ایرج فرزاد- جنگ ” نیابتی” با مبانی و تاریخ کمونیسم کارگری

جنگ ” نیابتی” با مبانی و تاریخ کمونیسم کارگری

من با گردآوری و انتشار آثار منصور حکمت و از جمله در نشریه بستر اصلی نیز، تلاش کرده ام که بحثهای “مبانی کمونیسم کارگری”، زمینه های عینی و تاریخی طرح آنها و بنیانهای “تفاوت ما” با شالوده های انواع کمونیسمهای غیر کارگری، خرده بورژوائی و بورژوائی، و البته نوع جدیدی از سوسیالیسم دترمینیست به نام سوسیالیسم دو خردادی را بازخوانی کنم. نقد بنیانهای “سوسیالیسم خلقی” که حزب کمونیست ایران در برآیند یک ائتلاف ضد پوپولیستی و به اتکاء ماتریال انسانی “چپ ۵۷”ی  محصول واقعی آن دیدگاه انتقادی بود، یکی از پیش زمینه های مادی و اجتماعی طرح مبانی کمونیسم کارگری،  تقریبا بلافاصله پس از تشکیل حزب کمونیست ایران در سال ۱۳۶۲ است.

سمینار مبانی کمونیسم کارگری در سال ۲۰۰۰ که با عنوان “سمینار اول” معرفی شده است، به جوانب مُهم از زمینه های طرح آن دیدگاه در حزب کمونیست ایران بازمیگردد. منصور حکمت در این سمینار به بحثی که تحت عنوان “فاصله حرف و عمل” در اردوگاه حزب کمونیست ایران در مناطق “مُحّرمه”، کردستان عراق، اردوگاه موسوم به “شینکاوی” ارائه داده بود، اشاره میکند. این بحث، نیز در این شماره نشریه انتشار یافته است.

یکی از حلقه های مُهم مباحث کمونیسم کارگری، مبحث “سیاست سازماندهی” در میان طبقه کارگر است. سیاست سازماندهی کمونیسم کارگری در میان طبقه کارگر، جزئی انتگره از مبانی کمونیسم کارگری است. اجزاء دیگر آن مباحث، که متاسفانه مرگ منصور حکمت به او فرصت نداد که توضیح آنها را تکمیل کند: “بازخوانی کاپیتال”( که قرار بود فصلهای کتاب  مرور و بازخوانی شوند) و تبیین و تشریح ارکان “یک دنیای بهتر”، برنامه حزب کمونیست کارگری، بودند. سیاست سازماندهی کمونیسم کارگری در میان کارگران، نیز در این شماره نشریه بازتکثیر شده است.

زمان گذشت، اتفاقات خیره کننده روی دادند. منصور حکمت از میان ما رفت و حزب کمونیست کارگری ایران تکه پاره شد. خود منصور حکمت با شناخت دقیقی که از ظرفیت لایه کادری حزب کمونیست کارگری داشت، و با توجه به اینکه همواره تاکید داشت که کمونیسم کارگری نماینده یک خط “انتقادی” و “گروه فشار” است به این نتیجه رسیده بود که حزب کمونیست کارگری، هر چه بود، و علیرغم افتخارات و تلاش و فداکاری قابل ستایش کادرهای آن، اما متاسفانه ابزار پیشبرد مبانی کمونیسم کارگری نبود. این را صریح و چشم در چشم رهبری و کمیته مرکزی و دفتر سیاسی و پلنومهای حزب، صمیمانه و منصفانه، و البته همانطور که رسم و عادت او بود، بی پرده و با اعتماد به نفس، مطرح کرد. من یکی از این قضاوتها و ارزیابی از حزب کمونیست کارگری ایران را، بحث او در آخرین جلسه دفتر سیاسی که او در آن حضور دارد، در شماره ۱۴ بستر اصلی  بازتکثیر کردم. میتوان بار دیگر به آن  مراجعه کرد.

