صمد شعبانی/ علیرضا ثقفی-گفت​و​گوهایی در باره​ی سعید سلطان​پور

کانال تلگرامی کانون مدافعان حقوق کارگر راه اندازی شد. از طریق لینک زیر می توانید به آن بپیوندید.

https://t.me/kanoonmodafean

​ http://www.kanoonm.com/2739

گفتوگوهایی در بارهی سعید سلطانپور

صمد شعبانی/ علیرضا ثقفی

گفت­و­گوی اول: صمد شعبانی

سوال: در مورد شخصیت واقعی و هنریِ سعید سلطان­پور چه می توان گفت؟

ـ سعید سلطان پور شخصیتی چند وجهی داشت و در همه​ی این وجوه هم بسیار توانا و منحصر به فرد. نسل سعید برای آزادی مبارزه می​کردند… سعید یک نگاه انقلابی داشت نسبت به هر چیزی. اما ما بیشتر سیاست­زده­ایم تا یک فرد انقلابی. ما بیشتر ذهنیت سیاست​زده داریم تا انقلابی. همچنین ایدئولوژی افسارگسیخته​ی حاکم نیز برای ما مخرب بوده است… یک فرد انقلابی تن به هر شرایطی نمی​دهد دوست دارد شرایطی را به وجود بیاورد که خودش حاکم آن باشد.

از سعید شاعر شروع می​کنم. شعرهای سعید سلطان​پور به خصوص به لحاظ محتوایی پیشرو بوده است به قول شاملو ممکن است نیما شعر اجتماعی و سیاسی به مفهومی که امروز وجود دارد؛ نگفته باشد. خروجی شعر نیما در این زمینه­ی​ شعری، سعید سلطان​پور، خسرو گلسرخی و نعمت میرزا زاده و دیگران هستند.

سعید کارگردان و بازیگر تئاتر بود. مصطفی اسکویی در دهه­ی پنجاه مؤسسه​ای داشت به نام آناهیتا که کلاس بازیگری و کارگردانی بود. سعید و برادرش مسعود، وارد آن موسسه شده بودند؛ اسکویی تئاتر کلاسیک کار می​کرد و سعید سیستم تئاتر اسکویی را به هم ریخت؛ آمد و انگیزه​های جدیدی وارد آن جریان کرد. مثلاً اگر نمایش­نامه­ای بدون بینش انقلابی از زندگی افراد فقیر جامعه بود؛ سعید می​آمد آن کاراکترها را    می­گرفت و آن​ها را انقلابی می​کرد. همه​ی تئاترهایی که کار می​کرد این­طور بود.

آن​چه برای نسل جدید آموزنده است؛ هدفی است که سعید در تئاتر دنبال می​کرد. او بیشترین انگیزه​های سیاسی​اش را از طریق تئاتر دنبال می​​کرد به طوری که حتی نمایش​نامه​های خارجی​ای را که انتخاب می​کرد ​چنان به صورت بومی در​می​آورد که انسان به هیجان در می​آمد. معتبرترین آدم​های آن روزگار برای دیدن تئاتر​های سعید می​آمدند. مثلاً باقر مومنی(نویسنده، مترجم و فعال سیاسی) از افرادی بود که نمایش​هایی را که که سعید به اجرا می​آورد؛ نقد می​کرد.

 تئاترهایی از ماکسیم گورکی، چخوف و… به طور مثال ساس مایاکوفسکی را چنان بومی کرد که اگر مایاکوفسکی آن تئاتر را می​دید؛ تحسین​اش می​کرد با چنین مضمونی که مردمان ژولیده، وارثان انقلاب هستند و تنها روشنفکران، وارث نیستند… به نوعی ضد قهرمان عمل می​کرد. مخالف تئاترهای اسکویی بود که مضمون​اش قهرمان​پروری بود… سعی داشت زیربنای جامعه را تغییر دهد… در تئاتر عباس آقا کارگر ایران ناسیونال نگاه​اش چنین بود که این مردم هستند که باید این سیستم کمپرادور(وابسته) را عوض کنند…

سعید همواره در نمایش­هایش بداهه­هایی داشت که در متن نمایش اثری از آن وجود ندارد. مثلاً نمایشنامه­ی آموزگاران نوشته­ی محسن یلفانی که بعد از چند شب اجرای این نمایش، سعید و یلفانی دستگیر شدند؛ متنی سیاسی نیست. متنی اجتماعی و در مورد معلمانی است که معتقدند که وضع آموزش و پرورش اصلاح­ناپذیر است. ماجرای این نمایش در خانه​ی یکی از این معلمان می­گذرد. معلمان که در مورد مسائل صنفی خودشان صحبت هایی می​کنند.

