست به مسلح کردن بعضی از سران عشایر کُردها کرد تا از این طریق بتواند همراه با ارتش این هرج و مرج  و نا آرامی ها را در کردستان سرکوب کند. همان تاکتیک که در شورش های کلاسیک و پیشین ، دولت های ترکیه، ایران و عراق برای سرکوب قیام ها از آن نهایت استفاده را از خود سران فئودال و عشایر کُرد کرده بودند.

اما شیخ احمد در این کارها کاملا مخالف ملا مصطفی بود و از مردم بارزان خواست که دنبال ملا نیافتند و به خانه و کاشانه خود بر گردند. این حرف شیخ احمد در خیلی از مردم بارزان تاثیر کرد و عده زیادی برگشتند. در نتیجه ملا مصطفی منطقه بارزان را ترک کرده و به کوه های بادینان پناه برد و در آنموقع علی عسکری، علی حمدی و احمد عبدالله  که هر سه نفرشان عضو کمیته مرکزی بودند در منطقه بادینان بودند و دوباره با ملا مصطفی همدیگر را یافتند. ملا مصطفی علی حمدی و علی عسکری را مامور کرد که به ترکیه بروند و برایش “اجازه پناهندگی” بگیرند (یعنی این دفعه هم ملا مصطفی خواست فرار را بر قرار و مبارزه ترجیح بدهد)  ولی ترکیه راضی نبود به آنها پناهندگی بدهد.

اما درز کردن این راز پنهانی ملا مصطفی از طرف علی حمدی و مطلع شدن ملا از آن، دیگر علی حمدی که عضو کمیته مرکزی پارتی بود مورد غضب عشایری او قرار گرفته و سرانجام و در اولین فرصت او را به فرمان ملا ترور و به قتل رسانند. سرانجام بعد از چند ماه دوری و سرگردانی، نهایتاً اکثریت کمیته مرکزی و دفتر سیاسی آخرش در ماه مارس ١٩۶١ همدیگر را پیدا کرده و جلسه ای را تشکیل می دهند. در این جلسه روی چند مسأله موافقت می کنند: دوباره جنب و جوش مردم را سازماندهی و رهبری کنند، شعار دموکراسی برای عراق و اتونومی برای کردستان را بلند کنند و دایر کردن م – س و فراهم کردن جای برای انتشارات و نوشته های شورش.

بعد از این جلسه پارتی شروع به سازمان دادن تشکیلات و بخش های نظامی و سیاسی نمود و در میان پلیس اربیل و سلیمانیه و جاهای دیگر نفوذ زیادی کسب کرده و تشکیلات مخفی شهرها را هم سازماندهی و بازسازی کردند که در نتیجه به کمک افسران و درجه دار و پلیس توانستند در نوروز ١٩۶٢ میلادی ناحیه پینجوین، چوارتا و قره داخ را آزاد کنند و صدها عدد اسلحه را هم بدست آورند. این حرکت روز به روز افزایش می یافت و آنها به شیوه ارتش نیروهای مسلح خود را سازماندهی می کردند.

در این هنگام ملا مصطفی در منطقه (باله کایه تی، خۆشناوه تی و ئاکۆیه تی..) در رفت و آمد بود و اجازه نمی داد که چنین تشکیلات و سازماندهی ای در منطقه زیر نفوذ او درست بشود.

در اینجا لازم می دانم که به مسأاله مهمی اشاره بکنم:  شخص ملا مصطفی به علت بی سوادی و یدک کشیدن دید و بینش عقب افتاده عشیره ای در حقیقت توانایی و تحمل هیچگونه بحث و دیالوگ و پلمیک سیاسی نداشت یا بهتر است بگویم که  اصلا ًچیزی در مورد سیاست و تجزیه و تحلیل مسائل سیاسی و اجتماعی در چنته نداشت و حرف خدا و “خودان بارزان” یکی است و هیچکس نباید و نمی تواند در رد آن اظهار نظر و دخالت کند. اگر ما خواهان حقیقت باشیم باید بگویم که شخصی مثل ملا مصطفی و امثالهم نه تنها قابلیت رهبری یک جنبش و قیام یک ملت را نداشت بلکه وجود چنین افرادی حتی به “عنوان یک پیشمرگ ساده ” هم در هر جنبش و حزبی نقطه ضعف آن جنبش و حزب به حساب می آید. اما از دست دهقانان و مردم عقب افتاده و روشنفکران ناسیونالیست و خرده بورژوا شهری از این بیشتر ساخته نیست که فردی همچو ملا مصطفی را بدون هیچگونه مدرک تحصیلی و آگاهی سیاسی و زانست اجتماعی را به رهبر خود انتخاب می کنند و او را هم تا حد یک قهرمان ملی ارتقاء میدهند.

 ملا مصطفی چون شخصاً بی سواد بود و قدرت تجزیه و تحلیل مسائل سیاسی و حزبی و علاقات و روابط داخلی و خارجی را نداشت و انسانی به معنای واقعی کلمه عشایری بود و فاقد دید و بینش سیاسی بود، از ته دل مخالف “حزب و حزبیگری بود”. حزب، کمیته مرکزی و دفتر سیاسی و غیره نزد او کشک بود و فلسی ارزش نداشت. او می خواست که “پارتی” یک رهبر بنام ملا مصطفی داشته باشد و هردستور و امری از طرف ایشان صادر شد بدون چون و چرا اجراء شود و دیگر کسانی به نام دفتر سیاسی و کمیته مرکزی ای موجود نباشد که در برابر ایشان اظهار نظر دیگری بکنند. عشیره یعنی عشیره و هر عشیره ای یک رئیس دارد و تمام افراد متعلق به عشیره موظف به اجرای اوامر و فتوای رئیس عشیره هستند، حتی مسئله ازدواج و طلاق هم باید زیر نظر ایشان انجام گیرد، اصلاً این عرف و سنت و عادت کلیه عشیره و طایفه ها می باشد.

ملا مصطفی به حزب (پارتی) به عنوان یک عشیره ی بزرگ می نگریست و ناگفته پیداست که بازده و مسیر یک شورش و قیامی که چنین فردی در رأس آن باشد به کجا ختم می شود.

اختلافات درونی در “پارتی”

طبق گفته های بالا ملا مصطفی مبداً و ذاتاً  به خاطر بی سوادی و ضعف شخصی مخالف تشکیلاتی سیاسی و حزب بود. طبق اظهار خودش در کنگره ۵ دوست داشت به او زشت ترین توهین روا دارند اما کلمه حزب و مکتب سیاسی و غیره را تکرار نکنند. ملا ضد مکتب سیاسی بود و آشکارا ضد آن و رئیس مکتب سیاسی ابراهیم احمد پیش مردم و سران عشایر و روزنامه نگاران تبلیغات می کرد. حرف رکیک و زشت به آنها گفته و حتی از دادن اتهام اخلاقی به آنها ابائی نداشت.

در اینمورد می توان به کتاب های روزنامه نگاران آمریکایی “آدم شمیت” “گشتی در میان مردهای زیرک” و بریتانیایی “دفید آدمسن”  “جنگ کُردها” مراجعه کرد.

در این دوره از حیات پارتی عملا دو رهبری و دو شیوه متفاوت تشکیلاتی موجود بود. یکی که تقریباً رهبری مناطق شمال کردستان را میکرد (ملا مصطفی) و دیگری مکتب سیاسی (ابراهیم احمد، نوری شاویس و علی عبدالله ..)  که تشکیلات و پیشمرگ های پارتی در بخش جنوبی همچو سلیمانیه، اربیل و کرکوک را رهبری می کردند. ملا مصطفی در جای سکونت نمی گزید، بلکه همیشه به خاطر حفظ امنیت خود به مناطق مختلف در حال گشت کردن بود و همین تحرک او باعث شده بود که مناطق نفوذ خود را نسبت به جمع مکتب سیاسی که ساکن بودند و به مناطق دیگر سر نمی زدند افزایش دهد.

ملا مصطفی بنا به خصلت عشیره ای که در خون و رگ او در جریان بود از همراهان و پیشمرگان توقع داشت که بدون چون و چرا همه اوامر او را اجراء کنند. از زمانی که به عراق باز گشته بود در تمام جلسات و اجتماعات همیشه می گفت که من یا رهبری حزب را قبول نمی کنم یا اینکه باید تمام قدرت حزب در دست او و کسی بدون اجازه او حق نداشته باشد که کاری انجام بدهد.

در این ایام مکتب سیاسی زیر به زیر با ایران علاقات و روابطی بوجود آورده بود که برای ملا خوشایند نبود و او می خواست که همه کارها از کانال خودش بگذرد و به همین مناسبت او هم در سال ١٩۶٢علی عسکری و عمر مصطفی را با نامه ای به ایران فرستاد و روابط آنها هم با ساواک بر قرار شد.

احزاب قومی عرب و پیوند آنها با شورش کردستان

در طول تاریخ احزاب قومی و شووینیست عراق دشمن خواست و حقوق ملت کُرد بوده اند. دولت های یکی بعد از دیگری عراق همیشه از عقب افتادگی سیاسی و ذهنی رهبران کُرد نهایت سواستفاده کرده و در موقع اضطراری و ضعف خود توانسته اند آنها را با وعده و وعید توخالی و پوچ فریب داده تا بتوانند تشکیلات سیاسی و نظامی خود را سرو سامان داده و در فرصت مناسب آنها را هم سرکوب کنند. بعثی ها عراق باطناً شورش کُردها را کهنه پرست و دست ساخت قاسم می دانستند اما به خاطر خنثی کردن نقش کُردها و جلب همکاری آنها این را آشکار و صریح نمی گفتند.

در تاریخ ٨ فوریه ١٩۶٣ احزاب قومی – بعثی عراق انقلاب خونباری را بر علیه عبدالکریم قاسم براه انداختند و آنرا سرنگون کرده و عبدالسلام عارف رئیس جمهور و حسن بکر نخست وزیر شد. در این کودتا “انقلاب” رهبران کُرد به پشتیبانی از شووینیست های عرب و علیه قاسم عمل کردند و صالح یوسفی مسئول پارتی در بغداد و عضو مکتب سیاسی نامه تبریک آمیزی را برای سران “کودتاچی” فرستاد. ناگفته نماند که رژیم قاسم از طرف شوروی پشتیبانی می شد ولی عبدولسلام عارف و بعثی ها دست نشانده آمریکا بودند و به همین خاطر روابط سیاسی و دیپلوماتیک شوروی و عراق بهم خورد و رژیم تازه سرکار آمده به سرکوب شدید و وحشیانه “شیوعی ها” پرداخت. رئیس حزب شیوعی همراه با عده زیادی از اعضای کمیته مرکزی و کادرهای آن دستگیر و اعدام شدند و عده زیادی هم به کردستان فرار کردند.

بعثی ها (شووینیست ها عرب) قبل از اجرای کودتا، قول اجرای حق و حقوق کُردستان را در چارچوب “اتونومی” داده بودند به محض پیروزی در کودتا به بهانه های مختلف و بعد از چندین مذاکرات میان نماینده کُردها و دولت سرانجام از اجرای قانونی آن پشیمان شدند. در اینجا لازم است بگویم که شعار بعثی ها (شووینیست های عرب) ‘وحده عربی” بود یعنی آنها عقیده داشتند که عراق کشوری عربی است و ملیت های دیگر ساکن عراق بخصوص کُردها جُزو این مجتمع عربی به حساب می آیند و از اینرو کُردها حق ندارند که خود را از عراق جدا کرده و حقوقی برای خود طلب کنند، در غیره اینصورت تجزیه طلب به حساب آمده و بایستی به شدیدترین وجه سرکوب شوند. (البته ملت کُرد از هشتاد سال پیش تا کنون همیشه توسط کلیه دولت های یکی بعد از دیگری عراق سبعانه و در نهایت وحشیگری قتل و عام، انفال و زنده به گور شده اند).

