پيامدهاى بحران خاورميانه
جنگ تروريستها و صفبنديهاى جديد
(۱)
محمد آسنگران asangaran@aol.com
کشمکش دولتهاي آمريکا و جمهوري اسلامي به نقطه جوش نزديک ميشود. با شروع تبليغات جنگي ميان اين دو، دولتها و احزاب سياسي وارد يک صف بندي سياسي مهم ميشوند. در اين کشمکش نيروهاي سياسي در کنار يکي يا در مقابل هر دو قرار ميگيرند. اين روند از هم اکنون شروع شده است.
با يک نگاه سريع ميتوان ديد که نيروها و احزاب سياسي هم اکنون به سه دسته تقسيم شده اند. برخي از نيروها در جبهه آمريکا هستند، برخي از اسلام سياسي و حکومت اسلامي دفاع ميکنند و طبعا احزاب چپ ومترقي برخلاف جريانات پرو آمريکايي و پرو اسلام سياسي، بايد در مقابل هر دوي اينها بايستند.
تحليل جوانب مختلف اين بحران و علل وجودي آن عملاً جايگاه و راه حل احزاب و جريانات سياسي را هم نشان ميدهد. کسي که صرفا از سر ميليتاريسم و قلدري آمريکا اين بحران را توضيح ميدهد ناچار است به دفاع مستقيم و غير مستقيم از جمهوري اسلامي بپردازد. همچنانکه کسي که فقط از سر خطر تروريسم اسلامي و سلاحهاي هسته اي رژيم اسلامي اين بحران را توضيح ميدهد ناچار به دفاع از سياستهاي آمريکا و متحدينش است. به منظور روشن کردن پايه هاي اين بحران و راه حل کمونيستي، لازم است اول از همين پروبلماتيکها شروع کنيم و زمينه و پايه هاي اين بحران را يک بار ديگر بشکافيم و در اوضاع فعلي نقش و وظايف کمونيستها و پرولتارياي انقلابي را تاکيد کنيم. اين يک امر بديهي است که هر جنگ و تنشي در دنيا بر اساس نياز طبقاتي طرفين جنگ چه از نظر سياسي و چه از لحاظ اقتصادي قابل توضيح است. در اين نوشته سعي ميکنم ابتدا از اين نيازها براي طرفين جنگ و کشمکش اخير وارد بحث بشوم و ريشه ها و ضرورتهاي اين کشمکش براي بورژوازي طرفين جنگ را نشان دهم.
پايه هاي بحران:
به دنبال پايان جنگ سرد و قطب بندي جهان و تمام شدن بلوک شرق و فروريختن ديوار برلين عملاً بلوک غرب هم دستخوش تحولات جدي شد. سرکردگي آمريکا زير سوال رفت و بلوکهاي سياسي و اقتصادي ديگري در جهان از جايگاه به مراتب بيشتري برخوردار شدند. اروپا و چين و ژاپن وزنه هاي جديي هستند که آمريکا نميتواند در عرصه اقتصادي جايگاه و وزن آنها را ناديده بگيرد. بحران اقتصادي و افول موقعيت آمريکا در مقابل رقباي خود از سالها قبل آغازشده است. بر عکس دوران جنگ سرد اين قطبهاي اقتصادي از لحاظ سياسي هم نميخواهند مطيع و گوش به فرمان آمريکا باشند.
آمريکا تنها امکان مانوري که دارد و هنوز ميتواند در رقابتهاي جهاني به آن اتکا کند قدرت نظامي و تسلطش بر خاورميانه و قدرقدرتي در جهان است. اين دروازه اي است که آمريکا با گشودن آن ميخواهد ضعف اقتصادي و افول رهبريش بر جهان را ترميم کند. قدرت نظامي و سياست ميليتاريستي غرب در خاورميانه علاوه بر مهار اسلام سياسي، اهداف جهاني وسيعتري را دنبال ميکند.
بنا براين، تغييرات مورد نظر آمريکا در خاور ميانه، هم اهداف منطقه اي و هم اهداف بين المللي را تعقيب ميکند. قدرت آمريکا در خاور ميانه مستقيماً در خدمت رسيدن به اهداف جهاني آن است. آمريکا ميخواهد با قلدري نظامي، موقعيت برتر خود در دنيا را به امري پذيرفته شده و ادامه دار تبديل کند و مقاومت روسيه و چين در مقابل سياستهاي آمريکا از وجود چنين هدف و تضاد منافعي سرچشمه ميگيرد. قبلاً کم و بيش در مورد عراق و افغانستان هم شاهد اين مقاومتها از طرف اين دو کشور بوده ايم.
اما اين بار تقابل دولت آمريکا با جمهوري اسلامي تعيين کننده تر و بسيار مهمتر از جنگ و لشکر کشي به عراق و افغانستان است. جمهوري اسلامي ستون فقرات اسلام سياسي است. تروريسم اسلامي بدون تعيين تکليف با جمهوري اسلامي همچنان لجام گسيخته ميتواند کل دنيا و بويژه منافع آمريکا و غرب را هم تهديد کند. مسئله اتمي شدن جمهوري اسلامي از اين منظر براي دول غرب و آمريکا مهم است. رقابتي که اين دو قطب تروريسم اسلامي و آمريکا با هم دارند ميتواند با دستيابي جمهوري اسلامي به سلاح هسته اي، وزنه را به ضرر آمريکا سنگين تر کند. به همين دليل آمريکا در پرتو استراتژي جهاني اي که تعقيب ميکند، نميخواهد يکي از رقباي منطقه اي که تاثير سياستهاي آن ابعاد و جايگاه جهاني دارد به سلاح هسته اي مجهز شود.
موقعيت استراتژيک و ژئوپليتيک ايران بعلاوه فاکتور سلاح هسته اي در دست رژيم اسلامي و موقعيت شکننده آمريکا در عراق، در کنار رقابتهاي جهاني و مشکلات و موانع اساسي تري که آمريکا با آن درگير است ميتواند از قدر قدرتي آمريکا بکاهد. اين براي بورژوازي آمريکا غير قابل قبول است. دولت و بورژوازي آمريکا نميخواهد اين افول و سقوط موقعيت خود را بپذيرد.
روسيه و چين هم در اين موقعيت ميخواهند وزن و جايگاه خود را هر کدام از منظري به جهان نشان دهند. اروپا در اين ميان نه موقعيت آمريکاي روبه افول را دارد و نه موقعيت برتر اقتصادي چين و قدرت نظامي روسيه را. به همين دليل کجدارو مريز در کنار آمريکا قرار ميگيرد و تلاش ميکند زياده رويها و ريسک بالاي جنگ قدرت آمريکا را کم کند.