این نمایشنامه در انجمن ایران و آمریکا که اکنون مرکز کانون پرورش فکری کودکان است؛ اجرا می​شد. قسمتی که به نمایش­نامه اضافه شده بود؛ این بود که یکی از معلمان در حین نمایش، وقتی که صحبت­هایش اوج می​گیرد و خشمگین می​شود، لوله­ی بخاری نفتی را از جایش درمی​آورد و آن را به صورت مسلسلی در دست گرفته و شلیک می​کند. به این عنوان که چاره­ی کار فقط این است که باید همه​ی مسببان این مسائل را به رگبار بست. سر همین مسأله سعید دستگیر می​شود. محسن یلفانی مدتی از تهران رفت. او معلم رسمی بود. اما مسأله بیخ پیدا کرد و رفتند او را در شمال گرفتند. آن موقع ساواک هنوز کامل شکل نگرفته بود. آن­ها در دادگاه نظامی محاکمه شدند و پس از شش یا هفت ماه آزاد شدند.

بعد از آن در سال ۵۲، دشمن مردم ایپسن را اجرا کردند.

در متن «دشمن مردم» هم شخصیتی به نام استوکمن است که از “اکثریت” بیزار است و می­گوید که اکثریت، آدم را گمراه می​کند و ما وظیفه داریم خودمان حق خودمان را بگیریم. اما باز هم سعید متن را عوض کرد. مردم را وارد نمایش کرد. ماجرای این نمایش در مورد مسأله­ی آلودگی آب است و این که این آلودگی سبب بیماری مردم می​شود اما شهردار که برادر این آقای دکتر است؛ با طرح این مسأله و حل مشکل آلودگی به دلیل این که افشای این مسأله باعث می​شود توریست ها به شهر نیایند و درآمد شهرداری کاهش می​یابد؛ با آن مخالفت می​کند. این آقای دکتر، مأمورِ آب را که آلودگی آب را انکار می​کرد؛ به دادگاه می​کشاند ولی سعید در نمایش طوری نشان می­دهد که انگار مردم همه با هم، این کارها را می​کنند.

بعد از انقلاب، نمایشنامه­ی عباس آقا را به صحنه آورد.

نمایش عباس آقا متن دست­نوشته­​ای نداشت. نمایشنامه­ی عباس آقا دو قسمت داشت. قسمت اول نقالی بود. خود سعید نقش نقال را داشت. نمایش مستندی بود که به شیوه­ی بسیار جذابی بازی می​شد. اگر ادامه پیدا می​کرد؛ نمایش عباس آقا افشاگری وحشتناکی بود درباره­ی تمام مشاغل آسیب­پذیر.

بعد هم نمایش «مرگ بر امپریالیسم» را اجرا کرد. این نمایش روی تریلی اجرا می​شد. یک­بار از پارک دانشجو تریلی شروع به حرکت کرد به سمت راه­آهن. روی تریلی بازیگران، صحنه­های مختلفی را بازی می​کردند و به این ترتیب امپریالیسم و اقدامات او را افشا می​کردند. در گوشه­​ای از تریلی یک دکل نفت هم درست کرده بودند. نمایش نادرشاه را هم می​خواست کار کند که نشد.

سعید همیشه کارهایش هدفمند بود. در زمینه​ی صنفی برای بازیگران تئاتر خیلی تلاش کرد و باعث و بانی جریانی شد که در نتیجه­ی آن، اداره​ی کار یکسری از آن​ها را استخدام کرد.

سعید در زمینه­ی انتشار و پخش کتاب هم بسیار فعال بود. انتشارات شناخت را بعد از انقلاب تأسیس کرده بود و با ناشران دیگر هم ارتباط خوبی داشت. بعد از انقلاب یعنی در زمانی که بخشی​ از ناشران برای پخش کتاب به بن​بست برخورد کرده بودند او با ابتکار و با استفاده از رابطه​ای که با انتشاراتی​ها داشت؛ هدف​اش این بود که یک پخش سراسری برای توزیع کتاب به وجود بیاورد. ناشرانی که حدود ۴۰، ۵۰ سال سابقه​ی انتشاراتی داشتند؛ شهامت چنین کاری را نداشتند. سعید سلطان­پور کاری کرد که کتابی که مثلاً امروز در تهران چاپ می​شد؛ دو یا سه روز بعد این کتاب​ها را به شهرستان​ها می​رساند.