عوض کردن صورت مساله

صورت مساله تا زمانی که منصور حکمت هست و حضور دارد، این بود که آیا حزب کمونیست کارگری، و بویژه رهبری و کمیته مرکزی آن حزب، در راستای سیاستها و مبانی کمونیسم کارگری و بر ریل آن، حرکت و حزب را اداره میکنند؟ پاسخ منفی بود. او خود به این نتیجه رسیده بود که رهبری آن حزب در زمان حیات او بر چنان ریل حرکت نمیکرد، او در این زمینه هیچ توهمی و در غیاب خویش نداشت.

اما مرگ منصورحکمت و انشعاب و فروپاشی تحزب کمونیسم کارگری، فقط وقایعی تاسف بار و ضربات سنگین به تصویر سیاسی کمونیسم کارگری و ضربه به جایگاه آن حزب در معادلات سیاسی جامعه بحران زده ایران، نبود. صورت مساله در حضور کادرهای رهبری و با رضایت و تمایل واقعی آنها “عوض” شد و همه، نه از سر نا آگاهی و یا “فریب” خوردن و یا “ابهام معرفتی”، بلکه به دلیل رابطه شان، یا دقیق تر بی تفاوتی شان نسبت به مُقدرات و سرنوشت کمونیسم کارگری، باعوض کردن و تغییر صورت مساله، کنار آمدند. یکی، با اُطراق در سایه بان هنوز دارای جاذبه دستاوردهای کمونیسم کارگری، گفت اصلا تاریخ حزب کمونیست کارگری بسترجدال بین رگه “حکمتیسم”، که گویا خود ایشان حتی در دوره غیبت کبری در مهمترین مصافهای آن، یکی از نمایندگان و “رهبران” آن خط بوده است؛ از یک سو و دیدگاه و مبانی “کمونیسم کارگری”، از سوی دیگر بوده است! منظور او برای خود او و با شناختی که از کادرها و نیز سابقه پشت سر نهادن دوره مارکسیسم انقلابی، از همان دوره تشکیل حزب کمونیست ایران داشت، خیلی روشن بود. او کمونیسم کارگری را به حساب طرف مدعی، حمید تقوائی، نوشت و در یک چشم بندی محیرالعقول دوره ائتلاف ضد پوپولیستی را در کل دوران طرح مبانی کمونیسم کارگری توسط منصور حکمت، “ادغام” کرد!  با آن طَرفَند، او وارد جدالی شد که فی الحال خود او در فضای  مه آلود، و با فاکتور گرفتن از کارکترها و پرسوناژهای حقیقی آن مصاف، لباس شوالیه گریم کرده و پیروز آن بلوفها را بر تن پوشیده، واز صف مستمعین خاموش و کم توقع، سان میدید. کسی به صرافت “مچ گیری” معرکه گیر ما و رسم عکس مار  نیافتاد و هیچکس هم هاله نامرئی قدیسهای سوسیالیسم دو خردادی را دور سر او رویت نکرد. چه، او خود در همان مصاف بین مارکسیسم انقلابی و سوسیالیسم خلقی، از ستونهای مقاومت و لج و انکار بود؛ آنزمان که در موقعیت رهبری “رزم انقلابی” با ماموریت مرکزیت سازمان متبوع، علیه پیش نویس برنامه مشترک اتحاد مبارزان کمونیست و کومه له، یک مقاله “تئوریک” نوشته بود. اما بهر حال اینکه چنین پدیده ای با آن پیشینه خود را وارث دستاوردهای مارکسیسم انقلابی گذاشته بود، غیر از “زرنگی” او، باید به حساب سطح رابطه کادرهای حزب کمونیست کارگری با مبانی کمونیسم کارگری و بی تفاوتی نسبت به پیوستگی آن خط نوشته شود. به نظر من بند کردن به قدرت عوامفریبی چنان موجودات، و تمرکز انتقادها بر خصوصیات فردی و جاه طلبیها و تفرعن ها و بد عنقی ها، آنها را به عوض کوچک کردن، بزرگ میکند. آن زمینه ای که موجب شد که  تاریخ و پیشینه تراشی کاذب چنین عناصری نادیده گرفته شود، از روی “سعّه صدر” کادرهای حزب کمونیست کارگری و خودداری از “روانکاوی” و “شخصی” کردن و “غیر سیاسی” کردن اختلافات نبود. بخش زیادی از طیف همسو با او نیز، به مبانی کمونیسم کارگری بی تفاوت بودند. “نیروی عادت” به نوع و شیوه ای از کار و فعالیت سیاسی، و قدرت افسون کننده “امپیریسم”؛ ریشه دار از این حرفها بود.