بحران خاورميانه:
خاور ميانه در دوران جنگ سرد و رقابتهاي بلوک شرق و غرب ميدان تقويت اسلام سياسي از جانب آمريکا وغرب درمقابل بلوک شرق بود. سر کار آمدن جمهوري اسلامي، تقويت جريانات اسلامي در مقابل الفتح در فلسطين، تقويت جريانات اسلامي و سازمان دادن باندهاي اسلامي در افغانستان در مقابله با شوروي سابق، اينها تنها نمونه هايي از نقش خود آمريکا و غرب در تقويت اين جنبش ارتجاعي هستند.
اما بعد از فروپاشي بلوک شرق، جريانات اسلامي ادعاي سهم بيشتري در قدرت جهاني را به صحنه کشيدند. اولين مانع اين بارخود آمريکا بود. آمريکا جريانات اسلامي را تا هنگامي که مطيع سياستهايش هستند زير پروبال خود ميگيرد. اما آنجا که افسار پاره ميکنند، ميکوشد مهارشان کند. اين سياست آمريکا در قبال جريانات اسلامي است. بعد از تضعيف جايگاه بلوک شرق در دنيا و مخصوصاً بعد از فروپاشي آن صورت مسئله بطور کلي براي آمريکا هم تغيير کرد.
آمريکا با درست کردن طالبان و تقويت بن لادن در مقابل مجاهدين افغان از طريق پاکستان کمک کرد طالبان قدرت را در افغانستان بگيرد. اما همين جريانات دوست آمريکا در مقطعي به دشمنان آمريکا تبديل شدند. اکنون براي تثبيت قدر قدرتي در دنيا، آمريکا بايد زياده خواهي دوستان قديمي خود را مهار کند. جنگ آمريکا و متحدينش اکنون براي مهار کردن جنبش اسلام سياسي و مطيع کردن آن است. در اين جنگ آمريکا علاوه بر اهداف منطقه اي، اهداف بين المللي مورد نظرش را تعقيب ميکند و استراتژي نظم نوين امپرياليستي را به اجرا ميگذارد.
" اين يک جنگ قدرت است و نه يک کشمکش بر سر اسلام، ليبراليسم، دموکراسي غربي، آزادي، مدنيت، امنيت يا تروريسم. اين نبردي است ميان ابر قدرت آمريکا با يک جنبش سياسي مدعي قدرت در خاورميانه، با يک دامنه عمل جهاني، براي تعريف يک موازنه سياسي و ترسيم قلمروهاي نفوذ و هژموني خويش." منصور حکمت
معضل آمريکا براي قدر قدرتي در دنيا با موانع متعددي روبرو است. اما در خاور ميانه که قرار است ميدان اين يکه تازي و قلدري آمريکا باشد با مانع جنبش اسلام سياسي روبرو است که مدعي قدرت و منطقه نفوذ در خاور ميانه است. آمريکا براي کسب موقعيت برتر در جهان بايد در خاور ميانه اين بار نه عليه شوروي بلکه عليه جنبش اسلامي و همين جريانات اسلامي مدعي قدرت و دامنه نفوذ بيشتر، قدرت خود را به نمايش بگذارد زيرا بخشي از آنها چهارچوبهاي مورد نظر آمريکا را شکسته و خود را نه دوست که رقيب آمريکا قلمداد ميکنند.
از اين فراتر جريانات اسلامي در تقابل خود با آمريکا مرز منطقه را در نورديدند و در خاک آمريکا با حمله به ساختمانهاي دو قلو در نيويورک عملاً اعلام کردند که اگر سهم آنها در قدرت را نپذيرند جنگ را از منطقه فراتر ميبرند.
اين براي آمريکا و کشورهاي غربي زنگ خطر جديي بود. اجماع دولتهايي که عليه طالبان و بن لادن در افغانستان در سطح بين المللي ايجاد شد، اساساً براي مهار کردن جريانات اسلام سياسي و تضعيف اين جنبش، براي به کنترل در آوردن آن و تثبيت قدر قدرتي آمريکا بود.
" آنچه در پس کشمکش با طالبان و بن لادن در افغانستان قرار است تعيين تکليف شود، رابطه و تناسب قواي آمريکا و غرب با اسلام سياسي است. "جنگ طولاني عليه تروريسم" اسم رمز يک زورآزمايي با اسلام سياسي است. يک جنگ قدرت که از نظر آمريکا بايد براي تعريف مشخصات پابرجاتر يک نظم نوين جهاني پس از سقوط شوروي دير يا زود انجام بشود. اسلام سياسي، يک محصول فرعي جنگ سرد، پس از سقوط شوروي بعنوان يک کمپ بورژوايي مدعي قدرت در کشورهاي خاورميانه و در محيطهاي "اسلامي" در خود جوامع غربي قد علم کرده است. اين جريان در بخشي از جهان و در کشورهاي فوق العاده مهمي نظير ايران و پاکستان، يا رسما در قدرت است و يا اهرم هاي سياسي زيادي دارد. انتخاب افغانستان بخاطر حضور بن لادن نيست، بر عکس انتخاب بن لادن بخاطر حضورش در افغانستان است. کم نيستند از امثال بن لادن، از سران تروريسم اسلامي که علني و مخفي در ايران، انگلستان، فرانسه، مصر، پاکستان، لبنان و فلسطين، چچني و بوسني زندگي ميکنند."