ساختمانی بود در خیابان فروردین. مالِ فرانسوی­ها بود. بعد از انقلاب، فرانسوی­ها فرار کرده بودند و خانه خالی بود. خود سعید از دیوار بالا رفت در را باز کرد. اثاث آن­ها را کنار گذاشت و آن­جا را به مرکز پخش کتاب تبدیل کرد. اسم شرکت پخش را «میشا» گذاشت. اول اسم چهار انتشاراتی بود که با هم کار می​کردند: مازیار، یاشار، شناخت و ارمغان. انگیزه­ی او این بود که پخش سراسری برای کتاب به­وجود آورد. تیراژ کتاب در آن سال­ها بسیار زیاد بود. کتاب­ها را در سراسر ایران در اسرع وقت پخش می​کرد. کتابی که امروز ناشر تحویل می​داد؛ فردا در سراسر کشور پخش شده بود. مجله­ی کار را هم از این طریق پخش می​­کرد. کتاب جمعه­ی احمد شاملو را هم از این طریق پخش می​کرد. شماره ۳۶ کتاب جمعه را در شهرستان​ها جمع کردند.

یکی دیگر از کارهای دیگری که انجام می​داد؛ این بود که به تمام بچه­هایی که در خیابان بساط می​کردند؛ کتاب می​داد.

سعید سلطان​پور سراینده​ی سرود، ناشر، پخش کننده​ی کتاب و مبارز سیاسی بود. چند باری هم برای دادن الگو به جوانان جلوی دانشگاه بساط می​کرد. کتاب و نوار ​گذاشت برای فروش و بحث­های خیابانی راه ​انداخت. این بحث­های خیابانی کمتر از نمایش عباس آقا نبود.

برخوردهای سعید سلطان​پور بسیار جذب​کننده بود طوری که افراد عادی را جذب می­کرد. بسیاری از هنرپیشه­های کنونی از جمله افرادی بودند که با سعید کار کرده بودند.

سعید سلطان​پور در نشریه​ی کار هم قلم می زد. او بی​وقفه و خستگی​ناپذیر کار    می­کرد و هر گوشه​ی کاری را که خالی می​ماند؛ پر می​کرد. این از خصلت برجسته​ی بچه​های آن نسل بود.

سعید سلطان​پور هیچ­وقت از سختی شرایط سرخورده و ناامید نمی​شد…             آرمان​گرایی­ای که داشت، تکامل پیدا می​کرد… همیشه از ایدئولوژی​ای که داشت دفاع می​کرد همان​طور که در ۱۰ شب گوته به صراحت بیان کرد.

 

 

گفت­و­گوی دوم: علیرضا ثقفی

سوال: سعید ابرقهرمان نیست؛ یک انسان است که چکیده​ی یک دوران مبارزاتی این ملت است… چگونه عمل کرد و چگونه جامعه­اش را شناخت؟!

ـ سعید سلطان­پور یک شخصیت بی­نظیر و ویژه­​ای در تاریخ ۵۰ ساله​ی ایران است که مشابه­اش را کم داشته­ایم؛ شاید اگر بخواهیم فردی همانند او را بیابیم می​توانیم به ویکتور خارا، هنرمندِ انقلابی آمریکای لاتین اشاره کنیم. هنرمندی که به لحاظ سطح فعالیت به طور مشخص در جنبش مسلحانه شرکت داشته و همچنین به لحاظ تسلط به مسائل هنری و مبارزاتی انسان ویژه­ای بود.

سعید سلطان­پور رئیس انجمن تئاتر ایران بود که آن را به صورت یک مجمع صنفی در برابر نهادهای دولتی اداره می​کرد. در حالی که از لحاظ رسمی این گروه جایگاه ثابتی نداشت اما مجمعی برای حمایت از هنرمندان تئاتر بود. هر یک از هنرمندان که به زندان می​افتادند؛ مورد حمایت این انجمن قرار می​گرفتند که این امر، نشانی از درک ضرورت دفاع از حقوق صنفی هنرمندان است.