طرف مقابل جدال، که انگار مائده ای آسمانی بر او نازل شده است، اینجا به حساب ایام رفاقتها با منصور حکمت در دوره اولیه اتحاد مبارزان کمونیست، قاپ بخش دیگری از کادرها را ربود. زمان و مکان و تاریخ، انگار در یک طوفان و چشم بندی عجیب و غریب و در یک خود فریبی دسته جمعی، به دوره عروج اتحاد مبارزان کمونیست تا تشکیل حزب کمونیست ایران، منتقل شده بود. و البته با قهرمانان پوشالی و عاریه ای و تاریخ مصرف بسر رسیده. این سر آغاز دوره ای از سقوط به گذشته و نوشتن کمدی گونه تاریخ کمونیسم کارگری و جدالها و مصافهای آن با پرسوناژهای کاذب و دن کیشوتها و دائی جان ناپلئونهای نبردهای ناکرده بود. این گردش به قهقرا، و بازگشت به دوران صنعت قهرمان سازیهای کارتونی، دیگر “دیفالت” حزب کمونیست کارگری در “غیاب” منصور حکمت بود. ندای ظفرنمون “به حزب کمونیست کارگری بعد از منصور حکمت خوش آمدید” که با همراهی قلبی یک صف و تو لَب شدن مدعیان جدید نوستالژی دوره منصور حکمت “جوان”، توام  شد، چندان هم بی مُسمّا نبود.

تزهای دوره فترت

با آن ضایعات و ریزش آن بهمن و وقوع آن زلزله سیاسی و “انتقال” کمونیسم کارگری به تاریخ و سابقه و تجارب کادرهای موجود، زمینه فعال شدن انواع کمونیسمهای غیر کارگری و احیاء عقب مانده ترین رسوبات سوسیالیسم خلقی که طی دوران عروج و شکوفائی مارکسیسم انقلابی و کمونیسم کارگری، درهاله  سکوت های سنگین چندین ساله و گوشه گیری از فعالیت اکتیو کار حزبی و سیاسی، خود را فریز کرده بودند، و با طرح مبانی کمونیسم کارگری ناخنهایشان را میجویدند و خشم و نارضایتی خود را قورت میدادند، فراهم شد. ستایش از دوران انتقالی اثتلاف چپ ضد پوپولیستی و نوستالژی های دوران چپ “۵۷”ی، فضائی سرشار از خُماری و مستی خودفریبانه و شور و شعفهای تصنعی ایجاد کرد. حاشیه ای ترین عنصر تمام دوران شکوفائی طرح مبانی کمونیسم کارگری، مدعی ظاهر شد. اولین تعرضها و حملات به بنیانهای کمونیسم کارگری، در آن حزب و در میان آن کادرها با آن سابقه و پیشینه که توضیح دادم، در پرده “تز آوردنها” آغاز شد. جوهر اصلی و نوک پیکان تعرض این گرایش دوم، اس اساس مبانی کمونیسم کارگری بود. دوره ترکاندن عقده های تلنبار شده علیه کمونیسم کارگری و فرصت “انتقام”گیری به نیابت از  هزیمت کنندگان دوره برو بیای دو خردادیسم،  مُهیا شده بود.