"از نظر غرب اين اسلام سياسي ديگر جريان دست نشانده و عروسکي اي نيست که قرار بود در محاصره شوروي نقش داشته باشد، جلوي قدرت چپ در انقلاب ضد سلطنتي ايران را بگيرد و براي عرفات و ناسيونالسيم عرب مزاحمت درست کند. اکنون اين پديده داعيه هاي بيشتري دارد. از زير سايه غرب بيرون آمده است. و در ١١ سپتامبر، از نظر آمريکا، اسلام سياسي يک گام زيادي برداشت. حمله تروريستي در اين ابعاد در قلب آمريکا، کليد اين زورآزمايي اجتناب ناپذير را زد. اين رويدادها در اساس دقايق و مراحلي از يک جنگ قدرت ميان آمريکا و غرب با اسلام سياسي است. از نظر آمريکا اين نبردي است با دولتهاي اسلامي، احزاب اسلامي و کل جنبش اسلام سياسي. طالبان، ضعيف ترين و ضربه پذيرترين و پوک ترين نماد قدرت اسلام سياسي در خاورميانه و لاجرم از نظر آمريکا مناسب ترين نقطه ورود به اين جنگ قدرت همه جانبه است." منصور حکمت دنيا پس از ۱۱ سپتامبر – تاکيد از من است
جايگاه جمهوري اسلامي
جمهوري اسلامي مرکز قدرت و سمبل اسلام سياسي در منطقه و جهان است. جمهوري اسلامي ميداند که در مقابل روندي که آمريکا در منطقه شروع کرده است، يا بايد دست و پاي خود را جمع کند و از حمايت از جريانات اسلامي بپرهيزد، يا بايد تماماً وارد تنش با آمريکا شود. با کوتاه آمدن و عدم حمايت از جريانات اسلامي و کنار گذاشتن ادعاي منطقه نفوذ و سهيم شدن و برسميت شناختن موقعيتش در منطقه و جايگاهش در دنياي امروز، جمهوري اسلامي فلسفه وجودي خود را زير سوال ميبرد. جمهوري اسلامي برآمده از يک جنبش سياه اسلامي است و نميتواند به منافع جنبشش پشت کند. اگر چنين کند آن وقت ديگر جمهوري اسلامي نيست. بنا بر اين جمهوري اسلامي هم با کمک جريانات اسلامي و تقويت تروريسم اسلامي و هم با تلاش براي دسترسي به سلاح اتمي فکر ميکند که امکان دوام و بقاي خود را تضمين ميکند. و از اين کانال به اهداف منطقه اي خود نيز دست پيدا ميکند.
آمريکا هم ميداند که جمهوري اسلامي مسلح به سلاحهاي هسته اي را راحت نميتوان مهار کرد. يکي از پايه هاي حمله "پيشگيرانه" آمريکا اين است که به رقيب منطقه اي خود اين امکان را ندهد.
مرکز جنگ قدرت تروريسم اسلامي و ميليتاريسم آمريکا قرار است اين بار در ايران و بر محور دستيابي جمهوري اسلامي به سلاحهاي هسته اي تعيين تکليف بشود. پيروزي آمريکا نه تنها برتري موقعيت منطقه اي بلکه جايگاه و موقعيت جهاني و منطقه نفوذ و هژموني او را در دنيا تعريف ميکند. جمهوري اسلامي هم کل موجوديت خود را در خطر ميبيند. اين فاکتورها امکان سازش را از هر دو طرف کم ميکند. و به همين اعتبار بحراني تر شدن و احتمال تحريم اقتصادي و جنگ را بيشتر ميکند. اين رقابت با حمله به افغانستان وارد مرحله جنگي شده و آمريکا براي کسب موقعيت برتر به اين تشنجات ادامه خواهد داد.
جمهوري اسلامي و اسلام سياسي اينرا خوب ميدانند که بدون يک جمهوري اسلامي تثبيت شده موقعيت متزلزل کنوني ديگر قابل دوام نيست. آمريکا ميخواهد خاور ميانه جديد را بر اساس استراتژي سرکردگي آمريکا و حکومتهاي مطيع خود سازمان دهد. اسلام سياسي و جمهوري اسلامي هم به دنبال تثبيت موقعيت خود و گسترش منطقه نفوذ و جايگاه خود در منطقه هستند. اين تضاد منافع يک جنگ قدرت را دامن زده است که ابعاد خود جنگ منطقه اي است اما ابعاد سياسي و تبعات جهاني دارد. اينکه اکنون ايران در مرکز اين بحران قرار گرفته است دليلش حاکميت اسلام سياسي و ستون فقرات اين جنبش در ايران است.
بطور واقعي "بدون جمهوري اسلامي ايران، اسلام سياسي در مقياس خاورميانه به يک جريان اپوزيسيون بي افق و بي آينده تبديل ميشود... اسلاميست ها، عليرغم فشار نظامي اي که از جانب آمريکا بر آنها وارد خواهد شد به استقبال اين مواجهه خواهند رفت... براي اسلاميون نيز اين يک جنگ قدرت است. نه مشقات مردم فلسطين، و نه ظلمهاي تاريخي غرب به شرق، منشاء اين تروريسم نيست. جريان اسلامي براي بقاء و حفظ موقعيت رو به افول خود و نهايتا براي گسترش موقعيت خود در ساختار قدرت بورژوايي در خاورميانه تلاش ميکند." دنيا پس از ۱۱ سپتامبر، منصور حکمت
نظم نوين جهاني ، موقعيت آمريکا و جمهوري اسلامي
براي بررسي اين موضوع بايد روندهاي پايدار تري در جنبش اسلام سياسي و نقش و موقعيت آمريکا در منطقه و جهان را مورد بحث قرار داد. هر کدام از طرفين از امکانات و محدوديتهاي خاصي برخوردارند. موقعيت و جايگاه هر کدام نه به عنوان دو دولت بلکه به عنوان نمايندگان منافع يک طبقه که هر کدام بخشي از آن را در اين جدال نمايندگي ميکنند، بايد مد نظر باشد. جمهوري اسلامي عملاً در اين جدال به عنوان نماينده و ستون فقرات جنبش اسلام سياسي دارد اين جدال را پيش ميبرد. "جريان اسلامي براي بقاء و حفظ موقعيت رو به افول خود و نهايتا براي گسترش موقعيت خود در ساختار قدرت بورژوايي در خاورميانه تلاش ميکند." آمريکا هم با استراتژي نظم نوين جهاني، بورژوازي آمريکا را در تقابل منطقه اي و بين المللي نمايندگي ميکند. اين جنگ دو قطب تروريستي، از اين منافع مادي و زميني سر بر آورده است. برجسته شدن مسئله سلاحهاي اتمي، مطرح شدن دمکراسي، "حقوق بشر"، تروريسم و ... از جانب آمريکا عليه جمهوري اسلامي جوانب و تبعات اين جدال هستند نه اصل صورت مسئله.
طبعاً صورت مسأله براي جمهوري اسلامي در قدم اول حفظ و تثبيت حاکميت خود و ايجاد فضا و شرايطي است که جنبش اسلام سياسي و متحدينش در منطقه سهمشان در قدرت به رسميت شناخته شود و از اين دروازه موقعيت خود و جنبش اسلام سياسي را تثبيت کند. حمايت جمهوري اسلامي از حماس و حزب الله لبنان، سازمان دادن تروريسم اسلامي در عراق و ... براي ايجاد تعادل قواي ديگري در مقابل آمريکا و متحدينش است.
به اين اعتبار هر دو طرف از موقعيت کنوني خود ناراضي هستند و هر کدام به دنبال رسيدن به اهداف مورد نظرشان وارد اين جدال و کشمکش شده اند.