او برجسته­ترین وجوه هنری را داشت در عین این که می​دانستند او انسان مبارزی است. زمانی که نمایشنامه​ی چهره​های سیمون ماشارِ برشت را به روی صحنه​ی تئاتر دانشکده​ی هنر​های زیبا برد؛ غوغایی به پا کرد. به طور مشخص در این نمایش یک دختر مبارزِ چریک فرانسوی را تصویر می​کرد که می​آمد بر سر آرمان​هایش با نیروهای فاشیستی می​جنگید و بعد هم اعدام می​شد. خود سعید هم در این تئاتر در نقش یک سربازِ بازگشته از جنگ بازی می­کرد.

دستگیری​هایش در زمان شاه به طور مستقیم در ارتباط با مبارزات آن دوره نبود هرچند که ارتباطاتی داشت اما این دستگیری​ها به دلیل نمایشنامه​ها و نوشته​هایش بود. در بازجویی هم چیزی را لو نداده بود در آن زمان هیچ­گاه اینطوری نبود که پلیس به تمام اطلاعات بتواند دسترسی پیدا کند و تمام ارتباطات را بتواند کشف کند. فردی را می­گرفتند و به تجربه می­دانستند که باید ارتباطاتی با مبارزان داشته باشد؛ آن­گاه تحت شکنجه قرار می­دادند تا اطلاعات­اش را بگوید .

شخصیت او طوری بود که مشخص بود که کارِ تشکیلاتی کرده است اما پلیس نتوانسته است به اطلاعات آن دسترسی پیدا کند. به همین جهت هم پس از این که از زندان آزاد شد؛ به مبارزه پیوست و در جریان سرنگونی شاه در سال ۵۷ نقش بارزی ایفا کرد. بعد از این که رژیم شاه سرنگون شد؛ سعید سلطان­پور نشان داد که یک انسان تشکیلاتی است و شکی هم نداریم که با وضعیتی که داشت در زمان شاه نیز فردی تشکیلاتی بوده است. در کانون نویسندگان نیز فعال بود.

سوال: اگر امروز سعید سلطان­پور زنده بود چه کار می​کرد؟ خروجی فرهنگی و فعالیتی او چه می​توانست باشد؟

ـ برجسته­ترین کار سعید سلطان­پور که مجموعه​ی سیاست، فرهنگ و هنر در آن توأمان بود؛ نمایشنامه​ی «عباس آقا کارگر ایران ناسیونال» بود که در آن سیاست روز را به تصویر می​کشد. حکومت را تحلیل می​کند. جناح سازشکار را که جلوی بازار متوقف می​شود؛ به تصویر می​کشد و یک جناح متعلق به طبقه​ی کارگر را که می​خواهد تا آخرِ انقلاب پیش برود، به تماشاچی نشان می​دهد. کار او تلفیقی بود از بین مبارزات کارگران و مبارزات روشنفکران. در واقع نشان دهنده​ی فرهنگ و هنرِ مردم بود. خواسته​های کارگر ایران ناسیونال را به عنوان یک کارگر مطلق در ایران به تصویر می​کشید؛ با اطمینان می​توان گفت آن­چه به اصطلاح خواسته​ی یک مبارز انقلابی و اجتماعی کارگری(فعال کارگری) بود؛ بعد از آن تئاتر به دست می­آمد. اگر کار سعید به صورت تبلور یافته در این تئاتر را مورد بررسی قرار دهیم؛ در حقیقت می­توانیم بگوییم که اگر سعید امروزه زنده بود حتماً یک فعال کارگری چپ تمام عیار بود. از حقوق کارگران دفاع می​کرد و برای ایجاد تشکل​های کارگری چپ و    تشکل­های سراسری تلاش می​کرد .

نمایشنامه​ی عباس آقا کارگر ایران ناسیونال اولین تئاتر خیابانی مستند در ایران بود که تجمع ۵ تا ۷ هزار نفری در استادیوم فوتبال(محل اجرای نمایشنامه) دانشگاه امیرکبیر را به وجود آورد. اتفاقی که پس از دیدن این نمایشنامه می​افتاد چنین بود که تماشاگر بسیار تحت تأثیر قرار می​گرفت. همانند چیزی که ما امروز در تشکل​های کارگری می­گوییم که مثلاً اگر کارگران یک کارخانه در روند مبارزاتی اعتراض یا اعتصاب کنند حتی چند درصد اضافه حقوق بگیرند ولی اگر بعد از اعتصاب پراکنده­تر باشند؛ نسبت به قبل از اعتصاب، این یعنی حرکت­شان بی فایده بوده است.

