عزت دارابی-تاریخ شفاهی چپ در کردستان یا “نوستالژی و بیوگرافی” شخصی ؟

تاریخ شفاهی چپ در کردستان یا “نوستالژی و بیوگرافی” شخصی ؟

در حاشیه تاریخ شفاهی چپ در کردستان با فاتح شیخ

چند روز پیش محمد خاکی با فاتح شیخ به گفتگو نششته تا گوشه ای از تاریخ چپ کردستان را برای “آینده گان” ثبت نمایند. این گفتگو در ۴ بخش انجام گرفته و قرار است که “جوانان” ما در آینده از آن سود ببرند.

من شخصاً هر چهار بخش را بدقت گوش داده و حقیقتاً برداشتم ازآن این است که این شیوه و مَتد بازگو کردن نه تعلقی به تاریخ چپ کردستان ایران دارد و نه حتی تاریخ “چپ” و انقلابیون مریوان، و بیشتر به نوستالژی و خاطرات زندگانی شخصی و فعالیت های شخصی خود رفیق فاتح مربوط است تا به تاریخ افراد و انسان های که جانانه در کردستان به نام “چپ” یا هر چی فعالیت سیاسی داشتند.

چرا؟ اگر با دقت به این گفتگو گوش کنید می بینید که یک بخش و نیم آن در اول و نیم بخش دیگر در آخر فقط و فقط به شرح زندگانی خود کاک فاتح و خانواده اش مربوط است. و یک بخش ونیم آن هم شامل بازگوی کارهای سیاسی خود و چند نفر دیگر و نیم بخش هم به موضعگیری حزب “حکمتیست” و نظرات خودش در مورد مسئله ملی در کردستان عراق و پروژه جدا شدن کردستان عراق و حق تعین سرنوشت، فیدرالیزم و خودمختاری در عراق، سوریه و ترکیه را شامل می شود.

اگر نام و سر تیتر “تاریخ شفاهی چپ در کردستان” برای این گفتگو تعیین نمی شد شاید انسان نمی توانست به آن ایراد و نقدی جدی آنچنانی وارد کند و می گفت خوب دیگر این حق هر کس است که چطور دوست دارد زندگانی خود را به رشته تحریر در آورد. ولی از آنجا که نام “تاریخ شفاهی چپ کردستان” برای آن تعیین شده، باید از رفیق فاتح پرسید این چه جور تاریخی است که صدها انسان مبارز و انقلابی دیگردر مریوان، سنندج، بوکان، سقز، مهاباد و غیره بودند که با تمام وجود در مبارزات دهقانان علیه دولت و فئودال ها، علیه ستم و جور نظام پادشاهی، علیه جهل و خرافه شیوخ مرتجع و مابعد علیه نظام ضد بشری جمهوری اسلامی مبارزه کردند و عده ای هم در این راه پر فراز و نشیب جان باختند، ولی تو فقط از خودت و رفیق عطاء رستمی سخن می گوید و خود را به عنوان مطرح کننده تشکیل حزب کمونیست ایران به حساب می آورید؟

من در اینجا فقط لیستی از “اکثریت” کسانی در شهر مریوان که در واقع در تمام زیر و بم های انقلاب ۵٧ ایران و حتی ساله ها قبل از آن هم بطور “عملی” در بیشتر فعالیت های مبارزاتی آندوره سهم داشته اند و تعدادی از آن ها همچو رفیق فاتح و شاید هم بیشتر سهم داشته اند می آورم تا رفیق فاتح متوجه بشود که وقتی انسان کلمه تاریخ را وارد گفتار خود می کند و به دنبالش کلمات “چپ” و کردستان می آید چه بخواهیم و چه نخواهیم از نقش و حیطهٔ یک دو نفر خارج می شود و وارد فازی می گردد که علی الاصول بخش زیادی از انسان های دیگر را وارد این تاریخ می کند. ولی در حقیقت بررسی و تحلیل تو نه تنها مرا کاملا سورپرایز کرد بلکه صداقت و امانت و انصاف در مورد جمع زیادی از انسان ها را در مقطع تاریخی مشخصی را زیر سوال برد.