جمهوري اسلامي هيچوقت رژيم متعارف بورژوازي جهاني نبوده است. اما وجود و قدرتش براي بورژوازي جهاني درابتداي دهه ۸۰ ميلادي به دلايل جهاني و کشوري ضروري شد. اين رژيم براي شکست دادن انقلاب سال ۷۹ ميلادي مردم در ايران و ايجاد کمر بند سبز به دور شوروي آن زمان لازم شد. اما بعد از سقوط بلوک شرق و در هم شکستن انقلاب آزاديخواهانه مردم ايران، رسالتش براي بورژوازي غرب تمام شده بود.
بنابراين آمريکا و دول غرب در اصل بر اساس نيازهاي خود اين جنبش ارتجاعي را تا آنجا که توانستند بر سر مردم منطقه سوار کردند. بدون کمک غرب و آمريکا جريان اسلام سياسي نميتوانست به چنين موقعيتي برسد. نحوه قدرت گيري طالبان، مجاهدين افغان و جمهوري اسلامي به اندازه کافي گويا هستند. اکنون هم اگر اين جنبش را کمک نکنند، مردم در مدت نه چندان طولاني بساط اين جريانات را جمع ميکنند و ريشه آنها را ميخشکانند. اما نقش ميليتاريسم آمريکا، اشغال عراق و محروم نگهداشتن مردم فلسطين و سرکوب آنها در کنار کمکهاي دول غرب به بخشي از اسلام سياسي، عملاً به گسترش نفوذ جريانات اسلامي کمک ميکند زيرا اکنون آن بخشي از اسلام سياسي و جريانات اسلامي که خود را با منافع غرب و آمريکا منطبق کرده اند متحدين آمريکا هستند و در حاکميت عراق، افغانستان و... شريک و متحد آمريکا محسوب ميشوند. بخش افسار گسيخته و ميليتانت اسلام سياسي عملاً با توجه به سياستهاي آمريکا در منطقه وجود و ضرورت خود را توجيه ميکند. آمريکا و متحدينش براي رسيدن به اهداف خود به بخش رام شده اسلام سياسي اتکا کرده اند. به اين اعتبار اسلام سياسي و تروريسم اسلامي اکنون به بخشي از سناريوي "نظم نوين جهاني" تبديل شده است.
هر کدام از اين دو قطب تروريستي اکنون وجود آن ديگري را توجيه ميکنند. يکي ميگويد تروريسم اسلامي نبايد به سلاح اتمي مجهز شود و آن يکي ميگويد اگر ما را در قدرت سهيم نکنيد و موقعيت يک رقيب قدرتمند را براي ما به رسميت نشناسيد، ترور را گسترش ميدهيم و براي دفاع از منافعمان به هر سلاحي دست ميبريم و...
اين جنگ، جنگ قدرت دو قطب تروريستي اسلام سياسي و ميليتاريسم آمريکا و متحدينش است. مردم در آن هيچ منفعتي ندارند. در پايان اين جنگ قرار است يکي از طرفين به منظور تصاحب قدرت و جايگاه بيشتر طرف مقابل را به عقب براند و قابل تحمل کند. در اين پروسه ممکن است جمهوري اسلامي به عنوان يک حکومت از بين برود، اما جنبش اسلام سياسي محدود به اين رژيم نيست. در اين کشمکش آنچه قابل رويت است اينست که ايران ميتواند به چيزي شبيه عراق امروز و يا حتي بدتر از آن بدل شود. قربانيان اين جنگ قدرت، مردم و جنبشي خواهند بود که هم اکنون در ايران براي بزير کشيدن اين رژيم در تلاش هستند. هر دو طرف در حاشيه اي کردن و سرکوب اين جنبش انقلابي منافع مشترکي دارند. رژيم اسلامي ميخواهد با استفاده از اين جنگ مخالفين خود را قلع و قمع کند. آمريکا هم ميخواهد دستجات بورژوازي راست پرو غرب و اسلاميهاي رام شده را در قدرت داشته باشد. در اين کشمکش و جنگ، برتري هرکدام از آنها به ضرر مردم و کل جامعه است. بايد در مقابل هر دو ايستاد و از جنبش انقلابي مردم ايران دفاع کرد.
ادامه دارد
پيامدهاى بحران خاورميانه
جنگ تروريستها و صفبنديهاى جديد
بخش دوم و پايانى
در قسمت اول اين نوشته به پايه هاي بحران موجود در خاور ميانه و اهداف و سياستهاي دو طرف پرداختيم. در اين بخش به احتمالات و جايگاه جريانات سياسي ميپردازيم. اينکه سرنوشت اين بحران به کجا مي انجامد و چه اتفاقاتي مي افتد، چه تحولاتي در اپوزيسيون جمهوري اسلامي را موجب ميشود و مردم چکار بايد بکنند موضوع مورد بحث اين نوشته است
روندها و احتمالات
به دليل اهداف و سياستهاي معيني که دو طرف اين بحران تعقيب ميکنند و به دليل نياز هر کدام از آنها به نايل آمدن به جايگاه مورد نظرشان، احتمال رودررويي، تحريم اقتصادي و جنگ بسيار بيشتر از احتمالات ديگر است. سياست آمريکا در نهايت تغيير رژيم اسلامي و جايگزيني آن با يک رژيم متحد آمريکا است. اين هدف نهايي و بلند مدت آمريکا در ايران است. براي رسيدن به اين هدف آمريکا تلاشي چند وجهي را آغاز کرده است.
اما امکان و توان آمريکا براي مقابله با جمهوري اسلامي مثل عراق و افغانستان نيست. موانع و سدهاي متعددي آمريکا را محتاط کرده است.
براي حمله نظامي به ايران آمريکا متحدين زيادي ندارد. حتي اروپا هم منهاي انگليس متحد آمريکا براي حمله نظامي نيست. روسيه و چين هم مخالف حمله نظامي هستند. تا جاييکه به موقعيت آمريکا در منطقه مربوط است در باتلاق عراق گير کرده است. در افغانستان نتوانسته اوضاع را کاملاً در کنترل داشته باشد. در هر دو مورد ناچار به سازشهايي با جريانات اسلامي شده است که بخشي از آنها ارتباط نزديکي با جمهوري اسلامي دارند. آنها متحد فعلي آمريکا و متحد استراتژيک جمهوري اسلامي هستند. اين جريانات در دولتهاي دست ساز آمريکا در افغانستان و عراق قدرت اصلي را دارند. بخشي از جريانات اسلامي در منطقه از هم اکنون خود را در مقابل آمريکا و متحد آشکار و پنهان رژيم اسلامي ميدانند.