به باور من، علیرغم غامض گوئیها و مغلق گوئیها و عبارت پردازیهای مدرسی در آن “تز آوردن”ها، جوهر اساسی آنها، رنگ و لعاب تئوریک زدن به خشم و نارضایتی ها و دلچرکینی های ایام پیشین علیه مبانی کمونیسم کارگری بودند. اگر روده درازی و آسمان ریسمان بافتن های پشت “کمیته های کمونیستی” کذائی را به خود راوی و مخاطبان او واگذاریم، که نتیجه و کاربرد عملی آنها نیز در ماجرای ماجراجوئی با جریان “داب” فاجعه آفرید، در رونمائی های بعدی از آنها آشکار و زمخت و بی پرده مشخص شد که مدعی ما دارد به “نیابت” از سوسیالیستهای دوخردادی و با نشاندن تئوریهای آنان در راس محفل خویش، در جبهه شکست خوردگان و فراریان دوره حیات منصور حکمت، سنگر گرفته است. ارزش “تئوریک” آن مباحث، برای خود راوی، رفتن به یک مصاف پایه ای علیه مبانی کمونیسم کارگری، اما با احضار روح “مُردگان” تاریخ عروج و افول سوسیالیسم خلقی بود. اما آقای مدرسی بسیار هم آگاه بود که چه میگوید و چه گفته است. او بهر حال در شرایط ایجاد شده و فرصت فراهم شده، به چکُش کاری و آراسته کردن بنیانهای جمله استعاره ای و دو پهلو قبلی: “هرکس نظر خو را دارد” پرداخت. او که در کل دوران فعالیت در حزب کمونیست ایران و حزب کمونیست کارگری جز یک نیمه مقاله و یکی دو “یادداشت از آمریکا”، “آثار” دیگری ندارد، در دوره پس از مرگ منصور حکمت “تز” می آورد، سمینار پشت سمینار برگزار میکند، نام خود را در لیست مراجع مطالعات مارکسیستی زور چپان میکند؛ و انگار چشم شاهدان واقعی را دور دیده است، خود را نویسنده یک دنیای بهتر و همردیف منصور حکمت در طرح مبانی “حکمتیسم” و بنیانگذار “انجمن مارکس” معرفی میکند. دیگر اوضاع برای از حاشیه در آمدن رهبران باد آورده و بی تاریخ و رگ و ریشه،  مناسب بود.

به نظر من، فاجعه تکه پاره شدن حزب کمونیست کارگری، آواری نیز بجا گذاشت که بر ویرانه های آن عمارت باشکوه، عقب مانده ترین رسوبات سوسیالیسم خلقی و بی مایه ترین کمونیسم دانش آموزی و کارمندی و پرت ترین انزواهای “کارگر پناه”، و انواع کمونیسمهای تفننی وزینتی و سرگرمیهای روزهای آخر هفته آنهم در دنیای مجازی، مجال جولان یافتند. جریاناتی پرت که پس از شکست مفتضحانه اکونومیسم دو خردادی و تجزبه آنها به محافل متخاصم دو سه نفره، حلوا حلوا شدند و کسانی در صف فراریان از کمونیسم کارگری و تحزب آن، که بانک “تئوری” تاسیس کرده بودند و حالا دیگر با خیال آسوده میشد از درون قلعه فتح شده، از آنها قسطی  وام گرفت و رسما و علنا بدون هیچ مانع در حضور کادرهای “با سابقه”، و سکوت سنگین آنها مدال افتخار به گردنشان آویخت! جنگ “نیابتی” با بنیانهای کمونیسم کارگری با احضار ارواح شکست خوردگان و مُردگان سیاسی دوران شکوفائی تحزب کمونیست کارگری، دیگر کلید خورده بود.