نام جمعی از این افراد: فواد مصطفی سلطانی، عبدالله دارابی، امین و عبدالله مصطفی سلطانی، طاهر خالدی، عبدالله کهنه پوشی، حسین پیرخضری، عزت دارابی، محمد مراد امینی، مجید حسینی، نسان نودینیان، اسد نودینیان، رئوف کهنه پوشی، صالح سرداری ،علی کهنه پوشی، ، همایون گدازگر، محمد راستی، علی ناصر آبادی،عثمان روشن توده،  احمد امیری، غلام قاسم نژاد، عبدالله نودینیان، سیروس چاپکاری، موسی شیخ السلامی، محمد آسایش، احمد نیکجو، طلعت خالدی، ملکه مصطفی سلطانی، بهجت خالدی، فراست قاسم نژاد، ناهید و قاسم محمدی، محمد نوری، ناصر رستمی، جلال نسیمی، علی بهمنی، چیمن دارابی،  مهری گدازگر و ده ها انسان مبارز و انقلابی دیگر که دور و نزدیک در تمام جریانات آن زمان مریوان از جمله (کوچ مردم مریوان، تاسیس جامعه معلمین مریوان، خلع سلاح پاسگاه های ژاندارمری در اطراف مریوان، منهدم کردن بخشی از این پاسگاه ها، تصرف شهربانی، اعتصاب غذای دهقانان بیلو همراه با جمعی از روشنفکران و غیره) نقش بر جسته و اساسی داشته اند و اکثریت این انسان ها هم تحت اتوریته و رهبری هیچ کس و شخص و تشکیلات خاصی هم نبوده اند.

 همین جا باید از رفیق فاتح پرسید، خوب نقش و جایگاه این انسان ها در تاریخ “چپ” کردستان مورد نظر شما در کجا قرار دارد؟ حال اگر از صدها انسان انقلابی و مبارز دیگر در بقیه شهرها کردستان بگذریم.

حتی اگر به قول شما ده سال به عقب برگردیم می بینیم که اکثریت این رفقا در آن دوران در روستاها و شهر مریوان معلم بودند و هر یک به سهم خود در روشنگری دانش آموزان و مردم روستا “واقعا” نقش بر جسته ای داشته اند و به نظر من نطفه روشنگری و مبارزاتی در “کل” و در شهر مریوان از اینجا سرچشمه می گیرد و اکثریت این انسان ها نه با رفیق فاتح رابطه وعلاقه ای داشته اند و نه روابط سیاسی ای .

رفیق فاتح “عمداً ” از نام و بیان دو جریان مهم و تاریخی شهر مریوان (مبارزه ٧ ساله دهقانان دارسیران علیه فئودال ها و سیستم دولتی پشتیبان آن ها و تشکیل اتحادیه دهقانان مریوان ) که هر دو این ها خود در شکل گیری افراد مبارز و “چپ” در منطقه و آینده “کومله” نقش بسزای داشتند خودداری می کند، زیرا اگر “بی ادبی” به حساب نیاید باید بگویم که نقش و جایگاه رفیق فاتح و عطاء در هر دوی این جریانات تاریخی تقریبا برابر با صفر بود.

من در یک مقاله دیگر به این مسئله اشاره کرده ام، که مبارزات در شهر مریوان قبل از انقلاب ۵٧ و در رویدادهای  انقلاب ۵٧ بسیار متنوع و مختلف بود. هیچ کس و شخصی همچو رهبر و خط دهنده “واقعا” وجود نداشت و هیچ کس هم نمی تواند که آنرا به تنهائی به خود ربط دهد، زیرا این نه تنها فریب کاری محض است، بلکه جعل تاریخ و وارونه نشان دادن آن است.