در سطح بين المللي هم دولتهاي اروپايي از يک جنگ فرسايشي نگران هستند و اين آن مانعي است که اتحاد شکننده اروپا و آمريکا را بيش از پيش با خطر مواجه ميکند. همچنين بدنبال حمله امريکا به عراق و وجود سناريوي سياهي که همگان شاهد آن هستند، اعتراض به جنگ و حمله نظامي به ايران، و اوج گرفتن موج جديدي از اعتراضات بين المللي عليه جنگ و حتي عليه دولتهاي اروپايي در صورت همکاري نزديک با امريکا، از جمله فاکتورهايي است که دولتهاي غربي را محتاط تر ميکند. اما با وجود همه اين موانع مشکل اصلي آمريکا اين است که فقط با حمله هوايي نميتواند جمهوري اسلامي را از قدرت ساقط کند. بخشي از سياستمداران آمريکا فکر ميکنند با شروع حمله هوايي، با تقويت جريانات قومي و دامن زدن به اختلافات قومي - مذهبي دولت، جمهوري اسلامي ساقط ميشود. اما استراتژيست هاي اصلي اين جنگ در آمريکا ميدانند که اين جنگ برد و باختش تاثيرات مهمي براي دو طرف دارد. نميخواهند با بي اطميناني وارد اين جنگ بي آينده شوند زيرا عواقب آن غير قابل پيش بيني است.
با اين حال همه اين فاکتورها از نظر استراتژيستهاي آمريکا و متحدين آنها براي رسيدن به اهداف موردنظر تنها موانعي به حساب مي آيند که از نظر آنها قابل عبور و جوابگويي است. جناح جنگ طلب و مصمم به اقدام نظامي در آمريکا فکر ميکند که اين موانع در جريان عمل به نفع آمريکا حل خواهند شد. در عين حال ميدانند راههاي ديگر نميتواند جواب نياز امروز بورژوازي آمريکا براي احراز جايگاه قدر قدرتي آنها را بدهد. به همين دليل بورژوازي آمريکا به دنبال هدف اصلي يعني قدرقدرتي آمريکا و تثبيت موقعيت جهانيش به عنوان قدرتمند ترين نيروي جهاني است. دولت آمريکا تنها راهي که براي احراز اين موقعيت پيش روي خود گذاشته است سياست ميليتاريستي و استفاده از قدرت نظامي است.
از نظر آمريکا يا بايد جمهوري اسلامي تسليم شود و يا بايد با استفاده از نيروي نظامي اين رژيم جاي خود را به يک رژيم مورد نظر آمريکا بدهد. احتمال تسليم شدن جمهوري اسلامي بسيار ضعيف است زيرا براي رژيم اسلامي و اسلام سياسي هم جنگ و ايجاد فضاي ترور و کشتار يک نياز است که بتوانند منطقه نفوذ خود را به رقبايشان تحميل کنند. بنابر اين آمريکا به احتمال زياد نهايتاً به تحريم اقتصادي و در قدم بعدي جنگ تمام عيارمتوسل ميشود. زيرا ميداند که باحملات هوايي هر چند وسيع جمهوري اسلامي هنوز ميتواند در قدرت بماند و ابعاد ترور و کشتار و نا امني کل خاور ميانه و حتي جهان را در بر ميگيرد.
عراق نمونه و تجربه اين نوع حملات است که در اوايل دهه ۹۰ ميلادي تا سال ۲۰۰۳ توانست با وجود تحريم اقتصادي در زير حملات وسيع و ممتد هوايي قدرت خودش را حفظ کند. تاثيرات تحريم اقتصادي و حملات هوايي آمريکا عليه عراق تنها مردم آن کشور را هدف قرار داد. زيرا بهانه هاي زيادي به دست صدام حسين و حاکمان بغداد داد که فقر و کشتار وسيعتري عليه مردم تحميل کند. اما با اين حال مورد عراق حمله مستقيم به اسلام سياسي نبود. مورد افغانستان هم جريانات اسلامي در قدرت تجربه موقعيت کنوني را نداشتند. و جريانات اسلامي متحد آمريکا هم در تعادل قواي معيني با طالبانها بسر ميبردند. کمک آمريکا خيلي سريع توانست مخالفين طالبان را به کابل برساند. اکنون جريانات اسلامي ميدانند که چگونه ابعاد ترور کشتار و نا امني را در جامعه گسترش دهند.
بنابر اين آمريکا فقط با حملات هوايي محدود نه تنها به هدف نميرسد بلکه در موقعيت دفاعي قرار ميگيرد. براي استراتژيستهاي آمريکا و متحدينش روشن است اگرفقط به حمله هوايي اکتفا کنند شکست خود را امضا کرده اند. زيرا هم در عراق و هم در افغانستان و ديگر کشورهاي منطقه و حتي در ابعاد وسيعتر مورد حملات شديدتر جريانات اسلامي قرار ميگيرند. آمريکا اينها را ميداند به همين دليل براي اقدامات مورد نظرش فعلاً برخلاف مورد عراق به دنبال متحدين بيشتري در سطح جهاني و منطقه است. آمريکا تلاش ميکند اجماعي شبيه مقابله با طالبان در افغانستان، عليه جمهوري اسلامي به وجود بيايد.
اگر در پروسه فشارهاي قبل از جنگ، جمهوري اسلامي مهار و يا تسليم نشود جنگ نميتواند ابعاد محدود داشته باشد. در عين حال در هيچ شرايطي آمريکا نميخواهد لشکر کشي شبيه عراق و افغانستان را تکرار کند. بنابر اين يکي از احتمالات اين خواهد بود که بعد از اجراي تحريم اقتصادي عمليات نظامي هوايي را به شکل وسيع و ادامه داري آغاز کند. در ادامه اين حملات ممکن است جنوب ايران را اشغال کند و همزمان به جنگ قومي و دامن زدن به اختلافات مذهبي در مناطق مختلف ايران بپردازد.
آمريکا با اشغال جنوب سعي ميکند شاهرگ نفت را به کنترل خود در آورد و احتمالاً دولت موقت براي جانشيني جمهوري اسلامي را اعلام کند. در چنين مراحلي آمريکا براي پيوستن همه جناحهاي بورژوازي راست پروغرب و جريانات قومپرست و حتي بخشي از جريانات دوم خردادي و... هم به دولت موقت تلاش ميکند.