دوره پرتاب کردن نوستالژیهای ایام ائتلاف ضد پوپولیستی به عنوان قطب “چپ” مقابل آن گردش سراسیمه به راست، فرارسیده بود. حزب کمونیست کارگری و لایه کادری آن حول یک قطب بندی کاذب، با رهبرانی بالماسکه ای شَقّه شُد.

“کمیته های کمونیستی”، “انقلاب ایران و وظایف کمونیستها” و “طبقه کارگر و تحزب کمونیستی” که توسط مدرسی در آن برهوت ارائه شد، و نیز فرموله کردن “بیانیه حقوق جهانشمول”، به عنوان آلترناتیو “یک دنیای بهتر” و در مقابل آن، دقیقا توضیح تفصیلی جمله معنی داری بود که مدرسی در همان آخرین جلسه دفتر سیاسی بر زبان آورده بود: “هر کس نظر خود را دارد”. این نقطه کور، در واکاوی و تبیین ریشه ها و علل ویرانه بجا مانده، کماکان و علیرغم تمامی انشقاقها و قهر و آشتی ها بین جریانات و محافل باقی مانده از آن آوار، هنوز نقطه کور مانده است.

طلسم شهر ممنوعه، کابوس انزوا

از جمع یاران دوره های سپری شده

من شخصا کسی را از این دوایر و محافل نمی شناسم که، به یک بازبینی انقلابی و شجاعانه و مارکسیستی و ریشه ای؛ درون مایه غیر کمونیسم کارگری و ضد کمونیسم کارگری دو سوی جدالی که در دوره بروز اختلافات درونی پس از مرگ منصور حکمت، در پوشش “راست و چپ”، از حاشیه به متن آمدند، پرداخته باشد. شاید برای بسیاری از این دوستان کار ساده ای باشد، که با اشتیاق و کنجکاوی هر نوشته و کتاب و نتیجه تحقیقات را که به ریشه های شکست انقلاب اکتبر پرداخته اند، مطالعه کنند و همه خرده ریزهای اختلافات سیاسی بین لنین و اعضا کمیته مرکزی حزب بلشویک را زیر و رو کنند. انقلاب اکتبر تحول بسیار بزرگی در اوائل قرن بیستم بود و بررسی و واکاوی شکست آن انقلاب نیز، برای مُیّسر کردن پیروزی انقلاب آتی کمونیستی ضروری است. اما آیا بررسی علل عدم چیرگی مبانی کمونیسم کارگری بر بینش و سیاست کادرهای حزب آن، به همین سیاق نمیتواند نقطه عزیمتی تلقی شود برای مُیّسر کردن پیروزی کمونیسم کارگری در دوره های پیش رو؟ و آیا برعکس، این رویگردانی معنی دار از ریشه یابی و دلایل جان گرفتن چپ ۵۷ی و نوستالژی ایام ائتلاف ضد پوپولیستی؛ و مهمتر از آن، کوبیدن پرچم سوسیالیسم دو خردادی و هل من مبارز طلبیدنها، راوی حقیقتهای بسیاری نیست؟ نقد به سیر افت و خیز انقلاب اکتبر آری، اما واکاوی دوران “فترت” کمونیسم کارگری نه، چون به “خودم” و “تاریخ خودمان” برمیگردد؟ جز این است که لنین و مارکس و انقلاب اکتبر در این سنت امپیریسم جان سخت، “دیگران” اند و این جمع باقی مانده از آوار دوره فترت، علیرغم هر دوری سازمانی و حزبی و محفلی، هر چه باشد “خودی” اند و “سابقه” مشترکی دارند؟ و دیگر چرا باید به احدی از این لایه دوستان و رفقای سالیان سال کمترین توهم داشت که گویا “هنوز” به اتکاء به این لایه، و یا هر اتحاد و ائتلاف و الحاقها و انشقاقهای عجیب و غریب و سرسام آور میان آنها، کوچکترین روزنه امید به برآمدن کمونیسم کارگری از این میدان، باز میشود؟ در این میان، اما، از همه تلخ تر و گزنده تر سالم جستن خط احیاء سوسیالیسم دو خردادی است که تاکنون هم از طرف همه محافل و جریانات باقیمانده، هنوز هم مایه کمترین نگرانی و موجب کم سو ترین انگیزه برای یک بازنگری انتقادی نشده است. کمونیسم تکامل گرا و دترمینیست، ریشه های  عمیقی در جنبش کمونیستی داشته است. جان سختی سوسیالیسم دو خردادی، در حزب کمونیست کارگری را نیز باید در این زمینه  فهمید. تعجب آور نبود که با طرح “حزب و قدرت سیاسی”، عده زیادی از طرفداران “منطق” روندهای مبارزه طبقاتی، “رفتند”.