نمونه بارز آن همین دو ماه پیش و بعد از انجام رفراندوم  یعنی روز ١۶ اکتبر در کردستان همه دیدیم که چطور دولت قومی – مذهبی عراق به رهبری “عبادی” زیر چتر تجزیه طلبی توسط ارتش و سپاه قدس ایران و نیروهای  حشد وحشی به کردستان حمله ور شدند و ده ها هزار انسان بی گناه و زحمتکش کُرد را بعد از به آتش کشیدن خانه و دکان و کاشانه آنها در خورماتو، کرکوک و غیره آواره و سرگردان کردند و عده زیادی را هم قتل و عام نمودند.

ضمناً جا دارد گفته شود که شکست مکرر و صدان باره جنبش و شورش کُردها در طول تاریخ تنها ناشی از وحشیگری و لشکرکشی دولت های یکی بعد از دیگری عراق و ترکیه و ایران و غیره نبوده ، گر چه کلاً دولت های موجود در جغرافیای خاورمیانه تا کنون از یک سیستم ارتجاعی و شووینیست و مذهبی تشکیل شده اند، اما هرگز نباید فراموش کرد که کلیه سران جنبش های خودمختاری و استقلال طلبانه کُردها به طول چندین قرن در ترکیه، عراق و ایران و حتی سوریه ” تا به حال ” در واقع یا سران بزرگ فئودال و عشایر با نفوذ منطقه بوده اند یا اینکه  روشنفکران خرده بورژوا – ناسیونالیست شهری. اولاً باید گفت، آنچه به سران فئودال و عشایر و شیوخ با نفوذ در منطقه بر می گردد آنها خود در روا داشتن نهایت جور و ستم نسبت به مردم زحمتکش و کارگران و دهقانان کردستان همیشه نقش اساسی داشته اند. آنها بلحاظ فکری ناسیونالیست عقب افتاده و بلحاظ دید و بینش سیاسی ناآگاه و مرتجع و به لحاظ طبقاتی هم جُزو طبقات ثروتمند و اعیان و اشراف کردستان بوده اند.

آنچه هم به رهبری روشنفکران ناسیونالیست بر می گردد باید گفت که دید و بینش این رهبران بنا به ماهیت طبقاتی و اجتماعی آنها از چارچوب تنگ و کور و محدود ناسیونالیستی و قومپرستی فراتر نرفته و سوخت و ساز جنبش را همیشه قربانی سازش و بند و بست محدود حزبی و منطقه ای کرده اند. در خیلی موارد از دوران مختلف مبارزات تاریخی تحت نام “اتونومی” “استقلال” و غیره، عملکرد سیاسی و نظامی  و بی استراتژی در برنامه ریزی و فقدان تحلیل شرایط و اوضاع نیروهای خود و دشمن این احزاب ، واقعاً برای مردم زحمتکش کردستان فاجعه های بزرگی به بار آورده است که می توان به صدها نمونه اشاره کرد.

ملا مصطفی با هر طریقه ممکن می کوشید که مکتب سیاسی پارتی را تضعیف و زیر سلطه خود در آورد. به همین خاطر در روزهای ١٧ تا ١٩ مارس جلسه ای با حضور عده ای از سران عشایر و کسانی معتبر در شهر کویه تشکیل داد. در این جلسه علناً ملا به پرخاشگری بر علیه مکتب سیاسی پرداخت. اگر تا آنموقع اختلافات بین ملا و م – س برای خیلی ها ناروشن بود از آن ببعد دیگر برای همه آشکار گردید.

در این جلسه کمیته ای به رهبری جلال طالبانی برای مذاکرات با سران بعث تشکیل شد و بعد از چندین جلسه گفتگو کردن با هیئت دولت آخرش نتیجه ای نبخشید تا اینکه در ٩ ژوئن ١٩۶٣ معلوم شد که تمام وعده و وعیدهای سران شووینیست بعث جُز دروغ  و فریب چیزی نبوده و آنها از راه زمینی و هوایی به کردستان حمله کردند. ترکیه به نیروهای عراقی اجازه داد که از خاک ترکیه برای تعقیب نیروهای کُرد استفاده کنند و سوریه هم نیروی را برای کمک به دولت عراق روانه کرد. درست در همان تاریخ نمایندگان کُرد هنوز در بغداد بودند و سران بعث به جای اینکه با نمایندگان یک راه حل سیاسی و آشتی جویانه دنبال کنند نمایندگان را دستگیر و با فشار و زور آنها را وادار به توبه و پشیمانی از جنبش کُرد در رادیو و تلویزیون کردند.

اتحاد شوروی از اینکه سران بعث به تحریک آمریکا و غرب به شدت به سرکوب و قتل و عام “شیوعی” ها پرداختند و در راه کارمندان تکنیکی  و اقتصاد و بازرگانی شوروی در عراق مزاحمت بوجود می آوردند از سران بعث به شدت متنفر بود و در این رابطه شوروی به سوریه و ترکیه و ایران ‌هشدار داد که از پیمان مشترک چهار دولتی برای سرکوب ملت کُرد دست بردارند و شوروی نمی تواند نظاره گر آن رویدادها باشد که در مرز جنوبی آن کشور در حال روی دادن است. باید گفت که این اخطار شوروی به دولت های همجوار کردستان نه از روی دلسوزی برای ملت کُرد، بلکه مسأله کُرد بهانه و وسیله ای بود (همچو زمان قاضی محمد) که از طریق آن دولت عراق را زیر فشار بگذارد تا از تجاوز و ضربه زدن  به منافع اقتصادی و بازرگانی وعلمی شوروی در عراق بکاهد. یعنی در واقع ملت کُرد در طول تاریخ تا به حال “وسیله ای” بوده در دست دولت های امپریالیستی و خارجی و منطقه ای برای رسیدن به امیال و اهداف خویش و در کل جنبش های که شرحشان گذشت به وضوح می توان آنرا مشاهده کرد.در این ایام جنگ سرد میان آمریکا و شوروی رو به کاهش گذاشت و آمریکا حاضر شد در مقابل عقب نشینی موشک اتمی شوروی از کوبا آنها هم  موشک اتمی خود را از ترکیه دور کنند.

شاه ایران هم در این اوضاع و زیر نام (سیاست مستقل ملی) حاضر شد که بالانس میان این دو ابر قدرت را حفظ کند و به همین خاطر برای اولین بار با شوروی پیمان اقتصادی، بازرگانی و تکنیکی را امضاء کرد. کلاً تغیراتی در منطقه بوجود آمد و شوروی و آمریکا هم از دولت عراق و کُردها خواستند که اختلافات خود را از طریق سیاسی حل و فصل کنند.

به همین خاطر مشیرعارف و بارزانی دوباره به پای مذاکره رفتند و عارف قول جبران خسارات و برداشتن محاصره اقتصادی کردستان و آزاد کردن زندانیان کُرد و دایر کردن دوایر دولتی و فراهم کردن آسایش منطقه شمال و غیره را صادر کرد. بارزانی این مذاکره را بدون اطلاع  م – س انجام داد و به مشیرعارف گفته بود که او غیر از آرامی و آسایش چیزی نمی خواهد و حاضر است به منطقه بارزان برگردد و مشغول کار عادی خود باشد، ولی ابراهیم احمد و جماعت به هیچ چیزی راضی نمی شوند و اگر این سد را از میان برداریم دیگر تمام گیروگرفت ما و دولت حل خواهد شد.

قصد بارزانی از این گفته ها این بوده که از طرفی توجه مشیرعارف را به طرف خود جلب کرده و از طرف دیگر سران بعث را بر ضد مکتب سیاسی پارتی بشوراند و م – س را تضعیف کرده تا خود همچو یک رئیس عشیره خالص و مخلص و بنده و کفش بند سران قومی – مذهبی عراق در برابر اندکی امتیازات شخصی و طایفه ای به خدمت  سران بعث در آید.

در آنموقع پایگاه مکتب سیاسی در “ماوت ” بود و در روزهای ۴ تا ٩ ی آوریل ١٩۶۴ کنفرانسی تشکیل دادند که نزدیک به ٧٠ نفر از اتحاد دانش آموزان و معلمان و نماینده پیشمرگان و کادرهای پارتی در آن شرکت کردند. کنفرانس کوشید که قدرت و مسئولیت های (خدان بارزان ) را کم کند، اما عکس العمل بارزانی این بود که مام جلال و علی عسکری و کمال مفتی و عمر مصطفی که مسئول نیروهای مناطق مختلف پارتی و عضو مکتب سیاسی بودند را بر کنار و به جای آنها ۴ نفر دیگر از دارودسته خود را انتخاب کرد.

بارزانی در کنگره ۶ ی پارتی در ٧ اکتبر ١٩۶۴  نزدیک به ۴٠٠ نفر از سران عشایر و کادرهای وابسته به خود و حتی برخی کادرهای شیوعی و کاژیک و غیره را در رواندوز گرد هم آورده و کنگره ۶ را افتتاح کرد. در این کنگره بارزانی به پاکسازی افراد مکتب سیاسی پرداخت و ١۴ نفر را به جرم خیانت از پارتی بیرون کرد از جمله: ابراهیم احمد، جلال طالبانی، نوری شاویس، حیلمی علی ، علی عبدالله و جمع د یگری . خیانت از نظر ملا مصطفی این بود که آنهایی را که در پارتی بدون چون و چرا و چشم بسته از فرامین عشایری او دفاع نمی کنند خیانتکار به حساب می آورد.

ملا مصطفی بین سال های ١٩۶۴ تا ١٩۶۶ هنگام “جوله” و گشت مناطق مختلف رانیه، قلعه دزی، چوارتا و پینجوین و غیره را گشت. او خود را اینطور نشان می داد که مردی متدین و اسلامی است و خیلی به مُلاها احترام می گذاشت واز مردم می خواست که تمام جنگ و درگیری و مشکلات خود را از طریق احکام شرع  حل و فصل کنند و کل این تبلیغات فرصت طلبانه در راستای سواستفاده از تعصب عقب افتاده مذهبی مردم انجام می گرفت.

او دوست داشت که تمام نزدیکانش صاحب معایبی باشند تا او بتواند از معایب و ضعف آنها به سود سر به زیرنگه داشتنشان استفاده کند. در میان مسئولان و سران پارتی نهایت فساد و چپاولگری و دزدی و ستم و زور نسبت به مردم وجود داشت که بارزانی به خاطر سیاه لشکری و نگه داشتن آنها هیچگاه از آنهایی که مرتکب این جنایات و رفتار زشت می شدند بازخواستی نمی کرد و یا کسی از این مسئولان را از پارتی بیرون نمی کرد. اما با مخالفان سیاسی خود با دلیل و بی دلیل از در مخالفت، پاکسازی و نهایت بدرفتاری و توهین واتهام و هجو و ترور برمی آمد. یکی دیگر از عادات مُلا این بود اگر از کسی شک می کرد که جاسوس آمریکا، بریتانیا یا شوروی است زودتر از هر کس دیگری به او مسئولیت می داد و او را به خود نزدیک می کرد تا بلکه “فرد جاسوس” در گزارش خود  به مقامات بالا در مورد بارزانی طوری بنویسد که مورد رضایت و خشنودی مسئولان آمریکا و بریتانیا و غیره را از او فراهم کند. مهمترین نهج و داوری مُلا در مورد افراد دیگر فقط درجه دلسوزی و مخلصی به شیوه عشایری افراد بود نسبت به شخص خودش. اگر کسی اینطور بود دیگر نزد ایشان انسان خوبی به حساب آمده و دیگر از تمام رفتار ناشایست و ظلم و دزدی او چشم پوشی می کرد.