نقش سازگارا، افشاري، عطري و مهرانگيزکار و کساني از اين طيف در کنار صاحبان تاج و تخت پادشاهي و... براي آمريکا در اين مرحله ميتواند تکميل کننده پازل حکومتي مورد نظرش باشد. اتفاقي نيست که هر دانشجو و يا فرد ناراضي که از ايران خارج ميشود فورا آمريکا تلاش ميکند افراد مورد نظر خود را از ميان آنها پيدا کند و آنها را به عنوان "چهره هاي" اپوزيسيون به جامعه معرفي کند. با شدت گرفتن بحران کنوني پيدا شدن سرو کله اين نوع "چهره ها" بيشتر هم خواهد شد. آمريکا در اين مرحله تلاش ميکند جريانات قومپرست در مناطق مختلف را تقويت کند و در عين حال همزمان دولت مرکب از اقوام و مذاهب مختلف را در جنوب شکل بدهد. اين پروسه از نظر آمريکا ميتواند جمهوري اسلامي را بعد از مدتي متلاشي کند. زيرا هم صف جمهوري اسلامي شکننده و متزلزلتر خواهد شد و هم با کنترل نفت جنوب وآبهاي خليج عملا شاهرگ حيات رژيم را در کنترل خواهد داشت.
در اين شرايط امکان جنگهاي قومي و به هم ريختن کل شيرازه جامعه بالا ميرود. يکي از نتايج اين اوضاع نابسامان، ايجاد و گسترش نا اميدي و ياس در جامعه است. در چنين شرايطي کل نيروهاي دخيل در منطقه دستخوش تحولات جديي خواهند شد. پيش بيني اوضاع و روندهاي بعدي نامعلوم و آينده کل منطقه در ابهام فرو ميرود. هر جريان و نيرويي سعي ميکند نقش بازي کند. جريانات قومي و گرايشات فرتوت و پوسيده از هر گوشه جامعه سربر مي آورند و متاسفانه در اين اوضاع اسلحه و نيروي نظامي تعيين کننده خواهند شد. دستجات مسلح از هر کوي و برزني سر درمياورند و هر منطقه اي جولانگاه يکي از اين دستجات خواهد شد.
نيروهاي طرفدار جمهوري اسلامي و آمريکا هردو در اين شرايط تلاش ميکنند همه شهرهاي ايران را به بغداد امروز و حتي بدتر از آن تبديل کنند. زيرا در اوضاع به هم ريخته و نا امني جامعه، مردم به موقعيتي رانده ميشوند که به هر ديکتاتوري که قول امنيت بدهد و پول و اسلحه داشته باشد متوسل شوند. تعدادي از جريانات اسلامي متحد جمهوري اسلامي که در حکومت افغانستان و عراق هم اکنون همکار و متحد آمريکا هستند آن هنگام تلاش ميکنند به سياستهاي رژيم اسلامي و تروريسم اسلامي کمک بيشتري کنند. اين دسته از جريانات اسلامي فعلاً نقش ميانجي و غير مستقيم کمک به جمهوري اسلامي را دارند. اما با شروع جنگ و گسترش نا امني در منطقه همه اينها بويژه جريانات اسلامي شيعه در عراق به جبهه جنگ رژيم اسلامي عليه آمريکا ميپيوندند.
بخشي از جريانات تروريست مانند حماس و حزب الله لبنان متحدين بي چون و چراي همين امروز و فرداي رژيم اسلامي هستند. اما در ميان نيروهاي مدافع کنوني جمهوري اسلامي جريانات ديگري هم هستند که در مقطع تعيين تکليف نهايي و جنگ آخر، صف رژيم را ترک خواهند کرد و به جبهه آمريکا نزديک ميشوند. بخشي از دوم خرداديها و اپوزيسيون مجازجمهوري اسلامي از اين دسته هستند. در جريان تحولات بعدي و شروع جنگ، بسته به ابعاد و نتايج جنگ، امکان جابجايي و احتمال مصالحه با آمريکا در ميان اين طيف بيشتر ميشود.
مثلاً اگر ابعاد موفقيت آمريکا در مقابله با رژيم اسلامي محرز باشد بخش قابل توجهي از اين نيروها تلاش ميکنند که با آمريکا کنار بيايند. نقش سازگارا و افشاري و مهر انگيز کار و... براي جلب اين بخش از متحدين امروزي جمهوري اسلامي به طرف آمريکا کاملاً قابل پيش بيني است. اما اگر بحران و يا جنگ به ضرر آمريکا تمام شود احتمال پيوستن جريانات ملي اسلامي و حتي بخشي از ناسيوناليسم رسمي عظمت طلب ايراني به جبهه جمهوري اسلامي کم نيست. داريوش همايون و حزب مشروطه اش از همين حالا اعلام کرده است که منتظر نتايج تحريم اقتصادي خواهد بود. فعلاً در کنار آمريکاهستند. اما اگر نتايج اوليه جنگ به قدرقدرتي قطعي آمريکا نيانجامد، احتمال اينکه اين نيروها براي حفظ "تماميت ارضي و مرز پرگهر" و اساساً در رقابت با رقباي قومي خود در ايران در کنار جمهوري اسلامي قراربگيرند، بسيار بيشتر ميشود.
البته اينها بدون آمريکا نقش جديي نميتواند داشته باشند. موضع گيري اينها در مخالفت با جنگ نه در تقابل با آمريکا و جنگ و خونريزي و متلاشي شدن شيرازه جامعه بلکه در تقابل با رقباي قومي در مناطق مختلف ايران است. زيرا نگراني آنها اساساً از قدرت گيري و نقش برجسته جريانات قوم پرست در شرايط جنگي است. جايگاه ونقش نيروهاي قومي متحد آمريکا در عراق، جريانات ناسيوناليست عظمت طلب ايراني را کاملا نگران کرده است. بر عکس سال ۲۰۰۳ که ميگفتند بعد از عراق نوبت ايران است، اکنون بخشي از اين طيف نميخواهند بدون تضمين جز آن دسته از نيروهاي متحد آمريکا باشند که از دخالت نيروي نظامي آشکارا حمايت کنند. زيرا از جايگاه خودشان در فرداي تحولات بعد از جنگ نگران هستند. اينها نميخواهند فردا نقش درجه چندم داشته باشند. تجربه فعلي و جايگاه جريانات ناسيوناليست و قومي در عراق اين طيف را نگران کرده است که فردا همين اتفاق در ايران تکرار شود. مشکل اينها جايگاه خودشان نزد آمريکا است نه جامعه و مردم که چه بلايي بر سرشان مي آيد.
اينها در عراق احزاب ناسيوناليست کرد را ميبينند که از جايگاه بيشتري در نزد آمريکا برخورد دار هستند. به همين دليل از هم اکنون تلاش ميکنند که آمريکا در ايران به نيروهاي قومي کمتر اتکا کند. تلاش و رايزنيهاي اينها براي ايجاد جبهه فراگيري با "جمهوري خواهان، انواع طرفداران سلطنت، دوم خرداديهاي اپوزيسيون شده، فرماندهان و نيروهاي فراري از سازمان اطلاعات و سپاه و ... " در اين چهار چوب قابل توضيح است.