ولی یک مسئله مهم در بین روشنفکران مریوان و آنها ی که ادعای “چپ” داشتند موجود بود، آنهم اعتماد، صداقت و همکاری مشترک بدون در نظر گرفتن هیچ خط و ربطی. زیرا اکثریت ما اولاً، از خانواده زحمتکش بودیم و درد و رنجمان یکی بود و ثانیاً به خاطر اینکه شهر مریوان کوچک بود همه ما همدیگر را به خوبی می شناختیم و اکثریت روزها در چایخانه ای که بنام چایخانه “سیفی ها” مشهور بود همدیگر را می دیدیم.

حال در بقیه شهرهای کردستان و در آن دوره تاریخی همچو مریوان، صدها انسان مبارز و انقلابی “چپ”  موجود بود که آن ها هم در تک تک رویدادهای انقلاب ۵٧ و قبل از آن هم فعال و شرکت داشته اند و مخصوصا در انقلاب ۵٧ رهبران شایسته ای پا به صحنه مبارزه و رهبری مردم گذاشتند، ولی متاسفانه رفیق فاتح از نام و نقش آن ها هم “مثل”مریوان” خودداری می کند.

من “عمداً ” از بکار بردن کلمه “کمونیست” خودداری می کنم، زیرا و جداً معتقدم که هیچ کدام از ماها که چنین ادعای داشتیم به معنای واقعی و  “اخص” کلمه “کمونیست” نبودیم، و نمی خواهم که جوهر کمونیست بودن را مثل رفیق فاتح تا حد بینش ناسیونالیست (کوردایه تی)، پوپولیست و ریزیونیست تقلیل دهم و مخدوش کنم که در ادامه این نوشته بیشتر به آن اشاره می کنم.

رفیق فاتح نام و رمز “حزب کمونیست ایران” را به خود منصب می کند!

ایشان بعد از بررسی مختصری از چپ ایران و حزب توده اظهار می دارد که در آنموقع شاخه ای از حزب توده بنام (سازمان انقلابی حزب توده) جدا می شوند و پیش “جلال طالبانی” در بکره جو (که مسئله بکره جو سلیمانیه هم برای خودش داستانی دارد) می روند و در آنجا به چاپ نشریه ای می پردازند. خود این جدا شده ها دو نظرو دیدگاه  متفاوت بنام (احیا وایجاد)  در مورد حزب توده داشته اند. گویا عده ای از آن ها معتقد بوده اند که با وصف آنکه حزب توده انحراف و کم و کسری سیاسی عمده ای داشته باید آنرا دوباره احیاء کرد و عده ای هم عقیده و گرایش داشته اند که نخیر باید از خیر آن گذشت و حزب جدیدی را ایجاد کرد. گویا رفیق فاتح “مجذوب” این گرایش دوم می شود و از آن “ایجاد حزب کمونیست ایران ” را استنتاج می کند. بعدا طبق اظهار خودش “نامیلکه ای” در اینمورد می نویسد و آنرا با رفیق مصلح در میان می گذارد.

رفیق مصلح هم هنگام بازگشت به دانشگاه در تهران آنرا با ٣ رفیق دیگر بنامان (فواد مصطفی سلطانی، عبدالله مهتدی و محمد حسین کریمی) در میان می گذارد و آن ها هم با نظر مثبت به آن نگاه می کنند. و این چهار نفر عملا هسته اصلی “تشکیلات” را پایه ریزی می کنند و این نام تا سال ۵٧ و تا روزی که محمد حسین کریمی شهید می شود ادامه داشته.