شاید هم طرح مجدد توقع و انتظار برای رفتن به مصاف “اکونومیسم” کارگری، و کمونیسم “غیر اراده گرایانه” نوعی تناقض در خود باشد و هنوز ادامه زندگی در توهمات گذشته. شاید بهتر باشد که پس از این همه ماجراهای حیرت انگیز، کتابچه و داستان “تاریخ مشترک” را در همان دوره ای که همه نقطه پایانی بر آن گذاشتند، بایگانی کرد و ما، پرسوناژهای آن تاریخ، در مقام شیخ ها و “پیش کسوت”ها و ریش سفیدها در کنجی خلوت و در کنار شمعی فروزان، به راویان قصه و افسانه نیاکان بسنده کنیم!

اما، متاسفانه به این ترتیب زندگی و سیاست در گذشته و خاطرات ایام سپری شده؛ در دنیای خارج از تاریخ خودی و بیرون از مناسبات و دوست و رفیق بازی و یا نقل خاطرات و قصه ها برای نوه و نبیره ها، بطور عینی و واقعی از منظر مورخانی چون جی اچ کار و پویندگان مبارزه طبقاتی و کمونیسم کارگری، کاربرد خود را برای تحلیل زنده اتفاقات پیش رو و ابزاری برای پیشروی بسوی آینده، از دست خواهند داد. سیر تحولات تاریخ رویدادهای بزرگ را هیچگاه از روی “تجارب” گذشته و شخصی اشخاص نمینویسند. تاریخ کمونیسم انقلابی و همواره خلاف جریان و سنت گذشته ها، بویژه آنگاه که نیروی جمع یاران دیرین، به تحکیم دیدگاه و مبانی کمونیسم کارگری کمک نمیکنند، تاریخ نترسیدن از “تنها” ماندن است.

من در شریف و صادق بودن اکثریت قریب به اتفاق این شمار آدمها که تاریخی سرشار از حماسه و از خود گذشتگیها را در زندگی سیاسی شان ثبت کرده اند و در بُرهه ای نیز تاریخ را رقم زده اند، شک ندارم. اما مبارزه طبقاتی و امر کمونیسم انقلابی را به اتکاء عاطفه و بر مبنای اخلاق و خوش روئی انسانها و حتی بر اساس حس قابل احترام “مردم داری” و یا عَرَق جَبین و رنج و محنت در مبارزه سالیان گذشته، نمینویسند. با “احساسات” و سوابق عاطفی بین انسانها، آنهم عمدتا بجا مانده از دورانهای شیرین رفاقت و دوستیهای ایام سپری شده، امر مبارزه سخت و رو در رو و “بیرحم” و بی ملاحظه کمونیسم را نمیتوان بجائی رساند.