حرکت اجتماعی­​ای که پس از آن مردم بیشتر از هم جدا شوند تا این که نزدیک شوند نیز بیهوده است. این پیام عمده​ی کارگری را ما در نمایشنامه​ی عباس آقا کارگر ایران ناسیونال می​بینیم. دقیقاً بعد از دیدن این تئاتر احساس می​کنیم که باید به هم نزدیک­تر شویم و هماهنگی، همبستگی و تشکلات را گسترده­تر کنیم… اگر این پیام مهم را تشکیلات در سال​های ۵۷ تا ۶۰ متوجه می​شدند و گسترده­تر می​شدند شاید با چنین سرکوب گسترده ­ای مواجه نمی​بودیم…

طبقه​ی کارگر باید هر روز به یکدیگر نزدیک­تر شوند… زمانی که سعید سلطان­پور از زندان می​آمد؛ رابطه­اش با افراد مبارز بیشتر می​شد و آن­ها به هم نزدیک­تر می​شدند. زمانی که سعید سلطان­پور سال ۵۷ از زندان بیرون آمد؛ نسبت به زمانی که سال​های ۵۵، ۵۶ بیرون آمد، کار را در سطح بالاتری آغاز می​کرد… هدفمند بودن تشکیلات را سعید سلطان­پور می​دانست و همدلی طبقه​ی کارگر پیامی بود که همواره در آثارش می­توانیم بیابیم…

سوال: هدف نسلِ آن دوره چه بود؟

ـ آن نسل خودش را فدایی می​دانست و خودش را فدا می​کرد تا تشکیلات به وجود بیاید. متأسفانه در جنبش فکری ایران، دوره ​ای بود که تئوری بقا مطرح شد که رسوبات آن هنوز هم در تفکر بعضی​ها موجود است. آن نسل به این نتیجه رسیده بود که اگر می​خواهی به عنوان یک مبارز باقی بمانی باید تعرض کنی و این یعنی همان حرکت سازمان یافته و مناسب. سکوت، سکون و بی عملی مساوی با مرگ است. مختاری جمله­​ای دارد که می​گوید: «همین که نتوانی معنایت را بگویی، کارت ساخته است…» انسان تا زمانی که زنده است باید بتواند وجودش را ثابت کند که هست… انسان مبارز باید روزانه خودش را ثابت کند حال چه به لحاظ فرهنگی، ذهنی و اجتماعی و چه در یک حرکت هنری، اجتماعی، خیابانی و… و اگر انسان نتواند خودش را ثابت کند؛ مرده است… سعید سلطان­پور از این نسل بود که هیچ­گاه سکون نداشت حتماً باید خودش را ثابت کند که هست چه در شعر، تئاتر، هنر و چه در حرکت مسلحانه… و ما دیدیم که این اثباتِ وجود نتیجه هم داد و نتیجه­اش هم این بود که اگر سازمان فدایی در مقطع انقلاب ۴۵ نفر بودند دو ماه بعدش به علت  جاذبه­ای که در طی مبارزات دوران سرکوب در میان مردم به وجود آورده بودند و همچنین در اثر فعالیت​های افرادی نظیر سعید سلطان­پور، تظاهرات ۳۰۰ هزار نفری راه انداختند. سعید سلطان­پوری که در زمان قبل از سرنگونی رژیم شاه به زور      می­توانست تئاتری برای نمایش بگیرد که حداکثر ۵۰۰ نفر ظرفیت داشته باشد؛ در دانشگاه تهران بعد از سرنگونی رژیم شاه تئاترهای خیابانی برگزار می​کرد با ۵، ۶ هزار نفر تماشاگر؛ پس به جلو حرکت کرده بود… سعید هم از نسل مبارزینی همچون احمدزاده​ها، پویان​ها و جزنی​ها بود که سکون نداشتند. تفاوتی که الان وجود دارد بخشی­اش هم برمی­گردد به شرایط، رشد تکنولوژی و ارتباطات که متأسفانه باعث رشد و حرکت نشده است… دیروز اگر از یک چریک می​پرسیدند تو می​خواهی بمیری… می​گفت من می​میرم برای زندگی کردن…