بعداً که محمد خاکی می پرسد بعد از درست شدن “تشکیلات” تو چه رابطه ای با آن ها داشته اید، رفیق فاتح در جواب می گوید من رابطه “دوراودوری” با آن ها داشتم و آن ها دیگر کار خودشان را می کردند و کم کم در دانشگاه های تهران، تبریز و بوکان زیاد می شدند….در ادامه می گوید این بحث که گویا تبدیل شدن “کومله” به حزب کمونیست ایران نتیجه آمدن عده ای از تهران (تو بخوان اتحاد مبارزان و منصورحکمت) بود درست نیست. همه این ها “درست شده هستند” ، این ها درست شده مرحله ای خیلی عقب تر هستند، حتی نه بعد از جان باختن رفیق فواد و تا حزب کمونیست تشکیل می شود، بلکه از سال ٢٠٠٠ به بعد این افسانه ها درست شده است، برای اینکه می گویم افسانه استوره ، چون “مطلقا”  واقعیت نداشته است و برای اثبات آن به سخنرانی رفیق فواد برای جمعی  در شهر مهاباد اشاره می کند و کمک می طلبد.

خوب، اگر ما این مسئله را از رفیق فاتح بپذیریم، باید اجازه چند سوال هم به خود بدهیم. باید پرسید شما به عنوان مطرح کننده این شعار عملاً خود شما برای به کرسی نشاندن و عملی کردن آن چکار کردید؟ تو خودت اظهارمی دارید که بعد از طرح این مساله تو خودت (دورادور) با سایر رفقا تماس داشته اید و آن ها کار خودشان را می کردند، پس بنا به همین گفته خودت، تو به لحاظ عملی و نظری هیچگونه دخالتی در پروسه تشکیل “تشکیلات” هم نداشته اید. بعدا انقلاب ۵٧ فرا می رسد، و بعد از مدتی  ” اتحادیه دهقانان مریوان” به رهبری فواد مصطفی سلطانی تشکیل می شود که من در اینجا روی پروسه و جلسات دوازده سیزده روزه ای که به همین خاطر در خانه رفیق عزیزجانباخته حسین مصطفی سلطانی بر گذار می شد و مخالفت تو، رفیق عطاء و عده ای از رفقای دیگر نمی روم.

ولی همه می دانیم که “اتحادیه دهقانان مریوان” و تشکیل آن در نواحی دیگر کردستان پایه و اساس “کومله” را بنیاد نهاد و به عنوان نیروی متشکل و متحد و مسلح توانست به رهبران “تشکیلات” عزیز ما جرأت ببخشد تا نام “کومله” را برای آن انتخاب کنند و سازمانده و مبتکر آن هم رفیق فواد مصطفی سلطانی بود.

در اینجا سوال این است که آیا رهبران “تشکیلات” و در ادامه اش “کومله” بطور واقعی و خاص کلمه “کمونیست” بودند؟

به نظر من نه، چرا؟ زیرا رهبران به خاص و ماها به عام گرچه عملا کارهای را در جهت منافع مردم و زحمتکشان انجام می دادیم اما بلحاظ تئوری و عمل کمونیستی فرسنگ ها از ئتوری حقیقی مارکسیسم و جنبش اجتماعی ای که مد نظر مارکس بود “کارگران” فاصله داشتیم. آگاهی کمونیستی در جمع سران و رهبران آنموقع “تشکیلات” و مابعدش “کومله” به شدت ضعیف و نازل بود و حتی تا آمدن ” اتحاد مبارزان” و تشکیل ” حزب کمونیست ایران” توسط “کومله” و “اتحاد مبارزان” و جمع دیگری ازرفقای سازمان های چپ آنموقع، کومله در بوته و لجنزار ناسیونالیسم، پوپولیسم و سوسیالیسم خلقی و غیره علمی غوطه ور بود و به قول رفیق مجید انقلاب به داد “کومله” رسید. واقعاً اینجوری بود، این انقلاب بود که “کومله” را الک زد و آنرا جنباند. بدون رخداد انقلاب و بدون آمدن “اتحاد مبارزان” و بدون تشکیل حزب کمونیست ایران “کومله” در بهترین حالت به شاخه چپ حزب دمکرات تبدیل می شد.