مُلا مصطفی در واقع انسانی مطلق العنان و لجاج و ضد متجدد و نوخواهی بود و شاید بتوان گفت که اولین کسی بود که چند سنت نا متعارف و زشت را در جنبش کردستان مرسوم کرد. یکی اینکه برای حل اختلافات سیاسی به جای دیالوگ و گفتگو، پناه بردن به اسلحه و سرکوب. دیگری، پناه بردن به دشمن برای حل اختلافات سیاسی داخلی. سوم ، کشتن و ترور کردن مخالفان سیاسی و حتی عشیرتی. چهارم، به جای گفتگوی سیاسی با مخالفان سیاسی و حل و آرام کردن آن، همیشه فحش و هتاکی حرمت و توهین را به کار برده است و به نام ” سازماندهی پیشمرگ شهر” درست کردن چندین باند از افراد شرور، چاقوکش و لات در سلیمانه و برخی جاهای دیگر و اغتیال و ترور و سر به نیست کردن افراد پارتی که  هوادار م – س بودند  توسط این باندها. باج و خراج گرفتن از مردم و دستگیر کردن کادرهای سرشناس شێوعی و کشتن عده ای از آنها. تراشیدن موی سر جوانانی که موی سرشان دراز بود و رنگ پاشیدن بر بدن دخترانی که دامن می پوشیدند و در کل ایجاد رعب و وحشت در میان مردم.

مُلا مصطفی احمد آغای زیباری و صدیق میرانی خوشناوی را به خاطر اختلافات عشیره ای و علی حمدی عضو کمیته مرکزی، محمود حاج توفیق عضو نیروی سلیمانی ، احمد عبدالله عضو کمیته مرکزی، احمد ره شوانی عضو منطقه اربیل، خالد حاجی فرجی کۆکۆیی در هلبجه و عده دیگری از کادرهای بالای پارتی را به خاطر اختلافات سیاسی ترور و کشت. این عملکردهای بارزانی تاثیر منفی عمیقی در میان احزاب و مردم به جا گذاشت و بدینوسیله سنت کشتن و ترور و اتهامات پوچ و فرهنگی ارتجاعی و عشیره ای را در کردستان رواج داد.

 ایشان می دانست که در میان مردم اتهام دزدی و مسأله ناموسی از اتهام سیاسی کاراتر و تاثیرگذارتر است به همین خاطر برای آبروریزی و کاهش اعتبار مخالفان سیاسی از این در وارد می شد. وقتی از اختلافات خود با ابراهیم احمد و م – س در میان مردم صحبت می کرد به عقب افتاده ترین شیوه مثل اتهام جنسی و غیره بر علیه آنها پناه می برد.

در نهایت نیروی بزرگی به فرماندهی یکی از پسران ملا به مکتب سیاسی در ماوت هجوم بردند و بعد از درگیری و کشته شدن عده ای از طرفین مکتب سیاسی ناچار به ایران پناه برد و دیگر بارزانی خود را رهبر تام الاختیار جنگ و سازش و همه کارها می دانست.

در سال ١٩٧٣(١٣۵١) شمسی رژیم ایران به خاطر اختلافات ارضی و آبی کهن که با دولت عراق داشت جنبش کُرد را به عنوان کارت فشار و نقشه مند و با برنامه بر علیه عراق بکار برده و به همین خاطر از جنبش کُرد و بارزانی پشتیبانی بزرگی کرد و حتی غیر از کمک های لجستیکی و مهمات و دارو و جیهره غذایی و غیره عده زیادی از افسران کارآمد خود را به درون نیروهای کُرد فرستاد.

در سال ١٩٧٩(١٣۵٧) شمسی صدام حسین دایی خود احمد حسن البکر را از قدرت بر کنار و خود رئیس جمهور عراق شد. مبانی نظری حزب بعث بر پایه “پان عربیسم” و نوسازی اقتصاد بنا شده بود. صدام رئیس جمهوری دیکتاتور و بی رحمی بود و تمام مخالفان سیاسی و قومی و دینی خود را با شدیدترین و وحشیانه ترین شیوه سرکوب و در هم شکست. در مورد سرکوب جنبش ملت کُرد از هیچ جنایتی همچو اعدام، زندانی و شنکنجه کردن ده ها هزار نفر، انفال صدها هزار نفر و زنده بگور کردن آنها و بکار گیری بمب شیمیایی و کشتن هزاران انسان بی گناه سڤیل و مدنی دریغ نکرد.

در سال ١٩٧٢(١٣۵٠) شمسی اتحاد شوروی پیمان دوستی و اقتصادی و تکنیکی به مدت ١۵ سال با عراق بست و قبل از این پیمان روابط عراق و بارزانی کمی بهم خورده بود و بعد از این پیمان سفیر شوروی چند بار بارزانی را ملاقات کردند و سرانجام به ایشان هشدار دادند که اگر با دولت عراق بجنگد آنها از دفاع کردن کُردها دست خواهند کشید. اما ملا به این حرف ها بدهکار نبود و امید به همکاری و کمک کردن ایران و آمریکا او را چنان مغرور کرده بود که از طرفی هیچ ارزشی برای اخطارهای سفیر شوروی قائل نشد و از طرف دیگر هیچگونه ارزیابی سیاسی و نظامی ای در مورد نقشه و نمایش نامه پشت پرده ایران و آمریکا را هم نداشت.

در همان سال نیکسون و کیسنجر به ملاقات شاه آمدند. در این دیدار مسأله جنبش کُرد و روابط و پیمان دوستی شوروی و عراق همراه با مسأله اختلافات ارضی و آبی ایران و عراق گفتگو کردند. شاه از آنها خواست که دولت آمریکا هم به کُردها کمک کند تا از طریق آنها نهایت فشار را بر دولت عراق وارد کنند. آمریکا هم در ١۶ سپتامبر ١٩٧٢ پشت پرده و مخفی قول داد که مبلغ ١۶ میلیون دولار برای خرید اسلحه و غیره به بارزانی کمک کند. صلح میان کُردها و دولت عراق به ضرر ایران و موقعیت و جایگاه شاه بود. به همین خاطر و در آن شرایط جنبش کُردها بزرگترین و قدرتمندترین کارت فشاری بود که شاه می توانست آنرا برای منافع دراز مدت خود در رابطه با عراق به کار گیرد.

آمریکا و شاه حساب شده و با برنامه به بارزانی کمک می کردند و بارزانی هم در خیال درست کردن چوب سیگار خود بود. به خاطر این کمک ها و وجود افسران ایرانی، کُردها توانستند که بر بخش زیادی از جغرافیای کردستان مسلط شده و دولت عراق را واقعاً زیر فشار شدید بگذارند. در اوج جنگ میان جنبش کُرد و دولت عراق حزب شیوعی که برای خود فاقد برنامه و استراتژیکی بودند و کور کورانه از سیاست های شوروی پیروی می کردند به خاطر دوستی شوروی و عراق موضع تندی را بر علیه جنبش کُردها اتخاذ کرده و به تبلیغات و پروپاگنده سیاسی بر علیه آن پرداختند.

طبق قرارداد ژوئن ١٩٧٠ دولت عراق یک نیمچه اتونومی را برای کردستان به رسمیت شناخته بود ولی بارزانی برای خودش پروژه دیگری داشت که با پروژه دولت در تناقص بود و به همین دلیل هیچکدام پروژه دیگری را قبول نمی کرد و سرانجام در سال ١٩٧۴ گفتگو بر سر اتونومی میان دولت و بارزانی به کوچه بن بستی بر خورد کرد. ناگفته نماند که ایران در تحریک بارزانی دست داشت و نمی خواست تحت هیچ شرایطی این صلح و سازش رخ دهد زیرا طرح و برنامه ریزی ایران را بر هم می زد. از طرفی صدام هم که در آنموقع معاون رئیس جمهوری بود این مسأله را به خوبی درک می کرد و نمی خواست که ایران بیش از آن بر جنبش کُرد مسلط شود چون ضرر خودشان را در آن می دید و سرانجام صدام حسین تهدید کرد که اگر بارزانی طرح اتونومی را قبول نکند و از در جنگ با دولت بر آید و آنها قدرت شکست آنرا نداشته باشند با شاه ایران سازش خواهند کرد.

همینطور هم شد. شاه کمک های خود را مرتباً افزایش می داد تا اینکه سرانجام دولت عراق و صدام را در سال ١٩٧۵به سازش با ایران وادار نمود و دیگر وقتش رسیده بود که  پتک خود را چنان بر فرق سر کُردها بزند که هر چه در آن چند سال خورده اند از معده و گلویشان بیرون آید.

در سال و تاریخ  “۶ مارس ١٩٧۵” ایران و عراق زیر نام (اختلافات مرزی و آبی) با وساطت “هواری بومدین” رئیس جمهور الجزایر پیمان صلحی توسط شاه و صدام حسین بسته شد و توسط وزرای خارجه ایران عباسعلی خلعتبری و عراق سعدون حمادی و وزیر خارجه الجزایر عبدالعزیز یوتفلیقه امضاء شد. این قرارداد شامل ٨ ماده و ٣  پروتکل و ضمیمه بود. در ماده ٣ آنها متعهد می شوند که … در طول مرز به طور مداوم کنترل دقیق و موثر به منظور پایان دادن به هر نوع رخنه اخلال گرانه، صرف نظر از منشاء آن اعمال دارند و در ماده ۵ احترام کامل به تمامیت ارضی دو کشور تأکید شده است.

بعد از برگشتن شاه به تهران در١٢ مارس ١٩٧۵ بارزانی همراه د- محمود و محسین دزه یی برای دیدن شاه به ایران رفتند. در این ملاقات رئیس ساواک ژنرال نصیری هم شرکت داشت. بعد از دست بوسی شاه توسط بارزانی، شاه در مورد قرارداد الجزایر و سازش با عراق کمی برای آنها توضیح می دهد و آخرش ٣ راه حل به آنها پیشنهاد می کند: یکم، تسلیم شدن به عراق. دوم، رفتن به ایران. سوم، ادامه دادن به شورش و مبارزه علیه عراق. شاه در ادامه سخنانش می گوید که ما دیگر مرزهایمان را می بندیم و دیگر نمی توانیم به شماها کمک کنیم.

بله، جناب بارزانی  در آنموقع ٧٠ هزار افراد مسلح و کار آزموده و دائمی داشت و نزدیک به ۴۵هزار نیروی مقاومت ملی و هزاران افسر، دکتر و پزشک و مهندس و معلم و دانشجوی دانشگاه و غیره در صف شورش بودند. غیر از این نیروی انسانی به هزارها توپ، خمپاره و موشک ضد هوایی و آر پی جی و صدها هزار اسلحه کانشینکف و اسلحه های سبک گوناگون و نارنجک دستی و غیره در انبارهای شورش موجود بود.

قابل توجه و تعجب شگفتی است کسی که واقعاً یک انسان مبارز واقعی باشد و خود را رهبر یک ملت قلمداد کند، یا اینکه صاحب یک ذره شعور سیاسی و اجتماعی باشد،  آیا با این همه نفرات و تجهیزات جنگی اصلاً قبول می کند که به صدها هزار افراد و اشخاص مسلح بگوید اسلحه ها یتان را بشکنید ، یا خود را تسلیم عراق کنید یا اینکه با ما به ایران بیاید؟

راستش از یک رئیس قبیله و عشیره مذهبی و عقب افتاده و بی سواد چیزی جُز این نمی توان توقع داشت ، اما تاسف بار است که خیلی از مردم عقب افتاده و روشنفکران خرده بورژای شهری تا کنون ایشان را به نام “رهبر” و قهرمان ملی خطاب کرده و می شناسند.