سوال: سعید سلطان­پور در سال ۵۳ چطور عمل می​کرد؟

ـ روشنفکران بنا به تعریف کلاسیک دو دسته­اند:

۱- روشنفکرانی که به صورت حرفه­​ای در ساعت معین کار می​کنند یعنی از طریق حرفه​ی روشنفکری نان می​خورند و به طور مشخص رسانه​های بورژوازی نیز آن​ها را به صورت نخبه، صاحب­نظر و متخصص مطرح می​کنند چرا که در جهت تثبیت شرایط حاکم حرکت می​کنند و همچنین در چنین شرایطی به طور استثناء و محال اجازه​ی مطرح شدن به فرد مخالفی داده می​شود.

۲- روشنفکران انقلابی یا روشنفکران طبقه​ی کارگر که پس از حاکمیت سرمایه­داری از قلم خودشان یا هنر خودشان نان نمی​خورند؛ هرچند ضروری است که زندگی کنند و هزینه​های زندگی را بگذرانند اما هیچ­گاه تسلیم زرق و برق زندگی نیستند. پس روشنفکران در واقع دو دسته­اند: ۱) با نظام حاکم ۲) علیه نظام حاکم. روشنفکری که علیه نظام حاکم هست و همواره حقوق مردم را به حاکمان یادآوری می​کند؛ وظیفه­اش این است که در هر زمان و هر مکان زمینه​ی بیان حقوق مردم و زمینه​ی تغییر را پیدا کند.

با توجه به شرایطی که داریم زمانی که رسانه نداریم؛ باید جاهایی را ایجاد کنیم تا در آن جا بتوانیم حرف مان را بزنیم. مهم تداوم حرف زدن و ایجاد تغییر است. مسأله​ی پذیرش مردم و همراهی آن​ها هم هست. باید روشنفکری باشیم که با مردم جلو برویم که البته با قشر فهمیده، پیشرو و آگاه. زمانی که باید با مردم همراه باشیم تفاوت دارد با زمانی که باید با قشر پیشرو نزدیک باشیم یعنی زمانی که بیشتر شاهد خودفروشی روشنفکران هستیم دیگر با روشنفکران کاری نداریم. باید در هر زمان تاکتیک​های مناسب به آن زمان را پیدا کنیم. یک زمانی روشنفکر با اسلحه و فدا کردن خودش جلو می​رفت اما امکان دارد امروز مسأله بیان کردن باشد. مثلاً آزادی​های ساده​ی اجتماعی هدف​های غایی نیستند ولی می​تواند در شرایط موجود مطرح شود همان­طور که ما دیدیم در سال گذشته حدود دو هزار اعتراض کارگری داشتیم زمانی که شرایط چنین بوده چگونه روشنفکر می​تواند در کنار این​ها باشد؟ با توجه به گسترش فرهنگ سرمایه­داری ما شاهد آن هستیم که بسیاری از روشنفکران مجیزگوی قدرت شده​اند و با تسلیم خود به فرهنگ حاکم و تأیید نظم و نظام موجود به هر ترتیب خود را وفادار به نیروی حاکمه قلمداد کنند تا از جانب آن یا شغل خود را حفظ کنند و یا حداقل مورد گزند نیروی حاکم قرار نگیرند. وظیفه​ی روشنفکر انقلابی که در هر زمان تنها معبودش کارگران و زحمتکشان و مردم تحت ستم​اند؛ چیز دیگری است. یکی از وظایف اصلی­اش پیدا کردن راهی است که بتواند در هر زمان و هر مکان خواسته​های مردم را بیان کند و اگر نتوانیم این کار را بکنیم قطعاً شکست خورده­ایم. حتی روشنفکر انقلابی اگر یک راهی را رفت و به بن­بست خورد راه دیگری را آزمایش  می​کند… به طور کلی ما در سی سال گذشته شاهد این بوده­ایم که نه تنها در ایران بلکه در تمام دنیا بن­بست​هایی در برابر وضعیت روشنفکران بوده است. سعید سلطان­پور به عنوان یک روشنفکر به مانند آبی بود که اگر به سنگ و بن­بستی برمی­خورد، سعی   می​کرد راه جدیدی پیدا کند.

 

نظرات مسدود است.



HOME