زیرا تشکیلات سازی و نزدیکی با کارگران ایران و کردستان از نظر و دیدگاه “چپ” آنروزی موتور انقلاب نبود، بلکه روستا و دهقان به عنوان موتور انقلاب فرمولیزه می شد و همه کارهای مبارزاتی در سایه این تئوری جا به جا می شد. مسئله ملی، ناسیونالیسم، پوپولیسم و تئوری “نیمه مستعمره و نیمه فئودال” جامعه و ساختار سیاسی ایران مشغله اصلی رفقای ما بودند. این بینش آنقدر عقب افتاده و غیره مارکسیستی بود که حتی قادر به تحلیل و بررسی جنبش ناسیونالیست – عشیرتی و فئودالی کردستان عراق را نداشت و جریان مبارزه مسلحانه اسماعیل شریفزاده، ملا آواره و ده ها روشنفکر دیگر آندوره و شکست آن درطول فقط دو ماه خود نشانگر همین طرز تفکر بود.

همه می دانیم که با تشکیل “حزب کمونیست ایران” و مبارزه سخت و شبانه روزی منصور حکمت و بعضی از رفقا دیگر با این بینش غیره کارگری و غیره سوسیالیستی باز هم تئوری و بینش ناسیونالیسم و پوپولیسم و احساسات ملی گرائی در بخش کردستان این حزب همچنان به حیات خود ادامه داد و جدل و مبارزه درون حزبی و سرانجام انشعابات، نتیجه همین بینش و طرز تفکرغیره کارگری درون ‘کومله” بود.

ولی متاسفانه خیلی از انسان ها و احزاب هستند که خود را آگاهانه و ناآگانه از همان روز اول کمونیست به حساب می آورند و پروسه ی غلط فعالیت هایشان ، تبلیغاتشان و پروپاگنده سیاسی یشان به نام “کمونیست” ثبت می شود و این مسئله در نفس خود ضربه ای جبران ناپذیر به حقانیت کمونیزم و جوهر مارکسیسم وسوسیالیسم زده است. در کانال تلفزیونی کُرد سات روزی از یک نفر خواننده پرسیدند راستی تو از چه موقع به آوازخواندن مشغولید و این صدای قشنگ را از کجا آورده اید؟

ایشان هم با غرور تمام گفت: راستی همان زمان که من بچه و هننوز در “گهواره” بودم مادرم میگفت که من با ده ها آواز گریه کرده ام و مادرم حدس زده بود که من در نهایت خواننده خواهم شد.

حال اگر به ادعای جمع و افراد و احزاب زیادی بنگریم ، آن ها هم از “گهواره” خود را کمونیست قلمداد می کنند و با این کار مرز بین مارکسیسم واقعی و بینش های مختلف بورژوازی و غیره کارگری را کاملا مخدوش می کنند.

در اینجا لازم می دانم که به قسمتی از یک پرسش و پاسخ “فیدل کاسترو” در دانشگاه کانسپسیون شیلی در ١٨ نوامبر ١٩٧١ در مورد گرایش خود به کمونیسم اشاره ای بکنم که آن انسان چقدر واقعبینانه به این مسئله برخورد می کند. فیدل کاسترو اینطور شروع می کند: من پسر یک زمیندار بودم، این برای من یک دلیل بود که ارتجاعی باشم. من در مدارس مذهبی که پسران و دختران ثروتمندان در آن درس می خواندند تحصیل می کردم – دلیل دیگری برای اینکه ارتجاعی باشم. من در کوبا زندگی می کردم، جائی که همه فیلم ها، انتشارات و رسانه های جمعی “ساخت آمریکا” بود این دلیل سوم بود برای اینکه ارتجاعی باشم……زمانی که وارد دانشگاه شدم پسر یک زمیندار، و بدتر از همه، یک بی سواد سیاسی بودم….و چنین ادامه می دهد: خوشبختانه ، مدارسی که من در آن ها تحصیل کردم برخی از عوامل مثبت را رشد دادند. یک منطق گرایی ایده آلیستی مشخص، مفهوم مشخصی از خوب و شر، عدالت و بی عدالتی، و یک روحیه شورشی علیه تحمیلات و ستم مرا به یک تحلیل از جامعه انسانی هدایت کرد، و مرا به چیزی مبدل ساخت که بعدها فهمیدم که یک کمونیست تخیلی بود.