ملا مصطفی بعد از اظهارات شاه و باز گشت به کردستان در ١٩ مارس ١٩٧۵ یعنی فقط بعد از یک هفته دستور “آش به تال” را صادر کرده و میلیون ها نفر کُرد را در سراسر کردستان دچار بهت و شوک کرد. ١٧٠ هزار نفر به ایران گریختند، ده ها هزار نفر با اسلحه خود را تسلیم رژیم فاشیست بعث کردند و صدها نفر خودکشی کردند.

ناگفته نماند وقتی ملا به کردستان بر گشت تا دو روز هیچی به کسی نگفت تا اینکه در آن دو روز مخفیانه تمام ثروت و سامان  و دارایی و گله های  اسب و گوسفندهای خود را به ایران انتقال داد و بعد از این کار رأی خود را آشکار و فرمان خلع سلاح را صادر نمود. در همان چند روز باقیمانده مسئولان و سران عشایر و فئودال درون پارتی هم به چپاول فروشگاه های بزرگ شورش و اسلحه و انواع ماشین آلات و دیگر اموال شورش پرداختند و همه را با کامیون به ایران انتقال دادند و بقیه پیشمرگان زحمتکش درون پارتی هم بدون هیچ امکاناتی با زن و بچه خود گرسنه و پا به رهنه به سوی ایران گریختند که مردم کردستان ایران از مریوان و سنندج  تا بانه و سقز و مهاباد و بوکان به جمع آوری کمک برای این آوارگان پرداختند.

من خود که نوجوان بودم کاملاً به یاد دارم که مردم و پیشمرگان فقیری که به مریوان آمده بودند یک دینار نداشتند و مجبور بودند که فرش و وسایل شخصی خود را جهت تامین زن وبچه خود بفروشند، در حالیکه یکی مثل فتاح بگ که در پارتی مسئول بود ٣ کامیون پتو(٧٠ هزار) و وسایل دیگر شورش را به خانه یکی از اقوامش به نام مصطفی بگ که خانه اش در پهلوی درمانگاه دارسیران بود آورده بود و بعداً همه را فروخت و به جیب زد.

طبق تمام مدارک و سندهای اصلی و تاریخی ملا مصطفی اصلاً از شورش و قیام و سیاست و غیره بی نهایت متنفر و بیزار بوده ولی متاسفاً شخص سیاسی دیگری که صاحب دید و بینشی روشن و با شهامت و مدیریت باشد نبوده که به جای ملا این جنبش عظیم مردم را رهبری کند. در درون جناح مکتب سیاسی پارتی هم در واقع شخصیت جسور و به معنای اخص کلمه سیاسی و با برنامه موجود نبوده که بتواند از این هزیمت بزرگ و تاریخی جلوگیری کند و آنرا به پیش برد.

در حقیقت  گرچه بخشی از پیمان نامه الجزایر ١٩٧۵ میان شاه و صدام سرکوب همین شورش کردستان عراق بود اما در واقع بارزانی مجبور نبود که به آن شیوه رذیلانه  و با آن همه نیرو و تسلیحات و با آن تعجیل فرمان (آش به تاڵ) را صادر کند. او می توانست در یک جلسه عمومی سران پارتی جای خود را به کس دیگری که حاضر بود ادامه شورش را به عهده بگیرد بسپارد و خود به ایران و یا اروپا و هر جای دیگری برود و یا اینکه خودش آنرا ادامه می داد. اما استبداد و تفکر عشایری ایشان طوری بود که اگر کسی هم حاضر به ادامه آن می شد آنرا به جرم نافرمانی و خیانت در جا می کشت.

بعد از هزیمت و شکست شورش، ایران خانواده بارزانی و جمعی از نزدیکان ایشان را در عظیمیه ی کرج ساکن کرده و بقیه مردم را در شهرهای مختلف دیگر ایران اسکان داد.

در همین سال یعنی سال ١٩٧۵ اتحادیه میهنی کردستان به رهبری جلال طالبانی تأسیس و در تاریخ ٢٢/۵/١٩٧۵ اولین اعلام موجودیت خود را در سوریه به زبان عربی  پخش کردند. افراد مؤسس آن عبارت بودند از جلال طالبانی، د-فواد معسوم، عادل مراد، عبدولرزاق فه یلی، کمال فوأد ، عمر شیخموس  و نوشیروان مصطفی.

اعلام موجودیت اتحادیه میهنی خشم و کینه ملا و پسرهایش مسعود و ادریس را در ایران بر انگیخت، زیرا آنها تصور می کردند که  تشکیل این حزب در تقابل با پارتی و بر ضد آن درست شده است. به همین خاطر آنها هم در ایران با کمک (ساواک) “قیاده موقته” را بنیاد گذاشتند. خیلی ها به یاد دارند که قیاده موقته در زمان انقلاب ایران و سرکار آمدن جمهوری اسلامی چه نقش مخرب و خسرانی داشتند. آنها بی شرمانه و مستقیماً و همگام با نیروهای بسیج و سپاه پاسداران برعلیه جنبش کردستان “کومه له و حزب دمکرات ایران” دربیشتر جنگ ها شرکت می کردند.

بر عکس آنها  اتحادیه میهنی در آنموقع در خیلی موارد به کمک حزب دمکرات و کومه له می آمدند. در آن شرایط زمانی چهار حزب عراقی به نام های “قیاده موقته” “شیوعی” “حزب سوسیالیستی کردستان (حسک)” و “حزب سوسیالیستی کُرد (پاسوک ) ” در ایران بودند و همگی  زیر فرمان کار به دستان نظامی ایران عمل می کردند و همگی هم ضد اتحادیه میهنی کردستان بودند. سال ها جنگ و خونریزی مکرر میان این احزاب ناسیونالیست در کردستان عراق ادامه داشت و هزاران کشته و قربانی از خود به جا گذاشت و مردم کردستان عراق را بیشتر از (آش به تاڵ) ١٩٧۵ بیزار و متنفر کرده بود.

جریان “هَکاری” : این جریان یکی از آن رویداد مهم تاریخی خیانت قیاده موقته “پارتی” است که  در جنبش ملی کُرد بر پیشانی این حزب حک بسته است. این جریان به طور مختصر اینطوری رخ داد: در سال ١٩٧٨ اتحادیه میهنی کردستان تصمیم می گیرد که دوباره به منطقه “برادوست” بروند وجایگاه اصلی مکتب سیاسی و مکان مامجلال را به آنجا انتقال دهند (زیرا منطقه “برادوست” در آن شرایط از همه مناطق دیگر کردستان عراق نسبتاً امن تر و بلحاظ نظامی از موقعیت خوبی برخورداربوده)  و همچنین می خواهند که ٧٠٠ پیشمرگ را از آنجا و از مرز ترکیه و عراق و دهات ترکیه به مرز سوریه بفرستند تا محموله زیادی اسلحه و مهمات جنگی را با خود به کردستان بیاورند. آنها به ٣ جماعت تقریباً ٣٠٠ نفری تقسیم می شوند و در ٣ وقت متفاوت از مرز ایران و عراق به حرکت می افتند.

“قیاده موقته” پارتی از پیش از این موضوع با خبر می شود و ایران و عراق و ترکیه و ایل و عشایر کُرد عقب افتاده ترکیه که هوادار خودشان بودند را مطلع می کنند. اولین جماعت به فرماندهی خالد سعید حرکت می کنند و با زحمت فراوان و غیره قابل توصیف به منطقه مورد نظر در برادوست می رسند. جماعت دوم به فرماندهی علی عسکری که راه دور و درازی را پیموده بودند به نزدیکی “منطقه ٣ سنور” و بخش ایران می رسند. با وجود خستگی غیره قابل توصیف، گرسنگی، سرما شدید و یخبندان، رژیم ایران از چندین طرف به بمباران و توپ باران آنها می پردازد، در نتیجه عده ای از پیشمرگان کشته و زخمی و دستگیر می شوند. ایران همه منطقه را محاصره کرده بود تا همگی از سرما و گرسنگی بمیرند. بلاخره بقیه نیرو با هر فلاکت و سختی ای خود را به بخش عراق می رسانند. در آنجا هم با نیروهای عراقی در گیر می شوند و عده ای دیگر کشته و زخمی و دستگیر می گردند.  بلاخره باقیمانده نیرو در روز ١٣/۵/٧٨ خود را به منطقه مورد نظر خود و پیش خالد سعید می رسانند. در مرز ایران، عراق و ترکیه (منطقه برادوست) آنها دوباره نیروهای خود را سازماندهی کرده و بدون اینکه در انتظار بمانند تا جماعت سوم هم برسد به سوی خاک ترکیه و دهات آنجا و مسیر منتهی به محل اسلحه و مهمات به حرکت می افتند.

این نیروها بدون اطلاع از اینکه نیروی قیاده موقته و دستگاه میت ترکیه همراه با نیروی عشایر و ایل منطقه در مسیر آنها کمین گذاشته اند به حرکت خود ادامه می دهند. بعد از پیمودن راه دور و درازی و گرسنگی و تشنگی و خستگی بلاخره در عصر ١/۶/٧۶ زد و خورد میان پیشمرگان اتحادیه میهنی و مسلحین ایل و عشێره و قیاده موقته و میت ترکیه شروع می شود و بعد از دو روز درگیری سخت عده ای از مسئولان و پیشمرگان کشته و زخمی می شوند. سران عشیره های که در این جنگ شرکت کرده بودند عبارت بودند از: عشیره پنیانش به فرماندهی ماجید احمد بگ چه لی، عشیره  توره ماری به فرماندهی فاضل شوکری آغا، عشیره پیروزی به  سرپرستی پسرهای ملا محمود و عشیره دۆسکی به سرپرستی حاجی صالح آغا و چندین عشیره کوچکتر دیگر.

از این ها و نیروهای قیاده موقته هم عده زیادی کشته و زخمی می شوند از جمله فرمانده شناخته شده قیاده به نام ملا امین بارزانی و ١٢ نفر از آنها هم اسیر می شوند. بعد از چند روز درگیری و کشته و زخمی و اسیر نهایتاً فرماندهان نیروی اتحادیه میهنی بعد از سازماندهی دستور عقب نشینی را صادر می کنند. اما بزرگترین اشتباه آنها که سرنوشت کل نیرو را رقم می زد این بود که به جای اینکه به سوی مرزعراق که برای آنها آشناتر بود عقب نشینی کنند بیشتر به عمق خاک ترکیه رفتند.

بعد از ساعت ها راه رفتن در تاریکی شب با یک کمین قیاده بر خورد می کنند و بعد از کمی زد و خورد دیگر نیروی اتحادیه میهنی آرایش نظامی خود را از دست داده و در تاریکی شب از هم جدا و پراکنده می شوند. یک نیروی ١١٨ نفری آنها به سوی مرز عراق رفته و خود را تسلیم پاسگاه های مرزی عراق می کنند و عده ای شامل ١٧٠ نفر آنها هم به روستای “که هی” نزدیک شهر (جوله میرگ) از توابع منطقه هَکاری می روند. در آنجا بی خبر از سرنوشت بقیه نیروها چند روزی می مانند و خود را دوباره سازماندهی می کنند. همزمان با استراحت و خود سازمان دادن نیروی اتحادیه میهنی، نیروی عشیره های منطقه و قیاده موقته هم به سازماندهی خود می پردازند و سراسر منطقه را محاصره می کنند.