عليرغم وجود طرحهاي تجزيه عراق به سه کشور در ميان بعضي از سياستمداران آمريکايي، دولتمردان آمريکا فعلاً به اجراي اين طرح در عراق تن نخواهند داد. زيرا تاثيرات آن در ايران اين خواهد بود که نيروهاي پرو غرب و عظمت طلب ايراني در حمايت از آمريکا را محتاطتر ميکند. به بيان ديگر تجزيه عراق متحدين آمريکا در ايران را پراکنده و بي اعتماد ميکند. فاکتور ترکيه و نگراني ناسيوناليسم ترک مولفه ديگري در اين زمينه است که آمريکا نميتواند آنرا ناديده بگيرد. زيرا با تجزيه عراق يک دولت در کرستان و هم مرز با کردستان ترکيه مايه نگراني اصلي دولت و ناسيوناليسم ترک است. به همين دليل فعلاً دولت آمريکا در مورد طرح تجزيه عراق مخالفت ميکند و تلاش ميکنند که طيف وسيعتري از متحدين خود را در ميان اپوزيسيون ايراني و دولتهاي منطقه پيدا کرده و به زير پرچم خود گرد آورد.
به هر حال دخالت نظامي يا محاصره اقتصادي عليه ايران با هر سناريويي اتفاق بيفتد يک نا امني وسيع و کشتار و خانه خرابي غير قابل تصوري را به جامعه تحميل ميکند. محاصره اقتصادي و جنگ اولين قربانيانش مردم تحت ستم و جنبش انقلابي عليه رژيم اسلامي است. به هر طريقي که جامعه وارد اين فاز بشود آينده نامعلوم جامعه براي چندين دهه ميتواند کل منطقه و حتي دنيا را به قهقرا ببرد.
راه مقابله با اين اوضاع چيست؟
بايد با تمام قوا در مقابل اين اوضاع و اين روند ايستاد. ما نبايد بگذاريم جنگ آغاز شود. اين جنگي است عليه بشريت و عليه تمدن و انسانيت. اين جنگي است براي ايجاد يک سناريوي سياه در ايران و همه مردم را با نا امني و کشتار مواجه ميکند. همه نيروهاي اپوزيسيون مترقي و همه مردم در دنيا و همه نيروها و سازمانهاي مدافع حقوق انساني بايد يکصدا اين جنگ را محکوم کنند و براي جلوگيري از اين فاجعه از مبارزات مردم ايران عليه جمهوري اسلامي حمايت کنند. ما بايد در دنيا اعلام کنيم که آمريکا در نظم نوين جهاني دنبال قدر قدرتي خود است و در اين راه از هيچ جنايتي فروگذار نميکند و دست به هر فاجعه اي ميزند. حتي ممکن است در ايران سلاحهاي هسته اي و اتمي بکار ببرد. در عين حال ما بايد به دنيا اعلام کنيم که تروريسم اسلامي و اسلام سياسي ساخته دست همين دولتهاي غربي و امريکا است و تا همين امروز، اين جنبش سياه اسلامي چه متحدين و چه مخالفين آمريکا در منطقه جامعه را به قهقرا سوق داده است. در صورت وقوع جنگ، جنبش سياه اسلامي از ظرفيت تروريستي و ضد انساني خود به نهايت درجه استفاده خواهد کرد. اين دو قطب هر دو اجزايي از نظم نوين جهاني هستند و هر يک وجود ديگري را توجيه ميکنند . عليه هر دو قطب بايد ايستاد. بايد به جهانيان اعلام کرد که يک جبهه ديگر، يک جبهه سوم وجود دارد که جبهه بشريت متمدن است و عليه هر دو اينها است. بايد اين جبهه را سازماندهي و گسترش داد. حزب کمونيست کارگري ايران، فراخوان به تشکيل جبهه سوم داده است. ما در اينجا يکبار ديگر بر اهميت و جايگاه اين جبهه سوم تاکيد ميکنيم.
جبهه سوم:
جبهه سوم نيروي مقابله با سناريوي سياه است. جبهه سوم جبهه همه سازمانها و مردم انسان دوست و سکولار و مدافع حقوق انساني است. جبهه سوم قطب مقابل دو جبهه ضد انساني است که با جنگ و خونريزي و تجاوز به حقوق مردم ميخواهند جامعه را به قهقرا ببرند. هم اکنون اين جبهه در ايران و در ابعاد کل جامعه در مقابل رژيم اسلامي ايستاده است و حق خودش را ميخواهد. تشکيل جبهه سوم جواب بشريت متمدن به هر دو قطب تروريستي است. اين جبهه تلاش ميکند که آرزوها و اميال انسان امروزي را براي رهايي از توحش اين دو قطب و جلوگيري از تحقق سناريوي سياه را نمايندگي کند و جامعه را از اين تند پيچ عبور دهد.
جرياناتي که اين جنبش را به رسميت نميشناسند و يا تعلقي به آن ندارند طبيعي است که در حاشيه جامعه مشغول بازي با کلمات و سرگرم کردن خودشان هستند. اينها جدي نبوده اند و نبايد کسي هم آنها را جدي بگيرد. کسي که نقش ميليونها انسان عليه اين دو صف را نبيند، و يا حتي اين دو صف تروريست را نميبيند و با عينک "ضد امپرياليست" چپ سنتي و حاشيه اي دنيا را نگاه ميکند و فقط آمريکا را ميبيند، معلوم است که نه دردي دارد و نه احتياجي براي رهايي از اين سناريو ميبيند. اين دسته از نيروها اگر دردي هم داشته باشند با سياست فرتوت و پوسيده چپ سنتي نميتوانند حقايق و واقعيتهاي اين دنيا را آنطور که هست ببينند.