از آنزمان من هننوز یک انسان به اندازه کافی خوش شانس نبودم که با یک کمونیست دیدار کرده و یا یک سند کمونیستی خوانده باشم.

بعداً یک روز یک نسخه مانیفیست کمونیست – مانیفیست کمونیست معروف! به دست من افتاد و من چیزهای خواندم که هر گز فراموش نمی کنم ….چه عباراتی، چه حقایقی! و ما آن حقایق را هر روزه می دیدم!… و دوباره چنین ادامه می دهد…آیا من در آنموقع یک کمونیست بودم؟ خیر.

من یک انسانی بودم که به اندازه کافی خوش شانس بودم که یک تئوری سیاسی را کشف کرده باشد، انسانی که مدت ها پیش از آنکه یک کمونیست تمام عیار بشود در گرداب بحران کوبا گیر افتاده بود …من به رشد ادامه دادم. بعدها فرصت یافتم امپریالیسم را مشخص تر از چیزی که در کتاب “لنین” خوانده بودم بشناسم. من مجبور شدم امپریالیسم را – بدترین و متجاوزترین را بشناسم…….و من معتقدم که زندگی شناخت بهتری به من داده است. زندگی مرا انقلابی تر، سوسیالیست تر و کمونیست تر کرده است…..

فیدل کاسترو چه زیبا، چه قشنگ و بی ریا از بیوگرافی خود و میل و سوقش به سوی کمونیسم و سوسیالیسم سخن می گوید. ای کاش که مسئولان احزاب و افراد به نام “چپ و کمونیست” ما هم یک صدم “فیدل” صداقت و شهامت انقلابی را در خود داشتند و واقعیات و مبارزه و زندگی خود را این چنین مسئولانه و بی ریا و روشن تعریف و به رشته تحریر در می آوردند.

حال باید از رفیق فاتح پرسید کو و کجاست نقش و جایگاه یکی مثل کاک فواد در این “چپ” که مؤسس اتحادیه دهقانان مریوان و سازمانده خیلی از کارهای دیگر بود؟ کو و کجاست نقش یکی مثل عبدالله دارابی که به مدت ٨ سال قبل از انقلاب رهبری مبارزه ٧۵ خانوار دارسیران را علیه فئودال ها منطقه و دم و دستگاه دولتی حامی آن ها و هنگام انقلاب هم یکی از پرکارترین انسان ها و تا کنون بدون یک روز وقفه در حال مبارزه کردن است؟

کو و کجاست نقش و جایگاه خیلی از انسان های دیگر در سنندج، بوکان، مهاباد، سقز و غیره که در واقع نقش بسزای در انقلاب ۵٧ و قبل از آن هم داشته اند؟ این است انصاف یک “کمونیست” که می خواهد تاریخ “چپ” انسان ها را در کردستان برای “آینده گان” به رشته تحریر در آورد؟ و آیا این “تاریخ شفاهی چپ در کردستان” است یا اینکه نوستالژی و بیوگرافی یک شخص خاص ؟

من در حقیقت برای به درازا نکشیدن مطلب از ذکر نام و جایگاه واقعی عده ای از رفقا که واقعاً در انقلاب ۵٧ و قبل از آن هم شاید بیشتر از رفیق فاتح نقش و تاثیر داشته اند می گذرم و در اساس هدف این نوشته هم ذکر نام و نقش آن ها نیست، بلکه برخورد به کتمان یک حقیقت و سوژه تاریخی است.

عزت دارابی

۲۰۱۷-۰۵-۱۹

 

نظرات مسدود است.



HOME