این نیرو بعد از استراحت و سازماندهی تصمیم می گیرند که به  منطقه “برادوست” بر گردند، اما متاسفانه نتوانستند که از محاصره نیروی عشیره ها، میت و قیاده موقته رزگاری یابند و روز ١٩/۶/٧٨ در حالیکه از دره ای می گذشتند به کمین بزرگی از آنها می افتند که در نتیجه عده زیادی از پیشمرگان و فرمانده هان کشته و زخمی می شوند و بقیه فرمانده هان و پیشمرگان را هم اسیر می کنند و قیاده موقته اسیران را با خود می برند. شرط قیاده موقته و سران عشێره ترکیه از اول این بوده که اسلحه آنها برای عشیره ها و نفرات اسیرهم برای قیاده موقته.

نا گفته نماند از تعداد این نیروی بزرگ که بگفته خودشان نزدیک به ٧٠٠ نفر بودند غیر از نزدیک به ١١٨ نفر که توانسته بودند خود را به مرز عراق برسانند و تسلیم پایگاه مرزی عراق بشوند (که بعداً عده ای از آنها هم توسط رژیم فاشیست عراق اعدام شدند) فقط ۶ نفر از آنها توانسته بودند که با مشکلات فراوانی دوباره خود را به منطقه “برادوست” که مقر مکتب سیاسی به آنجا نقل کرده بود برسانند که یکی از آنها (محمد حاجی محمود) بوده است که او هم در یکی از کتاب هایش مفصلاً آنرا شرح داده است. در میان اسیرانی که نزد قیاده موقته بودند سه فرمانده خیلی شناخته شده و قدیمی که در زمان ملا مصطفی فرمانده (لشکر) پیشمرگه و عضو مکتب سیاسی پارتی بوده اند موجود بودند:(علی عسکری، خالد سعید و حسین بابا شێخ) .

در آنموقع جناب ملا مصطفی در واشنگتن آمریکا بود و همینکه خبر دستگیری این ها را می شنود به  پسرانش دستور می دهد که هر سه تای آنها را با اسلحه بزرگ بکشند. آنها هم فرمان این رئیس عشیره کهنه پرست و بی سواد را اجراء کرده و آنها را با آر پی جی ٧ به قتل می رسانند. در اینجا باید یادآوری کنم که به غیر از توطئه های کثیف قیاده موقته و دولت های مرتجع و ضد کُرد، همچو ایران، عراق و ترکیه  خود فرماندهان این نیروی بزرگ ازجلال  طالبانی گرفته تا علی عسکری و خالد سعید و نوشیروان مصطفی وغیره ازهمان دقیقه اول سازماندهی و به حرکت افتادن از مرز ایران و عراق به سوی “منطقه برادوست” دچار اشتباهات نظامی، توپوگرافی و سازماندهی بزرگی می شوند. همچنین حرکت بازمانده این دو نیروی که به برادوست رسیده بودند و معطل نشدن آنها تا رسیدن نیروی سوم و رفتن به داخل خاک ترکیه بدون آشنایی کامل با مسیر راه برای آوردن اسلحه و مهمات یکی دیگراز بزرگترین اشتباهات مسئولان نظامی و سیاسی آن دو نیرو بود. البته این نیروها دچار خیلی اشتباهات نظامی و سیاسی دیگر هم می شوند که من در اینجا از بیان آنها خودداری می کنم، ولی باید دانست خارج از توطئه کثیف “پارتی” ، میت ترکیه و ایران و عراق این اشتباهات در تسریع شکست آنها نقش بزرگی ایفاء کرده بود.

این داستان و این خیانت سترگ ‘پارتی” نه اولین خیانت و جنایت بوده و نه آخرین آنهم، بلکه این خانواده عشیره ای اینک چندین دهه است که بر پشت مردم ناآگاه و روشنفکران جیره خوار و ناسیونالیست کردستان سوار شده و مسبب جنگ های بیشمار و آوارگی و ترور و قتل و عام و فساد مالی و اداری و سرکوب اعتراضات مردمی در کردستان و صدها بلا و مصیبت دیگر شده اند.

حزب کارگران کردستان (پ ک ک)  و مبارزه در راه (اتونومی)

رهبر و بنیانگذار این حزب عبدالله اوجلان است که در پائیز ١٩٧٨ در روستای “فیس” شهرستان لیجه از توابع استان دیاربکر این حزب را تأسیس کرد. این حزب در راستای مقابله با دولت ترکیه که تاریخاً و به شیوه ای سیستماتیک و درندانه اقلیت کُرد ساکن ترکیه را سرکوب کرده بوجود آمد. فرق اساسی این جنبش با جنبش های ماقبل خود درکردستان ترکیه که همه به شکست منجر شدند و تلفات سرسام آور جانی و مالی برای مردم به بار آورد در شیوه سازماندهی و رهبری این حزب است.

رهبری همه جنبش های پیشین کردستان ترکیه بلااستثناء از سران قدرتمند فئودال و عشایر مقتدر کردستان ترکیه بودند، که اگر از جرأت و غیرت شخصی آنها بگذریم همگی بی سواد و یا دارای سواد ناچیزی بودند، و فاقد قدرت تجزیه و تحلیل مسائل سیاسی و نظامی و اجتماعی بوده اند. اما به خاطر جور و ستم و اجحاف شدید و چند جانبه ای که از سوی خلفای عثمانی و دولت های بعد از آن در حق به ملت کُرد می شد،آنها دارای احساسات بسیار شدید ملی و ناسیونالیستی بودند. کوشش همگی جنبش های گذشته در راستای بیرون رفتن از زیر سلطه فاشیسم و توسعه گری خلفاء و دولت های یکی بعد از دیگری ترکیه بوده است.

اما بعضی ازاین سران بزرگ فئودال و عشایر در روند جنبش های مختلف، خود به عاملی بازدارنده و ترمز کننده جنبش ها تبدیل شده و آنرا به شکست کشانده اند. خیلی از آنها به دلیل ضعف سیاسی خیلی سریع فریب و گول وعده های پوچ دولت ترکیه را خورده و خیلی های دیگر به خاطر پایگاه اجتماعی خود حاضر بودند در ازای گرفتن امتیازات ناچیزی برای خود از در مسامحه و مصالحه با دولت در آمده و جنبش و قیام را فدا کنند. حتی خیلی از سران فئودال و عشیره به خاطر اختلافات پوچ و بی اساس عشیره ای با دیگر عشایردر هنگام بر پا شدن این جنبش ها به جای اینکه موقتاً هم بوده اختلافات خود را کنار بگذارند و به جنبش استقلال طلبانه یا خودمختاری کُردها بپیوندند، درست در جهت مقابل گام برداشته و به نیروی دشمن پیوسته و در سرکوب جنبش و ملت خود نقش بزرگ و اساسی ای ایفاء کرده اند.

این شیوه عمل سخیف تا امروز هم در میان اقلیت کُرد کشورهای مختلف (ایران، عراق، سوریه و ترکیه) همچنان موجود و در حال ضربه زدن و ناکام و عقیم گذاشتن جنبش های ملی و ناسیونالیستی کُردها برای به دست آوردن حق و حقوق ملی خود است. برای نمونه همین دو ماه پیش نمونه بر جسته این قبیل خیانت توسط دارودسته اتحادیه میهنی بعد از “رفراندوم و همه پرسی” مردم کردستان بوقوع  پیوست که من بعداً در اینمورد بیشتر توضیح خواهم داد.

گرچه جنبش کردستان ترکیه در حال حاضر از دست فئودال و عشایر قدرتمند خارج است و “پ ک ک” با بینش و دید خاص خود در رهبری آن قرار دارد اما دارای نواقص چشمگیری است. رهبر این حزب اوجلان طی یک توطئه بزرگ دستگاهای جاسوسی آمریکی-ترکی و اسرائیلی و بعضی دولت های دیگر در روز دوشنبه ٢۶ بهمن ١٣٧٧ (١۵ فوریه ١٩٩٩) در یک عملیات هواپیماربایی در نایروبی آفریقا دستگیر شد و از آنموقع تا کنون در جزیره”امرالی” در زندان به سر می برد و بعد از دستیگری او “پ ک ک” یک شورای رهبری را برای پیشبرد کارهای حزب تشکیل داد.

گر چه اوجلان رهبر این حزب در اوایل تشکیل “پ ک ک” مدعی مارکسیسم و سوسیالیسم بود اما بتدریج غیره واقعی بودن این ادعا بر ملاء شد.

از تأسیس “پ ک ک” تا کنون ده ها هزار نفر از افراد سڤیل و مسلح این حزب کشته شده وهزاران نفر ازاعضأ و هوادار این حزب هم اکنون توسط رژیم فاشیست – اسلامی اردوغان در نقاط مختلف ترکیه دستگیر و در زیر شکنجه و رفتار غیره انسانی شکنجه گران تُرک در زندان ها به سر می بردند. غیر از این ها صدها روستا و شهرک کُردنشین ویران و اهالی آن به نقاط دیگر منتقل شده اند. این قتل و عام و ویرانی سیستماتیک دولت فاشیست ترکیه همچنان در این قرن و جلو چشم جهانیان ادامه دارد.

آنچه این جنبش را از جنبش و قیام های ماقبل خود در ترکیه جدا می کند به طور مختصر برنامه، سیاست و تاکتیک و رهبری آن است. این جنبش بر خلاف جنبش های قبلی اولاً رهبری آن فئودال و رئیس عشیره نیست و متعلق به یک یا چند عشیره نمی باشد تا اگر رئیس عشیره کشته شد و یا خیانت کرد بقیه هم متفرق و پراکنده و تسلیم شوند. ثانیاً، این رهبری (مثل بارزانی) جنبش را به یک منطقه کوچک محدود نکرده تا دشمن بتواند به آسانی منطقه را اشغال و آنها را کاملاً سرکوب کند، بلکه دارای تشکیلات گسترده در خارج و داخل کشور می باشد. این حزب به غێر از ترکیه دارای تشکیلات نظامی و سیاسی در میان کُردهای ایران، عراق و سوریه هم هست. ثالثاً، این حزب خارج از شیوه نگرش و دید آنها صاحب برنامه و تاکتیک نظامی منظم و گسترده ای است. همه آنهای که به این حزب می پیوندند قبل از هر چیز آموزش سیاسی و نظامی خوبی را از سر می گذرانند و به اسلحه های موجود و در دسترس آشنایی پیدا می کنند. رابعاً، آنها بر خلاف دید تنگ عشیره ای تنها بر مردان تکیه نمی کنند بلکه از نیروی مهم و سترگ زنان و دختران نهایت استفاده را کرده و زنان نیز همچو مردان در مسئولیت های مختلف نظامی و سیاسی و رده های بالا و پائین حزب شرکت و دخالت داده می شوند که این مسأله باعث تقویت روحیه بیشتر مبارزاتی در صفوف “پ ک ک” می شود.

غیر از این ها این حزب توانسته از راه های گوناگون بلحاظ مالی در خارج و داخل کشور خود را تامین کرده و دچار کمبود مالی نگردد و رادیو و تلویزیون دائمی برای پروپاگنده و اشاعه برنامه و کارهای خود به راه اندازد که چنین کاری برای یک حزب سیاسی خارج از هر تفکر و ایده و بینشی که دارد حائز اهمیت فوق العاده ای است. همین مسائل باعث شده که این حزب با وجود اختناق شدید و حملات گسترده و پیوسته ارتش فاشیست ترکیه با انواع اسلحه های مدرن و بکار بردن گاز شیمیایی و کشتن و زندانی کردن هزاران نفر ازهواداران و اعضای آن توانسته، تا کنون پا بر جا بماند. بقیه اظهار نظر و دید و بینش در مورد “پ ک ک” با خود خواننده، زیرا که این جریان هم اکنون در حال مبارزه و جنگ با رژیم ترکیه است.