میگویند قهرمان “تنها” است. این حکم در ورزش و جنگ و نبرد و در مصاف زندگی و مقاومت در زندان و تحت شکنجه و نیز بویژه مهمتر از همه آن عرصه ها در رزم کمونیستی صادق است. در مبارزه کمونیستی “اراده”، و تصمیم فردی برای دست زدن به عمل انقلابی و خلاف مسیر باد، بویژه در نقطه چرخش ها و ایام بحران و سردرگمی، سرنوشت ساز است. به موضع لنین در برابر تردیدهای رهبری حزب بلشویک، نگاه کنید، به بی ملاحظگی مارکس درنقد بیرحمانه پرودون، باکونین و لاسال توجه کنید، به رفتار منصور حکمت در مقابله با وسوسه های ناسیونالیستی رهبری حزب کمونیست ایران و کومه له؛ و به قاطعیت او در برابر موج فریبنده هواداران فراری سوسیالیسم دو خردادی نگاه کنید. هر یک با اراده و تصمیم شجاعانه و انقلابی “بموقع”، دورانی را به دوران دیگر تبدیل کردند.

حرکت از ماده بسوی تئوری انقلابی، محک پویائی آن است

اینجا، دستکم برای من، این سوال مطرح است که چگونه شد که در درون حزب کمونیست کارگری، پرچم تئوری و روایات دیگری از دیگر کمونیسم و سوسیالیسم ها بر افراشته شد، اما با یک مقاومت و تعرض متقابل در میدان مادی روبرو نشد؟

تئوری های اقتصاد سیاسی و علوم اجتماعی، و از جمله تئوری های کمونیسم و مارکسیسم، بخودی خود و به صرف انسجام درونی آنان، نمیتواند به تغییر در جهان مادی بیانجامد، اگر از روندهای ماده و عینیات، حرکت بسوی آن تئوریها انجام نشود. در تمامی دورانهای رشد و شکوفائی مارکسیسم، مصافها بین انواع جنبشهای سوسیالیستی، همزمان با شفافیت بخشیدن در تدوین مبانی تئوریک، تفاوتها و کشمکشها بین جنبشها حول تئوریهای مختلف نیز در جریان بود. از این نظر، نفس این سوال که چرا در برابر عَلَم شدن تئوریهای انواع دیگر سوسیالیسم ها، آنهم در درون جریانی که با “نادر” و منصور حکمت همواره خود را تداعی میکرد و به آن “آویزان”، حرکتی مادی انجام نشد، بسیار قابل تامل است.

سیستم مبانی فکری و دیدگاهی کمونیسم کارگری، منسجم و قابل اجراست. اما تکرار صرف و کلیشه وار: “منصور حکمت گفت”، “همانطور که منصور حکمت گفت و عمل کرد”، “اگر منصور حکمت بود چنین و چنان میکرد”؛ و ادامه این  “آویزانیسم” و خلع مسئولیت از نقش مستقل و قائم بالذات مدافعان کمونیسم کارگری، آن دور و تسلسل باطل و در نتیجه تنزل منصور حکمت به کسی که “اعضاء و کادرهای حزبش را تر و خشک” میکرد، بر همان پاشنه مهجور سازی از مبانی کمونیسم کارگری خواهد چرخید.

دفاع از انسجام و قابلیت اجرائی مبانی کمونیسم کارگری، یک رکن مُهّم است که من شخصا از هر تلاش، در جهت گردآوری و انتشار آثار منتشر نشده و منتشر شده ایدئولوگ و رهبر آن دریغ نکرده ام. اما جزء انتگره دیگر این حرکت دیالکتیک، حرکت از ماده و فعالان واقعی آن دیدگاه در جامعه بسوی تئوری است. باید امیدوار بود که این حرکت، بار دیگر دورانهای شکوفائی جنبش فکری و “سیاسی”، هر دو و تواما، کمونیسم را از سر بگیرد.

وصف و توصیف و ستایش از؛ و آویزانیسم به مبانی کمونیسم کارگری، و هر معضل را با احاله به نقل قول از منصور حکمت “از سر واکردن”، سلب مسئولیت از خویش و روی دیگر موضع غیر جانبدارانه؛ وتوجیه بی وظیفه کردن نقش مستقل و تعهد پذیری خویش است.

ایرج فرزاد

ژوئن ۲۰۱۷

 

نوشتن نظر



HOME