مثلاً يکي از اين جريانات گفته است به جاي حمله به ايران "سربازان آمريکايي و کشورهاي غربي بايد اسلحه را به روي دولتهاي خودي برگردانند و دولتشان را سرنگون کنند." معلوم است که اين سياست نيست بازي بچه ها است. اينها تاريخ جنگ اول جهاني را خوانده اند و فکر ميکنند همان شعارهاي چپ آن دوره را دارند تکرار ميکنند. اما اينها نه تاريخ را فهميده اند و نه سياست امروز را، زيرا آن دوره شعار لنين و کمونيستهاي روسيه اين بود که عليه دولت خودي بجنگيد و خودشان در اين راه پيشقدم شدند و دولت تزار را سرنگون کردند. اکنون اينها از دور نشسته اند و سياستشان اين است که رژيم اسلامي را از زير تيغ حمله مردم بدر ببرند و حقانيتي براي اين رژيم دست و پا کنند. ميگويند اگر رژيم اسلامي هم سلاح هسته اي داشته باشد به کسي مربوط نيست، ميگويند اگر آمريکا و فرانسه و روسيه و... اين سلاح را دارند چرا جمهوري اسلامي نداشته باشد. با اين استدلال حتماً فردا بايد بگويند اگر اسرائيل مردم فلسطين را سرکوب ميکند و ترور ميکند حماس هم بايد اين حق را داشته باشد و شروع کنند در دفاع از حق ترور حماس دفاع کنند. يا اگر فردا اين جانيان دو قطب تروريستي خانه و کاشانه مردم را به توپ بستند بگويند که همه حق دارند خانه مردم را به توپ ببندند. شعارشان تقبيح آن نيست شعارشان اين است که ميگويند آمريکا عدالت را رعايت نميکند و اين حق را براي رژيم اسلامي به رسميت نميشناسد. در راديکالترين حالت اينها ميگويند بياييد همه به بمب اتم مسلح شويم. اين ماليخوليا فقط تراوش مغز معيوب چپ سنتي و ناسيوناليسم نهادينه شده در ميان اين چپ بيربط به جامعه است.
بخشي از اين جريانات پرچم صلح را برداشته اند. ناگفته نماند که حجاريان و حسن روحاني هم اين پرچم را برداشته اند و مدافعين اسلام سياسي و جمهوري اسلامي هم اين شعار را پرچم خود کرده اند. شعار ما صلح در ميان تروريستها نيست. ما هم در جنگ و هم درصلح آنها نفعي نداريم. همچنانکه جنگشان عليه ما است صلحشان هم عليه ما است. کساني که پرچم صلح را برداشته اند ميخواهند اوضاع فعلي بردوام باشد. ما از اوضاع فعلي راضي نيستيم. جمهوري اسلامي از ابتداي سرکار آمدنش عليه مردم ايران و همه آزاديخواهان و کمونيستها اعلان جنگ داده است. ما ميخواهيم در جنگ با جمهوري اسلامي پيروز شويم و از مردم ميخواهيم جبهه ما مردم ايران را عليه جمهوري اسلامي تقويت کنند.
ما در مقابل اين نوع جريانات حاشيه اي که طول و عرضشان به اندازه افق ديدشان است ميگوييم مردم متمدن دنيا بايد جبهه خودشان جبهه سوم را در مقابل اين دو قطب تروريستي سازمان دهند و به ميدان بياورند. ما ميگوييم مردم بايد به اين جبهه بپيوندند و عليه ميليتاريسم آمريکا و تروريسم اسلامي بايستند. هيج کس حق ندارد که سلاح هسته اي داشته باشد. ما بايد در مقابل حق داشتن سلاح هسته اي بايستيم. حمايت جبهه سوم از مبارزات مردم ايران براي سرنگوني جمهوري اسلامي کمک ميکند که هم اين سلاح خطرناک درست نشود و هم صحنه را چنان تغيير ميدهد که همه نقشه هاي دو قطب تروريستي را با شکست مواجه کند. اين جبهه عليه تروريسم اسلامي، عليه ميليتاريسم آمريکا و عليه جنگ است. اين جبهه مدافع حقوق مردم و در کنار مبارزات حق طلبانه مردم ايران است. حزب کمونيست کارگري ايران همه مردم و احزاب سياسي و مسئول و آزاديخواه دنيا را فرا ميخواند که به ميدان بيايند تا ميليتاريسم آمريکا را افسار بزنند و کمک کنند که مردم ايران رژيم اسلامي را سرنگون نمايند. با سرنگوني رژيم اسلامي ميتوانيم تمام نقشه هاي قلدرمنشانه آمريکا را هم بهم بريزيم و با شکست مواجه کنيم. * ماه مه 2006
*******************************************************************************************************************************
مقاله بالا در ماه مه 2006 در انترناسيونال 139 و 141 چاپ شد. اکنون با توجه به حاد شدن بحران خاور ميانه و شدت تبليغات جنگي ايران و آمريکا لازم ديدم يک بار ديگر آنرا در اختيار علاقه مندان قرار دهم. يک مقايسه کلي تحليل و سياست ما با تغييرات در مواضع قبلي و کنوني جريانات ديگر و اوضاع سياسي امروز بر حقانيت و درستي سياست و تحليل ما تاکيد ميکند. ما همچنان تاکيد ميکنيم که تنها راه مقابله با جنگ افروزي و جنگ طلبي هر دو قطب تروريستي و براي آزادي مردم ايران، سرنگوني جمهوري اسلامي است. کساني که پرچم "صلح" و نه مقابله با جنگ و مقابله با طرفين جنگ را برداشته بودند (راه کارگر) اکنون دوست ندارند آن پرچم را نشان دهند. فعلأ از صداي سوم حرف ميزنند. کساني که ميگفتند آمريکا چرا سلاح اتم دارد و رژيم اسلامي چرا نداشته باشد عليه "زورگويي" آمريکا بودند و رژيم اسلامي را از زير تيغ حمله مردم مصون ميکردند و.... (منشعبين) اکنون پرچمشان را قايم کرده اند. کساني که اعلام کردند دو قطب تروريستي اختراع ذهني حزب کمونيست کارگري است و فقط زورگويي آمريکا را ميديدند و ميگفتند در خارج کشور نبايد عليه جمهوري اسلامي کاري کرد و شعاري داد فقط عليه آمريکا بايد بود. و... (کورش مدرسي) اکنون بايد جوابگوي سياستهايشان باشند.
اما دو طيف اصلي اپوزيسيون راست و چپ همچنان پا بر جا در مقابل هم هستند. ناسيوناليسم پروغرب آشکار و پنهان در کنار آمريکا و جريانات ملي مذهبي هم به همان سبک در کنار جمهوري اسلامي قرار گرفته اند. اين صف در پروسه حاد شدن تقابل اين دو قطب تروريستي بيشتر از هم فاصله ميگيرند. اما جبهه انسانيت و جبهه سوم در مقابل هر دو قطب بوده و هست. مردم ايران و مردم متمدن جهان که از اين دو قطب تروريستي دل خوشي ندارند در صف مقابل آنها قرار دارند. حزب کمونيست کارگري خود را متعلق به اين صف و در راس جبهه سوم قرار گرفته است.
محمد آسنگران
21سپتامبر 2007