اختلافات اتحادیه میهنی کردستان و حزب دمکرات کردستان

همانطوریکه در بالا به آن اشاره مختصری کرده ام اتحادیه میهنی در روز ١ یونی ١٩٧۵ یعنی همان سال که شورش بزرگ کردستان عراق شکست خورد و ملا مصطفی اعلام خلع سلاح عمومی (آش بتال) را صادر کرد اتحادیه میهنی هم در دمشق پایتخت سوریه با رهبری جلال طالبانی اعلام موجودیت کرد. پس از آمادگی مقدماتی بلحاظ نفرات و تجهیزات آنها درچندین گروه و دسته از طریق خاک ترکیه به کردستان عراق باز گشتند. گرچه اختلافات اتحادیه میهنی و حزب دمکرات (پارتی) به دوران ملا مصطفی و مکتب سیاسی آن که (ابراهیم احمد، جلال طالبانی و غیره ) بر می گردد ولی اعلام این حزب جدید از طرف طالبانی نزد ملا مصطفی و پسرانش که بعد از (آش بتال) در کرج زندگی می کردند به معنای مخالفت و جانشینی آنها در کردستان عراق ترجمه می شد و از همان روز تاسیس از در دشمنی و مخالفت با آن در آمدند.

آنها هم یک تشکیلات به نام (قیاده موقته) را در ایران با همکاری و همفکری ساواک شاه پایه ریزی کرده و عده ای از مسئولان و مسلحین خود را به خاک ترکیه فرستاده بودند تا در بازگشت جماعت اتحادیه میهنی از سوریه به کردستان جلوگیری و اختلال ایجاد کنند و سرانجام موفقیت های هم بدست آوردند. زیرا هنگام بازگشت دسته های اولیه اتحادیه میهنی در دو نوبت دو دسته از آنها به کمین قیاده موقته می افتند و همگی قتل و عام می شوند. بهر حال آنها به کردستان باز می گردند و در مدت کوتایی تعداد نفرات پیشمرگ آنها رو به افزایش می گذارد و حتی بعضی از مسئولان معروف شورش ایلول مثل علی عسکری و تعداد زیاد دیگری به آنها می پیوندند.

در آن هنگام که این ها در شهر و دهات کردستان شروع به فعالیت سیاسی و نظامی می کنند احزاب دیگر همچو قیاده موقته، پاسوک، حسک و شیوعی در ایران و زیر نظر ساواک و ارتش بودند و همه فرمان و رفت و آمد آنها زیر کنترل ساواک و سازمان اطلاعات بود.

غیر از این احزاب خود ایران هم در ماه های اول مخالف اتحادیه میهنی بود و به هیچ شیوه ای حاضر به بستن علاقات سیاسی و دیپلوماتیک با آن نبود. با آغاز انقلاب ٢٢ بهمن ١٣۵٧ و آن فضای سیاسی که در اوایل انقلاب در ایران و کردستان بوجود آمده بود دری را هم بر روی اتحادیه میهنی گشود و آنها توانستند آزادانه به رفت و آمد و خرید وسایل لازم و دارو و مداوا کردن زخمی و بدست آوردن اسلحه و مهمات در کردستان ایران بپردازند. در اوایل سرکار آمدن ج – ا با وصف آنکه نماینده اتحادیه میهنی قبل از برگشت خمینی به ایران ایشان را در فرانسه ملاقات کرده بودند و زمانیکه به ایران هم بر گشت برایش نامه تبریک ارسال نمودند ولی باز هم با داشتن روابط سیاسی و دیپلوماتیک با آنها مخالفت ورزیدند. چهار حزب نامبرده به رهبری قیاده موقته و تحریک و کمک ج-ا به ضدیت خود با اتحادیه میهنی شدت بخشیدند. نتیجه این ضدیت در گرفتن جنگ و زد و خوردهای مکرری بود که از طرفی هزاران پیشمرگ و مردم زحمتکش کردستان عراق را قربانی سیاست های ناسیونالیستی و عشیرتی نمود و از طرف دیگر جنگ و خونریزی طولانی مدت اینها روند سیاسی و نظامی را به سود دولت شووینیست و قومی عراق فراهم تر می کرد.

اگر از این تاریخ و سال های شوم جنگ داخلی احزاب قومی کردستان بگذریم و به سال ١٩٩١ بر گردیم که قدرت مانور حکومت فاشیست صدام در کردستان پایان یافت و همین احزاب به داخل شهرها بر گشتند و تا کنون به شیوه ای مستقل (اما غیره رسمی) به حکومت کردن و اداره کردستان مشغولند می بینیم، که در طول ٢۶ سال همین احزاب به جای اینکه از فرصت بدست آمده با بهترین امکانات اقتصادی و مالی که در اختیارداشتند شهر و دهات ویران شده دست حکومت بعث را آباد و زخم دیرینه و صد ساله مردم زجر کشیده و کارگران را مداوا بخشند، به حیف ومیل و دزدی ثروت ملی مردم از (نفت و گاز گرفته تا گمرکات سرسام آور مرزها و درآمدهای داخلی) کرده و مسئولان این احزاب و در رأس آنها (پارتی و یه کێتیی) میلیاردها دولار را به جیب زده و هر یک صاحب قصر و تالار و ثروت هنگفت و باورنکردنی و جادوئی شده اند.

از آن طرف مردم زحمتکش و طبقات پائین جامعه کردستان از صدها هزارکارگر و دستفروش گرفته تا معلم و فراش و کارمندان اداری و جوانان تحصیل کرده به وضعیت اسفبار و بی حقوقی و بیکاری عظیم دچار گشته اند. غیر از این مسائل، ناامنی سیاسی و جنگ سرد و گرم داخلی میان اتحادیه میهنی و حزب دمکرات بر سر تقسیم پُست و مسئولیت و درآمدهای نفتی و گمرکات تا به امروز ادامه دارد و چندین میلیون مردم کردستان هم قربانی سیاست های شوم این احزاب کهنه پرست و عشیره ای شده اند.

در اثر عملکرد و سیاست سخیفانه این احزاب سال هاست که کردستان عراق با بحران های مالی و اقتصادی و سیاسی و نارضایتی عمیق مردم از این سیستم فاسد گریبانگیرشده است و هیچ چاره و راه حلی جُز به پا خواستن عمومی مردم و بر کناری و محاکمه این دارودسته مافیا و سرکار آوردن حکومتی مردمی و سکولار به دست خود مردم نیست. این هم از طریق رهبری یک حزب سکولار و سوسیالیست واقعی امکان پذیر است.

نتیجه: بررسی تمام جنبشهای کلاسیک چند سده گذشته کُردها تا کنون بوضوح نشان می دهد که جنبش کُردها هنگامیکه ناچار و مجبور گشته اند بپا خواسته اند. هیچگاه قیامی را بر اساس تنظیمات و سازماندهی درونی و هدفی معین و به منظور حرکت دادن نیروهای مختلف اجتماعی جامعه در مسیر و چارچوب برنامه ای سیاسی اجتماعی و نظامی به راه نیانداخته اند. نتیجه و محصول اکثریت این شورش و مبارزات که سبب درد و رنج و مرارت غیر قابل توصیف و کشته شدن و تخریب محل سکونت و آوارگی مردم زحمتکش شده است در واقع به جای کسب حقوق و آزادی برای ملت ستمدیده به جیب ملت ستمگر و دولتهای خارجی رفته است. مثال زنده و به یاد ماندنی آن همان جنبش سالهای ١٩۶١ تا ١٩٧۵ کردستان عراق به رهبری بارزانی است که راندمان آن همه شداید و کشته شدن در نتیجه بی لیاقتی و اعوجاج و وهن سیاسی سران این جنبش سترگ، سرانجام آنهایی که از آن منتفع گشتند دولت ایران و آمریکا بودند.

همین مثال بارز همراه با نمونه ٢۶ سال حکمرانی تتمه همان جنبش و صیانت از آن نشان می دهد که هنوز احزاب قومی و ناسیونالیست از آن همه شکست و بلیه مطول نه درسی فرا گرفته اند و نه واقعا ًمی خواهند از این کانتکس گسستی انجام دهند. این دو نمونه وخیلی نمونه های دیگر باید برای همه کسانیکه که یک ذره ادعای سیاسی و مبارزه را دارند کافی باشد تا درک کنند که از ماهیت و جایگاه طبقاتی سران فئودال و عشیره های مقتدر گرفته تا احزاب ناسیونالیست و قومی بر نمی آید که به خواست ملی و حق تعیین سرنوشت ملتی همچو کُرد در چارچوب حق برابر با ملیت های دیگر و یا توسط یک رفراندوم سراسری این حق را برای آنها به رسمیت بشناسند و آنرا تحقق بخشند.

تجربه دراز مدت چند سده و صدان قیام و شورش بزرگ و کوچک توسط این طبقات و احزاب قومی باید دیگر به همه اثبات کرده باشد که عملکرد و استراتژی اینها نه تنها راهگشای مبارزه ملی و بدست آوردن خواست ملی و حقوق ملتی همچو کُرد نیستند، بلکه خود این احزاب به خاطر ماهیت سیاسی و طبقاتی آنها یکی از ترمزکنندگان این روند تاریخی بوده و هستند و علاوه بر این، آنها خود مسبب تراژدی های بزرگ و خیلی از مشقات و نابرابری و ستم و اجحاف و فساد مالی و اخلاقی در درون ملت خود بوده اند. پس به آنهائیکه تا کنون نسبت به این احزاب توهم و امیدی دارند باید گفت که آب به آسیاب دشمنان کارگران و زحمتکشان می ریزند و در خیانت و ظلم و ستم آنها شریک خواهند شد.

وقتیکه ناسیونالیسم ملتی که در قدرت قرار دارد توسط دولت به عنوان ابزاری در تضمین برتری ملی و قومی خویش قانونیت می بخشد و تحت شرایطی دمکراتیک حاضر نیست که بلحاظ سیاسی، اقتصادی و فرهنگی حقی برای ملیت های دیگر قائل شود ناگفته پیداست که بدینوسیله به تشنج و جنگ و اصطکاک های ملی و قومی دامنه زده و ملیتهای گوناگون را در مقابل هم قرار می دهد. نمونه زنده و روشن آن دولت قومی – مذهبی شیعه در عراق است که به هیچ شیوه ای حاضر به مصالحه و دادن حقوق ملی اقلیتهای سنی و کُرد نیست و بدینوسیله شرایط جنگ و ناسازگاریهای داخلی را فراهم کرده و عواقب آن به کجا ختم می شود باید منتظر ماند.

گرچه مسأله ملی محصول ناسیونالیسم می باشد اما راه حل آن امروزه بدوش احزاب و سازمان های کمونیست و سوسیالیست کارگری و انسان های مبارز و سکولار جامعه قرار گرفته است. آنها از حق و حقوق ملتی که تاریخاً مورد اجحاف و ستم مضاعف و نابرابری اقتصادی، سیاسی و مدنی و فرهنگی قرار گرفته تا سرحد جدایی توسط یک رفراندوم شفاف و همه پرسی دفاع کرده و در صورت میل به جدایی آنرا به رسمیت می شناسند. کمونیست ها هیچگاه ملت ها را به جدایی تشویق نخواهند کرد بلکه تا جای که امکان پذیر باشد سعی خواهند کرد که از طریق به رسمیت شناختن حقوق برابر برای کلیه ملیت ها، آنها را به ماندن در چارچوب یک کشور تشویق کنند.

به قول لنین: «هدف سوسیالیسم نه تنها از میان بردن هر نوع جدایی ملی، نه تنها نزدیکی ملت ها، بلکه در آمیختگی آن هاست.» و همچنین اظهار می دارد « تا آنجا که بورژوازی ملت ستمکش با ملت ستمگر مبارزه می کند، تا آنجا ما همیشه و در هر موردی و راسخ تر از همه طرفدار وی هستیم زیرا ما شجاع ترین و پیگیرترین دشمنان ستمگری هستیم. در آنجا هم که بورژوازی ملت ستمکش از ناسیونالیسم بورژوازی خود طرفداری مینماید ما مخالف وی هستیم. باید با امتیازات و اجحافات ملت ستمگر مبارزه کرد و هیچگونه اغماضی نسبت به کوشش هایی که از طرف ملت ستمکش برای تحصیل امتیازات بعمل می آید روا نداشت….طبقه کارگر فقط بنفع صلح ملی (که بورژوازی نمی تواند آنرا بطور کامل تامین نماید و فقط در صورت دموکراسی شدن کامل قابل اجرا است)، بنفع برابری حقوق و بنفع فراهم نمودن بهترین موجبات برای مبارزه طبقاتی از بورژوازی پشتیبانی مینماید….پرولتاریا در عین حال که برابری حقوق و حق مساوی را در مورد تشکیل دولت ملی قبول دارد، در همانحال اتحاد پرولتارها کلیه ملل را بالاتر و ذیقیمت تر از همه میداند و هر گونه خواست ملی و هرگونه جدائی ملی را از نقطه نظر مبارزه طبقاتی کارگران ارزیابی میکند……در هر ناسیونالیسم بورژوازی ملت ستمکش، یک مضمون دمکراتیک عمومی بر ضد ستمگر وجود دارد و همین مضمونست که ما بی قید و شرط از آن پشتیبانی میکنیم، در حالیکه کوشش برای جنبه استثنائی دادن بملت خودی را قویاً از آن تفکیک می کنیم.»

اما برای ملتی همچو کُرد که تاریخاً از طرف بورژوازی ناسیونالیست ملت بالا دست ودرحاکمیت، مورد سرکوب شدید قرار گرفته و میلیون ها نفر از آنها را انفال و نسل کشی و قتل وعام و آواره و روستا و شهرک وخانه و کاشانه آنها را ویران کرده اند باید با ملیت ها دیگر که تاریخاً چنین رفتار و کنشی در مورد آنها اعمال نشده و فقط از طرف روشنفکران ناسیونالیست و اپورتونیسم و مرتجع خودی تحریک می شوند باید فرق قائل شد. و آنهم توسط برگزاری یک رفراندوم و همه پرسی شفاف و مدنی درصورتیکه اکثریت آن ملت به جدائی رأی داد باید به رأی آنها احترام گذاشت و برای جلوگیری از دشمنی و جنگ و خونریزی و استحکام و حفظ پیوند طبقاتی کارگران و زحمتکشان ملیت ها این جدائی را به رسمیت شناخت.

تئوری مارکسیستی بی چون و چرا خواستار است بهنگام تجزیه و تحلیل هر مسئله اجتماعی، آن مسئله بدواً در چارچوب تاریخی معینی مطرح گردد و سپس چناچه سخن بر سرحق تعین سرنوشت ملی یک ملت درون جامعه چند ملیتی باشد باید خصوصیات مشخصی که در حدود یک دوره معین تاریخی این ملت را از سایر ملت های درون آن جامعه متمایز میسازد در نظر گرفته شود، نه اینکه مثل جمعی از روشنفکران اپورتونیسم و خرده بورژوازی درون جامعه ایران بدون هیچگونه زمینه مادی و اجتماعی و تاریخی از همین حالا پرچم ملی عرب های خوزستان، ترک های آذربایجان، گیلک های شمال ایران و ترکمن های منطقه ترکمن سحرا و غیره را بلند کرده و دارند که به یک سناریوی سیاه دامن زده و به دشمنی و بزرافشانی کینه و جدائی میان کارگران و زحمتکشان اقوام و ملت های گوناگون درون جامعه ایران دامن میزنند.

هیچ بهانه و اتهام و لیچار نامتعارف همچو تجزیه طلب و غیره نسبت به ملتی که می خواهد سرنوشت تاریخی خود را توسط مردمان خود و به طریقی صلح آمیز و مدنی و از طریق مثلاً (رفراندوم شفاف) رقم بزند نه تنها جایز نیست بلکه باید سرسختانه علیه آن ایستاد.

خیلی ها تصور می کنند که حل مسئله ملی و قومی فقط کار احزاب ناسیونالیست و قومی است و نباید کمونیست ها در آن دخالت کنند. این درست است که حل مسئله ملی یک راه حل بورژوایی است اما در بالا گرچه مختصر اما به شیوه ای صائب متذکر شدم که تجربه صدها قیام و شورش بزرگ و کوچک و دادن قربانی های بیشمار در طول چند سده توسط این احزاب و سران فئودال و عشیره ها جُز آوارگی و قتل و عام دهشت آور و بدبختی برای مردم زحمتکش هیچ منفعتی در بر نداشته است، اینراه نه من بلکه عملکرد و تجربه تاریخی مطول مبارزات این احزاب تا کنون بطور برجسته و بارزی آنرا به اثبات رسانده است. همین امروز همگی ما از کارگران و زحمتکشان و معلمان و دانش آموزان و نویسندگان و شاعران و غیره آنرا عملاً می بینیم و در زندگی روزمره خود آنرا با گوشت و خون لمس می کنیم. تجربه ٢۶ سال حاکمیت همین طیف و نُخاله از احزاب قومی – مذهبی کردستان عراق باید به همه انسان های که مدعی سیاست و مبارزه در راه طبقه کارگر و زحمتکش و دیگر اقشار ستمدیده جامعه را دارند به وضوح اثبات کرده باشد که راه حل مسئله ملی و قومی نه از کانال و طریق احزاب ناسیونالیست و لیبرالیست بلکه از طریق احزاب سوسیالیست و انسان های سکولار و غیره قومی میسر و قابل تحقق است.

رفراندوم یا همه پرسی ٣ مهر ١٣٩۶ (٢۵ سپتامبر ٢٠١٧) کردستان عراق یک نمونه بارز خیانت و سیاق همین احزاب ناسیونالیست را نه تنها برای مردم کردستان بلکه برای تمام جهانیان به نمایش گذاشت. مضار و بلیه و مخمصه این خیانت سترگ برای مردم زحمتکش کردستان نه قابل چشم پوشی است و نه قابل جبران. باید گفت که نفس رفراندوم و همه پرسی برای ماندن یا جدایی از عراق حق بی چون و چرای مردم کردستان است. اما زمینه چنین عملی نه تنها احتیاج به توافق همه احزاب و سازمانهای فعال و اکثریت مردم کردستان دارد بلکه باید اوضاع بین المللی و دکترین مجموعه ای از دولت های دیگر را در نظر گرفت. در این رفراندوم نه تنها به هیچکدام از اینها توجه لازم نشد بلکه از طرفی لجاج  نامتعارف یکی مثل مسعود بارزانی و از طرف دیگر خیانت جمعی از دارودسته طالبانی و ناهماهنگی و رقابت و آنتاگونیزم درونی کل احزاب قومی –مذهبی بر سر منافع خویش و حزبی نه تنها نتیجه همه پرسی را به ثمر نرساند بلکه آنچه را هم که در طول چندین سال و با خون ده ها هزار پیشمرگ زحمتکش بدست آمده بود یکدفعه و یک روزه به باد دادند و دشنه و نیشتری بود که به پشت مردم زحمتکش کردستان کوبیدند.

از این بیشتر انتظار داشتن از چنین احزاب و سازمان ها کار عبث و جزم اندیشی ای بیش نیست، این نه اولین خیانت این هاست و نه آخرین آنهم خواهد بود و تا زمانی که اینها بر مسند قدرت و حکمرانی باقی بمانند و حزبی سوسیالیست و سکولار قد علم نکند و رهبری مردم را در دست نگیرد آش همان آش و کاسه همان کاسه خواهد بود.

بقول منصور حکمت « برای پیدایش مسئله ملی باید ناسیونالیسم به عنوان یک ایدئولوژی و حرکت اجتماعی پا به وسط صحنه بگذارد. تفاوت های ملی و قومی و نابرابری های اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی بر حسب تعلقات ملی، واقعیاتی هستند که در دست جنبشهای اجتماعی مختلف به سرانجام های مختلفی میرسند. لیبرالیسم و سوسیال دمکراسی و ناسیونالیسم با این واقعیات و پتانسیلها یکسان رفتار نمی کنند. ناسیونالیسم آن جریانی است که میخواهد به این شکافها و تفاوتها تبلور سیاسی ببخشد.»

پس آشکار است که راه حل مسئله ملی و نابرابری های اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی که توسط احزاب ناسیونالیست، لیبرالیسم و هم مسلکان اینها انجام می گیرد تا حل آن توسط کمونیست و سوسیالیست های آوانگارد فرقی علیحده و سترگی دارد. کمونیست ها برای خلع سلاح ناسیونالیسم و بورژوازی و برای رهایی توده مردم کارگر و زحمتکش از تاثیرات سلبی و دماگوژی ناسیونالیسم بر ذهنیت و افکار و زندگی آنها بطور ایجابی و موکد حق جدایی ملل تحت ستم را همچو درمان دردی که عملاً شیوع شده باشد به رسمیت می شناسد.

اما تنها به رسمیت شناختن آن روی کاغذ و بطور شفاهی تکرار کردن، دردی را از هزاران درد هیچ ملت و قوم ستمکش کم نمی کند قبل ازهر مسئله ای وظیفه کمونیست هاست که از طرفی به مبارزه ای فعال و پیگیرعلیه ستم و تبعیض ملی و تبلیغ و ترویج برای یک مبارزه سراسری حول یک جامعه نوین، برابر و بدون تبعیض و از طرف دیگر به افشای ناسیونالیسم به عنوان ایدئولوژی جنبش بورژوایی و مدافع طبقه و منافع بورژوازی و تاکید بر هویت انسانی هم مردم و تبلیغ هویت طبقاتی مشترک کارگران و یونیورسال بودن منافع طبقاتی آنها از هر ملیت و قومی که باشند کاملا ضروری است. بدون اقدام عملی کمونیست ها و انسان های آزادیخواه و سکولار در این زمینه  باید گفت که شعار به رسمیت شناختن “حق جدایی ملل ستم دیده” از طرف کمونیست ها قابل پراکسیس نیست.

اگراز نظر طبقاتی به مسئله ملی بنگریم می بینیم که اشتراک ملی و حل مسئله ملی هنوز به معنای از بین رفتن تضاد طبقاتی درون جامعه نیست، بلکه اشتیاق و تمایل هر جنبش ملی عبارت است از تشکیل دولت ملی ، که بتواند به خواسته های سرمایه داری جواب بدهد به قول کائوتسکی: « دولت ملی قاعده و “معیار” سرمایه داری است. دولتی که از لحاظ ملی رنگارنگ باشد عقب مانده و یا استثناء است. از نقطه نظر مناسبات ملی، بدون شک دولت ملی، بهترین شرایط را برای تکامل سرمایه داری بوجود می آورد.»

پس می بینیم که جنبش ملی و تشکیل یک دولت ملی از طرفی به تکامل و رشد سرمایه داری در چارچوب محیط جغرافیایی آن دولت کمک میکند و از طرف دیگر همین رشد سرمایه داری به رشد روزافزون طبقه کارگر می انجامد. از اینجاست که خط فاصل بین طبقات اجتماعی درون این ملت هر چه بیشتر روشن و هویدا می گردد و مبارزه طبقاتی کارگران برای بهتر کردن دست مزد، رفاهیات و امکانات کار، دست به تشکیل سندیکا، شورا و اتحادیه  برعلیه طبقه سرمایه دار زده و مبارزه ملی و اتنیکی جای خود را به مبارزه ای همیشگی و آشکار طبقاتی می دهد.

این مسئله نه تنها باعث ایجاد خط فاصل میان طبقه کارگر و سرمایه دار می شود، بلکه این روند بر کل اقشار مختلف جامعه از روشنفکران و شاعران و نویسندگان گرفته تا محصلین و خرده بوژوای شهری و دهقانان روستا و همچنین احزاب و سازمانهای رنگارنگ تاثیر گذاشته و صف انسان های انقلابی و ضد انقلابی و لیبرال و ملی، کمونیست و اپورتونیسم  درون جامعه را هر چه بیشتر مشخص مینماید. به نظر من با در نظر گرفتن این پروسه و روند اجتماعی و طبقاتی است که باید و مثلاً از جنبش ملی و ناسیونالیستی ملت کُرد عراق تا رسیدن به ایجاد دولتی ملی پشتیبانی کرد (البته در صورت فقدان یک حزب سیاسی سوسیالیست و رادیکال)، منظور این است که اگر چنین حزبی موجود می بود می توانست به روند مبارزه مردم شکل و شمایل دیگری میداد و حل مسئله ملی را بدون هیچگونه بند و بست مستهجن و پنهانی سیاسی، نظامی و اقتصادی با دول امپریالیستی و ارتجاعی منطقه که (خصوصیت ذاتی احزاب ناسیونالیسم  و ملی است ) به پیش می برد. ولی باید تاکید کنم که تا رسیدن به این موقعیت، کمونیست ها نباید از افشاء ماهیت و برنامه وعملکرد بورژوایی احزاب ناسیونالیست و ملی یک روز هم غافل باشند. زیرا هم اکنون مسئله ملی در منطقه ما به مسئله روز و مسئله برجسته و حادی گام نهاده که نمی تواند مورد توجه دقیق و فعالانه احزاب کمونیست و سکولار قرار نگیرد.

در حال حاضردر چهار دولت مهم منطقه خاورمیانه (ایران، ترکیه، سوریه  وعراق) سالهاست که مبارزه ملی به شیوه های گوناگون سیاسی و نظامی شروع شده و از خود صدها هزار قربانی و آواره و انفال به جا گذاشته است، نادیده گرفتن آن و شرکت نکردن فعالانه در آن به سود بورژوازی ملت بالا دست و مخمصه و استیصال آن  دامنگیر طبقه کارگر و زحمتکش ملت ستمکش و همچنین کارگران و زحمتکشان ملت ستمگر خواهد شد.

در صورت تشکیل یک دولت ملی در کردستان، دیگر وظیفه احزاب و سازمانهای کمونیست و سکولار کاملاً روشن تر و بارزتر می شود و آنهم روشن کردن توده های مردم و طبقه کارگر به منافع طبقاتی بورژوازی دولت ملی و منافع طبقاتی خویش و مبارزه در راه ایجاد یک حکومت سوسیالیستی است. این بخش را با این چند جمله لنین به پایان می رسانم. لنین اظهار میدارد: «که پرولتاریا با تغییر سرمایه داری به سوسیالیسم، الغا کامل ستم ملی را ممکن می سازد. ولی تبدیل این امکان به واقعیت «فقط» و «فقط»! از طریق برقراری کامل دموکراسی در کلیه زمینه ها، از جمله مرزبندی کشورها بر حسب  «علائق» ساکنین آن و قبول آزادی کامل جدا شدن برای آنها عملی است. با حرکت از این، نوبت به محو مطلق کوچکترین تصادمات ملی، کوچکترین عدم اعتمادهای ملی در عمل چهره واقعیت بخود گرفته و نزدیکی شتابنده و ادغام ملت ها که منجر به زوال دولت خواهد شد، عملی می شود.»

راستی من وارد پروسه مبارزه و نقش و جایگاه کومه له قدیم و حزب کمونیست ایران و حزب دمکرات کردستان ایران بعنوان دو حزب اصلی و صاحب نفوذ توده ای در آن شرایط تاریخی، که هر یک از آنها با دید و بینش سیاسی خود به شیوه ای جداگانه به مسئله ملی و کل مسائل اجتماعی سیاسی و نظامی در کردستان بعد از انقلاب ١٣٣٧ بر خورد می کردند نمی شوم.

زیرا معتقدم که این موضوع احتیاج به کنکاش و تحلیلی همه جانبه و جدا دارد، چونکه اوضاع سیاسی دنیا از آنموقع تا کنون در مراحل مختلف دچارتغییرات و دگرگونی های فراوانی شده و این احزاب هم نمی توانستند با وجود گرایشات مختلف درون آنها (بخصوص کومه له) به همان شیوه سابق منسجم و یکپارچه به مبارزه خود ادامه بدهند. از طرف دیگر هر چه میدان و دایره مبارزه سیاسی و نظامی از طرف رژیم ضد بشری اسلامی بر این احزاب  محدود و تنگ تر می شد گرایشات ملی و ناسیونالیستی وخره بورژوازی درون کومه له با شدت هر چه بیشتر به غلیان در می آمد و در تقابل و مخالفت با بینش کمونیستی و سوسیالیستی درون کومه له و حزب کمونیست ایران ابراز وجود می کرد.

این تقابل و مخالفت کردن ها نهایتاً زمانی که احزاب ناسیونالیست کردستان عراق بر مسند و صندلی حاکمیت کردستان نشستند به اوج خود رسید. زیرا طیف ناسیونالیست درون کومه له و حکا، دیگر سفره رنگین و دریچه تازه ای به رویشان گشوده شده بود و دیگر زمانش رسیده بود که تبین و دکترین سیاسی و ابژکتیو ناسیونالیستی و ضد کارگری و زحمتکشی خود را که تا آنزمان نیمه پوشیده و مستورباقی مانده بود یکدفعه رو کنند و بدون هیچگونه شرم سیاسی به تمام پرنسیب و عملکردهای گذشته خود تف کردند و خود را مغبون و فریب خورده قلمداد نموده وتشکیلات کومه له و حکا را زیر فشار و تهدید سیاسی و نظامی قرار دادند. تنها کسی که در چنین موقعیت خطیر توانست به شیوه ای سیاسی و انسانی و برای جلوگیری از بروز برخورد خونین نظامی و سناریوی سیاه جلوگیری کند شخص منصور حکمت بود. ایشان تک و تنها و بدون چشم داشتی از کلیه اموال کومه له و حکا و نام و اعتبار آن، که شخص ایشان تا آن لحظ‌ه نقش سترگ و والایی در آن داشت، حکا را ترک و به تأسیس حزب تازه ای زیر نام حککا پرداخت. بعد از این رویداد، اکثریت کمیته مرکزی و دفتر سیاسی کومه له و حکا بطور جداگانه استعفاء داده و به حزب تازه پیوستند. بعد از این رویداد تاریخی زیاد طول نکشید، که انشعاباتی در درون کومه له جدید و حکا توسط بخش های مختلف ناسیونالیسم درون آن بوقوع پیوست و هر یک از گروه منشعبین به شیوه ای فرصت طلبانه و اپورتونیسم، نام و رمز کومه له را بر خود نهاده و سالهاست زیر این پرچم به جای خدمت کردن به آرمان و اهداف کارگران و زحمتکشان کردستان و ایران، دارند به آرمان و اهداف به “همه لحاظ شکست خورده” و ارتجاعی ناسیونالیسم کُرد خدمت می کنند.

این ها سالهاست نه تنها هیچ ربط و تعلقی به طیف و قطب کمونیست و سوسیالیسم ندارند بلکه کاملاً در سیاست و پراکسیس و عمل به قطب ضد کمونیست بدل گشته و به انتظار دخالت و رحمت آمریکا و غرب در امور سیاسی ایران روزشماری می کنند. هنوز از پیامدهای دهشناک سوریه، عراق، یمن، افغانستان و لیبی که همین دول امپریالیستی در آنها دخالت کردند تجربه ای نیاموخته اند و سالهاست که بر طبل فدرالیسم با روشنفکران هم مسلکشان میان اقوام ساکن ایران می کوبند و دارند ایران را به انواع و اقسام ملیت ها تقسیم کرده و تدارک یک جنگ قومی را پایه ریزی می کنند. اینها برای فریب جوانان و کسانی که آشنایی چندانی با تاریخ گذشته کومه له و حکا ندارند از پوستر و عکس جماعتی از کمونیست های درون کومه له قدیم همچو رفیق صدیق کمانگر، رفیق فواد مصطفی سلطانی و رفیق جعفر شفیعی و غیره سواستفاده کرده تا جا پای در درون جنبش کردستان برای خود باز کنند. اما باید دانست که اشخاص کمونیست نامبرده نه تنها به اندازه سر سوزنی به این جنبش ناسیونالیستی و فدرالی و ارتجاعی کومه له جدید اینها و چرخش براست این طیف و قماش متعلق نیستند، بلکه اینها دارند در واقع خوشنام بودن این انسان های کمونیست را بخاطر سواستفاده سازمانی خود زیر سوال برده و دارند به جوانان و مردم کردستان می گویند که اینها هم ناسیونالیست و فدرال چی بوده اند.

اما دیدگاه و بینش و سیاست ناسیونالیستی و ملی حزب دمکرات از روز تأسیس آن تا به کنون برای همه آشکار و عیان است و آنها ادعای بیش از آن نداشته اند. اگر انشعابی در حدکا رخ داده و یا سالهاست که دچار بحران درونی شده اند، ناشی از اختلاف بر استراتژیک و برنامه آنها نیست، بلکه ناشی از برخورد تاکتیکی به رویدادها و سیاست های امروزی آنها در رابطه با جمهوری اسلامی است. اما اختلافات درونی کومه له و حکا که منجر به انشعابات پیاپی گشت برخلاف حدکا ناشی از دیدگاه و بینش سیاسی و استراتژیک طیف های تشکیل دهنده آن بود. کسانی در کومه له حتی قبل از انقلاب ۵٧ و تشکیل سازمان زحمتکشان کردستان صاحب همین بینش ناسیونالیستی و دهقانی بوده و سالها هم در درون کومه له و حکا آشکار و پنهان آنرا با خود یدک کشیده تا فرجه ای همچو جریان کردستان عراق برایشان پیش آمد و دیگر لازم آور نبود که آنرا پنهان کنند و راه خود را مستقیماً از کمونیست و سوسیالیست های درون کومه له قدیم و حکا جدا کرده و خود را به دامن ناسیونالیسم کُردی و فدرال چی های شوونیست ایرانی انداختند.

مردم و جوانان کردستان ایران باید بدانند که احزاب ناسیونالیست کردستان عراق بعد از ٢۶ سال حکمرانی مافیایی چه به سر و روزگار و حق و حقوق کارگران و زحمتکشان و مردم کردستان عراق آورده اند، این طیف از احزاب و سازمان ها که زیر نام “کومه له” و حزب دمکرات خود را مستتر نگه داشته اند همان مباینت، بلبشو و بلیه را به سر کارگران و مردم کردستان ایران خواهند آورد، اگر احزاب کمونیست و انسان های سکولار از آن غافل باشند. غفلت کردن از تجربیات جنبش های مختلف کُرد در ادوار گذشته و حالا، بخصوص از طرف جوانان می تواند در فردای کردستان ایران باعث خسران غیره قابل جبران شود.

توجه: برای تدقیق در تاریخ و بعضی از رویدادها از کتابهای نوشیروان مصطفی و تاریخچه جنبش های ملی د- صادق شرفکندی و پاره ای نوشته های دیگر کمک گرفته ام.

عزت دارابی

٢٠١٧-١٢-٢۴

 

 

 

 

نوشتن نظر



HOME